تبليغاتX
گنجشکک اشی مشی









آنها . . .  

                                          

چند وقت پیش یه خبری پخش شد به این عنوان که تصاویر و نقشهای بسیار بزرگی در منطقه
 "نیس فرانسه" به صورت ناگهانی روی زمین پدیدار شدند که مشخصا توسط انسان بوجود نیامده
 بودند.
 
این تصاویر که عمدتا منظم و در مقیاسهای بسیار وسیع  بوجود میان یکی از دلایل دفاع نظریه پردازان
 طرفدار وجود حیات در دیگر کُرات  و موجودات فضایی و همچنین  تئوری حیات در گستره ای بزرگتر از
منظومه شمسی هست که تا کنون جواب قانع کننده ای برای پرسشهای بسیار قدیمی در اینباره به
 صورت مستدل و مستند نه به خواص و نه عوام ارائه نشده و تقریبا همه چیز بر اساس حدس و گمان
 هست .
من یه تز در مورد موجودات فضایی دارم که بد نیست شما هم بشنوید:
فرضیه من اینه که موجودات فضایی که گاه گداری هوس سر زدن به زمین رو میکنن اصلا فضایی
نیستند.اونها در اصل آیندگان خود ما هستند که موفق به گذر از تونل زمان و بازگشت به
گذشته های دور شده اند.

در اصل بهتره این طور تصور کنیم که ما و آیندگان عزیزمون در یک مکان واحد و در دو زمان متفاوت
داریم زندگی میکنیم و ما قادر به رفتن به آینده و دیدن اونها نیستیم اما اونها موفق به شکستن این
خط زمانی شده اند .
شاید برای بعضی این سوال پیش بیاد که اگه اینطوره چرا این آیندگان دانا و آگاه ما جلوی بعضی
از فجایع و مصائب بشر امروزی که حق پدری هم بر گردن اونها داره رو نمیگیرند ؟
 
من یک جواب ساده دارم برای این سوال :
اونها به هیچ عنوان در هیچ اتفاقی دخالت نمیکنند چرا که هر نوع تغییری در گذشته ممکنه
موجودیت خود اونها رو به خطر بندازه . جالبه نه ؟  


پانبشت:
اگر علاقمند به مسائل موجودات فضایی و یا تاریخ تمدن و حتی موضوعات ماورالطبیعه هستید حتما به
 وبلاگ دوست عزیزم جلال صیاد میری ( شگفت انگیزان )  سر بزنید و از خواندنش لذت ببرید .




بوسه بر رخ مهتاببوسه بر رُخ مهتاب


(( قسمت شانزدهم ))

چُرت بعد از نهار بهترین اوقات یک مشاور املاک خسته و
 کوفته است تا تجدید قوا کنه و آماده یک  بعد از ظهر پُر از ترافیک و یلخی
شلوغ در آخرین روز هفته باشه .
یلخی شلوغ از این جهت که هرچه به پنجشنبه ها نزدیکتر میشیم فشردگی کارها هم
فزونی میگیره و همه چیز یک سیر هول هولکی و حتی باری به هر جهت داره .
 اون روز ظهر در حالیکه  داشتم بین جابجا شدن از روی صندلی و تکون خوردن و ریختن یه
چایی و البته حفظ  استیل اثیری و خوشایند خواب آلودگی در جنگ تنبلی و تحرک با خودم
کلنجار میرفتم با صدای رعد گونه " کاوه "تقریبا از جا پریدم: .......


ادامه مطلب
نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم خرداد 1386ساعت 22:23  توسط امید صیادی ( امیدوار ) |

بازندگان بازنده ی جان .  

