تبليغاتX
گنجشکک اشی مشی

نه ، نمی شه با مهتاب جنگید  

نه ، نمی شه با مهتاب جنگید

آی آدم ها که بر A D S L و شارژ اعتباری نشسته شاد و خندانید ، یک نفر در بی ارتباطی دارد
می سپارد جان !
جانا حدیث قطع و یک طرفه شدن تلفن که دیگر حدیث مکرر ماست و این یاهوی قُـرمـساق هم که نیامد
نیامد وقتی هم آمد یک رخی نشان داد موقت و جان عذاب و دیدیم هیهات هر آنچ کز مـجـامعین و
مرتبطین رشته بودیم پنبه شده در غیاب مان به عالم مسنجر و جمله عزیزان یا با این کانکت شده اند
یا با آن و  کرور کرور عکس پروفایل یاهوشان را در غیاب ما چنج کرده اند آنچنانی و گویی از تمام متصرفین
محله یاهو مسنجر همین ما یکی زیاده بوده ایم دور از جانمان !
بگذریم ..
باری در این چند روزه بسیار کوشیدیم و جهد نمودیم که بتوانیم به یک طریقی یک سری آکسسوار
عتیقه همچون گرامافون و رادیوی مبله و از آن تیلفون های هندلی دیواری عهد بوق و خلاصه جمله آلات
و ادوات نوستالجیک ممکنه را به قیمت های مفت و قلیل بیابیم لیک نیافتیم .

 و اما اگر خاطر مهربانتان آمده است که بپرسید مقصودمان از ابتیاع این وسائل چیست باید بگویمتان
اخیرن قصد کرده ایم به همراهی یک دو سه فامیل برویم آتلیه عکس برداری بزنیم بلکن رسمن در عالم
فتوغرافی { عکاسی } دخالت های با جا و بی جا بکنیم شاید برسیم به اشتهار مرحوم میرزا ابراهیم
خان عکاسباشی .
البته ساناز خاتون گفته است یک جایی سراغ دارد که جمعه ها صبح بازار مکاره سمساری دارد مملو از
اقلام قدیمه و  البت شرط گزافش این است که روز جمعه در یک عمل خودکشانه قید خواب صبح جمعه را
بزنیم و برویم به این بازار مکاره ببینیم چه دستگیرمان می شود انشالله . 
هرچند بی خبر هم نمی رویم .
از جمله دوستان ابتدا به رضا جان ترلان گفتیم همراه شو عزیز فرمودند گشاد میزنیم و جمعه صبح چه
وقت خرید است آخر مرد حسابی ؟ و به سعید جان کریمی هم که از تمام جمعات این بیست سال اخیر
فقط بعد از ظهرهایش را دیده البته گفتن ندارد چرا که می دانیم احساس او به خواب جمعه یک احساس
شرعی ـ ناموسی است همچون احساس کُرد روزه دار به افطار !

گذشته از این همانطور که در مطلع مطلب تقریر بنمودیم کانکت مان دیال آپ است و عمدتن یاهو مسنجر
نداریم و خط تیلفون همراهمان هم یک طرفه است اگر احیانن گوش شیطان کر یک آفلاین لاو ترکانی
گذاشتید و یا زبانم لال از دستتان در رفت و پیغامک پر حرارتی ارسال فرمودید و جوابی نگرفتید به حساب
برودت طبع ما نگذارید خدای نکرده و لطف کنید فحش کثیرش را به مخابرات بدهید.

در ضمن می دانیم که هوس بی جایی است اما اگر احیانن دستتان رسید محبت کرده دو عدد ترانه که
خیلی دوستشان می داریم و البته فایل سالم شان را برای دانلود نیافتیم برایمان ایمیل کنید به آدرس :  
omid.sayadi@gmail.com
اول ترانه که می خواهیم از جناب " مهدی مقدم " است با عنوان " قصه " ؛ ترانه سوزناکی است که به
وقت سوزشهای نوستالوژیک یک نواحی مخصوصی که برای همه مان پیش می آید می چسبد بسی!
دوم ترانه مد نظرمان البته فرنگی است و از خوانده های خانم " LeAnn Rimes " تحت عنوان : 
Can't Fight The Moonlight } که بسیار ترانه جالب ناکی است در سبک و سیاق پاپ - کانتری :
Under a   l  o v er's sky
I'm gonna be with you
And no one's gonna be around
If you think that you won't fall
Well just wait until, 'till the sun goes down
Underneath the starlight starlight
There's a magical feeling so right
It will steal your heart tonight


