تبليغاتX
گنجشکک اشی مشی

نرم نرمک می رسد اینک بهار . . .  

نرم نرمک می رسد اینک بهار . . .

ای دل من، گرچه در این روزگار
جامه رنگین نمی پوشی به کام
باده رنگین نمی بینی به جام
نقل و سبزه در میان سفره نیست
جامت از آن می که می باید تهی است

ای دریغ از تو اگر چون گل نرقصی با نسیم
ای دریغ از ما اگر کامی نگیریم از بهار
گر نکوبی شیشه غم را به سنگ
هفت رنگش می شود هفتاد رنگ ...

فریدون مشیری

نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم اسفند 1386ساعت 2:46  توسط امید صیادی ( امیدوار ) |

توضيحاتي پيرامون داستاني كه تمام شد . 

 توضيحاتي پيرامون داستاني كه تمام شد .

 

طبيعي ترين حس ما بعد از شنيدن يك خبر بد يا اطلاع از رخدادی ناگوار مثل مرگ دوستان
چي ميتونه باشه ؟
من ميگم بعد از ناراحتي هاي اوليه و بعد از اينكه كاملن مطمئن شديم هيچ كاري از دستمون
بر نمياد در اين حسرت مي مونيم كه ايكاش ديروز بود يا حتي كمي قبل تر تا شايد ميشد از
اون اتفاق بد و تلخ جلوگيري كرد .
اين يك واكنش طبيعي در ذهن ما هست در حاليكه ما همون فرصت ديروزي و قبلي رو داشتيم
با اين تفاوت كه آگاه نبوديم .
"‌بوسه بر رخ مهتاب " يك نگاه نه چندان عمیق و نه خیلی تازه به مشكلات و روابط طبقه متوسط 
جامعه ايران امروز هست با اين حس و هشدار كه شاید هنوز فرصتی باشه واسه برگشتن به
روزهای گذشته.
با اين موخره بر مقدمه كه سعي كردم بوسه بر رخ مهتاب داستاني باشه ديالوگ محور كه در اون
مكالمات بار اصلی انتقال اطلاعات رو بر عهده داشته باشند ميرم سراغ توضيح مواردي كه تعدادي
دوستان درباره اون ها سوالاتي رو مطرح كردند :


دو كاراكتر اصلي داستان "‌اميد " _ "‌شهرام " :
هر دو يك حرفه دارند با علائقي مشترك نسبت به پديده هاي روز مثل ادبيات و سينما .
هر دوي اون ها از دوستي و معاشرت با زن هاي متعدد استقبال مي كنند و در مجموع
واكنشهاي هوشمندانه و يك ساني در باره مسائل و مشكلات دارند .

اميد سي ساله با اعتقادات و ارزش هايي هر چند بي اهميت و خاص خودش در پي تعريف
و توجيه اعمالي هست كه عبورش از مرزهاي عرفي و اخلاقی رو باعث شده و همين اون
رو  دچار  پارادوكس هاي زيادي كرده كه نمونه اي از اونها رو در جدل هاي گاه و بيگاهش با
كاوه مي بينيم .
شهرام با فاصله سني يك دهه از اميد اما ديگه دچار اون تناقض ها و توجيهات نيست .
و بي هيچ تفكر و مسئله خير و شري  كاري رو انجام ميده كه غريزه اش بهش حكم ميكنه.

اين تفاوت بين اميد وشهرام ضمن نمايش تغيير عقايد انساني تغيير ذائقه جامعه معاصر
ايراني رو در تفاوت زمانی يك دهه نگاه و نقد ميكنه .
باورهاي  كودكي ، نوجواني ، جواني و ميانسالي همه ما در طول زمان دچار تغيير و تحول
ميشن و اين تحول در وهله اول محصول تحولات اجتماع شعار محور پیرامونی ما هست .
 اجتماعي كه ارزشهاش روز به روز بيشتر تحت تاثير و تهديد مسائلي با بنياد هاي مالي
قرار ميگيره و راحت معامله میشه.
نهایت اینکه .. امید و شهرام دو روی یک سکه و یا حتی بیش از اون ، هر دو یک نفر
هستند اما در دو بازه زمانی .

