تبليغاتX
گنجشکک اشی مشی

اين ديگران شبيه ما 

اين ديگران شبيه ما

اخيرن خيلي علاقمند شدم به سينماي كشورهاي عربي .
واقعيت اينه كه دارم سعي مي كنم از پنجره سينما به فرهنگ اعراب سرك بكشم .

برخلاف باور كم و بيش رايجي كه بخاطر ذهنیات عمدتن منفي و البته ضد تبلیغات
وحشتناک رسانه های دولتی ما که تحمیل دوست داشتن می کنند و عملن باعث
شده اند وقتي كه احساسات ناسيوناليتسي مون گل ميكنه يه گوشه گيري به
عرب ها بديم و سریع هم بحث فرهنگ ها رو پیش بکشیم بی اونکه واقعن نه ما و
نه اونها چیز زیادی رو به صورت عام و عموم از همدیگه بدونیم من فكر ميكنم
ميشه واقع بين تر بود و فرهنگ غني عرب رو دوست داشت و محترم شمرد.

پيشتر در همين وبلاگ از تجربه لذت بخش ديدن فيلم "حلفائین" گفتم  . بعد از اون به
 تناوب چند فيلم ديگه از سينماي كشورهاي شمال افريفا و حوزه مديترانه ديدم مثل
"بازدید گروه" از سينماي اسرائيل و " caramel" از سينماي لبنان كه اين دومي شديد
منو به اين فكر انداخت كه اين آدم ها چقدر شبيه خود ما هستند .
يعني شما تصور كنيد همين جامعه امروز ما همين روابط همين گرفتاريها و مشكلات
و همين دلخوشي ها اما تنها با اين تفاوت كه مثلن در لبنان و مصر تريبون براي
بيان همه اين موارد وجود داره اما در ايران ما نه .
و حالا من خوشحالم از ديدن فيلم هايي درباره مردماني بي نهايت شبيه ما كه گويي
درباره ما و مسائل ما به گونه اي حرف ميزنند كه نیاز ناگفته ماست.

sukkar banat _ كارامل 
 در فيلم"caramel"
 {شيريني زنانه} 
 محصول 2007لبنان با
 روايت هاي موازي و
 منقطع از زندگي چند
 زن در سنين مختلف ، 
 از دختر در آستانه ازدواج
 تا پيرزني روان پريش
 روبرو هستیم .


"ليال"  به همراه "نسرين"،"ريما" و"جماله" آرايشگاهي رو در بيروت اداره ميكنند 

"ليال" شيفته مردي متاهل  ،"نسرين" با بکارتی ناقص در آستانه ازدواج ،
"ريما"ناتوان از پنهان کردن گرايشات هـمـجنس خواهانه و "جماله" درگير 
خجالت ها و مخفی كاريهاي آغاز دوران يائسگي ...
روایت زندگی هر کدام از این چند نفر به منزله گشودن دریچه های نور است 
به اعماق ذهن و زندگي شگرف زنان خاورميانه اي و مشكلات اونها فارغ از تنوع
مذهبی و قومی حاکم بر کشوری همچون لبنان و شهری چون بیروت.

صرف نظر از خوش ساخت بودن ، اونچه كه بعد از ديدن اين فيلم ها براي من بيش از
هر چيزي پر رنگ تر جلوه ميكنه اينه كه در اين قسمت از دنياي شبيه به ما مسائل
سياسي و ديني حتي در صورت وجود نمودي پر رنگ و تعيين كننده ندارند.
به حتم مسائل فوق در فيلم ها و در حقيقت زندگي اين مردم هم هست و البته كتمان
هم نميشند اما اين وجود متفاوت از جدول ها و خط كشي هاي مستقر در ذهن ماست.

در لبنان متشكل از مسيحي و ماروني و مسلمان شيعه و سني اشاره به حضور تعيين
كننده ي حسن نصرالله در زندگي بيروتي ها بيشتر به شوخي شبيهه  و در اسرائيل
كمك و همراهي با يك مسلمان مصري بي توجه به سياست اولمرت و ديگران باعث
خجالت و حتي تعجب  كسي نيست .
من ارزشي براي تئوري هاي دايي جان ناپلئوني قائل نيستم كه ساخت اين قبيل
فيلم ها رو در جهت اهداف استكبار جهاني و تحميق ما جهان سومي ها مي دونن .

