تبليغاتX
گنجشکک اشی مشی

نه دیگه ... این واسه ما دل نمیشه ..  


نه دیگه این واسه ما دل نمی شه

هر چی من بهش نصیحت می کنم
که بابا آدم عاقل آخه عاشق نمی شه ،

می گه یا اسم آدم دل نمی شه یا اگر شد دیگه عاقل نمی شه.
بش می گم جون دلم ، این همه دل توی دنیاست چرا
یه کدوم مثل دل خراب صابمرده ی من ،
پاپی زنهای خوشگل نمی شه ؟

چرا از این همه دل یه کدوم مثل تو دیوونه ی زنجیری نیست؟
یه کدوم، یه کدوم صبح تا غروب تو کوچه ول نمی شه؟

می گه یک دل مگه از فولاده ؟
که تو این دوره زمونه چششو هم بزاره هیچ چیزی نبینه یا اگر چیزی دید خم به ابروش نیاره ،

می گم آخه بابا جون ، اون دل فولادی دست کم دنبال کیف خودشه ،
دیگه از اشک چشش زیر پاش گل نمی شه .

می گه هر سکه می شه غلب باشه ...
می گه هر سکه می شه غلب باشه ..  اما  ، هر چی قلب شد دل نمی شه...

نه دیگه نه دیگه ..
نه دیگه این باسه ما دل نمی شه..
                                               نه دیگه این باسه ما دل نمی شه  ..........


                                                                                    بیژن مفید / شهر قصه

 عبارت " نیم عمرت بر فناست " در رابطه با کسانی که این اثر جاودانه ادبیات نمایشی ایران
را ندیده ، نشنیده و نخوانده اند کاملا صدق میکند .من شیفته این نمایشنامه طنز آمیزم .
حیف است اگر من و ما دم از رولان و بالزاک و ژید ... بزنیم ...
پیش از آنکه امثال مفید  و مهتدی و زرین کوب را شناخته باشیم .

متن تایپ شده شهر قصه < فرمت پی دی اف >  
با تشکر مجدد از راوی حکایت باقی / سایت پرند  ( حتما ببینید )

نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم دی 1385ساعت 3:37  توسط امید صیادی ( امیدوار ) |

رپرتاژ آگهی !!!  


دوستان گرامی این دو روزه عمر را بنده مشغولم به نقاشی کردن در و دیوار و گرفتاریهای ایام
اسباب کشی به بنده منزل ! . اگر موفق به حضور مستمر در وبلاگهای شما عزیزان نیستم و
دیدتان را باز دید نتوان کنم به بزرگواری خودتان و قالبهای قشنگتان ببخشید .

بدینوسیله از کلیه و کبد دوستان متقاضی کار در منزل دعوت میشود در ازای حقوقی معادل
دو لیوان چایی همراه با قند بجهت نقاشی ساختمان به کمک اینجانب بشتابند .

از جهت خرید وسائل منزل هم از آنجا که در این روزگار کما فی السابق نقدینه مان بوی زرشک
میدهد هر کدام از دوستان که اقلام مورد نظر ذیل را جهت فروش دارند میتوانند در همین وبلاگ
کامنت بگذارند تا ترتیب خرید اقساطی وسائل مورد نظر را بدهم !!
( برو تو کار دستور زبان شهوانی ) !!!

لیست لوازم خانگی مورد نیاز اینجانب :

۱ ـ کامپیوتر پنتیوم  ۴ فول کش مجهز به دی وی دی رایتر و خروجی تی وی .
( خرید بدون پیش قسط و در اقساط ماهیانه نهایتا از قرار هر ماه ۰۰۰/ ۲۰ تومان و یا چک شش ماهه)
۲ ـ یخچال فریز ترجیحا مدل فیلور دو درب .
( نقد و اقساط یا نقدی به شرط سلامت مال . جلو عقب سالم ) !!
۳ ـ گاز مبله ۴ شعله ( نقد و اقساط به شرط حرارت  ) !!
۴ ـ فرش ۶ متری یک تخته ( نقد و اقساط به شرط پشمش )
۵ ـ مبلمان چوبی ـ راحتی یا فر فورژه ( اقساطی به شرط تحمل وزن شبانه دو نفر روی کاناپه ) .
۶ ـ دراور و جالباسی ( این تیر تخته ها رو دیگه نمیشه قیمت گذاشت . به شرط توافق توی خونه )
۷ ـ میز تحریر ـ کار ( مثل مورد قبلی ـ به شرط نشستن گاه گداری دو نفر روی میز ) 
۸ ـ صندلی کامپیوتر ( نقدی به شرط نداشتن دسته ) 
۹ ـ گوشی موبایل موتورولا ال ۷
( چک سه ماهه به شرط خالی نکردن مموری کارت و حذف نشدن مسیجها )
۱۰ ـ  ظروف آشپزخانه در مدلهای مختلف از سماور و قوری تا ماهیتابه تفلون و قابلمه )
۱۱ ـ و غیره .. ( این و غیره خیلی مهمه .. روش فکر کنین ) !!!

