|
اين ديگران شبيه ما اين ديگران شبيه ما اخيرن خيلي علاقمند شدم به سينماي كشورهاي عربي . نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم مهر 1387ساعت 19:47  توسط امید صیادی ( امیدوار ) |
چگونه WALL- E در تلویزیون ایران هـمـجــنـس بـاز شد ! چگونه WALL-E در تلویزیون ایران هــمـجــنـس بـاز شد !
پا نبشت : میگما ، این عکسی که من از "ایوان" درست کردم با کمک ریش سیف الاسلام حضرت بن لادن این شکلی شد اما انصافن کم به خودش شبیه نیستا !!! نوشته شده در جمعه بیست و ششم مهر 1387ساعت 23:45  توسط امید صیادی ( امیدوار ) |
بيوفا _ BIOOFA بيوفا _ BIOOFA پنج ساله بودم و شده بودم موجب شگفتي فاميل و دوست و آشنا هاي شهري و روستايي مان . سالها پيش اگر چه بيش اما نزديكتر : نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم مهر 1387ساعت 11:53  توسط امید صیادی ( امیدوار ) |
I Know Who Is The Next President Of USA _ من میدانم چه کسی رییس جمهور بعدی آمریکاست ! I Know Who Is The Next President Of USA
من میدانم چه کسی رییس جمهور بعدی آمریکاست ! مک کین یا اوباما ؟ این پرسش طی یک سال اخیر ذهن اکثریت علاقمندان به سیاست ۱ _ پان نبشت : الف ـ آن چیزی که در کانون تصویر روسای جمهور آمریکا می بینید در اصل پرتره شهید آبراهام لینکلن است ترسیم استاد فقید سالوادور دالی . اینکه چرا آن چیز را وسط صورت آن بنده خدا در آورده را از خودش بپرسید.ذهن دالی و شما اگر آن چیز را میبیند مشکل خودتان است . من فقط آبراهامش را می بینم انشاالله! ب ـ یک نفر از دوستان که به زبان انگلیسی تسلط کامل دارند این مطلب را عینن ترجمه کرده بفرستد به وزارت کشور شیطان بزرگ برای علی کردان ِ آمریکایی ها تا فی الحال جلوگیری شود از اسراف بیت المال ایشان و بدانند که یک نفر وبلاگ نویس ایرانی با کمترین امکانات و به حول قوه الهی تکلیف این امر مهم را از همین تهران خودمان معلوم کرد و البته این افتخار برای همه مردم عزیزمان است و من فقط از پاس های خوب بچه ها استفاده کردم! 2 _ توضیح : پیش بینی نتیجه قطعی انتخابات ریاست جمهوری آمریکا میسر نبود جز با استعانت و بذل دقت و توجه به منابع وطنی و تاریخی میهن سرفراز خودمان ! منابع : _ زلف بر باد مده تا ندهی بر بادم ( لسان الغیب حافظ شیرازی ) _ بسته سلسله سلسله مویی بودیم ( وحشی بافقی ) _ سلسله موی دوست حلقه دام بلاست ( استاد سخن سعدی ) _ گیس ( محسن نامجو ) !! نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم مهر 1387ساعت 1:37  توسط امید صیادی ( امیدوار ) |
10 دليل منطقي براي مجرد ماندن !!! 10 دليل منطقي براي مجرد ماندن : معمول هست كه وقتي پسريا دختري توي فاميل سنش از(30براي آقايون و 10 دلـيـل مـنطـقي بـراي مـــجــــرد مــانـدن : 1 _ به آنكه مي خواسته ايد نرسيده ايد : شما در كودكي ، نوجواني ، جواني 2 _ زياده خواه و تنوع طلبيد : به هر چه ( كه ) مي خواهيد ميرسيد . ذاتن انسان 3 _ فرمانده هستيد نه فرمانبر: حتي يك لحظه هم تحملش را نداريد كسي برايتان 4 _ از شريك و شراكت بيزاريد : خاندانتان در همه امور تجاري بازرگاني همواره 5 _ دوست داريد راحت بگوزيد : آدم راحتي هستيد و ساعات زيادي را در خلوت اتاق 6 _ بد _ خوش خوابيد : جاي خوابتان برايتان اهميت زيادي دارد . در اكثر شبهاي 7 _ به حفظ فيزيك بدن تان ( جواني ) علاقمنديد : از مشكلات متابوليسمي آگاهي داريد 9 _ از عاقبت كار مطلع _ بيمناكيد : انواع و اقسام طلاق ها در اطرافتان رخ داده . 