البته كه جنگ جنوب لبنان و رگبار بستن مردم و بمب گذاريهاي انتحاري همه مذموم و
نكوهیده هستند و هيچ كسي هم جز سياستمداران در پي توجيه و تاييد این اعمال
بر نمیان اما مهم اينه كه واقعن اين تمامی حقیقت زندگي مردم اون مناطق نيست و
نفس بکر زندگي در مجاورت همه اينها به گونه اي ديگر جريان داره .

از ديد من گوشزد اين نكته كه جهان ما پيش از هر چيزي جايي براي زندگي و تقدس
عشق هست خط اوليه اين فيلم هاست فارغ از اينكه يك يهودي اسرائيلي كارگردان
باشه يا يك دختر مسيحي لبناني .
فكر ميكنم ما ايراني ها اگر امروزه روز به هر دليل نمي تونيم به لبنان و اسرائيل و مصر
و فلسطين سفر كنيم لازمه براي درك بهتر و واقعي تر از شرايط روز زندگي
"اين ديگران شبيه ما" توجه بيشتري به سينماي اعراب و فيلم هاي منطقه خاورميانه
نشون بديم .
فيلم هایي درباره مردماني سنتي اما تجدد گرا ..
مردماني همچون ما عاشق و خجالتي ،عصبي و  خرافاتي..
با همین مهربانی ها و حسادت های همیشگی معمول ما !

فيلم هايي كه در فاصله كمي از ما ساخته ميشن اما با بياني ساده و خودماني به
زباني ديگر حرف هايي رو از دل  ما بازگو مي كنند ..
حرف هايي كه ما هم مايل به بازگويي اونها هستيم اما ...

به هر حال اگر به مطالعه و كشف فرهنگ هاي گوناگون علاقمنديم سينما حتمن كه يك
راه كوتاه اما تضمين شده و موفق خواهد بود.

              آب دريا را اگر نتوان كشيد .... هم به قدر تشنگي بايد چشيد

نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم مهر 1387ساعت 19:47  توسط امید صیادی ( امیدوار ) |

چگونه WALL- E در تلویزیون ایران هـمـجــنـس بـاز شد ! 

چگونه WALL-E در تلویزیون ایران هــمـجــنـس بـاز شد ! 

  بعد از ظهر جمعه شبکه دوم سیمای
  جمهوری اسلامی ایران اقدام به پخش
  فیلم سینمایی WALL·E کرد اقدامی
  که در نگاه اول با توجه به فاصله کم
  پخش با نمایش جهانی فیلم شایسته
  تقدیر و تشکر هم هست . اما با توجه
  به اینکه اکثر علاقمندان سینما و حتی
  میشه گفت عموم مردم بخاطر علاقه
  کودکان به فیلمهای انیمیشن این فیلم
  زیبا رو دیده بودند سیمای جمهوری
  اسلامی در اقدامی بسیار نسنجیده و
 توهین آمیز چنان تغییرات شگرفی در متن
 و محتوای این فیلم ایجاد کرد که فکر میکنم
برای اکثریت کسانی که  نسخه اصلی فیلم رو قبلن دیدند قابل باور نبود.