فروشندگان از جان گذشته محترم  باور بفرمایند که من جدی جدی خریدارم ...
خریدار خوبی مثل من رو از دست ندید .. باور کنید خودتون بیشتر از من استفاده میکنید از این
وسائل که به من میفروشین .. حالا از من گفتن بود ..


بوسه بر رخ مهتاب

بوسه بر رُخ مهتاب
(( قسمت ششم ))

اون شب آقای سعادتی من و بچه ها رو تا
مقابل منزل رسوند ...

موقع خداحافظی کارت ویزیت بنگاه معاملات مسکن
خودش رو به من داد تا اگر احیانا موردی بود باهاش تماس بگیرم .

فردای اون روز  وقتی ...................  


ادامه مطلب
نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم دی 1385ساعت 19:41  توسط امید صیادی ( امیدوار ) |

خمریات . . .  


تا آسمان بانگی دهد آهنگ  هشیاری کنم ...  تا لاله اندر خون شود من عزم میخواری کنم

من در قمار مه  شدم خورشید را نوری زدم ... بر هر نشان چهره اش چون بلبلان زاری  کنم

سرد است اگر هر فصل من هم در تش و اسپند من ... بر هجرت فصل شتا قصد  غزلخوانی کنم
 

درد است اگر غمخوار دل می بر گلوی جان شوم ... بر هر مثام ساغرم یک لب چراغانی  کنم

در عشق من سرگشته ام آواره و درمانده ام  ... در حیرت و بهت از فلک با زخم دل بازی کنم

 همچون هوای کوهسار وندر صفای مرغزار ...  بر هر کمین ناخوشی با نِی نوا سازی کنم

ساقی بیاور باده ای زان جام بزم آرای دوش ... در خنده مست  شبت با یار خود یاری کنم

در  دایره دوری بزن بر دور خوش کامان بخند ... تا باز این چرخ و فلک بر کام خود جاری  کنم


////////////////////////////////////////
امید صیادی / دی ماه هشتاد و پنج
تصحیح : سعید کریمی

/////////////////////////////////////////

 


بوسه بر رخ مهتاب

بوسه بر رُخ مهتاب       

(( قسمت پنجم ))

 

مبهوت مانده بودم ...
دوست داشتم  آن حرارت نامرئی و نا مشروع بصری
 که تمامی وجودم را غرق لذت میکرد  ....
 آن چشم چرانی در آن ثانیه ساکن و بی تحرک ...
بر پیکره تندیسی که همچون هدیه ای غیر منتظره نصیبم شده بود ...
 بی هیچ مزاحمتی تداوم یابد  .
نقطه به نقطه آن اندام  بی عیب و نقص را با  ولع اسیری تشنه و مانده در بیابان که به
ناگاه چشمه ای زلال یافته می بلعیدم و پیش میرفتم ..........

 


ادامه مطلب
نوشته شده در  چهارشنبه بیستم دی 1385ساعت 0:48  توسط امید صیادی ( امیدوار ) |

مسافر شهر غریب ..  

عکس تزئینی است . یعنی اینجا شاهچراغ است و ... نوروز 85


یک دو سه روزی به نخجیر و ایضا وُرکینگی دیوانی قدوم
مبارکمان را در رکاب تراولینگ نهاده روی بر سرزمین
گرمستانی "بندر العباس" یا همان "گمبرون" خودمان
بنهادیم .
عجب هوای مطبوعی دارد این بندر آنچنان که به وقت
مراجعت دلمان رضا بر کام بک نمیداد :

ای بخارا ( طهران ) هپی باش و هپی زی 
میر ( امیدوار ) زیِ یو میهمان آید همی !!!

