تبليغاتX
گنجشکک اشی مشی









موضوع انشاء :‌ خاطره ای از شب یلدا بنویسید .  

موضوع انشاء :‌

خاطره ای از شب یلدا بنویسید .

به نام خدا و با اجازه خانم اتحادی .
خانم اتحادی الانه 11 سال از آن زمانی که شما معلم کلاس اول من بودید میگذرد و من مشغول انجام
خدمت مقدس سربازی هستم  .
یک شب سرد اول زمستان است و من در دانشکده علومِ پادگان بیست و یک حمزه جایگزین کوروش شده ام
که میخواست برود پارتی و من به این شرط قرار شد جایش در دفتر نگهبانی فرماندهی پاس بدهم که او
شماره تلفن دوست دخترش را به من بدهد تا هم او را پیچانده باشد و هم شیفت نگهبانیش را دو دره کرده
باشد و هم من راضی بشوم جای او در پادگان بمانم .
آن شب سرد اول دی ماه که شب یلدا هم بود ما در پادگان نه تخمه و آجیل داشتیم نه هندوانه .
ما حتی تلویزیون هم نداشتیم . تنها چیزی که شبهای پادگان ما را دوست داشتنی میکرد یک خط تلفن
مستقیم و بدون داخلی از دفتر فرماندهی بود که میشد با آن به هر کجایی که آدم دلش می خواهد زنگ زد .
تازه آن موقع ها شماره اندازی هم نبود که معلوم بشود کی از کجا زنگ زده .

آن شب کوروش که رفت من بعد از آنکه از شام را در آشپزخانه شام کوفت کردم ( دو تا سیب زمینی
نیم خام ، نیم پخته با نصف نان بربری  خشک شده  را نمی خورند بلکه کوفت می کنند ) پاکت سیگارم را
با یک قوطی کبریت برداشتم و آمدم واحد فرماندهی .
چای را هم گذاشتم دم بکشد . تلفن را برداشتم و در حالیکه دل توی دلم نبود شماره را آن دختر را گرفتم
که کوروش زیر شماره اش نوشته بود مهناز .

چندتا زنگ که خورد او گوشی را برداشت اما تا فهمید مزاحمم قطع کرد . من دوباره شماره را گرفتم و اینبار ..

   ـ چی میخوای بچه ؟‌ واسه چی زنگ میزنی ؟‌

  ـ من بچه نیستم خانوم .. مهناز خانوم .. من سربازیم الان .

  ـ بچه سرباز کدوم خری بهت گفته من مهنازم ؟‌

  ـ یه نفر

  ـ همون خری که شماره منو بهت داده ؟‌ 

  ـ آره ..

  ـ اگه بگی کی بوده .. یعنی اگه راستشو بگی قول میدم تا
    دو ساعت دیگه باهات حرف بزنم .

  ـ از کجا بدونم دروغ نمیگی .

  ـ از اینجا که اگه نگی یا دروغ بگی همین الان قطع میکنم  گوشی رو هم از پریز میکشم .
 فکرشو بکن شب یلدایی باید سماق   بمیکی و کف کنی .. .
 ـ خوب ..  ببین من آدم راز نگهداری هستم . اما خداییش تو صدای نازی داری .من نگفتهم ها اما کوروش

شمارتو داد. گفت سرتو گرم کنم تا اون به پارتی رفتن برسه .کلی هم پشت سرت هی گفت این آویزونم
شده و .. از این حرفها .
خلاصه که من آن کوروش حرامزداه را مثل آب خوردن فروختم و آن شب آن دختره که اسمش مهناز نبود و
مستانه
بود نه دو ساعت که تا نزدیکی های مراسم پرچم و صبحگاه با من حرف زد .
من خیلی خوشم آمد . البته او هم خودش گفت خوشش آمد . فردای آن شب وقتی به کوروش گفتم که تا
صبح با مستانه تلفنی حرف زده ام داشت شاخ در می آورد . باورش نمیشد .
مستانه آنقدر دقیق مشخصات خودش را به من گفته بود که کوروش فکر میکرد من همان دیشب او را ......

بعد از آن شب نمیدانم چه شد که من دیگر به مستانه زنگ نزدم . شاید هم زدم و او جواب نداد .
شاید هم تلفنش را گم کردم . نمیدانم .. اما هر روز برای کوروش خالی میبستم که با مستانه کجاها
رفتیم و چه کارها کردیم و آن بیچاره هم هی رنگ عوض میکرد و نمیدانم چرا مثل این آدم های غیرتی میشد .

