|
از چهارشنبه سوری تا چهارشنبه سوزی . . . وقتی من بچه بودم ( همیشه که اینقدی نبودم ) ! تلویزیون فخیمه یه فیلمی نشون داد که در اون یه آقای استاد دانشگاه در شهری که نزدیکی جنگ بالکان واقع شده بود به دانشجوهاش توپ و تشر زد که چه نشسته اید که ناموسمون بر باد رفت و یگانه پرچم موجود کشور در خط حائل میان نیروهای خودی و دشمنان ( همون خط مقدم ) بر بالای ساختمان شهرداری جا مونده و حالا یه مرد میخوام که چراغ رو روشن کنه و بره پرچم کشورمون که حکم ناموسمون رو داره برداره و بیاره . هیچکی جیکش در نیومد اما یک دانشجوی همیشه ساکت و خجالتی از اون بین تنها خری بود که به هوای ناموس آویزون مونده روی برج شهرداری رفت وسط خط دشمن و با هزار بدبختی و در حالیکه هر آن یه تیر و ترکشی از بیخ گوشش رد میشد بلاخره پرچم یا همون ناموس رو برداشت و آورد . اون سال وقتی این فیلم که اسمش رو هم یادم نیست دیدم* در عوالم بچگی همیشه خودم رو این آرزو بلاخره امشب ( شب چهارشنبه سوری ) بر آورده شد و من البته در حالیکه هیچ پیرزنی
نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم اسفند 1385ساعت 23:26  توسط امید صیادی ( امیدوار ) |
تنهایی از نوع من ... و 10 کار قبل از مرگ ....
میگویم : این تنهایی خزنده و بی سر صدا می آید و درونم حلول میکند . آنقدر آرام و بی آزار وارد میشود اما زمان وضع حملش که میرسد .... حتی قابله ای نیست تا کمی درد را تسهیل کند ، ////////////////////////////////////////////////////////// 10 کار که دوست دارم قبل از مرگ انجام بدهم : 1 _ فراموشی بگیرم . 2 _ یک یا دو سال را در حالت اغما .. در بیهوشی کامل بگذرانم ... ( صرفا برای جبران کمبود خواب ... میانگین خواب من نصف افراد عادی است ) 3 _ ثروت زیادی بدست آورم و همه را یکجا به کودکان بی سرپرست یا بیماران خاص ببخشم. 4 _ هرگز ازدواج نکنم .. 5 _ از بلندترین ارتفاع ممکن خودم را به پایین پرتاب کنم . 7 _ سفری به هند داشته باشم . ( مطمئنم به غیر از آیشوا وارای و مسافری از هند که رفت آمریکا دیدنیهای زیادی دارد ) 8 _ یک شب با "مونیکا بلوچی" خلوت کنم .... ( این را قبلا هم گفته بودم ،فکر کردم شاید فراموشتان شده دوباره گفتم ). 9 _ رمان نیمه تمامی را که 10 سال است در دست نگارش دارم به اتمام برسانم . 10 _ این آخری را قبلا در گوشی گفته ام ..... عمومیش هم بماند ... شاید وقتی دیگر .... .
نوشته شده در جمعه هجدهم اسفند 1385ساعت 12:59  توسط امید صیادی ( امیدوار ) |
انتظار . . .
ثانیه ها را که ورق بزنی .. تنها یک قلب راه مانده . ، او که از طپش بماند .. آخرین باکره کوهستان
زیتون های خیس بیستون را خواهد چشید ... شاید روزی فرهاد ، راز شیرین تبرها را فاش کرد .
در انتهای یک خورشید انتظار ، ، ، زیر بارانی که والس میرقصید .
همان بارانی که یک شب مانده در غروب ، پایین نیامد و به شوخی .. آمدنت را چشم گذاشت ...
چرا همیشه این "ات" .. به انتظار من متصل است ؟ !!!
///////////////////////////////////// نوشته شده در سه شنبه هشتم اسفند 1385ساعت 22:3  توسط امید صیادی ( امیدوار ) |
وقتی که من بچه بودم . . . وقتی که من بچه بودم ،
پرواز یک بادبادک می بردت از بام های سحرخیزی پلک ![]() تا نارنجزاران خورشید . آه ، آن فاصله های کوتاه .آه آن روزهای شیرین ..
وقتی کسری با قیافه گرفته از طبقه پایین برگشت متوجه شدم که خودمم نمیدونستم هدف دقیقم از این کار چی بود ... تمام چیزهایی که به به عنوان بهانه ای برای تعویض خونه به خورد کسری داده بودم اگر چه ادامه مطلب نوشته شده در پنجشنبه سوم اسفند 1385ساعت 20:50  توسط امید صیادی ( امیدوار ) |
|
|