تبليغاتX
گنجشکک اشی مشی

بیایید بریم سینما 

دو قدم مانده به صبح

این محمد صالح علا را من دوست دارم به جهت همه انچ که هست .
او تهرانی است و تهرانی حرف میزند و خصائصی دارد خاص مردمان
خوش سخن این شهر و حیف است که برنامه پر هنر و خاص ش  
" دو قدم مانده به صبح " او پشت جلد فوتبال شبکه سوم چون 
بدر شب چارده به زیر ابر نادیده بماند  .
چهارشنبه شب مهمان برنامه اش شهردار منطقه دوازده بود و کارشناس
هم "شادمهر راستین" نازنین و بحث درباب تغییر شمایل خیابان لاله زار و
احیای بافت فرهنگی هنری این قسمت از طهران که دیر زمانی نه چنان
دور پایتخت فرهنگ و هنر پایتخت بود و امروزه روز پایتخت هرچه سیم و
لامپ و خازن و جمله اسباب برقی .لاله زار
  از قضا خودمان چندی پیش به همین 
  گره کور الکترونیک رفته بودیم به جهت
  خرید آلات برقی و در زمان رجعت مطابق
  عادات نوبرانه مان عکسی هم  گرفتیم .
  تصویری که میبنید مسیر شمال به جنوب
  خیابان لاله زار است که اگر کلام شهردار
  منطقه و خواست اهل هنر را جمع مثبت
  بزنیم به زودی رفت و آمد وسائل موتوری
  در آن ممنوع و آسفالتش هم سنگ فرش
  می شود تا اولین گامهای احیا هنرش
  برداشته شود .
  پس نتیجتن این تصویر از یک حیث تاریخی
  است و آن هم حضور وسائل نقلیه در
  خیابان لاله زار است در صدو بیست سال
  پیش از صد و بیست سال بعدی که دیگر
  چنین نخواهد بود!
آن چپه توده ی تیره میانه پایین صفحه را هم که میبنید قسمتی از زلف بر باد رفته
اینجانب است که ترک موتور کرایه ای نشسته .

دانلود کلیپ لاله زار / آواز : رضا یزدانی / ترانه : یغما گلرویی . تیتراژ فیلم حکم


بیایید بریم سینما ... سینما آزادی

واقعن اگه یه دفعه دیگه  .. دارم کاملن جدی تهدید می کنم
فقط یه دفعه دیگه کسی بیاد به من بگه واسه چی داستان هایی
که می نویسی یا فیلم هایی که تعریف می کنی اینقده به موضوع
خیانت و بی وفایی چسبیده است اونوقت میشه دو دفعه .. گفته باشم!

اما حالا از شوخی گذشته در معیت تنی چند از دوستان رفتیم فیلم
" انعکاس " رو دیدیم که موضوعش در همین مورد خیانتهای بی وفایی
بود و هر چند که نهایتن فیلم کم آورد در طرح کامل جریان اما به هر حال
جالب بود و قابل تحمل .
اما اونچه که می خوام بگم درباره فیلم که نه درباره خود سینماست .

طی این چند وقت اخیر من برای دومین بار برای دیدن فیلم رفتم"سینما آزادی"
و باید در کمال انصاف بگم که  واقعن تصویر فیلم توی سینما آزادی همونه که
باید باشه .. واضح و شفاف و با کیفیت .. صدا هم .. و صندلی ها و خلاصه
سیستم بلیط فروشی و کافی شاپ و  .. کلهم فضای  خوبیه واسه گذروندن
یکی دو ساعت از وقتی که توی این روزهای بی برق و پرترافیک تهران ابدن
شباهتی به طلا نداره .
سينما آزادي  به هر حال با توجه به تعدد سالن ها
  و کیفیت خوب پخش و همون فضای
  مناسبی که توی این سینما هست
  من فکر کردم بد نیست به عنوان
  پشتیبانی از احیای فرهنگ تماشای
  فیلم در سینما  و فاصله گرفتن از
  تماشای در حال لمیدن دی وی دی
  توی خونه همه هفته یک روز جمع
  بشیم بریم سینما !

  میدونم الان ممکنه هر کسی یه جور
  فکر بکنه و هر کسی یه مدل بهونه بیاره
  اما من واقعن معتقدم لذت فیلم دیدن توی
  سینما یه چیز دیگه است و با توجه به تعدد
  سالن های سینما آزادی و صفات پیش گفته
  شده هر هفته قدرت انتخاب یک فیلم خوب 
  برای همه ممکنه .

حساب کردم سر جمع پول بلیط سینما و تناول یک لیوان چای و یک فقره کیک
پای سیب و کرایه رفت و برگشت برای یک فیلم راحت دیدن در این بهترین
سینمای کشور حتی به شش هزار تومن هم نمیرسه ...
خوب .. واقعن تفریح از این بهتر و ارزونتر ؟ !
به هر حال قصد دارم به عنوان یه پیشنهاد از این هفته به بعد عصرهای
چهارشنبه هر هفته رو اختصاص بدم به" سینما آزادی "....
هر کی میاد بیاد .. !

نوشته شده در  پنجشنبه سی ام خرداد 1387ساعت 3:45  توسط امید صیادی ( امیدوار ) |

Taxi story 

ميگم _ ميگه

ميگه : ديدي طفلي نادر مُرد ؟
ميگم : ها !!! نادر ؟ نادر كيه ؟
ميگه : نادر ديگه ..
ميگم : بابا جان نادر شاه افشار نادر بود نادر نادرپور هم نادر بود .. كدومشون ؟
ميگه : بابا تو چقده پرتي ... نادر ابراهيمي رو مي گم !

ميگم : آهان ... نادر ابراهيمي ... تو از نزديك باهاش آشنا بودي ؟
ميگه : نه .. اما كتاباشو خونده بودم ...
ميگم : عجب !! .. حتمن " اِبي " هم خيلي ناراحته براش الانه ..
ميگه : ابي خواننده ؟ مگه دوست بودن با هم ؟
ميگم : نه بابا .. ابراهيم گلستان رو مي گم !
ميگه : تا حالا نشنيده بودم كسي به گلستان بگه ابي ..
ميگم : وقتي نادر ابراهيمي به صرف خونده شدن واسه تو ميشه نادر ..
خوب مني كه هم ابراهيم گلستان رو خوندم و هم ديدم و هم براش ايميل زدم
كه البته به تخمش حساب نكرده حتمن ميتونم بهش بگم ابي !!!


Taxi story

نشستم صندلي جلو .. نشسته صندلي عقب ... صداي ترق توروق روزنامه اش بلنده

_ اوفف ... الله اكبر .. بي ناموسا زن يارو رو بردن بلا سرش آوردن .. بيچاره شوهرش.

اصلن حال حوصله ندارم معمول اين قبيل اوقات يكي از نقش هاي نمايشنامه هاي
في البداهه تاكسي رو به عهده بگيرم .. اما براي گرفتن اينجور نقش ها گاهي كافيه
يك كلمه از دهنت بيرون بپره ...


_ شوهرش ؟!!!
_ آره ديگه .. مگه اون بدبخت ديگه ميتونه بغل اون زن بخوابه ..
_ چرا نمي تونه ؟‌ چون كسي ديگه دستش زده ؟‌
_ خوب آره ديگه .. اون زن ديگه زن نميشه ...
_ مرد مومن يه جوري حرف ميزني انگار از رده خارجه .. به زور بردن
به دلخواهش كه نرفته ...
_ اي باااا .. آقا جون شما ديگه زيادي داري روشن فكري برخورد مي كني ..
_ چه روشنفكري پدر من ... ببينم اگه خانوم شما با ماشين تصادف كنه ميبري
طلاقش ميدي ؟
_ نه آقا جون اون فرق داره ... اون تصادفه . ..
_ خوب اينم اتفاقه ...
_ خوب اين اتفاق اون مرد رو بيچاره مي كنه
_ پس زندگي مشترك يعني كشك ديگه ؟

به وضوح از كش اومدن و اصرار صداش ميتونم تشخيص بدم كه توي فاز منطقي
جريان داره كم مياره و عنقريبه كه يه حمله از مدل ديگه بكنه ...
من اما ... آماده ام .