به هر حال آن شب یلدای سرد ، در آن پادگان بدون امکانات . من با یک بسته سیگار و چند لیوان چایی
بهترین شب یلدا را در تمام تهران گذراندم .

خانم اتحادی ، شما که سربازی نرفته ای . خیلی ها نرفته اند . اما آنها که رفته اند می دانند که چرا آن
شب یلدا
از تمام شبهای یلدای دیگر برایم ماندنی تر شد .

این بود انشای من .

نوشته شده در  جمعه سی ام آذر 1386ساعت 23:16  توسط امید صیادی ( امیدوار ) |

اجی مجی لاترقی 

اجی مجی لاترقی

تو یک تیپ "مشاور" هستی. بعضی ها فکر می کنند که تو قوی ترین و با نفوذترین شخصیت،
در بین مردم هستی. البته این گروه اشتباه می کنند.
واقعیت این است که تو نمی خواهی دیدگاهها و اعتقادات شخصی خود را به دیگران تحمیل کنی.
با این حال تو برون گرا و باهوشی و دوست داری خودت را درگیر مسائل دیگران کنی.
تو دقیقاً مصداق این اصطلاح هستی که می گویند "معلّمها در عین حال دانش آموز هم هستند"
 و به همان اندازه که دوست داری یاد بدهی، دوست داری که یاد هم بگیری و این موضوع تو را
راضی می کند.

تو تنها و بیکس ( به فتح ک ) ! نخواهی مرد، امّا هرچه بیشتر به پایان عمرت نزدیک می شوی،
بیشتر در خودت فرو می روی و به این فکر می کنی که آیا زندگیت کلّاً معنی و هدفی داشته؟ 
این حالت ممکن است ده ها سال طول بکشد. ضمناً تو به احتمال زیاد بعد از همسرت خواهی مرد.


توضیح + پنش تا ات :

۱ ـ  آنچه که خواندید نتیجه یک تست یا فال گیری یا چه میدانم همین قبیل جادو جنبل هاست .
چنانچه شما نیز مثل من در این قسم امور رمل و اسطرلاب و کف بینی و فال قهوه و غیره حس
کردید به مشوارتی نیاز دارید  شک نکنید یک چیزیتان می شود. چنانچه من الان خیلی یک چیزیم است.

۲ ـ (( این قسمتش را یواشکی بخوانید
: تست را از  پروشات کش رفته ام ))

۳ ـ در راه بازگشت از کرمانشاه و از داخل اتوبوس در حال حرکت چند عکس از مناظر اطراف
گرفتم که در قطع کوچک پایین صفحه مشاهده می کنید .

۴ ـ به قول فرناز ( ره ) این کشور هر دهاتش یک هنر است .
فرناز ( ره ) خودش هم هنر است هم هنرمند . 
(( کافی است بتوانید با پردیس فامیلتی طولانیتر از یکسال را تداوم بدهید ، هم هنرید هم هنرمند .
نتیجه : این بنده خدا بیست و اندی سال است هنرمند است ))


۵ ـ  برای توضیح / تشریح / کالبد شکافی و یا عصب کشی عکسها مراجعه شود به
بابک که حالیه گویا هم خود و هم وبش محتضرند . تنشان به ناز طبیبان مبتلا مباد انشالله !

عکس ها در سایز بزرگتر : ( 1 ـ 2 ـ 3 )



{{ تقدیم شد به آنان که نان در می آورند ، نان پدرشان را در می آورد }}
نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم آذر 1386ساعت 2:55  توسط امید صیادی ( امیدوار ) |

اظهار تشکر و امتنان .  


از کلیه عزیزانی که طی روزهای گذشته به مناسبت درگذشت عموی عزیزم به انحاء
گوناگون اظهار همدردی و تسلیت داشتند صمیمانه تشکر می کنم .

از اینکه به خاطر حضور درشهرستان و برگزاری مراسم عزاداری قادر به پاسخگویی
و تماس نبودم  پوزش خواسته و امیدوارم تهنیت گوی شادی شما عزیزان باشم .

                                          
                                                                                                امید صیادی

نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم آذر 1386ساعت 16:24  توسط امید صیادی ( امیدوار ) |

خدا بیامرزدت آقای زورو 

خدا بیامرزدت آقای زورو


الهی بمیرم واسه اون غریبیت آقای زورو .
خدا شاهده هیچ خبر نداشتم چندین ساله که به رحمت خدا رفتین .
آخه شصت پنج سالگی که نشد سن واسه مُردن آقای زورو . اونم مردن شما ..