چرا رعنا بی دلیل خیانت می کنه ؟‌
خیانت لفظ و اتیکت پذیرفته شده ای هست . اما اینجا با کمی ملایمت میشه بهش بگیم
جستجو برای یافتن جواب سوالات با ارزش برای یک زن و بی ارزش برای مردان .
بحث نگاه فیمنستی نیست اما واقعیت اینه که در تمام داستان هیچ کدام  از مردها  اصلن
وجود و  وجوه انسانی  رعنا رو به رسمیت نمی شناسند و مستقل نمی بینند و صرفن اون
رو به عنوان قسمتی از مال خودشون که در معرض دستبرد دیگری قرار گرفته شناسایی
می کنند و تا پایان هم بر این باور باقی میمونن و در این بین حتی واکنش و دید کسری به
موضوع هم خارج از این قاعده نیست .
رعنا ، یک قربانی به تمام معناست . قربانی که جرات کرد  سرش رو از سوراخ راحت و
امنش بیرون بیاره و کنجکاوی کنه اما جامعه و قواعد نانوشته اون فرصتی بهش نداد .

پايان داستان :
درمورد انجام داستان سوال زیاد بود .
خوب من هم در این قسمت بیش از هر زمان  ديگه ای دچار وسواس زيادي بودم .
درباره پايان باز فكر كردم اما اين مدل از پايان بندي طي سال هاي اخير از رونق افتاده
ضمن اين بالشخصه هيچ علاقه اي به پايان مشخص و مستقيم ندارم .
بدم مياد از اينكه  خواننده رو سوق بدم به سمت و سوي يك نتيجه گيري آرايش شده
و تحمیلی از طرف خودم .
پس نهايتن راه كاري كه در نظر گرفتم ايجاد چند پايان موازي بود بي اونكه كل كار رو
دچار سكته كنه و يا اينكه هركدام از اين پايان ها جدا از هم ديده بشه .

پايان فيزيكي داستان در آخرين ملاقات بين رعنا و اميد درون اتومبيل رعنا اتفاق ميفته :
شدم مثل حجم بی شکلی از ماهیچه و پوست ِ سرد که سخت ترین
کار ممکن براش نفس کشیدن بود ...

 اين جا پايان كار اميد هست . اون در اين صحنه  ميميره .
البته اين مرگ بسته به برداشت خواننده  ميتونه دو حالت داشته باشه .
 1 _ مرگ فيزيكي و جاني
 2 _ مرگي كه پايان اميد بودن و آغاز شهرام شدن هست.

به هر حال استحاله شخصيتي از موارد مد نظرم بود كه سعي كردم در طول داستان با
شكستن ظرف زمان و مكان  ( به واسطه روياهاي افراد ) حسش رو به خواننده القا كنم 
اما تا چه حد موفق بودم نمي دونم .
بعد از اون پايان به ظاهر منطقی ما با سه پايان فانتزی و  تا حدی آمیخته به خیال روبرو هستيم
که با کمی دقت در عین حال که می تونن ذهنیات یک فرد تهی و از دست رفته باشند  امکان این 
رو هم دارند که به خودی خودی رنگ واقعیت بگیرند .
پایان ها به این ترتیب :  
1 ـ  اميد ـ كاوه
2 ـ  اميد ـ سمانه
3 ـ    اميد ـ رعنا
كه در اين سه مورد موارد 1 و 2 در جهت روشن شدن تكليف گره هاي داستاني مواردي
رو بيان مي كنند ضمن اينكه در پايان قسمت { اميد ـ كاوه } يك بار ديگه ارجاع ميشيم به
لحظه تصادف اوليه اي كه در ابتداي داستان از زبان رعنا شنيده بوديم با اين تفاوت كه