You can try to resist
Try to hide from my  k  i s s
But you know, but you know
That you, can't fight the moonlight
Deep in the dark you'll surrender your heart
But you know, but you know
That you, can't fight the moonlight,
No-o you can't fight it
It's gonna get to you'r heart 
قشنگه .. مگه نه ؟!
فقط دقت بفرمایید که طی محبت ارسالیتان فایل فرستاده شده در فرمت زیپ نباشد که بعد این دوران
تواب سازی خودمان سعی وافر کرده ایم که دیگر دستمان به هیچ زیپ و دگمه حرامی نرود  و البته
مهم هم همین است که ما سعی خودمان را کرده ایم فارغ از اینکه نتیجه چه بوده و یا چه خواهد بود!

نوشته شده در  یکشنبه هفدهم آبان 1388ساعت 22:50  توسط امید صیادی ( امیدوار ) |

اما تو کوه درد باش ، طاقت بیار و مرد باش  

اما تو کوه درد باش ، طاقت بیار و مرد باش

از نوشتن راجع به حقیقت تلخی به نام مرگ بیزارم . اغلب سعی می کنم خودمو بزنم به ندیدن و
نشنیدن درباره مرگ و میر کسانی که می شناسم و می شناختم اما از واقعیات اصلی زندگی یکی
هم  اینه که هرگز از مواجهه با این حقیقت تلخ گریزی نبوده و نیست .
روزی که خبر مرگ ناگهانی پسر خاله ناتنی م " علی " رو شنیدم شوک بدی بهم وارد شد .
فکر کن کمتر از یک ساعت قبل از اون داشتم درباره علی با پدرم صحبت خوبی می کردم و بعد ناگهان
خبر رسید که این آدم در عین صحت و سلامت و فقط با سی سال سن یهو وسط خیابون افتاده زمین و
از دست رفته ..
طی چند ماه بعد از مرگ علی روزی نبود که بهش فکر نکنم .. به یاد روزهای بودنش و به چرایی
نبودنش .. به اینکه اگه واقعن خدا عادل بود من و خیلی های دیگه دلایل بیشتر و بهتری داشتیم برای
قابل پذیرش بودن مرگ مون به نسبت علی و خلاصه بدجور به حکمت و عدالت خدا بدبین شده بودم ..
نمیتونستم قبول کنم که مرگ او قسمتی از اجرای عدالت بی کم و کاست خداوندی بوده و باید گردن
بگذاریم به هر چه که او خواست و مشیت او بود ..
اما همین دقت و ریز شدن در این سوال و بی جواب موندنش به مرور آزار مرگ اون رو برام بیشتر کرد .
به نوعی مضاعف شده بود رنجی که می بردم از عدم شدن این آدم و بی جواب موندن سوالم .
به ظاهر سعی می کردم عادی نشون بدم اما درونم غوغا بود . همش در قیاس بودم بین اونچه که
رخ داد و اونچه که در حالت عادی باید اتفاق میفتاد و از دید من مردن علی به هیچ وجه اتفاقی در روند
عادی و جاری امور زندگانی نبود .
گذشت تا نهایتن سالگرد علی هم رسید و من که رسمن از پیدا کردن جوابی قانع کننده نا امید شده
 بودم فکر کردم  حالا که جوابی برای سوالاتم پیدا نمی کنم دلیلی برای آرامش پیدا کنم .
دلیلی برای برگشتن به روال عادی زندگی و عادت به این امر که مرگ هم قسمتی از پروسه معمول
حضور در این دنیا هست . پس خوب فکر کردم و نهایتن خودم برای خودم یک دلیل قانع کننده پیدا کردم .
 
