|
|
نامه ای از یک خر به جورج اورول . . .
خدمت استاد گرامی ، ادیب ملل پرور ، صاحب الروایات و جامع الحکایات ، شیخ الحکیم مرحوم خلد آشیان جناب "جورج اورول" عرض سلام و تهیت . این کمترین خری هستم بازمانده از ساکنین اولیه << مزرعه حیوانات >> که کلنگ افتتاحش به دست با کفایت آن شیخ الُرد بر زمین نهاده گشت و مامنی شد برای ابراز احساس فرو خورده و جهانی توحش حضرت استاد آن روز که بنای اولین خشت مزرعه حیوانات را بر زمین گذاردید نه شما بلکه هیچ بشر و حشری تصورش را نمیکرد که روزی آن مزرعه کوچک چنین وسیع و چنین مجهز گردد و شکر خدا از همه قسم موجود در آن یافته شود . امروزه به مدد عدالت مزرعه ای هر آنکس را که سری پر درد باشد سرمی برند تا به کل از الم و اندک زمانی چند پس از افتتاح مزرعه معدودی از حیوانات فریب خورده دم از وهمی موهوم و مجعول به نام آزادی زدند که درپی تحقیقاتی معلوم و مشخص گردید که این فریب شیطانی به دسیسه آن تعداد ازوحوش مریض احوال که به مزرعه راهشان نداده و یااز مزرعه بیرونشان کرده بودند شکل گرفته که بلافاصله به فرموده حضرت ناپلئون تمامی دربهای مزرعه بسته و نرده ها آراسته و پرده ها افتاده گشت تا حتی نور را با اجازت آن یگانه خادم جهان وحوش فرصت تابش باشد . چیزی در خور مساحت توحش جهانی که زیبنده و برازنده آن باشد . بدین منظور مقرر گردید تا در نامه ای ضمن شرح مختصر این ایام به حضور آن عالیجاه در این باب از حضرتش استعلام گشته و منظور مبارک صاحب نظرش را جویا باشند که این مبارک وظیفه به این کمترین سپرده شد و امید است این فوت وقت به جهت مطالعه این مکتوب را بر بنده حقیر ببخشایید . نوشته شده در جمعه بیست و هشتم بهمن 1384ساعت 13:46  توسط امید صیادی ( امیدوار ) |
تیمارستان محله آل پاچینو اینا ...
بعید میدونم هیچ محله ای در تهران بعد از گذشت 3 روز از عاشورا همچنان دسته های ریز و درشت عزاداری بیرون بیان و تا ساعت 1:30 .. بله .. دقیقا تا یک ساعت و نیم بعد از نیمه شب با طبل بزرگ و اما این اتفاق در محله ما میفته تا از این نظر منحصر به فرد باشه و البته از یه نظر دیگه .. راحت تر بگم به فاصله 2 تریلی یک کلیسا و پشت هر وانت یک هیئت دارند ادیان الهی رو هوار میکنن .... ما در بنده منزل ماندیم و از بس که فیلم دیدیم خودمان را خفه کردیم . موضوع تکراری اما همیشه جذاب خیانتهای زناشویی و مثلثات عشقی در این فیلم با چنان روال و فرمی به تصویر کشیده شده که واقعا دیدنی است . از بازی خانم" ناتاشا ریچاردسن" و جناب" سر یان مک کلن" ( همان گندالف معروف ارباب حلقه ها ) نیز به سادگی نمیتوان گذشت . از شما دوستان چه پنهان همیشه حسرت یک بازارچه فروش و یا تبادل تهاتری فیلم را دراین اینترنت کم خاصیتمان خورده ام . خیلی خوب بود اگر میشد امثال چنین فیلمهایی را به دست علاقمندان جدی سینما رساند تا همه در لذت دیدن یک فیلم خوب شریک باشند .
از اتفاقات خوب این چند روز یکی هم دیدن مجدد نسخه بی سانسور و زیر نویس فارسی (( شیوه کارلیتو )) بود .