10 _ {{........................}} : نوشته شده در سه شنبه شانزدهم مهر 1387ساعت 13:35  توسط امید صیادی ( امیدوار ) |
40 سال بعد از قیصر کیمیایی ، و اینک " قیصر2 " 40 سال بعد از قیصر کیمیایی ، و اینک " قیصر2 "
دو سه سال پیش بهروز افخمی زده بود به سرش می خواست فیلم قیصر کیمیایی رو بازسازی کنه . قرار بود نقش قیصر رو هم بده به بهرام رادان و ... جریان این بازسازی نشد یا نذاشتن نمیدونم .. اما فکر کردم اگه الان اون فیلم رو می خواست بسازه با حال و هوای امروز چی در میومد ؟ خوب طبیعی بود که خط داستانیش فرق می کرد یه مقدار .. شاید هم ... : قیصر ( بهرام رادان ) در ژاپن به مُرده سوزی مشغول است . او و رفیق و همکار ونزولاییش " خوزه مانوئل اسکوبار " (با هنرمندی علی اوسیوند) که هر شب باهم آبجو میخورند و یکشنبه ها جـنـده خانه میروند برای در آمد بیشتر و دریافت مژدگانی در دماغ مُرده های ژاپنی کپسول آب مقطر آمپول فرو میکنند تا خانواده متوفی های ژاپنی با شنیدن صدای ترکیدنش فکر کنند جمجمه مُرده شان ترکید و رفت بهشت ! یک شب در حالیکه قیصر مشغول چت کردن با دوست دخترش در ایران است ( با هنرمندی گلشیفته فراهانی به نقش بهجت ) بهجت به او می گوید که فاطی قیصر اینا یعنی آبجیشون دیروز اومده پیشش و ازش خواسته یه دکتر واسه سقط جنین بهش معرفی کنه . قیصر یک کمی شاکی میشود اولش اما بعد یادش می آید این ادا اطوارها مال فیلمهاست. و خلاصه بهجت برایش تعریف میکند که دکتر برای سقط کردن بچه اولن که بیست میلیون پول میخواهد و بعد هم یک دانه آمپول که فقط در ژاپن یافت می شود . قیصر قول می دهد در اولین فرصت پول را به حساب بریزد و آمپول را هم بگیرد بفرستد . او که از ناراحتی فرت و فرت سیگاری میکشد برای خوزه مانوئل اسکوبار درددل میکند . خوزه مانوئل اسکوبار به او می گوید : koarsma = یعنی داداش این دست یا علی ِ تا آخرش پات واسادم ! و خلاصه قیصر و خوزه فردایش میروند از حساب بانکی قیصر پول بردارند و آنجا خوزه متوجه میشود که این قیصر مادر قـحـبـه مقادیر فراوانی از مژدگانی ها را دودره کرده و به حساب خودش ریخته اما خوزه با اینحال چیزی نمی گوید . قیصر به خوزه اسم آمپولی که برای سقط جنین آبجیش را لازم دارند میدهد و او را میفرستد پی گرفتن آمپول از یکی از بر و بچز ایرانی در هاراچیکو که در کار فروش دارو و این چیزهاست و خودش هم پول را از طریق یک صرافی حواله میکند به حساب یکی از دوستان خانوادگیشان که او و بقیه بچه ها از بچگی عادت داشته اند خان دایی(با هنرمندی مهران رجبی) صدایش کنند. شب دوباره قیصر و خوزه دارند باهم آبجو هورت میکشند که قیصر تیلفون را بر میدارد یک زنگی به آبجی بزند . خوزه دست او را میگیرد و میگوید : gilrmo