تبليغاتX
گنجشکک اشی مشی









ضمیر اول شخص مفرد ، چند بخش است ؟  

ضمیر اول شخص مفرد ، چند بخش است ؟

افتاده ام وسط  . صندلی عقب ، وسط .
آقای چاقی در یسار و خانومی چاقتر در یمین نشسته اند .
خانوم قبل نشستن اول کیف دسته فلزی اش را می نشاند مابین که مبادا  من به مدد استخوان
سمت راست لگن خاصره ام به او تــجــاوز کنم .

مشکلی نیست ..  عادت کرده ایم دیگر ..  من که تازه نشسته ام همچنان آدم حسابی ِ
داستانم تا اینجای کار .
اما  یکهوئی متوجه می شوم هر دو صندلی جلویی پراید مسافربر تا زیر گلوی من عقب آمده اند .
به این ترتیب که اگر کسی جلو بنشیند انگار کادیلاک سوار شده و رسمن چیز لق آن عقبی ها .

من ِ آدم حسابی تبدیل می شود به  من ِ‌ معترضه :

ـ آقای راننده ، پراید از خودش کوچیک هست شما هم ماشالله صندلی ها رو تا بیخ دادی عقب.
قربونت یه ریزه بکششون جلو نفسم گرفت ..

راننده که ابعاد اندامی اش کمی بیش از مگس تسه تسه است با تفرعن و نگاهی طلبکار بی آنکه
برگردد از همان آیینه روبرو من معترضه را نگاهی می کند از پشت پلک نازکش :

ـ داش .. شوما اون عقب بازم راحت تر از مایی .. جای ما که ورزش می کنیم باشی چی میگی !!!؟
خدا وکیلی من همینجوریم جا کمه واسه رانندگیم ..

من معترضه از این جواب ابلهانه بر می آشوبد اما قصد مجادله ندارد.
آقای چاق یسار دستی زیر بغلش بوی اربعین سگ اصحاب کهف می دهد.
شیشه ها تا بیخ بالاست و هوای درون اتومبیل دم به دم بازیافت می شود .

من آشوبیده رو به مسافر ِخانوم  :
ـ خانوم میشه اون شیشه رو یه کمی بدی پایین .. دارم خفه میشم ..

ـ نه آقا من سینوس هام چرکیه. باد میخورم  نمی تونم ..

من معترضه کم کم دارد می شود یک فقره انسان سگ خُلق در آستانه پاچه گیری ..

من به آقای چاق اربعین سگ اصحاب کهف :‌
ـ آقا شما اون شیشه رو بده پایین ..

آقای چاق اربعین سگ اصحاب کهف نگاهی مالامال از بلاهت و سرشار از سوال می اندازد،
لبخندی میزند ...
نمی دانم چرا سعی می کند در آن فضای کوچک خفقان آور دنده عقب برود ..
با تعجب نگاهش می کنم ..
بعد از کمی تلاش سرانجام آن حجم چرب ِ‌بد بو با اشاره ی سر جایی را که باید دستگیره شیشه بالابر
باشد و نیست را نشان می دهد. تازه می فهمم آن نگاه بلاهت آمیزش به من اکشن بوده نه ری اکشن ..

من ِ یک فقره انسان سگ خلق در آستانه پاچه گیری دیگر از کوره در می رود ،
داغ می کند ، سر می رود  :

ـ ای بابا .. آقای راننده شیشه شما پایین نمیاد ؟‌

ـ داشش شما چقده ناراحتی .. نه .. اگه قبلن پــرایـــد مراید سوار شده باشی حتمن باس
بدونی برقیه اینا .. اتصالی کرده . حالا این جوری خوبتره خُب .. گرمه .

من ِ‌داغ کرده ی سر رفته  دیگر چاره ندارد جُز قورت دادن حیا .
می شود یک عدد من ِ‌لات ِ بی چاک دهن که بودنش در تهران امروزی از جمله ی ادوات راز بقاست !