آدم هم اینقدر جذاب ؟ !!!
نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم بهمن 1384ساعت 19:15  توسط امید صیادی ( امیدوار ) |
انقلاب ، آنچه که بود ، آنچه که ماند بیست و هفت سال از انقلاب گذشت ... اما دلم میخواهد از آنان که جرات بیشتری دارند و منکر نمیشوند بپرسم که در آن روزها ی ملتهب سال 57به دنبال دستیابی به کدام هدف بودند ؟ .. استقلال ؟ آزادی ؟ جمهوری اسلامی ؟ خواستگاه ا نقلاب در کشور ما کجا بود ؟ دین ، جامعه ، سرمایه دارها ، ملی گراها ، مذهبی ها، توده ، کمونیست ها ، خارجی ها .... ؟ دگرگونی ؟ تلاش برای دستیابی به یک جامعه بهتر ؟ در اختیار گرفتن استقلال کشور توسط مردم ؟ اما زمانی که اهدافی که در شعائر انقلاب طرح شد را مرور میکنیم و فاصله وحشتناک امروزی به هر روی از دید نگارنده واژه انقلاب در تجسمات نسل امروزی بیشتر تداعی کننده نام میدانی در مرکز شهر است تا هر مفهوم دیگر . از دید من تفاوت اهدف انقلاب و آنچه که امروز مانده به اندازه تفاوت سرنوشت این دو نفر است .
تا شما چگونه ببینید .
نوشته شده در جمعه بیست و یکم بهمن 1384ساعت 3:55  توسط امید صیادی ( امیدوار ) |
ترانه وحدت / سراینده : سیاوش کسرایی / خواننده : فرهاد مهراد / تنظیم : اسفندیار منفردزاده ترانه وحدت / سراینده : سیاوش کسرایی / خواننده : فرهاد مهراد / تنظیم : اسفندیار منفردزاده
{ الملک یبقی معی الالکفر و ما یبقی مع الظلم } والا پیام دار محمد ... گفتی که یک دیار هرگز به ظلم و جور نمی ماند ، بر پا و استوار هر گز ، هر گز والا پیامدار محمد . آنگاه تمثیل وار کشیدی عبای وحدت بر سر پاکان روزگار والا پیامدار محمد ............. در تنگ پر تبرک آن نازنین عبا دیرینه ای محمد ، جا هست بیش و کم آزاده را که تیغ کشیدست بر ستم جاهست بیش و کم .... محمد . ......................... سیاوش کسرایی / تهران / ۱۳۵۷ نوشته شده در سه شنبه هجدهم بهمن 1384ساعت 2:39  توسط امید صیادی ( امیدوار ) |
یک داستان واقعی ؛ مدرسه ای که ما میرفتیم . . .