به ایام لیوینگمان در "گمبرون" به تمنای یافتن اوطاقی
یک تخته و سینگل باز همان بلایا بر هدمان برفت که در
ایام ماضی به شیراز و بوشهر و قم و دیگر بلاد اسلامیه ..
گویی تخمش را ملخ حجازی خورده بود .
همه فندقات رحلیه جز اوطاقات دو و حتی سه تخته نداشتند
و از برای هر کدام میانه از بیست الی چهل کرور کرور تومان طلب
میکردند و ما هم که عنهو بقره البیضا التیول( گاو پیشانی سفید)هوار میزدیم که راحلیم در آن
دیار و هیچمان خم به ابروان پر پشت و دشمن شکن نیاورده آنقدر تفحص کرده و نیافتیم و
به تخمم فرمودیم که آخر الامر آویزان یکی از آپارتمانهای بانک رهنی شده نایت را به رایگان
به صبح رساندیم و به مورنینگ چون از خواب دوشین برخاستیم نیشمان تا
بناگوشمان اُپن بود از این رندانگی که در حق اولیای امور جمله فندقات گمبرون روا داشتیم .

از گرانی اجناس و کالا هیچتان نگویم که استوری مثنوی سِوِنتین من کاغذ است .
من باب اگزمپل یک پرس قلیه ماهی نوش جان کردیم به شش کرور کرور تومان .
و یک پرس فیش کباب به خندق بلا ریختیم به هشت کرور کرور تومان .
هوس میگو پلو هم داشتیم که شیطان الرجیم را لعنت کرده دوازده کرور کرور تومان را نجات دادیم .

در فینال امور دیوانی فرصتی دستمان بداد تا هوای سرگشتگی لنج سواری را بر آبهای نیلگون
خلیج همیشگی فارس فارس فاااااارس خواهد بود ... تفنگم در دست و سرودم بر لب ......... !!
{{ سو ساری .. گویا هنوز جَو گیر رحلت متصلمان هستیم }}

باری ... بعد موج سواری به مدد یک فقره لنج گازوئیلی بر آبهای نیلگون خلیج همیشه فارس
ناگاه خود را در "جزیرة القشم" یافتیم و آنجا رفتن هم طمع لایبطال و لایزال تراولینگمان را
کاهش نداد و سر به کانیونی نهادیم که منتهی بود بر بلادی "درگهان" نام که بازاری داشت و ...

آنجا هم جمله اجناس بس گزاف بود و نقدینه ما هم کما فی الایام ماضی و مضارع قلیل ...
افسوس که نه نقدینه کثیر بود و نی تایم فراخ ...
به گاه بازگشت ظفرمندانه مان به "گمبرون" از آنجا که امور گمرکات بندر جزیره بعد ساعت
فایو (5) تراولینگ را غدقن یا همان قدغن و میبی غدغن و قدقن اعلام بنموده بود ناچار جمله
افتخارات و دبدبه کبکبه مان را به موج نسیان سپرده سوار بر قایقی قاچاقی و خفیه به هلپ
دو کرور تاوزند تومان که تامین آن مرد بلک چرده نمودیم موجبات رسیدنمان را به اسکله و
بندرگاه و سپس به ایرپورت بندر فراهم ساختیم .

در این چند روزه بی مقدار عمر عجیب میلمان بود سری به دیار پاسارگاد و خواجه شیراز بزنیم
به قصد زیارت و تجدید خاطرات نشنال هالیدی مان هکذا که تیکت برگشت را از قبل اوکی بنموده
بودیم و دستمان کوتاه ماند ز دامان کوروش و خواجه و ایضا جمله فرندز لطیفه بلاد فارس !!

حالیه در طهرانیم .
مشغول به در نمودن خستگی ز بادی مبارکمان و زدودن خاک سفر از جامه .
فرصتی دست دهد هم باز خواهیم شتافت به خدمت جمله دوستان به نبشتن همان چرندیات
اسبق تحت السابجکت داستان و سایر خزعبلات..
                                                                                                  ال لیتل امیدوار
                         راقمه در سنه دوشنبه هجدهم دی ماه یک کرور و سیصد و هشتاد و پنج
                          برابر با هجدهم ذی الحجه یک کرور و چهارصد وبیست وهفت
                           مطابق با هشتم جانویه دوکرور وهفت میلادی
./././././././././././.



