|
|
نه دیگه ... این واسه ما دل نمیشه .. نه دیگه این واسه ما دل نمی شه ![]() هر چی من بهش نصیحت می کنم که بابا آدم عاقل آخه عاشق نمی شه ، می گه یا اسم آدم دل نمی شه یا اگر شد دیگه عاقل نمی شه. بش می گم جون دلم ، این همه دل توی دنیاست چرا یه کدوم مثل دل خراب صابمرده ی من ، پاپی زنهای خوشگل نمی شه ؟ چرا از این همه دل یه کدوم مثل تو دیوونه ی زنجیری نیست؟ یه کدوم، یه کدوم صبح تا غروب تو کوچه ول نمی شه؟ می گه یک دل مگه از فولاده ؟ که تو این دوره زمونه چششو هم بزاره هیچ چیزی نبینه یا اگر چیزی دید خم به ابروش نیاره ، می گم آخه بابا جون ، اون دل فولادی دست کم دنبال کیف خودشه ، دیگه از اشک چشش زیر پاش گل نمی شه . می گه هر سکه می شه غلب باشه ... می گه هر سکه می شه غلب باشه .. اما ، هر چی قلب شد دل نمی شه... نه دیگه نه دیگه .. نه دیگه این باسه ما دل نمی شه.. نه دیگه این باسه ما دل نمی شه .......... بیژن مفید / شهر قصه عبارت " نیم عمرت بر فناست " در رابطه با کسانی که این اثر جاودانه ادبیات نمایشی ایران متن تایپ شده شهر قصه < فرمت پی دی اف > نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم دی 1385ساعت 3:37  توسط امید صیادی ( امیدوار ) |
رپرتاژ آگهی !!! دوستان گرامی این دو روزه عمر را بنده مشغولم به نقاشی کردن در و دیوار و گرفتاریهای ایام اسباب کشی به بنده منزل ! . اگر موفق به حضور مستمر در وبلاگهای شما عزیزان نیستم و دیدتان را باز دید نتوان کنم به بزرگواری خودتان و قالبهای قشنگتان ببخشید . بدینوسیله از کلیه و کبد دوستان متقاضی کار در منزل دعوت میشود در ازای حقوقی معادل از جهت خرید وسائل منزل هم از آنجا که در این روزگار کما فی السابق نقدینه مان بوی زرشک لیست لوازم خانگی مورد نیاز اینجانب : فروشندگان از جان گذشته محترم باور بفرمایند که من جدی جدی خریدارم ...
بوسه بر رُخ مهتاب موقع خداحافظی کارت ویزیت بنگاه معاملات مسکن فردای اون روز وقتی ................... ادامه مطلب نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم دی 1385ساعت 19:41  توسط امید صیادی ( امیدوار ) |
خمریات . . . تا آسمان بانگی دهد آهنگ هشیاری کنم ... تا لاله اندر خون شود من عزم میخواری کنم من در قمار مه شدم خورشید را نوری زدم ... بر هر نشان چهره اش چون بلبلان زاری کنم سرد است اگر هر فصل من هم در تش و اسپند من ... بر هجرت فصل شتا قصد غزلخوانی کنم درد است اگر غمخوار دل می بر گلوی جان شوم ... بر هر مثام ساغرم یک لب چراغانی کنم در عشق من سرگشته ام آواره و درمانده ام ... در حیرت و بهت از فلک با زخم دل بازی کنم همچون هوای کوهسار وندر صفای مرغزار ... بر هر کمین ناخوشی با نِی نوا سازی کنم ساقی بیاور باده ای زان جام بزم آرای دوش ... در خنده مست شبت با یار خود یاری کنم
بوسه بر رُخ مهتاب (( قسمت پنجم ))
مبهوت مانده بودم ...
ادامه مطلب نوشته شده در چهارشنبه بیستم دی 1385ساعت 0:48  توسط امید صیادی ( امیدوار ) |
مسافر شهر غریب ..
ای بخارا ( طهران ) هپی باش و هپی زی به ایام لیوینگمان در "گمبرون" به تمنای یافتن اوطاقی از گرانی اجناس و کالا هیچتان نگویم که استوری مثنوی سِوِنتین من کاغذ است . باری ... بعد موج سواری به مدد یک فقره لنج گازوئیلی بر آبهای نیلگون خلیج همیشه فارس آنجا هم جمله اجناس بس گزاف بود و نقدینه ما هم کما فی الایام ماضی و مضارع قلیل ... در این چند روزه بی مقدار عمر عجیب میلمان بود سری به دیار پاسارگاد و خواجه شیراز بزنیم حالیه در طهرانیم .