در نسخه اصلی فیلم ، بُن مایه ی داستان در اینه که "وال_ایی" هر شب بعد از کار
روزانه تنها دلخوشی پیش از خوابش اینه که قسمتی از فیلمی قدیمی رو نگاه کنه
که طی اون زنان و مردانی دست در دست به رقص مشغولند و ترجیع بند داستان هم
همین دست در دست بودن وشدن بین دو جنس مخالف هست که وال _ ایی همواره
در تنهایی خودش حسرت گرفتن دستی رو همراه داره.  
اما در نسخه پخش شده از تی وی محترم طی یک عملیات ژانگولر حیرت آور به جای
صحنه های رقص چند نفر را میبینیم که بی دلیل از سر و کول هم بالا رفته و در علفها
دنبال هم می کنند .
فاجعه داستانی وقتی تکمیل شد که رُبات یابنده حیات به زمین اومد و بعد از آشنایی
با وال _ ایی خودش رو معرفی کرد .
در داستان اصلی ربات جستجوگر مشخصن دارای جنسیتی مونث هست و خودش رو
"ایوا" معرفی میکنه.لازم به ذکر هست که نام "ایوا" در انگلیسی معادل نام "حوا"  در
فارسی و دیگر فرهنگ ها هست و ناگفته مشخصه که نویسنده داستان بی دلیل
چنین اسمی رو بر روی ربات مونث داستان که صدایی زنانه هم داشت نگذاشته بود .
اما در ادامه روند تغییرات زیست اخلاقی ممیزان  صدا و سیما ربات جستجوگر ناگهان
به جای "ایوا" با صدایی مردانه خودش رو "ایوان" معرفی کرد و بعد هم داشته باش ابراز
علاقه و عشق "وال _ ایی " به "ایوان" کذایی و تو خود بخوان حدیث مفصل از این مجمل.

واقعن مشخص نیست که چه افرادی متولی و متصدی لحاظ کردن این مدل تغییرات در
داستان فیلم هایی اینچنین هستند و چرا پیش از هر تصمیمی قدری به تبعات کاری که
از سر بی سوادی و اوت بودنشون از حقیقت روز جامعه انجام میدند فکر نمی کنند .

چه جوری میشه حالی کرد به پسر بچه ای که این فیلم رو دیده که پدر جان من بغل
کردن و عشق ورزیدن به همجنس خودت کار نرمالی نیست و یا اصلن چه جوری میشه
حالیش کردکه "ایوان" زن بود نه مرد و از اون بدتر چه توضیحی باید بهش داد که چرا و به
چه علت یک یا چند مجنون بی سواد و بی اخلاق در اتاقی نشستند و تصمیم گرفتند و تز
دادند که "ایوا" مرد باشه بهتره ؟!
با این رویه من فکر میکنم حالا که پرده حیا دریده دور نیست که به زودی فیلم هایی مثل
"Original Sin" و یا حتی " Eyes Wide Shut  " با مختصر تغییراتی قابلیت پخش از سیما رو
پیدا کنند  و البته هیچ تعجب نمیکنم اگر حضرات ناگهان فیلمی از مرحوم جوزف ال منکیه ویچ
رو پخش کنند با عنوان " همه چیز درباره ایـــوان !!! "


پا نبشت :
میگما ، این عکسی که من از "ایوان" درست کردم با کمک ریش سیف الاسلام
حضرت بن لادن این شکلی شد اما انصافن کم به خودش شبیه نیستا !!!
نوشته شده در  جمعه بیست و ششم مهر 1387ساعت 23:45  توسط امید صیادی ( امیدوار ) |

بيوفا _ BIOOFA 

بيوفا _ BIOOFA


سالها پيش .. خيلي سال پيش :‌

 پنج ساله بودم و شده بودم موجب شگفتي فاميل و دوست و آشنا هاي شهري و روستايي مان .
هنوز يادم است قيافه هاي مبهوت و ناباورشان را كه با چشمان وق زده نگاه مي كردند
كه چطور ممكن است بچه اي به آن سن بتواند روزنامه بخواند !
و من البته روزنامه را مي خواندم هر جايش را كه فكر كني مي خواندم و آنها هم دست
بر نمي داشتند از انتخاب صفحه هاي ديگري كه مباد من روزنامه را حفظ كرده باشم در
پنج سالگي و البته نمي دانستند كه من روزنامه را خواندن مي توانم اما دانستن نه .