یادتون بخیر آقای زورو .. هر وقت فیلمتون شروع میشد درس و مشق که پشم ،من اگه نعوذبالله خدا هم باهام
کار داشت محال بود از جلو تلویزیون جُمب بخورم .جُمب که هیچ ، مجسمه ی مست می شدم پای تلویزیون.


   یادش بخیر اون گروهبان گارسیا،با اون شیکم قلمبه ..
  درسته که مثلن دشمن شما بود اما خداییش آدم
  خوبی بود .. 

  خودمونیم یه چند دفعه ای هم که پا داد دستگیرتون 
  کنه قضیه  رو لوطی خورش کرد رفت .. 
  
  راستی یه پیشکار داشتین .. همون کچله که لال هم
   بود چی بود اسمش؟‌آآآآ .. آهان .. برناردو ..  
   
چه مرد نازنینی بود .. 
  
  راستی از اسب تون چه خبر آقای زورو ؟‌..
  تورنادو رو میگم.

  نکنه اونم مُرده آقای زورو ؟‌
  آخی ..  آره دیگه .. اونم تا حالا باس مُرده باشه .. 
  اصلن همتون باس  تا حالا مُرده باشین .. 

  وقتی زورو بمیره ... بقیه که دیگه ..

یه چی بگم آقای زورو ؟، شما واسه من یه قدیس بودین به تمام معنی .. یعنی .. میدونی چه جوریه .. 
خداوکیلی خجالت داره اما خوب میگم بهتون ..  یه دفعه  از بابام خواستم سبیلش رو نازک کنه  تا شکل شما
بشه و بعدش بره از بازار کلاه و شنل و نقاب سیاه بخره . بابا خندید و گفت : خوب حالا من سبیل کلارک گیبلی
هم گذاشتم  و کلاه وشنل هم پوشیدم این پیکان 55 سفید یخچالی که جای اسب زورو  نمیشه که ..
و من که تنها بدبختی دنیا رو در این می دیدم که چون توی شهر داریم زندگی میکنیم پس اسب هم نداریم تا
خدات روز  زندگی رو به ننه بابام سگ کردم که چرا ما نمیریم توی دهات زندگی کنیم ...

آقای زورو مدیون تون نباشم .. یه دفعه چادر مشگی مامان رو با قیچی تیکه تیکه کردم و ازش یه نقاب و یه
شنل در آوردم توپ ... در بدر بودم کلاهش رو  چیکار کنم که مامان رسید ...
آخ .. آقای زورو .. چشمتون روز بد نبینه ..  هنوز یادم میفته گلاب به روتون پشتم میسوزه بس که که مامان
با کفگیر کوبید تو پشتم که فلان فلان شده ی خُل و چل دیگه آبرو حیثیت واسمون نذاشتی جلوی در و همسایه
.. اون از اون که تا دیروز گیر داده بودی برات چیتا بخریم و دم به ساعت ظهر و نصف شب جن میگرفتت شیهه
کشون لخت و پتی با یه تا شورت شیرجه میزدی توی کوچه ادای تارزان در میاوردی حالام که واسه من شدی
زورو پدر سگ ...

آقای زورو .. خدا بیامرزدتون .. بعد از شما بازم زورو ساختن ...  بازم قشنگ بود .. اما خداییش یه چیزایی
دیگه تکرار نمیشن .. یا اگه هم تکرار بشن مثل اولیش نمیشن ... مثل عشق اول آدم میمونن ... مثل بچگی ... 
شما هم دیگه تکرار نمیشین ...

خدا بیامرزدت آقای زورو ...
خدا بیامرزدت ..


این نوشته به مناسبت روز جهانی کودک و تلویزیون تقدیم شد به خاطر شیرین  "‌ گای ویلیامز " بازیگر سریال زورو

Guy Wiliams 
نوشته شده در  جمعه شانزدهم آذر 1386ساعت 22:51  توسط امید صیادی ( امیدوار ) |

تقدیم به علی حاتمی  

 ali hatami

تقدیم به علی حاتمی

 

 

 

به روزهایی نه چونان امروز ...

و در سالیانی نه همچون این سال  ...

 

 یادش به خیر که  "من" چهار سال داشت  ...

 

کوچه ها در آرامش ناز خدا بود و مردمان آسوده از  رویاها ی

شیرینی که او می
دید ، ترانه های شادی که او می خواند ..... 

