تبليغاتX
گنجشکک اشی مشی

آخر هفته . . .  

راز ناگشوده ای به نام مظفر بقایی مظفر بقایی

هفته نامه شهروند درشماره هفته گذشته
مطلبی  تحلیلی رو با  عنوان ( راز بقایی )
چاپ  کرده که  دوباره این سوال رو  مطرح
میکنه که  واقعا  شخص  " مظفر بقایی "‌ 
خائن  ملت  بود یا خدوم ایشان ؟
و  البته به روال تمامی  مطالب  نشر شده  
درباره  این چهره مرموز تاریخ سیاسی ایران
در  راه جواب دادن  به  این سوال با ناکامی
تاریخی مواجه میشه  .
کنکاش درباره " مظفر بقایی "‌ از سالها پیش
و در زمان حیات او آغاز شد و تابحال هم ادامه
داشته اما هرگز به یک نتیجه قطعی نرسیده .

من فکر میکنم یک انسان واقعا باید سیاستمدار باشه که نه در زمان حیات و نه در دوره ممات
هیچکس نتونه با قاطعیت در مورد او قضاوت کنه.در عدم شناخت کامل شخصیت مظفر بقایی
البته تقصیری بر عهده مفسرین سیاسی نیست .

وقتی اعجوبه ای با پیشینه خانوادگی مذهبی گرایشات سوسیالیستی داشته باشه  اما  به
عضویت جبهه ملی دربیاد ،‌ زمانی دست در دست دکتر مصدق در لاهه پرونده ملی شدن صنعت
نفت رو به نتیجه برسونه و زمانی از عوامل کودتای 28 مرداد باشه ... خوب .. تنها نکته ای رو که
با قاطعیت میشه درباره اش گفت اینه که یه سیاستمدار مادر زاد بوده و بس .

شیرازی های تنبل !!!

پروفسور ریچارد فرای ایران شناس آمریکایی اگر تا همین چند هفته پیش کسی نمیدونست پروفسور  " Richard Nelson Frye "‌
 کیه الان دیگه اکثریت مردم ایران با این مرد « ایران دوست »  بواسطه
 درخواست  ایشون  مبنی  بر  تقاضای  تدفینش در کناره زاینده رود اصفهان
 بخوبی آشنا هستند .

 اما نکته  جالب  مصاحبه  چند شب پیش " پرفسور ریچارد فرای "با  یکی از
 شبکه های ماهواره ای بود .
 وقتی "ستاره درخشش "‌ از ایشون  سوال کرد :
 ـ چرا دوست دارید در اصفهان دفن بشید و چرا جای دیگه نه مثلا شیراز ؟‌

 پروفسور در جواب خنده ای کرد و گفت :‌

ـ شیراز هم خوب . مردم خوب هم دارد اما شیرازیها تنبل هستند . شیرازی ها دقت نمی کنند !!!

مطمئنم اگر حرفهای پروفسور که از سال 1970 و به مدت شش سال استاد دانشگاه شیراز بوده
به گوش " ابراهیم گلستان " برسه ایشون رو به جای تدفین در کناره زاینده رود از یک عضو شریف بدن
از دروازه قرآن به دار می آویزند تا به هر حال جناب پرفسور به آرزوشون رسیده باشند !

اولتیماتیوم ِ گنجشکی ؟!

The Bourne Ultimatum
تصور کنید درست بعد از دیدن فیلم جاسوسی و  فوق اکشن و
نفسگیر ( The Bourne Ultimatum  ) که در اون بهترین پاسخ
هر سوال گلوله است و نقش تلفن همراه به عنوان یک وسیله
تعقیب کننده و تهدید کننده زندگی افراد درش وحشتناکه 
یهویی فردی ناشناس با صدایی مرموز به موبایل شما  
زنگ بزنه و  بگه :
ـ از  این شماره با من تماس گرفته شد و  از  من خواستن که
به شماره ... 0912 دیگه زنگ نزنم .
میخواستم  بپرسم ارتباط شما با موضوع  چیه ؟

واقعن شما جای من بودید چی میگفتین  اونهم در اون لحظات
عرفانی و  جو گیر ِ  پایان فیلم  که ترشحات غدد اکشنی در حد
فواره های  میدون نقش جهان رسیده  ؟‌