سالها پيش اگر چه بيش اما نزديكتر :

كلاس پنجم دبستان را با پنج كارنامه "َشاگرد اول " ي و چندين لوح و فلان و فلان
نشسته بودم . هفت سال از آغاز خواندنم مي گذشت و ساده ترين كار ممكن برايم
روخواني كتاب هاي درسي بود .
آقاي مرادي معلم كلاس پنجم هم آدمي بود كم حوصله كه هرگاه طاق ميشد از مجموعه
تپق ها و منقطع خواندن هاي ديگر همكلاسان امر خوانش را به من محول مي كرد .
روان بودم و مي دانستم خواندن را بايد به نواختن شبيه كنم تا عزيز دردانه كلاس بمانم .

روزي كه نمي دانم كدام بود و درسي كه بياد نيست چه بود ، هم باز به اشارت حضرت
معلم خواندن به من رسيد .
و كار ساده و امر هفت ساله اما ناگاه در خط دوم ابتر ماند! خط اين بود يا چيزي در همين حدود:
و تو اي بيوفا چرا چنين كردي ؟ ...
و من به بيوفا كه رسيدم بي اختيار خواندم  " بيووفا " BIOOFA"
و همين كه آن را اين خواندم يعني درست در لحظه خوانش و خروج صوت در حد فاصل برون
رفتن ب تا او دچار رعشه شدم .. دانستم كه خوانشش هر چه باشد اين نيست
اما مجالي براي تمرد از دستور صادر شده آن مغز كوچك نبود ..پس با كورسوي اميدي باطل
 كاملش كردم : BIOOFA
سهيل دولتشاهي ببخشيد ،دكتر سهيل دولتشاهي ،عذر تقصير ،مرحوم دكتر سهيل دولتشاهي
كه نيمكت پيشين نشسته بود برگشت و با عتاب گفت : بيووفا چيه ؟! بيوفا .. بي .. و فا ..

ناگاه حس كردم كه قالب يخ به پشت ميبرم.. در كسري از ثانيه پيشانيم خيس از عرق شد.
باقي متن را نمي ديدم .. به پته پته افتاده بودم و هيچ كلمه اي را درست نمي خواندم ..
گويي چشمانم را كش بسته بودند و از هر جا و خطي و كلمه اي بر ميگشت به روي آن
بيووفاي لعنتي ... بيوفا ؟ .. بيوفا !! .. بيووفا ...

چند سال پيش .. همين سال ها :

آن روز و آن كلمه لعنتي حالا بعد از گذشت بيش از بيست سال همچنان در ذهنم
جامانده اند .. تا سالها بعد از آن .. شايد تا همين چند سال پيش هم ندانستم كه چرا
من كه سر آمد روخواني هم سالانم بودم آن روز چنين گاف غريبي دادم ..

شايد چون  آن روزها ، آن سالها .. جدا نويسي هنوز جايي در آيين نگارش نداشت ..
شايد چون  آن روزها ، آن سالها .. بي وفايي ها هنوز معنايي در آيين زندگاني نداشت ..

نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم مهر 1387ساعت 11:53  توسط امید صیادی ( امیدوار ) |

I Know Who Is The Next President Of USA _ من میدانم چه کسی رییس جمهور بعدی آمریکاست ! 

I  Know  Who  Is  The  Next  President  Of  USA
من میدانم چه کسی رییس جمهور بعدی آمریکاست !

مک کین یا اوباما  ؟ این پرسش طی یک سال اخیر ذهن اکثریت علاقمندان به سیاست
و حتی عامه  رو به خودش مشغول کرده . گاه مک کین و گاه اوباما برنده نظرسنجی ها
هستند و درصد محبوبیت هر یک بعضن به هر دلیل مهم و یا پیش پا افتاده ای دچار تغییر
و نوسان میشه .
من اما فکر می کنم جدا از تمام تحلیل ها و نظرات کارشناسان سیاسی که همیشه درصد
اختلاف ناچیزی رو برای قطعی شدن یا نشدن پیش بینی ها قائل هستند و بیشتر بر پایه
احتمالات ابراز عقیده می کنند میشه با کمی دقت پیدا کرد که رییس جمهور بعدی آمریکا
به طور قطع چه کسی است .
در نگاه اول شاید از منظر یک خواننده علاقمند،و جدی و پیگیر مسائل سیاسی روز دنیا این
تحلیل _ پیش بینی من کمی و یا حتی به مقدار زیادی خام دستانه و جفنگ به نظر برسه .
شاید..اما از این نکته غفلت نکنید که این پیش بینی از طریق مطالعه تاریخ وجامعه آمریکایی
انجام شده پس در اذهان خودتون جایی رو برای درستی این نظریه محفوظ نگه دارید.


