|
|
بالزاک .. مردی که شه وت را به من آموخت ..
امروز دویست و هشتمین سالروز تولد انوره دو بالزاک است . شاید خوانش و بیشتر ، تداوم خوانش زبان رئالیستی _ تغزلی بالزاک به خصوص با ترجمه های گوناگون و مختلف ، در بین رمان خوانان جوان امروزه دیگر چندان مقبولیت عمومی نداشته باشد اما به اعتقاد من ( که فقط کمی .. و فقط کمی بالزاک خوانده ام ) مطالعه آثار او از هر جنبه ای که مفید فایده نباشد در یک مورد بسیار حائز اهمیت و تاثیر گذارخواهد بود. از دید من بالزاک برترین آموزگار و بهترین روانشناس چگونگی رخنه کردن در دل دختران و زنان جوان و زیبا رویان عالم بوده ( و خواهد بود ) . اگر چه زمانی که در بیوگرافی بالزاک دقیق شویم با مردی بیمار ، فربه و کوتاه قد که از زیبایی ظاهر نیز هیچ بهره اش نبوده مواجه میشویم . با این همه حتی بی پولی و قروض فراوان نیز باعث نشد تادست بالزاک از مراوده و بالطبع آن معاشقه با اجناس لطیف و زیبای ایام خودش خالی بماند . حکایت آشنایی و برخورد و دوستی او با کنتس روس را هر بار که بخوانیم با چنان اعتماد به نفسی مواجه میشویم که شک میکنیم مبادا بالزاک آن عبارات را در وصف مردی غیر از خودش نگاشته . از این جهت من نیز با اعتماد به نفس به تمام مردان بد قیافه و بی پول و شکم گنده ای مانند خودم میگویم که هرگز نگران چگونگی ایجاد ارتباط با زیباترین دختران و زنان روزگارتان نباشید و خاک کاهو بر سر نریخته ، کاسه چه کنم به دست نگیرید .
زیبایی که شما تاکنون از دیدنشان محروم بوده اید . " زنبق دره " را که بخوانید آن زبان الکن تان که هنگام مواجه با خوب رویان لال مادر زاد میشود راه می افتد .. بلبلی میشوید شیرین سخن .. شکر شکن ..
" زن سی ساله " را که خواندید اول یاد میگیرید که آن دستان آویزانتان را هنگام رخ به رخ شدن با یک خانم به کجا باید قفل کنید .بعد هم از آن حال اثیری مشنگیت بیرون آمده و تازه فرق بین دختر و زن حالیتان میشود ..... به تمام معنی .. این { دوُ } که در میانه اسم و فامیل بالزاک جا خوش کرده در فرانسه قرون پیش به عنوان واحد شناسایی و تشخص اشراف فرانسه بود و غیر اشراف کسی چنین واسطه ای در میانه نام نداشت . از آنجا که معلم عزیزمان جناب بالزاک خیلی آدم خوشحالی بود برای اینکه کم نیاورد خود جوشانه یک فقره { دو } به میانه نامش افزود تا او را هم در زمره اشراف بحساب بیاورند تا به هر ترتیبی با آنان مرتبط باشد چرا که زنان اشراف آن روزگار فرانسه که داشتن معشوقی غیر از شوهر برایشان واجب کفایی و از نان شب واجبتر بوده البت که از حوریان وعده شده خودمان کم نداشتند .. از قول آن مرحوم آمده است که : میدونی شباهت زن با انرژی هسته ای چیه ؟ = هر دوشون حق مسلم ماست .. در ضمن" زنبق دره " حدیث نفس یا همان اتوبیوگرافی خود استاد است . نوشته شده در شنبه سی ام اردیبهشت 1385ساعت 18:32  توسط امید صیادی ( امیدوار ) |
وقایع الاتفاقیه
دیگر حالت قسیان بهمان دست داده از بس که به هر وبکده و وبلاق که قدم نهادیم رد و نشانی از آن وحی معاصر الهی و آن رساله عتبیه که آمیرزمحمود گرمساری به خطابت جوُرجک بن جوُرج تقزاس آبادی تقریر نموده بود دیدیم . هر کس که نداند پندارد معجزتی حادث شده و ید بیضائِ جبرئیل از آستین حضرتمان برون اوفتاده و چون ورقه مشهوره ممهور به نشان سبابه لاری جان گشته گویی تبرک ان در تبرک مانده و الساعه کور را عیوُن الاپتیک بخشد و میوت دریغ النفس را رینگ و ریتم باباکرمیه . هر روز خاصیتی از این چند سطر استخراج میشود محیر العقول ... معاذالله .. شنیده ایم همین اخیر وحی منزل هم ملقب گشته .. بشتابند تا بلکن به جهت خاک پوز مال نمودن آن دو جلف مقیم بلاد کفر که گویا نامشان" آرش" و "دی جی علی قیطور" است ترانه ای را نیز از بنود این رساله استخراج نموده تا در ملعبه جهانی قدوم و کرات به سونگری خودمان بخوانیم و زلزال بر بدنه آن استکبار جهانی بیفکنیم که این نامه را به فلان پدر سوخته شان حساب نکردند. وی در دستگاه جهان خوار کبیر و ریزه خواران جاسوس پرورش حکایت کند و گویا عمده عمر گرانبها را به دیار افرنگ و نیرنگ به تحصیل علوم مجوسه و مجهوله باطل بنموده در راستای مهرورزی و گشاده دستی ما که سایه خداوند بر زمینیم به دام اوفتاده. حالیه از مخبرین و جواسیس اندرونی راپورت واصل نموده ایم که گویا عده دیگری از این جمله فریب خوردگان که خود را اساتید علوم مینامند به عدد 621 که هکذا عددی به غایت شیطانی است عارض شده و طومار به عدلیه داده اند که علت و علل محبوس ماندن وی چیست و گستاخانه فی المجلس تقاضای رهایی از قیودش را خواستار گشته اند ... اسفا بر احوال این پدر سوختگان که نمیدانند اگر این شخص طبیب بود همینک به حجره ای در چهارراه مولوی به طبابت دام و طیور و بلکن حجامت مشغول بود و دیگر این همه هارت و پورت لازم نداشت .اصلا طبیب را چه به کتابت ؟ .. داده ایم جان نثاران مکتوباتش را بخوانند تا محرز شود که به درد مزاج اخیرالبرودت مان میخورند یاخیر که اگر نخورد بدهیم سبیلش را دود بدهند. مرحمت فرموده ایم به آشپز باشی درگاه نیز تاکید اکید فرموده ایم تا مِن باب بریدن بهانه جماعت راپورت چی ، هر روزه از بازمانده طعام عمله اکره غورخانه همایونی به او بدهند نوش جان کند تا دعا گوی این همه لطف بیکران ما باشد که لنگر آسمان و زمینیم .
تنمان به ناز طبیبان مبتلا مباد ..... انشالله .
« شهر ربیع الثانی سنه یکهزار وچهارصد و بیست و هفت »
نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1385ساعت 23:47  توسط امید صیادی ( امیدوار ) |
جنگل خارزار .......... عروس هفده ساله حاج ممد حسن باغبان باشی هنوز تن از رختختواب زفاف سرد نکرده سرش رو گذاشته بود روی پای بهرام خان حشمت الدوله پسر عموی مندل خان شادوماد . گندِ کار که در اومد مندل خان که نه روی موندن تو فامیل رو داشت و نه دلِ کندن از نو عروس توبه کرده ، راه فرنگستون رو همچی رفت که وقتی چار صباح بعد از انقلاب برگشت اگه خودش آشنایی نمیداد محالات بود کسی بفهمه این هوکی مستر همون مندل خان قدیم خودمونه .. خودت میدونی جوون .. بلاخره آدمیزاده .. تخم طمع ِ ... جایز الخطاست .. اون سالا طرف میرفت از تو جمشید دختر کاسب میاورد آب توبه سرش میریخت حلالش میکرد و اونم یه عمر مونسش میشد .. محرمش میشد ... محرم هم میمرد ... کارا اینقذه سخت نبود مثل حالا ... مردم گذشت داشتن .... مردا مرد بودن ... عباس آقا آجانسی میگفت و دنده عوض میکرد و میرفت ... اما هر چی میگفت انگاری آتیش دل من بیشتر و بیشتر میشد ... تحمل شراکت تو هرچیزی برام سخت بود .. این که دیگه زنم بود ..... ...................................... برگرفته از داستان " جنگل خارزار " نوشته خودم .. / چاپ نشده .. و نخواهد شد / !!!
نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1385ساعت 3:4  توسط امید صیادی ( امیدوار ) |
لیسانس میسانس رو بی خیال ، بیا وسط قرش بده ....