لینک خبر :
مجمع " یاران معروف " با هدف احیای امر به معروف و نهی از منکر در مدارس سراسر کشور راه اندازی می شود
یک داستان واقعی ؛ مدرسه ای که ما میرفتیم :
اواسط دهه 60 ، مدرسه راهنمایی شهید ... ، کلاس اول راهنمایی 1 / 1 ، زنگ امور تربیتی . از طرفی آ قای ( م . ی ) دبیر امور تربیتی در زمان حضور در کلاس به سلیقه خود جای نشستن بچه ها را با یکدیگر عوض کرده و خود نیز با این بهانه که لذت نشستن روی نیمکت مدرسه را با هیچ صندلی دیگری معاوضه نمیکند درون میزهای ردیف اول میخزد . میکند سوگلی آ قای ( م .ی ) پسری است به نام ( ف ) . امید و پرویز بی توجه به عواقب داستان ( ف ) رامجبور میکنند هر آنچه که بین او و آ قای ( م .ی ) گذشته برایشان فاش کند . صحبت های خصوصی در دفتر آقای ( م .ی ) ضمن نصیحت شدن ناچار بوده تا روی پای او بنشیند و نوازش شود . امید و پرویز با این اطمینان خاطر که کل ماجرا بین خودشان باقی خواهد ماند در آستانه اردوی امید ، پرویز و ( ف ) را به عنوان توهین کنندگان به ساحت مقدس تعلیم و تعلم از بلندگوی مدرسه اعلام میکند . تحصیلی از مدرسه اخراج می شوند و ( ف ) بعد از یک هفته اخراج موقت به مدرسه باز میگردد تا از اردویی که به سرپرستی آقای ( م .ی ) برگزار خواهد شد باز نماند . به ثبت نام
سرانجام شخصیتها :
آقای ( م . ی ) : چند سالی است که او را ندیده ام اما با خبرم در سالهای پایانی خدمت در آموزش و پرورش همچنان محل لطف بسیار دوستان و همکاران صدیقش است . ( پور علی بیگ ): مدتی در بسیج دانش آموزی و بعد از تحصیل در بسیج منطقه فعال بود و در حال حاضر کارمند وزارت جهاد سازندگی ( جهاد کشاورزی ) است . ( پرویز ): دیگر جذب درس نشد و بعد از مرگ پدر سرپرستی خانواده را به عهده گرفت . او اینک در فاصله 100 متری مدرسه ای که ما میرفتیم به همراه همسر و دو فرزندش مستاجر است . ( ف ) : بعد از ماجراهای آن سال هرگز او را ندیدم . ( امید ) : در حال حاضر وبلاگ مینویسد و ابلهانه همچنان امیدوار است تا شاید با کمک گنجشکک اشی مشی جهانی را که بر شاخ گاو نشسته دچار تغییر کند . آرزویی که با توجه به جثه کوچک گنجشکک البته محال است .
نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم بهمن 1384ساعت 18:39  توسط امید صیادی ( امیدوار ) |
پُرسه ی یک گیلاس خالی . . .
پُرسه ی یک گیلاس خالی :
... : شرط می بندم با یه بطر کم میاری .... ... : ببند یم .. رو کم کنی ... ... : پس به سلامتی اونها که عوضی بودن والان نیستن .... نوش . . . . . . . . . هنوز نعره قاری تو گوشم طنین اندازه ... بار چندمی هست که تو مراسم ختم یه دوست .. یه بچه محل .. یه هم بازی سالهای کودکی دارم شرکت میکنم ؟ .... نمیدونم ... گروه 12 نفره ما ... تین ایجهای اواخر دهه 60 و اوائل 70 .... کله خرهایی مالامال از شرارت ، پر انرژی ، تشنه دانستن و خواستن .. خواستن همه چیز .. القاب جورواجور و گاهی مضحک ... گاهی رشک برانگیز . واقعیت اینه که هیچکدوممون حتی تصور این همه مرگ و میر در بین اون گروه رو نداشتیم .. هنوزم وقتی لیست از دست رفته های اون جمع نه چندان بزرگ رو نگاه میکنم باورش برام سخته .. از اون 12 نفر بچه محلهای شروری که هنوز 20 سالگی رو ندیده بودند عکسشون رو دیوار کلانتری محل با هزار عنوان و گناه داشته و نداشته تابلو شده بود 7 نفر مُردند .... تاامروز 7 نفر ... یه سرنگ کوچولو .. دلیل این کسر از اکثریت و بدلش به اقلیت شد . نا خودآگاه به یاد فیلم < روزی روزگاری آمریکا > می افتم ... رفاقتها .... عشق های محلی .. دعواهای دوستانه .... سیگاری و بطری های مشروب .. و مرگ دوستان که نقطه پایان همه چیزهاست ..... انتهای خط رفاقت .. ایستگاه آخر .. وقتی خبر فوت رو بهم دادن تنها نکته تعجب آور ماجرا فاصله زمانی کم مرگش با نفر قبلی بود .. در کمتر از 2 ماه ... 2 نفر ... و الا پیش بینی این که دیر یا زود اینم به خاطر اُوِر دُز کردن رفتنیه زیاد سخت نبود . شب اول قبرش وقتی من و علی ، 2 نفر بازمانده گروه 12 نفره کنار هم نشستیم تا به یاد گذشته ها لبی تر کنیم مَطلَع گیلاس اول سرم رو به طرف آسمون گرفتم و گفتم : : یادت بخیر عوضی ... تو هم رفتی ... خدا رحمتت کنه ... آدم خری بودی .. . علی خندید : بابا خیلی خری به خدا .. این چه مدل طلب مغفرته ... ؟؟!! گفتم : مدلی که اون دوست داره ... اینجوری بیشتر حال میکرد ... .. نوش ... ........................................ نوشته شده در دوشنبه دهم بهمن 1384ساعت 1:20  توسط امید صیادی ( امیدوار ) |
زندگی خسته است .. حالش خوب نیست ... زندگی خسته است .. حالش خوب نیست ..
