|
|
در دیده من اندرآ وز چشم من بنگر مرا ...
در دیده من اندرآ وز چشم من بنگر مرا : به ستارگان رشک میبرم و به پایداری و ثباتشان . چه ببینمشان و چه نه موجودیت آنان حتی به قدر لحظه ای قابل تردید نیست . پس تقصیر ندیدنشان از من است حتی اگر در پرده ابر شبانگاهی مستور مانده باشند . و چه متفاوت است این بودن لایزال ستارگان با بودن همواره ماضی من، تو و حتی ما . نبود نمان به سادگی بودنمان است و بودنمان به راحتی مُردنمان . اینکه بودن را با عدم در یک سبد قرار میدهم در اصل قیاس مع الفارق است و کنایت از همان فعلیت فعل ماضی که شاید معدودی از ما وبلاگ نویسان آن را به درستی درک و لمس نکنند و باعث سوتفاهم ایشان بشود . که البته در اینباره محق هستند و در رابطه با حقشان باید بگویم به درک ! این چند روزه که به علت مشکلات متعددی به روز رسانی این صفحه به تاخیر افتاد فرصتی بود برای خوز و غوری در اینباره که در ازمنه نه چندان قدیم و آن سالیان که کامپیوتر و اینترنت و حتی تلفن در دسترس و موجود نبوده زندگی بندگان خدا به چه صورت میگذشت که اگر بخواهم از تجربه خودم در این مورد حرفی بزنم میگویم نبودنشان همانطور گذشت که بودنشان می گذشت . در اصل من که به نوبه خودم تفاوت فاحشی در بودن و نبودن این معضل ملی و البته دُوَلی( وبلاگ نویسی ) ندیدم . بی تاثیریمان را انکه نمیداند خواجه حافظ تگزاسی است و تاثیرمان را آنکه درک کرد اکبر آقای گنجی ! بهتر است به دور دیگ خالی های و هویی نکنیم . ما وبلاگ نویسیم و همین .. و همین وبلاگ نویسی را اگر قدر میگذاشتند از عبادات سالکان شب عظیمتر و چون بی مقدارش کردند از جیغ عجوزگان کوچه التماسی ها بیمقدارتر شد . و این بی مقداری را ما قاطبه وبلاگ نویس از تصدق سر خودمان داریم که همه در آن واحد منی هستیم به غایت جامع المن . حرف آن است که من میگویم .. درد آن است که من دارم .. سیاست را فقط من میدانم و باقی همه شِر است و از عشق اگر یک حرف راست باشد یا من گفته ام و یا من خواهم گفت . و این من حرامزاده که عجانت و موانستش با ایران و ایرانی به کهنگی آسیاب یزدگرد است وبه آشنایی سانتیفوژ و اتم و غنی سازی تا گاه آمدن ما میشود همچون صاعقه بر فرق جمع فرو می آید که : هشدار .. من هستم تا خیال همه راحت باشد . خجالتم که بگویم بودن یا نبودن هم مانند همه لالایی ها به قصه پیوسته و دیگر مسئله نیست. تلخه حکایتی است اما حقیقت است .... حالیه از پس این تاخیر ناخواسته و این فرصت زیاده از همه سروران عزیزم که طی این مدت خبر و حالی از همان من حقیر و خطاکار پرسیدند تشکر میکنم و به نمایندگی من از همگی دوستان پوزش میخواهم که در نبود اولین امکان یک اتصال ساده به دنیای اینترنت که همانا پول قبض تلفن منزل من بود قادر به پاسخگویی و پس دادن بازدید و ایضا تبادلات معموله ی لینک و لوگو که از ارکان رکین و بلافصل دنیای مجاز و منکر و مکروه است نبودم . باشد که در فرصتی جبران مافات کرده و از خجالت شما عزیزان و البته این من که همه مشکل از اوست در آیم . ضمنا توضیح ضروری اینکه میان غیبت صغری من و قطعی تلفنم و سفر ریاست جمهور به نیویورک و آن نطق تاریخی اتمی ـ مذهبی ایشان هیچگونه ارتباطی وجود ندارد و همه
به قول خیلی معروف و مرحومی :
ای مردمان ای مردمان از من نیاید مردمی . . . دیوانه هم نندیشد آن کاندر دل اندیشیده ام
دیوانه کوکب ریخته از شور من بگریخته . . . من با اجل آمیخته در نیستی پریده ام
در حبس تن غرقم به خون وز اشک چشم هر حرون . . دامان خون آلود را در خاک می مالیده ام
در دیده من اندر آ وز چشم من بنگر مرا . . . زیرا برون از دیده ها منزلگهی بگزیده ام
خاموش کن کاندر سخن حلوا بیفتد از دهن . . . بی گفت مردم بو برد زان سان که من بوییده ام
شاد باشید ، چرخ روزگار بر مراد دلتان .
نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم شهریور 1384ساعت 4:59  توسط امید صیادی ( امیدوار ) |
از بم تا نیوارلئان ....