 

تیرک چوبی  چراغ برق ابتدای بن بست کودکی های من آنقدر  بوی خوب روستا را میداد که هوس

 

دو قرص نان روغنی را درهر بار بوییدن تازه تر از دیروزش می نمود ...

 

به خصوص به وقت بارانهایی که آن روزها  اداره هواشناسی  طراوت بی انتظارشان را از بین نمی برد

 

 و سر نیزه چترها ی سیاه  را به جنگ لطف بی منتشان نمی فرستاد . 

 

صبحهگاهان  چهارسالگی من .. مردی  می آمد درکوچه ها ...  دیگی داشت  بر سر و  فریادِ عدسی ..

 

عدسی او شکمهای منتظر را هر کدام با کاسه ای خلوت به تاریک و روشن کوچه ها می کشاند  تا

 

مبادا که مردمان آن شهر قشنگ  روزشان بی چاشت خورشید شود  ...

 

عمو عدسی یه تومن .. عمو عدسی پنج قران ...  عمو عدسی  با یک قران چقدر میشه ؟

 

نیمروزگان  چهارسالگی من از شکاف نیمه باز درب همه خانه های یک طبقه و آجری شهر عزیز

 

 بوی قیمه می آمد و عطر لیموهای عمانی که هوش از سر هر رهگذری می ربود  قبل از اذان ظهر

 

 مسجد معطر محله خبر از کفایت کار و آمدن گاه  نهار میداد و ذوق بر سر سفره نشستن چنان بود

 

 که گویی آن مردمان روزی سه بار به افطار خدا می رفتند ....

 

  خورش خلال ... خورش کنگر ... سیب پلو ...  چشم بلبلی  ... شیرین پلو ...  

 

بفرما  حاجی .. بسم الله کربلی .... جان من .. جان شما .... 

 

بعد از ظهرهای چهارسالگی  من  آسمانش چنان آبی بود که هر کسی را به هوس می انداخت تا

 

قُلپ قُلپ هوا را ببلعد و هیچ از خود این سوال ساده را نپرسد که  چراهمه زنها و دخترهای شهرمان

 

به وقت چرت نیمروزی که آیین مردمان سرخوش آن روزگار بود  چادرهای سپید و گلدارشان را

 

به رو  می کشیدند  و سبدهای پر از نعنا وشیوید جعفری را به پالایش آفتاب می سپردند ؟

 

شبانگاهان  چهارسالگی  من آسمان پر بود از مروارید و فیروزه و آنقدر نزدیک که میشد

 

جستی زد و یکی از آن هزاران دُرِ رخشان را  همانند  خوشه انگوری که  همیشه خدا از سر

 

دیوار کاهگلی پیرمرد مهربان همسایه  آویزان بود  به دندان گرفت ....

 

آه از رفتن آن روزها ... آن سالها ... آن مردمان ....

 

این روزها .. من  میخواهد  قبل از هر مرگی یک بار دیگر .. کنار آن تیرک چوبی چراغ برق بایستد ..

 

بغلش کند ... و با تمام وجود همه عطر وجودش را با ولع به درون ریه هایش بفرستد ...

 

این روزها و این شبهای بی خاطر و تهی خاطره من دوست دارد وقت خرید یک کاسه عدسی که

 

 با  تک سکه ای یک تومانی لبریز میشد به  کمند بارانی که زیبا تر از هر نو عروس مشعوف از

 

زفاف  میرقصید گرفتار شود  و آنقدر خیس شود  که وقت رسیدن به خانه یک کتک سیر از مادر

 

 بخورد  که  خاک بر سر خوب میرفتی خانه همسایه ها تا باران بند می آمد و  سرما نمیخوردی .... 

 

و این حقیقت سرد از یاد من  برود که از آن همه مردم زیبا روی همسایه که سایه و سرور هم  بودند

 

 دیگر حتی یک  سر هم  برای خاراندن  باقی نمانده ..

 

یادش  برود که در میان این همه دربهای ایمنی با قفلهای آهینن و چشمهای  بی محصول حتی روزنی

به بیرون باز نیست تا من که هیچ شاید گنجشککی در بوران و برف سرپناهی بیابد و از سوز و سرما

 

نمیرد ...

 

 یادش برود که گاه کودکی های من سالهاست به سر آمده و یقین که تا پایان جهان  در حسرت

 

 تکرار یک لحظه آن خواهد ماند .....

