تبليغاتX
گنجشکک اشی مشی

عیدانه ...................... 

بوی عیدی
بوی توپ

بوی کاغذ رنگی
بوی تند ماهی دودی وسط سفره نو
بوی یاس جانماز ترمه ی مادر بزرگ

با اینا زمستونُ سر میکنم
با اینا خستگیمُ در میکنم

شادی شکستن قلک پول
وحشت کم شدن سکه عیدی از شمردن زیاد
بوی اسکناس تا نخورده ی لای کتاب

با اینا زمستونُ سر میکنم
با اینا خستگیمُ در میکنم

فکر قاشق زدن یه دختر چادر سیاه
شوق یک خیز بلند از روی بُته های نور
برق کفش جفت شده تو گنجه ها

با اینا زمستونُ سر میکنم
با اینا خستگیمُ در میکنم

عشق یک ستاره ساختن با دولک
ترس ناتموم گذاشتن جریمه های عید مدرسه
بوی گل محمدی که خشک شده لای کتاب

با اینا زمستونُ سر میکنم
با اینا خستگیمُ در میکنم

بوی باغچه
بوی حوض
عطر خوب نذری
شب جمعه پی فانوس توی کوچه گم شدن
توی جوی لاجوردی
هوس یه آبتنی

با اینا زمستونُ سر میکنم
با اینا خستگیمُ در میکنم

............................................................. ...

نوروزتان پیروز .................... هر روزتان نوروز

یاد گنجشگک اشی مشی در این بهار سبز باد .......

نوشته شده در  یکشنبه سی ام اسفند 1383ساعت 22:47  توسط امید صیادی ( امیدوار ) |

بهاریه ............................................. 

بهارتان مبارک

 

بهاریه .........

 

 

وه  .....که باز  عید است ..

 

باز  بوی سال  نو  ..

 

باز لبخند گیاه ...

 

باز  خنک غوطه ی  انگشت  پا

 

در حوض  گل  سرخ  قالی

 

ما را می برد  به مهمانی پاکی از هر چه پلشتی  ...  

 

باز چشم نوازی  خوشقامت  سبزینه های  دلربا 

 

 عاشقمان خواهد کرد .   ...

 

باز نفس آسمان و  رایحه عود

 

خبر از هشیاری  جهانمان خواهد داد   ... 

 

 باز سفره زمین  در هفت اقلیم عالم 

 

 می چیند  بساط  هفت رنگ هفت سین ...

 

باز بستر رود و دریا 

 

هر قدم  شیفته  گلخنده ی  معطر بهار ...  دیوانه مان  می کند ................

 

خداوندا آرزو دارم :

 

خوش باد جوانی روزگار مردمان سرزمینم .

 

بازوان مردانش ستبر .

 

سینه زنانش پر شیر .

 

چشمان کودکانش دور از هر گزند .

 

سفره هاشان پر نان گندم .

 

دلهاشان پر از مهربانی .

 

ایزدا مباد :

 

هیچ چشمی خیس از غم روزگار...

 

هیچ دلی خسته از جور نامردمان ....

 

هیچ دستی جز به یاری دست محتاجان  ....

 

پروردگارا ...

 

سال نو را جز به رحمت بیکرانت بر ما

 

نگشا ....

 

وه ... که باز عید است ...

 

باز  بوی سال  نو ..

 

باز لبخند گیاه ...

 

....................................................

 

از صمیم قلب  سالی خوب پر از سلامتی و دلخوشی و نشاط

 

 برای  تمامی هم وطنان  عزیزم  را  در هر گوشه از جهان

 

که هستند آرزو  دارم .

 

وقت خوش ./././././././././././././././././././././././././.

 

نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم اسفند 1383ساعت 5:13  توسط امید صیادی ( امیدوار ) |

سلام آقای شب ...  

سلام آقای شب ...

 

امشب هم مثل همیشه سر وقت آمدی

 

بی یک دقیقه تاخیر ... بی یک لحظه درنگ ...

 

میدانی آقای شب ....  حقیقت اینست که  خیلی ها از این حضور دائمیت دلخوشی ندارند اما نمیدانم چرا

 

نمیخواهند قبول کنند که دشمنی با شما  فایده ای ندارد ....

