تبليغاتX
گنجشکک اشی مشی

از چهارشنبه سوری تا چهارشنبه سوزی . . .  


وقتی من بچه بودم ( همیشه که اینقدی نبودم ) ! تلویزیون فخیمه یه فیلمی نشون داد که
در اون یه آقای استاد دانشگاه در شهری که نزدیکی جنگ بالکان واقع شده بود به دانشجوهاش
توپ و تشر زد که چه نشسته اید که ناموسمون بر باد رفت و یگانه پرچم موجود کشور در
خط حائل میان نیروهای خودی و دشمنان ( همون خط مقدم ) بر بالای ساختمان شهرداری جا
مونده و حالا یه مرد میخوام که چراغ رو روشن کنه و بره پرچم کشورمون که حکم ناموسمون رو
داره برداره و بیاره .
هیچکی جیکش در نیومد اما یک دانشجوی همیشه ساکت و خجالتی از اون بین تنها خری بود که
به هوای ناموس آویزون مونده روی برج شهرداری رفت وسط خط دشمن و با هزار بدبختی و در حالیکه
هر آن یه تیر و ترکشی از بیخ گوشش رد میشد بلاخره پرچم یا همون ناموس رو برداشت و آورد .

اون سال وقتی این فیلم که اسمش رو هم یادم نیست دیدم* در عوالم بچگی همیشه خودم رو
جای اون دانشجوی شجاع میزاشتم و به خودم میگفتم : وقتی دانشگاه قبول شدم و جنگ هم شد
من میرم ناموس رو از بالای ساختمون شهرداری میارم و در حالیکه هزاران تیر و ترکش به سمتم
هجوم میارن و در دو طرف خیابون دسته دسته دختر خانمهای هم سن و سال ( رده سنی ج )
ایستادن و برام هورا میکشن و لاو میترکونن( تصور کنین وسط اون خین و خین ریزی ) من بلاخره
ناموس رو میارم میرسونم به دست صاحبش ... !! ؟

این آرزو بلاخره امشب ( شب چهارشنبه سوری ) بر آورده شد و من البته در حالیکه هیچ پیرزنی
برام کف نمیزد و هورا نمیکشید موفق شدم در بین هجوم هزاران بمب و نارنجک و دینامیت که
صد البته خطرناکتر از حق مسلم ما هستند خودم رو به خونه برسونم در حالیکه اینبار ناموس نه
پرچم سه رنگ کشور که ۱۰ عدد نان لواش ، یک قوطی ماست پرچرب و یک بسته سیگار بود .


به اعتقاد من این وحشی گری به اسم چهارشنبه سوری اگه به هر وسیله ای متوقف نشه
سالهای بعد باید هر چهارشنبه آخر سال رو به عنوان عزای عمومی همگی در خونه هامون سر کنیم .
امشب من در مسیر خونه اومدن به اندازه تمام عمرم فحش خواهر و مادر حواله کردم به هر چی
نارنجک ساز و ترقه فروش و بمب انداز خیابونی بود .

چهارشنبه سوری مُرد  ... چهارشنبه سوزی عنوان مناسبتری هست برای این روز منفجر .

 

نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم اسفند 1385ساعت 23:26  توسط امید صیادی ( امیدوار ) |

تنهایی از نوع من ... و 10 کار قبل از مرگ ....  

میگویم :

میدانی فلانی ... من از حیث تعدد دوست رکورد دارم اما .... هر وقت که نیاز دارم  با کسی

 حرفهایم را بگویم ....  هیچ کس نیست .. هیچ کس ...
شرم آور است اما حقیقت انسانهایی از تیره من که بیشتر شنونده رازهای دیگران بوده اند
همین است و البته نتیجه این همین بودن هم جز تنهایی نیست ...

این نوع تنهایی فرق زیاد دارد با آن نوع که آدم از همه دور افتاده و کسی سراغش را نمیگیرد .

 در تنهایی از نوع من همه هستند ...  همه هم سراغت می آیند ..
اما همان "همه" تنها متکلمان وحده روزگارت میشوند ....
و آنقدر میگویند تا حرفهای تلنبار شده "تو"  که مجالی برای گفتنشان نیافته ای مثل دُمّــل
چرکینی زیر گلویت باد میکند و  میترکد و تلاشی میگیرد ... 
آنهم درست وقتی که "همه" رفته اند و تنها "تو" مانده ای ...

این تنهایی خزنده و بی سر صدا می آید و  درونم حلول میکند . آنقدر آرام و بی آزار وارد میشود
و آنقدر مزور و فریباست که گاهی حتی هم بستریش را هم دوست میدارم ..

اما زمان وضع حملش که میرسد .... حتی قابله ای نیست تا کمی درد را تسهیل کند ،  
تا شرم و  آزرم تولد بیخبر گاه و بیگاه این حرامزاده  را کمتر به رُخ بکشد ..

 

یکی از همین روزها ... ............................................ ............. /./

 

//////////////////////////////////////////////////////////

 

10 کار که دوست دارم قبل از مرگ انجام بدهم :

 

1 _ فراموشی بگیرم .
( خیلی خوب است اگر از یاد ببرم .. همه چیز را ....  حتی" امید" بودنم را .. زندگی دوباره را دوست دارم )

2 _  یک یا دو سال را در حالت اغما .. در بیهوشی کامل بگذرانم ...

