|
|
برشت ..........
نخستين بار برای گرفتن کمونيست ها آمدند من چيزی نگفتم چرا که من کمونيست نبودم بعد برای گرفتن کارگران و اعضای سنديکا آمدند من چيزی نگفتم چرا که من عضو سنديکا نبودم سپس برای گرفتن کاتوليک ها آمدند من باز هم چيزی نگفتم چرا که من پروتستان بودم سرانجام؛ برای گرفتن من آمدند ... ديگر کسی برای حرف زدن باقی نمانده بود. "برتولد برشت
نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم تیر 1384ساعت 23:55  توسط امید صیادی ( امیدوار ) |
به مناسبت سالروز مرگ ارنست همینگوی ...... به مناسبت سالروز مرگ ارنست همینگوی ( ۱۹۶۱ ــ ۱۸۹۸ )
اگر بخواهم در کمال خود بزرگ بینی در شیوه ترتیب نگارش و ترسیم خط برای خود الگویی متصور باشم به نام سه بزرگ اشاره خواهم کرد : گلی ترقی مسعود بهنود ارنست همینگوی درباب داستان نویسی معاصر ایرانی بی شک خانم ترقی را اگر نتوان سر آمد نسل خوددانست حداقل یکی از بزرگان این نسل است که این افتخار را داشته ام تا تمامی آثاری که از این نویسنده بزرگ در ایران به طبع رسیده است را بخوانم . ایشان استاد ساخت فضاهای نوستالژیک و خاطرات نه چندان دور ما هستند. اما مسعود بهنود را نه به خاطر کتاب ها و داستان هایش که به خاطر مقالات او گرامی میدارم . بهنود در جریان موج ناپایدار آزادی بیان روزنامه ها در ابتدای دوران ریاست جمهوری خاتمی با مقالاتی که در روزنامه های جامعه و پس از آن طوس ، نشاط و صبح امروز چنان چشمانم را خیره میکرد که همواره پس از خواندن مقالات اجتماعی _ سیاسی او آرزو میکردم که ای کاش روزی بتوانم به همان شیوایی و روانی ولو در حد یک خط بنویسم … آرزویی که البته تاکنون محقق نشده . و اما آخرین نام این فهرست سه نفره را به همینگوی بزرگ اختصاص میدهم . بررسی اجمالی سیر زندگی ایشان و معرفی آثار وی به مناسبت چهل و چهارمین سال در گذشت این نویسنده توانای آمریکایی مطلب اصلی امروز وبلاگ گنجشکک اشی مشی خواهد بود .
از میان آثار این غول ادبیات کلاسیک _ مدرن تاکنون موفق به مطالعه کتابهای وداع با اسلحه ، پیرمرد و دریا ، برفهای کلیمانجارو و زنگها برای که به صدا در می ایند ، به اضافه چند داستان کوتاه شده ام . اگر خواننده یکی از آثار همینگوی بوده باشید به فوریت در خواهید یافت که با نوعی از نگارش که منحصر به فرد روبرو هستید . همینگوی در روایت داستانش در عین رئالیسم صرف و تا حدی خشن هیچ قید و بند و چارچوب خاصی را نمیپذیرد . قطعهای ناگهانی ، دگرگونی فضا در کسری از ثانیه و رفلکسهای غیر طبیعی کاراکترهای داستانی آنچنانکه خواننده را دچار حیرت و گسیختگی از ماجرا نکند و اختصاصی تر از هر نکته ای بی پروایی در نگارش از مشخصه های آثار اوست . خواننده بی آنکه به تردستی همینگوی در ارائه خط سیر روایت شک کند به دنبال او به راه می افتد و در یک لحظه آنچنان خود را درگیر در میانه معرکه ای وحشتناک میابد که خلاصی از آن غیر ممکن مینماید . اما همینگوی در نهایت برای بغرنج ترین معضلات ساده ترین راه حلها را ارائه میکند . راه حلهایی که در پایان تمام بررسی ها معقولترین راه ها نیز هستند . همینگوی در میان مشاغل فراوانی که تجربه کرده بود بیش از همه متاثر از روزنامه نگاری بود که ریشه این تاثیر را بخوبی در میان آثار او میتوان مشاهده کرد .