ـ ای باااا .. آقا جون میشه بگی اگه الان یه نفر توی این ماشین بگوزه تکلیف بقیه چیه ؟‌‌

راننده متفرعن باز  از توی آیینه من ِ‌بی چاک دهن را با چشمانی گرد مینگرد این بار :

ـ داشش بی خیال ...

ـ نه دیگه بی خیال ِ‌چی ؟ همین الان این پشت انگار روده سگ جا دادن زیر بغل این آقا.مگه نه خانوم ؟‌

خانوم : وا !!  آقا درست نیستش این حرفها ها ! ( این " های جمع اضافه "‌در گفتار خود خانوم بود )

ـ نه بابا ؟‌ خانوم جون شما اگه درستشُ میخوای  اول لطف کن این کیفتُ از توُ کــون من بکش بیرون .

خانوم به سرعت آن قسمت از بدن بد قواره اش را که احتمالن پشتش محسوب میشده را به طرف درب
می چرخاند و وحشتزده من را به مثابه یک عدد روانی نگاه می کند ..

آقای چاق اربعین سگ اصحاب کهف مشخصن از همجواری یک دیوانه در عصرگاه یک روز سخت کاری
آنهم در آن فضای تنگ غیر قابل انعطاف ترسیده .. هیچ نمی گوید .. زر نمی زند .

راننده ی تسه تسه جفت پایش را روی پدال ترمز می کوبد ..

ـ آقا قربونت بی خیال جان مولا ..

ـ آره بی خیال .. خانوم برو پایین پیاده می شم ..

درب که باز می شود احساس می کنم دوباره مادرم را سزارین کرده اند .. نفس عمیقی می کشم .. ..
خانوم مسافر سریع می نشیند و سریعتر درب را می بندد مبادا من پشیمان بشوم ..

کپسول بازیافت با محتویاتش راه می افتد میرود .. نگاهی به این طرف آن طرف می کنم ..
هوا خوب است و بلوار کشاورز مثل همیشه آدم و حیوان را هوسی می کند که یک قدمی بزند ..

می خواهم بروم اما پیرزنی ظریف از آن پیرزن های سانتی مانتالی که با دیدنشان آدم از پیری خوشش
می آید کنارم ایستاده .. مردد و نگران چراغهای وحشت خیابان را نگاه می کند :‌

ـ‌ خانم ، اجازه می دید کمکتون کنم ؟‌

ـ فدات شم پسرم . محبت می کنی ..

ـ  خواهش می کنم ..

پیرزن سانتی مانتال را تا وسط بلوار مشایعت می کنم در حالیکه یک دستم به چراغهای وحشت هشدار
میدهد که یواشتر چند کلام  بذله گویی را هم تخمه آن همراهی کوتاه می کنم ..

وسط بلوار پیرزن سانتی مانتال مانند آنکه دست دوستی را بفشارد دستم را می گیرد :‌

ـ چقدر خوبه همه جوونها مثل شما متین و مهربون باشند ..

لبخند ملیح من به اندازه کافی شباهتم را با آنچه که پیرزن سانتی مانتال می بیند یا می خواهد ببیند
کامل می کند ..
ـ خواهش می کنم خانوم .. فقط انجام وظیفه بود .

از او جدا می شوم .. من ِ آدم حسابی ،‌ من جنتلمن ، من مهربان ...
بی هیچ شباهتی با آن مسافر بی ادب چند دقیقه پیش ، در میانه بلوار کشاورز قدم می زنم ! .
هوا هم خیلی خوب است ..

نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم بهمن 1386ساعت 22:3  توسط امید صیادی ( امیدوار ) |

about love  

About  Love

و دنیا را  که نه این تهران را خدا هوار گرفته است به فروش هر آنچ که رنگ قرمز دارد و
از دم هر بنجل که مانده بود به دکان سوداگران قالب شد  به خلق که چه ؟ که ولنتاین روزی
است و روز عشاق است و معشوقات و ...
مبارک است انشالله بر جمله عشاق عالم و کور شود هر آنکس که نتواند دید و البته این بسیار
نیکوست که روزی به سالی معین باشد به جهت توشیح صفحات عشق و دلدادگی جمله نوع
بشر لیک باید از وجدان معتاد به خواب جماعت پرسید که مگر دیگر روزهای سال را سد بسته اند
بر شریان محبتتان که یک روز را می دانید و می خوانید و فقط یک روز این قلب بر مدار محبت
می طپد و دگر روزها و دگر عضو ها ...