 

_ شرمنده ها .. شما هم جووني به هر حال دوست ندارم بهت برخوره ...
اما حالا دور از جون شما و خانومتون .. اگه چند نفر زن شما رو ببرن بلا سرش
بيارن شما  ميتوني بي خيالي بگذروني ؟

_ نه .. مسلمن نه ... اما اونقدر هم قاطي ندارم كه همچين چيزي رو تقصير زنم
بدونم ... ممكنه واسه هر كسي پيش بياد ...  من .. شما ... هر كسي ..

 

يه كم سكوت توي يه همچين لحظه اي فوق العاده است . طرف مقابل فكر ميكنه
اين همه توان شما بود و توي ذهنش داره جمله هاي بعديش رو مي سازه  ...
و دقيقن زماني كه نفس عميق رو ميكشه تا كلام رو استارت كنه زمانيه كه شما
بايد حمله سريع و محكم و غير قابل دفاعتون رو انجام بديد .. اون ذهنش آماده
گفتنه و نه دفاع .. و اين در مجادلات موقت تاكسي گناه بزرگيه ..

 

_ اصل ..

_ ببخشيد حالا من يه سوال دارم ... اگه چند نفر يقه خودت رو بگيرن و
ببرن بكنن تون  اونوقت شما ميري به خانومت ميگي ازت طلاق بگيره؟!

 

آقاي راننده تركيد از خنده ... مردك  اما خفه شد ... من حتي برنگشتم قيافه شو
ببينم اما مطمئن بودم چشماش داره از كاسه بيرون ميفته ...
 يه چيزي زير لب ميگه ... چميدونم .. شايد فحشي .. چيزي ..
اما اونقدر بلند نيست كه نه من و نه راننده  بشنويم ...
هنوز از پيچ بلواركشاورز وارد شونزده آذر نشديم كه طرف با عصبانيت پياده ميشه ...

راننده همچنان مي خنديد ...
من اما ... به همسر مردي كه پياده شد فكر مي كردم ...
نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم خرداد 1387ساعت 11:54  توسط امید صیادی ( امیدوار ) |

یک پیشنهاد فوق العاده  

euro2008

بچه که بودیم هر وقت به هر علتی تا از دهنمون در میرفت که مثلن
عمه صفورا چقدر " جی جی " هاش گنده اس چپ و راست سقلمه
و نیشگون و پس کله ای بود که می خوردیم البته نه به این خاطر
که " جی جی " های عمه گنده بودن .. نه .. بلکه به این خاطر که ما
به عنوان بچه حق نداشتیم چیزی از ماهیت " جی جی " بدونیم پس
حق نداشتیم اسمشو هم بیاریم ..
اما امشب این گزارشگر فوتبال شبکه سوم از اول بازی ایتالیا و رومانی
هی گفت جی جی ... هی گفت جی جی ..
بعید می دونم  هیچ کسی هم توی سرش زده باشه که مرتیکه خرس
گنده توی رسانه ملی زشته از این حرفها زدن .حالا منظورت از جی جی
" جان لوییجی بوفون " هست خوب عین بچه آدم بگو بوفون دیگه ..
جی جی .. جی جی .. بی ادب !

جی جی از نوع خوبش !!!  حرف از فوتباله و جام ملتهای euro2008
  یادم افتاد اینو مطرح کنم که من نمیدونم
  چرا این تماشاچی های مستقر در
  ورزشگاههای سوییس و اتریش هی وسط
  بازی میگن " یا علی مدد " !! اینو ما توی
  استادیوم های خودمون میگیم اونم وقتی   
  تیم محبوبمون گند زده و تعویض هم نداره ..
  اون موقع که دست به دامان اولیا انبیا
  میشیم میگیم " یا علی مدد " ..

اما اون گبرهای از خدا بی خبر توی اون  کافرستون دیگه واسه چی اینو میگن !
ما که نفهمیدیم .

در ادامه اینم بگم که با توجه به پیشرفت تکنولوژی ما بعضن بازی ها رو از
شبکه های خارجه هم میبینیم و بخصوص اون زمان هایی که تصویر سوئیچ
میشه به تکرار هزار باره صحنه گل و قسمتهای قبلی بازی من هی قیاس
میکنم بین دو تا تصویر و خدا به سر شاهده تا بحال ندیدم فی المثل بین
تماشاچی های توی استادیوم یه خانوم و آقا در حال عمل بی شرمانه ای
باشن و دوربین هم  زوم بکنه روی اونجای اونا ..
نه این تا به حال نبوده ..
کور شم اگه دروغ بگم  این مدت ندیدم توی هیچ کدوم از بازی ها فوتبالیستی
فوتبالیست دیگه ای رو انگشت بکنه یا هر کار ناثواب دیگه ای ..

اما از اون صحنه هایی که سوت شدن و سوییچ تصویر جاشون اومده توی
تلویزیون خودمون میتونم اشاره کنم به حضور ولیعهد اسپانیا با خانومش
توی استادیوم که خدا به سر شاهده جفتشون لباس تنشون بود و البته
حضور یوهان کرویف و ضعیفه منتسبه توی استادیوم که به این قبله قسم
اونا هم لباس داشتن و کار بدی هم نمی کردن .

در نهایت اینکه خیلی دلم میخواد قیافه اون متصدی سوئیچ کردن یا کسی
که تشخیص میده فلان صحنه دیدنش واسه بیننده ایرانی مضره رو ببینم .
دلم میخواد به یه نحوی رسوخ کنم توی مُخش ببینم اون تو چیه اصلن ؟
چی یاد گرفته توی زندگیش این آدم ،چه تربیتی گرفته،چه درسی خونده ..
خلاصه کلی از این قبیل سوالات دارم از مصادر امور سانسوره و همه بی جواب.


یک پیشنهاد فوق العاده  که رد شد /
نمایشگاه طراحی های منحصر به فرد

به همراهی چند نفر از دوستان راهی نمایشگاه طراحی های دوست عزیز و
هنرمندمون" مژگان گایینی " شدیم . جای اونا که نیومدن خالی .
مژگان در این اولین نمایشگاه آثاری رو ارائه کرده که عمدتن مبتنی بر حسیات
شخصی و درونی هستند .
طرح های او از یک نظر منحصر به فرد هستند و اون اینه که همگی با چشمهای
بسته کشیده شدند و مژگان بیشتر با قوه لامسه اونها رو تکمیل کرده .

البته من همونجا پیشنهاد دادم  که بهتره بینندگان هم در بدو  ورود به گالری
چشمهاشون رو ببندن و به طریق لمسی آثار رو ببینن و حالا اون وسط هر کی
هر چی رو هم که لمس کرد کرده دیگه که البته این پیشنهاد فی المجلس توسط
دوستان بالاخص دوستان مونث  رد شد هرچند که من نمیدونم چرا ..

نمایشگاه طراحی های مژگان گایینی  
  
به هر حال همین جوری
   میشه که فرانسوی ها 
   در هنر مدرن این همه از
   ما جلو میفتن دیگه ..

   الانه اگه این نمایشگاه
   توی فرانسه بود این
   پیشنهاد منو توی لوموند
   با تیتر بزرگ چاپ کرده
   بودن و منم میشدم
   مثلن ژان ژاک روسویی
   یا آندره ژیدی چیزی توی
   همون مایه ها ..
  اما هیهات از دست این
   جماعت قدر ناشناس
    مرتجع !!