اينبار صحنه رو از ديد اميد مي بينيم . ( همون استحاله شخصيت و شكست زماني )

در قسمت { اميد ـ سمانه } اشاره مستقيم سمانه به مرگ اميد
(
اگه صاحب کار و همکارای سابقت  بهادر رو متقاعد نکرده بودن که تو مُردی .. )
اين نكته رو به ذهن میاره كه شاید شهرام اصلن وجود خارجي نداشته .
افشاي رابطه اميد و سمانه نزد بهادر توسط كسري انجام شده و صاحبخونه رعنا بوده
كه كسري رو از رابطه همسرش با مردي بيگانه ( امید و نه شهرام  ) با خبر كرده .
 در اصل شخصيت شهرام به واسطه اولین برخورد که تنها رویارویی مستقیم بین این
دو نفر بود تبدیل به نقطه ي سياه و مركز منفي پارانوياي ذهني اميد شده و به مرور
بسط پيدا كرده .
من به صراحت معترفم  كه اين نمونه از دگر بيني و توهم درباره { كسي ديگر } رو از
فيلم هاي "ديويد لينچ" اقتباس كردم كه البته كار خطرناكي بود چرا كه توان من در ارائه
و القاي چنين حسي بسيار كمتر و ضعيف تر از جناب لينج بوده و هست  .
 
و در نهايت در قسمت { امید ـ رعنا } باز هم مثل موارد قبلي در فضايي آلوده به وهم و خيال
دست یازی اميد رو به رويا _ حسرت  فرو خورده اش شاهديم جايي كه در گوش رعنا
زمزمه ميكنه: _
ما  ، انجامش دادیم ... مگه نه ؟

آیا این روز که امید در آغوش رعنا بیدار شده صبح همون شبی نیست که رعنا به خونه اون
اومد ؟ آیا تمام داستان در حد فاصل یک خواب کوتاه اتفاق افتاده یا باز هم این ذهن و خیال
امید هست که در دنیایی دیگه به آرزوهاش میرسه ؟ یا شاید هم امید خیلی زود به این نتیجه
رسیده که بهتره قید چارچوب های اخلاقی رو بزنه و کاری رو انجام بده که هر مرد دیگری هم  
اگر جای او بود  انجام می داد ؟‌
این دیگه بسته به برداشت و سلیقه هر کس میتونه متفاوت باشه .

در نهايت ،،،،‌

پیام اخلاقی در کار نبود . حادثه ای نبود ...  نتیجه گیری خاصی هم نداشت  .
صرفن نگاهی بود به یک مقطع از روابط چند نفر در بطن جامعه ای رو به زوال به لحاظ اخلاقی .
چیزی مثل یک برش کوچک  از یک کیک .
تمام حرفی که سعی کردم به واسطه " بوسه بر رخ مهتاب " بزنم همین بود .
قضاوت درباره توفیق یا عدم توفیقش هم واگذار میشه به نظر خوانندگان .

نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم اسفند 1386ساعت 22:2  توسط امید صیادی ( امیدوار ) |

بوسه بر رخ مهتاب  

             

دیشب به سیل اشک ره خواب می زدم                   نقشی به یاد خط تو بر آب می زدم
ابروی  یار در نظر و خرقه   سوخته                    جامی به یاد گوشه محراب می زدم 
چشم به روی ساقی و گوشم به قول چنگ                فالی به چشم گوش در این باب می زدم
روی نگار در نظرم  جلوه  می  نمود                    وز دور بوسه بر رخ مهتاب می زدم
نقش خیال  روی و تا  وقت  صبح دم                     بر کارگاه دیده بی خواب می زدم
هر مرغ فکر کز سر شاخ سخن بچسب                   بازش  زطره تو به مضراب می زدم 
ساقی به صوت این غزلم کاسه می گرفت                 می گفتم این سرود می ناب می زدم

                             
خوش بود وقت حافظ و فال مراد و کام
                             
بر نام عمر و دولت  احباب می زدم



و ،،، بلاخره تموم شد .

