|
|
آخر هفته . . . راز ناگشوده ای به نام مظفر بقایی اولتیماتیوم ِ گنجشکی ؟!
نوشته شده در جمعه سی ام شهریور 1386ساعت 3:2  توسط امید صیادی ( امیدوار ) |
خارج از دستور ... کاملا بی منظور !!!
هر نکبت و خفتی که پدید آید از ناحیه این خلق گال و کچلی گرفته است و هر سعادت و نعمتی از با اجازه از بیژن مفید : بنزین لیتری چار عباسی ، آب منی پنج عباسی ( :دی ) ، .... نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم شهریور 1386ساعت 18:53  توسط امید صیادی ( امیدوار ) |
دو ، ر ، می ، فا صله رو بردار .
دو ، ر ، می ، فا صله رو بردار . ن والقلم و ما یسطرون کمی آن طرف تر کنار ِ کُناری دژبانی با باتوم می کوبید توی سر سربازی که به زانو نشسته بود ، می کوبید توی سر سربازی که به زانو نشسته بود ، می کوبید ، می کوبید ، می کوبید توی سر سربازی که روی زمین افتاده بود ... خون از زیر کلاه سرباز راه افتاد و آمد ، آمد ، آمد تا رسید به پله ها و از پله ها بالا آمد و روی پله چهارم جلوی پای او متوقف شد . عقرب تکانی خورد و ![]() جلوتر رفت و لبه خون ایستاد . این چند خط که خواندید هایلایت پشت جلد کتاب {عقرب روی پله های راه آهن اندیمشک} یا { از این قطار خون می چکه قربان ! } نوشته آقای "حسین مرتضائیان آبکنار" هست که موضوع اولین جلسه بررسی کتاب به دعوت جمعی از دوستان ِ وبلاگ نویس در اواخر مهرماه خواهد بود . علاقمندان حضور در جلسه که زمان و مکان دقیق اون بزودی از طریق همین وبلاگ و چند وبلاگ دیگر اعلام میشه لطف کنند کتاب رو مطالعه کنند. قولی در کار نیست اما سعی می کنیم جلسه بررسی این رُمان که استقبال خوبی هم ازش صورت گرفته با حضور نویسنده برگزار بشه . نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم شهریور 1386ساعت 1:32  توسط امید صیادی ( امیدوار ) |
راوی آخر راوی آخر شِکوِه ، کزین رسم توراست . . . نی نه مراست ، دل نه تو راست اشک ، برآن شوق مراست . . . شمع نه تو راست ، شب نه مراست عطر و تن داغ تو راست رقص لبت دور قدح . . . طرب نه تو راست ، ضرب نه مراست از تو گریز، بوسه ز من . . . دَم نه مراست ، غم نه تو راست سنگ مزن کوزه دل . . . رَب نه توراست ، رَجم نه مراست وقت سحر ناله زنم . . . مُهر نه مراست ، مِهر نه تو راست دوری پیوسته توراست داغ شب و یار مراست . . . روی چو مهتاب توراست چشم سیه سار توراست . . . سیل ِ به رخسار مراست امید صیادی / شهریور 1386 پانبشت : به قول استاد صاحب قلم و صاحب نظری این شعر ( اگر شعر باشد ) پر است از غلطهای عروضی و وزنی. امید روی نیمکت پارک تنها نشسته است . ـ نیومد چرا .. پس کجا موند این ؟ صدای آرامی از پشت سر او را غافلگیر میکند : ـ خیلی منتظرم موندی ؟ رعناست که پشت سرش ایستاده و .... ادامه مطلب نوشته شده در جمعه بیست و سوم شهریور 1386ساعت 3:3  توسط امید صیادی ( امیدوار ) |
جی کی رولینگ ِ دزد !!! جی کی رولینگ ِ دزد !!!
![]() تغییر نظام آموزشی ................................................................................... نوشته شده در یکشنبه هجدهم شهریور 1386ساعت 15:48  توسط امید صیادی ( امیدوار ) |
دنیای دیوانه دیوانه دیوانه . . .
بعضی وقتها بعضی فیلمها باعث شوک شدید برای بیننده هستند .