  به هر حال قصه کوتاه اینکه اگر اهل دید و بازدید گالری ها و نمایشگاهها هستید
  حتمن نمایشگاه طراحی های "مژگان گایینی" رو از دست ندید.

آدرس : خیابان مطهری _ خیابان جم _ کوچه ماگنولیا _ شماره 35 طبقه
همکف . گالری بامداد . همه روزه تا 29 خرداد از ساعت 5 الی 8 بعد از ظهر .
نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم خرداد 1387ساعت 0:27  توسط امید صیادی ( امیدوار ) |

3:45 دقیقه بامداد به وقت تهران 

3:45 دقیقه بامداد  به وقت تهران

 

 

وقتی عقربه های ساعت 3:45 دقیقه بامداد  به وقت تهران رو نشون میدن
یعنی اینکه من تازه ۴۵ دقیقه است که توی تخت مشهورم مستقر شدم .
 
وقتی عقربه های ساعت 3:45 دقیقه بامداد به وقت تهران رو نشون میدن
یعنی اینکه من تازه 15 دقیقه است که پس از مراسم روح بخش و عرفانيِ ِ
خر غلط زنی به معنای واقعی کلمه خوابیدم ..

وقتی عقربه های ساعت 3:45 دقیقه بامداد به وقت تهران رو نشون میدن
یعنی اینکه کمتر از 5 ساعت تا بیدار شدنم باقی مونده ...

و حالا تصور کنید در یک چنین ساعت مهمی از چنین حال و هوای مهمتری
ناگهان جیغ اس ام اس شما رو با هزار هول و هراس به سقف بچسبونه .

وقتی من راس ساعت 3:45 دقیقه بامداد به وقت تهران با اس ام اس بیدار بشم
.. خُب .. حدسياتي كه به سرعت برق از ذهن منگم عبور میکنه اينا هستن :

 

1 _ یکی ( حتمن یک خانم ترجيحن داراي يك فروند زانتيا .. پژو 206 ،، ديگه
حداقلش پرايد .. باشه بابا جهنم و ضرر موتور سيكلت ) نتونسته در مقابل
فشار  اعتراف به دوست داشتن من مقاومت کنه و برام اس ام اس زده که با
اشک و آه بهم بگه دیگه از عشق من داره پر پر میزنه و همین الانه با صورتی
خیس از اشک داره زیر بارون به طرف خونه من میرونه و يا تك چرخ ميزنه روي
آسفالت ليز و لغزنده ! ( اينكه در اين شبهاي گرم و خر پزون تابستون اصلن
باروني بياد يا نه مشكل خود اون خانوم عاشقه است ) !

2 _  یک گروه دوستان لطيف الجناس از شيراز .. اصفهان .. خيلي خوب رشت
.... نه .. امكان نداره قبول كنم ... خدايا خودمو به تو سپردم .. از قزوين!! به خاطر
نمایشگاه کتاب اومدن و از اونجا كه در این تهران دراندشت و  بلاخیز امن ترین
مكان همین بنده منزله اس ام اس زدن كه " پشت دريم باز كن " !!!
(اینکه نزدیک به یکسال تا برگزاری نمایشگاه کتاب مونده مشكل خود دوستانه )!

3 _ مسعود کیمیایی ... داريوش مهرجويي .. باشه بابا ايرج قادري .. الله اكبر ..
فقط همين يه دفعه ... مسعود ده نمكي عكس منو توي ياهوو 360 ديده و مفتون
تيپ من شده و قصد داره همين نصفه شبي منو كشف كنه و ببره توي فيلمش
آرتيستم كنه !!
( اينكه اين بخت برگشتگان شماره منو از كجا بايد پيدا كنن مشكل خودشونه )!! 

4 _ گابریل گارسیا مارکز .. پائولو كوئيلو .. عباس معروفي ... اي بابا .. گير نده ديگه..
باشه بابا فقط به خاطر هنر كشورم .. سروش صحت  بعد از کلی این پا و اون پا و
شرم و خجالت قبل از اینکه بره بخوابه برام اس ام اس زده که اگه ممکنه ستون 
<
 پنجره > وبلاگم رو بهش بدم تا بتونه اینجا بنویسه !!!
( ايضن بازم مشكل خودشه هر چي كه مشكلشه )!

و خلاصه از  همین فکرا ...  همشون هم در کسری از ثانیه .. در همون فاصله اثیری
کش و قوس گربه وار و زوزه سگ صدای من تا کورمال کورمال  سینه خیز رفتن و
گوشی رو برداشتن و پیام رو باز کردن ....  همه و همه با هم از مُخم می گذره ...
و در نهایت اونچه که در ۳:۴۵ دقیقه بامداد  به وقت تهران می بینم اینه :

 

Faghat ba 1 tamas az sim karte etebarytan  dar ghore keshye
havapeyma / vila /206… sherkat konid

Sender : Irancell
sent : 03:45:55


توضیح 1 : سیم کارت من دائمیه !!!
توضيح 2 : اين مطلب براي دومين بار است كه به چاپ مي رسد با مقداري تغييرات .
توضيح 3 : اين بلا عينن براي دومين بار است كه بر سرم مي آيد آن هم درست راس
ساعت ۳:۴۵  دقیقه بامداد  به وقت تهران !!!

نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم خرداد 1387ساعت 18:49  توسط امید صیادی ( امیدوار ) |

Sade تــــا Sadee  

Sade تــــا Sadee از   

بعضی وقت ها در بعضی جوامع بعضی افراد هستند که فردیت بیشتری دارند  و به
واسطه همین فردیت نه تنها اجتماع که میشه گفت جامعه معاصر و حتی دنیای پس
از خودشون رو تحت تاثیرات طولانی مدتی قرار میدند .
Marquis de Sade
  از جمله این افراد میشه به "‌مارکی دو ساد "
  اشاره کرد .

  فیلسوف و نویسنده ای که در روزگار پر هیاهوی
  انقلاب کـبیر فرانسـه و دوران بـعدش اونـقدر از
  ســـکـــس و  پــــورنــو گرافی گفت و دفاع کرد
  که داد همه رو در آورد و اونقدر با مذهب عناد و
  دشمنی به خرج داد که به شیطان زمان خودش
  معروف شد .
  واقعیت موضوع اینه که اگر نبودند افرادی مانند
  " ساد " تمدن امروزی بشر چیزی یا چیزهایی
  رو کم داشت.

هر چند که هنوز هم که هنوزه در جوامعی مثل جامعه ما صرف صحبت مستقیم درباره
موضوعاتی مثل ســکــس (این حس اثیری ِ با دست پس بزن  با پا پیش بکش) و 
یا پرداختن به مشکلات و آلات جــنسی تابو و ای بسا گناه محسوب میشه و تا حدی
سعی می کنیم که ندیده و نشنیده از کنارشون رد بشیم .

بد نیست اگر بخواهیم به سراغ امثال ساد و اندیشه و آثار اونها بریم اول نمونه های
وطنی رو خوب بشناسیم تا پیش زمینه ذهنی مناسب تری داشته باشیم .
بی اونکه بخوام در دام عقده وحشتناک "‌ایرانیزه کردن " پدیده ها بیفتم باید اشاره کنم
که بسیار پیشتر از ساد و مازوخ و امثالهم  این عرفا و اُدبای ایرانی بودند که در رقابتی
از سر دانش پی به کُنه و جذابیت ماجرا برده بودند .

شاید تعدادی تعجب کنند که به عنوان نمونه از این دست میشه به مولانا و سعدی
اشاره کرد که در آثارشون به کرات موضوع ســکــس اونهم در درجات و حالات و کیفیات
متفاوت مطرح شده و در کنار اون هم البته ضدیت با خرافه پردازی در بستر دین از اهم
اصول ادبی اونها بوده تا جایی که حتی بعضی از علمای دینی مطالعه و تماس با آثار این
ادیبان رو مکروه و بعضن حرام اعلام کردند .