( صرفا برای جبران کمبود خواب ... میانگین خواب من نصف افراد عادی است )

3 _ ثروت زیادی بدست آورم و همه را یکجا به کودکان بی سرپرست یا بیماران خاص ببخشم.
 ( چه لذتی دارد دیدن قیافه وراث من در آن زمان ) .

4 _ هرگز ازدواج نکنم ..
 ( این یکی اگر چه فعل منفی است اما خوب نکردنش هم خود به خود فعلی است )

5 _ از بلندترین ارتفاع ممکن خودم را به پایین پرتاب کنم .
 ( لذتی دارد معلق ماندن طولانی بین آسمان و زمین .. البته با چتر نجات )
6 _ در حالیکه به عنوان دوست و امین "جورج بوش" همراه او به قله اورست رفته ام در یک
لحظه او را با اُردنگی و در حالتی کاملا ناگهانی و بیخبر از آن بالا به پایین پرت کنم ..

( این یکی دیگر اِند حال است ) .

7 _ سفری به هند داشته باشم .

( مطمئنم به غیر از آیشوا وارای و مسافری از هند که رفت آمریکا دیدنیهای زیادی دارد )

8 _ یک شب با "مونیکا بلوچی" خلوت کنم ....

 ( این را قبلا هم گفته بودم ،فکر کردم شاید فراموشتان شده دوباره گفتم ).

9 _  رمان نیمه تمامی را که 10 سال است در دست نگارش دارم به اتمام برسانم .
( قرار داد ساخت  فیلمش  را  هم  با جوزپه تورناتوره یا رومن پولانسکی ببندم )

10 _ این آخری را قبلا در گوشی گفته ام ..... عمومیش هم بماند ... شاید وقتی دیگر ....
( توضیح هم ندارد ... )

                                                                  .  

 

نوشته شده در  جمعه هجدهم اسفند 1385ساعت 12:59  توسط امید صیادی ( امیدوار ) |

انتظار . . .  

 

                                                                       

ثانیه ها را که ورق بزنی .. 

                                    تا انتهای گردنه زمان ،
     

تنها یک قلب راه مانده .

              ، او که از طپش بماند .. 
 

آخرین باکره کوهستان

            زیتون های خیس بیستون را

                                       خواهد چشید ...

 
 کسی چه میداند ،،،

شاید روزی فرهاد ،

        راز شیرین تبرها را فاش کرد .

 


////////////////////////////////////


عقربه های  بیهوده ،     

در انتهای یک خورشید انتظار ، ، ،

زیر بارانی که والس میرقصید .

 

همان بارانی که

یک شب مانده در غروب ،      

پایین نیامد و به شوخی ..

آمدنت را چشم گذاشت ...

و مثل من ..
همین من منتظر ،،،
حتی سایه ات را هم ندید .


 
و من گیج مانده ام ...

 چرا همیشه این "ات" ..

 به انتظار من متصل است ؟ !!!


 
نه به تو  ،

نه به سایه ات ...

/////////////////////////////////////
امید صیادی / زمستان ۸۵ .

نوشته شده در  سه شنبه هشتم اسفند 1385ساعت 22:3  توسط امید صیادی ( امیدوار ) |

وقتی که من بچه بودم . . .  

وقتی که من بچه بودم ،
پرواز یک بادبادک
می بردت از بام های سحرخیزی پلک
تا نارنجزاران خورشید .
آه ، آن فاصله های کوتاه .آه آن روزهای شیرین ..


وقتی که من بچه بودم ،
خوبی زنی بود که بوی سیگار می داد ،
و اشکهای درشتش
از پشت عینک با قرآن می آمیخت .

وقتی که من بچه بودم ،
آب و زمین و هوا بیشتر بود ،
وجیرجیرک شب ها
در موسیقی ماه و خاموشی ژرف
آواز می خواند .

وقتی که من بچه بودم ،
درهرهزاران و یک شب
یک قصه بس بود
تاخواب و بیداری خوابناکت
سرشار باشد .

وقتی که من بچه بودم ،
برپنجره های لبخند
اهلی ترین سارهای سرور آشیان داشتند ،
آه ،
آن روزها گربه های تفکر
اینسان فراوان نبودند .


وقتی که من بچه بودم ،
مردم نبودند .


وقتی که من بچه بودم ،
غم بود ،
اما
کم بود .

//////////
  خلاصه شده ترانه ای از اسمعیل  خویی.


بوسه بر رُخ مهتاب

(( قسمت دهم  ))

 

وقتی کسری با قیافه گرفته از طبقه پایین برگشت متوجه شدم که
ظاهرا کم کم همه چیز برای اجرای تغییراتی که از دید من گریز ناپذیر به نظر میرسید آماده است ...

خودمم نمیدونستم هدف دقیقم از این کار چی بود ... 
شب موقع خواب .. وقتی ناله خرو پُف کسری
بلند شد مدام به این فکر میکردم که واقعا چرا این
کار رو کردم ...

تمام چیزهایی که به به عنوان بهانه ای برای تعویض خونه به خورد کسری داده بودم اگر چه
نه خیلی
عمیق و درک ناشدنی اما ............


ادامه مطلب
نوشته شده در  پنجشنبه سوم اسفند 1385ساعت 20:50  توسط امید صیادی ( امیدوار ) |