|
قصه شب یلدا . . . .
قصه شب یلدا یادش به خیر که من چهار سال داشت ... کوچه ها در آرامش ناز خدا بود و مردمان آسوده از رویاها ی شیرینی که او مید ید ، ترانه های شادی که او می خواند ..... تیرک چوبی چراغ برق ابتدای بن بست کودکی های من آنقدر بوی خوب روستا را میداد که هوس دو قرص نان روغنی را درهر بار بوییدن تازه تر از دیروزش می نمود ... به خصوص به وقت بارانهایی که آن روزها اداره هواشناسی طراوت بی انتظارشان را از بین نمی برد و سر نیزه چترها ی سیاه را به جنگ لطف بی منتشان نمی فرستاد . صبحهگاهان چهارسالگی من .. مردی می آمد درکوچه ها ... دیگی داشت بر سر و فریادِ عدسی .. عدسی او شکمهای منتظر را هر کدام با کاسه ای خلوت به تاریک و روشن کوچه ها می کشاند تا مبادا که مردمان آن شهر قشنگ روزشان بی چاشت خورشید شود ... عمو عدسی یه تومن .. عمو عدسی پنج قران ... عمو عدسی با یک قران چقدر میشه ؟ نیمروزگان چهارسالگی من از شکاف نیمه باز درب همه خانه های یک طبقه و آجری شهر عزیز بوی قیمه می آمد و عطر لیموهای عمانی که هوش از سر هر رهگذری می ربود قبل از اذان ظهر مسجد معطر محله خبر از کفایت کار و آمدن گاه نهار میداد و ذوق بر سر سفره نشستن چنان بود که گویی آن مردمان روزی سه بار به افطار خدا می رفتند .... خورش خلال ... خورش کنگر ... سیب پلو ... چشم بلبلی ... شیرین پلو ... بفرما حاجی .. بسم الله کربلی .... جان من .. جان شما .... بعد از ظهرهای چهارسالگی من آسمانش چنان آبی بود که هر کسی را به هوس می انداخت تا قُلپ قُلپ هوا را ببلعد و هیچ از خود این سوال ساده را نپرسد که چراهمه زنها و دخترهای شهرمان به وقت چرت نیمروزی که آیین مردمان سرخوش آن روزگار بود چادرهای سپید و گلدارشان را به رو میکشیدند و سبدهای پر از نعنا وشیوید جعفری را به پالایش آفتاب می سپردند ؟ شبانگاهان چهارسالگی من آسمان پر بود از مروارید و فیروزه و آنقدر نزدیک که میشد جستی زد و یکی از آن هزاران دُرِ رخشان را همانند خوشه انگوری که همیشه خدا از سر دیوار کاهگلی پیرمرد مهربان همسایه آویزان بود به دندان گرفت .... آه از رفتن آن روزها ... آن سالها ... آن مردمان .... این روزها .. من میخواهد قبل از هر مرگی یک بار دیگر .. کنار آن تیرک چوبی چراغ برق بایستد .. بغلش کند ... و با تمام وجود همه عطر وجودش را با ولع به درون ریه هایش بفرستد ... این روزها و این شبهای بی خاطر و تهی خاطره من دوست دارد وقت خرید یک کاسه عدسی که با تک سکه ای یک تومانی لبریز میشد به کمند بارانی که زیبا تر از هر نو عروس مشعوف از زفاف میرقصید گرفتار شود و آنقدر خیس شود که وقت رسیدن به خانه یک کتک سیر از مادر بخورد که خاک بر سر خوب میرفتی خانه همسایه ها تا باران بند می آمد و سرما نمیخوردی .... و این حقیقت سرد از یاد من برود که از آن همه مردم زیبا روی همسایه که سایه و سرور هم بودند دیگر حتی یک سر هم برای خاراندن باقی نمانده .. یادش برود که در میان این همه دربهای ایمنی با قفلهای آهینن و چشمهای بی محصول حتی روزنی به بیرون باز نیست تا من که هیچ شاید گنجشککی در بوران و برف سرپناهی بیابد و از سوز و سرما نمیرد ... یادش برود که گاه کودکی های من سالهاست به سر آمده و یقین که تا پایان جهان در حسرت تکرار یک لحظه آن خواهد ماند ..... و یادش برود که روزگاری زیر همین سقف آسمان مردمی زیبا گرد هم بوده اند .... مردمانی زیبا که خوب میدیدند خوب می گفتند و... خوب زنده بودند ...