اخیرا سرپرست دانشگاه اصفهان آنقدر در راه تعالی اسلام جهد و کوشش کرده که حدیث نبوی ز گهواره تا گور دانش بجوی به کلی از ریخت افتاده و تعریف جدیدی از درس و دانشگاه به مدد ایشان به دست آمده . ایشان دربیاناتی تکراری خطاب به دانشجویان کافر دانشگاه اصفهان به اصرار خبر از تاسیس N.G.O حضرت عباس ! ؟ داده و فرموده اند که در اندیشه آموزش صحیح سینه زدن !! به دانشجویان هستند . این اعجوبه برترین نهاد آموزشی کشور که در همان اوائل ریاستش با بیان عباراتی همچون : رك میگويم ، من به عنوان رييس دانشگاه آمدهام و قرار است كه مسجد درست كنم، آمدهام كه هيات درست كنم، آمدهام هيات سينهزنی درست كنم، قرار است نماز راه بيندازم، قرار است كانون قرآن راه بيندازم، آمدهام كه مجلس هفتگی روضه زنانه در دانشگاه راه بيندازم، آمدهام نوحهگر در دانشگاه تربيت كنم..... يادتان هست شما جشنوارهای به نام اقوام ايرانی به راه انداخته بوديد؟، من با آن مخالفم چون قوميتگرايی، اسلامی نيست. من همه اقوام ايرانی را جمع میكنم و میگويم نشان بدهيد برای حسين چگونه سينه میزنيد. شمشیر قدرتنمایی را برای دانشجویان از رو بسته بود اخیرا ضمن تکرار بیانات گُه عر بارشان دانشجویان مفلوک دانشگاه اصفهان را تهدید به سر بریدن کرده اند آن هم به جرم اختلاط پسران و دختران در محیط تحت کنترل ایشان . آقای دکتر !! رامشت که همچنان به دنبال عقده گشایی به جهت دوران در محاق ماندن در دولت پیشین هستند آنقدر در افراط دینی غرق شده اند که حتی صدای تشکلهای اصولگرای داخل و خارج از دانشگاه را هم در آورده و موجب بروز نگرانی آنها شده اند . به اعتقاد من واحد سینه زنی آکادمیک به روش دکتر رامشت باید خیلی چیز دیدنی باشد . وقیافه دانشجویان ابلهی که نتوانند این واحد درسی را پاس کنند البته دیدنی تر . من متعجبم که دانشجویان دانشگاه اصفهان با چه توجیهی قدم به دانشگاهی میگذارند که چنین منجمد مغزی همه کاره آن است . البته حضور چنین شخصیت پر از انگیزه ای در مسند ریاست یکی از معتبر ترین دانشگاههای کشور چندان جای تعجب ندارد . سال پیامبر اعظم است و هر گند کاری تحت لوا و توجیه ربوبی _ نبوی ممکن . هر کسی که بدون پیشینه ذهنی از ما سبق تاریخ معاصر ایران با چنین حضرات شگرفی مواجه شود بی شک اولین تفسیری که با جمع بندی چنین اخباری میتواند داشته باشد این است که مردم ایران تا همین اخیر در قسمت زنان شامل عده ای فاحشه و در قسمت مردان عده ای گبر و کافر از خدا بیخبر بوده اند .. و الان تعدادی از ملائک در قالب انسانهایی که کاپشنهای خاکی رنگ به تن دارند از آسمان نازل شده اند تا آنان را از گمراهی بیرون آورند . نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1385ساعت 23:12  توسط امید صیادی ( امیدوار ) |
بی تو نه با اين عکسي که اينجاس، نوشته شده در دوشنبه هجدهم اردیبهشت 1385ساعت 10:27  توسط امید صیادی ( امیدوار ) |
امین و اکرم .. تقدیم به همه معلمان نسل من ، نسل ما . هفت سالمون بود ...... راه خیلی زیادی پیش رو نداشت .. بعد زد تو کار اِکس و دست آخری اجساد مجهول الهویه روزنامه عصر دیدم که مثل خیلی های از بچه هاي اون سالها
امین و اکرم سیب دارند
امین و اکرم درس می خوانند امین و اکرم ، جان ندارند ، از بس که مُردند !!!!
نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم اردیبهشت 1385ساعت 1:59  توسط امید صیادی ( امیدوار ) |
غملاگ نامه ای برای یک بازیگر مُرده ایرج رستمی 1385 _ 1316 . ایرج رستمی بازیگر سینما و تلویزیون دوشنبه چهارم اردیبهشت ماه در شصت و شش سالگی بر اثر بیماری قند در لس آنجلس درگذشت . رستمی به غیر از بازی در چهارده فیلم از تهیه کنندگان سینما نیز به شمار میرفت . او که از قبل از انقلاب به آمریکا مهاجرت کرده بود تا مدتی یک نشریه به نام < ایران نیوزویک > و یک برنامه تلویزیونی را سرپرستی میکرد که به علت پیوند کلیه و ضعف جسمانی طی چند سال اخیر از کلیه فعالیتهای هنری کناره گیری کرده بود . علیرغم حمایتهای مادی و معنوی مرحوم رستمی از جامعه هنری همیشه فراموشکار مقیم لس آنجلس در مراسم بزرگداشت و تدفین او تنها دو چهره سرشناس ( لیلا فروهر ) و ( اندی ) حضور داشتند که همین امر موجب دلگیری جامعه ایرانی و حاضران در مراسم شد .
به عنوان یک تماشاچی سینما درگذشت مرحوم ایرج رستمی را به همسر و فرزندان او تسلیت میگویم . فیلمشناخت ایرج رستمی : کلید بهشت ( حسین مدنی، 1346 )، دروازه تقدیر ( حمید مجتهدی، 1346 ) شعله های خشم ( رضا صفایی، 1347 )، قمارباز ( عباس کسایی، 1347 ) تهران می رقصد ( پرویز خطیبی، 1348 )، قاتلین هم می گریند ( عزیزالله بهادری، 1348 ) کاسب های محل ( عباس دستمالچی، 1348 )، آفتاب مهتاب ( حسین مدنی، 1349 ) سفر پرماجرا ( داراب روح بخش، 1349 )، احساس داغ ( روبیک زادوریان، 1350 ) مرد افکن ( رضا صفایی، 1350 )، مرد هزار لبخند ( سیامک یاسمی، 1350 ) معرکه ( روبیک زادوریان، 1350 ) و فرشته نجات ( رحیم روشنیان، 1351 ).
در حاشیه : شاید باورش سخت باشد که برای دستیابی به یک .. و فقط یک تصویر از یک بازیگر سینمای ایران که زمانی در همین سینمای هلو خورده و زرد نشان جشنواره ای ما برای خودش کسی بوده دو ساعت تمام سایتها و وبلاگها را جستجو کردم ... و دریغ .... نبودن عکس به کنار ... حتی در یک سایت یا نشریه هم خبری در مورد مرگ او منتشر نشده بود . و من به این فکر میکنم که چند صفحه وبلاگ دیگر را باید سیاه کنم و چه تعداد کامنت بی سر و ته دیگر را باید اینجا و آنجا بگذارم تا به اندازه فقط یک فیلم .... نه .. فقط یک سکانس از فیلمهای ایرج رستمی تاثیر گذاری عینی داشته باشم ؟ .... و جوابم را خودم میدانم ...... عکسهایی را که مشاهده میکنید به هزار شامورتی بازی از سایت یک خواننده یافته و پس از کمی تغییرات ناگزیر به تماشای شما گذاشته ام تا حداقل در تمامی این تر نت به این گندگی یک تصویر از یک بازیگر سینمای ایران وجود داشته باشد تصاویر مربوط هستند به فیلم ( احساس داغ ) که رستمی نقش مقابل حاجیه خانوم فائقه آتشین را ایفا میکرد. این حاجیه خانم صیغه مبالغه است بخاطر ترس از سوپر فیل تر رینگ !!!
نوشته شده در یکشنبه دهم اردیبهشت 1385ساعت 1:22  توسط امید صیادی ( امیدوار ) |
2010
1 / 2 / 2010_ خانومم یه بند غُر میزنه که مانتو ( کارتن یخچال )ی که پارسال براش خریدم از چند جا سوراخه. معلوم نیست خواهر بد حجابش اون کارتن صورتی رنگ رو از کجا خریده که اینم پیله کرده .. خانوم میگه دیگه حاضر نیست امسال در مراسم ابراز احساسات باز همون کارتن رو تنش کنه. به عنوان یه تهدید مستقیم علیه سازمان مخفیانه این حرفش رو توی دفتر گزارشات مردمی ثبت میکنم . شاید با اینکار امسال پنجمین مدال وفاداری رو هم بهم بدند . 3 / 4 / 2010 _ پسر 10 ساله ام به محض برگشتن از آموزشگاه از من میخواد تا با پوشیدن لباسهای ملی خودم رو آماده جلسه استنطاق درباره گرایشات هنری ورزشی در دوره جوانی بکنم . بهش اطمینان میدم در دوران جاهلیت هرگز سینما نرفتم و تنها خبط ورزشی من در دوره رواج ورزشهای موهن پا و توپ ( فوتبال ) طرفداری از << گروه ریاضت الاهلی ریاض >> بوده . پسرم ضمن تجدید تعهد من شرح جلسه رو در کتیبه مکتب مینویسه تا فردا به معلم ارائه کنه . واقعا از داشتن چنین پسر وفادار به سیستمی به خودم میبالم .