هر انسان به هر حال روزی خواهد مرد { کل نفس ذائقه الموت } و با توجه به این مسئله که خود
من هم روزی دیر یا زود باید از این دنیا برم پس حالا راحت تره برام که قبول کنم حضور من حضوری
موقتی است و دیر یا زود خواسته و ناخواسته به همون مسیری خواهم رفت که پیش از من علی و
بسیار آشنایان و عزیزان دیگر من و ما رفتند . یعنی مسیر و مقصدی دائمی و برای ابد .

و تنها زمانی که همین چندخط بالا رو از عمق وجود درک و باور کردم تا حدی تونستم خودم رو از دغدغه
هر روزه ی چراهای بی پایان رها کنم و بپذیرم که این اتفاق برای من هم هست و من هم در آتیه ای که
چندان دور نخواهد بود رفتنی ام و به تمام کسانی خواهم پیوست که پیش از من مسیر رو رفتند و به
جایی که باید رسیدند .
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
روزی " بودا " به همراه پیروانش در باغی بیرون از شهر مشغول عبادت بود. زنی که کودکی خُرد در آغوش
داشت خسته و نفس زنان به حضورش رسید و به پای او افتاد و تضرع کرد که ای مرد بزرگ کودکم در حال
مرگ است و گفته اند تو آنقدر کرامات داری تا جان او را نجات بدهی .
بودا کودک مُحتضر را از آغوش زن گرفت و به او گفت : زود به شهر برو و تا پیش از غروب آفتاب از خانه ای
که مرگ درب آن را نکوفته باشد دو دانه ی خردل بگیر و بازگرد تا کودکت را از مرگ برهانم .
زن به سرعت به سوی شهر شتافت . بودا پیروانش را دستور داد تا هیمه ای فراهم کنند و هم زمان
کودک نفس آخر را کشید و در آغوش بودا جان داد .
پیروان او در عجب این ماجرا ماندند که ای حکیم بزرگ تو که میدانستی کودک رفتنی است چرا مادر را به
دنبال دانه ی خردل فرستادی ؟ بودا اما پیروان را دعوت به صبر کرد و بر طبق آیین جنازه کودک را در میان
هیمه های آتش سوزاند و مشغول دعا برای آمرزش او شد .
غروب شد و زن بازنگشت تا پاسی از شب که خاکستر کودک بر آب می رفت که مادر افتان و خیزان در
حالی که نا و نفس برایش نمانده بود بازگشت و به پای بودا افتاد و گفت : ای حکیم بزرگ ، درب تمام
خانه های شهر را کوفتم ، تمام خانه ها را و هیچ خانه ای نیافتم که پیش از من مرگ دربش را نکوفته
باشد تا بتوانم دانه ای خردل از آن خانه بیاروم .
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
دو مطلب بالا تلاشی بود به جهت تسلی دوست عزیزم" سرور" و آرامش ابدی خواهرش"سیمین" که
همین پنجشنبه گذشته حضور موقتی رو به انتها رسوند و پیش از ما راهی شد .

نوشته شده در  جمعه پانزدهم آبان 1388ساعت 18:13  توسط امید صیادی ( امیدوار ) |

نمره ی بیست به آرتروزِ دانا شهرِ تهران !  

نمره ی بیست به آرتروزِ دانا شهرِ تهران !  

هزار الله اکبر ، مرحوم پدربزرگ قوت کمر داشتند قاعده سنگ آهن پس از چند همسر اولاد انداختند
متعدد که مباد روزی روزگاری نقش خاندان مفخم به بلیه یا آفتی حذف گردد از صفحه روزگار .
و اما سیاست خاندانی را نه تحصیل علم که بیشتر اندوختن مال بود که سرمشق می شد و نتیجه
چنین سیاستی اگر کف اطلاع از مفاهیم و واژگان محیط پیرامونی بود هیچ تعجب نداشت ،
که همین کف را کفایت بود برای تفریق و یا اضافه ی ریال و تومان به جهت تقسیم .
 
باری آنگونه که راویان خاندانی آورده اند روزی یکی از عمو ها که عزیز مرحوم پدربزرگ بودند بعد
عدم فارغ التحصیلی از مقطع دبستان ! تشخیص مشخص می دهند که تحصیل علم بی ثمر است
پس نوکران خانه پدری را امر می نمایند که : بروید از آن معلم فلان فلان شده آن نمره ی بیست مرا
بگیرید و بیاورید که دیگر قصد درس خواندن ندارم و مرا همان یک دانه 20 بس .
 