اگر كسي ازمن بپرسه كه آيا  اين داستان 500 / 87  كلمه  اي ارزش وقت و
انرژي  رو كه صرف نگارشش شده رو داشته ؟ با اطمينان جواب ميدم :
بله ، البته كه داشته .
مدعي انجام دادن كار بزرگي نيستم چرا كه نوشتن اين داستان براي آماتوري
مثل من بيشتر تجربه اي نو محسوب میشه تا ارائه اثري در حدود استانداردهاي
 مطلوب يك " رُمان ِ نو " .
منكر ضعف ها و ايرادات اين داستان نيستم اما دوست دارم بدونيد  كه
بوسه بر رخ مهتاب براي من از تمام هري پاترها  مهم تر و عزيزتره .

بعد از يك نظر سنجي و مشورت به شيوه اس ام اس با دوستاني كه خواننده اين
داستان بودند به اين نتيجه رسيديم  با توجه به اينكه فواصل زماني بين ارائه قسمت هاي
مختلف  گاهي خيلي طولاني شده و البته اصل داستان هم در ويرايش نهايي
دچار تغييرات نسبتن مهم و كليدي شده  به جاي ارائه تك قسمت پاياني كل داستان
رو از ابتدا تا انتها به صورت يك جا ارائه كنم تا پيوستگي خوانش و انتقال احتمالی
کشش دراماتیک !؟ كه لازمه درك فضا و موقعيت داستان هست رعايت بشه .

 حرف هاي ناگفته درباره اين داستان زياد هست اما طبيعيه كه اين حرف ها بيش
از هر كس براي خودم مهمه و فقط شاید اگه خواننده  یا خوانندگانی در مورد داستان
حرفی ،‌ نقدی یا تاییدی داشتند و لازم به توضیح بود بتونم در موردش مطالبی رو بیان کنم .
 
به این ترتیب بعد از "قاصدک ها بی اختیار می رقصند "‌ ، " من و نیکل کیدمن "
" بوسه بر رخ مهتاب " هم به بار گناهان من در زمینه داستان نویسی اضافه شد.

و در آخر  تنها نکته  باقي مانده  تشكر و تعظيم من هست به كساني كه طي
يك سال گذشته من و داستانم رو تحمل و همراهي كردند كه مطمئنن بدون نظرات ،
 تشويق ها و راهنمايي هاي اين دوستان اين بار هرگز به مقصد نمي رسيد .

با تشكر مجدد از همه همراهی هایتان ، در کمال گستاخی بوسه بر رخ مهتاب رو با
تمام نواقص و ضعف هاش تقدیم می کنم به تک تک شما دوستان و خوانندگان عزیز .


بوسه بر رخ مهتاب ( نسخه کامل )


به نقل از : واژه نامه دیوان حافظ نوشته علامه قزوینی و دکتر قاسم غنی :

بوسه بر رخ مهتاب زدن :
1- عمل دیوانه وار و بیهوده انجام دادن .
2- بر ماهتاب چهره جانان از دور بوسه زدن یا بوسه فرستادن برای خیال جمال او .
در اعتقادات مردم قدیم گویا میان دیوانه با ماه و مهتاب ارتباطی بوده است.
مراد در اینجا بوسیدن روی مهتاب به آرزوی بوسیدن روی جانان بوده است .
نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم اسفند 1386ساعت 2:58  توسط امید صیادی ( امیدوار ) |

اول کلام ،‌ دوست ، + سانسور ، پاسخی آسان به سوالات سخت. 

اول کلام  ،‌ دوست ،

برای من دوست کلمه مقدسی است .
مذهب رسمی است  و آخر اعتقادات و حرمتی دارد گاه در
حد و حدود خانواده .
و در بین بی شمار دوستان عزیز و خوبی که داشته و دارم
یکی هست که اگر بی مانند نباشد کم نظیر است .