پانبشت 1 : دوستان محبت کنند اگر قصد تماس دارند تلفن بزنن خونه !!! عزیز من این آی دی که در پروفایل وبلاگ موجوده صرفا برای ایمیل زدن هست و به هیچ وجه من الوجود توی مسنجر اَد نمیشه .. جون مامانتون اینقده هی زرت و زرت اَد نکنید تا من هی نات الو کنم و شما هم هی دنی بشید. اگه قصد ایجاد روابط عشقولانه از نوع سوم دارین قبلا به طریقی خبرم کنین یا اینکه ایمیل بزنین. ایمیل هم در صورتی باز میشه که قبلا هویت فرد ایمیل دهنده از طریق مراجع قانونی ذی الصلاح با ضمانت نامه کتبی و رضایتنامه از اولیا متقاضی تایید شده باشه !!! پانبشت 2 : عزیزانی که داستان " بوسه بر رخ مهتاب " رو میخونن درجریان باشند که این بنده اجر همتون با رعنا خانوم !!! ( برای قسمت برادران ) . نوشته شده در دوشنبه هجدهم دی 1385ساعت 3:30  توسط امید صیادی ( امیدوار ) |
آخرین ترانه شب . . . در تاريکي آخته اطاق ![]() تازيانه هاي سياه زمستان چه وحشيانه بازوانم را دربر ميگيرد . آه چلسومينا * تا کجا رقص دنيا را ميخندي ؟ بر کدامين کليد سپيد ناله سياه مرا ميشنوي ؟ بنواز سام * بنواز ................ ///////////////////////////////// ////////////////////////////////// *چلسومینا : اشاره به شخصیت زن نیمه دیوانه فیلم "جاده" با نقش آفرینی "جولیتا ماسینا" نوشته شده در سه شنبه دوازدهم دی 1385ساعت 23:49  توسط امید صیادی ( امیدوار ) |
و .... روزی برای تولد دی ماه خوب ... و تولد من و وبلاگ .(( ویرایش شد )) این چند روز دوستان (( بخصوص دوستان اهل وبلاگ و انحصارا عزیزان پرشینلاگی )) نوشته شده در دوشنبه یازدهم دی 1385ساعت 20:22  توسط امید صیادی ( امیدوار ) |
یادت میاد ؟ چرخ که ميگن همينه .... ![]() حالا ديگه نه ما اون جوجه گنجشکهای ترسيده و لرزونیم ، و نه تو اون غول سياه ... نه ... البته که هيچکدوم اوني نيستيم که بوديم ... ببینم .. یادت میاد ؟ کرمانشاه ۱۳۶۲ : توجه توجه .. علامتي را که ميشنويد اعلام خطر يا وضعيت قرمز است محل کار خود را ترک و به پناهگاه برويد ............................ و بعد اون آژير وحشتناک که حتي هنوز بعد از بيست و خورده اي سال با ياد آوريش موهاي تنم سيخ ميشه ... زير زمين .. زير پله ها .... یادت میاد هنوز اون روزها خونه ما سقف داشت ؟ یادت میاد تو دل فقط از خدا يه چيز ميخواستم .. محله ما رو نزنی ... خونه ما رو نزنی ...... بابا .. مامان ... من میترسم ... ما میترسیم ... جمع میشدیم تو خودمون ... گوله میشدیم .. قد یه گنجشک ... و میلرزیدیم .... یادت میاد بابا با هر صدای انفجاری چتر میشد رو سر بقیه ... ؟ یادت میاد تو تاریکی .. حتی از برق چشمهای خودم هم میترسیدم .. یادت میاد چشمامو میبستم تا موشکهای تو نور نبینن ... منو نبینن .. خونه ما رو نزنن .. ؟ بابا .. مامان .... موج راديو نچرخه .... آژير سفيد اگه شد بفهميم ... یادت میاد آژير سفيد براي ما جوجه گنجشکهای هميشه لرزون سورناي زندگي شده بود .... ؟ یادت میاد ... روزي که تو کلاس پنجم ابتدایی روی نيمکت پيام دولتشاهي يه دسته گل گذاشتن من به بزرگي خدا گريه کردم .... یادت میاد اون روز وقتی که تو کوچه من و پانته آ داشتیم بازی میکردیم نمیدونستم اون طفلک فقط نیم ساعت بعد ... کرمانشاه .. پاوه و نوسود .. دزفول .. آبادان ... پیرانشهر ... حلبچه .. اون بچه حلبچه ای توی بغل مادرش رو چطور ؟ ... بازم یادت نمیاد ؟ ... نه ؟ .... شاید هیچکدوم از اینا رو یادت نیاد .. اما .. من خوب یادمه .. ما خوب یادمونه .. آره ..... وقتی امروز دیدم که طناب دار رو مثل قلاده کثیفترین سگ دنیا به گردنت میبندن ... من همه این چیزا رو به یاد آوردم ... .... آره ... تو یادت رفته .. میدونم .. حالا تو دیگه نفس کشیدن هم یادت رفته ... اما من نفس میکشم .. ما نفس میکشیم و کجایی که ببینی چه حالی میکنیم از مُردن تو . راستی ... مُردن ترس داشت .. مگه نه ؟ مُردن مثل سگ .. ترس داره مگه نه ؟ نشنیدم ... چرا ساکتی ؟ .... د خوب زر بزن بی وجود ... نمیتونی ؟ مُردی ؟ خیلی خوب ... بمیر ..... بمير حرومزاده ... بمير ... دنيا بي تعفن نفس کثيف تو جاي قشنگتري شده .... خیلی قشنگ ....