نوشته شده در چهارشنبه سی ام آذر 1384ساعت 10:5  توسط امید صیادی ( امیدوار ) |
انجمن شاعران مرده ...
{{ ا نجمن شاعران مُرده }}
از کودکی ، یعنی از همان زمان که خود را بیاد می آورم دنیا را از دریچه سینما دیده ام . گاهی یک فیلم چنان مرا به جاده های بی انتهای تفکر میکشاند که حس میکنم کلامش دقیقا کلام من ،
افکارش مانند تفکرات من و رویایش دقیقا همان آمال دست یافته و نیافته من است و خدا می داند که از
دید من این بهترین نوع زندگی است . فیلم هایی مانند انجمن شاعران مرده ، ما لنا ، سینما پارادیزو ، ماجستیک و هزاران هزار فیلم دیگر هر
کدام میتوانند پاسخگوی عمده نیازها و عواطف فرو خورده آد میان باشند و این حس را به رگهای
خشکیده انسان عصر جنگ و اتم و رایانه تزریق کنند که وجود آدمی هنوز هم میتواند در قلیل ترین حالتش
به حال خود او مفید واقع گردد حتی اگر خودش چنین وجودی و چنین توانایی را باور نداشته و یا از یاد
برده باشد .
" انجمن شاعران مرده " یکی از چندین فیلمی بود که دوباره این حس را درونم زنده کرد . شعار اساسی این فیلم (( دم را غنیمت بشمر )) در اصل پاسخی است به تمامی حماقتهای بشری . حماقتهایی همچون گرفتار آمدن در چنبره مشکلات روزمره زندگی ، سگ دو زدن به خاطر رسیدن به چند
ریال بیشتر و یا دل باختن در گرو عشق یک هم نوع . بخوبی بیاد دارم همان زمان که هم کلاسی های دبیرستانی بخاطر فراگیری فرمولهای جفنگ و چرت
ریاضی و فیزیک شُر شُر عرق میریختند من فارغ البال در انتهای کلاس مشغول مطالعه کتابهای جیبی
به جا مانده از نسل رمانتیک قبل از انقلاب بودم و هرگز حتی به اندازه یک لحظه هم به این فکر نکردم که
شاید روزی از بابت آن آسودگی متضرر شوم . نه .. من متضرر نشدم . بسیار راضی و خشنودم از اینکه درمیان آن همه کلاف سر در گم و فرمولها و معادلات که تا پایان عمرم
حتی یک ثانیه هم در زندگی به کارم نمی آمدند کتاب خواندم ، فیلم دیدم و برای این خواندن و دیدن تا جایی
که ممکن بود از مدرسه گریختم . نه ... من نه تنها نگران از دست رفتن آن روزها نیستم بلکه بسیار خرسندم که علیرغم نداشتن آموزگاری
همچون آموزگار انجمن شاعران مرده خود به خود به راهی رفتم که دوست میداشتم . چرا باید کاری را که دوست میداشتم انجام نمیدادم ؟ اصلا کدام حد و مرز و کدام خط قرمز را میباید رعایت میکردم ؟ و سوالی فراتر از همه اینها .... من اگر میتوانستم و میتوانم ، چرا باید علیرغم توانایی های قا ئم به ذات بشری در حدود و خطوط و مرزهای از پیش تعیین شده توسط آدمیانی جایزالخطاتر از خودم گرفتار بمانم ؟ سالها پیش از این من نیز عضوی از انجمن شاعران مُرده بوده ام و مفتخرم که همچنان
عضوی از آن باقی می مانم . (( دم را غنیمت بشمر )) کین جهان همین یک د م است ...