پنج سال است که هم سایه ایم و هر بار که سختی رسید
به همتش افتاد مشکل ها .

اول یار و یاورم است و آن قدر این موجود نازنین است و عزیز
که کلام و حرف را  کم  پیدا می کنم در ستایشش و این
تعریف از او مختص من نیست و هر خوشبختی که او را
می شناسد معترف است بر مهربانی و شخصیت و تواضع  این شاعر خوش قریحه .

آقا "رضا طاهری" یک انسان ، یک همدم ، یک دلسوز و خلاصه یکی از آن موجودات نازنین خدا
است که معنی و مفهوم « دوست » را آنقدر برایم تکرار کرده که محال است من هرگز مجال
و توان جبران داشته باشم .
قصد این بود تا در جمع دوستان مشترک از این مهربان به مناسبت سال روز تولدش تقدیری بکنم
که متاسفانه گرفتاری روزهای پایانی سال این سعادت را دریغم کرد .
خدایا شُکرت که رضا دوست من است . آقا رضا تولدت مبارک .


سانسور ،  پاسخی آسان به سوالات سخت   .

مهرجویی ، کیمیایی ، حاتمی کیا .

قدر مسلم این سه نفر  آنقدر به ابزار و زبان سینما مسلط  و دانا هستند که کمتر کسی جرات
کند با دیده شک و تردید به قدرت شان در بیان مناسب و ارائه اثری در خور  شک کند .

اما چه می شود که کیمیایی سی سال بعد از شاهکار سازی ناگهان "رئیس" می سازد که
دچار ایرادات اساسی در ساختار  است  ؟

چرا ناگهان مهرجویی از  بستر  آثاری چند وجهی و عمیق مانند اجاره نشین ها و درخت گلابی 
ناگهان با "سنتوری" راه  به بیراه می برد ؟

یا حاتمی کیا چرا و به چه علت  از  اوج ارتفاع پست ناگهان حضیض نشین اثری بی اثر و سکته
زده همچون "حلقه سبز" می شود ؟

واقعیت این است که اساتیدی همچون بهرام بیضایی و ناصر تقوایی نیز در آخرین آثارشان به اعتراف
عمده اهل فن چند قدم بزرگ رو به عقب برداشتند تا آنجا که آن همه شور  و هیجان به مناسبت
اتفاقی به نام { فیلم ساختن } اینان به یکباره سرد شد و فرو کشید .

اما اشکال کار کجاست ؟‌مگر نه اینکه این نام آوران از پی گذر سالها و به مدد تجربه باید آثاری
به تر و مقبول تر ارائه کنند پس دلیل این نزول عیان چیست ؟‌
جواب اگر چه سهل است اما بیانش چندان ساده نیست .

واقعیت امر این است که این اساتید همچنان همان ذوق و قریحه را به علاوه تجربه در چنته دارند
اما  در زمانه ای که تفکر حاکم تفکری بیمارگون و  سلیقه ای باشد اثر مستقیم اعمال سلایق
مدیران فصلی و مقطعی هر هنرمندی را بیچاره می کند .

و البته هنرمند بسته و زنده به خلق و زایش هنر است . نمی تواند عطای کار را به لقایش
ببخشد و بگوید گور پدر کار و هنر چرا که خود را نفی کردن عین خودکشی است .
هنرمند زنی آبستن را ماند که همواره پا به ماه است و نیازمند زایمان . آب جاری است که
ماندنش او را به ورطه خشکی و  بی حاصلی می کشاند .


پس در این آشفته بازار صلاح و سلیقه که هر دم از باغش بری می رسد و هر آن دستوری و
تغییری از پی تغییر فرد هنرمند ناچار است از شنیدن هر ساز ناکوکی و  کوک کردن خود به آهنگ
ناخوشی به نام سانسور با این اعتقاد عزیز و سترگ که انجام دادن کاری اگرچه ناقص بهتر از انجام
ندادنش است .