مدتهاست شعرتازه ای نگفته ام ... کلامی نو برای دل خود نداشته ام .. دیگر حالم از انتقاد و سیاست گویی بهم می خورد ... حالم از بحث های شوفر تاکسی و مسافرین بهم می خورد .. از این چیرگی عمومی خریت .. حالم از اتم .. از انتخابات .. از سایه جنگ و گلوله .. از فلسطین ... از تعقیب و گریز .. از دکتر و دارو . . از رادیو فردا .. حالم از روزنامه شرق بهم می خورد .... حالم از همه تهدیدها بهم می خورد .. تبدیل به کمرنگ ترین انسان این سه دهه عمرم شده ام ... بی انگیزه ... آسته برو .. آسته بیا ... نمی خوانم .. نمی بینم و نمی نویسم ... به طنازی هیچ زنی برانگیخته نمی شوم .. حتی حرارت هم کلامی با دختران خسته تر از ماه فسرده در پنجه ابر را هم ندارم .... کسی هست که بگوید چرا این روزها همه عقربه ها رنگشان طوسی است ؟ به خدایی که تا همین یکی دو سال پیش خدایم بود هنوز سوگند که این خواست من نبود و نیست .. من دلم مکانی در آفتاب می خواست ... من دلم دستهای خسته و پاهای کوفته از کار روزانه میخواست و یک بعد از ظهر امن وخلوت تا هر چه را که دوست دارم بخوانم ... بنویسم .. من دلم یک عمر لبخند .. یک عمر آرامش ... یک خواب راحت .. دلم یک بوسه داغ بی منت می خواست .. من دلم استمرار نیم روزهای پانزده سالگیم را می خواست تا دیوانه وار ترین فالهای دنیا را بگیرم و بعد تند
و تند بنویسم که اگر مرغ خانه منیره خاتون امروز تخم بگذارد من به او میرسم ... او به من میرسد ... و دنیایی که به سادگی تخم گذاشتن یک مرغ چنان پر از جاذبه میشد .. امروز .... چنین سرد و تهی ... من دلم امتداد بعد از ظهرهای سربازی را میخواست تا در نشئگی شُر شُر رودخانه دز سیگارم را دود کنم و واژه واژه کنار هم بچینم .... و اولین سروده زندگیم را بنویسم ... آمد نوید کز در رسید آن دولت عشق و امید .... به پا خیزید بهم سازید به ساز او بیامیزید ... من دلم صفهای طویل جشنواره را میخواست با همه بحثهای مخالف و موافقش .. با آن همه پاراجانف و تارکوفسکی و کیمیایی اش که سعی میکردند از بین آن همه ریتا هیورث و لورن باکال و نیکی کریمی بهترینش را برای خوردن و حساب کردن اسپرسو و سیب زمینی همراه داشته باشند ... تا همین یکی دو سال پیش با دیدن هر کارت پستالی که تک کلبه ای را میان جنگلهای انبوه و فرفری رودخانه دار تصویر کرده بود همچنان دلم میخواست درون عکسش باشم .. روی آن صندلی راحتی ... خسته از شکستن هیزم ... به انتظار غروب جنگل .. به انتظار زوزه گرگها و شیون روباهها ... و چراغ فیتیله داری که زیر نور کم فروغش به زحمت بهترین داستانهای زمانم را بنویسم .... و حالا بعد این همه سال و آن همه رویا ... بگذریم ...