پس چون عمله اکره ی منزل پدربزرگ به تعاقب فرمایش دردانه ی ایشان به مدرسه می روند تا
20 کذایی او را از معلم فلان فلان شده باز پس گیرند و خیالش آسوده کنند کاشف به عمل می آید
که سالی پیش از این و در درسی که خدا می داند چه بوده عموجان که آفت عالم علم و ادب بوده
پاسخی نصفه نیمه به سوالی شفاهی داده و معلم دلسوز از سر تشویق یک عدد 20 بی تاثیر را
در دفتر حضور و غیاب مقابل اسم او می نویسد و فی الواقع عمو جان آنقدر بی بهره از استعداد
تحصیلی بوده اند که خبر ترک تحصیلشان به خودی خود خبری خوش بوده برای اولیا مدرسه .
لکن  از انجا که طاعت امر متاع مرحوم پدربزرگ در پیگیری پرونده تحصیلی عموجان دردانه از اوجب
واجبات بوده ایادی ایشان تا بر روی ورقه ای سفید یک عدد 20 به دستخط معلم مظلوم نمیگیرند
به خانه بازنمی گردند .
عمر جهان می گذرد و از آنجا که دردانه ی مرحوم پدربزرگ علاقه ای دیوانه وار به اتومبیل به خصوص
نوع سنگین آن یعنی کامیون داشتند از اولین روز دریافت تصدیق رانندگی رو به سوی بیابان ها نهاده
هفت شهر که هیچ هفتاد شهر عشق و ماعشق را می گردند و کامیون پس از کامیون تعویض
می نمایند و بر همین سبیل می روند تا حوالی سالهای آغازین دهه 60 شمسی که نسل جدید
کامیون ها و تریلر ها وارد سیستم حمل و نقل جاده ای ایران می شوند و البته عموجان هم که ذوق
داشتند بر هر محصول نوی کارخانجات اتومبیل سازی یک فقره " ولوو " تهیه نموده مشغول اموراتش
میشوند .
از آنجا که تکنولوژی بی دردسر اصالتن تکنولوژی نمی شود عموجان به صدای گیربکس کامیون جدید
که بر خلاف اسلاف قدیمی ترش غرش نمی کرد و کم صدا بوده حساس می شوند .
در سفری که به همراه یکی از دوستانشان به اصفهان می رسند بد نمی بینند اگر سری به اساتید
فنون تعمیر و سرویس کامیون در اصفهان بزنند .
اما در همان لحظه که استاد کار اصفهانی مشغول جستجو پیرامون علت و علل صدای مرموز گیربکس
کامیون بوده ناگهان دو اتفاق همزمان رخ می دهد .
 
ابتدا عموجان از استاد کار اصفهانی سوال میکنند که : حاج آقا این صدای گیربکس معلوم شد از کجاست؟
استاد کار مشغول تفحص و البته خست کلام اندکی طول می دهد در پاسخ و پیش از جاری شدن کلام
او دوست عموجان از سر خستگی تابی به گردن و ستون مهره هایش داده و می گوید :
_ حاج محمد ،  اخیرن سر و گردنم زود خسته شده و درد دچارم میکند ..
استاد کار اصفهانی از زیر کامیون بی آنکه سری بلند کند تا چشم مقصودی ببیند ندا سر می دهد :
_ حجی جون .. آ  .. فکر کنم از آرتورز باشد ..