پانبشت 1 : دوستان محبت کنند اگر قصد تماس دارند تلفن بزنن خونه !!!
عزیز من این آی دی که در پروفایل وبلاگ موجوده صرفا برای ایمیل زدن هست و به هیچ
وجه من الوجود توی مسنجر اَد نمیشه .. جون مامانتون اینقده هی زرت و زرت اَد نکنید تا
من هی نات الو کنم و شما هم هی دنی بشید.
اگه قصد ایجاد روابط عشقولانه از نوع سوم دارین قبلا به طریقی خبرم کنین یا اینکه ایمیل بزنین.
ایمیل هم در صورتی باز میشه که قبلا هویت فرد ایمیل دهنده از طریق مراجع قانونی ذی الصلاح
با ضمانت نامه کتبی و رضایتنامه از اولیا متقاضی تایید شده باشه !!!

پانبشت 2 : عزیزانی که داستان " بوسه بر رخ مهتاب " رو میخونن درجریان باشند که این بنده
کمترین این داستان رو همزمان با خود شما میخونم .
این به این معنی هست که داستان همزمان نوشته و در وبلاگ عرضه میشه و من از قبل چیزی
ننوشتم پس اینقذه گیر ندین که بقیه اش کو ؟!
یه وقت دیدین خودتون رو هم قاطی داستان کردم اونوقت دلخور میشینها ... از ما گفتن بود .

اجر همتون با رعنا خانوم !!! ( برای قسمت برادران ) .
اجرهمتون با امید آقا !!! ( برای قسمت خواهران ) .

نوشته شده در  دوشنبه هجدهم دی 1385ساعت 3:30  توسط امید صیادی ( امیدوار ) |

آخرین ترانه شب . . .  


در تاريکي آخته اطاق هالی هانتر و هاروی کیتل در صحنه ای از فیلم پیانو ساخته جین کمپیون

تازيانه هاي سياه زمستان

چه وحشيانه بازوانم را دربر ميگيرد .

آه چلسومينا *

تا کجا رقص دنيا را ميخندي ؟

بر کدامين کليد سپيد

ناله سياه مرا ميشنوي ؟

بنواز سام *

بنواز ................

/////////////////////////////////

 اميد صیادی . زمستان ۸۳

//////////////////////////////////

*چلسومینا : اشاره به شخصیت زن نیمه دیوانه  فیلم "جاده" با نقش آفرینی "جولیتا ماسینا"

* بنواز سام : از دیالوگهای فیلم " کازابلانکا"

نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم دی 1385ساعت 23:49  توسط امید صیادی ( امیدوار ) |

و .... روزی برای تولد  

    اولین عکس زندگی من .. 2 ماه عمر .. و حالا ...  هی روزگار ..  شرمنده همه دوستان اگه بی ریختم .. اما خوب .. بعد این همه شرمندگی و خجالت .. دوست دارم این عکس رو تقدیم کنم به نی نی  مامان فاطیما .. که هنوز دنیا رو همونجوری میبینه که من از دریچه این عکس .. با این چشمهای خیره میدیدم ..  همیشه شاد و سرفراز باشید .. همه شما عزیزان ..  دی ماه خوب ... و  تولد من  و  وبلاگ .

                                               ((  ویرایش شد ))

 این چند روز دوستان (( بخصوص دوستان اهل وبلاگ و انحصارا عزیزان پرشینلاگی ))
اونقدر بنده رو با کادو ها و تبریکات شرمنده کردند که دیگه واقعا  در تشکر و ابراز ارادت کم میارم .
خیلی خوبه آدم بتونه دوستان خوبش رو به همین بهانه ببینه .. 
واقعا این روزها شارژ شارژم . 
از بس که هی دوستان رو دیدم و هیچکی روی ماه و نشُسته منُ نبوسید !!!
تنها امیدوارم که خداوند قدرت و فرصتی بده برای جبران .
انشالله تولد شما ..

آرزو  کنید تا زمانی که از زندگی لذت میبرم زنده باشم ...
منهم همین آرزو  رو برای شما  عزیزان دارم .

نوشته شده در  دوشنبه یازدهم دی 1385ساعت 20:22  توسط امید صیادی ( امیدوار ) |

یادت میاد ؟  


چرخ که ميگن همينه ....

حالا ديگه نه ما اون جوجه گنجشکهای ترسيده و لرزونیم ،

و نه تو اون غول سياه ...

نه ... البته که هيچکدوم اوني نيستيم که بوديم ...

ببینم .. یادت میاد ؟

کرمانشاه ۱۳۶۲ :‌

توجه توجه .. علامتي را که ميشنويد اعلام خطر يا وضعيت قرمز است
محل کار خود را ترک و به پناهگاه برويد ............................