sinta = یعنی ارواح خاک آقام اگه چیز ناجوری بش بگی پاک دلخور میشم جون داش . قیصر سرش را تکان میدهد و با لبخند میگوید : خوزه ایراد تو این است که نمی دانی در دین مبین ما چقدر بر مدارا و حلم و بخشش تاکید شده. و سپس شماره موبایل آبجی فاطی را میگیرد اما همش پیغام : مشترک مورد نظر در دسترس نمی باشند را میشنود . ناچار تیلفون خانه را میگیرد بعد از چند زنگ بلاخره میم مثل مادرش(با هنرمندی مهناز افشار) تلفن را جواب میدهد و به او میگوید که بهتر است کمی هم پول برای او بفرستد می خواهد برود زیارت عتبات عالیات و همچنین سفارش میکند که از جاپون چند بسته وایــاگــرای اصل آمریکایی بفرستد برای تقویت قوه باه ِ خان دایی که طفلکی خیلی ضعیف شده است پیرمرد! قیصر سراغ داداش فرمونش ( با هنرمندی هنرپیشه میهمان حامد بهداد ) را میگیرد و مادر با ناله میگوید که فرمون از بس شیشه به مُخ کشید الانه دیگر کـسـخل شده همش نشسته گوشه خانه شعرهای بی سرو ته خالتور می نویسد در مذمت و مخالفت با عمل سقط جنین آبجی فاطیش، مرتیکه بی کار بی عار مفت خور شیشه ای .. قیصر با دلی تنگ از ننه خداحافظی میکند و میرود در تخت خوزه کنار او دراز میکشد اما خوزه که گویی از چیزی ناراحت است بر خلاف دیگر شبها بر میگردد کــونـش را به طرف او میکند ... قیصر نگاه ناامیدانه ای به او میکند و او هم بر میگردد ... فید اوت ! فردایش به خاطر حادثه ازدحام مترو و خفگی تعداد زیادی ژاپنی سر قیصر و خوزه حسابی شلوغ است و چپ و راست مُرده است که میاورند برای سوزاندن و آنها هم فرت و فرت آمپول است که میچپانند در سولاخ دماغ مُرده های مردم .. آمپول های قیصر تمام میشود و هنوز یک مُرده مانده .. او از خوزه میخواهد که یک آمپول به او قرض بدهد . خوزه از جیبش یک آمپول در می آورد به او میدهد و خودش با حالتی مشکوک از درب پشتی مُرده سوزخانه میزند بیرون در حالیکه قیصر هم آمپول را در دماغ مُردهه جاسازی میکند و میفرستد توی کوره . خوزه با سیگاری در دست دوباره وارد میشود . قیصر از او میپرسد که کجا رفتی و خوزه می گوید: cantra loipnonesa = یعنی جایی نبودم همین دورو برها رفتم هوا خوری یه کمی بوی مُرده سوخته از دماغم بزند بیرون ! دیگر مرده ای نمانده و آخرین مراحل کارشان است . قیصر در حالیکه با یک میله بلند مُرده آخری را توی کوره را جابجا میکند تا حسابی مغز پخت شود به خوزه میگوید که راستی آمپوله که واسه سقط بچه آبجیم بهت گفتم بگیری رو گرفتی ؟ امروز باید بفرستیم ها .. خوزه جوابی نمیدهد.گویی از چیزی شرمگین است .. قیصر با کنجکاوی از او دوباره درباره آمپول سوال میکند و قبل از اینکه خوزه بتواند با من و من کردن چیزی بگوید صدای آژیر ماشین پلیس فضارا پُر میکند و بعد هم چندتا پلیس ژاپنی میریزند توی مُرده سوزخانه و قیصر را دستگیر میکنند. قیصر که ناباورانه به خوزه می نگرد با خشم فریاد میکشد : سـن آوابچ .. مادرتو می فــاکم مَنَک ( مردکوچک ) آخه وای ؟ وای یه همچین شتی خوردی ؟ خوزه سر به زیر انداخته زیر لب می گوید : jao pintio delamaske deltana fortesco ino bendarta jikomom ripenta = شرمنده ام!
