|
|
آنها . . .
نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم خرداد 1386ساعت 22:23  توسط امید صیادی ( امیدوار ) |
بازندگان بازنده ی جان . یه سری اصطلاحات هست که از فرط تکرار بی معنی شده اند . یعنی اونقدر تکرار شده اند که از حالت اما انگار پشت میز نشینهای بوروکرات و شکم گنده های تسبیح به دست یادشون رفته که ما ..
بوسه بر رُخ مهتاب ![]() (( قسمت پانزدهم )) _ خیلی دیگه مونده ؟ _ نه .. تقریبا رسیدیم . اولین بار بود که قصد داشتم همراه سمانه وارد جایی بشم که عمومی نبود . به اعتقاد من خصوصی ترین جای دنیا برای یک مرد خونه اشه و خصوصی ترین قسمت خونه بعد از توالت میتونه اتاق خوابش باشه که اگر قرار باشه منصفانه این چرخه نه چندان بزرگ رو گرد کنیم خصوصی ترین جای دنیا حتما تخت اتاق خوابه و نه هیچ جای دیگه . ادامه مطلب نوشته شده در شنبه بیست و ششم خرداد 1386ساعت 23:1  توسط امید صیادی ( امیدوار ) |
بنیاد نشت آثار . . . در راستای اینکه رئیس جمهور خوشحال ما همین اخیر به جهت اگاهی آیندگان از جهوت تفکری و
انشای تقریرات مقررشان دستور ایجاد "بنیاد حفظ و نشر آثار و اندیشه های احمدی نژاد " را صادر نموده اند ما هم بعد کمی خوض و غور در این باب که حتما و حُکمأ واجب است آیندگان از آرا و اندیشه های ما هم بعد رحلت جانگدازمان مطلع و مطیع باشند و البته این حق مسلم آنان است لذا تصمیم به ایجاد مرکزی مشابه گرفتیم به نام : {{ بنگاه نشت آثار و اراجیف گنجشکک اشی مشی د . گ }} << این د . گ مخفف دمش گرم است . مترجم >> بدین ترتیب لازم دیدیم در همین ابتدا شمه ای از سوابق مبارزاتیمان را اعلام بنماییم تا اگر در آینده غلاطان و مغلوطان قصد تخریب و تکذیب چهره مشعشع ما را داشتند این سند مکتوب در دسترس عموم عزیزان باشد : آغاز مبارزات این کمترین از اولین سال حیات و درست از حیاط استانداری کرمانشاه ثبت گردیده . شرح مختصر اینکه پدر و مادر به همراه جمعی از فئودالها و ایادی استکبار کرمانشاه به جهت استماع سخنرانی استاندار دست نشانده حکومت در حیاط استانداری نشسته و مرا در بغل داشته اند که ناگهان در میانه سخنرانی ایشان ناگهان صدای غریبی از نواحی حساس شکم من بر میخزد که به گفته مورخین و مفسرین اولین بانگ معترضه در دهه 50 در منطقه غرب کشور بوده که باعث قطع دو ثانیه ای سخنرانی استاندار شده و نقطه آغاز سرنگونی آن فرد خود فروخته و دست نشانده رژیم طاغوت بوده است . لازم به ذکر است که اولین بار این بنده حقیر بود که هاله نور را کشف کرد . بدین ترتیب که در سنین 10 سالگی هر تابستان را در باغ یکی از بستگان بسر میبردیم . شبها در آن باغ کرمهای شب تاب فراوانی وول میخوردند و این کمترین همواره در وسوسه چشیدن طعم گس این کرمهای فسفری بود تا اینکه سرانجام نیمه شبی به سراغ کرمها رفته و 12 عدد کرم شب تاب را یکجا نوش جان کردیم . بعد تناول آن مقدار کرم شبتاب کم کم احساس کردیم تمام هیکلمان نور ساطع میکند . از فرط خوشحالی همه لباسهایمان را در آوردیم و جهت تنویر افکار عمومی همان نیمه شب رفتیم سراغ دختر خاله نوجوان خودمان و بیدارش کردیم و آنقدر هیجان داشتیم که حواسمان نبود آرام حرف بزنیم تا دیگران بیدار نشوند .