از بم تا نیواُرلئان
تو کز محنت دیگران بی غمی . . . نشاید که نامت نهند آدمی علیرغم گذشت بیش از یک هفته از طوفان مهیب کاترینا در سواحل جنوبی آمریکا که منجر به مرگ بیش از 100 انسان و خساراتی بالغ بر چندین میلیارد دلار شده است مقامات رسمی کشورمان از هر گونه اظهار همدردی و تاسف و آمادگی جهت ارسال
کمکهای دارویی و غذایی به مناطق بحران زده آمریکا خودداری میکنند . در حالیکه تیتر اول تمامی کانالهای ماهواره ای و روزنامه های پر تیراژ دنیا به این واقعه و سرنوشت مردم درمانده و خسران دیده شهرهای طوفان زده معطوف و متوجه است با این حال برای بخش خبر صدا و سیمای ایران تنها نارضایتی و آنارشی منتج از طوفان و فحش کشیدن به بوش و دولت آمریکاست است که محل اعتنا و توجه گردیده . هنوز آنقدر از زلزله دهشتناک بم و وقایع نظیر آن در کشورمان دور نشده ایم که بخواهیم اجماع بین المللی و اتحاد جهانیان را در راه کمک به مردم مصیبت زده کشورمان فراموش کنیم . هنوز از یاد نبرده ایم که قبل از اعلام خبر آن واقعه از رسانه های ایرانی هواپیماهای
امداد رسانی کشورهای خارجی در باند بدون برج مراقبت فرودگاه بم بر زمین نشسته بودند و
قبل از خود ما مشغول کمک به بازماندگان حادثه بودند . حال چگونه است که در برابر اتفاقی مشابه در آن سوی دنیا تا این حد بی تفاوت مانده ایم ؟ مگر جان و نیازهای یک انسان را میتوان بر اساس سیاست تعیین و درجه بندی نمود ؟ مگر تفاوتی است میان مردم بی خانمان و بی آب و غذای نیو اُرلئان با مصیبت زدگان سیل مازندران ؟
چگونه است آن زمان که به یُمن مهارت و کاردانی مدیران عمدتا کارنابلد و ستاد همیشه خواب بحران کشورمان در برابر هزاران واقعه و بلای طبیعی فی الفور لیست نیازمان را به تمام دنیا اعلام میکنیم اما در برابر نیاز دیگران همچون کبک سر خود را به زیر برف فرو میبریم مبادا که ما را ببینند .... متاسفانه هنوز هم باورمان نشخوار یک مثل شرم آور است : (( مرگ خوب است ، اما برای همسایه ..... )) زهی افسوس به حال هر آن که نام از ایران بر خود گذاشت و چشم بر این واقعه فرو هشت . یک اعلام همدردی ساده ... ارسال فقط یک هواپیما کمک ( که آن هم بی برو برگرد همواره از کیسه ملت است ) ... میتوانست وجهه اتم زده ما را در نزد همان مردم آمریکا آنقدر موجه و مطلوب کند که دیگراز وحشت تهدیدات جهانی به خاطر پرونده ی اتمی ما در آژانس کمتر به ادعیه و کمربندهای همیشه انسانی نیاز داشته باشیم . افسوس که همچنان در مسابقه تک نفره فرصت سوزی قهرمان بلامنازع همه جهانیم . من در همین صفحه و از طریق همین کلمات برای تمامی جانباختگان این حادثه از خداوند منان طلب آمرزش میکنم و مراتب تالم و همدردی خود را با مردم گرفتار و بحران زده شهرهای طوفان زده آمریکا اعلام میدارم . باشد که گناه دیگران بر ما ننویسند .....
نوشته شده در یکشنبه سیزدهم شهریور 1384ساعت 3:50  توسط امید صیادی ( امیدوار ) |
بزرگ بود و از اهالی امروز .......
بزرگ بود و از اهالی امروز ...
به مناسبت هشتم شهریور ماه ، سومین سالگشت جاودانگی آوازه خوان شهر ما . فرهاد مهراد " 1381 _ 1322
خيلي سال پيش از اينها ، خيلي سال تو اون دورا ، يه مردي بود ، يه چيزايي ميگفت از يه گنجشککي ... يادمه وقتي تو يه ماشين دودي بازم صداش رو شنيدم که داشت واسه هر روز هفته هاي خاکستريش يه چيزي ميگفت به خودم گفتم : اهه ... اينو نيگا ... شنبه روز بديه ؟ کي بي حوصله است ؟ :(( عصر چهارشنبه من ... از ماشين پريدم پايين ... پريدم پايين و پياده رفتم ....
جمع دوستان ناباب بود و بنگ حشيش و دودمخدر بي خبري ... بي خيالي ... و.... يهو وسط نشئه هاي خشک بي صدايي اوايل دهه هفتاد بازم صداش در اومد: (( بارون مياد خيس ميشي …. ))
گفتم ...؟ فرهاد ؟؟؟ یادم افتاد که چقدر بابا دوست داشت يکي که اسمش فرهاد بود . یادمه همیشه ميگفت یادش بخیر !!! ؟ ميگيريمش ، ميبريمش ، ميديمش دست حاکم باشي ...!!! اما گنجشکک اشي مشي افتاده بود تو حوض نقاشي ...
گوله شده بود، برده بودنش پيش حکيم باشي.......... آخه شنبه هاش روز بدي بود ، روزاي بي حوصلگيش ... بي هيچ غزل تازه اي ، جدولاي نيمه تموم يکشنبه هاش هم که ديگه کهنه بودند .... آخه جمعه ، هرچه که بود رو پيشتر از اينها واسه همه گفته بود .
پس چی شد ؟ اشی مشی کو ؟
گفت : گفته بود که .. خودش گفته بود ..
گرم و زنده بر شنهای تابستان .. زندگی را بدرود خواهم گفت ..
گفتم : پس لااقل شناسنامه اش ؟ موش خورده بود ........ نه اون يادش رفت و نه من . ماه رو ديديم هردو تا به ياد گنجشککی که یه روزی روزگاری مست میشدیم از شنیدن جیک جیک اشی مشی ناز و زمستونیش با هم بخونیم :
در رثای فرهاد : ترانه ای بسیار زیبا از محمد نویری : حقیقت _ پرنده .
نوشته شده در سه شنبه هشتم شهریور 1384ساعت 4:59  توسط امید صیادی ( امیدوار ) |
|
|