نوشته شده در شنبه بیست و ششم آذر 1384ساعت 2:6  توسط امید صیادی ( امیدوار ) |
TEHRAN REPORT
تو این روزهای خالی و بی ساعت این شهر کثیف مدام سیگار میکشم ، فرهاد گوش میکنم و باز هم سیگار میکشم . هر روز صبح که مجبورم برای کار از نوع باری به هر جهت از خونه بیرون برم احساس بدی بهم دست میده . حس میکنم منم دارم میرم تا قاطی این ده دوازده میلیون مردمی بشم که از همون اول صبح با سگرمه های درهم و صورتهای نتراشیده و موهای آشفته در حالیکه زیر پیرهنیشون از زیپ شلوارشون بیرون زده منتظرن تا با اولین بوق کر کننده ماشینهای شخصی مسافر کش یا با اولین استنشاق دود اگزوزهای گازوییلی اتوبوسهای شرکت واحد تو ترافیک سرطانی این شهر هر چی فحش بلدن به گوش هم نجوا کنن و همدیگه رو پاره کنن . اینجا تهرانه و ما هم مردم تهرانیم .. مردمی که وقتی صبح از خونه بیرون میاییم تا به قول خودمون یه لقمه نون حلال در بیاریم و اون ته دلمون همگی مطمئنیم که یه اتم از اون یه لقمه هم حلال نیست و منتظریم تا کسی روش رو برگردونه و حواسش به ما نباشه تا بیخ تو پاچه اش کنیم و بعد هم با لبخند به هم فخر بفروشیم و بگیم : دیدی چقدر زرنگم ؟ اینجا تهرانه و ما هم مردم تهرانیم ... مردمی که وقتی تو خیابونهای شهر در حرکتیم انگار رو شونه سمت چپ یا راست هر کدوممون یه ملک الموت نشسته و هرلحظه احتمالش هست تا یه تیر غیب از فرق آسمون بخوره تو ملاجمون و به فیض شهادت نائلمون کنه و همیشه یکی هست که با فاصله یک ساعت به جامون کار کنه و همیشه چندتایی هستن که به خاطر ارثیه کم یااصلا بدهی های جا موندمون بگن به درک که مُردی عوضی ..... اینجا تهرانه و ما هم مردم تهرانیم مردمی که هرگز به هم لبخند نمیزنیم و منتظر فرصتی هستیم تا به اعتماد هم خیانت کنیم . مردمی که از درون درد دلهای امروز به دنبال نقطه ضعفهای فردا میگردیم .... مردمی که ناموس خودمون پاک و محدوده اما ناموس دیگران بهتره که با ما راحت باشه ... مردمی که همه تبدیل به فرد شدیم و جمع کمترین ارزشی برامون نداره .... مردمی که برای تفکرات احمقانه توجیهات ابلهانه داریم ..... مردمی که فکر میکنیم بیشتر از همه میدونیم و هیچکی رو قبول نداریم .... اینجا تهرانه .... پایتخت ایران ...
ما هم مردمان این شهر و دیاریم ...
نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم آذر 1384ساعت 2:23  توسط امید صیادی ( امیدوار ) |
عادت به مرگ .... عادت به مُرده گویی ......
