|
عیدانه ......................
بوی عیدی یاد گنجشگک اشی مشی در این بهار سبز باد ....... نوشته شده در یکشنبه سی ام اسفند 1383ساعت 22:47  توسط امید صیادی ( امیدوار ) |
بهاریه .............................................
بهاریه ......... وه .....که باز عید است .. باز بوی سال نو .. باز لبخند گیاه ... باز خنک غوطه ی انگشت پا
در حوض گل سرخ قالی ما را می برد به مهمانی پاکی از هر چه پلشتی ... باز چشم نوازی خوشقامت سبزینه های دلربا
عاشقمان خواهد کرد . ... باز نفس آسمان و رایحه عود
خبر از هشیاری جهانمان خواهد داد ... باز سفره زمین در هفت اقلیم عالم
می چیند بساط هفت رنگ هفت سین ... باز بستر رود و دریا
هر قدم شیفته گلخنده ی معطر بهار ... دیوانه مان می کند ................ خداوندا آرزو دارم : خوش باد جوانی روزگار مردمان سرزمینم . بازوان مردانش ستبر . سینه زنانش پر شیر . چشمان کودکانش دور از هر گزند . سفره هاشان پر نان گندم . دلهاشان پر از مهربانی . ایزدا مباد : هیچ چشمی خیس از غم روزگار... هیچ دلی خسته از جور نامردمان .... هیچ دستی جز به یاری دست محتاجان .... پروردگارا ... سال نو را جز به رحمت بیکرانت بر ما نگشا .... وه ... که باز عید است ... باز بوی سال نو .. باز لبخند گیاه ... .................................................... از صمیم قلب سالی خوب پر از سلامتی و دلخوشی و نشاط
برای تمامی هم وطنان عزیزم را در هر گوشه از جهان
که هستند آرزو دارم . وقت خوش ./././././././././././././././././././././././././.
نوشته شده در جمعه بیست و هشتم اسفند 1383ساعت 5:13  توسط امید صیادی ( امیدوار ) |
سلام آقای شب ...
سلام آقای شب ... امشب هم مثل همیشه سر وقت آمدی بی یک دقیقه تاخیر ... بی یک لحظه درنگ ... میدانی آقای شب .... حقیقت اینست که خیلی ها از این حضور دائمیت دلخوشی ندارند اما نمیدانم چرا نمیخواهند قبول کنند که دشمنی با شما فایده ای ندارد .... همه زور ابرهای تیره و تمام همت خسوف و کسوف برای قد علم کردن پیش شما هیچ سود روشنی جز اضافه کردن به تیرگیتان ندارد ... راستی آقای شب .. مدتهاست ذهنم را چیزی میخارد .. نه قلقلک میدهد .. میخنداند ..... نمیدانم چرا زمانی که شما حضور سنگینت را به همه دنیای من اعلام میکنی ذهن من همه جا هست جز پیش شما .. آقای شب نمیدانم چرا نمیتوانم به خودم بقبولانم که من اگر با شما دوستم نباید در این میانه شب بیدار بمانم و نباید قانون شما را نادیده بگیرم . آه آقای شب .. از قانونت گفتم ... .. قانون تو ........ قانون ساعت آسایش دزدان ... قانون لحظه ی اختفای اجساد دشمنان ... قانون تو تیغ نامردان را مخفی میکند و رگ مردان را مینمایاند . قانون تو آقای شب یعنی سکوت ... یعنی خفقان ... یعنی مرگ ... و نادیده گرفتن قانون شما آقای شب تاوانهای بسیار بدی دارد .... هر کس که به کنکاش تیرگیت قلبت را جستجو کند آنچنان گم میشود که روشنایی روز را هم برای همیشه از یاد میبرد . و در این باره تو مقصر نیستی آقای شب ... نه اصلا مقصر نیستی ... مقصر کرمهای شب تاب کوچک و احمقی هستند که به جنگ با تو می آیند و همه را هم از این جنگ بی حاصل با خبر میکنند .. بله آقای شب .... تصور قدرت شما در مقایسه با کرمهای حقیر شب تاب مضحک است .. میدانم .. اما این کرمهای شب تاب گویی مغز خر خورده اند که نمیفهمند ... یا نه نمیخواهند بفهمند ... هر شب که تا صبح حضور شما را نادیده میگیرم میبینم تعدادی کرم شبتاب را که به زحمت هر ساعت یک وجب راه میروند و سعی میکنند به همه بقبولانند که راه به خاطر نور آنها پیداست .. میدانند که بازنده اند ... میدانند راه به جایی نمیبرند .. اما نمیدانم چرا حکایت قدرت شما و حقارت کرمهای شب تاب هر شب طولانی تر میشود ... آقای شب ... فکر میکنی سر انجام کار شما و کرمهای شب تاب به کجا میکشد ؟ راستی آقای شب ... هیچ میدانستی اگر شما شبها نبودی ... این کرمهای کوچک شبتاب باید چه میکردند ؟
نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم اسفند 1383ساعت 3:30  توسط امید صیادی ( امیدوار ) |
در تاريکي آخته اطاق
تازيانه هاي سياه زمستان چه وحشيانه بازوانم را دربر ميگيرد . آه چلسومينا * تا کجا رقص دنيا را ميخندي ؟ بر کدامين کليد سپيد ناله سياه مرا ميشنوي ؟ بنواز سام * بنواز ................ . . . . . . . . . . . . . . . . . اميد . ص .زمستان ۸۳ طهران. ![]() نوشته شده در شنبه بیست و دوم اسفند 1383ساعت 3:35  توسط امید صیادی ( امیدوار ) |
آدمها و مگسها .................... خیلی خوب است که هرز چند گاهی به حریم پیله های فراموشی از خود و خدا و همه بخزیم و بدانیم دنیای پیرامون علیرغم همه زیباییها نه آنست که مینماید و نه آن که ما میبینیم . خیلی خوب است گاهی در میانه تمامی غوغاهای روزگار فریبنده کمی در اعماق خود غرق باشیم و در خود تعمق کنیم و به دنبال پاسخ این پرسش باشیم که چه میکنیم ؟ چه کرده ایم ؟ و در آتیه چه خواهیم کرد .. آدمی همچون مار گاه نیاز به پوست اندازی و گاه همچون پروانه ناچار از پیله شکنی ست . به اعتقاد من بسیار خوب خواهد بود اگر بی هیچ غرور و ترس از حرف و حدیث دیگران به دنبال یافتن تمامی چراهای پیرامون خود باشیم .. به خود فکر کنیم و به این که واقعا چه هستیم . من .. همین من حقیر و خود ستا .. به مدد تمامی تواناییهایی که ناچار از داشتنشانم گاه در چنبره دنیایی از مفاهیم و کلمات همچون خدا .. شیطان .. مدرنیسم.. و ... اسیر و دست به گریبانم و گاه به تنها چیزی که می اندیشم فراغت است ولو برای لحظه ای از همه چیز و همه کس حتی از خود و خدا .. این که در لحظه خلقت از میان تمام موجودات قالب انسان را برایم دوختند به خودی خود نشان از گنهکار بودنم دارد و بس .. آری انسان شدن در روزگاری که مهوع تر از این موجود دو پا درون جهان خلقت یافت نمیشود به خودی خود عقوبت جرم و گناهی ست که نمیدانم کی و کجا مرتکب شده ام . چه که اگر هر موجود دیگری میشدم نه دغدغه رفتار و تظاهرات بیرونی آن موجود را داشتم و نه ترس از شناخت یا ناشناخت خدا و البته خود. چه بهتر بود اگر مگسی میشدم و دو سه روزی را در میان بهترین و مطبوعترین مدفوعات و کثافات غوطه میزدم و بعد به ضربت منقار گنجشک کوچکی شکار میشدم تا نه عمر را بیهوده گذرانده باشم و نه مرگم بی فایده باشد . اما اینک که بی میل و اراده خود صورتی ظاهری از انسان یافته ام باید تا ابد الدهر به دنبال این باشم که هر مگس کوچکی را که با سادگی تمام و با زبان بی زبانی دوستی خود را با نشستن بر روی دست و صورتم به من عرضه میدارد سنگ دلانه از خود برانم چرا که من احمق بی آنکه خود با خبر باشم اشرف مخلوقاتم .. و دوستی میان من و مگسی بی مقدار که نه شایسته من باشد و نه مقدر آن مگس .. بی تردید باید پذیرفت هر آینه که من کوچکی و حقارت آن مگس را داشتم و آن مگس در مقام من بود اگر مرا از خود میراند چه دیوانها و چه غزلاتی که در لعن و نفرین او نمیسرودم و چه ناله ها که سر نمیدادم . اما مگس مهربان نه تنها چنین نمیکند بلکه حتی به خاطر کشته شدن عزیزترین نزدیکانش نیز به من فحش هم نمیدهد ... هیچ مگسی را سراغ ندارم که پشت سرم غیبت کرده باشد .. دروغ بافته باشد ...و یا در مقام دوستی خیانتی نسبت به من روا داشته باشد ... اما چند صد برابر بیش از این در میان آدمیان دیده ام ... چند صد برابر حتی کم است که گفتم ... بسیار بیشتر ... پس مگسها بسیار مهربانتر از آدمیانند .. چرا که آدم نیستند ... مگسها دوستان صدیق ما هستند ... نوشته شده در پنجشنبه بیستم اسفند 1383ساعت 19:13  توسط امید صیادی ( امیدوار ) |
من از کجا پند از کجا باده بگردان ساقیا نوشته شده در پنجشنبه بیستم اسفند 1383ساعت 3:51  توسط امید صیادی ( امیدوار ) |
قسمت نظر دهی خوانندگان غیر عضو در پرشین لاگ خوانندگان محترم داستان قاصدکها که در وبلاگ امیدوار ( لینک سمت چپ همین صفحه با عنوان وبلاگ اصلی در پرشین لاگ ) که قادر به ارسال نظر در پرشین لاگ نیستند از لینک نظرات این وبلاگ برای اعلام نظرات خود استفاده کنند . .