 

همه زور  ابرهای تیره و تمام همت  خسوف و  کسوف برای قد علم کردن پیش شما  هیچ سود روشنی  جز  

 

اضافه کردن به تیرگیتان    ندارد  ...

 

راستی آقای شب .. مدتهاست ذهنم را چیزی میخارد .. نه قلقلک میدهد .. میخنداند .....

 

نمیدانم چرا زمانی که شما حضور سنگینت را به همه دنیای من اعلام میکنی ذهن من همه جا هست

 

 جز پیش شما ..

 

آقای شب نمیدانم چرا نمیتوانم به خودم بقبولانم که من اگر با شما دوستم نباید در این میانه شب بیدار بمانم

 

 و نباید قانون شما را نادیده بگیرم .

 

آه آقای شب .. از قانونت گفتم ... ..

 

قانون تو ........

 

قانون ساعت  آسایش  دزدان ...  قانون لحظه ی  اختفای اجساد دشمنان ...

 

قانون تو تیغ نامردان  را مخفی میکند و رگ مردان  را مینمایاند .

 

قانون تو آقای شب  یعنی سکوت ... یعنی خفقان ... یعنی مرگ ...

 

و نادیده گرفتن قانون شما آقای شب تاوانهای بسیار  بدی دارد ....

 

هر کس که به کنکاش تیرگیت قلبت را جستجو کند آنچنان گم میشود که روشنایی روز را هم برای همیشه از

 

یاد میبرد .

 

و در این باره تو مقصر نیستی آقای شب ... نه اصلا مقصر نیستی ...

 

مقصر  کرمهای شب تاب  کوچک و احمقی هستند که به جنگ با تو می آیند و همه را هم از این جنگ بی

 

حاصل با خبر میکنند  ..

 

بله آقای شب .... تصور  قدرت شما  در مقایسه  با کرمهای حقیر شب تاب مضحک است .. میدانم ..

 

اما این کرمهای شب تاب گویی  مغز خر خورده اند که نمیفهمند ... یا نه نمیخواهند بفهمند ...

 

هر شب که تا صبح حضور شما را نادیده میگیرم  میبینم تعدادی کرم شبتاب را که به زحمت هر ساعت یک

 

وجب راه میروند و سعی میکنند به همه بقبولانند که  راه به خاطر نور آنها پیداست ..

 

میدانند که بازنده اند ... میدانند راه به جایی نمیبرند .. اما نمیدانم چرا حکایت قدرت شما و حقارت کرمهای

 

شب تاب هر شب طولانی تر میشود ...

 

آقای شب ... فکر میکنی سر انجام کار شما و  کرمهای شب تاب  به کجا میکشد ؟

 

راستی آقای شب ... هیچ میدانستی اگر شما شبها  نبودی ... این کرمهای کوچک شبتاب باید چه میکردند ؟

 

نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم اسفند 1383ساعت 3:30  توسط امید صیادی ( امیدوار ) |

 

در تاريکي آخته اطاق

تازيانه هاي سياه زمستان

چه وحشيانه بازوانم را دربر ميگيرد .

آه چلسومينا *

تا کجا رقص دنيا را ميخندي ؟

بر کدامين کليد سپيد

ناله سياه مرا ميشنوي ؟

بنواز سام *

بنواز ................

. . . . . . . . . . . . . . . . . اميد . ص .زمستان ۸۳ طهران.
نوشته شده در  شنبه بیست و دوم اسفند 1383ساعت 3:35  توسط امید صیادی ( امیدوار ) |

آدمها و مگسها .................... 

خیلی خوب است که هرز چند گاهی به حریم  پیله های فراموشی از خود و خدا و همه بخزیم و بدانیم دنیای پیرامون علیرغم همه زیباییها نه آنست که مینماید و نه آن که ما میبینیم .

خیلی خوب است گاهی در میانه تمامی غوغاهای روزگار فریبنده کمی در اعماق خود غرق باشیم و در خود تعمق کنیم و به دنبال پاسخ این پرسش باشیم که چه میکنیم ؟ چه کرده ایم ؟ و در آتیه چه خواهیم کرد ..