عادت به مرگ .... عادت به مُرده گویی ...... گاهی بی آنکه بخواهی جغد شوم میشوی .. میخواهی از زندگی بگویی اما در هر کلام مالامال از مرگ میشوی . آنچه که بیش از هر چیزی ذهن مرا خراش میدهد و می آزارد ا ین است که همچنا ن درکشورمان خبر مرگ نه یک حادثه که انتظاری به جا و تا حد زیادی معمولی شمرده میشود . و این انتظار گاه در مرگ دسته جمعی و بی مسئولیت اصحا ب مطبوعا ت و اربا ب جراید جلوه میکند و گاه در تورق تقویم های رومیزی و دیواری ... نمیدانم .. شاید هنوز باید شاکر باشیم که انتظارمان از تقویم روزانه به زنگ ساعت نرسیده ... شاید هم رسیده و ....... همه این بها نه ها که آوردم به خاطر این بود که در مطلب امروز از سر تصادفهای ناگوار تاریخی ناچارم از یادبود و اکرام درگذشتگان سالهای دور و روزهای نزدیک . امیدوارم پیا پیش عذر مرا پذیرا باشید . ///////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////
علی حاتمی ۱۳۷۵ ـ ۱۳۲۳
۱۴ آذر سالگرد از دست رفتن شاعر تصاویر و راویتگر تاریخ و آرایشگر سینمای بومی ایران استاد " علی حاتمی" بود . حسن کچل ، سوته دلان ، دلشدگان ، هزاردستان ، طوقی و دیگر آثار مرحوم حاتمی همگی جدا از تواناییهای تصویری ، غزلیات عاشقانه ای بودند که به مدد حساسیت ویژه حاتمی در تک تک کلمات در عین استحکام چنان گوش نواز و عارفانه بودند که بعد از حاتمی هیچ کسی جرات نزدیک شدن به حیطه و سبک منحصر به فرد روایت او از تاریخ نه چندان دور اما نهان این سرزمین را بخود نداده .
" منوچهر نوذری" ۱۳۸۴ـ ۱۳۱۵ مرد نام آشنای سینما و رادیو تلویزیون ایران هم چند روز پیش
آخرین کلاکت عمر را پیش رو دید و رفت تا همه خاطرات و رازهای نهفته از قریب نیم قرن فعالیت هنری خود را ناگفته به گور ببرد . او در آخرین مصاحبه خود بر روی تخت بیمارستان ، از اولین برخورد مردم ایران با تجربه ای نوین به نام تلویزیون سخن گفت : نخستين كسى بودم كه مقابل دوربين تلويزيون ايران رفتم و به تماشاگران حيرت زده گفتم از اين جعبه اى كه در آن هستم تعجب نكنيد؛ اين جعبه اسمش تلويزيون است !!!
////////////////////////////////////////////////////////////////////////////// JOHN LENNON" 1940 _ 1980 " 25 سال پیش < مارک دیوید چاپمن > چنان لطمه جبران ناپذیری به عالم موسیقی وارد کرد که پس گذشت یک ربع قرن از آن همچنان بحث روز دوستداران و دست اندرکاران موسیقی است . چاپمن یکی از میلیونها طرفدار خواننده سابق گروه تاریخی بیتلز ( جان لنون ) بود که از فرط علا قه در سعی وافری به تقلید از او تمامی شئونات ورفتارهای زندگی خویش را تنظیم نموده بود اما با این همه او در این پیروی صرف ارضا نشد تا ... تا اینکه غروب روز هشتم دسامبر سال 1980 در حالیکه مسلح به کلت کمری با شش گلوله بود درمقابل منزل لنون درنیویورک ظاهر شد . لنون به همراه همسر ژاپنی خود یوکواونو در حال خروج از منزل بودند تا آخرین مراحل ضبط آلبوم نهاییشان را به انجام برسانند . هنگام خروج لنون و یوکو ازمنزل چاپمن سر راهشان قرار گرفت و از لنون درخواست کرد تا بر روی جلد یکی از آلبومهای پیشین خود را به یادگار امضا کند .
به هنگام بازگشت لنون و یوکو بار دیگر چاپمن بر سر راهشان قرار گرفت و این بار بی هیچ کلام و گفتگویی تمامی گلوله ها را در بدن او نشاند و سپس خونسردانه کتابی از "سالینجر" را به دست گرفت وبر بالین جسد لنون مشغول مطالعه شد . جان لنون که زمانی خود را برتر از مسیح خوانده بود بی جهت به مقام یک اسطوره دست نیافت . او علاوه بر تحول و جهشی که در دهه 60 به کمک همراهان بیتلز خود به موسیقی راک داده بود در مقام یک انسان هرگز جدا از مخاطرات و دغدغه های نوع دوستانه نبود و جاودانگی او نیز بی شک معلول همین مسئله است . شاید همانطور که او گفته بود و مردم زمانه اش بر نتافته بودند روزگاری دورتر از امروز .. شاید 2005 سال دیگر، مردمانی بیایند که او را برتر از عیسی مسیح یا هر پیامبر دیگری مراد خود قرار دهند و افکار و اشعارش را مقدس بشمارند . تصورشو بكن نه بهشتى در ميون باشه نه دوزخى تصورش سخت نيست بالا رو كه نگاه كنى فقط آسمونو ببينى و مردمو كه فقط واسه امروز زندگى كنن تصورشو بكن كشورى در ميون نباشه تصورش سخت نيست تصورشو بكن چيزى نباشه كه بخاطرش بميرى يا بكشى حتا هيچ دينى هم وجود نداشته باشه ............... دو _ ر _ می _ فا _ سل _ لا _ سی . به قلم جان لنون ( حتما بخوانید ) . دانلود ترانه ( IMAGINE ) از لنون . گرد آوری و تحقیق : امید صیادی نوشته شده در جمعه هجدهم آذر 1384ساعت 19:47  توسط امید صیادی ( امیدوار ) |
فرار نزدیک از نوع هفتم ........
