تبليغاتX
گنجشکک اشی مشی









سانس آخر ............  

 

برای رکس آبادن ...... 

 

سانس آخر :

 

محمود و لیلا اولین شب نامزدی رو با همه دوستان تو سینما رکس جشن گرفته بودن ..

 

 درست سانس آخر .

 

مهم نبود فیلم چه فیلمیه .. مهم این بود که  تو سینما بودن ... خوش بودن ..

 

محمود : لیلا ...

 

لیلا : ها ؟؟؟

 

محمود : میخواستم بگم حالا که بعد این همه سال بهت رسیدم تا

 

آخر عمر ازکنارت دور نمیشم .

 

لیلا سرش رابه شانه محمود تکیه داد ...

 

و فیلم شروع شد ...

 

حکایت مثل همه همه حرفهای خوب و قشنگ حکایت مردی و مردونگی بود ...

 

محمود : لیلا ..

 

لیلا : چیه ؟

 

میگم فردا همه طوقی های دنیا رو به عشقت آزاد میکنم برن ....

 

لیلا  لبخندی زد .. سرش را به سینه محمود فشرد ..

 

قدرت زیر پیرهنش خونی بود ....

 

سید میخواست باعرق زخم قدرت رو بشوره ...

 

محمود : لیلا جان ...

 

لیلا : جان ؟

 

یه شب تا صبح به عشقت با بچه ها زیر پل عرق خوردیم و خواندیم ...

 

لیلا خندید ....

 

سید و قدرت استکانها رو به سلامتی بهم کوبیدن ... سید گریه میکرد ...

 

قدرت هاج و واج مونده بود .. گریه نکن مرد ....  

 

یهو زیر پیرهن خونی سید   تو دست فاطی آتیش گرفت .....

 

محمود خواست حرفی بزنه اما فریاد داداش فرمون کلامش رو برید ...

 

قیصر .... کجایی که مردمُ کشتن ...

 

لیلا جیغ میزد ... محمود با مشت به درهای بسته میکوبید ...

 

قدرت فریاد زد : بزن .. بزن .. بزن ...

 

سید میزد .. اما هیچ دری به روی محمود و لیلا باز نمیشد ....

 

محمود با التماس به در میکوبید  : نامردا در رو باز کنید ...

 

زن و بچه مردم دارن میسوزن ...

 

اما .... کاکا رستم و نا لوطیها پشت درای بسته فقط میخندیدن ..... میخندیدن ...

 

داش آکل نبود ...  نیومد....

 

 نامردا از پشت زده بودنش  تا ...

 

 محمود و لیلا و سید و قدرت و فاطی ... همه و همه با هم بسوزن ......

 

مجید ظروفچی تو اون دم آخری  نالید  : ... داداش ... حالم خوش نیست ..

 

 شبونه منو برسون امامزاده داوود ...........

 

/////////////////////////////////////////////////////////////////////////////

 

نمیدونم چه مرگمه .... نمیتونم بنویسم ...

 

 این متن رو که  نوشتم .. گریه کردم ...

 

هزار تا سیگار کشیدم ......  و باز گریه کردم ....

 

سینمایی که در آتش سوخت .... تو دل هیچ فیلمی دیگه پیدا نشد ...

 

800 نفر آرتیست اون فیلم ... 800 نفر زن و مرد .. 800 نفر دختر و پسر ...

 

 همه تو آخرین سانس زندگی ...............

 

سینما رکس در آخرین سانس نمایش (( گوزنها )) را پرده داشت .

نوشته شده در  شنبه بیست و نهم مرداد 1384ساعت 15:30  توسط امید صیادی ( امیدوار ) |

سیاوشی که از غرب آمد ...................( Howard Baskerville ( 1885 _ 1909  


هاوارد باسکرویل .... سیاوشی که از غرب آمد

 یک قرن از انقلاب مشروطه گذشت .

انقلابی کههمچون بسیاری دیگر از واقعیات اجتماعی ایران ازقیام سرخ و سیاه پوشان

 تا سربداران و از نهضت ملی و توده تا انقلاب 57 ناگزیر با آرمان ها وآروزها یی که

آغاز شد فاصله گرفته و در نهایت نیز  نتوانست انجام و فرجامی مسعود داشته باشد .

از قیام مشروطه و مردانش وهمچنین کلیات و جزییات آن مردم و آن روزها  بسیار

 گفته اند و شنیده ایم . 

 هدف من اما در این مقال ادای دین و تشکری است از مردی که اگر چه هرگز خود

را  در قواره یک قهرمان نمی دید اما  در معصومیتی خیره کننده و بی ادعا  به ترجمان

معنی آزادی و آزادگی دردیاری نشست که مردمانش تا قهرمانان خود را به دست خویش

به خاک گور نسپارند آنان را لایق قهرمانی نمیدانند .

مطلب امروز گنجشکک اشی مشی  تقدیس و تشکری است از سیاوشی که اگر چه ایرانی

نبوداما از بسیاری رجاله های بی غیرت و بیوطن این دیار مردانه تر در کنار آزاد مردمان

ایران زمین از زندگی و جوانی خویش گذشت و خون داد .

 

Howard Baskerville  1885 _ 1909 

 

این جوان آمریکایی در ابتدای ماه آوریل سال 1885 در ایالت نبراسکای آمریکا به

 

 دنیا آمد .

 

تحصیلات خود را در دانشکده ( یزاستن ) درهمین ایالت به پایان برد و دراین زمان

 

 ریاست جمهوربعدی آمریکا ( ویلسن ) ریاست این دانشگاه را بر عهده داشت .

 

در پاییز سال 1908 به عنوان دبیر دروس تاریخ عمومی

 

( که بعد تدریس حقوق نیز به آن افزوده شد ) به تقاضای کنسول آمریکا در تبریز و

 

 نیاز مدرسه مموریال تبریز به ایران آمد و همزمان خود را در بحبوحه قیامهای مردمی

 

اهالی تبریز یافت .

 

باسکرویل پس از آنکه  پیرامون نحوه حکومت و مظلومیت مردم ایران اطلاعاتی

 

 گرفت ازجوش و خروش مرد و زن و پیر و جوان و عدالت خواهی ایشان به وجد آمد .

 

 

 

شهادت مرحوم شریف زاده که از همکاران و دوستان نزدیک هاوارد باسکرویل در

 

 مدرسه مموریال بود آرام و قرار را از او گرفت و او را که به همت و آزادی خواهی 

 

 دلبستگی و اعتقاد وافر داشت به فراست انداخت تا به دور از چشم کنسول آمریکا و

 

 البته دیگر نمایندگان دُوَ ل خارجه ( روس و انگلیس ) که از تاثیر گذار آن روزها 

 

 ( و هم امروز ) بودند اقدام به تشکیل دسته ای از تفنگداران به نام ( فوج نجات )

 

کند و