تبليغاتX
گنجشکک اشی مشی









sms ..... خدا ،،،،،، دروغهای شب یلدا .....  


بر سر مزار پدربزرگ تازه در گذشته تان ایستاده اید . در میانه شیون و گریه احساس میکنید
گوشی تلفن درون جیبتان میرقصد . یک اس ام اس از فامیل شماره ۲ که روبروی شما  ایستاده .
همان که هفت سال عمرتان را به پایش هدر داده اید .
نه آن و نه اس ام اسهای بعدی را جواب نمیدهید. در انتهای مراسم از کنارتان که رد میشود زیر
لب نفرینی میکند به عوض تمامی سگ محلی های شما .
از کوره در میروید ، حرفی منطقی میزنید او هم منطقی ترین فحش طلبکارانه را میدهد ...
به آسمان نگاه میکنید . خدا را می بینید ، دور دست را نگاه میکند ، حواسش به شما نیست  . ********************************
مستقیم از بهشت زهرا به شرکت میروید . در بین راه با دوست شماره ۳ تماس میگیرید .
خانه نیست . گوشی همراه هم جواب نمیدهد . اس ام اس میزنید . باز هم بی جواب .
در میانه ترافیک کار و اوقات تلخی و فرصت کمی که تا مراسم رسمی عصر چهلم دارید
مجددا تماس میگیرید . دوست شماره ۳ جواب میدهد و میگوید در نزدیکی شماست .
قرار میگذارید یک ساعت بعد دیدار کوتاهی داشته باشید .
فراموش میکنید که زمان قرار مقارن با ساعت مراسم چهلم شده . یادتان که می آید 
 درمیان بهت و حیرت پدر و برادر خواهش میکنید برای دیر رسیدنتان دروغی ببافند .
ساعتی بعد عازم محل قراری میشوید که در فاصله ۳۰۰ متری شماست .
 ۵ دقیقه مانده به قرار در میانه راه باز هم گوشیتان میرقصد.اس ام اس از دوست شماره ۳ :
(( نمی آییم )) !!!!!!!!!؟؟؟؟؟؟   همین . نه عذر خواهی و نه حتی تلفنی .
احساس میکنید از نزدیکترین فاصله ممکن به صورت شما تُف انداخته اند  .
روی برگشت را ندارید . باید خود را گم کنید تا وقت بگذرد .
اما تنها نیم ساعت بعد دوست شماره ۳ را به همراه ایکس و ایگرگ و خدا در خیابانی دیگر میبینید .
تازه میفهمید معنی جمله : بگذار عظمت در نگاه تو باشد نه آنچه که به آن مینگری چیست . 
آسمان  را نگاه میکنید ،خدا را می بینید ، خودش را به آن راه زده است .. انگار نه انگار  .
******************************
به خانه پدربزرگ  مرحومتان میروید . تمام فامیل شما را همانطور که هستید میبینند .
اعصابتان خورد است . هر کس متلکی بارتان میکند . حق هم دارند . تمامی مراسم
های گذشته پیرمرد را در مسافرت از دست داده اید و این آخرینش را  به خاطر ...
موعد شام میشود .فامیل شماره ۲ همچنان ناتوان از کنترل کینه اش به شماست .
یک اس ام اس دیگر ( انشالله چهلم شما )جواب میدهید( انشالله حلوای عروسیتون ).
در میانه شام  حاج آقای سخنران جهت ارشاد شما  از اسلام و مسلمانی میگوید .
( در صدر اسلام کمونیستها و مائوئیستها میرفتند با پیغمبر بحث میکردند )  !!!
کم مانده لقمه  شام شب چهلم گلوگیرتان شود ... 
آسمان را نگاه میکنید ، خدا را می بینید ، متوجه شما میشود ، دستپاچه میگوید : هان !! ؟؟ .
***************************** 
آخر شب شده است . هیچ کس نمیخواهد شما را بخاطر غیبت در مراسم ببخشد .
شما هم قصد بخشیدن دیگران  را ندارید . دمغ و کلافه و خسته به خانه میروید .
سیگار پشت سیگار ...
در اوج بی حوصلگیتان باز هم رقص گوشی . اس ام اس های تکراری شب یلدا از راه میرسند .
دوست شماره ۳ : تو  خوشگلترین ، خوشتیپترین و باکلاسترین ... هستی ، اینم
هندونه شب یلدا ، بزن زیر بغلت ......... انگار نه انگار که شما موجودی غیر از گاو هستید .
چند صفت دیگر را که دیگران کمتر در شما کشف کرده اند اضافه میکنید و درجوابش میفرستید .
گوشی را هم سایلنس میکنید تا شاید خوابتان ببرد و این آگراندیسمان حقارت بیشتر از این
کیفور شرمتان  نکند . خواب نمی آید ، گوشی را بر میدارید و برای خدا یک اس ام اس میفرستید :
( چقدر دشمن داری خدا .. دوستات هم که ماییم ، یه مشت عاجز علیل ناقص العقل ،
که در حقشون دشمنی کردی )!!!  
آسمان را نگاه  میکنید ، خدا را میبینید ، خوابیده .. نه،  خودش را بخواب زده است .
*****************************