و بعد اون آژير وحشتناک که حتي هنوز بعد از بيست و خورده اي سال با ياد آوريش 
موهاي تنم سيخ ميشه ...
زير زمين .. زير پله ها .... 
یادت میاد هنوز اون روزها خونه ما سقف داشت ؟
یادت میاد تو دل فقط از خدا يه چيز ميخواستم .. محله ما رو نزنی ... خونه ما رو نزنی ......
بابا .. مامان ... من میترسم ...  ما میترسیم ... جمع میشدیم تو خودمون ... گوله میشدیم ..
قد یه گنجشک ... و میلرزیدیم ....  

یادت میاد بابا  با هر صدای انفجاری چتر میشد رو سر بقیه ... ؟
یادت میاد تو تاریکی .. حتی از برق چشمهای خودم هم میترسیدم ..
یادت میاد چشمامو میبستم تا موشکهای تو  نور نبینن ... منو نبینن .. خونه ما رو نزنن .. ؟

بابا .. مامان .... موج راديو نچرخه .... آژير سفيد اگه شد بفهميم ...

یادت میاد  آژير سفيد براي ما جوجه گنجشکهای  هميشه لرزون سورناي زندگي شده بود .... ؟
یادت میاد  ... روزي که تو کلاس پنجم ابتدایی روی نيمکت پيام دولتشاهي يه دسته
گل گذاشتن من به بزرگي خدا گريه کردم ....

یادت میاد اون روز وقتی که تو کوچه من و پانته آ داشتیم بازی میکردیم نمیدونستم اون طفلک
فقط نیم ساعت بعد ... 
کرمانشاه .. پاوه و نوسود .. دزفول .. آبادان ... پیرانشهر ... حلبچه ..
اون بچه حلبچه ای توی بغل مادرش رو چطور ؟ ...  بازم یادت نمیاد ؟ ...  نه ؟ ....

شاید هیچکدوم از اینا رو یادت نیاد .. اما .. من خوب یادمه .. ما خوب یادمونه ..
آره .....  وقتی امروز دیدم که طناب دار رو مثل قلاده  کثیفترین سگ دنیا به گردنت میبندن ...
من همه این چیزا رو به یاد آوردم ... ....

آره ... تو یادت رفته .. میدونم ..
حالا تو دیگه نفس کشیدن هم یادت رفته ... 
اما  من نفس میکشم ..  ما نفس میکشیم و کجایی که ببینی چه حالی میکنیم از مُردن تو .

راستی ... مُردن ترس داشت .. مگه نه ؟ مُردن مثل سگ .. ترس داره مگه نه ؟

نشنیدم ...  چرا ساکتی ؟ .... د   خوب  زر بزن بی وجود ...
نمیتونی ؟
مُردی ؟

خیلی خوب ... بمیر .....
بمير حرومزاده ... بمير ...
دنيا بي تعفن نفس کثيف تو جاي قشنگتري شده ....  خیلی قشنگ ....



بوسه بر رُخ مهتاب


(( قسمت چهارم ))

 

 رعنا دانسته یا ندانسته آنچنان شوکی را بر من
وارد کرده بود که باورش لحظه به لحظه برایم
سخت تر و سخت تر میشد .
 حتی زمانیکه با او وارد آپارتمان کوچک من در حوالی
چهارراه لشگر میشدیم  هنوز باور نمیکردم تنها چند ساعت پس از اولین
ملاقاتم با یکی از زیباترین زنان تهران قرار است شبی را با او زیر یک سقف بگذرانم ...


ادامه مطلب
نوشته شده در  شنبه نهم دی 1385ساعت 23:13  توسط امید صیادی ( امیدوار ) |

من و موزه و پنه لوپه ... 


من امروز ظهر با یک خانوم زیبا و خیلی سر شناس و مشهور عشق بازی کردم .تصویر پنه لوپه / جام شراب یونانی / موزه آتن
چطور ؟  ....    بخوانید :