بیوگرافی نویسنده : متولد در 1899 الینویز ، آمریکا با نام اصلی ارنست میلر همینگوی . فارالتحصیل از دبیرستان اوک پارک در سال 1917 . آغاز اولین حرفه زندگی او ، خبرنگاری در نشریه اسکار در کانزاس سیتی . ماجراجویی هایش او را به جبهه جنگ در ایتالیا کشاند . ( جنگ جهانی اول 1918 _ 1914 ) رانندگی آمبولانس و سپس عضویت در پیاده نظام . ( مجروحیت شدید همینگوی ، خاطرات این روزهای او بعدها در کتاب وداع با اسلحه به رشته تحریر در آمد )
بعد از جنگ مجددا به کار ژورنالیستی روی آورد و به عنوان گزارشگر تورنتو استار مشغول شد و پاریس را برای اقامت برگزید . در پاریس توسط ادرا پوند و گرترود استین نویسندگان آمریکایی تشویق به نوشتن شد . از این زمان به بعد روح سرکش همینگوی هر دم او را به جایی برد . سر کشی به فلوریدا ، اسپانیا ، و افریقا محصول دنیا گردی او در اواخر دهه بیست میلادی است . ( زنگها برای که به صدا در می آیند حاصل این قطع از زندگی همینگوی است ) یک بار دیگر جنگ و اینبار جنگهای داخلی اسپانیا( 1939 _ 1936 ) او را در پوشش خبرنگاری به تجربیاتی تازه فراخواند . تجربیاتی که همچنان در طول جنگ جهانی دوم ( 1945 _ 1939 ) بهترین خوراک برای خبرنگار و نویسنده ای چون او بود . پس از جنگ دوم جهانی همینگوی به کوبا رفت و هاوانا را برای اقامت برگزید . در 1953 به خاطر نگارش داستان ( پیرمرد و دریا ) جایزه پولیتزر و در 1954 جایزه نوبل ادبیات را به دست آورد . اگرچه ماجراجوی های این نویسنده چیره دست بارها او را تا سر حد مرگ کشاند اما در نهایت وحشت او از بیماری کبد ( دیابت ) که در آن زمان لاعلاج بود باعث شد تا در سال 1961 و زمانی که ساکن کچم آیداهو شده بود با شلیک گلوله ای به زندگی پر ماجرای خود پایان دهد .
یكی از شخصیتهای داستان قمارباز (راهبه) میگوید: "مذهب افیون تودهها نیست، بلكه میهنپرستی، جاهطلبی، موسیقی، رادیو، قمار و الكل نیز چنین است. حتی نان هم افیون است؛ چرا كه خورندهاش را در كوششهای بیهوده زندگی درگیر میكند. آنهایی را كه نمیكشند، میكشد. همه آدمهای خوب، همه آدمهای خیلی شجاع را بدون تبعیض میكشد. اگر هیچكدام از اینها نباشی، میتوانی مطمئن باشی كه تو را هم خواهد كشت"
آثار ارنست همینگوی :
در پاریس )1967 / Byline: Ernest Hemingway گرد آوری و تحقیق : امید صیادی . با نگاه و تشکر از : سایت کافه شبانه . سوسن نجف قلی زاده ، نشریه شرقیان . ترجمه دو داستان کوتاه از همینگوی را دراینجا بخوانید
نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم تیر 1384ساعت 16:17  توسط امید صیادی ( امیدوار ) |
گزارش یک تجمع .......... گزارش یک تجمع ..........