نوشته شده در  پنجشنبه سی ام آذر 1385ساعت 14:44  توسط امید صیادی ( امیدوار ) |

بوسه بر رخ مهتاب . . .  


                                    

مدتها بعد از نگارش داستان ( یا طرح داستانی ) قاصدکها بی اختیار می رقصند قصد داشتم تا
ادامه یا مکملی برایش بنویسم .
حقیقت اینکه این کار بخوبی انجام شد اما بخاطر پرهیز از سرقتهای معمول دنیای نگارشی ما
که متاسفانه همچنان قوانین کپی رایت را به رسمیت نمیشناسد از عرضه آنها به صورت کامل
 در دنیای نت خود داری کردم .
اما جدا از مسئله داستان همیشه جای یک چیز در این میان از دید خودم خالی بنظر میرسید .
اتفاقاتی که بعد از نوشتن و عرضه این داستان در دنیای واقعی برای من پیش آمد خود دست کمی
از یک داستان نداشت و چه بسا که اگر فرصت و توانی برای نگارشش بود از کل مجموعه سه
قسمتی آن داستان هم جذابتر و خواندنی تر میشد .

به هر روی آنچه که از این به بعد به صورت پاورقی در این وبلاگ خواهید خواند همان ماجراهای
بعد از قاصدکها ست که البته بنا به مقتضیات زمانی و سایر محدودیتها و عرف و اخلاق و البته
جان بخشیدن و کمی جذابیت برای تعقیب خواننده تا حدی ناچار از شاخ و برگ دادن در جایی و
حشو و حذف در جای دیگری هستم .

این پاورقی را  از این به بعد با عنوان ((  بوسه بر رخ مهتاب  )) و بصورت نا منظم
 در همین وبلاگ نوشته میشود .
با تشکر از ( sun )  بخاطر صفحه بندی جدید و آرایش تصویری تازه داستان قاصدکها .


بوسه بر رخ مهتاب

(( قسمت اول ))

باید نفسی تازه کنیم ... از سر شب تا سپیده دم ...
بی وقفه ... 
دهانش را که نزدیک صورتم می آورد عطر نفسش را بتمامی استشمام میکنم .
بوی بادامهای نو رسیده بهار میدهد نفس او. به خواهش چشمانش بی اعتنا مانده ام ...
چیزی میگوید ... حرفی .. یادی .. خاطره ای از زمانی که من بیاد نمی آورم ...
به انتظار پاسخ من مانده ...  
منی که جسمم در آغوش او جا مانده و ...... روحم ...  فرسنگها دورتر ...
 جایی دیگری نشسته ...
تابستان ۸۲ / روبروی پارک ساعی / رستوران دیدنیها ...  صدای موزیک ملایمی فضا را پر کرده ...
ساعت را نگاه میکنم ..........................