آدمی همچون مار گاه نیاز به پوست اندازی و گاه همچون پروانه ناچار از پیله شکنی ست .

به اعتقاد من  بسیار خوب خواهد بود اگر بی هیچ غرور و ترس از حرف و حدیث دیگران به دنبال یافتن تمامی چراهای پیرامون خود باشیم ..

به خود فکر کنیم و به این که واقعا چه هستیم .

من .. همین من حقیر و خود ستا .. به مدد تمامی تواناییهایی که ناچار از داشتنشانم   گاه  در چنبره دنیایی از مفاهیم و کلمات همچون خدا .. شیطان .. مدرنیسم..  و ... اسیر و دست به گریبانم  و گاه به تنها چیزی که می اندیشم فراغت است ولو برای لحظه ای از همه چیز و همه کس حتی از خود و خدا ..

این که در لحظه خلقت از میان تمام موجودات قالب انسان را برایم دوختند به خودی خود نشان از گنهکار بودنم دارد و بس .. آری انسان شدن در روزگاری که مهوع تر از این موجود دو پا درون جهان خلقت یافت نمیشود به خودی خود عقوبت جرم و گناهی ست که نمیدانم کی و کجا مرتکب شده ام .

چه که اگر هر موجود دیگری میشدم نه دغدغه رفتار و تظاهرات بیرونی آن موجود را داشتم و نه ترس از شناخت یا ناشناخت خدا و البته خود.

چه بهتر بود اگر مگسی میشدم و دو سه روزی را در میان بهترین و مطبوعترین مدفوعات و کثافات غوطه میزدم و بعد به ضربت منقار گنجشک کوچکی شکار میشدم تا نه عمر را بیهوده گذرانده باشم و نه مرگم بی فایده باشد .

اما اینک که بی میل و اراده خود صورتی ظاهری از انسان یافته ام باید تا ابد الدهر به دنبال این باشم که هر مگس کوچکی را که با سادگی تمام و با زبان بی زبانی دوستی خود را با نشستن بر روی دست و صورتم به من عرضه میدارد سنگ دلانه از خود برانم چرا که من احمق بی آنکه خود با خبر باشم اشرف مخلوقاتم ..

و دوستی میان من و مگسی بی مقدار که نه شایسته من باشد و نه مقدر آن مگس ..

بی تردید باید پذیرفت هر آینه که من کوچکی و حقارت آن مگس را داشتم و آن مگس در مقام من بود اگر مرا از خود میراند چه دیوانها و چه غزلاتی که در لعن و نفرین او نمیسرودم و چه ناله ها که سر نمیدادم .

اما مگس مهربان نه تنها چنین نمیکند بلکه حتی به خاطر کشته شدن عزیزترین نزدیکانش نیز به من فحش هم نمیدهد ... هیچ مگسی را سراغ ندارم که پشت سرم غیبت کرده باشد .. دروغ بافته باشد ...و یا  در مقام دوستی خیانتی نسبت به من روا داشته باشد ...

اما چند صد برابر بیش از این در میان آدمیان دیده ام ... چند صد برابر حتی کم است که گفتم ... بسیار بیشتر ...

پس مگسها بسیار مهربانتر از آدمیانند .. چرا که آدم نیستند ... مگسها دوستان صدیق ما هستند ...

نوشته شده در  پنجشنبه بیستم اسفند 1383ساعت 19:13  توسط امید صیادی ( امیدوار ) |

من از کجا پند از کجا باده بگردان ساقیا 

من از کجا پند از کجا باده بگردان ساقیابر دست من نه جام جان ای دستگیر عاشقاننانی بده نان خواره را آن طامع بیچاره راای جان جان جان جان ما نامدیم از بهر ناناول بگیر آن جام مه بر کفه آن پیر نهرو سخت کن ای مرتجا مست از کجا شرم از کجابرخیز ای ساقی بیا ای دشمن شرم و حیا آن جام جان افزای را برریز بر جان ساقیادور از لب بیگانگان پیش آر پنهان ساقیاآن عاشق نانباره را کنجی بخسبان ساقیابرجه گدارویی مکن در بزم سلطان ساقیاچون مست گردد پیر ده رو سوی مستان ساقیاور شرم داری یک قدح بر شرم افشان ساقیاتا بخت ما خندان شود پیش آی خندان ساقیا
نوشته شده در  پنجشنبه بیستم اسفند 1383ساعت 3:51  توسط امید صیادی ( امیدوار ) |