(( تسلیت )) کشته شدن تعداد زیادی از هموطنان منجمله ارتشیان دلاور ایران زمین وعزیزان خبرنگار و کارمندان صدا و سیما و رسانه های گروهی که در حادثه اسفبار سقوط هواپیما جان به جان آ فرین تسلیم نمودند را تسلیت میگویم . برای از دست رفتگان روحی قرین رحمت ایزدی و برای خانواده های داغدار ایشان که جدا از قلوب ملت غمدیده ایران نیستند تحمل و صبر تقاضا دارم .
فرار نزدیک از نوع هفتم :
اکبر عبدی : فضای کار د ر ایران برایم مهیا نیست ، در کشور آذربایجان ادامه میدهم .
بعد از فرار سرمایه داران و فرار مغزها امروزه با نوع دیگری از فرار مواجهیم ... محسن مخملباف از ایران به ا فغانستان و از آنجا به تاجیکستان رفت تا فارغ البال بتواند < سکس و فلسفه > را در هم بیامیزد .. سوسن تسلیمی که در ایران مشکل چشمان درشت و هوس انگیز داشت به مدد تواناییهای هنری و نه هیچ
چیز دیگر به ریاست کالج سلطنتی تئاتر سوئد میرسد و مشاورت و معاونت وزارت هنر را کسب میکند. شهره آغداشلو در سومین فیلم تمام عمرش کاندیداتوری اسکار را در آنسوی دنیا به کارنامه می افزاید . کانالهای ماهواره ای دهها بار ( دایره ) و ( طلای سرخ ) جعفر پناهی را بی آنکه حتی یک بار در ایران رنگ پرده را بخود ببینند پخش میکنند و بهمن قبادی نیز گفته برای ساختن بهتر و راحتتر فیلمهایش احتمالا در هلند یاانگلستان فیلم خواهد ساخت ..
پیشتر از این ها درتاجیکستان روز تولد فائقه آتشین ( گوگوش ) را عید ملی اعلام کرده بودند .. !!!
بهروز وثوقی همچنان منتظر است تا در آخرین سالهای حیات به او اجازه بازی در
فیلمی ایرانی را بدهند و ......................
و این سیاهه بس تاریخی و طولانیست .... بهتر آنکه اعصاب نداشته مان را به بازی نگیریم . چه ایرادی دارد .. در زمانه ای که دیگران از زباله هایشان گنج استخراج میکنند ما گنجهایمان را آسوده و با خیالی راحت پشت درب خانه میگذاریم ... خدا رحمتت کند دایی جان ناپلئون ... خدا رحمتت کند ... اما بدبختی ما .. گناه بیگانه نبود .
نوشته شده در دوشنبه چهاردهم آذر 1384ساعت 5:43  توسط امید صیادی ( امیدوار ) |
گاه هوا خوردن احساس ......