ادامه مطلب
نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم آذر 1385ساعت 18:20  توسط امید صیادی ( امیدوار ) |

عاقبت وطن پرستی . . . .  


عکس برای متن تزئینی نیست . این یک حقیقت است .. حقیقتی هوشیار در زمانه ای که داعیه داران عدالت و مهرورزی جز به خواب و راحت خویش نمی اندیشند .

این سر که نشان سرپرستی است   .  .  . وین گونه رها ز قید هستی است

با دیده عبرتش ببینید  .   .   .   این عاقبت وطن پرستی است .

 

لینک (( گزارشی شرم آور از زندگی اسفبار یک جانباز دوران جنگ ))


نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم آذر 1385ساعت 19:49  توسط امید صیادی ( امیدوار )

خاطره پرشین لاگی  


صفحه اصلی پرشینلاگ

                                                                      omidvar - Sep 20th 2004, 12:19   


گزارش کسل کننده يک روز بيکاري ......................................

صبح دوشنبه : مهمونها خداحافظي ميکنند. من ميمونم ،سرگيجه ناز شراب روسي و يه
خروار ظرف کثيف و نشسته .
۴:۱۰ ـ کانکت leone انلاینه .. چت و بحث از سینما تا فلسفه ........
۵:۰۰ ـ خداحافظی، bye ..با اون آیکون مسخره...
۶:۰۰ ـ ماهواره خاموش ..خواب ..........
۱۰:۰۰ ـ یادم رفته بود تایمر CD رو خاموش کنم . طفلی آلفاویل ..
معلوم نیست چقدر هوار کرده تا بیدار شدم ... به زحمت لطف میکنم آب میذارم واسه
صبحونه جوش بیاد ...ظرفهای کثیف انگار ...بی خیال ... دوباره خواب.............
۱۰:۲۰ ـ موبایل زنگ میخوره ... چشمهام باز نمیشه ... شماره غریبه ست ...ـ الو ؟...
صدا هم غریبه ست ـ : الو ، آقا امید ؟ ـ : بله ، بفرمایید .yahamid بود ... خودم گفته بودم
واسه گردهمایی تلفن بزنه ...
لعنت به این گردهمایی ........
طفلکی ،چه میدونست اون ساعت من خوابم .. نمیدونم چی گفتم ...کاش دوباره زنگ بزنه
....دوباره خواب ..........
۱۱:۰۰ ـ زنگ وحشتناک موبایل ...دوباره از خواب میپرم: الو ؟ صدا قطع و وصل میشه ..
میرم دم پنجره ..:الو ؟ ..یه آقایی با لهجه غلیظ آذری میخواد که گوشی رو بدم به تیمور ؟!!
ـ : اشتباهه پدر جان ... با یه فحش ترکی قطع میکنه ...میفهمم که ناراحتش کردم.
۱۱:۱۰ ـ صبحونه حاضره ... ازاین که دیشب یادم بود که کره بخرم کلی از خودم راضیم ..
۱۱:۲۰ ـ نقاش اومده واسه رنگ راهرو .. فکر میکنه هیچکس تو ساختمون نیست ..
با صدای بلند جدیدترین ورژن الهه ناز رو با شعری از خودش میخونه ...
با گوشهای خودش صداش محشره تو اکوستیک راهرو .... حالم بد شد
۱۱:۳۰ ـ زنگ میزنم خونه ی ،،،، نیست ... موبایلش ..
: الو ..سلام ـ سلام ، کجایی ؟ ـ : سرکار ... تو کجایی ؟ ـ : خونه ...
و توضیح واسه خونه بودنم ..قرار شد ساعت ۲ که رسید خونه زنگ بزنه ...
هنوز نزده ... هیچوقت نمیزنه ...عزیز عوضی مسخره ......