قسمت نظر دهی خوانندگان غیر عضو در پرشین لاگ  

خوانندگان محترم داستان قاصدکها که در وبلاگ امیدوار ( لینک سمت چپ همین صفحه با عنوان وبلاگ اصلی در پرشین لاگ ) که قادر به ارسال نظر در پرشین لاگ نیستند از لینک نظرات این وبلاگ برای اعلام نظرات خود استفاده کنند . .

نوشته شده در  جمعه چهاردهم اسفند 1383ساعت 19:5  توسط امید صیادی ( امیدوار ) |

ساعتها .................. 

ساعتهای بی عقربه،
زمانهای نابود
و نفسی که در واپسین برشها
به آوایی نامانوس
ترانه از بهار میخواند .
آه این سقف چه نزدیک است .
فشرده بر بی پنجره ترین دیوار روزگار .
تقدیر ابرها این بود ،
که تازیانه ی بی خاطره ی باد،
سترون و نابار بدرقه شان کند.
و اینک تنها یک نقطه
بر پهنه سپید کاغذ ،
خود را به رخ تمامی کلمات درهم می کشاند.
میدانم.
عبث است انتظارباران،
انتظار بهاری دیگر.
پایان نزدیکتر از هر آغاز دوباره ایست .
یک راه ،
یک کوچه،
یک بن بست .
و درانتهای این خط گچی کودکانه،
کشیده بر دیوار حسرتهای پایدار،
یک درب چوبی تنها نشان زندگیست.
آه نگاه کن ،
پشت آن درب ،
من هستم........،
او هم هست ....،
کمی آنسوتر هم خداست که شعر میخواند.
از همه کتابهای بی جلد و کاهی روزگار عاشقی .
ساعت آخرین زنگ را می نوازد.
واپسین نفس ،
به تمنای نگاهی دزدانه،
شکاف نیمه باز درب را میکاود.
بخواب .
خسته ای ..............
.................................................
امید .ص . پاییز ۸۲ . تهران

نوشته شده در  شنبه هشتم اسفند 1383ساعت 1:33  توسط امید صیادی ( امیدوار ) |

راههای افتخار ... وبلاگ نویسان زندانی ... عقده های یک وبلاگ نویس 

راههای افتخار :

پنجشنبه شب  بلاخره بعد از چند سال به خاطر برنامه ای غیر از فوتبال شبکه ی تلویزیونی داخلی رو نگاه کردم .
برنامه سینما یک و فیلم راههای افتخار اثر استنلی کوبریک باعث این اتفاق تاریخی بود .
فیلم خیلی جالبی بود ... یه جوری با اوضاع این روزهای دنیا هارمونی داره .
مُردن به خاطر جنگ .. و جنگ به چه خاطر ؟
سربازانی بی اونکه بدانند چرا باید بمیرند تا شاید اهداف رهبران قدرت تامین بشه ..
و در پایان چه خواهد ماند ؟ یک خاطره .. و لعنت به این قبیل خاطرات .. لعنت به تمام جنگها .. لعنت به جنگ افروزان

* * * * * * * * * * * * * * * *
وبلاگ نویسان زندانی :