همین که گفتیم : "سهیلا سهیلا پاشو پاشو منو ببین .. ببین " ناگهان سوزش پس گردنی شوهر خاله ولتاژ نورمان را دو چندان کرد و ما را در همان حال نورانی نزد والدین برد و از فردای آن روز روابط خانواده ما و خاله زری اینا علیرغم روشنگری من به تیرگی گرایید . قسم ندارد اما تا مدتها همین که موال میرفتیم روشنایی خانه را تامین میکردیم و شعار لامپ اضافی خاموش حاصل این قسمت از مبارزات من است . با رشد جسمی و فکری این حقیر به فکر افتاد که با نگارش نامه به اشخاص مختلف آنان را با تفکرات و اندیشه های متعالی خود آشنا کند پس در اقدامی قلبمه و ضربتی نامه های مهمی را به اشخاص معتبری نوشتم که مختصری را در ذیل خواهید خواند : 1 1 / 4 / 1369 . نامه به صدیقه آبجی حسن : صدیقه عزیز این هفته هم نتونستم از بابام پول بدزدم . حتما این جمعه که اومدی خونه ممد اینا پول هر دو دفعه رو باهات حساب میکنم . 12 / 5 / 1371 . نامه به ممد اینا : ممدجان آمدم خونه نبودی . بی زحمت اون شورت آبی رنگم رو برام بیار میخوام برم استخر مایو ندارم . 14 / 6 / 1375 . نامه فرمانده واحد خدمت سربازی : حاج آقا باور بفرمایید از اون بیست هزار تومانی که با بچه ها از صندوق فروشگاه پادگان بلند کردیم همش دو هزار تومان به من رسید . بقیه اش رو از محسن زاده بگیرین .لطفا نگین من فروختمش . 15 / 7 / 1379 . نامه به آذر دختر اشرف خانوم : (( متاسفانه این نامه به نحوی اشتباه به دست خود اشرف خانوم رسید و بعد از دعوای بین دو خانواده دیگر اثری از این نامه دیده نشد . اخبار غیر موثق حاکی از این است که احتمالا نسخه پی . دی . اف این نامه هم اکنون در موزه واتیکان و تحت تدابیر شدید امنیتی حفظ و حراست میشود و مقاصد مافیای واتیکان از تحت الحفظ قرار دادن این نامه چندان مشخص نیست)) کپی رایت این مطلب متعلق است به {{ بنگاه نشت آثار و اراجیف گنجشکک اشی مشی د . گ }} هرگونه کاشت ، داشت و برداشت بدون اجازه این بنگاه پیگرد قانونی دارد . گفته باشم . نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم خرداد 1386ساعت 22:48  توسط امید صیادی ( امیدوار ) |
امید .. امید .. امید !!!؟؟؟ فکر میکنید پُر امید ترین جمله دنیا رو چه کسی گفته ؟ جرج برنارد شاو ؟ نه ... انوره دو بالزاک ؟ .. اینم نه ... شکسپیر .. حافظ .. گوته یا سعدی ؟ .. بوسه بر رُخ مهتاب(( قسمت چهاردهم )) رعنا پنجه هایش را به بازوی کسری فشار میدهد .. ادامه مطلب نوشته شده در شنبه نوزدهم خرداد 1386ساعت 22:30  توسط امید صیادی ( امیدوار ) |
ای خاطره ات پونز ... نوک تیز ، ته کفشم ... بم زلزله می آید .. شیون میکنیم . فردایش اما .. همه از یادمان میرود . اینها را گفتم که یادم باشد .. یاد خودم ... ببین که نیستی عدد .." نود بده" .. ز صد گذر .. دلت به انتظار چشمهاست .. "عدد بده" .. دلت به انتظار چشمهاست .. ببین جهان چگونه کرده است راست .. دلت چه شد به باد رفت ... تمام ایده ها و آرزو به باد رفت ... مچاله شو به جوی آب شو روان" عدد بده" .. زباله شو به گوشه ای غمین هزار ساله شو "عدد بده" . این قرار عاشقانه را "عدد بده" ... شور و حال عارفانه را "عدد بده" .. رو جهان بی کرانه را سند بزن .. روی رود تشنگیت سد بزن .. پانوشت : من ضدیتی با دوستی ایران و آمریکا ندارم اما تعجبم چرا این همه حافظه مان ناگهان خالی میشود ؟ نوشته شده در سه شنبه پانزدهم خرداد 1386ساعت 23:8  توسط امید صیادی ( امیدوار ) |
افسانه ام شدی .. پنجره ی دل که باز میماند ... به هر آسمانی .. به هر فصلی ... گرمای وجودت را به تُهی آغوش ، خواهش میکند ... .. افسانه ام شدی .. پاییز آخر ... برگهای خرد شده به زیر گامهای رفتنت را ... یکیشان همان بهار اول ... کاش ، تویی که می دانستی .. میدانستی ... ؟ امید صیادی / خرداد 86
نوشته شده در یکشنبه ششم خرداد 1386ساعت 0:53  توسط امید صیادی ( امیدوار ) |
|
|