از دگر عضوها یاد آمد و ادامه شهیرش که  " نماند قرار " .
با تنی چند از دوستان دعوت بودیم به مراسمی خیریه .
مردمی عاشق از جنس من و تو نشسته بودند به فروش آنچه می توانستند تا دل کوچک کودکی را
که همه تعریفش از عشق نان شب است خوش کنند به اینکه او هم از ما ، از من  و از توست .

به تفریح رفته بودم و خنده اما خدا می داند چند بار تظاهر به خمیازه کشیدن کردم تا  چشم ترم را
دلالتی باشد و چند بار روی برگرداندم از تصویر  کودکانی که با چشمانی ملتمس بودن را
فریاد می کردند و به بزرگی خدایشان سوگند که من خود شنیدم از نگاهشان که  آی جماعت
نشسته به خانه های گرم تان لمیده به کنار سفره های رنگین،ببینید که ماییم ، کودکانتان .
 
  آری از جنس انسان بودن ، در قالب و جلد اشرف مخلوقات شدن ،
  تحمل می خواهد .
 تحملی گاه خارج از اراده آنچه که اغلب بوده و هستم .
 نمی گویم بوده ایم و نمی گویم هستیم که این قبیل درشت ها 
 را بیشتر زیبنده خود می دانم پس به خود می گویم که حسرتا از 
 این همه غفلتم در کار آنان که مفهوم خانواده را خلاصه کرده اند در 
 وجود چند مرد و زن خوب ، با شرف و با غیرت که انسانند و هم مادر
 و پدر و عمه و عمو ، که خانه اند و خانواده برای پنجاه ، شصت ، صد کودک .

 خجالت می کشم از هر دانه سیگاری که دود می کنم آنهم وقتی که
 بدانم تنها با پول هشت پاکت سیگار هزینه یک ماه غذای یکی از این
 فرشتگان کوچک تامین می شود .

این که نوشتم بی تعارف و بی هیچ پرده پوشی چیزی بود هم از سر احساس و هم وظیفه .
و حال امروز تویی که میخوانی اگر می دانی که در هر ماه میتوانی با نادیده گرفتن مختصری
از آنچه که بود و نبودش به چشم هیچ کداممان نمی آید وجودی از جنس خودت را شادمان
کنی پس بیش از این در شادمان کردن دلهای کوچک فرشتگان درنگ نکن .

اگر باور کرده ای که عشق عشق است و روز و ماه و سال هم نمی شناسد  پس بیا دوباره ، دوباره
که نه .. همه روز از ولنتاین بگوییم ... شکل آن را هم بکشیم ..

موسسه خیریه مهر طاها ( طه ). متولی سرپرستی کودکان

موسسه خیریه " پیام امید ". مبتکر برگزاری بازارچه خیریه و حامی مستمندان و کودکان بی سرپرست

نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم بهمن 1386ساعت 17:41  توسط امید صیادی ( امیدوار ) |

در جبهه غرب خبری نیست ؟ نه ، اصلن در جنگ خبری نیست . 

در جبهه غرب خبری نیست ؟ نه ، اصلن در جنگ خبری نیست .

تقریبن معتقدم اشتباهات همیشه هم بد نیستند . یعنی حتی می شه گفت خیلی از اشتباهات
نتایج بهتری نسبت به کارهای درست داشتند . مثل کشف پنی سیلین که حاصل یک اشتباه بود.
چند وقت پیش یکی از این اشتباهات خوش آیند برای من اتفاق افتاد .
البته من در زندگی اشتباه زیاد داشتم . خیلی زیاد . اما در این بین گاهی هم  بودند اشتباهاتی
که یا نتایجی خوب داشتند و یا باعث تجربه ای گران و حتی خاطره ای خوش شدند .