ـ گوش کن حرومزاده عوضی .. یا همین الان اون شماره لعنتی رو
که با تو تماس گرفته رو با این شماره چک میکنی و بعد معذرت
میخوای یا اینکه ترتیبی میدم تا از این به بعد صدای زنگ هیچ
تلفنی رو نشنوی ، فهمیدی ؟ ...
توضیح اینکه فقط چند لحظه بعد بود که متوجه شدم پسر خاله
گرامی در لوای شوخی فوق قصد داشتند شماره جدیدشون رو
خبر بدند که .... بعله .‌

نوشته شده در  جمعه سی ام شهریور 1386ساعت 3:2  توسط امید صیادی ( امیدوار ) |

خارج از دستور ... کاملا بی منظور !!! 

                              google

 

هر نکبت و خفتی که پدید آید از ناحیه این خلق گال و کچلی گرفته است و هر سعادت و نعمتی از
ناصیه این دولت !!!    ((
از دیالوگهای فیلم " حاجی واشنگتن " ))

با اجازه از بیژن مفید : 

شهر غصه  :

تیلفون پالسی یه عباسی  ، اکانت گیگی دو عباسی ، خونه متری سه عباسی ،

بنزین لیتری چار عباسی ، آب منی پنج عباسی ( :دی ) ، ....

مامان بزرگ آدمو .. وا میداره به رقاصی !!!

نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم شهریور 1386ساعت 18:53  توسط امید صیادی ( امیدوار ) |

دو ،‌ ر ،‌ می ، فا صله رو بردار . 

دو ،‌ ر ،‌ می ، فا  صله  رو بردار .

بلاخره آلبوم { ترنج } از محسن نامجو هم منتشر شد . ترانه ها اگر چه به گوش علاقمندان
کارهای آقای نامجو آشنا هستند اما همگی اونها تنظیم مجدد شده اند .

ترنج نامجو فکر میکنم فرصت مناسبی هست تا بعد از
 اینکه ما شنوندگان موسیقی نامجو از طریق
 بازار زیر زمینی و به صورت قاچاق به کارهای
 ایشون دسترسی پیدا کردیم  با خرید cd
 ارژینال ضمن کمک به برگشت هزینه های  
 این موزیسین ادای دین و تشکری  بخاطر
 لذتهایی که دچارمان کرد از او کرده باشیم .

  قیمت آلبوم ترنج در مغازه ها بین ۳۳۰۰۰ تا 
  ۳۵۰۰۰ ریال متغیر هست و شامل 9 تراک
  صوتی ، یک قطعه تصویری که فقط در
  کامپیوتر قابل مشاهده است و اطلاعاتی
  درباره سوابق نامجو و  ...  هست .



ن والقلم و ما یسطرون

کمی آن طرف تر کنار ِ کُناری دژبانی با باتوم می کوبید توی سر سربازی که به زانو نشسته بود ،
 می کوبید توی سر سربازی که به زانو نشسته بود ، می کوبید ، می کوبید ، می کوبید
توی سر سربازی که روی زمین افتاده بود ...
خون از زیر کلاه سرباز راه افتاد و آمد ، آمد ، آمد تا رسید به پله ها و از پله ها بالا آمد و
روی پله چهارم جلوی پای او متوقف شد . عقرب تکانی خورد وعقرب روی پله های راه آهن اندیمشک
جلوتر رفت و لبه خون ایستاد .


این چند خط که خواندید هایلایت پشت جلد کتاب
{‌عقرب  روی  پله های  راه آهن  اندیمشک} یا
{ از  این  قطار  خون  می چکه  قربان ! } نوشته
آقای "حسین مرتضائیان آبکنار"  هست که موضوع
اولین جلسه بررسی کتاب به دعوت جمعی از
دوستان ِ وبلاگ نویس در اواخر مهرماه خواهد بود .
علاقمندان حضور در جلسه که زمان و مکان دقیق
اون بزودی از طریق همین وبلاگ و چند وبلاگ دیگر
اعلام میشه لطف کنند کتاب رو  مطالعه کنند.
قولی در کار نیست اما سعی می کنیم جلسه بررسی
این رُمان که استقبال خوبی هم ازش صورت گرفته
با حضور نویسنده برگزار بشه .

نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم شهریور 1386ساعت 1:32  توسط امید صیادی ( امیدوار ) |

راوی آخر 

راوی آخر

 

شِکوِه ، کزین رسم توراست  . . .  نی نه مراست ، دل نه  تو راست

اشک ، برآن شوق مراست  . . . شمع نه تو راست ، شب نه  مراست

عطر و تن داغ  تو راست
یاد خوش وصل مراست

رقص لبت  دور قدح  . . .   طرب نه تو راست ، ضرب نه مراست

از تو گریز، بوسه ز من  . . . دَم  نه  مراست ، غم  نه  تو راست

ذکر برانگیخته مراست
سینه ی برجسته توراست

سنگ مزن کوزه دل  . . . رَب نه توراست  ، رَجم نه مراست

وقت سحر ناله  زنم  . . .  مُهر نه مراست ، مِهر نه تو راست

دوری پیوسته توراست
تاب ِ ببُریده  مراست

داغ شب و یار مراست  . . .  روی چو مهتاب توراست

چشم سیه سار توراست . . . سیل ِ  به رخسار مراست

 قصه ز سر واننهم
راوی آخر، خداست
راوی آخر، خداست
راوی آخر، خداست

 

امید صیادی / شهریور 1386

پانبشت :‌

به قول استاد صاحب قلم و صاحب نظری این شعر ( اگر شعر باشد ) پر است از غلطهای عروضی و وزنی.
خودم هم میدانم . اما مجالی برای تصحیح پیش نیامدجوهرش را هم بیش از اینکه خواندید من نداشتم .
دوست شاعر دیگری اما در مخالفت با تصحیح زیاد فرمود :‌آدم احساسش را دست نمیزند .
اینکه خواندید احساس دست نزده ام بود . لطفا شما هم  دست نزنید. داغ است  !


بوسه بر رخ مهتاب
بوسه بر رُخ مهتاب


(( قسمت بیست و یکم  ))

امید روی نیمکت پارک تنها نشسته است .
سکوت و سکونی عمیق همه جا را فرا گرفته ...
هیچ کس ...  هیچ جنبنده ای در فضای پارک دیده نمیشود .

او یکبار دیگر به ساعتش نگاه میکند و بعد مسیری را که فکر میکند احتمالا رعنا از آنجا
خواهد آمد را با چشمانی منتظر و نگران میکاود . .. مثل تمام دقایق گذشته مسیر خالی
است .

زیر لب با خودش میگوید :

ـ  نیومد چرا .. پس کجا موند این ؟‌

صدای آرامی از پشت سر او را غافلگیر میکند :‌

ـ خیلی منتظرم موندی ؟

رعناست که پشت سرش ایستاده و ....


ادامه مطلب
نوشته شده در  جمعه بیست و سوم شهریور 1386ساعت 3:3  توسط امید صیادی ( امیدوار ) |

جی کی رولینگ ِ دزد !!! 

جی کی رولینگ ِ دزد !!!

 

تغییر نظام آموزشی
تدریس انقلابی
ممنوعیت موسیقی
لباس رسمی مناسب با شئونات
اخراج اساتید
انحلال تشکلهای دانشجویی
اخراج دانشجویان
بازپرسی از دانشجویان به خاطر فعالیتهای مشکوک
تشکیل گروههای تحقیق دانش آموزی
ممنوعیت فاصله کمتر از 20 سانتیمتر میان دانشجویان دختر و پسر 

...................................................................................
توضیح  :
همه موارد بالا برگرفته از متن "هری پاتر و محفل ققنوس" میباشد !!!

******************************************************************

 روز گذشته روزنامه اعتماد
 عکس سمت راست را با
 توضیح اینکه  پنجاه سال
 پیش خانم "دروتی کانتز "
 بخاطر رفتارهای نژادپرستانه
 دانش آموزان و معلمین ناچار
 از ترک مدرسه هاردینگ شد
 و حال با عذرخواهی اولیاءامر
 و هم کلاسیهای آن دوران به
 همان مدرسه بازگشته و ثبت
  نام افتخاری انجام داه  و ...