گاهِ هواخوردن احساس : بعد آن همه سال و خورده هایش که ناشمرده ماند ... سر این برج زمستان که نیامده ، رسیدم . نبش کوچه خوابهای بی تعبیر ، بن بست رویاها ، کافه لاله سرخ ، صندلی گلبرگ ، جنب یک آیینه. نشستم ......... دورتر از من اما ، پشت چند شمعدانی ، لای آن شب بوها ... تکیده مردی ، با قلمی در دست ، می زند نقش یک سیب بر نازک چینی تنهایی خویش . خواهرش اما ، زیباست ... دخترک محو تصادف یک گُل در جوی خیابان .. بی خبر از امروز، ناشنیده فردا ، در تاریکی کافه ، صفحه حوادث هیچ روزنامه ای را نمیخواند . صدا میزنم : کافه چی قهوه تلخ مرا .. وین بی فروغ کافه را ... ناگهان دخترک پنجه های کودکانه اش را در هم میکشد و به سمت شیشه خم میشود . پنجره کافه مست از باکرگی مرداد ، نفسش را به امانت میگیرد .. و او ذوق زده قلب شبنمی شیشه را با سر انگشت نشانه میرود : این خانه سیاه است و این منم زنی تنها در آستانه فصلی سرد، تنها .. فصل سرد .. تنها .. و آنقدر مینویسد و مینویسد تا بهمنی که همیشه پشت دی پنهان است بر سر همه آوار میشود ... هوا سرد و سپید میشود ... سرد تر از فصل قبل .... سپید تر از فصل سرد ... حتی سپید تر از موهای مردی که رنجور بود و پیانو را چه خوب می نواخت . من اما همچنان رنگ هوسم قهوه را میطلبد ... _ کافه چی .. قهوه ی من ؟ ؟ ....... پیانیست سیاه پوش و سپید مو بر تخته سنگ پشت نارنج زار رو در روی پیانوی زنگ زده کافه می نشیند . با دقت تمام روی کلیدهای سپید و سیاه پیانو جدول نیمه تمام این هفته را حل میکند ، شنبه عمودی ؟ ..... روز بدی بود . چهارشنبه افقی؟ .... عصر خوشبختی ، فصل گندیدن ..... در انعکاس آینه ، دور از دیده دخترک و نقاش و پیانیست به ازدحام کوچه خوشبخت مینگرم .. برف می بارد .... مردی با موهایی پر پشت تر از ماه بهمن ، نشسته بر ویلچر طوسی ، تنها نقطه ناهمگون تصویر خیابان است . یک زن که در آینه است او را میبردش آهسته آهسته .... مرد می نالد : _ آییش ... بریم تو کافه ، پریا تشنه شونه ... می آیند ....... قهوه من هم می آید ... تلخ سرد .. سرد تلخ ... نقاش جوان چیزی کشیده و گویی گم کرده ... بی وقفه می پرسد : خانه دوست کجاست ؟ ... خانه دوست کجاست ؟ در تاریکی چراغهای رابطه اما دخترک همچنان دم به دم نفسش را می بخشد به پنجره مرداد : زن تنها ... فصل سرد .. زن تنها ... فصل سرد ... زن ..... من ، میلرزم ... سردم شده : کافه چی .. کو آه ؟ .. آن معجزت نهایی ؟ پیر مردی که از کوچه آمده بود باچشمانی بسته سرش رابه شانه های زن آینه تکیه میدهد و مینالد : جماعت من دیگه حوصله ندارم ...... پیانیست ، تبر پنجه های کرختش را به روی کلید های سیاه و سپید بیستون میکوبد ، و می خواند : یه شب مهتاب ماه میاد تو خواب منو میبره از توی زندون مثل شب پره با خودش بیرون .... آخرش یه شب ماه میاد بیرون .....
![]() نوشته شده در دوشنبه هفتم آذر 1384ساعت 1:46  توسط امید صیادی ( امیدوار ) |
در آستانه روز جهانی مبارزه با ایدز ....