  وقتی این جا پریدی  تو دشمنم بودی و ازت ترسیدم .
  خدایا چرا اونا این کارو با ما می کنن ؟
  چرا باید ما رو بفرستن تا باهم بجنگیم ؟
  اگه فقط این تفنگ و اونیفرم رو دور بندازیم میتونی
  برادرم باشی مثل کت و آلبرت .
   رفیق مجبوری منو ببخشی .



  دیالوگهای بالا تمام جان مایه فیلم مشهور
  "در جبهه غرب خبری نیست _ 1930"‌ هستند در
  سکانسی که پائول سرباز جوان آلمانی جنگ جهانی 
  اول بخاطر ترس سربازی فرانسوی را در میانه گودالی
  حائل میان دو خط آتش جبهه کشته و حال از جنازه او
  طلب بخشش می کند .

  این فیلم که خشونت جنگ و شاعرانگی دوران نوجوانی
  را توامان دارد به حق یکی از تاثیرگذارترین فیلم های تاریخ
  سینماست که در نکوهش پدیده موحشی به نام جنگ
   ساخته شده .

 حکایت خرید اتفاقی این فیلم هم از آن دست اشتباهاتی بود که شرحش رفت و گفتم که
 میتوانند خوش آیند باشند چرا که فیلم دیگری خریده بودم  اما این از آب در آمد .

هر چند که اشتباه بودن خود جنگ همیشه و بی هیچ تردیدی در زمره تلخ ترین اشتباهات
انسانی هست.
این فیلم پاسخ محکم و قانع کننده ای است به تمام کسانی که به هر دلیلی مدافع جنگ هستند .
توصیه می کنم که حتمن ببینید .


بوسه بر رُخ مهتاب

(( قسمت بیست و هفتم ))


اگرچه هنوز تا زمان قرار ملاقات و نشست نهایی با مهندس حسامی
و گروهش یک ساعتی باقی بود و در محل دفتر فروش هم کار زیادی
برای انجام دادن نداشتیم اما دلهره و تشویش همیشگی که پیش از اجرای
هر قراردادی بر من مسلط می شد طاقت رو بریده بود و اجازه نمی داد
که بیش از اون توی آژانس بشینم ..
اما از طرفی شرایط نه چندان مطلوب اون روز ....


ادامه مطلب
نوشته شده در  شنبه بیستم بهمن 1386ساعت 2:49  توسط امید صیادی ( امیدوار ) |

ایرانی ، پنجره و لحظه خوب  

ایرانی :

اخیرن مُد شده برخی از دوستان بوسیله اس ام اس یا آفلاین یه متنی رو میفرستن به این
مضمون حدودی که :
با توجه به مشکلات داخلی و خارجی مملکت و این فشار و اون مصیبت ، ایرانی نیستی اگر بری رای بدی .
و یک توصیه هم در انتها که برای همه دوستات بفرست این متن رو .

خوب حقیقت مسئله اینه که من با این نوع دیدگاه مشکل دارم اساسی .
از دید من کل موضوع از دو حال خارج نیست . یا ما از وضعیت موجود کشور راضی هستیم یا نه .
اگر راضی هستیم که خوب طبیعتن باید با رای دادن تایید و حمایت کنیم و اگر هم نارضایتی داریم
که طبیعی ترین امکان موجود اقدام به تغییر و تلاش برای دستیابی به حدود رضایت هست که
اونهم مشخصن با رای دادنه که حاصل میشه و این که ما حالا به عنوان نارضایتی رای ندیم هیچ
ثمری نداره جز حذف شدن خودمون از عرصه ای که مطمئنن قدرت تاثیر گذاری رو درش داریم .
هیچ منطقی برای تحریم انتخابات وجود نداره اگر  داعیه اعتراضی داریم و نمیخواهیم که تجربه
بی اعتنایی به اهمیت انتخابات رو دوباره تکرار کنیم .
حتی اگر بپذیریم که با وجود رد صلاحیت های گسترده یک طیف و جناح امکان انتخاب زیادی نداریم
اما باز هم این به معنی عدم امکان انتخاب نیست . به هر حال در این انتخابات هم از جناح های
مختلف کاندیداهای مختلفی حضور خواهند داشت .
حقیقت اینه که نمیتونیم با طرز تفکر سطح پایین به جامعه ای سطح بالا دست پیدا کنیم پس
بهتره که شعور دموکراسی خواهی "‌ایرانی" رو با دامن زدن به این قبیل عوام فریبی زیر سوال نبریم
تا جامعه و کشور عزیزمون بیش از این به قهقرا کشیده نشه .