تعدادی از دوستان سوالاتی رو درباره مطلب قبلی من دعوت از وبلاگ نویسان جهان... پرسیدند ..
یه چیزی من رو آزار میده و اون راحت طلبی و حاضر خواهی ما ایرانی هاست .
نه در یک کامنت که در چند مورد دوستان علت زندانی شدن وبلاگ نویسان رو خواستار شدند .
صرف نظر از اینکه اصولی هست برای اطلاع گرفتن و مثلا میشه با یک نگاه کوتاه به روزنامه ها فهمید که اوضاع از چه قراره اما وقتی مطلبی به این موضوع اشاره میکنه که در ایران ( ایران این روزها برای تمامی دنیا هم کشور ناشناخته ای نیست ) .. بله در همین ایران تعدادی وبلاگ نویس زندانی شدند و اجماعی جهانی هم برای دفاع از آزادی اونها شکل گرفته خوب چه منظوری میشه داشت ؟ .
چطور میشه شک کرد که جرم این وبلاگ نویسان غیر سیاسی بوده ؟ ( بی توجه به تعریف صحیح و مستدل و منطقی از جرم سیاسی ) .
به نظر شما اگر یک وبلاگ نویس به خاطر تخطی از قوانین راهنمایی رانندگی و یا به جرم قتل عمد و یا باقی جرمها زندانی میشد آیا مسئله محبوس و محکوم شدنش ابعادی جهانی به خودش میگرفت ؟ !!! نه ... البته که نه ........

* * * * * * * * * * * * * ** * * * * *
عقده های یک وبلاگ نویس :

بر میگردم به موضوع اول ... راههای افتخار و استنلی کوبریک ...

آلبر کامو میگه :
برندگان واقعی جنگ کسانی هستند که از جنگ متنفرند اما می جنگند .

به اعتقاد من زر زده ....

در جنگ از نقطه نظر شخصی برنده ای نداریم . افراد بازنده ها هستند و سیستمها میتونن تحت شرایطی مشخص و اتفاقی و یا حتی استثنایی خودشون رو به صورت مقطعی برنده حساب کنند .

کوبریک فیلم راههای افتخار رو در 29 سالگی ساخته در سال 1957 ... از نظر ایجاد حس
انزجار از جنگ واقعا عالی کار کرده .
کوبریک بعدها باز هم فیلمهای جنگی ساخت .. دکتر استرنج لاو و غلاف تمام فلزی ..
در هیچکدام هم جنگ رو تطهیر و تقدیس نکرد .. .
وجه شاخص کوبریک اینه که تا قبل از راههای افتخار چند فیلم دیگه رو هم کارگردانی کرده بوده اونهم در حالیکه هنوز به 30 سالگی نرسیده بود ..
در مقام مقایسه من و کوبریک خیلی مسخره میشیم .. اون تا 30 سالگی چند فیلم کارگردانی کرده بود و من در 31 سالگی دلخوشم به چرندی به عنوان داستان مصور اینترنتی ( قاصدکها ... ) که در اصل تبادر عقده ی منه واسه فیلم ساختن ...
خوب همینه دیگه ... کوبریک در 1928 در آمریکا دنیا اومد.. من در 1974 در ایران ..

راستی موقع اعلام لیست فیلمهای ساخته شده استنلی کوبریک اتفاق جالبی افتاد ..
مجری آخرین فیلم ساخته شده کوبریک رو غلاف تمام فلزی اعلام کرد .
شک کردم نکنه چشمان بازبسته یا همون eyes wide shut رو من ساخته باشم ؟ !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!  

 

نوشته شده در  شنبه هشتم اسفند 1383ساعت 1:26  توسط امید صیادی ( امیدوار ) |

شراب نسیان 

تابوت می فروشند در کوچه های طهران ،

بانگ عزا بلند است انا له ُ الراجعان .

خورشید بی نفس شد شب را به ناله مشغول ،

مهتاب بی فروغ و ظلمت سماع چه آسان .

از شامگاهان دیروز تا صبحگاه امشب ،

شمع است این ترانه بر پیکر عزیزان .

ای ظلمت ای سیاهی دردم دریغ فزون است ،

تا چند اشک و بازی با نام کفر و ایمان .

ما هیمه ایم نه انسان در کارزار و بازار ،

هم باز چون بیاید کهنه حدیث طوفان .

ساقی تهی ست ساغر ، بگذار شراب نسیان ،

مرگ است هم پیاله ، سرد است این زمستان .
.......................................................
امید .ص . بهمن ماه 83 . طهران

نوشته شده در  سه شنبه چهارم اسفند 1383ساعت 4:23  توسط امید صیادی ( امیدوار ) |