در آستانه روز جهانی مبارزه با ایدز :
کشور ما ایران مانند دیگر کشورهای جهان از هجوم و گزند بیماری لاعلاج ایدز در امان نمانده و متاسفانه خط قرمز صحبت از این بیماری و غفلت مسئولین امر تعداد زیادی از هم وطنان ما را نیز در صف قربانیان این بیماری قرار داده است . همه میدانیم که شهوت نه ملیت و غیرت سرش میشود و نه مذهب و آیین .. اما جوان ایرانی گرفتار در چنبره هزاران مشکل که حتی جرات تفکر ازدواج به هزار و یک دلیل مبرهن از او گرفته شده در فوران این احساس طبیعی چه می کند ؟ جوان ایرانی در این جامعه که حضور افراد روسپی و هم ... در آن قطعی و البته طبیعی است به مرز 25 سالگی نرسیده همه گونه رفتار خطرناک جنسی را تجربه کرده و در عین حال کمترین آموزش و آگاهی در اینباره از جامعه پیرامونش دریافت نکرده . حال به جای مسئولین و مقامات ذی الربط و همیشه دور از دسترسمان از شما خواننده گرامی چند سوال دارم :
چرا جوان ایرانی تا مدتها بعد از تجربه مراتب مختلف ارضای جنسی نه تنها نام ( محافظ .. ) به گوشش نخورده بلکه از دلایل ضرورت و کارکرد این وسیله نیز بی اطلاع است ؟ چرا در سنین نوجوانی که آغاز بحرانهای جنسی یک انسان است بیشترین نهی و منکر آموزشی خانواده ها معطوف به دور نگاه داشتن عبث و حریص کننده دو جنس مخالف از هم میشود ؟ چرا آموزش اطلاعات جنسی در هیچ مقطع تحصیلی به دانش آموزان ارائه نمیشود ؟ چرا فکری اساسی برای سازمان و سامان دهی ( و نه ریشه کنی ) افرادی غیر قابل انکار که به هر دلیل در موقعیت هم بستری های متعدد قرار دارند نمیشود تا با کنترل سلامت و بهداشت
جسمی این عده از خود آنان نیز در مقابل بیماریهای مقاربتی حفاظت شود ؟
قبول این واقعیت که اکثر دختران و پسران ایرانی مخصوصا در کلان شهرها قبل از اینکه به بستر ازدواج و زفاف بروند حتما تجربه و خاطره ای از ارضای جنسی به هر نحو داشته اند در فرهنگ ما شاید کمی ناراحت کننده به نظر برسد اما ناراحتی وقتی بیشتر میشود که به روزی برسیم که دیگر هیچ ایرانی نتواند با اطمینان خاطر از سلامت جسمی طرف مقابل به بستر برود . دوستان عزیز ، خوانندگان گرامی .. آنان که مسئولند و باید آموزگار راستین اجتماع باشند در پی پاک کردن صورت مسئله هستند پس بیایید بار آموزش صحیح و اطلاع رسانی مفید را درباره بیماری ایدز خود ما بر دوش بگیریم و به مدد همین وبلاگهای بیشمار از تکرار نسل سوزی در این کشور جلوگیری کنیم . بیایید کودکان و نوجوانانمان را با تمام توان به کمترین امنیت ممکن برسانیم . نه تنها نوجوانان که اکثریت بالغ اجتماع غافل ما در این باره یا کم میدانند و یا هیچ نمیدانند و این برای عفریت مترصد و هوشیار ایدز بهترین بستر ممکن است . ایدز درمان ندارد ، آرام و بی صدا وارد میشود و مدتها قبل از حضور مشهود به صورت مخفی در بدن انسان زندگی میکند به روی پیشانی هیچ کسی هم نوشته نشده( اچ .آی. وی . مثبت ) پس تا قبل از ازدواج هیچ کس شریک جنسی مطمئنی نخواهد بود . باید دستها را از روی چشمهایمان برداشته و پنبه ها را از گوشهامان بیرون بیاوریم . برای پرورش نسلی هوشیار و ایجاد جامعه ای آگاه بکوشیم . گمان میکنم من تا حدی نسبت به انجام این وظیفه اجتماعی کوشیده ام ، شما چطور دوست عزیز ؟ ؟ ؟
هم خوابگی بدون محافظ .. = ایدز
نوشته شده در چهارشنبه دوم آذر 1384ساعت 1:23  توسط امید صیادی ( امیدوار ) |
|
|