نوشته شده در جمعه دوازدهم مهر 1387ساعت 22:34  توسط امید صیادی ( امیدوار ) |
گوسفند سیاه _ ایتالو کالوینو گوسفند سیاه _ ایتالو کالوینو
.......................................... شهری بود که همه اهالی آن دزد بودند. شبها پس از صرف شام، هرکس دسته کلید بزرگ و فانوس را برمیداشت و از خانه بیرون میزد؛ برای دستبرد زدن به خانه یک همسایه. حوالی سحر با دست پر به خانه برمیگشت، به خانه خودش که آنرا هم دزد زده بود. به این ترتیب، همه در کنار هم به خوبی و خوشی زندگی میکردند؛ چون هرکس از دیگری میدزدید و او هم متقابلاً از دیگری، تا آنجا که آخرین نفر از اولی میدزدید. داد و ستدهای تجاری و به طور کلی خرید و فروش هم در این شهر به همین منوال صورت میگرفت؛ هم از جانب خریدارها و هم از جانب فروشنده ها. دولت هم به سهم خود سعی میکرد حق و حساب بیشتری از اهالی بگیرد و آنها را تیغ بزند و اهالی هم به سهم خود نهایت سعی و کوشش خودشان را میکردند که سر دولت را شیره بمالند و نم پس ندهند و چیزی از آن بالا بکشند؛ به این ترتیب در این شهر زندگی به آرامی سپری میشد. نه کسی خیلی ثروتمند بود و نه کسی خیلی فقیر و درمانده. روزی، چطورش را نمیدانیم؛ مرد درستکاری گذرش به شهر افتاد و آنجا را برای اقامت دزدها میامدند؛ چراغ خانه را روشن میدیدند و راهشان را کج میکردند و میرفتند. اوضاع از این قرار بود تا اینکه اهالی، احساس وظیفه کردند که به این تازه وارد توضیح بدین ترتیب، مرد درستکار در برابر چنین استدلالی چه حرفی برای گفتن میتوانست در کمتر از یک هفته، مرد درستکار دار و ندارد خود را از دست داد؛ چیزی برای خوردن به تدریج، آنهایی که وضعشان خوب شده بود و به گردش و تفریح روی پل روی آوردند، عده ای هم آنقدر ثروتمند شدند که دیگر برای ثروتمند ماندن، نه نیاز به دزدی مستقیم ادامه مطلب نوشته شده در پنجشنبه یازدهم مهر 1387ساعت 14:26  توسط امید صیادی ( امیدوار ) |
آرامش در حضور دیگران آرامش در حضور دیگران
صف شلوغ و طولانی بانک .. من نفر آخرم .. تنها انگیزه تحمل توی صف وایسادن و آخرین نفر بودنم زنی ِ که جلوتر از من وایساده .. هیکل خوبی داره بوی خوبی هم میده. یه لحظه یه یارو از این نو کلاه های تازه به مال رسیده همچین میاد از کنار صف رد میشه انگاری ما پارکومتریم .. میره جلو .. یارو کارمنده با دیدنش دست به سینه از جا بلند میشه .. طرف هم یه چپه تراول در میاره میزاره جلوش اونم کعنهو گاو اصلن انگار نه انگار این همه آدم توی صف وایسادن .. خانوم خوش هیکل خوشبو و نفرای جلوتر هم حواسشون به همه جا هست الا اینکه توی صف پوسیدن .. هیچکس هیچ اعتراضی نداره. وقتشه خودم دست به کار بشم .. میرم پشت سر یارو سرمایه دار انگل .. دستمو میبرم پشت کمرم .. کارد رو میکشم بیرون .. با یه حرکت سریع از پشت فرو میکنم توی کتفش . هنوز آخ نگفته در میارم میکوبم وسط ستون مهره هاش .. یه لحظه چاقو گیر میکنه اما زورم مثل خر زیاده .. دوباره درش میارم .. این دفعه طرف مثل مجسمه چوبی در حال شکستن برمیگرده طرفم .. با یه حرکت سریع کارد رو میکشم زیر گلوش ... خر خر میکنه میفته ..