۱۲:۰۰ ـ بالا سر ظرفها واسادم ...میدونم ارث پدرشون رو میخوان ...
با موبایل زنگ میزنم به ،،،، بر نمیداره...
۱۲:۱۰ ـ یه مسیج ... :salam.man dir shenidam ghat shode bood . ma too jade im.
میزنم :? key tehran miresi .ریپورت نمیده ...هنوز تو جاده هستند ...
۱۲:۲۵ ـ نقاشه دیگه شورش رو در آورده ... همش الهه ناز رو میخونه ...اونهم غلطی ..
۱۲:۲۷ ـ کانکت ...سرچ تو google : الهه ناز ...
همه چیز هست غیر از شعرش ...رو کم کنیه ...
بلاخره با کلک مرغابی تو یه کامنت متن اصلی شعر رو پیدا میکنم ...
میذارم تو وبلاگ...با یه عکس خوشگل .. بچه ست ...
۱۲:۴۰ ـ پدر تماس میگیره روموبایل ... صدا خرابه .. میگم زنگ بزن خونه ....dc میکنم
میزنه ... :‌ خونه ای ؟ ـ : آره ... چندان تعجبی نمیکنه ... سربازی هم یه خط در میون
میرفتم پادگان ...بلاخره مجبور میشم توضیح بدم که دیگه به محل کارم نمیرم ...
جوری که متوجه بشم واسه دعوت به نهار یه کمی دیره میگه : کاراتو بکن بیا شرکت ...
تشکر میکنم ... میگم : شاید ..ببینم ...میدونه که نمیرم ...ظرفها ..حموم..اصلاح.......
نقاشی راهرو و گچ و خاک و بوی رنگ ...اه
۱۳:۰۰ ـ خواهرم زنگ میزنه : سلام امید .. زنگ زدم سر کارت گفتن مرخصیه ...
واسه هزارمین بار توضیح میدم که دیگه نمیرم اونجا ...
واکنشش جالبه ـ : خوبه ،سی دی های منو زدی ؟ ...
وای خدای من ، بازهم قولهای الکی .. وعده ، سرخرمن ..حال رایت ندارم...اصلا ...
میسپرم بیرون براش رایت کنند.
۱۴:۰۰ ـ دوباره کانکت ... سایتهای ضد اخلاقی... ایرانی ها ...
دوربینهای همیشه مخفی ... عکس ...
۱۵:۰۰ ـ از محل کار زنگ میزنن .. اصرار میکنن که قابل حله .. قول میگیرن که فردا برگردم سرکار
.. قول میدم تا دست از سرم بردارند.. خودشون هم میدونن که دیگه نمیرم..
۱۴:۳۰ ـ باز هم سایتها... باز هم نقاشه ... باز هم الهه ناز....بازهم این ظرفهای حرومزاده ........
۱۵:۰۰ ـ حال هیچ کاری رو ندارم .. یه تعداد عکس save میکنم .. الکی .. بیخودی..
۱۵:۲۰ ـ میشینم این پرت و پلاها رو مینویسم ...
۱۵:۴۰ ـ کانکت .. میزنم پست ، یه کمی طول میکشه .. میدونم .. همش پرید ..
یه error هرچی نوشته بودم پرید .. هزار بار این بلا سرم اومده ..توبه نمیکنم ...
۱۵:۴۵ ـ به فحشهای ناموسی ظرفها گوشم بدهکار نیست ... دوباره همه چی رو مینویسم ...
۱۶:۰۵ ـ نقاش بلاخره خفقون گرفت ...
متن من حاضره .. ظرفها همونجور بدوبیراه که نثارم میکنن ... گور پدرشون ... هوا گرمه
۱۶:۱۰ ـ باید copy کنم تو notepad تا دوباره نپره ...word کار نمیکنه ....میکنم ..
۱۶:۱۵ ـ کانکت ...
۱۶:۱۶ ـ واسه چی این همه چرت و پرت نوشتم ... ؟؟؟.. نمیدونم ....پست ........   [o]

نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم آذر 1385ساعت 15:16  توسط امید صیادی ( امیدوار ) |

چیزهای ساده . . .  