نکته اینکه نه عمو جان و نه دوست گرامی ایشان به پیوست آن شرح که در باب کف اطلاع از دایره
واژگان عمومی رفت هیچکدام تاپیش از آن هرگز صوتی از این " آرتروز " که کلمه ی به غایت خارجی
بوده و البته هست به گوششان نخورده بود .
پس بی انکه از خجلت سوال : آرتروز دیگر چیست ؟ به در آیند سر در گریبان تفکر فرو می برند که این
کامیون های نسل جدید چه چیزهای عجیب غریبی دارند . آرتروز !!! باز هم خوشا به  آن کامیون های
قدیم که از این قرتی بازیها نداشتند ..
و پیوسته در این بحر تفکر آمدند تا ولایت و به هر کس که رسیدند گفتند :
_ این کامیون های جدید خیلی دردسر دارند .. یک چیزی دارند درون گیبرکس شان که آرتروز نام دارد
ویدکی هم ندارد البته !
____________________________________________________________________________
عذر تقصیر بابت تاخیر در بروز رسانی و سر زدن به دوستان . البته دیدار دوستان را از دست نداده ایم.
جمعه به نمایشگاه بین المللی رفتیم و الناز و سرور و چند حوری پری دیگر را آنجا دیدیم و بعد آنکه
یک عدد کیف چرمی خوشگل و چند خودکار و روان نویس به زور ! هدیه مان دادند سوار بر اتومبیل
دربان کنسولگری بهشت ما را بردند تیراژه شکلات داغ به حلقمان ریختند زیر باران .
شنبه دکتر جان آرش آمدند شرکت شکایت داشتند از تطویل لوله کشی عمارت جدیدشان و کمی به
انبساط گفتیم و خندیدیم و مقرر کردیم یک مراسم فیلم مستهجن تماشاکنان در یکی از منازل ما یا
ایشان برگزار کنیم انشالله .
یکشنبه صبح را هم در جلسه دفاع پایان نامه ی ارشد لوییز جان حضور بهم رساندیم به جهت انرژی
مثبت که به واسطه خارش پشتمان دچار هیئت ژوری کردیم و البته به همین دلیل اساتید لوییز جان
اینها یک فقره 20 کله گنده که البته به اشتهار 20 عموجان ما نبود اعطا کردند به پایان نامه مشترک
ایشان و احسان الله خان که خیلی پایان نامه کت کلفت و خفنی بود تحت عنوان :
" بررسی شناخت زیر ساخت های تفکر علل نقشه دانا شهر تهران از قرون و اعصار گذشته تا امروز
و مقایسه آن با بوینوس آیرس و بارسلون و لندن جهانخوار اینا و .. قص علیهذا ! "
این تازه نصف عنوان پایان نامه اش بود .. فکر کنید خودش چقدر بود !

نوشته شده در  دوشنبه یازدهم آبان 1388ساعت 1:9  توسط امید صیادی ( امیدوار ) |

بیا با هم بریم سفر مشهد مشهد  

بیا با هم بریم سفر مشهد مشهد

معمولن در مطالبی که می نویسم سعی می کنم کمتر به موضوعی بپردازم  که نیازمند استناد به
اصل خبر باشه اما خداوکیلی این یکی دیگه اصلن راه نداشت که بخوام بی خیالش بشم ..

و اما خبر این بود : پخش فیلم مـستهـجن در قطار تهران _ مشهد !!!!
و بعد توضیح اینکه در قطار اکثر مسافرین به این موضوع واکنش نشان دادند.
{ لینک خبر }
خوب من به عنوان کسی که همین دو سه ماه پیش دو بار سوار این قطار شده واقعن احساس غبن
و سرخوردگی و حسرت بهم دست داد وقتی مقایسه کردم اون فیلم های در پیت و چرت و پرتی رو که
به ما نشون دادند و این فیلم پر سر و صدای مـستهـجن رو !
البته اینکه تعریف فیلم مـستهـجن از دید مسافرین این قطار چی میتونه باشه به خودی خود مسئله
کُـلـفتیه ها . و از اون مهمتر نوع  این " واکنش نشان دادند " مسافرین هم خیلی حائز اهمیته .

مـثـلـن : 
شب داخلی _ قطار تهران _ مشهد  / واگن 9 کوپه 6
مسافرین دو نفر هستند . یک حاج آقای متین و یک بانوی جوان و تنها ؛
یک فیلم مـستهـجن به نام " مارمولک " هم در حال پخش است .