یه سری اصطلاحات هست که از فرط تکرار بی معنی شده اند . یعنی اونقدر تکرار شده اند که از حالت
واژه به تصویر تغییر پیدا کرده اند .
نمونه این قبیل واژه ها یکی هم  " جانباز " هست . به محض اینکه میشنویم <جانباز> تصویر یه  آدم ریشو
 که با پیرهن آبی روی ویلچر نشسته  تو ذهنمون نقش میبنده ..
اما "جانبازان اراکی" که امروز بعد از ظهر در اعتراض به قطع حقوق و سلب امتیاز اشتغالشون با نشستن در
مقابل درب ساختمان بنیاد جانبازان ( شهید )  باعث مسدود شدن چند ساعته خیابون طالقانی شدند کمتر شباهتی با این تصویر ذهنی داشتند . اونها واژه بودند  .. انسانهایی با چهره های معمولی .. یا بهتره بگم
 چیزهای معمولی ..
چیزی مثل من .. مثل تو ... مثل او ...  چیزی مثل ما ،  اما  شکسته تر .. رنگ پریده تر .. و درمانده تر ..

اون جمعیت دویست سیصد نفره ای که امروز خیابون طالقانی رو بست و از ترس انگ خوردن و ضد انقلاب
شمرده شدن مرتب فریاد یا حسین سر میداد همه به راستی که واژه جانباز بودند و نه تصویرش ..
اونها کسانی بودند که هنوز ثمره هشت سال دفاع از نام و ناموس این کشور رو چنان محکم در آغوش
گرفته اند که دیگه بنظر میاد قسمتی از اونها شده ..
یکی پای راستش رو داده عصای زیر بغل گرفته .. اون یکی چشم چپ رو داده بود و عینک دودی گرفته بود ..
دیگری ریه هاش رو داده بود و ، اثرات گاز خردل رو همراه با یه کپسول طوسی رنگ اکسیژن دریافت کرده بود .

اما انگار پشت میز نشینهای بوروکرات و شکم گنده های تسبیح به دست یادشون رفته که ما ..
که من .. که تو .. که خودشون و زن و بچه و تمام ایل و تبارشون نسل اندر نسل به این جماعت
دست به عصا بدهکارن .. بدهکارم ... بدهکاری ...  بدهکاریم ...

واسه همین حضرات رئیس دنیا  دستور دادن حالا که دارو بهشون نمیدیم بهتره حقوقشون رو هم قطع کنیم .
 اینجوری زود میمیرن .. و بعد مردنشون .. یاد و خاطره شون رو زنده نگه میداریم ...
خوب البته طبیعیه .. نگهداری یاد و خاطره دارو لازم نداره .. پس هزینه اش از یه مشت آدم از کار افتاده که
 هنوز که هنوزه دنبال یه جواب ساده میگردن برای ساده ترین سوال دنیا کمتره ...
یکی از همین آدمهای واژه وقتی چند و چون مسئله رو میپرسیدم با نگاهی گنگ که از عمق مجروح و
خراشیده روحش بیرون میومد ازم پرسید : مگه ما بدکاری کاری کردیم که رفتیم جنگیدیم ؟
خواستم بگم نه .. خواستم بگم البته که نه ... خواستم خیلی چیزا بگم .. اما ...
ای کاش یکی از این مسئولین محترم که از اینترنت دولتی و رایگان و دائم الاتصال برخودارند این
 چند خط رو میخوند و اینبار در جواب سوال من ، سوال تو ... سوال ما  .. به خودش زحمت میداد
 که بنویسه دلیل این رفتار با کسانی که ما تا ابد به خودشون و خانواده شون بدهکاریم چیه ؟
 

این که میگم بدهکاریم هم دلیل داره و هم زمان .. دلیلش خود این آدمهای واژه ای هستن و زمانش هم
 دقیقا از آخر شهریور ماه سال 1359 شروع شده .. من .. تو .. ما .. هر نفسی که از اون تاریخ به بعد کشیدیم
 رو بدهکار این جماعتیم ...  آقای مسئول محترم .. آقای پشت میز نشین ... تو هم مثل من .. مثل ما .. ..
 تو هم بدهکاری ..


 


بوسه بر رُخ مهتاب


(( قسمت پانزدهم ))

_ خیلی دیگه مونده ؟
_ نه .. تقریبا رسیدیم .