عاشق چیزهای ساده باش ...
عاشق سلام کودک همسایه ... که به دیدنت ... لبخندی میزد ... شرمی میکرد  ..
و منتظر کشیدن گونه های سرخش می ماند ... تا با آن پاهای کوچک و معوج یک دم تا
زیر چادر سپید و گلدار مادرش فرار کند . 

عاشق چیزهای ساده باش ...
عاشق انتظاری دائم و اثیری .... در صف طویل نانوایی محله ... و استشمام رایحه خوش
نان سنگک ... و تماشای نبرد دائم شاطر و تنور به نقالی رادیوی شاوب لورنسی که
همه روزه به وقت اذان ناله های کهنه و جاوید مرغ سحر را سر میداد ...

عاشق چیزهای ساده باش ...
عاشق رقص بادبادک آبی .. آویخته بر سیمهای تیرک چوبین تلگراف .... تلگرافهایی که
هرگز خبر آزادی مهرداد تک فرزند آقا محسن و زری خانوم را  از اسارت  عراقی ها و
عروسی منیره خاتون با آن مهندس آمریکایی را به هیچ کس نرساندند ... هرگز ..

عاشق چیزهای ساده باش ...
عاشق غرق شدن و غوطه زدن در عطر گیسوان تازه  یک غزل ...
عاشق یک بوسه که فقط و فقط از سر مهربانی بر لبانت نشست ...
عاشق یک شب هم آغوشی ... بی پرسش از آنکه اولین شب است یا واپسین .. 
عاشق من ... عاشق تو .... عاشق ما ....
عاشق همه چیزهای ساده  این زندگی باش ....
و ........   دیگر هیچ ....

نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم آذر 1385ساعت 1:23  توسط امید صیادی ( امیدوار ) |

حضور خلوت انس . . .  


اولین قرار وبلاگی بعد از بازگشت ... بازهم گُلی به گوشه جمال پرشینی ها ...
به همت شیخ الترانه سعیدکریمی عزیز جمعه پیش قراری منعقد کردیم در یکی از
قهوه خانه های نازی آباد ....
اونجا که هنوز خیلی ها داشم هستند و نوکرتم ها و فدات شم ها از ماورای دود قلیانها
رویت میشه .... رویت که چه عرض کنم ... به خوبی حس میشه ...


از راست : امیدوار.پاشا و آق رضا طرلان همسایه اسبق ...

اینکه چرا اینجوری استکان چایی رو مثل مهمترین
غنیمت جنگی چسبیدم تنها یک دلیل داره و اونهم
اینه که بعد از مدتها حسرت خوردن بخاطر روزهای
 خوب رفاقت و نوستالژیهای مردانه به لطف حضور
دوستان عزیز طی دو سه ساعت همه چیز یک جا
مهیا شد .همه چیز در یک ظرف زمانی و مکانی ..

در اینکه متکلم وحده چنین جمعی من بودم خوب
البته شکی نیست ... منهم انصافا سعی کردم
بی کم و کاست از واقعیات فرنگ بگم .. اما ....
  نمیدونم ... من که اقبال لاهوری نبودم ...
شرح این قصه مگر شمع برآرد به زبان
ورنه پروانه ندارد به سخن پروایی ...

دوستی و رفاقت چیز خوبیه ...
اما حیف نه شکل مشخصی داره و نه جایی هست
برای خرید و فروشش ...