پنجره :

به قول " محمد صالح علا "  عزیزان جان این ستون پنجره که در ضلع جنوب شرقی وبلاگ بنده
ملاحظه می فرمایید رو به صورت "وبلاگ پنجره" در آوردم تا ضمن اینکه از این به بعد مطالب این
ستون امکان آرشیو شدن رو پیدا میکنند درباره اون دسته از مطالبی که در سایتهای " فیل ـ تر "
هستند و امکان لینک مستقیم بهشون وجود نداره به این ترتیب کلک مرغابی قادر به دسترسی
و خوانش باشیم .
سعی من اینه که به همراهی چند نفر علاقمند این وبلاگ رو بصورت گروهی پوشش بدیم تا تنوع
بیشتری در مطالب بوجود بیاد و البته معترفم که واقعن در این روزهای آخر سال خودم کمتر فرصت
وبگردی و جستجو در سایتها رو برای تهیه مطلب دارم پس "‌همکار پنجره ای نیازمندیم با جای خواب"
تنها خواهش من از شما اینه که با توجه به این مسئله که مطالب این وبلاگ منتخبی از مطالب
هنری ـ‌ ادبی سایتهای مختلف هست چنانچه جایی به مطلبی برخورد کردید که از نظر شما جالب
و خواندنی بود حتمن لینک اون رو در همون وبلاگ پنجره به صورت کامنت وارد کنید تا به وقتش از
اون مطلب استفاده بشه .


لحظه خوب
تهران . فرحزاد . دهم بهمن هشتاد و شش
برف می بارد .
جفت ِ تنهایی امروز ،
خلوت نیمکتی پیر را ،
می شکنم.


در خیال شب زده ام  
تو را می بینم
پیچیده در مهربانی شبانه ات .

و به سوزی نرم ...  
بهار نفس گرم تو را  
به تب لرزه های شانه حس می کنم.
  
بر شاخ نازکی دور ..  
"یک سار پرید"
می شنوی ؟
....

بلندا درختی مغرور ،
ترق ترق می شکند .
 

                                                       
ساکتیم ،
من ،
تو .  
سرت به روی شانه ام  
محو این حس خوش آیند سپید
خواب را می خوابم .

لحظه خوبی ست  
اگر چه ،‌ سرد است  
اما ،
لحظه خوبی ست .

//////////////////////////////////////////////

امید صیادی / ارديبهشت
۸۴ 

نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم بهمن 1386ساعت 3:4  توسط امید صیادی ( امیدوار ) |

آیینه 


درون آیینه
              بی آیین تر از همیشه   
                                       تا ثمر از خود نشسته ام .

 چشمان بی فروغم 
  رد  آرزوهای  بر شن  نوشته
 را ،
                                       به پیشانی عبرت میکاوند ...

ناگاه ،
برق درخششی
آیینه را کور می کند .

 به یاد می آورم ؛
 سیلی سبز شبانه را 
 
در این مهد دیو زمانه .


آه حسرتم  
چشم می گشاید :
{ ... }

آیینه را ،
می بینم ،

             قطره اشکی ،
                               از دل شیشه می غلطد .  

آری ،،
بُغض آمدست و ،،،   
.....
آیینه ام،
می شکنم .
 


./././././././././././././././.
اميد صيادي
خرداد ۱۳۸۴

نوشته شده در  چهارشنبه دهم بهمن 1386ساعت 2:38  توسط امید صیادی ( امیدوار ) |

حسرتهای ذهن زیبای صاحب یک موی زمستانی !!! 