اما در جاده تاریخ ادبی کشور که رو به جلو حرکت کنیم بعد از نام بردگان بالا و با فاصله
طولانی به جناب مستطاب شاهزاده "ایرج میرزا " می رسیم که آثار و اندیشه هاش
شباهت های زیادی با  "‌مارکی دو ساد "‌داره و میشه با اطمینان گفت که با توجه به
تسلط ایرج میرزا بر زبان فرانسه او حتمن شناخت و مطالعه خوبی از آثار و افکار دوساد
به دست آورده که این البته به یُمن استقبال هم زمان جامعه روشنفکری اروپا از آثار
ساد بوده هر چند که نباید شباهت های سلبی و خلقی بین این دو رو هم نادیده گرفت.

در یک شمای کلی از  اونچه که ساختار شکنی این قبیل نویسندگان دور و نزدیک
به چشم میاد بیشتر  مانور اونها بر مسئله به چالش کشیدن باورهای دینی و در
کنار اون مسائل اخلاقی بالاخص مسائل جـنـسی هست که حتی امروزه روز هم
تعداد سوالات در این زمینه بسیار بیشتر از تعداد پاسخ هاست .

ایرج میرزا
  اینکه عده ای امثال "‌ساد " و "‌سعدی "و
  " ایرج میرزا "‌ رو  هتاک و خارج از مدار عرفیات
  و اخلاقیات شناسایی می کنند از نظر من
  ریشه در دو مسئله داره .
  در وهله اول عدم توانایی منتقدین در جلب
  نظر عامه و نخبگان جامعه و در مرحله بعدی
  به خاطر واهمه در مواجهه با همین سوالات
  بدون پاسخ و ماندگار هست .
  ساد و سعدی البته که نویسندگان چیره دست
  و اساتید فن دوران خودشون بودند و از
  توان  نویسندگی و قدرت نفوذ نوشتار  برای بیان
  سوالات و نقطه نظرهای عمدتن صامت گوشه های
  خلوت ذهنی عموم استفاده کردند .
  اما همین شجاعت بسیار اسباب زحمت اونها و
   بیش تر برای منکرین و منتقدین اونها از گذشته تا
  به امروز بوده و هست .

چرا که طرح سوالات و انگشت فرو کردن به سوراخ های تنگ و گشاد نقاط ضعف
باورهای عمومی که عمدتن به صورت توارثی و نه مطالعاتی منتقل شده اند بیشتر
بهانه ای بوده برای روشنگری و نه ارتجاع و نه حتی تحریک قوه با ی عامه .

واقعیت اینه که اونها برای نشان دادن قدرت و توانایی های ذهنی برتر خودشون
در جوامع معلول التفکر آن زمان ( و تا حدودی این زمان )جنگ با بزرگترین حریفان
رو انتخاب کردند و ای بسا اگر چنین نبود بیش از هر کسی هم اخلاق مدار تر
می بودند و هم مومن تر .


لینک های مرتبط :
ایرج میرزا / ویکی پدیا
مارکی دو ساد / ویکی پدیا / فارسی
Marquis_de_Sade / wikipedia / English
داستانی از مارکی دوساد / مکالمه مرد محتضر و کشیش /

شعری از ایرج میرزا در هجو شیخ فضل الله نوری
شعری از ایرج میرزا در انتقاد از حجاب
مقاله ای به قلم امیر احمدی آریان در نگاه به ادبیات حاصله از مازوخیسم و سادیسم
مجموعه قصاید ایرج میرزا
فقط بزرگسالان >> نمونه هایی از تصاویر کتب مصور دوساد در قرن هیجدهم : تصویر / تصویر

دانلود هزلیات سعدی word
دانلود هزلیات سعدی pdf

نوشته شده در  شنبه هجدهم خرداد 1387ساعت 4:10  توسط امید صیادی ( امیدوار ) |

خونه نشینی بی بی از بی چادریه  

خونه نشینی بی بی از بی چادریه

خدا اموات شما رو هم بیامرزه .. مرحوم آقا بزرگ اون سالایی که من الانه فقط
سایه محو و بوی دورش تو یادمه یه خونه در اندشت داشت با حیاط بزرگی که ...

ببین خونه خیلی بزرگی بود که من توش خیلی کوچیک بودم .
باقیشو خودت بفم دیگه  ..
یه زنه بود بش میگفتن سکینه شیت ( دیوونه ) .. اون وقتها ، میونه سال ...
همیشه مشگی می پوشید .. یعنی زیر چادر مشگی یه چار قد مشگی و بازم
بلوز مشگی و خلاصه .. اون بنده خدا هر چی که تنش بود مشگی بود ..
اینجوری شد که هنوز که هنوزه .. بعد این همه سال ..
سکینه شیت .. "سکینه خانوم" توی ذهن من یعنی رنگ مشگی .

اما این سکینه خانوم سرگذشتی داشت واسه خودش ...
دم دمای بیست سالگیش عاشق حاج محمود صوفی شده بود که توی راسه
تاریکه بازار نون برنجی فروشی داشت و سری بود تو سرای زمان خودش ..
حاج محمود از خونه خداکه بر می گرده اطرافیا بهش سقلمه میزنن که معصیت داره
مرد زن مُرده مجرد بمونه ..
سکینه هم که حی و حاضر .. براش عقدش می کنن .
خدا بیامرزه اموات شما رو مرحوم آقا بزرگ که اونم کیا بیایی داشت واسه خودش
با عمه خانوم که عمرش درازتر از این باشه که هست باعث اصلی وصلت حاج محمود
صوفی و سکینه میشن ...
سکینه ای که اون سالای جوونی بالا بلند چشم ابرو مشگی بود واسه خودش و
نه هنوز مشگی پوش شده بوده و نه شیت .
خلاصه .. عمر دنیا می گذره ..
حاج محمود صوفی که از هیچ زنی قسمتش به بچه نبوده  می خوره به سربالایی
روزگار نامراد .. ور شکست میشه ..  اون قدر شکسته که حتی گلریزون در و همساده
بازار هم افاقه نمی کنه دار و ندار بیچاره به حراج دولت و بانک رهنی میره ..
من که نبودم .. اگه هم بودم یادم نیست اما اینو که می گم با جُف گوشای خودم از
"حاجیه ننه" زن آخر آقا بزرگ که مثل مادر دوسش داشتم و دارم شنیدم که تعریف
می کرد می گفت اون روزای ورشکستگی حاج محمود که همه خبر از پستی
جیب و طبع بلندش داشتن  شام هر شب خونشون شده بود گُشنه پلو با خورش
دل ضعفه . سکینه طفلی هر شب یه مشت ظرف میاورد میریخت دم حوض ...
دلق دولوق با سر صدا ظرف می سابید به هم که یعنی همساده ها فکر کنن اونا هم
شام خوردن و سر گُشنه زمین نذاشتن ..
حاج محمود خدابیامرز همون سال دق کرد بی وارث ... چیزی نموند از بیچاره که بخواد
ارث سکینه بشه ..
سکینه بعد خدا بیامرز حاج محمود  دیگه مشگی رو از تنش در نیاورد ..
بعد چن صباحی افتاد به کارگری توی خونه های مردم .. هر کی سفره ابلفضلی
بی بی سه شنبه ای چیزی داشت می فرستاد سراغ سکینه ..
اینشو دیگه خودم یادمه که سکینه یهویی دب نمک رو بر می داشت میرفت کنار حوض
یه چیزایی زیر لب می جورید و بعد دست و بالشو با نمک و آب میشست .
خدا همشون رو رحمت کنه .. بابا بزرگ و حاج محمود و .. سیکنه رو نمی دونم
هنوز هست یا نه .. 
  حالا چی شد من یاد سکینه و سرگذشتش افتادم ..