گفت تو اگر دوست میخواهی ... مرا اهلی کن ...
گفتم : کشتی باده بیاور که مرا بی رخ دوست گشته هر گوشه چشم از غم دل دریایی ،،،
سعید کریمی در وصف این لبخنده من گفت :
به مثابه خنده یک چریک بعد از کسب یک پیروزی کوچک.
راست هم گفت ... شانس حضور دوباره در بین دوستان برای من کم از پیروزی
در یک نبرد نابرابر نبود ..خودم هم خیلی این تصویر رو دوست دارم ..
از معدود لحظه های  شادی در عین بی خبری منه ... خنده قشنگیه .. مگه نه ؟

آق رضا طرلان همسایه سابق / مصطفی شریفی / سعید کریمی و من از
جمع بازماندگان پرشینلاگی به همراه پاشا و مارتین اسکورسیزی ( شعبانی )
پدید آورندگان یک بعد از ظهر جمعه خوب و گرم در یک روز سرد نزدیک به زمستان
بودیم ....   جای همه دوستانی هم  که نبودند خالی شد ... انشالله هر چه زودتر
در یک همایش یا قرار عمومی فرصت زیارت دیگر دوستان هم مهیا بشه ..

آیینه عبرت !!!! آیینه عبرت .. با شرکت سعید کریمی .قسمت دوم .. !!! ؟؟؟؟

این دو تصویر  بالا هم تزئینی هستند !! سمت راست من نیستم !؟
سمت چپی هم سعید کریمی نیست . (موسهاتون رو هم روی عکسها نگه ندارید )!!! 

نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم آذر 1385ساعت 16:26  توسط امید صیادی ( امیدوار ) |

سالاد فرنگی . . . . .  


۱ ـ یه نفر : خوب حالا این همه جاها رو دیدی .. این همه شهرها .. کجای دنیا از همه جا
قشنگتر بود ؟
خودم : خالکوبی پشت کمر یه دختر ایرانی که داشت تو خیابونای وین قدم میزد . !!

۲ ـ بلوار کشاورز شانزه لیزه نیست  ..  و چه بهتر که نیست .. بلوار کشاورز خیلی پر حرارت تر
و زنده تره ...  شلوغ و پر از رفاقتهای قشنگه .. حتی اگه کسی باهات دست نده  ..
این روزها من خوشبخترین مرد این بلوار هستم ...

۳ ـ من نمیدونم این مردم منتظر تاکسی و سواری تو میدون صنعت شهرک غرب چرا تا
وسط خیابون قطار وامیسن .. هم ترافیک درست میکنن هم ماشین گیر کسی نمیاد .
همین جا اعتراض میکنم به شهرداری و راهنمایی رانندگی و شرکت واحد و مترو و ...
بقول یکی خوب یه میله بکشن مردم پشتش واسن .. اگه ترتیب اثر دادین که هیچ اگه
نه هستن کسایی که اونقدر غُر بزنن سرتون تا .... بله دیگه .. (( خوبه )) ؟

۴ ـ بعد از فرسان کم مونده بود علی تهرانی از دست من سکته کنه .. خداوندا منو ببخش
که این ژن مردم آزاری همیشه تو وجودم هست ...  البته احتمالا فرسان بنا به دلایلی مُرده
که این همه چند روز هیچ خبری ازش نیست . از دوستان و آشنایان درخواست میکنم اگه
اعلامیه جهانی حقوق بشر با عکس فرسان در دسترس دارند یک نسخه پی دی افش
رو به آدرس روز جهانی کودک ارسال کنند .. بقای عمر باقی وبلاگ نویسان .

۵ ـ در یک اتفاق خیلی غیر قابل فهم صفحه اول  داستان قاصدکها ...  حذف شده و وبلاگش
خالیه ... صفحه دومش هست اما ... دقت کنید یه بار دیگه میگم ... وبلاگ سر جاشه اما
نوشته هیچی توش نیست ...
دوستان من همه الان لیتر لیتر عرق  شرم دارن میریزن از خجالت که در غیاب من چنین
فاجعه عظمایی رخ داده ....
بی تعصب ها .. نارفیقها ... خنجر از پشت زنها !!!