بنا به فراخوان دفتر تحکیم وحدت و چهره های سیاسی جهت حمایت و تلاش برای آزادی اکبر گنجی امروز از ساعت 4:30 در میدان انقلاب بودم و آنچه که میخوانید مشاهدات عینی شخص بنده است . 4:40 ابتدا تعداد معدودی مامورین انتظامی که در مقابل درب اصلی دانشگاه تهران مستقر بودند از هر گونه توقف مردم حتی به صورت تک نفره در مقابل دانشگاه جلوگیری میکردند حضور نیروهای لباس شخصی هر چند نه به شدت اما کنترل آنها که مشخصا در وسایل نقلیه نیروهای انتظامی درمحل حاضر بودند حس میشد . 4:50 پیاده روهای روبروی دانشگاه حد فاصل خیابان فروردین تا فخر رازی کم کم با حضور زیاد جمعیت از حالت عادی خارج شد . تقریبا در همین زمان تحصن کنندگان متشکل با خروج از درب شرقی دانشگاه در تقاطع خیابان قدس و انقلاب تجمع را آغاز کردند . پلاکاردها و تراک ها همه به نوعی اعتراض به زندانی بودن و تداوم اعتصاب غذای گنجی بود . 5:00 اولین شعارها همراه با کف زدنهای متوالی جمعیت که در این زمان تعدادشان به حدود 500 تن می رسید آغاز شد . کمتر از چند دقیقه اولین برخورد نیروهای انتظامی با جمعیت حاضر رخ داد. نیروهای انتظامی ابتدا با فریاد ( متفرق شید ) و پاره کردن پلاکارد اصلی تجمع کنندگان و سپس در کمال حیرت با بدترین الفاظ رکیک در اولین یورش سعی داشتند جمعیت را پراکنده کنند که نشستن و مقاومت آنان را در پی داشت . در ادامه لحظه به لحظه به تعداد تجمع کنندگان افزوده شد تا جایی که نیروهای حاضر دقایقی ناچار از عدم واکنش نسبت به جمعیت شدند . 5:10 تعداد جمعیت حاضر در تقاطع قدس _ انقلاب آنقدر بود که تردد خودروها در خیابان انقلاب غیر ممکن شد . 5:15 حمله شدید نیروهای انتظامی ... تقریبا نیمی از جمعیت به طرف شمال خیابان قدس پراکنده میشوند . گفته میشود هاشم آقاجری در همین حمله به شدت با ضربات باتوم مضروب شده . 5:20 به تعداد تجمع کنندگان هر لحظه افزوده میشود ... شعارهای < زندانی سیاسی آزاد باید گردد > و < ای ملت با غیرت ، حمایت ، حمایت > بیشتر شنیده میشود . 5:25 جمعیت بین 1500 تا 2000 نفر متغیر است ... عده ای مانند من دائم در بین حاضرین و شاهدین در رفت و آمدند . 5:30 تجمع کنندگان با یورش مجدد نیروهای انتظامی به سمت میدان انقلاب حرکت میکنند . تجمعی که قرار بود آرام باشد با دخالت نا بجا و خشونت نیروهای امنیتی به تظاهرات تبدیل میشود. نیروهای انتظامی سعی میکنند مردم را به داخل بن بست کناری سینما بهمن بکشانند .. اما جمعیت دوباره به سمت درب اصلی دانشگاه برمی گردند . 5:40 فشار جمعیت و تعداد نیروهای امنیتی هر لحظه بیشتر میشود . تمامی پیاده رو شمالی و قسمت عمده خیابان انقلاب از درب دانشگاه تهران تا داخل میدان انقلاب مملو از جمعیتی است که در این زمان حدودا 3500 نفر تخمین زده میشود . 5:50 حضور نیروهای گارد ویژه به همراه ماشینهای ضد شورش در ابتدای تمامی فرعی های منتهی به خیابان انقلاب و آرایش نظامی موتور سواران ضد شورش در میدان انقلاب . 6:00 جمعیت از چند سو مورد حمله قرار میگیرد و تقریبا تظاهر کنندگان در منگنه نیروهای انتظامی گیر افتاده اند در بین جمعیت گفته میشود دختر اکبر گنجی هم مجروح شده . 6:5 نیروهای انتظامی در تلاش برای چند دسته کردن و قلیل کردن حجم جمعیت موفق نشان میدهند . گروههای مختلف اگر چه پر تعداد اما در بی نظمی به جهت های مختلف میدان انقلاب و خیابانهای منشعب کشیده میشوند . 6:10 میدان انقلاب به نسبت روزهای عادی حتی تا 4 برابر شلوغتر است اما به صورت مشخص و واضح از جمع تجمع کنندگان اثری نیست . گفته میشود تعداد زیادی دستگیر شده اند که من خودم بازداشت حداقل سه نفر را توام با ضرب و شتم دیدم . از تعداد زخمی ها خبر دقیقی نیست اما به نظر نمیرسد غیر از مورد آقا جری بقیه موارد چندان جدی بوده باشند. 