 

و یادش برود که روزگاری زیر همین سقف آسمان  مردمی زیبا گرد هم بوده اند  ....

 

 مردمانی زیبا  که خوب میدیدند

 

خوب می گفتند  و...

 

خوب زنده بودند  ...


یادشان به خیر ..  یادشان به خیر ..  یادشان به خیر ..

نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم آذر 1386ساعت 12:1  توسط امید صیادی ( امیدوار ) |

کان لم یکن 

کان لم یکن :

در تواریخ آمده است که مرحوم دوزخ آشیان "‌وینستون  چرچیل " زبان بازی بود بس حاذق و در مقام
پاسخ هر کـنایت جوابی به آستین داشت چونان مار غاشیه ..

باری گویند که روزی آن مرد عریض و فربه  در راه عبور از راهروهای تنگ و باریک پارلمان اعیان بریتانی
با یکی لُـرد از مخالفان سر سخت و دو آتشه خویش رخ به رخ باطن به باطن روبرو ماند .

از آنجا که برای عبور همزمان دو تن باید یکی راه بر دیگری باز می نمود لُرد کذا  با افادتی مخصوص  
اشراف دماغ بلند انگلوساکسونی نگاهی تحقیر آمیز به مرحوم وینستون انداخته و گفت :‌

ـ من به یک حرامزاده بی صفت و بی ریشه که هیچ بویی از شرافت و انسانیت نبرده راه نمی دهم .

مرحوم چرچیل فی الحال ابرویی بالا انداخت و در حالیکه خود را از سر راه لُرد بیچاره کنار می کشید
گفت :‌   اما من به او راه  میدهم  !!

و اما لُپ ِ‌ کلام :

الف ـ مدیریت و مسئولیت این صفحه با من است . هر قِسم که صلاح بدانم و از هر چیزی که بخواهم
مختارم در آن بنویسم.طنز ،‌ درام ، رمانس ، سیاسی و انتقادی و اجتماعی ، خلاصه حیوانی و انسانی
در این صفحه نوشته ام و هم باز خواهم نوشت و از تک به تک کلمات نوشته شده در این وبلاگ دفاع
کرده به آنها مفتخرم .

ب ـ در این صفحه نه معلم و نه درسی از اخلاق نخواهید یافت . هر چه که هست بازخوردها و
برآیندهای زندگی اجتماعی یک نفر انسان است  هم  به خلوت و هم در حضور ، بی هیچ پرده پوشی
و بی هیچ شرمی.اگر  درب باز  بود و  داخل شدید از دیدن من در حالیکه شورت هم به پا ندارم شوکه
نشوید ..  اینجا اتاق شخصی من است .


بوسه بر رُخ مهتاببوسه بر رخ مهتاب

(( قسمت بیست و پنجم ))

 

وضعیت بدی بود ..
اگر چه  همیشه  یک وضعیت بد  الزامن  نتیجه
حرکتهای احمقانه نیست اما اونچه که مسلم بود
کوچکترین اشتباه من در پاسخ رعنا  میتونست
نتیجه ای فاجعه بار داشته باشه .

به رعنا نگاه کردم ... سعی داشتم تا رشته اتصال مغناطیسی بین خودمون رو پیدا کنم  ... باید
هر چه زودتر چیزی میگفتم .. حرفی .. کلامی راضی کننده و کامل ..  کلماتی که نه بویی از
ریا و تظاهر داشته باشه و نه پی آمدی و سوالی بعد سوال دیگری رو موجب بشه ...

سعی نداشتم تا با گفتن عبارتی باری به هر جهت فرصتی برای روزی مبادا رو در اختیار اون قرار بدم ..
حتی دوست نداشتم  اتفاقی و یا حضوری غیر منتظره به نجاتم بیاد ... به هر حال دیر یا زود  هر زنی در
رابطه اش با مردی به این سوال فکر میکنه ... پس ...


ادامه مطلب
نوشته شده در  شنبه دهم آذر 1386ساعت 3:2  توسط امید صیادی ( امیدوار ) |

نماز را اول وقت بخوان ! 