یه کمی توضیحات بی شماره :

دوستان و خوانندگان قلیل اما عزیز این وبلاگ در جریان باشند که از این به بعد در این وبلاگ
فقط و فقط مطالبی نوشته خواهد شد که بقولی حرف دل من خواهند بود .
اون دسته از دوستانی که از سایت مرحوم پرشینلاگ تا امروز با من همراه هستند تا حدودی
با این نوع از نگارش که منظور منه آشنا هستند .
عمدتا مطالبی شخصی و یا روز نویس با اشاراتی مستقیم و یا غیر مستقیم و تا حدودی ظن
 و حتی رشک برانگیز که البته ربطی به سیاست و نقادیهای اجتماعی نداره .
اینکه این تغییر نگرش محصول سفر دور و دراز من بوده یا تجربه های تازه چندان مهم نیست
بلکه اونچه که مهمه اینه که فقط احمقها هستند که تغییر عقیده نمیدهند .
با این همه هر تغییر عقیده ای هم صرفا محصول دوری از حماقت نیست !!!
( اگه کسی  فهمید چی گفتم  به خودم بگه ) !!

پیامهای شخصی برای دوستان شخصی :

فاطمه < آدم حوا میشم و سجده به گندم میکنم.
قسمتی از شعر یه شاعره که نمیدونم کی بود.هر کی که بود خوب گفته بود >
کلنجار < برات تو یاهو ۳۶۰ نوشتم .. نمیدونم خوندی یا نه >
بهاره < نوه جان نمیتونم برات کامنت بزارم.یه اروری میده ناجور.احتمالا ایراد از سیستم منه >
پاییزه < چیپ ترین وبلاگ حذف کن دنیا هستی. تازه آرشیو هم نداری >
 تسلیت به پاییزه به خاطر غم از دست دادن یکی از عزیزان .
مشرقی < اگه ازتب نامه نویسی واسه عسل دراومدی برو بخورش > !!
دریم < وای به حالت اگه فونتام جور در نیاد . ژوژمانت رو به باد میدم >
سان< وبلاگت عالیه.عکس نزاری بیشترمینویسی.با عکس ول معطلهای نتی ولت نمیکنن>
الناز<مهربون تو وبلاگ نداری چرا . کجا پبغوم پسغوم بکنن دوستان؟>
محمد نویری < یکی از دوستان شاعر گله داشت که چرا پیوندشُ از لاگت حذفیدی>
پروشات و ساناز و فابی < انشالله پرشینلاگ دوباره تجدید فراش و تجدید حیات کنه و همزمان
در اون بلاگ اسپات رو ببندن تا بازم یکی بشیم و ما هم دیگه این راه دور و دراز رو نیاییم  >
سعید کریمی < صدای قرار وبلاگیمون رو در نیار ... خانوما بفهمن کچلمون میکنن > !!! 
آق رضا طرلان < در کمال شرمساری شماره تو گُم کردم . ۵ شنبه میبینمت با سعید اینا > !!!
امیدوار < پیاده روی اونم تو سرمای کنار اتوبان واسه آدم پیزوری و سرما خورده ای مثل تو خوب
نیست ... اما کیه که بفهمه اگه ۱۰۰۰ کیلومتر دیگه هم بود حالیت نمیشد ... 
یه روزی دوباره خاطره هات برمیگردن ...  حتی اگه اون روز ۱۰۰۰ سال دیگه باشه....
۱۰ دقیقه آرامش ... روی شونه ای که توی سخت ترین روز بد جور جا خالی داد  ...
 ...... همین کافیه ؟ > ؟

نوشته شده در  سه شنبه هفتم آذر 1385ساعت 18:34  توسط امید صیادی ( امیدوار ) |

خواب غربت زده . . . 