  با خودم فکر کردم این چند 
وقته من هی گُر و گُر
  پُست 
زدم .. تا خورد به این تعطیلیه ..
  از خدا که پنهون 
نیست از شما چه پنهون یهویی
  موندیم بی پول ...
  بی پول هم که باشی همون 
بهتر که پات از در
  خونه بیرون 
نره ..

  با خودم گفتم یه چند روز اگه پست نزنم همه پیش
  خودشون میگن این یارو خوش گذرونه عوضی همین
  چار روز تعطیل شد الانه با چندتا هانی مانی حوری
  پری پا شده رفته شمالی یه طرفی ..

بعد یاد سکینه شیت و ظرف تمیز شستنش افتادم ...
دلم سوخت ..

نه بابا ..  خونه نشینی بی بی از بی چادریه .

نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم خرداد 1387ساعت 0:37  توسط امید صیادی ( امیدوار ) |

خ مثل خانه واده  

اندر ممنوعيت جنس لطيف

  تصور كن يه فولدر كامل از عكس هاي تاپ
  و توپ" آسیا آرجنتو" رو به فاكفنا دادم رفت !
  از وقتي كه قرار شده نيروي انتظامي به بهانه
  صيانت از سر و گيس و چيز خانم منشي ها
  بريزه توي شركت هاي خصوصي پدر جان گير
  دادند اين كامپيوتر رو خالي كن چيزي توش
  نباشه فردا بيان در ‍‍اينجا رو پلمب كنن .
  ما هم خدا به سر شاهده مطلقا شما فكر كن
  يه دونه عكس ناهنجار و منافي عفت
  توي اين پي سي ذغالي شركت نداشتيم . 
  تنها جنس با ارزش اين كامپيوتر يه سري
  عكس هاي " آسيا آرجنتو " اين نرم تن ايتاليايي
بود كه اينجانب بخاطر پيشگيري از هر گونه معضلي عكس ها رو ريختم روي فلاپي و از
پي سي پاكشون كردم .. اما فاجعه همين جا بود كه رخ داد ..
متاسفانه فلاپي قر در آورد .. عكس ها از دست رفت . . .
حالا من از اين مي سوزم كه توي شركت كلاه بر سر رفته و بيكار شده ما چندين و
چند ساله كه به خاطر سوابق مشعشع پدران و پسران هيچ كارمند زني كار نميكنه ..
به عبارتي جنس لطيف زنده اش مجاز نبود حالا ديگه مجازيش هم مجاز نيست .
  


 موضوع انشاء : اون شغل لعنتي       

         به نام خدا و با اجازه از خانم معلم انشايم را آغاز مي كنم .

من مي خواهم در آينده خلبان بشوم و از ميهنم دفاع كنم ...
من مي خواهم در آينده دكتر بشوم و بيماران را درمان كنم ..
من مي خواهم در آينده مهندس بشوم جاده و پل بسازم .. ..


اين جوري بود ... همه دوست داشتيم يه كاره اي بشيم. يه كاره ي مهمي بشيم .
خودم يادم نيست اون موقع ها وقتي اين موضوع انشاء تكراري داده مي شد كه
دوست داريد در آينده چه كاره بشويد من چي نوشتم ...
اما الان ...
خُب الان اوضاع خيلي فرق كرده ... بالا پايين روزگار رو ديدم و عمري گذروندم..
و حالا ... در اوان ميانسالي  .. من تازه خورده خورده دارم مي فهمم كه شغل
مورد علاقه ام چيه ..
گارسون ...  آره .. گارسون ... نه گارسون رستوران ها .. نه ..
بزاريد دقيق تر بگم .. دوست دارم گارسون يه كافي شاپ باشم .. كافي شاپي كه
مال خودم باشه و خودم تنها پرسنل اونجا باشم .
يعني به جاي اينكه با يه كله روغن زده و احتمالن يه كراوات آويزون پشت پيشخون
بشينم و يه كمي اونطرف تر يكي از اون دماغ سربالاهاي مانتو خفن باهام درحال
لاسيدن باشه يا در يك افه چس كلاس با تلفن ور برم و با قيافه گرفته و جدي انگار
كه بخوام شاكي باشم از اين همه آويزون و فقط هم بي صدا  لب هام تكون بخوره 
  و غيره و غيره من ترجيح مي دادم 
  پيش بند مي بستم ، سفارش مي گرفتم
  هم ميريختم و هم مي شستم و خلاصه
  همه كار خودم مي كردم  و بعد در فاصله
  دستمال كشيدن روي ميز ها و جابجا كردن
  صندلي ها  به ديوار خلوت ته كافه تكيه
  مي دادم ... يه سيگار دود مي كردم .. و
  آه .. داشت يادم مي رفت .. توي منو ي
  كافه من فقط 2 تا انتخاب وجود مي داشت
  اگر كافه اي در كار بود البته ..
قهوه ترك دوبل و  نمايش فيلم هر شب از ساعت 7 شب يك نوبت  !
واقعن چه شغل محشري ميشد ... كسي هست كه پول اضافي داشته باشه و
بخواد سرمايه گذاري و شراكت بكنه روي همچين حماقتي ؟!!


خ مثل خانه واده

خوب .. خيلي از دوستان در جريانند كه من سالهاست به صورت مجرد زندگي مي كنم .
اوايل خيلي سخت بود . تقريبن هيچ چيزي نداشتم .
اواسطش خيلي عالي بود . يه كمي چيز داشتم و كلي آزادي ...
و حالا ...
حالا بازم سخت شده . يعني اين كه با وجودي كه  اون دو مورد آزادي عمل
( اونم چه عمل و عملياتي .. اي جان . مترجم ) و امكانات بيشتر از قبل سر جاشون
هستند اما  سختي اين جاست كه خلاء  كمبود احساسي و عاطفي  نهاد خانواده در
وجودم اين روزها سخت آزار دهنده شده .
به همين دليل تصميمي گرفتم ... يه تصميم  بزرگ .
بله .. درست حدس زديد .. من قصد دارم تشكيل خانواده بدم .
به هر حال از قديم گفتن اين شتريه كه در خونه همه مي خوابه و منهم هر چقدر كه
سعي كردم زير بار اين تعهد نرم انگار بي فايده بوده چون ته دلم نيازش رو حس مي كنم.
به هر حال ..
  خيلي فكر كردم در اين باره و سر انجام به
  اين نتيجه رسيدم كه با توجه به موج پذيرش
  فرزند خواندگي توسط سوپر استارهاي

  هاليوودي من هم خودم رو به عنوان كانديد
  فرزند خواندگي اعلام كنم .!!!
  با توجه به شرايط من خانواده ايده آلي كه
  من در نظر دارم خانواده براد پيت و آنجلينا جولي
  هست كه حتمن خبر داريد چند تا بچه رو به
  فرزند خوندگي قبول كردن .
  البته بايد اعتراف كنم كه اگه هنوز نيكول كيدمن
  و تام كروز زن و شوهر بودند گزينه اولم اون ها
  بودن اما به هر حال با اين واقعيت تلخ كنار
  اومدم كه ديگه اين شانس وجود نداره .
به هر حال قصد ندارم با گذاشتن مشخصاتم مثل قد : 179 وزن : 83 رنگ مو : تيره .
چهره گندمگون باعث ايجاد فرصت براي تهمت زنان و افترا ورزان بشم كه بگن
مشخصات فيزيكيش رو داده تا دهن خانوما رو آب بندازه .. نه.. من اين كارو نمي كنم .
من فقط مي خوام با براد و انجي يه خونواده گرم و صميمي تشكيل بديم .. همين .

نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم خرداد 1387ساعت 17:31  توسط امید صیادی ( امیدوار ) |

بویینگ بویینگ ؟ OLALA !!! 

گاف های غریب
در میانه سریال پر خرج و تا حدی معظم این روزها یعنی " روزگار قریب "‌ ناگهان با
چنان گاف های تصویری مواجه میشیم که باید چندین و چند بار چشمها رو بخاطر
دیدنش ملامت کرد . بعد از ورود چند باره بوم صدا به کادر تصویر و پخش رنگ در
صحنه های سیاه و سفید سریال در قسمت های پیشین در صحنه ای از واپسین
قسمت پخش شده این سریال در حالیکه نمای نقطه نظر بازیگر یکی از خیابانهای
دهه بیست طهران رو نشون می داد ناگهان شاهد عبور اتومبیل های کارتونی 
  ( انمیشین ) ی از صحنه هستیم .
  واقعن این سوال مطرح میشه که با وجود
  این همه  امکانات کامپیوتری و اصلن با
  وجود این همه اتومبیل های قدیمی که به
  راحتی جلوی هر هتل مفخمی در تهران
  پیدا میشه جناب عیاری و گروهشون باید
  در بدترین فرمت ممکن اقدام به تلفیق
  انیمیشن و تصویر کنند ؟‌
  در مجموع من فکر می کنم علیرغم 
 
فیلمنامه قوی و بازی خوب بازیگران این
  مجموعه کار آقای عیاری به شدت از ناحیه
جلوه های ویژه تصویری لطمه خورده . ای کاش مسئولین و متصدیان ذوق زده جلوه های
ویژه تمام هم و غمشون رو خرج تیتراژ نکرده بودند .



بوئینگ بوئینگ
فرصتی دست داد تا بعد از چند سالی دوباره فیلم محبوب سالهای نوجوانیم
یعنی "بویینگ بویینگ" رو ببینم .
موقعیت منحصر به فرد روزنامه نگار آمریکایی ( تونی کرتیس ) در پاریس که با
سه دختر مهماندار از سه خط هوایی مختلف ( بریتیش ایر ویز ، لوفت هانزا و
ایرفرانس ) دوسته و همزمان با تحویل جت های بوئینگ جدید که بخاطر قدرت
و سرعت بیشتربرنامه های پروازی جدیدی رو خواهند داشت دچار مزاحمت
مهمون ناخوانده ای( جری لوییس ) میشه اون قدر پتانسیل خلق موقعیت های
کمدی رو داره که به نظر میرسه فیلم حداقل تا نیم ساعت دیگه هم میتونست
ادامه پیدا کنه .
  اما فارغ از تمام هنرمندی جری لوییس و

  تونی کرتیس به عنوان بازیگران اصلی فیلم
  باید از  بازی فوق العاده " تلما ریتر" به
  نقش " برتا " یاد کرد که واقعن ضلع سوم
  مثلث بحران زده این فیلم هست . برتا که
  مستخدمه انگلیسی آقای برنارد ( کرتیس )
  هست در اصل مسئول لاپوشونی
  گند کاری های ایشون و تحمل سفارشها
  و غرولند های سه دختر لوس مهماندار
  هست که هیچ کدوم از وجود دیگری اطلاعی
  ندارند .
  اما اوج کار فیلم و تقابل و تضاد فرهنگی بین
  فرانسوی ها و آمریکایی ها رو  در سکانس
  تلفن زدن در کافه میشه دید جایی که بعد از
  کتک خوردن جری لوییس توسط فرانسوی های
  خشمگین که فقط یک طرف مکالمه او رو شنیده
  بودند پسرک کم سن و سالی میاد جلو و با
  انگلیسی آمیخته به فرانسوی پیغام مهماندار
  بریتیش ایرویز رو میرسونه : 
  وقتی با توقم به قودم اطمینان ندارم .
   میقم خونه حقیقتو بقم به بقرناقرد و
   ازش میخوام منو فقاموش کنه .!!!
  (( وقتی با تو ام به خودم اطمینان ندارم.
  میرم خونه تا حقیقت رو به برنارد بگم و ازش
  می خوام که منو فراموش کنه )) !!!

‌دوبله فیلم با هنرمندی " چنگیز جلیلوند برای تونی کورتیس " ، مرحوم حمید قنبری
( پدر شهیار قنبری ) برای جری لوییس "‌ و روانشاد آذر دانشی برای تلما ریتر ( برتا ) "
متعلق به سالهای طلایی دوبله فیلم در ایران هست .
من واقعن فکر می کنم دیدن این فیلم برای ما آقایون به اندازه ختنه کردن ضقوقیه !




 

 

 

OLALAاستفاده ابزاری از  !!!

( Part ( 1

من ( یک مرد ) : کجایی نیستی ؟‌
اون ( طبیعتن یک زن ) : درگیرم زیاد. بیچاره شدم  بس که دارم واسه امتحان زبان میخونم
من :  اگه احیانن مشکلی درباره زبان داشتی من میتونم کمکت کنم ها .
اون :  جدی ؟ زبان انگلیسی ؟‌
من :  نه بابا اون که فقط اسمش زبونه .. منظورم استفاده ابزاری از زبان هست البته.مگه
نمیدونی این زبون به غیر از حرف زدن استفاده های دیگه ای هم داره ؟
اون : وا .. چه استفاده ای ؟
من : استفاده های توپ ، ترش و شیرین .. اولالایی :دی
اون :  گمشو ... خاک بر سر بی شعور .. آدم نمیشی تو .
من :  اصلن خوبی نیومده .. ایشالله از زبون بیفتی !


( Part ( 2

اون ( یک زن ) : دستت چطوره ؟ راه افتاده کامل ؟
من ( طبیعتن یک مرد ) :  تقریبن .. یعنی غیر از این انگشت کوچیکم بقیه اش مشکلی نداره .
اون : یعنی چی غیر از انگشت کوچیکت ؟‌
من :  یعنی اینکه نمیتونم مثل بقیه انگشتها خم و راستش کنم . نصفه نیمه کار میکنه.
اون : خوب حالا اون یه دونه زیاد هم که کاربرد نداره  .. فکر نمی کنم خیلی مهم باشه .
من : اتفاقن بسته به موقعیت کارکرد زیادی داره . کی میدونه که من چه کارهایی که
بلدم با این انگشت کوچیکم بکنم ! .. از اون کارهای اولالایی ..  !!
اون : خاک بر سر خرت کنن ... آدم نمیشی تو ..

نوشته شده در  شنبه یازدهم خرداد 1387ساعت 0:1  توسط امید صیادی ( امیدوار ) |

مختل ط + ف = مختلف  

me برای 
میدونی ... خسته شدم ..  خسته ام کردی ..  نه دیگه .. نه ..
"من" تا اونجا که باید یا حتی بیشتر .. خیلی بیشتر  .. دنبالت اومدم ..
خودمو .. حسمو .. همه چیم رو ثابت کردم ..  و وقتی که خیالت همه
جهت راحت شد ...  زدی رفتی و پشت سرتو هم نگاه نکردی ..
دیدمت .. خیلی اتفاقی .. گذرا و خیلی کوتاه ...  و متاسفم که هیچی از
اون حس انسانی که مثلن با فاصله گرفتنت از "من" باید تا بحال به دستش
میاوردی توی  چهره ات ندیدم . نه هیچی نبود جز ... تو  و  .. 
جز واقعیت خودت .. یعنی همون که بودی ... یعنی همینی که هستی!
میدونی .. گاهی وقت ها خدا بیش از اونکه ظرفیت من باشه دوستم داره ..
وگرنه " من "  کجا ..  تو و اون رویـــاهـــات کجا !
بیا برای هم متاسف باشیم .. تو برای منیت "من" و "من" برای صداقت نداشته
و تظاهر تو .. اینجوری حداقل از این احساس مزخرف و احمقانه طبلکاری یک
طرفه فاصله می گیرم ..  شاید یه روزی مساوی بشیم .. شاید ..
تا اون روز "من" از ندیدنت غمباد نمی گیرم .. از دیدنت هم عُق نمی زنم ..
 تو به حال خودت باش .. "من" م به حال خودم .. هر چی باشه تازه فهمیدم که  
یکی اون بالا هست که بیشتر از اون که "من" تو رو دوست داشته باشم
اون "من" رو دوست داره ..