بوسه بر رُخ مهتاب ![]()
ادامه مطلب نوشته شده در شنبه نهم دی 1385ساعت 23:13  توسط امید صیادی ( امیدوار ) |
من و موزه و پنه لوپه ... من امروز ظهر با یک خانوم زیبا و خیلی سر شناس و مشهور عشق بازی کردم . ![]() چطور ؟ .... بخوانید : امـــروز تنـــهایی رفتــه بـــودم موزه ایران باستان . در حین گشت زدن تو موزه و دیدن تاریخ کشورمون که به شکل سفالینه های ۴۰۰۰ ساله و ابزار و ادوات زندگی و جنگی اونجا چیده شده بود هر بار که از مقابل یکی از اشیا و یا تندیسهای بدون حفاظ رد میشدم بد جوری وسوسه میشدم بخاطر لمس یک موجودیت چند هزار ساله یه دستی به یکیشون بکشم و یه کار نکرده بکنم ، اما هر بار دو تا عامل باعث میشد منصرف بشم . اول اینکه فکر کردم خوب اگه قرار باشه که هر کسی بیاد تو موزه مثل من هوس همچین کاری رو بکنه طبیعیه که بعد از چند وقت دیگه چیزی برای دیدن دیگران باقی نمیمونه چه برسه به لمس کردن . دومین عامل انصرافم البته نگاههای تیز خانم راهنمای موزه بود و خیلی بدم میومد به خاطر یک لحظه لمس یک قطعه بخواد سرم داد بکشه . خلاصه همینجوری داشتم میگشتم و حرص میخوردم که یکباره رسیدم مقابل مجسمه مرمرین یک زن .روی تابلوی مشخصات اون تندیس زیبا نوشته شده بود : پیکره مرمرین پنه لوپه همسر سردار یونانی اولیس فرمانده جنگ تروا . در ۵۰۰ قبل از میلاد یونانیان به دربار هخامنشی این تندیس را هدیه کردند . اندام تندیس این خانم خیلی زنده و حقیقی بود و به طرز غریبی بی اختیار مجذوب شده بودم . یه نگاه به این طرف اونطرف ... کسی حواسش به من نبود ... دیگه تحمل نداشتم .. جلو رفتم و با این حس که برای اولین و آخرین بار فرصت لمس سینه های یک شاهزاده و یکی از زیباترین زنان تاریخ رو خواهم داشت با سر انگشت خیلی آروم لمسش کردم ... اما کافی نبود ... نمیتونستم به اینهم بسنده کنم .. سرم رو جلو بردم و بوسیدمش ... من ، امید ، بدن پنه لوپه شاهزاده یونانی رو هم لمس کردم و هم بوسیدم ... خیلی احساس خوبی داشتم .... جای همه آقایان هم وبلاگی خالی ...!! (( از آرشیو پرشینلاگ .... رحمه الله من یقرئ الفاتحه مع الصلوات )) ! بوسه بر رُخ مهتاب (( قسمت سوم )) به نظرم طرح اولین اقدام رعنا برای آشنایی گزینه مناسبی بود تا بعد از یک ساعت صحبتهای متفرقه و از این در و آن در گفتن به سر شاخه اصلی برسیم .. : ـ رعنا خانوم یک چیز خیلی برای من جالب بود .. اون ایمیل اول که اون شب فرستادید .. خاطرتون هست که ؟ با اون آی دی مضحکی که احتمالا همون شب ساخته بودید .. چی بود ؟ روی ماه .. رخ ماه .. آهان ... یادم اومد .. بوسیدن ماه ... خنده ظریفی کرد و با لحنی آمیخته به ملامت ناشی از فراموشی من گفت : ـ بوسه بر رخ مهتاب ................... ادامه مطلب نوشته شده در سه شنبه پنجم دی 1385ساعت 22:2  توسط امید صیادی ( امیدوار ) |
پنج نکته از این معنی که درباره من نمیدانید .... (( ویرایش شد )) با تشکر از پروشات کبیر و پوتین بخاطر دعوت من به بازی وبلاگی یلدا : قراره از چیزهایی بنویسم که مثلا دوستام نمیدونن .. پنج نکته که دوستانم نمیدونن .. سخته چون هیچ وقت خودمو سانسور نکردم مجبورم بگم دیگه : 1 _ . 3 _ . 4 _ 5 _
بوسه بر رخ مهتاب ادامه مطلب نوشته شده در شنبه دوم دی 1385ساعت 22:0  توسط امید صیادی ( امیدوار ) |
|
|