حسرتهای ذهن زیبای صاحب یک موی زمستانی !!!

وقتی خیلی بچه بودم همش تو فکرم بود که یه روزی من شاه ایران میشم و نقشه  دوره هخامنشی
رو میزارم جلوم و بعد لشگر میکشم به کشورهای همسایه و تیسفون و بخارا و سمرقند رو نجات میدم!
و بعد دوباره ایران میشه بزرگترین کشور دنیا و منم میشم قهرمان و  ...

میدونم الان یه عده  با خوندن این چند خط دارن شیشکی میکشن .. اما خوب .. اینا ذهنیات یه بچه
هفت هشت ساله بود که بخاطر بی توجهی پدر مادر " بیژن و منیژه "رو خیلی پیش از اونکه بفهمه
چی به چیه خونده بود و هنوز نمیدونست این مملکت دیگه هرگز پادشاهی نخواهد داشت و او هم
هرگز قهرمان کشوری که قهرموناش پشیمونن نمیشه و اگر هم خدای ناکرده شد مثل بقیه عُقلا باید
به صلح جهانی؟! احترام بزاره .

این گذشت .. یکی دو سالی بعد وقتی داشتم یکی از کتابهای جیبی "ر . اعتمادی" رو که مادر جان
آرشیو کاملشون رو داشت یواشکی میخوندم رسیدم به یه پاراگراف توی یکی از داستانها  :‌

مهناز صورتش را در نزدیکترین فاصله از صورت پرویز قرار داد آنقدر که نوک بینی هایشان بهم چسبیده
بود و با لبخندی گفت :‌ آره منم عاشق موهای جوگندمی مردی هستم که صورت تراشیده اش بوی اودکلن میده ..

و همین جا بود که ناگهان کشف الکشوفی کردم ، چشمانم برقی مثل برق "کارتون دنیای وحوش"  زد
و مثل مجید ظروفچی با خودم زمزمه کردم :‌ وای .. خدا جون .. عاشقیت !!

و از اون روز به بعد یه پسر بچه لاغر مردنی ِ‌سیاه و سرتق روزشماری کرد واسه وقتی که موفق به
تراشیدن ریشش بشه و اودکلن به صورتش بزنه و بعد هم انتظار لحظه شمار برای نیل به استانداردترین
نشانه حک شده در لوح ذهن که زمان لیاقت برای عاشقیت بود یعنی داشتن موهای جو گندمی .

خوب .. اون روزها من همینجوری به این نتیجه رسیده بودم که احتمالن چهل سالگی سنی هست
که مردها موهاشون جوگندمی میشه و بعد آدم میتونه منتظر بشه تا خانوم های قشنگ بیان در
خونه اش رو بزنن و بگن : آقای جو گندمی خیلی آی لاو یو !

و هیچ خبر نداشتم از چیزیهایی مثل توارث و  ژنتیک و این که اکثر خاندان ما در آستانه سی سالگی
موهاشون رو به سفیدی میره و خیلی زودتر میشن اون یارو جو گندمیه ..

این روزها در حالی گیسوان بنده با سرعت نور در حال سفید شدن هستند که از اولین تجربه دردناک
من در امر تراشیدن ناشیانه و زخم و زیلی کردن صورت چیزی حدود پانزده شانزده سال می گذره.

اما با این حال تا اونجا که یادمه  نه توی بیژن و منیژه و نه توی کتابهای ر اعتمادی  هیچ کدوم چیزی
درباره قبوض تلفن و برق و گاز و اقساط وام های مختلف و افزایش چهل درصدی تعرفه ها ننوشته
بودن تا من بدونم اگه یه روز خودمو توی آیینه قدی آسانسور دیدم بی اختیار به اون خود ژولیده پولیده
و اصلاح نکرده که موهای شکن شکنش شونه نخورده سلام نکنم .
آی لاوو یو شنیدن که دیگه پیشکش !!!

نوشته شده در  چهارشنبه سوم بهمن 1386ساعت 18:9  توسط امید صیادی ( امیدوار ) |