خون کف بانک رو پر میکنه .. به مردمی که توی صف بودن نگاه میکنم .. همه همچنان توی صف وایسادن ..انگار نه انگار. بزار حقشون رو بخورن .. به درک .. آروم بر می گردم توی صف سر جام .. ******************************************************** وارد مترو میشم . یه فضای کمی خلوت تر وسط واگن هست . خودمو از لابلای جمعیت میکشونم اونجا .. ردیف مردان خسته شکسته ای که مقابلم نشستن رو زیر زیرکی از نظر می گذرونم .. تقریبن همه بالای 45 سال .. با قیافه های درهم گرفته و کوفته .. یکیشون .. یکیشون ... یکیشون بد سیگنال منفی ساطعه از وجودش .. خودشه .. عوضی .. یکی از همین ها که هیچ وقت توی زندگی ندیدیشون اما در همون لحظه برخورد اول عصبیت میکنن .. از همون ها که ذاتن از قیافه شون بدت میاد .. وقتشه .. مشتمو گره می کنم .. با آخرین قدرتی که توی وجودم هست دستمو میبرم عقب و توووپ .. می کویم درست روی برجستگی گونه اش .. هنوز سرش برنگشته روی گردنش که دومی رو محکم تر میزنم .. تقریبن همه مسافرها صدای شکستن استخون صورت طرف رو میشنون. هیچ کس هیچ واکنشی نشون نمیده .. همه همچنان خورد و خسته و خیره نشستن انگار نه انگار .. قطار به ایستگاه نواب میرسه .. کیفم رو روی شونه ام جابجا میکنم و از مترو میام بیرون .. ******************************************************** توی خونه نشستم دارم اینا رو می نویسم و فرت و فرت سیگار میکشم.پنجره بازه تا هوا تهویه بشه .. یه ماشین با قیژ و قاژ رد میشه .. ماشین آشغالانس هم بعد اون با کلی سر صدا و ترق توروق .. انگار نه انگار که شبه .. وقت استراحت مردمه .. یهویی چند تا از این اراذل اوباش مادر قهقهه ی موتورسوار درست سر کوچه ما وامیسن به بلند بلند حرف زدن و گاز و گوز دادن .. دیگه نمیشه تحمل کرد .. از جا بلند میشم .. کمد جا لباسی رو باز میکنم .. از پشت لباس ها وینچستر خوش دست و تمیزم رو درمیارم .. از کشوی میز چندتا گلوله میکشم بیرون و جا میزنم توی خشاب .. از توی پنجره مسلطم .. شروع می کنم .. بنگ بنگ بنگ .. میزنم خوار مادر هر سه چارتاشون رو بهم پیوند میزنم .. میام بشینم دوباره ادامه بدم صدای دزدگیر پراید این همسایه بی همه چیزمون باز درمیاد .. خوبه هزار بار بهش گفتم ها که اگه یه بار دیگه شبی نصف شبی دزدگیر این لگن لکنته ات مردم رو زابرا کنه دیگه ماشین بی ماشین .. فکر کرده شوخی می کنم ؟ سریع میرم از انباری آرپی جی 7 قدیمی رو میکشم بیرون ..گلوله اش توشه .. میام دوباره توی پنجره .. میزارمش روی شونه .. شلیک .. ددنگ .. بوووم م .. پراید یارو مثل پر کاه بلند میشه توی هوا .. با کلی دود و آتیش ..خیابون مثل روز روشن میشه. به پنجره همسایه ها نگاه می کنم .. انگار نه انگار این همه انفجار و سر صداست .. مردم مُرده ان انگاری توی این محل .... پنجره رو می بندم .. میام میشینم باقی مطلب رو می نویسم .. می خوام پستش کنم تو وبلاگ .. بلاگفا قر در میاره ارور میده ... بلند میشم مانیتور رو از پنجره پرت می کنم وسط کوچه .. پنجره رو می بندم .. دراز می کشم رو تخت ... دیگه سر صدا نیست .. آرومم .. نوشته شده در جمعه پنجم مهر 1387ساعت 23:6  توسط امید صیادی ( امیدوار ) |