اولین بار بود که قصد داشتم همراه سمانه وارد جایی بشم
که عمومی نبود .
به اعتقاد من خصوصی ترین جای دنیا برای یک مرد خونه اشه و خصوصی ترین قسمت
خونه بعد از توالت میتونه اتاق خوابش باشه که  اگر قرار باشه منصفانه این چرخه نه چندان
بزرگ رو گرد کنیم خصوصی ترین جای دنیا حتما تخت اتاق خوابه و نه هیچ جای دیگه  .

ادامه مطلب
نوشته شده در  شنبه بیست و ششم خرداد 1386ساعت 23:1  توسط امید صیادی ( امیدوار ) |

بنیاد نشت آثار . . .  

در راستای اینکه رئیس جمهور خوشحال ما همین اخیر به جهت اگاهی آیندگان از جهوت تفکری و
انشای تقریرات مقررشان دستور ایجاد "بنیاد حفظ و نشر آثار و اندیشه های احمدی نژاد  " را
صادر نموده اند ما هم بعد کمی خوض و غور در این باب که حتما و حُکمأ واجب است آیندگان
از آرا و اندیشه های ما هم بعد رحلت جانگدازمان مطلع و مطیع باشند و البته این حق مسلم
آنان است لذا تصمیم به ایجاد مرکزی مشابه گرفتیم به نام :
 {{ بنگاه نشت آثار و اراجیف گنجشکک اشی مشی د . گ }}
 << این  د . گ  مخفف دمش گرم است . مترجم >>
بدین ترتیب لازم دیدیم در همین ابتدا شمه ای  از سوابق مبارزاتیمان را اعلام بنماییم تا اگر
در آینده غلاطان و مغلوطان قصد تخریب و تکذیب چهره مشعشع ما را داشتند این سند مکتوب
در دسترس عموم عزیزان باشد :

آغاز مبارزات این کمترین از اولین سال حیات و درست از  حیاط استانداری کرمانشاه ثبت گردیده .
 شرح مختصر اینکه پدر و مادر به همراه جمعی از فئودالها و ایادی استکبار کرمانشاه به جهت
 استماع سخنرانی استاندار دست نشانده حکومت  در حیاط استانداری نشسته و مرا در بغل
 داشته اند که ناگهان در میانه سخنرانی ایشان ناگهان صدای غریبی از نواحی حساس شکم من
بر میخزد که به گفته مورخین و مفسرین اولین بانگ معترضه در دهه 50 در منطقه غرب کشور بوده
 که باعث قطع دو ثانیه ای سخنرانی استاندار شده و نقطه آغاز سرنگونی آن فرد خود فروخته و
دست نشانده رژیم طاغوت بوده است .

لازم به ذکر است که اولین بار این بنده حقیر بود که هاله نور را کشف کرد . بدین ترتیب که در سنین
 10  سالگی هر تابستان را در باغ یکی از بستگان بسر میبردیم . شبها در آن باغ کرمهای شب تاب
 فراوانی وول میخوردند و این کمترین همواره در وسوسه چشیدن طعم گس این کرمهای فسفری
بود تا اینکه سرانجام نیمه شبی به سراغ کرمها رفته و 12 عدد کرم شب تاب را یکجا نوش جان کردیم .
 بعد تناول آن مقدار کرم شبتاب کم کم احساس کردیم تمام هیکلمان نور ساطع میکند .
از فرط خوشحالی همه لباسهایمان را در آوردیم و  جهت تنویر افکار عمومی همان نیمه شب رفتیم
سراغ دختر خاله نوجوان خودمان و بیدارش کردیم و آنقدر هیجان داشتیم که حواسمان نبود آرام حرف
بزنیم تا دیگران بیدار نشوند .همین که گفتیم : "سهیلا سهیلا پاشو پاشو منو ببین .. ببین " ناگهان
سوزش پس گردنی شوهر خاله ولتاژ نورمان را دو چندان کرد و ما را در همان حال نورانی نزد والدین برد
 و از فردای آن روز روابط خانواده ما و خاله زری اینا علیرغم روشنگری من به تیرگی گرایید .
 قسم ندارد اما تا مدتها همین که موال میرفتیم روشنایی خانه را تامین میکردیم و شعار لامپ اضافی
 خاموش حاصل این قسمت از مبارزات  من است .