 این همه توضیح بدون اشاره به اینکه این خانم همان دخترک سیاه پوست ( دو رگه ) 
یکی از سری عکسهای مشهور تاریخ 50 سال گذشته جهان است . ( عکس سمت چپ )

نوشته شده در  یکشنبه هجدهم شهریور 1386ساعت 15:48  توسط امید صیادی ( امیدوار ) |

دنیای دیوانه دیوانه دیوانه . . .  

                                

بعضی وقتها بعضی فیلمها باعث شوک شدید برای بیننده  هستند .
از جمله این " بعضی فیلمها " که  اخیرا دیده ام فیلمی هست به نام perfect husband .
فیلمی ساده و بدون ستاره که بر اساس رخداد تلخی که در سال 2002 در آمریکا اتفاق افتاده ساخته شده .
وقتی فیلم رو دیدم با خودم فکر کردم که واقعا مرزهای سبعیت و توحش نوع بشر بی نهایت گسترده است ،
بیش از هر حیوانی .

 مردی زن جوانش رو که هشت ماهه باردار هست رو گم میکنه ..
  یک آمریکا میگردن که پیداش کنن ..
 و بعد از چند ماه جنازه متلاشی یک نوزاد  رو در غار ساحلی پیدا
 میکنند .
 کمی دورتر هم جنازه یک زن جوان رو  ...

 
عکسهای بالا " لاسی و اسکات پترسون"  واقعی یعنی همین زن و شوهر
 این فیلم هستند .. اطلاعات کامل این جریان رو در این دو صفحه ببینید :(1) ـ (2)

 من اینجور وقتها گره میخورم ... گره کور .



اما  اگه بعد از دیدن  ( شوهر تمام عیار ) یا
فیلمهایی از این دست  برای تمدید اعصاب
و آپ تودیت شدن نیاز به فیلمی مفرح داشتید
و یا حتی نیاز به یک عنوان برای گذران بهترین
یک ساعت و نیم ِ هفته تون داشتید حتما و
حتما و حتما فیلم ( Big Lebowski ) رو ببینید.
اونقدر این کمدی مفرح با هنرمندی بازیگر مورد
علاقه ام ( جف بریجز ) جالبه که واقعا ندیدنش
از دید من گناه محسوب میشه .
تفاوت این کمدی با بسیاری از فیلمهای دیگه ی
این ژانر اینه که شما اینبار از بیچارگی ساده دل 
ترین انسان سر خوش روزگار که به چشم برهم
زدنی تبدیل به گرفتارترین موجود روی زمین میشه
دچار هیجان میشین . حتما زود پیدا کنید و ببینید
چون بزودی در سینما لاگ معرفیش میکنم .  




بوسه بر رُخ مهتاب


(( قسمت بیستم  ))

کاوه سرویس بلندی میزند ... توپ  زوزه کشان به
انتهای زمین میخورد ..
ـ اوت ..
ـ غلط کردی .. داخل  بود ..
ـ کاوه جان من اینجا نزدیکترم میگم اوت ... جر نمیزنیم که ... من نزدیکم بهتر میبینم ..
ـ لعنت بر  پدرت هرکی که جر  بزنه ..  ...
ـ  بزن سرویستو کم  چرت بگو ..
ـ عجله که نداریم ... زمین مال ماست فعلا ...
ـ من عجله دارم ... شب قرار دارم توی نت ... بزن ..
کاوه سرویس بعدی را محکم میزند ...


ادامه مطلب
نوشته شده در  شنبه هفدهم شهریور 1386ساعت 2:3  توسط امید صیادی ( امیدوار ) |

دوستت دارم ها . . .  

پلکهای خسته را که میگشایم بی ناموس ترین خورشید عالم بی خبر از تمامی خوابهای
 آشفته ام به مردمک چشمانم زُل زده است .
من به او و او به من در اولین و ابتدایی ترین تعامل زندگی روزمره مان خریت خود را می فروشیم ...
چه ایرادی دارد ؟
به هر حال هر روز اتفاقاتی می افتد و درهر اتفاقی به هر حال یکی مقصر است .
امروز نوبت او بود .