خاطرات دلبرکان غمگین من

وارد کتاب فروشی میشوم . فروشنده آشنا لبخندی
میزند . گشتی در میان عنوانهای جدید و سراغی از
آخرین اثر پسر عمه ام گابریل* . فروشنده چونان
کسی که رازی فاش می کند نزدیک می شود و
آهسته می گوید : خاطرات دلبرکان ِ‌.. مارکز  رو فقط
یه دونه مونده اونم توی ویترینه .. صبر کن بیارم ..
همزمان خانمی وجیهه ، از آن دست بانوان که بهانه
زمزمه فی تبارک الله الاحسن الخالقین هستند وارد
دکان می شود و هنوز ریحانش به تمامی فضا را  فتح
ننموده سراغ کتاب گابی جان را میگیرد . فی الحال از
جلد امید بیرون آمده ردای گوجه ای رنگ رابین هود بر
تن مینمایم و فروتنانه  از فروشنده میخواهم که آن تک
جلد باقیمانده ویترینی را به آن خانمه بدهد .
پاداشم لبخندی است و ..

روز بعد خبر دستگیری .. ببخشید .. خبر توقیف کتاب تیتر
روزنامه ها میشود.اثری هم از ردای رابین هودی بر دوش
من نیست.حس میکنم گاهی میتوان چارپای خوبی بود .
مردک نمایشگر  ِ بوالهوس ِ فرصت سوز .. (خودمو میگم!)



توفیق اجباری

 دوستان محبت دارند تماس میگیرند برویم سینما .
 با تبختر میپرسم چه فیلمی ؟‌ توفیق اجباری را
 اعلام میکنند . فروتنانه میگویم .. ای بابا .. همین که
 در رکاب شمایگان باشم خود توفیقی اجباری است .
 و بعد در حال و هوایی کلاس اندود ادامه می دهم :
 باید تقویم پر ترافیکم را تورقی کنم .. و بعد چند لحظه
 میگویم : ببین هانی .. امروز و فردا رو درگیرم .. اگه
 پس فردا بشه بدک نیست .. جوابش راحت و خلاصه
 است : برو بینیم باااا..
 ( همان برو ببینیم بابای خودمان است. مترجم ).
 دو روز بعد خبر میرسد که توفیق اجباری در معنای
 واقعی کلمه نصیب خود فیلم شده و کپی های فیلم را
 شبانه جمع کرده به استودیو برده اند و با کپی های
 دیگری از همان فیلم که بعضی صحنه ها و گفتارهایش 
 کورتاژ شده بوده بازگردانده اند.
 بر سر میزنم که ایکاش رفته بودم و ...
 مردک متبختر  ِ ابله وقت ناشناس ..گاو ..
 ( گاو را با عصبانیت بخوانید.مترجم )


خلاصه که امروز روز بیش از هر زمانی باور دارم بر مثل معروف ( سحر خیز باش  تا کامروا باشی ) .
از این حقیر سراپا  چیز  به شما دوستان نصیحت که اگر روزنامه خوانید ، صبح علی الطلوع مقابل
دکه روزنامه فروشی زنبیل تان را دخیل ببندید چرا که بعید نیست به خاطر درج کلمه ای آن روزنامه تا
ظهر توقیف و بالطبع نایاب شود .
اگر اهل تیاتر و سینماتوغراف هستید شب اکران فیلم مقابل سینما بخوابید و اولین سانس
را از دست ندهید شاید برنامه نمایش فیلم تا بعد از ظهر دوام نداشته باشد .
اگر برنامه یا سریالی تلویزیونی اعلان شد حتمن اولین قسمتش را ببینید شاید اول و آخرش را یکی کنند .
و خلاصه سعی وافر داشته باشید تا اول هر چیزی را همان اول بدست آورید ...
حتی نماز را اول وقت بخوانید .. یادتان نرود ها ..

 : ((‌همان پانوشت است به سبک حق مسلم خودمان.مترجم )) :
N.P.T

*پسر عمه ام گابریل* = چه جای عجب دارد ؟‌ شما که برادری محمود و هوگو چاوس و بعد خواهر برادری
هوگو چاوس و نائومی کمپبل را دیده اید یک پسر عمه و پسر دایی بودن امید و گابریل را نمیتوانید ببینید ؟‌ ‌

* تصویر * = به لطف یکی از دوستان نسخه ای از کتاب پسر عمه عزیزم ( گابو ، گابی جان ) در فرمت
 به دستم رسید که بنده هم در یک اقدام خوشحالانه بعد پرینت گرفتن برایش جلدی طراحی نمودم
P.D.F
که ملاحظه می فرمایید .
مینیاتور از آثار استاد فرشچیان است و عنوان هم ملهم از نام اصلی کتاب .فکر کردم بیشتر بهش میاد ! 

نوشته شده در  شنبه سوم آذر 1386ساعت 3:1  توسط امید صیادی ( امیدوار ) |