کاوه سرویس بلندی میزند ... توپ زوزه کشان به ادامه مطلب نوشته شده در شنبه هفدهم شهریور 1386ساعت 2:3  توسط امید صیادی ( امیدوار ) |
دوستت دارم ها . . . پلکهای خسته را که میگشایم بی ناموس ترین خورشید عالم بی خبر از تمامی خوابهای آشفته ام به مردمک چشمانم زُل زده است . من به او و او به من در اولین و ابتدایی ترین تعامل زندگی روزمره مان خریت خود را می فروشیم ... چه ایرادی دارد ؟ به هر حال هر روز اتفاقاتی می افتد و درهر اتفاقی به هر حال یکی مقصر است . امروز نوبت او بود . چه خوابی دیده ام اهمیتی ندارد .. اهمیت آنچه که دوست دارم ببینم بیش از اینهاست .. هنوز هم در آرزوی هم خوابگی با زشت رو ترین دختران تُرشیده شهرم تا حداقل آنها نیز برای دمی دریابند که در نهایت چیزی از زیباترین سوگلیان حرم آقایان کم ندارند .. حداقل آنچنان چیزی کم ندارند .. هنوز هم در حسرت دعوت همه کودکان چرک و چالان آدامس فروش خیابانی به خانه ام هستم تا برای یک بار هم که شده این واقعیت را در یابند که دعوت به نهار یک امر واقعی است و فقط در سریالهای مستهجن تلویزیونی نیست که آقایان خوشتیپ خانمهای خوشگل و محجبه اخلاق مدار را به صرف غذاهایی با اسامی غریب دعوت می کنند .... آی پسرک .. میدانی بیف استراگانف در هر سیخ به چند بار خواباندن خواهرت می ارزد ؟؟؟!!! یاد روزگاری افتادم که هنوز پدر بزرگ با یک قرن عمر حاصل از قاچاق چای باروتی و پارچه از موصل و بصره به کرمانشاه در همین هوایی تنفس میکرد که من میکنم . گاهی حرفهای غریبی میزد ... : (( بعضی ها از خون برای رنگ کردن ریش سفیدشان بهره می برند )) ..... میترسم نکند خون من هم از آن دست خونها باشد و یا از آن نوع رنگها .... از پدر بزرگ تا رگهای میرزا تقی خان فقط یک دست فاصله بود .... وحشتناک است ... من و او .. اینچنین نزدیک ... میدانم دارم چرت نگاری میکنم اما حقیقت این است که بیش از همه خوب نگاریهای تصنعی و به به چهچه های آنچنانی این نوع بیشتر به من نزدیک است . حداقل تاوانی ندارد .. به من چه که در دور دست الاغی در حال نشخوار یونجه است ...... نه ، من سر عناد با هیچ قدیس باکره ای ندارم .... وقتی همه چیز روال عادی خود را طی میکند من هم حتی اگر خود را بر روی حباب صابونی در هوای شرجی حمام رها کنم همراه خواهم بود .... و این همراهی بی سر و صدا عجب تازه میکند مرا .... پس در تازگی این بلوغ دیر رس .. به همه (( دوستت دارم )) ها می اندیشم .. پس دوست می دارم (( دوستت دارم )) را ... دوست می دارم برای یک لحظه هم که شده در تخیلات انبوه و جنگلی ام ببینم که در این دنیا دیگر هیچ سنگری وجود ندارد ... دوست می دارم اگر قلوه سنگ دلربایی به هم خوابگی سنگ دیگری رفت ثمره حرامزاده شان دیوار مانع نشود ... دوست می دارم از شر این حصارها و پرچینهای منظم چیده شده پیرامون مغزم ولو برای لحظه ای آسوده شوم .. دوست می دارم این نخهای محکم که لبهایم را به بخیه ای نه چندان زیبا دوخته اند برای دمی از هم بگسلم ...... دوست می دارم ... اینها را و خیلی چیزهای دیگر را ... اما ..... اما بگذار از خودم دور شوم ... از تو ... از همه اینها که دوست می دارم .. آن وقت همه را خواهم گفت .... همه را ... نوشته شده در دوشنبه دوازدهم شهریور 1386ساعت 2:6  توسط امید صیادی ( امیدوار ) |
او نمی نوشد ، سیگار نمی کشد ، هرزگی نمیکند ..... حرف می زند !!! در فیلم نه چندان مطرح { پا برهنه در پارک } که از اولین آثار بازیگری "رابرت رد فورد "و "جین فوندا " و البته اطمینان دارم همه شمادوستان عزیز اونقدر باهوش هستید که متوجه شدید منظور نظر خانم اما اینها رو گفتم که به مطلب اصلی برسم .. داشتم مجله فیلم رو نگاه میکردم چشمم خورد به صفحه سریع اومدم سراغ درایو عکسهای سینمایی کامپیوترم .. حدسم درست بود ... دخترک نوجوان و برهنه برگشتم سراغ مجله .. وقتی متن رو خوندم تازه فهمیدم چرا بین اینهمه تصاویر برهنه و نیمه برهنه که
چند ماه پیش مُرده و من این جا .. در تهران دلم میگیرد .. نه دیده بودمش و نه میشناختم و نه حتی غیر از آن عکسهای برهنه تصویری از او دیده بودم .. اما .. به هر حال ... طبق جمله عزیز خانم فوندا .. او بازیگر بود و روی صحنه .. او اثر داشت ... چیزی که من به شدت به نداشتنش نگرانم .. به پدر تلفن میکنم ... میگم: شما بازیگری به اسم انیسی آلوینا رو یادت میاد ؟ میگه : بَه ... آره .. همون دختر جوونه .. خوشگله .. معرکه بود .. فیلم جدید دستت اومده ازش ؟ میگم نه ، همینجوری پرسیدم .. حتی بهش نمیگم که اون دختر خوشگله مُرده ... فکر کردم اگه توی ذهن پدر همون دختر جوون و با طراوت سالهای نه چندان دور باقی بمونه بهتره ! اسم اولین فیلم خانم انیسه شه منش ( 2006 ـ 1954) که در 16 سالگی بازی کرده خیلی گیرا و جالبه : او نمی نوشد ، سیگار نمی کشد ، هرزگی نمیکند ... حرف می زند. سایت پیوند / گزارش درگذشت انیسی آلوینا به قلم داریوش کدیور انیسی آلوینا / ویکی پدیا نوشته شده در جمعه دوم شهریور 1386ساعت 16:42  توسط امید صیادی ( امیدوار ) |
راه بی پایان . . . سالهایی بود که تماشای تلویزیون برای یک خانواده ایرانی تفاخری به حساب می آمد . امروزه اما دیگه دیدن تلویزیون نه تنها تفاخری و اشاره ای به مدرن و نو گرا بودن نیست بلکه برای عده ای با این همه اما بی انصافی خواهد بود اگر قرار باشه که تمام برنامه های این چند کانال محدود سیمای نوشته شده در پنجشنبه یکم شهریور 1386ساعت 20:3  توسط امید صیادی ( امیدوار ) |
|
|