دیگر حالم از رویا هایم نیز بهم می خورد ..... نوشته شده در چهارشنبه پنجم بهمن 1384ساعت 19:34  توسط امید صیادی ( امیدوار ) |
ادب مرد به ز دولت اوست . . . تو ا ول بگو با کیان زیستی .... پس آنگه مَنت گویمت کیستی .... . . . ارسطو: سه نوع رفاقت وجود دارد: نخست رفاقت مبتني بر فضيلت . دوم رفاقت مبتني بر سودمندي ، كه يك دوستي سياسي است. سوم رفاقت مبتني بر لذت . . .
نوشته شده در سه شنبه چهارم بهمن 1384ساعت 2:5  توسط امید صیادی ( امیدوار ) |
فرهاد صاحب خانه می شود . . .
فرهاد صاحب خانه می شود :
خانه فرهاد با هدف تمرکز تمام فعالیت ها ، آثار هنری و اشیای به جا مانده از فرهاد و حفظ حقوق مادی و معنوی آثار این خواننده فقید ایرانی تشکیل می شود . پوران گلفام همسر مرحوم فرهاد مهراد با اعلام این خبر افزود : بنای تشکیل این خانه با برگزاری مراسم روز تولد فرهاد و حضور شخصیت ها و هنرمندان مختلف گذاشته شده و قرار است پس از طی مراحل اداری خانه فرهاد شامل بخش های مختلف اعم از بخش حقوقی ، بخش مسائل تکنیکی و فنی درباره سبک آوازی فرهاد و بخش های آموزشی و توزیع و نشر آثار فرهاد تشکیل شود . به گفته خانم گلفام و بر اساس اظهارات شریعت وکیل خانواده فرهاد به رغم اعلام مهندس ضرغامی رئیس صدا و سیما صدای فرهاد همچنان به بهانه های مختلف از صدا و سیما بدون کسب مجوز و استیفای حقوق ورثه او در حال پخش است . گلفام تاکید کرد : گویی اراده ای در کار است که حتی به قیمت زیر پا گذاشتن دستورات ریاست سازمان حقی نوشته شده در یکشنبه دوم بهمن 1384ساعت 19:32  توسط امید صیادی ( امیدوار ) |
فرضیه نسبیت من درباره فیلترینگ . . .
فرضیه نسبیت من درباره فیلترینگ : در پی نیاز به یک فقره عکس خانمی با چادر سپید از موتور معتبر گوگل که نامش مرا همیشه به یاد کودکی هایم می اندازد مد د میگیرم . عبارت را درج میکنم >> زنان ایران ... سرچ .. جواب : : مشترک محترم ، دسترسی به سایت مورد نظر ... و قس الیهذا .. BACK میکنم واین بار می نویسم >> زن .. : مشترک محترم ... زکی .. !!! درمانده می شوم ... یک شانس دیگر>> دختر .. : مشترک محترم روتون رو کم کنید .. به ناچار عبارتی انگلیش برمیگزینم >>IRANIAN WOMEN .. : بابا تو دیگه کی هستی .. FEMAL PERSIAN << ... : مرتیکه عوضی مگه ناموس نداری ؟ !!! اعصابم خراب میشود ... میخواهم به وبلاگ یکی از دوستان سری بزنم .. بر روی لینکش کلیک میکنم : واقعا که گاه دیوانگی من رسیده ... |