امـــروز تنـــهایی رفتــه بـــودم موزه ایران باستان .
در حین گشت زدن تو موزه و دیدن تاریخ کشورمون که به شکل سفالینه های
۴۰۰۰ ساله و ابزار و ادوات زندگی و جنگی اونجا چیده شده بود هر بار که از
مقابل یکی از اشیا و یا تندیسهای بدون حفاظ رد میشدم بد جوری وسوسه
میشدم بخاطر لمس یک موجودیت چند هزار ساله یه دستی به یکیشون
بکشم و یه کار نکرده بکنم ،
اما هر بار دو تا عامل باعث میشد منصرف بشم .
اول اینکه فکر کردم خوب اگه قرار باشه که هر کسی بیاد تو موزه مثل من هوس همچین
کاری رو بکنه طبیعیه که بعد از چند وقت دیگه چیزی برای دیدن دیگران باقی نمیمونه
چه برسه به لمس کردن .
دومین عامل انصرافم البته نگاههای تیز خانم راهنمای موزه بود و خیلی بدم میومد به
خاطر یک لحظه لمس یک قطعه بخواد سرم داد بکشه .
خلاصه همینجوری داشتم میگشتم و حرص میخوردم که یکباره رسیدم مقابل مجسمه
مرمرین یک زن .روی تابلوی مشخصات اون تندیس زیبا نوشته شده بود :
پیکره مرمرین پنه لوپه همسر سردار یونانی اولیس فرمانده جنگ تروا .
در ۵۰۰ قبل از میلاد یونانیان به دربار هخامنشی این تندیس را هدیه کردند .
اندام تندیس این خانم خیلی زنده و حقیقی بود و به طرز غریبی بی اختیار مجذوب شده بودم .
یه نگاه به این طرف اونطرف ...
کسی حواسش به من نبود ... دیگه تحمل نداشتم ..
جلو رفتم و با این حس که برای اولین و آخرین بار فرصت لمس سینه های یک شاهزاده و
یکی از زیباترین زنان تاریخ رو خواهم داشت با سر انگشت خیلی آروم لمسش کردم ...
اما کافی نبود ...
نمیتونستم به اینهم بسنده کنم .. سرم رو جلو بردم و بوسیدمش ...
من ، امید ، بدن پنه لوپه شاهزاده یونانی رو هم لمس کردم و هم بوسیدم ...
خیلی احساس خوبی داشتم ....
جای همه آقایان هم وبلاگی خالی ...!!

(( از آرشیو پرشینلاگ .... رحمه الله من یقرئ  الفاتحه مع الصلوات )) !



بوسه بر رُخ مهتاب بوسه بر رُخ مهتاب
(( قسمت سوم )) 


به نظرم طرح اولین اقدام  رعنا برای آشنایی  گزینه مناسبی
بود تا بعد از یک ساعت صحبتهای متفرقه و از این در و آن در
گفتن به سر شاخه اصلی برسیم .. :

ـ رعنا خانوم  یک چیز  خیلی برای من جالب بود .. اون ایمیل اول  که اون شب فرستادید ..
خاطرتون هست که ؟ با اون آی دی  مضحکی که احتمالا همون شب ساخته بودید ..
چی بود ؟ روی ماه .. رخ ماه .. آهان ... یادم اومد .. بوسیدن ماه ...
خنده ظریفی کرد و با لحنی آمیخته به ملامت ناشی از فراموشی من گفت :
ـ بوسه بر رخ مهتاب ...................   

ادامه مطلب
نوشته شده در  سه شنبه پنجم دی 1385ساعت 22:2  توسط امید صیادی ( امیدوار ) |

پنج نکته از این معنی که درباره من نمیدانید ....  


                                                   (( ویرایش شد ))

با تشکر از پروشات کبیر  و پوتین بخاطر دعوت من به بازی وبلاگی  یلدا  :

قراره از چیزهایی بنویسم که مثلا دوستام نمیدونن .. پنج نکته که دوستانم نمیدونن ..

سخته چون هیچ وقت خودمو سانسور نکردم مجبورم بگم دیگه  :

1 _   .
 2 _  . 

3 _ .

4 _

5 _  
خوب حالا من از  سعید کریمی   / مامان فاطیما  / مشرقی  / کلنجار / مریم دریم  میخوام که
بازی رو ادامه بدند .


بوسه بر رخ مهتاب

(( قسمت دوم ))
در تمام مدتی که روبروی رعنا نشسته بودم مداوم یک
سوال در گردونه ذهنم چرخ میخورد  .
این زن زیبا  با این همه دلیل برای مورد توجه همه بودن
چرا به سراغ من آمده بود ؟
چرا مرا انتخاب کرده بود ؟
حقیقت چندان هم راضی به یافتن جوابی برای
سوالم نبودم .
در هر صورت چه بهتر که از بین تمام کسانی که به هر نوعی میشد و میتوانستند
که در مقابل او قرار بگیرند این شانس نصیب من شده بود .
یک لحظه متوجه شدم که ................


ادامه مطلب
نوشته شده در  شنبه دوم دی 1385ساعت 22:0  توسط امید صیادی ( امیدوار ) |