5 / 6/ 2010 _ طبق نوبت دوره ای این ماه من هم در لیست مطلقین هستم . خدا پدر مادر این مسئولین امر رو بیامرزه . با این طرح طلاق موقت حداقل تا سه ماه از شر وسوسه های شیطانی همسرم در امان هستم . خانوم طی دوره طلاق موقت باید در منزل یکی از حضرات که لطفشون همیشه شامل حال امثال من گناهکار بوده انجام وظیفه کنه .. هر چند عیال بابت دوره قبلی هنوز شاکیه و مدعیه در یک دوره ناچار شده همزمان هم به آقا و و هم به آقا زاده سرویس دهی کنه .... و من مجبورم هر بار اصول مبانی پرهیزگاری و خدمت به مردان خدا رو به اون یاد آور باشم ... اونها صلاح ما رو میخوان و این زن احمق نمیخواد که بفهمه .. 7 / 8 / 2010 _ طبق بخشنامه جدید سازمان گویا عده ای از معلوم الحالان توی اداره بی توجه به شئونات ، چند بار مُچ پاشون رو خاروندن . ماموریت میدن که مراقب باشم کسی این عمل تحریک آمیز جنسی رو تکرار نکنه . از وقتی فعالیت جنس محرک ( زن ) در بیرون از منزل ممنوع شده این تنها مورد نگران کننده جنسی بوده .. نگرانی بیشتر بابت اینه که اگر دو مرد با دیدن ساق پای همدیگه دچار هیجان و تحریک احساسات بشن تکلیف ما با این فاجعه چه خواهد بود ؟... مرگ بر مفسدان. 9 / 10 / 2010 _ دیشب به سازمان اطلاع دادم که از خونه همسایه صدایی شبیه ورق زدن روزنامه شنیدم . صبح الاطلوع مامورین<< اداره بهداشت افکار >> به خونه همسایه ریختن و موفق شدند یک ورق صفحه نیازمندیها که مربوط به زمان رواج و چاپ روزنامه میشد رو پیداکنند . همسایه مدعی بود پسر هفت ساله اش نمیدونسته این کاغذ چیه و اون بوده که حین جستجو در خرابه های منازل دگر اندیشان معدوم پیداش کرده و با خودش آورده . پسر هفت ساله اش رو هم به عنوان شریک جرم دستگیر میکنند و برای تطهیر ذهن میبرند. کی از شر این خائنین نجات پیدا میکنیم معلوم نیست . . . . 11 / 12 / 2010 _ بلاخره من هم در قرعه کشی مرگ داوطلبانه بخاطر آرمانها برنده شدم . فردا بعد از ظهر طبق برنامه توی درشکه آسایشگاه سالمندان کافر ضامن بمبی رو که وسیله اتصال من به سرزمین موعود هست رو خواهم کشید .اونها از بین خواهند رفت و من هم رستگار خواهم شد . سالمندان کافر اون عده از مردمان گناهکاری هستند که موفق به از یاد بردن زندگی و جریانات عصر جاهلیت نشدند پس بهتره که هر چه سریعتر نسلشون منقرض بشه . سازمان اجازه داده قبل از ماموریت خارج از ساعت ملاقات خانواده به مدت 2 دقیقه روبروی خانومم بشینم و به عنوان آخرین بهره از لذات دنیوی دو ثانیه بهش لبخند بزنم. نمیدونم چه جوری باید از این همه لطف و مرحمت تشکر کنم .... امیدوارم خداوند گناهان من رو ببخشه .. مسئولین سازمان هم همینطور ... واقعا خجلم ..
نوشته شده در پنجشنبه هفتم اردیبهشت 1385ساعت 15:22  توسط امید صیادی ( امیدوار ) |
نابترین لحظه حیات / DAMAGE لذتِ لغزش نگاهم بر آن اندام برهنه را چگونه از ياد برم؟ آه که پلکها چه بد ميشنيدند آن دم که فرو می افتادند . تا تداعي کندآهنگ ره سپردنت را . در آغوشت خود گم کردم و خدا یافتم ... آن سروش غيب ، دمادم نجوا میکند سر زیبای اسارت را درین گوش خفته روزگار ... |