چه خوابی دیده ام اهمیتی ندارد .. اهمیت آنچه که دوست دارم ببینم بیش از اینهاست ..

هنوز هم در آرزوی هم خوابگی با زشت رو ترین دختران تُرشیده شهرم تا حداقل آنها نیز برای دمی
دریابند که در نهایت چیزی از زیباترین سوگلیان حرم آقایان کم ندارند ..
حداقل آنچنان چیزی کم ندارند ..

هنوز هم در حسرت دعوت همه کودکان چرک و چالان آدامس فروش خیابانی به خانه ام هستم تا
برای یک بار هم که شده این واقعیت را در یابند که دعوت به نهار یک امر واقعی است و فقط در
سریالهای مستهجن تلویزیونی نیست که آقایان خوشتیپ خانمهای خوشگل و محجبه اخلاق مدار را
به صرف غذاهایی با اسامی غریب دعوت می کنند ....

آی پسرک ..
میدانی بیف استراگانف در هر سیخ به چند بار خواباندن خواهرت می ارزد ؟؟؟!!!

یاد روزگاری افتادم که هنوز پدر بزرگ با یک قرن عمر حاصل از قاچاق چای باروتی و پارچه از موصل و
بصره به کرمانشاه در همین هوایی تنفس میکرد که من میکنم .
گاهی حرفهای غریبی میزد ... :

(( بعضی ها از خون برای رنگ کردن ریش سفیدشان بهره می برند )) .....

میترسم نکند خون من هم از آن دست خونها باشد و یا از آن نوع رنگها ....
از پدر بزرگ تا رگهای میرزا تقی خان فقط یک دست فاصله بود .... وحشتناک است ...
من و او .. اینچنین نزدیک ...

میدانم دارم چرت نگاری میکنم اما حقیقت این است که بیش از همه خوب نگاریهای تصنعی و
به به چهچه های آنچنانی این نوع بیشتر به من نزدیک است . حداقل تاوانی ندارد ..

به من چه که در دور دست الاغی در حال نشخوار یونجه است ......

نه ، من سر عناد با هیچ قدیس باکره ای ندارم ....

وقتی همه چیز روال عادی خود را طی میکند من هم حتی اگر خود را بر روی حباب صابونی در هوای
شرجی حمام رها کنم همراه خواهم بود ....
و این همراهی بی سر و صدا عجب تازه میکند مرا ....

پس در تازگی این بلوغ دیر رس .. به همه (( دوستت دارم  )) ها می اندیشم ..
پس دوست می دارم  (( دوستت دارم ))  را ...

دوست می دارم برای یک لحظه هم که شده در تخیلات انبوه و جنگلی ام ببینم که در این دنیا دیگر هیچ
سنگری وجود ندارد ... 

دوست می دارم اگر قلوه سنگ دلربایی به هم خوابگی سنگ دیگری رفت ثمره حرامزاده شان دیوار
مانع نشود ...

دوست می دارم از شر این حصارها و پرچینهای منظم چیده شده پیرامون مغزم ولو برای لحظه ای
آسوده شوم ..

دوست می دارم این نخهای محکم که لبهایم را به بخیه ای نه چندان زیبا دوخته اند برای دمی
از هم بگسلم ......

دوست می دارم ... اینها را و خیلی چیزهای دیگر را ...
اما .....

اما بگذار از خودم دور شوم ... از تو ... از همه اینها که دوست می دارم ..
آن وقت همه را خواهم گفت ....

همه را ...
نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم شهریور 1386ساعت 2:6  توسط امید صیادی ( امیدوار ) |

او نمی نوشد ، سیگار نمی کشد ، هرزگی نمیکند ..... حرف می زند !!! 

