تبليغاتX
گنجشکک اشی مشی

مثل یک بادکنک قرمز 

مثل یک بادکنک قرمز


بادکنک قرمز .. بادکنک قرمز ... بادکنک قرمزی که همه جا همراه پسرکی با
موهای طلایی روان بود و سایه به سایه اش حرکت می کرد ..
حتی تا پشت پنجره کلاس درس ..
قصه بادکنک قرمز در آن سال های کودکی ما که هنوز هیچکدام نمی دانستیم
معنی فیلم مستند چیست و مستندساز کیست و بالطبع این ها "آلبر لاموریس"
را هم نمی شناختیم یک قصه شاه پریان پسرانه بود.

Ballon rouge, Le (1956) قصه دلبستگی های کوچکی که بسیار مهم
 بودند و البته که هیچ بزرگی را توانایی درک آن
 همه عشق و صداقت لبریز در ضمیر فیلم و آن
 همه هیجان در سراسر داستان و به خصوص
 سکانس نهاییش نبود آن جا که دیگر کودکان از
 سر حسادت قصد نابودی بادکنک قرمز  پسرک
 را دارند و  او سعی در نجات آن یگانه نماد
 دوستی بی شیله پیله و شفاف کودکی.

  دوستی که آن روزها به زعم ما خردپیکران
  بیخرد نه بهانه ای لازم داشت .. نه نامه ای ..
  و نه ..
  و نه هیچ چیز دیگری .. هیچ جز خودش...
  جز نفس اصیل و بی بهانه دوستی .

  گاهی که به روزهای کودکی سرک می کشم ،
  و یا اگر جایی کودکی را همراه با بادکنکی در
  دست ببینم بی اختیار یاد بادکنک قرمز برایم 
  تازه می شود .

هنوز یادم مانده .. خوب هم به یادم مانده که وقتی برای اولین بار فیلم را دیدم
در لحظه مرگ بادکنک بُغض در حجم یک توپ هفت سنگ گلویم را پُر کرده بود.
دلم می خواست میشد و می توانستم کاری برای بادکنک قرمز انجام دهم ..
اما می دانستم دیگر دیر شده ... دیگر از دستان کوچکم کاری بر نمی آید ..
گویی لحظه به لحظه به تماشای مرگ تدریجی یک دوست نشسته ای و با
چشمان وق زده آنچه را که در حال رخ دادن است ناباورانه می نگری ..
بی آنکه در سراسر  فیلم حتی برای لحظه ای شک کرده باشی که مگر یک
بادکنک قرمز هم می تواند دوست من باشد ...

آری "بادکنک قرمز" این فیلم نه چندان بلند و بی دیالوگ در روزگاری که
"برنامه کودک" بی پخش یک دو سه کارتون هیچ معنی و رسمیت و رغبتی
برای تماشا نداشت به حتم یکی از شمایل های رفاقت و دوستی در یاده من
و نسل من بود و ماند بی آنکه بدانیم فرانسه یعنی چه و چقدر از ما دور است
و بی آنکه خبر داشته باشیم آن بادکنک قرمز چند دهه پیش از به دنیا آمدن ما
مُرده بود و حتی بی آنکه بدانیم کارگردان فیلمش سالیانی پیشتر از افتادن من
و ما در این دنیای حالا دیگر کم تراکم به لحاظ مشق دوستی و معرفت در دریایی
افتاده و به بادکنک قرمزش پیوسته بود !


پ . ن . 
در همین ایام ماه صیام اگر در لحظات نزدیک و حتی هنگام اذان بر روی صدای
همایون مرحوم موذن زاده از دیدن تصاویر گنبدهای اماکن متبرکه که دوربین
همچون کفتران حرم مشغول طوافشان است روحتان احساس ملکوت و ذاتتان
شبهه قدسی بودن می کند در جریان باشید که در اصل مشغول به تماشای
قسمت هایی از فیلم مستند " باد صبا " آخرین اثر مرحوم آلبر لاموریس هستید
که در حین برداشت آخرین نماهای همین فیلم هلی کوپتر حامل او و عواملش
درون دریاچه سد کرج سقوط کرد و جانشان به جان آفرین تسلیم شد .
نوشته شده در  جمعه بیست و نهم شهریور 1387ساعت 17:10  توسط امید صیادی ( امیدوار ) |

در اهمیت پرسپکتیو را دریافتن !!!  

در اهمیت  پرسپکتیو را دریافتن !!!

نه ... کشفی نبود  .. و نه ریاضتی و نه شهودی نیز  ...
همه چیز همان است که بود .. با همان خواص تلخ و تُرُشی که پیشتر داشت ..
تنها "من" ، این اول شخص همیشه مفرد بی حاصل ، از بالای سن بازیگران
نمایشی هر شبانه و خُنُک پایین آمد و در تاریکی سالن ..
پشت چراغهای کم نور ..
در گوشه ای به میان خلوت صندلی تماشاچیان خویش خزید ،
 تا برای یک بار هم که شده نقش آفرینی دیگران ..
همراهان ...
دوستان و شاید دشمنان ،،،
دشمنان که نه ... آنان که در این نمایش ناگزیر از ایفای نقش بد ماجرا هستند
را به تماشا بنشیند .  
و اینگونه بود که " من " خود را نیز دید ....
و البته نقش خود را : همچون فیلمی کهن ... سیاه ... سفید .... پر از خطوط و
لکه هایی که نشان از دورانی به سر آمده می دادند ... گاه تند تر از روال طبیعی ..
و گاه بریده بریده و پر از خشهای کهنگی .
و بسیار وهم دارد  بازگویی آنچه که درخود دید و آنچه که دردیده دیگران نسبت
به خود یافت !
تنها می داند هنوز هم شگفتش میزند یاد آوری همه آنچه که اتفاق افتاده بود و
"من" به گناه نزدیکی بیش از حد و مخلوط بودنش با این صحنه عاجز مانده بود از
دیدن تمامی آن .
 
گاه حیرت می کنم از خلوص رفاقتهای نادیده و کم دیده ای که لمسشان کرده ام و
گاه همچون کودکی که هنوز لذت مالیدن خامه را به روی قالی تازه شسته ای به
تمامی درک نکرده مبهوت می شوم از همه عتاب ها و سرزنش ها ...


بگذریم ...
تقدیمی روز نو ... یک دو سه خطی حرف تازه از قصه ی قدیم ما  :



کجا می روی ، کجا ؟


هیچ کس نگفت
مسیر رفتن ت ،
سر آغاز جاده بی پایان دلدادگی ست !
من ،
اگر می دانستم  
مقصد ،
دریای دور دست فراموشی ها ست ...
باران می شدم بر گرده ی رود زندگی ،
صور می دمیدم  در ناودان بلند خاطره ،
تا یاده نسیان زده زمان  را  
جاری شوم  ،
و فاش بخوانم در چشم سپیدت :
های کجا می روی ، کجا ؟
من که ،
این جا ،
مانده ام .
من که ،
این جا ،
اِستاده ام ..

امید صیادی / تابستان 87

نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم شهریور 1387ساعت 1:37  توسط امید صیادی ( امیدوار ) |