ترَک سی گار
سی نخ سیگار در طول روز به مثابه یک پاکت و نیم است .
در طول این چند ماه گذشته به سبب آلام و مصائب و شدائد که بر ما
وارد آمده بود مصرف دُخان ما  فزون آمده بود بالغ بر یک بسته .
اخیرن در این فکر اوفتادیم که ما دیگر آن لذت که باید از استعمال سیگار
می بردیم نمی بریم .
واقع این بود که بیشتر تولید دود می کردیم به جای این که بواسطه دمی
تناول این قاتل کوچک که دشمنی صدیق است لختی بیاساییم .
به همین دلیل در حرکتی انقلابی تصمیم به ترَک ( به فتح ر ) گرفتیم.
این عمل البت متفاوت است با  ترک سیگار ( به سکن ر ) .
در ترَک سیگار فرد ِ عملی اقدام به شکستن میانگین نرخ مصرف دُخان خود
می نماید . پس ایشان از تعداد مصرف روزانه به صورت قابل توجهی میکاهد.
به این ترتیب در اقدامی عاقلانه و عاجلانه این جناب دو روز است که سیگار
نخریده و طی دیروز و امروز فقط 9 نخ سیگار کشیده و امید است تا این تعداد
نیز تا حد قلیل روزانه شش نخ کاهش یابد که البته تنها مصرف کنندگان این
جنس قدرت درک عظمت این اقدام دارند و ...

تشریک
اخیرن ما اقدامی نمودیم در جهت اعتلای وبلاگ های حاشیه یی مان یعنی
"سینما لاگ" و  " پنجره "‌ و به اشتراک گذاشتن نشر و نمو در آنها .
بدین ترتیب دو دوست گرامی " شانتال "‌و " تلخون "‌ از این پس با اختیارات تام
مطالبی به دلخواه خود در این وبلاگ در راستای سینما و  اعتلای این هنر
خواهند نبشت . در همین باره "‌تلخون " چراغ اول را با فیلم "تاوان" روشن کرد
تا پس از مدتها این وبلاگ هم باز نفس بکشد .
همین حال درباره وبلاگ "پنجره" نیز جاری است .
همین جا رسمن اعلام میدارد که دست هر عزیزی که مایل باشد درباب مطالب
علمی هنری ادبی در وبلاگ پنجره مشارکت بنماید صمیمانه میفشاریم .
دوستانی که مایل به مشارکت هستند بعد از آشنا شدن با فرمت مطالب
وبلاگ " پنجره " اعلام آمادگی کنند .
نوشته شده در  چهارشنبه هشتم خرداد 1387ساعت 23:45  توسط امید صیادی ( امیدوار ) |

سیناپس ِ آفرینش 

             

                     سیناپس ِ آفرینش

از بيرون خانه ای ، مردی را در حالي که پشت پنجره اي رو به بیرون به روي
چهار پایه و بوم  مشغول به کشیدن نقاشي
است به نظاره نشسته ايم.
طوري که آنچه که او مي کشد براي ما مشخص نيست و آنچه که در بيرون جريان
دارد سوز سرما و بوران
برف است پس طبيعي است که او در حال نقاشي کردن
منظره اي زمستاني از چشم
انداز بيروني خانه باشد اما ...

 

به داخل خانه رفته ايم و از نماي داخلي و پشت سر مرد او را مي بينيم که به
روي بومي با طرح چهارچوب و پنجره مانند در حال نقاشي منظره بيروني است
با اين تفاوت که در بيرون زمستان جريان دارد و  او بهار همان صحنه را از نگاه
پنجره ترسيم مي كند !

 

نقاشي پايان يافته . مرد نقاش بوم را که  هم اندازه پنجره است برداشته و

دقيقن به روي چارچوب پنجره نصب می کند .
گوشه هاي پرده را هم به روي نقاشي مي کشد طوري که در نگاه از زاويه اي
مستقيم این بهار و آفتاب درخشان است که جریان دارد و نه زمستان ...

مرد نقاش نگاه و لبخندی از سر رضایت به نقاشی می اندازد ..
لیوانی نوشیدنی را از روی میز بر میدارد و رو به نقاشی مشغول نوشیدن می شود.

اندک اندک اجزای نقاشی او جان می گیرند ..
درختها با تکان باد می رقصند و پرندگان به زیر آفتاب درخشان به پرواز در می آیند ...

نوشته شده در  سه شنبه هفتم خرداد 1387ساعت 20:14  توسط امید صیادی ( امیدوار ) |

بودن . . .  

Hamlet _ Grigori Kozintsev   بودن یا نبودن ، مسئله این است. 
  آیا شرافتمندانه تر است که ضمیر
  آدمی از تیرگی طالعی شوم رنج برد ؟

  آیا در برابر دریایی از بلایا قد برفرازد و
  سلاح برگیرد و آن را پایان دهد؟
  مردن و به خواب فرورفتن و دیگر هیچ ، .
  آیا از طریق چنین خوابی می توان گفت
  که رنج درونی و هزاران فشاری که طبیعت
  در وجود ما به ودیعه نهاده پایان می یابد؟
  این غایت کمال و نهایت آرزوست .
  ولی مردن به خواب رفتن خوابیدن و احتمالن
  خواب دیدن ، مسئله در همین است .
  چون در آن خواب مرگ آسا هنگامی که از
  تلاطم دنیای فانی بر کنار شده ایم چه
  رویاهایی ممکن است به سراغ ما بیایند .

  {
هملت ، صحنه اول از پرده سوم }

در حرکتی مسئولانه امشب موفق به دیدن "‌هملت " اثر جاودانه " ویلیام شکسپیر "
شدم .
{این نسخه} از این نمایشنامه به کارگردانی " فرانکو زفیرلی "‌و بازی " مل گیبسن "‌
در نقش هملت البته جذابیت های خاص خودش رو داشت اما با توجه به اینکه
چند سال پیشتر این موهبت نصیبم شده بود تا هملت اثر گریگوری کوزینتسف رو
ببینم فکر می کنم که در واقع "هملت کوزینتسف" بهترین اقتباس ممکن از این
تراژدی قرن هفدهمی به حساب میاد .
جدا از قاب بندی های خیره کننده ، دکوپاژ و بازی های عالی این نسخه روسی
( معتقدم که روس ها از جمله بهترین آکتورهای سینما و تیاتر هستند ) باید اعتراف
کنم که هرگز نمیشه هملت کوزینتسف رو  بدون صدای اهورایی و زلال مرحوم
" کاوس دوستدار "  تصور کرد که در معنای واقعی کلمه پرسونای این شاهزاده
دانمارکی رو در نمایش برای پارسی زبانان تکمیل کرد .
صدای " کاوس دوستدار " با آن تنالیته مسطح و آن حس معصومیت جاری در لحن
در واقع  ارزش کار کوزینتسف در ایران رو بسیار بالا برد .
و البته جای تاسف فراوان هست برای دوبله ایران که "‌کاوس دوستدار"  رو همچون
هملت در روزگار جوانی از دست رفته دید ( ۱۳۴۴ در ۲۸ سالگی ) .