6:20 به سمت منزل براه افتادم . در راه بازگشت یک صحنه به هیچ عنوان از مقابل چشمانم رد نمیشد ... لحظه ای که مادرانم ... خواهرانم ... برادرانم ... دستهای قشنگشان را بالا برده بودند و دست زنان آزادی اکبر گنجی را میخواستند و ناگهان در بین دستهای رشیدشان حضور نامشروع باتوم های سبز رنگ بی حرمت و خجلت اعلام شد و دست و چوب در هم آمیخت .. در دم قطعه زیر به ذهنم آمد که امیدوارم در آینده فرصتی دست دهد برای تکمیل آن . : قاصدک ... کف بزن ... فریاد کن .. قاصدک .. اگر چه این سازناکوک ... ترانه رهایی را نمی نوازد... اما، تو به هر زخمه اش .. والس آزادی راتمرین کن .. آری ... قاصدکم ... برقص یه ناله من وناموزون آهنگ چوبهای سبز قاصدک... ضجه نزن .. ناله ام را فریاد کن ... بگوتا نوازندگان سمفونی مردگان بدانند هیچ گنجی نخواهد مرد .. حتی اگر هزاران سال در بند طلسم سرد باشد ... قاصدکم ، بخوان با من ... تا آقای شب بداند : آوای ما .......... ........... پرواز باید گردد .... نفسمان .......... ............. آواز باید گردد .. زندانی سیاسی .... ............. آزاد باید گردد ... نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم تیر 1384ساعت 21:24  توسط امید صیادی ( امیدوار ) |
ارنستو ....... ارنستو گوارا ..... ال چه ارنستو گوارا ....... ال چه " 1967 _ 1928 خوش چهره ... اهل مشروب ... سیگار برگ .. با معشوقه های فراوان ....... آرژانتینی جهان وطن و همرزم فیدل کاسترو قبل از آنکه به برداشت محصول نیشکر و آزادی و گذران روزگارآسودگی پس از نبردهای سخت و شبانه روزی جنگل و خلیج هاوانا فکر کند به دنبال تقسیم طعم گس آزاد اندیشی در میان تمامی آزادیخواهان جهان بود از آرژانتین تا کوبا و از کنگو تا بولیوی تفنگ بر دوش فاشیسم و دیکتاتوری را با خنده ای بر لب به چالش نبردی نامتوازن طلبید .
اگر چه جسد تیرباران شده اش تا مدتها به زیر باند فرودگاهی در نزدیکی لاپاز مخفی شد اما اندیشه بسط یافته او تمامی جهان روزهای بدون او را فتح کرد و به الگوی جوانانی بدل شد که تنها نام مقدس او را بهترین محرک برای شورش و یاغیگری بر ضد هر نوع نظام سلطه طلب یافتند . اطلاعات و تصاویری بیشتر درباره چگوارا شعری به بهانه و نام چگوارا در همین وبلاگ ....
نوشته شده در دوشنبه بیستم تیر 1384ساعت 4:25  توسط امید صیادی ( امیدوار ) |
قاصدک نوشته شده در شنبه هجدهم تیر 1384ساعت 14:2  توسط امید صیادی ( امیدوار ) |
به بهانه پخش تلویزیونی 2 قسمت از سه گانه پدر خوانده
*********************************** راستی که چه کردند با ما اخوان لومیر در آن
تاریکخانه سینما توغرافی ( عزت الله انتظامی در ناصرالدین شاه آکتور سینما ) *********************************** سینما یعنی عالم خیال . بی جهت عنوان کارخانه رویا پردازی را به این صنعت – هنر قرن نداده اند . بی اغراق باید گفت شاید تنها هنری که قادر به خلق از خود باشد سینماست . در هیچ یک از هنر مرسوم جهانی تکرار و مکرراتی چنین بدیع را
نخواهیم یافت . زیباترین شاهکارهای ادبیات به زحمت گام را از چند جلد بیشتر رسانده اند
و ناگفته مشخص است که هیچ نقاش و پرتره سازی را تفکر درباره ادامه ای
بر بهترین اثر و یا خلق اثری بر مبنای شاهکار دیگری در سر نبوده و نیست . روایت است که پل گوگن پس از دیدن تابلوی < مزرعه گندم > اثر
دوست صمیمی اش ونسان ونگوگ به او گفت : نظرت چیست اگر تصویری از یک فصل قبل و یا بعد این نقاشی تو بکشم ؟ ونگوگ پاسخ می دهد : البته که ایده جا |