انتخاب بهترین های بازیگری در سریال های مناسبتی ماه رمضان انتخاب بهترین های بازیگری در سریال های مناسبتی ماه رمضان
![]() از اونجا که طی مدتی که سریال های مناسبتی ماه رمضان در حال پخش هستند اکثر سایت ها و وبلاگ هایی که به نوعی به این سریال ها پرداختند بیشتر در زمینه کیفیت و مضمون اونها رو بررسی کردند بد ندیدم در نگاهی به بررسی بازیگران این سریال ها بپردازم . قبل از خوانش این مطلب مطمئن باشید 100% سلیقه و نظر شخصی خودم رو اعمال کردم و این تحلیل نه تنها از منظر تخصصی ارائه نشده بلکه از نگاه هر بیننده دیگری ممکنه متفاوت باشه . 1 _ بزنگاه : بهترین سریال مناسبتی امسال و بهترین و جنجالی ترین کار رضا عطاران در طی چند سال اخیر که باعث حاشیه های زیادی هم شد. انتخاب من درباره بازیگران سریال بزنگاه "سوسن پرور" بازیگر نقش فریده است.با وجودی که این خانوم سابقه چندانی در بازیگری نداره اما به خوبی مرز بین کمدی و درام و تراژدی رو نمایش میده ( به صحنه مشاجره اش با خواهرش و بعد اون گریه کردنش به خاطر دُرسا نگاه کنید ) . فاصله گذاری های به جای اون رو اگر محصول علائق احتمالیش به مکاتب تئاتری بدونیم باید از دل و جراتش به خاطر قبول اون گریم وحشتناک که میتونه مانع " بازیگری " هر اکتوری باشه ستایش کرد . خانم پرور که اسم فامیلش رو هم سخاوتمندانه به خانواده سریالیش بخشیده در قسمتی از مصاحبه اش با مجله چلچراغ در پرسش به سوالی که نظرش رو درباره ما آقایون جویا میشه میگه : اگر مرد را از دنیای جنسیت جدا کنیم و به عنوان یک صفت نام ببریم، خیلی دوستش دارم. لوطیبودن، بامرامبودن… این چیزها رو خیلی دوست دارم. ولی از بقیهاش متنفرم!!! (میخندد) انتخاب خانم سوسن پرور با احترام به بازی عالی" نیکی نصیریان "پنج ساله به نقش دُرسا انجام شد . 2 _ مامور بدرقه : شاید خیلی ها که مثل من فیلم " آفساید " جعفر پناهی رو از روی نسخه قاچاق اون دیدند یادشون نیاد که در صحنه ای یکی از دختران برای ورود به استادیوم دست به دامن یکی از بساطی های پرچم فروش مقابل استادیوم میشه . اون آقای پرچم فروش کم حضور در آفساید البته کسی نبود جز " محسن طنابنده " که در سریال پر بازیگر "مامور بدرقه" به نقش خرده خلاف کار گرفتار شده ای به نام افشین خوش درخشیده که نکته جالب کارنامه بازیگری طنابنده اینه که این درخشش درست بعد از کسب سیمرغ بلورین بهترین بازیگر نقش مکمل از جشنواره فجر سال گذشته به خاطر بازی در فیلم " استشهادی برای خدا " است . طنابنده که دستی هم بر آتش نویسندگی داره در حالی در ژانر سخت کمدی خودنمایی میکنه که در اکثر صحنه ها جانوری به نام جواد رضویان و رندی همچون سیروس گرجستانی رو در مقابل داره .. 