نوشته شده در جمعه چهاردهم اسفند 1383ساعت 19:5  توسط امید صیادی ( امیدوار ) |
ساعتها .................. ساعتهای بی عقربه،
زمانهای نابود و نفسی که در واپسین برشها به آوایی نامانوس ترانه از بهار میخواند . آه این سقف چه نزدیک است . فشرده بر بی پنجره ترین دیوار روزگار . تقدیر ابرها این بود ، که تازیانه ی بی خاطره ی باد، سترون و نابار بدرقه شان کند. و اینک تنها یک نقطه بر پهنه سپید کاغذ ، خود را به رخ تمامی کلمات درهم می کشاند. میدانم. عبث است انتظارباران، انتظار بهاری دیگر. پایان نزدیکتر از هر آغاز دوباره ایست . یک راه ، یک کوچه، یک بن بست . و درانتهای این خط گچی کودکانه، کشیده بر دیوار حسرتهای پایدار، یک درب چوبی تنها نشان زندگیست. آه نگاه کن ، پشت آن درب ، من هستم........، او هم هست ....، کمی آنسوتر هم خداست که شعر میخواند. از همه کتابهای بی جلد و کاهی روزگار عاشقی . ساعت آخرین زنگ را می نوازد. واپسین نفس ، به تمنای نگاهی دزدانه، شکاف نیمه باز درب را میکاود. بخواب . خسته ای .............. ................................................. امید .ص . پاییز ۸۲ . تهران نوشته شده در شنبه هشتم اسفند 1383ساعت 1:33  توسط امید صیادی ( امیدوار ) |
راههای افتخار ... وبلاگ نویسان زندانی ... عقده های یک وبلاگ نویس راههای افتخار :
پنجشنبه شب بلاخره بعد از چند سال به خاطر برنامه ای غیر از فوتبال شبکه ی تلویزیونی داخلی رو نگاه کردم . تعدادی از دوستان سوالاتی رو درباره مطلب قبلی من دعوت از وبلاگ نویسان جهان... پرسیدند ..
* * * * * * * * * * * * * ** * * * * * بر میگردم به موضوع اول ... راههای افتخار و استنلی کوبریک ...
نوشته شده در شنبه هشتم اسفند 1383ساعت 1:26  توسط امید صیادی ( امیدوار ) |
شراب نسیان تابوت می فروشند در کوچه های طهران ،
بانگ عزا بلند است انا له ُ الراجعان . خورشید بی نفس شد شب را به ناله مشغول ، مهتاب بی فروغ و ظلمت سماع چه آسان . از شامگاهان دیروز تا صبحگاه امشب ، شمع است این ترانه بر پیکر عزیزان . ای ظلمت ای سیاهی دردم دریغ فزون است ، تا چند اشک و بازی با نام کفر و ایمان . ما هیمه ایم نه انسان در کارزار و بازار ، هم باز چون بیاید کهنه حدیث طوفان . ساقی تهی ست ساغر ، بگذار شراب نسیان ، مرگ است هم پیاله ، سرد است این زمستان . ....................................................... امید .ص . بهمن ماه 83 . طهران نوشته شده در سه شنبه چهارم اسفند 1383ساعت 4:23  توسط امید صیادی ( امیدوار ) |
|
|