و اینگونه می شود که چون چوب منتقدان بر سر رییس کیمیایی  فرود می آید هر چه فریاد میزند
که { اگر نمی فهمید حرفم را مشکل از شماست } تعبیر کلامش سخت می شود .

و به همین ترتیب و حال است حکایت نزول مهرجویی که  " هنریک  ایبسن " و  "‌ آرتور رمبو "
را ناچار است از فراموشی در خماری و نشئگی علی سنتوری  و حاتمی کیا یی که بعد توقیف و
تعدیل آثارش ناچار از بریده گویی است آن هم به زبان ارواح و بهانه ماوراء .

و چنین است حال حکایت امثال بیضایی و تقوایی و دیگران که همواره ناچار از تحمل
شمشیر داموکلس ی به نام سانسور بر سر تفکر و آثارشان هستند .

پس دیگر  تعجب نکنیم از این پسروی و سخت نپرسیم که چه شد ، کجا رفت آن همه استعداد ؟‌
به قول خودم : سانسور پاسخ آسان سوالات سخت است  .

نوشته شده در  چهارشنبه هشتم اسفند 1386ساعت 2:17  توسط امید صیادی ( امیدوار ) |

(OSCAR 2008) کی میگه پیرمردها وطن ندارند ؟ ( اسکار 2008 )  


اسکار ۲۰۰۸


کی میگه پیرمردها وطن ندارند ؟

 

هشتادمین دوره مراسم جوایز سینمایی اسکار
صبح امروز (دو شنبه) برگزار شد .
مثل همیشه شکوه و زرق و برق هالیوود
حاکم اصلی صحنه بود و فرش قرمز ورودی
سالن کداک تیاتر محل نمایش آخرین مُد
لباس و آرایش توسط ستارگان سینما .

از نکات جالب این دوره اعلام  برنده جایزه فیلم مستند کوتاه توسط سربازان آمریکایی مستقر
در عراق  بود که تقریبن همه رو شگفت زده کرد .
لباس گل ِ رُز ِ‌ " آن هاتاوی" هم البته مثل لباس معروف " هیلاری سوانک" چشم همه رو خیره
کرده بود و از حواشی جالب مراسم امسال اگر بخواهید جدا از شوخی های مجری مراسم
"‌جان استوارت "‌ که نسبت به دوره قبل جوک ها و شوخی های بهتری ساخت
( مثل بازی کلامی با شباهت های تلفظی اسامی "‌باراک اوباما " و اُساما ( بن لادن ) "  میشه
به  حاملگی " کیت بلانچت" ، " نیکول کیدمن" و " جسیکا آلبا "  اشاره کرد !

آخرین نکته جالب توجهی که به ذهنم میرسه این هست که با توجه به اعلام بهترین هنرپیشه
نقش اول مرد امسال توسط بهترین هنرپیشه نقش اول زن سال گذشته" دنیل دی لوییس "وقتی
به روی سن آمد قبل از دریافت جایزه اش با زانو زدن مقابل "هلن میرنادای دین هوشمندانه ای 
کرد به او که سال گذشته بخاطر فیلم " ملکه" جایزه اسکار رو گرفته بود .  

          برادران کوئن                                             
  ضمن اینکه فیلم " پیرمردها وطن ندارند "
  حاکم مطلق اسکار امسال شد .
  برادران کوئن به ترتیب جوایز :

   " بهترین فیلمنامه اقتباسی
   " بهترین کارگردانی " و
   "‌بهترین فیلم "

  امسال رو درو کردند و این در حالی بود که
   پیشتر "خاویر باردم " جایزه بهترین بازیگر نقش
  مکمل مرد رو برای همین فیلم گرفته بود .

 گزارش کامل " اسکار 2008 " به همراه تصاویری اختصاصی و البته کم کیفیت از این مراسم رو در
  وبلاگ پنجره  بخوانید و ببینید.

 

نوشته شده در  دوشنبه ششم اسفند 1386ساعت 9:6  توسط امید صیادی ( امیدوار ) |

تمام چیزهایی که میخواستی درباره بواسیر بدانی و می ترسیدی !! 