در فیلم نه چندان مطرح { پا برهنه در پارک } که از اولین آثار بازیگری "رابرت رد فورد "‌و "‌جین فوندا "
است جمله ای گفته میشه که من هرگز فراموش نمی کنم .
جین فوندا که تازه عروس پر شور و پر حرارت ! این فیلمه در اعتراض به طبیعت بی حاشیه و بی جنجال
آقای داماد ( ردفورد )  میگه :

{{ مردم دو دسته اند ، یک عده بازیگرند و روی سن .. یه عده دیگه هم ناچار هستند تماشاچی باشن
و اونها رو نگاه کنند چون هیچی نیستن و  چیزی برای عرضه ندارند ...
}}

و البته اطمینان دارم  همه شمادوستان عزیز  اونقدر باهوش هستید که متوجه شدید منظور نظر  خانم
فوندا بازیگری با  فرمتهای اکتوری سینما نیست و موضوع داشتن چیزی برای عرضه هست ..
منظور چیزی بودن .. خنثی نبودن .. باطل نبودن ... مغز کلام ، موثر بودن هست .

اما اینها رو گفتم که به مطلب اصلی برسم .. داشتم مجله فیلم رو نگاه میکردم چشمم خورد به صفحه
درگذشتگان شماره 365 ... یه عکس ... و یه اسم .. " انیسی آلوینا "  حالا هی میخوام متن مربوط رو
بخونم هی این اسم توی ذهنم آلارم میده ... انیسی .. انیسی .. !!! ؟؟؟ آنیسه آلوینا ؟؟؟؟!!!!

سریع اومدم سراغ درایو عکسهای سینمایی کامپیوترم ..  حدسم درست بود ... دخترک نوجوان و برهنه
فیلم {‌دوستان } .. اسمش همین بود ...
پس .. اون همه طراوت و  معصومیت .. اون همه حرارت جادویی در اون سری عکسهایی که خیلی وقتها
با دیدنش مکث میکردم و خیره می شدم  .. مُرده بود ..

برگشتم سراغ مجله .. وقتی متن رو خوندم تازه فهمیدم چرا بین اینهمه تصاویر برهنه و نیمه برهنه که
از بازیگران زن سینما دارم این یکی همیشه شرقی تر و نزدیک تر به نظر میرسید :‌

انیسه شه منش ـ‌ anicee alvina « انیسه شه منش علوی نیا  در 28 ژانویه 1954
 ازمادری فرانسوی و پدری ایرانی در پاریس به دنیا
  آمد .

 از جمله دلایل شهرت و محبوبیت او تبار ایرانی اش
 بود . صف های همیشگی طولانی سال 1352در
 مقابل سینما رادیو سیتی در نمایش فیلم
 ( دوستان ـ 1971 )  باعث شد که رکوردی ثبت شود
 و داستان عشقی نوجوانانه و طغیانی در یادهای
 بسیاری ماند . آن دخترک  نوجوان هشت ماه پیش
 در 52 سالگی در گذشت »

 خوب .. یک خانم نیمه ایرانی .. در آن طرف دنیا ..
 چند ماه پیش مُرده و من این جا .. در تهران دلم
 میگیرد ..

 
 نه دیده بودمش و نه میشناختم و نه حتی غیر از
 آن عکسهای برهنه تصویری از او دیده بودم ..
 اما .. به هر حال ... طبق جمله عزیز خانم فوندا ..
 او بازیگر بود و روی صحنه .. او اثر داشت ...
 چیزی که من به شدت به نداشتنش نگرانم ..



به پدر تلفن میکنم ... میگم: شما بازیگری به اسم  انیسی آلوینا رو یادت میاد ؟‌
میگه : بَه ... آره .. همون دختر جوونه .. خوشگله .. معرکه بود .. فیلم جدید دستت اومده ازش ؟
میگم نه ، همینجوری پرسیدم ..

حتی بهش نمیگم که اون دختر خوشگله مُرده ... فکر کردم اگه  توی ذهن پدر همون دختر جوون و با
طراوت سالهای نه چندان دور باقی بمونه بهتره !

اسم اولین فیلم خانم انیسه شه منش ( 2006 ـ 1954) که در 16 سالگی بازی کرده خیلی گیرا و جالبه :

او نمی نوشد ، سیگار نمی کشد ، هرزگی نمیکند ... حرف می زند.