3 _ مثل هیچکس : واقعن سربلند کردن " اصغر همت " در نقش جلال بسیار خیره کننده و تماشایی است. در هر سکانس حضور او در این سریال ناخودآگاه منتظر یک مصیبت باید بود و نقش آفرینی به غایت عصبی کننده همت در زمره یکی از بهترین حضورهای "نقش منفی" و یا بدمن های چند ساله اخیر آثار نمایشی هست . همت که آغاز حضورش در تلویزیون با سریال " هزاردستان " مرحوم حاتمی بود و یکی از گزیده کار ترین تئاتری ها به حساب میاد اعتقادی چندانی به نقش منفی نداره و در این باره معتقده که : آدمها براساس شرایط عكسالعمل نشان میدهند. حال یك عده به این شخصیتها حق میدهند و برخی دیگر نه و آنها را شخصیتهای منفی مینامند. . اجرای همت در سریال مثل هیچکس رو باید یک نمایش قدرت به حساب آورد اونهم در مقابل سیاهه بلند بالای بازیگران قدیمی همچون پروانه معصومی, حسین یاری , پرویز پورحسینی , آتنه فقیه نصیری .... نکته جالب در مورد بازیگران این سریال جلب نظر "رامین راستاد" در نقش کاظم هست که او هم دیگر بازیگر نقشی منفی است هر چند که تا رسیدن به سطح بازی بزرگانی چون همت و پورحسینی زمان زیادی خواهد داشت . نکته ای که در مورد سریال مثل هیچکس نباید فراموش کرد ترانه های تیتراژ این سریال هست با صدای بسیار زیبای احسان خواجه امیری . ۴ _ روز حسرت : ![]() وقتی "فرامرز قریبیان" در مقابل دوربینی در مدیوم تلویزیون قرار میگیره هر تلاشی برای بازی کردن وعرض اندام در مقابلش محکوم به شکسته . در این سریال با پس زمینه ماورایی و روحیات مذهبی اگر چه قریبیان کماکان بزرگی میکنه اما باید قبول کنیم جز این هم انتظاری نمی شد و نباید می داشتیم . اما در این بین بازی زیرپوستی و مادرزادی " مهراوه شریفی نیا " حقیقتن تحسین برانگیزه . مهراوه شریفی نیا که تقریبن همه میدونند فرزند زوج هنرمند محمدرضا شریفی نیا و آزیتا حاجیان هست اگر چه از زمان کودکی در صحنه های مختلف هنری حضور داشته اما همه مطمئنیم او برای یک بازیگر خوب بودن باید به ابزاری بیش از نسبت خانوادگی با دنیای هنرپیشگی مجهز می بود که هست. شاید اگر بازیگر نقش مقابل او تا این حد فاجعه نبود و یا حتی اگر نقش مقابل او را "رحیم نوروزی" (بازیگر نقش حامد) بازی کرده بود نتیجه کار عالی شریفی نیا بیشتر دیده میشد و البته سریال هم مقبول تر . پانوشت از سر شکم سیری : در این که کیفیت سریال های مناسبتی امسال به نسبت سال گذشته دچار افت شدید شده هیچ شکی نیست . به عنوان نمونه فکر می کنم باید خاطره سریال هایی همچون " میوه ممنوعه " و " پیامک از دیار باقی " رو حالا حالاها حفظ کنیم . به غیر از " بزنگاهِ رضا عطاران " که در برهوت کارهای قابل تامل امسال یک حادثه به تمام معنی بود ضعف های آشکار فیلمنامه ای و کپی برداری از آثار نه چندان قدیمی تر وجه تشابه اکثر سریال های امسال محسوب میشه . به عنوان حسن ختام لینک ۲ ترانه "احسان خواجه امیری" بر روی تیتراژ سریال "مثل هیچکس" رو برای دانلود گذاشتم که فکر میکنم همه از شنیدنش لذت میبرند . تیتراژ اول / تیتراژ دوم نوشته شده در سه شنبه دوم مهر 1387ساعت 3:11  توسط امید صیادی ( امیدوار ) |
|
|