حرارت آفتاب امان خواب بیشتری را نمیدهد ..  از سر چانه تا انتهای گردنم از عرق
خیس و چسبناک شده ..
خوابیدن در پارک جنگلی .. زیر این تیغ بی انصاف آفتاب ....
پیشنهاد کدام خری بود ؟ .. یحتمل خود مفتخرم ..
پشه بند اطراف تخت نازکتر از آن است تا مانع سر و صدای کودکان شلوغ درون پارک باشد.
این گنجشکهای شهوت ران و بی ادب لانه کرده در درختان هم که نمیدانند حیا چیست ..
لاینقطع آوای خوش همخوابگی سر میدهند ..  کوفتشان باد ... 
 چاره ای نیست ...
چشمانم را که میگشایم ... بی ناموس ترین خورشید عالم نیزه های ختنه شده اش را به رخ
مردمکان شرمگینم حواله میکند ..
نیم خیز شده پشه بند را کنار میزنم ....
در فاصله ای نه آنچنان دور که نبینم و نه چنان نزدیک که بشنوم سعید و محمد و محسن
 بروی چمنهایی که حتما از خواب خدا سبز تر و از خواب من خنک تر و تازه ترند یله داده
نوشابه میخورند ..
محسن دراز کشیده پا بروی پا هورت میکشد ..با خودم میگویم دوست کون گنده ام بیش از
حد در حال چاق شدن است..اما رفیق چاق و خوب بهتر از رفیق لاغر و بد است..حتما..حتما ..
سعید و محمد در کنار هم نشسته اند ..  محمد به دیدن منِ کلافه از خواب  و هلاکتر از
عطشانان کربلا   نوشابه ای مملو که خنکایش را از همین فاصله درک میکنم
بر سر دست بلند کرده نشان میدهد.
که یعنی یا زود خودت را میرسانی و کوفتش میکنی یا نیم نوشابه رفته و تُفی بزرگ درونش مانده ..
امان از این شوخی های خرکی ....
اما خوب  انصافا ...  اگر من جای او بودم قبل از بیداریش نوشابه را شاشیده بودم . ..
دیگر درنگ جایز نیست ...
ملحفه را کنار میزنم ...  روی تخت مینشینم ...
کف پاهایم که به زمین میرسد سرمایی کُشنده تمامی وجودم را دربر میگیرد ..
آسمان تیره میشود ... آفتاب میمیرد ...
سکوتی مرگبار جایگزین تمامی آواهای پُرنشاط دم پیش میشود. 
چمنزار ... محمد .. سعید و محسن ... حتی گرمای دَم گنجشکهای وحشی.....
 همه و همه به یکباره نیست میشوند ...
همچون جن زدگان ماه دیده تند و تند پلک میکوبم ...
نه ... هیچ یک نماندند ... هیچ چیز .............  فقط حضور نامشروع سکوت بود و بس  ...
تنهاترین وبلاگ نویس دنیا ..... درون اتاقش در کارلسکوگا*.. روی تختی چوبین جا مانده بود  ..
از پنجره بیرون را نگاه میکنم ...
آسمان تاریک و زمین وزمان یخ بسته است ...
سیگاری روشن میکنم .....
دستی به گردنم میکشم ...
بدتر از چشمان آفتاب ندیده ام ...
  خیس و چسبناک شده ... 


پ۱:*  کارلسکوگا : شهر کوچکی در مرکز سوئد . آخرین اقامتگاه من قبل ازبازگشت به ایران .

پ۲:خواب را که برای محمد تعریف کردم ... دوباره همان حال شدم ..
.... من گریستم ..
محمد هم ...

                                                خداوندا .. شُکر بر بزرگی تو .

نوشته شده در  پنجشنبه دوم آذر 1385ساعت 16:22  توسط امید صیادی ( امیدوار ) |