تمام چیزهایی که می خواستی درباره بواسیر بدانی و می ترسیدی !!

Everything You Always Wanted to Know About Bavasir * But Were Afraid to Ask

 

این چند روزه ما یک چیزی درست دم درب خروجی بدن مبارکمان یعنی دو قدم مانده
به گُل! در آمده بود که ابتدا فکر کردیم باید بواسیر باشد بعد دوستان گفتندمان شقایق
است نمیدانیم یا شقاقُل یا همین ها و بعد که آیینه انداختیم حتم کردیم که همان بواسیر
است که گویند درد اغنیا ست و خدا شاهد است ما هیچ مان به اغنیا نبرده بود الا همین
درد بی ناموسی که دچارش شدیم .
مخلص کلام این که علیرغم درد بی قراری چندان هم راغب نبودیم که شلوارمان را پیش
چشم اجنبی پایین بکشیم و همه ارزشهایمان را به تاراج دست و انگشتان طبیبان بگذاریم .

از شما چه پنهان روایات خوبی نشنیده بودیم از این قِسم معالجت که آورده اند این گروه از
طبیبان دستکشی به دست کرده انگشت به روغن چراغ می آلایند و بی هیچ رحم و شفقتی
چونان که انگشت به چشم صدام  کنند انجام عمل می دهند .
با خودمان فکر کردیم ای بسا از بخت بد ما نصیبمان یکی از ایشان  گردد که از این عمل هم
خوشش آید و ... الخ .
تازه فکر کردیم ای بسا در این عصر تکنولوجی یکی از این طبیبان نانجیب از کار در بیاید و در آن
حال که می گویند باید به شکل سجده باشی خُفیه عکسی از نواحی سوق الجیشی مان
نیز گرفت و دیگر هیچ ..
الباقی این عمر دو روزه را می بایست در وحشت از فروش آلبوم عکس های ضایع مان آنهم به
قیمتهای گزاف طی کنیم ..
دیدیم ما که آنچنان استفاده بهینه ای هم نمی کنیم از این عضو قُلمبه پس دیگر حق السکوت
دادن بابتش فشار می آورد به همان عضو که البت در آن حال مصلحت نبود.

قصه کوتاه این که فی النهایه عزم خود جزم نمودیم بر یافتن اطلاعات و اخبار پزشکی از همین
اینترنت که شاید بدینوسیله  چیز سالم  از مهلکه بدر بریم .

و با اندک تفحصی یافتیم آنچه که می خواستیم .
بنده ای صالح از بندگان خدا در صفحه ای سفارش داده بود بر مصرف روغن درون کپسول
{ Vitamine  E } بدین طریقت که روغن درون کپسول را بدر آورده و به سر انگشت مهر بمالانید
بر آن عضو مظلوم ..

باورتان نمی شود ما همین دو روزه این عمل خوش آیند را تکراریدیم و البت که معجزت هزاره
سوم بود این عمل و چونان ماتحت از ما تازه کرده که انگار نه انگار از بنیاد ما جزو اغنیا بوده ایم.

این که شرح دادیم به جهت نشر علم و خدمت به خلق مسلمین بود تا اگر ایشان نیز کراهت
دارند از رو نمایی عضو قُلمبه در نزد طبیبان بر راز این علم واقف گردند .

خوب ما فقط یک مطلب پزشکی در این وبلاگ نداشتیم که خدای را شکر این هم به زیور طبع  
آراسته شد .
کسی چه می داند شاید روزی به خاطر همین خدمت و گره گشایی از ماتحت مسلمین از
زندگانی پر فراز و نشیب ما نیز یک فیلمی سه ریالی چیزی ساختند و اسمش را هم گذاشتند:
"‌روزگار غریب ِامید"‌!  
نوشته شده در  شنبه چهارم اسفند 1386ساعت 2:20  توسط امید صیادی ( امیدوار ) |