با رشد جسمی و فکری این حقیر به فکر افتاد که با نگارش نامه به اشخاص مختلف آنان را با
تفکرات و اندیشه های متعالی خود آشنا کند پس در اقدامی قلبمه و ضربتی نامه های مهمی را به
 اشخاص معتبری نوشتم که مختصری را در ذیل خواهید خواند :

1 1 / 4 / 1369 . نامه به صدیقه آبجی حسن :
 صدیقه عزیز این هفته هم نتونستم از بابام  پول بدزدم .
حتما این جمعه که اومدی خونه ممد اینا پول هر دو دفعه رو باهات حساب میکنم .
12 / 5 / 1371 . نامه به ممد اینا :
ممدجان آمدم خونه نبودی . بی زحمت اون شورت آبی رنگم رو برام بیار میخوام برم استخر
مایو ندارم .
14 / 6 / 1375 . نامه فرمانده واحد خدمت سربازی :
حاج آقا باور بفرمایید از  اون بیست هزار تومانی که با بچه ها از صندوق فروشگاه  پادگان بلند کردیم
 همش دو هزار تومان به من رسید . بقیه اش رو از محسن زاده بگیرین .لطفا نگین من فروختمش .
15 / 7 / 1379 . نامه به آذر دختر اشرف خانوم :
(( متاسفانه این نامه به نحوی اشتباه به دست خود اشرف خانوم رسید و بعد از دعوای بین دو
خانواده دیگر اثری از این نامه دیده نشد . اخبار غیر موثق حاکی از این است که احتمالا نسخه
 پی . دی . اف این نامه هم اکنون در موزه واتیکان و تحت تدابیر شدید امنیتی حفظ و حراست میشود
 و مقاصد مافیای واتیکان از تحت الحفظ قرار دادن این نامه چندان مشخص نیست))

کپی رایت این مطلب متعلق است به {{ بنگاه نشت آثار و اراجیف گنجشکک اشی مشی د . گ }}
هرگونه کاشت ، داشت و برداشت بدون اجازه این بنگاه پیگرد قانونی دارد . گفته باشم .
نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم خرداد 1386ساعت 22:48  توسط امید صیادی ( امیدوار ) |

امید .. امید .. امید !!!؟؟؟ 


فکر میکنید پُر امید ترین جمله دنیا رو چه کسی گفته ؟

جرج برنارد شاو ؟ نه ... انوره دو بالزاک ؟ .. اینم نه ... شکسپیر ..  حافظ .. گوته یا سعدی ؟ ..
شایدم مثلا آنتونی رابینز یا حتی الهی غمشه ای ...؟؟  نُچ .. هیچکدوم ...

هیچکدوم از این بزرگواران رکوردی رو که "مُچن بَچی" در این زمینه از خودش بجا گذاشته رو
حتی توی خواب هم نمیدیدن ...

بهتره اول برسیم به اینکه این جناب "مُچن بَچی " کی بود ..
"مُچن بَچی" با اسم اصلی " محسن بخشی "  بخاطر نوع خاص گویش که همراه با اصوات نه
چندان متدوال زبانی و حنجری بود معروف و معرف خاص و عام محله بود .
 در اصل دوستان ایشون رو به لسان و سیاق خودش صدا میکردند ..
 این بود که "محسن بخشی " شده بود  " مُچن بَچی ".

پسر خیلی خوبی بود و این خوبیش زمانی نمود بیشتری داشت که با وجود چیزی حدود
 11 سال برتری سنی و 12 سانتیمتر برتری قدی همواره به حرف شیطان مجسمی چون من
 گوش می کرد و نصایح من رو که عمدتا حاصلی جز شر و بدبختی نداشت  بکار می بست.