حاج آقای متین :  الله اکبر .. تا کی این خناثان می خواهند از این دست خزعبلات مـستهـجن نمایش
بدهند؟ آخر این چه واکنش های مـستهـجنی است که این خانومه  هی نشان می دهد به این مرد
نامحرم ؟
بانوی جوان و تنها : وا  حاج آقا خوب همین فیلم ها راه و رسم زندگی رو به ما نشون میده دیگه ..
تازه این که چیزی نیست ..اگه مثلن فیلم پالپ فیکشن آقای تارانتینو رو نشون میدادن چی میگفتین؟
حاج آقای متین : این پالپ فیکشن این آقا تارانتینو مگر چه مدل فیلم مـستهـجنی بوده خدای نکرده ؟
بانوی جوان تنها : خوب خیلی دور از جون شما صحنه های مـستهـجن و غیر اخلاقیش زیاد بود ..
همچین یه  آقاهه خوشتیپی بود با گیس دم اسبی انصافن خوب میرقصید و بعد یه خانومه هم بود که
همش موقع رقصیدن اون واکنش گنده ی بی صاحاب مونده اش رو به آقاهه نشون میداد تازه چادر هم
که نداشت بی سـیرت .
حاج آقای متین : عجب عجب ! یعنی اینجور که می فرمایید این واکنش آن خانومه ی بی سـیرت
خیلی واکنش توپی هم باید بوده باشد احتمالن ؟!
بانوی جوان تنها : بله حاج آقا .. اونقدر در طول فیلم اینها هی به هم واکنش هاشون رو نشون
میدادن که آدم دور از جون شما حالش دلش می خواست .. یعنی حالش مـستهجن میشد ..
حاج آقای متین : خدای نکرده بحث غنا نباشد اما بنده ظن قوی دارم که مـستهـجن ترین این قبیل
واکنش ها باید واکنش خانوم جنیفر لـووپز باشد اگر اشتباه نکنم ..
بانوی جوان و تنها : اون که دیگه حاج آقا قدیمی شده. الانه دوره جسیکا بیل و بیانسه ایناست .
البته تعریف از خود نباشه ها اما توی همین مملکت خودمون اگه بستر مناسب فراهم بودخودتون
میدید که همین خارجکی های مـستهـجن و پالپ فیکشنی از نظر واکنش و اینا جلو ما ایرونیها
لنگ مینداختن باور بفرمایید ..
حاج آقای متین : بهله .. مطلع فرمودید .. آنوقت شما خودتان این فیلم برادر تارنتینو را که دیدید
چه گونه واکنش نشان دادید ؟ اصلن آن واکنش تان را به کی بردید نشان دادید خدای نکرده ؟
بانوی جوان و تنها : والله حاج آقا من دیگه چون باید سریع خودمو میرسوندم به قطار خیلی فرصتی
نداشتم که واکنشم رو نشون بدم متاسفانه ..
حاج آقای متین : احسنت احسنت .. انشالله شما توفیق داشته باشید که در همین سفر بتوانید
یک واکنش مقبولی از خودتان نشان بدهید انشالله ..
بانوی جوان و تنها : خوب حاج آقا فکرشو که میکنم میبینم حالا که وقت هم زیاد داریم خیلی دلم
میخواد محض خاطر اعتراض به پخش این فیلم مـستهـجن هم که شده یه جوری واکنش نشون بدم ..
حاج آقای متین : بله بله .. یعنی علاقمندید که در منظر بنده واکنش تان را نشان بدهید ؟
بانوی جوان تنها : خوب بله حاج آقا به هرحال شما دشمن استکبار جهانی هم که هستید و
حتمن غنی سازی هم می کنید دیگه .. کی بهتر از شما ؟
حاج آقای متین : بله بله .. البته .. ما که اصلن از همان اولش شما هم نمیگفتی به صورت خودجوش
خودمان غنی سازی می کردیم حتمن . حالا واجب است که من اول یک صیغه ی دشمن شکن و
وحدت آفرین جاری کنم و شما هم آن پرده ها را بکشید یک وقت خدای نکرده نامحرمان ما را در حین
واکنش کردن نبینند و بعدش تا صبح  می توانیم به این مسئله پخش فیلم مـستهـجن در قطار 
هی واکنش نشان بدهیم ، هی واکنش نشان بدهیم ..!
نوشته شده در  پنجشنبه هفتم آبان 1388ساعت 1:50  توسط امید صیادی ( امیدوار ) |