سایت پیوند / گزارش درگذشت انیسی آلوینا به قلم داریوش کدیور
انیسی آلوینا / ویکی پدیا
نوشته شده در  جمعه دوم شهریور 1386ساعت 16:42  توسط امید صیادی ( امیدوار ) |

راه بی پایان . . . 

سالهایی بود که تماشای تلویزیون برای یک خانواده ایرانی تفاخری به حساب می آمد .
هنوز یادم هست زمانی رو که  وقتی به کهنگی تلویزیون شاب لورنس و مبله سیاه و سفید خانه
پدر بزرگ اعتراض می کردم بزرگترها  یادآورم میشدند که این تلویزیون یک وقتی یک محل آدم را در این
خانه جمع میکرده تا یکی دو ساعتی را پای این جعبه جادویی در حیرت از دیدن انسانهایی که معلوم
نبود چطور درونش جا شده اند بگذرانند ..

امروزه اما دیگه دیدن تلویزیون نه تنها تفاخری و اشاره ای به مدرن و نو گرا بودن نیست بلکه  برای عده ای
 گفتن اینکه بیننده یک برنامه تلویزیونی هستند از اعتراف به یک بزه اجتماعی هم سخت تر شده .

دلیل اول و اولیٰ هم از دید بنده سطح نازل برنامه ها و محدودیت انتخاب برای یک بیننده هست که او رو
ناچار میکنه تا تلویزیون رو به عنوان وسیله  تکمیل کننده سیستم دریافت کانالهای ماهواره ای و پخش
دی وی دی و امثالهم بشناسه .

با این همه اما بی انصافی خواهد بود اگر قرار باشه که تمام برنامه های این چند کانال محدود سیمای
جمهوری اسلامی ایران رو بلا مصرف و جهت دار تشخیص بدیم . 

 یکی  از  برنامه های تلویزیونی که  به شدت مورد علاقه منه  سریال جذاب
 "‌راه بی پایان "  به  کارگردانی   آقای "همایون اسعدیان"  هست که هر
 هفته چهارشنبه شبها از کانال سوم سیما پخش میشه .

 تقریبا میشه ادعا کرد که "راه بی پایان" از  بهترین  و حرفه ای ترین
 سریالهای پخش شده  این سالهای  اخیر  هست که به خوبی در بین
خانواده های ایرانی جایگاه خودش رو پیدا کرده .
 
در بین بازیگران این سریال من بیش از همه مفتون بازی " فرهاد اصلانی "‌
به نقش ابوالحسنی هستم.

 اصلانی در این سریال با بهره گیری مناسب از تونالیته صدایی آمرانه ،
 مکث و فاصله گذاریهای دقیق و میمیک صورت عالی به خوبی صحنه رو
 تحت تسلط خودش در آورده و فی الواقع میشه گفت بعد از چندین سال
 حضور در عرصه بازیگری موفق به ارائه مهارتهای فراوانش شده .

اصلانی که در زمره معدود بازیگرانی است که به دکوپاژ صدا مسلط هستند اگر چه در این سریال
به روی لبه باریک و خطرناک کاراکتر پدرخوانده ای ره گم کرده در برزخ دوستی و قدرت و عشق
حرکت میکنه اما انصافا در اکثر دقایق حضورش بخوبی از پس ایفای این نقش چند وجهی بر آمده .

سایر عوامل این مجموعه  از فیلمبرداری خوب تا بازی بازیگران قدیمی و مطرح در نقشهای فرعی و
بازیگران تئاتری که برای اولین بار دوربین رو تجربه کردند هم بخوبی با هم کنار اومدند  هر چند که
فیلمنامه بسیار قوی این سریال  نوشته  علیزضا بذز افشان و  مهدی شیرزاد رو باید ستون اصلی
جذابیت این سریال قلمداد کرد ..
بد نیست اگر سیاست گذاران تلویزیون به جای خرید فیلمهای خارجی که به هزار دلیل موجه و غیر ،
قابلیت پخش کامل از سیما رو ندارند بودجه های سازمان رو به ساخت سریالها و فیلمهایی
حرفه ای از این دست اختصاص بدند .

نوشته شده در  پنجشنبه یکم شهریور 1386ساعت 20:3  توسط امید صیادی ( امیدوار ) |