در یکی از این موارد به توصیه من مبلغی پول رو به دوست دیگری با قید زمانی 3 روزه قرض داد .
 3 روز که هیچ .. 3 هفته طی شد و خبری از پول نبود .
یک روز "مُچن بچی" در حالیکه من وسط حلقه دوستان گرمابه و گلستان نشسته بودم و
 خالی مبسوط  میبستم بهم رسید و در حالیکه انواع احساسات هفت گانه در لحن و صداش موج
میزد گفت:
_اُمیچ چون ایچ گورمچاچ نیمجخاد چول مار پده ؟
( امیدجون این قرمساق نمیخواد پول ما رو بده؟مترجم)

مثل همیشه با اطمینان به نفس خاص همیشگیم آرومش کردم ..
_ مطمئن باش عزیزم . اصلا فکر کن پولت همین الان توی جیب منه !!؟ هیچ دل نگران نباش .

و در این لحظه بود که "مُچن بَچی" پر امید ترین جمله تاریخ بشریت رو بر زبان جاری کرد :

_ {{ امید تو رو جون امید تنها امید من تویی امید }}
یعنی چهل درصد امید .. در یک جمله  .. !!!
واقعا شاهکاره در این موقعیت نا امیدی معاصر خودمون !!

اینکه بعد این همه سال من بیاد این جمله مشهور و تاریخی محسن نازنینم افتادم کامنت دوست
عزیز دیگری ( دکتر بابک) بود برای مطلب قبلی به این مضمون :

{ دوست دارم آهنگ هایی که دوست دارم با دوستام به اشتراک بذارم  }
اینم جمله تاریخیه در نوع خودش :دی



بوسه بر رُخ مهتاب

(( قسمت چهاردهم ))
 
 

رعنا پنجه هایش  را به بازوی کسری فشار میدهد ..
تمام نیرویش را درون دهانش جمع میکند ... 
 با صدایی لرزان میگوید :
_ کسری .... 
قبل از آنکه کسری فرصتی برای پاسخ دادن داشته باشد صدای کوبش درب آپارتمان ذهن
آنها را از هر آنچه که ممکن بود گفته شود دور کرد .
کسری نگاه پرسشگری به رعنا می اندازد ...
_ یعنی تمام بنگاهی ها  تشخیص دادن قبل از ظهر جمعه بهترین وقت واسه سلب آسایشه ؟ !
_ ممکنه بازم بنگاهی باشه .. ؟؟
کسری در حالی که به سمت درب میرفت شانه ای بالا انداخت :
_ باشه یا نباشه .. من راه نمیدم ..
اما درب که باز شد کسری .....


ادامه مطلب
نوشته شده در  شنبه نوزدهم خرداد 1386ساعت 22:30  توسط امید صیادی ( امیدوار ) |

ای خاطره ات پونز ... نوک تیز ، ته کفشم ...  


بم زلزله می آید .. شیون میکنیم . فردایش اما .. همه از یادمان میرود .
 کسی میداند بعد این چند سال چه بر سر کودکان بی خانمان و بی خانوار بم آمده ؟
تو میدانی ؟ من میدانم ؟
جنگ را در هفته اش یاد می آوریم .. اسامی هم تیتر میشوند .. صیاد شیرازی ..
حاج همت .. جهان آرا ..
هفته بعدش اما ... قیمت بنزین .. حافظه مان را میشورد و میبرد ..

موسم انتخابات میشود ... رگبار {ای ایران ای مرز پر گُهر} گوش فلکمان را کر میکند ...
 وعده ها .. وعیدها .. بعد انتخاب اما ... یا نوحه است .. یا ادعیه .. همه عربی ..
 اخوت مسلمانی جایگزین عرق ملی میشود ..

اینها را گفتم که یادم باشد .. یاد خودم ...
 یادم باشد که شعارهای انتخابات وفا که ندیدند هیچ .. جفا کشیدند ..
یادم باشد که اگر فرمانده جنگم را دوست دارم ... قید هفته اش را بزنم ..
یادم باشد که ... بم هنوز خراب است .. کودکانش به نوجوانی رسیدند ..
بی تحصیل .. بی پشتوانه . بی آینده ..