اما نسخه زفیرلی و بازی گیبسون هم از بعضی جهات حاوی نکات جالبی بودند .
در قیاس با  نسخه کوزینتسف که بیشتر وجه تراژدی نمایشنامه شکسپیر
مهم بود اینجا وجهه کمدی غالب به نظر می رسید آنچنان که در اکثر  مواقع
گیبسون حتی تا  حد لودگی در ارائه بازی پیش رفت .
این که حد لودگی را پیش رفت و نه پس رفت عنوان می کنم در واقع به خاطر
هوشیاری گیبسون در ایفای متفاوت نقش هست که مطمئنن این نحوه ارائه مد
نظر کارگردان اثر  هم بوده .
در زمینه دوبله این فیلم هم باید بگم چهره نسبتن خشن گیبسون به درستی
با صدای بهرام زند تلفیق شده بود .
هر چند به الشخصه بازی هلنا بونهم کارتر در نقش اوفلیا رو بهترین بازی در این
فیلم دیدم .
کوزینتسف البته به غیر از "‌هملت " یک اثر دیگر ویلیام شکسپیر به نام "شاه لیر"
رو هم اقتباس سینمایی کرد که در باره اون هم باید بگم واقعن بی همتا ترین
نسخه ارائه شده از این نمایشنامه تراژیک شکسپیری  است .
بعید می دونم تا سالیان متمادی هیچ کارگردانی جرات بکنه به حریم این کارگردان
وفادار به حزب کمونیست شوروی در اقتباس از شکسپیر نزدیک بشه .

King Lear _ Grigori Kozintsev  نکته جالبی که بد نیست در جریانش
  باشید خاطره ای هست درباره پخش
  اول باره "‌شاه لیر " از تلویزون ایران در
  حدود سالهای 69 ـ 68 اگر اشتباه نکنم .
  در دو سکانس از این فیلم دو صحنه
  بوسه وجود داشت که در پخش اولیه این
  فیلم هر دو صحنه به طور کامل از زیر
  قیچی سانسور فرار کردند و از سیما
  پخش شدند.

  در مرتبه دومی که ‌"شاه لیر "‌پخش شد
  یادمه که صحنه اول بوسه حذف شده بود
  اما بینندگان بدون ماهواره و ویدئوی اون
  سالها وقتی دهانشون از تعجب باز موند
  که صحنه بوسه دوم در کمال صحت و
  سلامت دوباره از تلویزیون پخش شد.
 
آخرین نکته شکسپیری اینکه اگر روزی روزگاری هوس کردید " تریلوژی ـ تراژدی "‌
ویلیام شکسپیر { شاه لیر ، هملت ، مکبث } رو همزمان ببینید بعد از دو فیلم 
جناب کوزینتسف برای دیدن بهترین "‌مکبث" سینما باید به سراغ "رومن پولانسکی"‌
و " کوروساوا "‌برید که بهترین اقتباس های ممکن رو از "‌مکبث " ارائه دادند .


بی ربط :
{{یا ایهالذین امنوا.هل تسمعین الترانه ال ایمیلی من الرجل المطرب یان تیرسن؟}}
ترجمه :
ای کسانی که ایمان آورده اید آیا آهنگ " امیلی " اثر یان تیرسن رو گوش کرده اید؟
اگر نه که از خاسرانید و اگر آری که گوشتان رستگار است . انشالله .
این آهنگ فوق العاده ی جناب" یان تیرسن " رو  در  بستر فیلم درخشان
"‌امیلی پولن" می تونیدبشنوید .

ملجایی است برای تحمل
هزاران فشاری که طبیعت در وجود ما به ودیعه نهاده !!

                                                   ((دانلود آهنگ امیلی اثر یان تیرسن))
نوشته شده در  دوشنبه ششم خرداد 1387ساعت 2:2  توسط امید صیادی ( امیدوار ) |

افسانه ام شدی  

افسانه ام شدی

 

 

یادت نماند .
یادت نماند و پنجره ی دلم ،
باز ماند ...  
در غروب بوران زده ای که ،
چشم انداز خلوت و،
آن جاده سنگفرش بی عبورش ،  
هیچ ذوق تماشا نداشت  ..  

دستهای بی توشم ...
همچون تاکی پیر و خسته ...

به هر آسمانی ..
 به هر فصلی ...

گرمای وجودت را به تهی آغوش ،
خواهش می کند ...
و نمی یابد !

نیستی ...
نماندی ...
افسانه ام شدی .
یادی و  رویایی در خواب شبانه  ..

آوایی می آید ،
آوای  دوری می آید ...   
صدایی ..
ناله ای ..
نشسته بر امواج خروشان ای کاش ها و افسوس ها ..

بیا ،
با من ،
به خاطره .. خاطر من ، ....

پاییز  آخر .
آنجا ..
روی آن تک نیمکت غریبه ی پارک ...
با شاخه ای سوال بی جواب در دست ...
ماندم ..

برگهای خرد شده به زیر گام های رفته ات را  ...
می شناختم ...

یکی شان ،
همان بهار اول  ...
به رویم خندیده بود ....

 

کاش ،
تویی که می دانستی ..
زمستان ،
طولانی تر از خواب من است ..
هُرم نفس های شبانه ات را دریغ نمی کردی ..
 

 ////////////////////////

 امید صیادی / خرداد 86

نوشته شده در  شنبه چهارم خرداد 1387ساعت 3:45  توسط امید صیادی ( امیدوار ) |

Touch 

Touch


دست راستم ( همان نيك نهاد كه شكست و وبال گردن نشد ) به نسبت

دست چپ ( همان كه طي اين مدت شكستگي كليه زحمات اين تن بر
عهده او بود و همين جا رسمن از ايشان تشكر مي شود ) ...
كجا بودم ؟‌..  آهان .. دست راست ...
آره دست راستم  به نسبت دست چپم داراي حس و لمسي فوق العاده

زيادتر شده .

  سر انگشتان و كف دستم به دليل مدت
  طولاني كه توي گچ مونده بودند دچار
  پوست ريزي شديد شدند و الان يه
  پوست تازه و البته نازك جايگزين شده .

  حالا من به كجا رسيدم با اين پوست تازه  ؟!



  همه اشيا و چيزهاي اطرافم رو با دست
  راست بهتر و عميقتر لمس ميكنم .
  چايي اگه داغه خب واقعن داغه .
  صورتم اگه زبره حقيقتن زبره .




به بابا ميگم : ميدوني حاجي ، من فكر مي
كنم اگه يكي مثل سهراب و
فروغ  يا حتي سعدي و حافظ خوب شعر گفتن واسه خاطر اين بوده كه
پوست دستشون نازك بوده .
پوستشون نازك بوده چون دستهاشون در جريان سختي و كار شديد زمخت
نشد و اونها بهتر و بيشتر از بقيه تونستند از قدرت لامسه و درك دنياي
اطراف بهره ببرن .
اونها ضمير واقعي پديده ها رو بهتر و بيشتر درك كردند …


حاجي ميگه : آره ديگه .. وگرنه اون عمله بدبختي كه تا بوق سگ آجر روي

آجر گذاشته با اون دستهاي مثل سمباده  حتي سر و سينه زنشو هم
نمي تونه درست حسابي لمس بكنه ... لمسش می کنه .. اما حسش
خُب اون حس اصیل نیست .اصلن اون اصل حال رو نميفهمه  ...
در کل لمس داريم تا لمس ...

ميگم :‌ آره .. لمس داریم تا لمس  ... متفاوته .





                                  Attention

 

خواندن متن {{ ادامه مطلب }} برای عموم توصیه نمی شود .
کمی تا قسمتی شخصی است. هرچند که واضح است همین نهی بیشتر
دعوت به نظر می رسد ! به هر حال گوشزدش وظیفه بود .مختارید .

ادامه مطلب
نوشته شده در  پنجشنبه دوم خرداد 1387ساعت 14:53  توسط امید صیادی ( امیدوار ) |