این روزها با دُمب مبارکمان گردو میشکنیم .. با آمریکا سر میز مذاکره ایم ...
اما من یادم می آید همین آمریکایی ها .. هواپیمای مسافری ما را .. با سیصد مسافر ..
روی همین آبهای نیلگون خلیج همیشه فارس هدف گرفتند ...
به سربازانشان هم مدال دادند ..
پدرم یادش می آید همین آمریکایی ها ... ناو های ما را .. سهند و سبلان را با همه ملوانان و
فرماندهان .. روی همان آبها .. سوختند و کشتند و ..
به سربازانشان هم مدال دادند ..
پدر بزرگم یادش بود هنوز .. همین امریکایی ها .. نخست وزیر این خاک را .. محمد مصدق را ...
زدندند و بردند و حبسش انداختند ...
به سربازانشان هم ... مدال دادند ...

اینها را یادم می آید و خیلی های دیگر را ...
یادم می آید که همین آمریکا .. حلبچه را دید و کودکان و مادران و آنهمه انسان ناتوان از تنفس را ..
و بروی خودش هیچ نیاورد .. حرفی از دموکراسی نزد ... چیزی از تروریسم نگفت ..
برای زنده و مرده صدام حتی یک دلار هم جایزه نگذاشت ...

راستی .. یادت می آید همین دیروز هیجده سال از مرگ کسی گذشت که میگفت:
 ( ما رابطه با آمریکا را میخواهیم چه کنیم ؟ ) !!



ببین چگونه جا ن مشوش است "عدد بده" ..  ببین شهید شد برادرت "عدد بده" ..
ببین که نیستی عدد .." نود بده" .. ز صد گذر ..
دلت به انتظار چشمهاست .. "عدد بده" ..
دلت به انتظار چشمهاست .. ببین جهان چگونه کرده است راست ..
دلت چه شد به باد رفت ...  تمام ایده ها و آرزو به باد رفت ...

مچاله شو به جوی آب شو روان" عدد بده" ..  زباله شو به گوشه ای غمین هزار ساله شو "عدد بده" .
این قرار عاشقانه را "عدد بده"  ... شور و حال عارفانه را "عدد بده" ..
رو جهان بی کرانه را سند بزن ..  روی رود تشنگیت سد بزن ..



پانوشت :

من ضدیتی با دوستی  ایران و آمریکا ندارم اما تعجبم چرا این همه حافظه مان ناگهان خالی میشود ؟
این " عدد بده " در ترانه آقای نامجو هم کنایه از "قیمت" است .. لُپ کلام .. بگو نرخش چند ؟ !!!
تلخ اما حقیقت است .. ما همه چیزمان فروشی است ..
جانمان .. اعقایدمان .. باورهامان .. ملیت مان .. دین مان .. همه چیزمان ..

نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم خرداد 1386ساعت 23:8  توسط امید صیادی ( امیدوار ) |

افسانه ام شدی .. 


پنجره ی دل که باز میماند ...
                                      سرمای نبودنت ، درونم زوزه میکشد ...
دستهای بی توشم ...
                             همچون تاکی پیر و خسته ...

به هر آسمانی .. به هر فصلی ...

                                       گرمای وجودت را به تُهی آغوش ، خواهش میکند ...

نیستی ... نماندی ...

                     .. افسانه ام شدی ..
                                                یادی و  رویایی در خواب شبانه  ..

 آوای دوری می آید ...    
                          صدایی .. ناله ای ..
                                        نشسته بر امواج خروشان ای کاش ها و افسوس ها ..

 پاییز  آخر ...
 آنجا ..
 روی آن تک نیمکت غریبه ی پارک ...

با شاخه ای سوال بی جواب در دست ...
ماندم ..

برگهای خرد شده به زیر گامهای رفتنت را  ...
میشناختم ...

یکیشان همان بهار اول  ...
                                 به رویم خندیده بود ....

 

کاش ، تویی که می دانستی ..
                                        زمستان ،
                                                      طولانی تر از خواب من است ..

 هُرم نفس های شبانه ات را دریغ نمیکردی ...
 

میدانستی ... ؟

 

 ////////////////////////

 امید صیادی / خرداد 86

 

 

نوشته شده در  یکشنبه ششم خرداد 1386ساعت 0:53  توسط امید صیادی ( امیدوار ) |