خوب، ضمن اینکه نظرتون رو به عکس بالا جلب می کنم از شما می خوام که به دقت
به نکات ذیل توجه کنید .
طبق بررسی هایی که درباره روسای جمهور آمریکا از جنگ جهانی دوم به بعد انجام
دادم یک نکته اساسی به شدت توجهم رو جلب کرد .
از جنگ دوم جهانی تا به امروز ودر طی چهل و چهار سال یازده نفر به ترتیب زیر مسئولیت
ریاست جمهوری آمریکا رو بر عهده داشتند:
1 _ هری ترومن.2_ دوایت آیزنهاور.3_ جان اف کندی.4_ لیندون جانسون
 5 _ ریچارد نیکسون.6_ جرالد فورد.7_ جیمی  کارتر.8_ رونالد ریگان .
 9 _ جورج بوش ( پدر).10_ بیل کلینتون و 11 _ جورج بوش .
که دو نفر از این یازده نفر { لیندون جانسون (4) و جرالد فورد(6)از بین این یازده نفر
به شیوه ای غیر از آرای مردمی به این مقام رسیدن و در اصل به مقام ریاست جمهوری
منتسب شدند و نه انتخاب .
خوب با کسر این دو نفر از 9 نفر باقیمانده ، 8 نفر یعنی چیزی نزدیک به 90% اونها دارای
یک وجه مشترک جالب هستند .
به عنوان آخرین راهنمایی میگم که نفر استثنا یعنی شخصی که فاقد اون وجه اشتراک با
بقیه است جناب آیزنهاور (2) هستند .
خوب حالا به غیر از شماره های 2 _ 4 _ و 6 به چهره بقیه روسای جمهور آمریکا نگاه کنید .
چه چیزی در بین اینها وجه مشترک حساب میشه ؟ متوجه شدید ؟  هنوز نه ؟ !
خوب پس اگر تا اینجا موفق نشدید حدس بزنید خودم براتون میگم .
در بین هشت نفر باقیمانده ویژگی مورد نظر اینه که هیچ کدام طاس نیستند !
بله درست متوجه شدید . مردم آمریکا طی دوران بعد از جنگ جهانی دوم تا به امروز به جز
یک مورد "آیزنهاور"(2) هرگز هیچ کله طاسی رو به ریاست جمهوری انتخاب نکردند .
لیندون جانسون (4) بعد از ترور کندی از طرف سنا به این سمت انتخاب شد و در دوره
بعدی هم تحت حمایت صاحبان صنایع نظامی و هراس عمومی در اوج دوران جنگ سرد
از دلایل کافی برای انتخاب مجدد توسط مردم ریسک ناپذیر اون دوران  برخوردار بود .
دیگر کچل این لیست هم یعنی جرالد فورد (6) بعد از رسوایی واترگیت و استعفای نیکسون
برای یک مقطع سه ساله طبق قانون اساسی به این سمت منصوب شد .
به این ترتیب همونطور که گفتم مردم آمریکا تنها یک بار در سال 1953 با انتخاب آیزنهاور
از این قانون نانوشته تخطی کردند و از اون پس در تمام انتخابات افرادی به این مقام رسیدند
که از پشتوانه موی محکمی برخوردار بودند !
خوب حالا میشه درباره اینکه از بین مک کین و اوباما کدام یک به مسند ریاست
جمهوری آمریکا خواهند رسید راحت تر پیش بینی کرد .

obama                                           


۱ _ پان نبشت :
الف ـ آن چیزی که در کانون تصویر روسای جمهور آمریکا می بینید در اصل پرتره
شهید آبراهام لینکلن است ترسیم استاد فقید سالوادور دالی . اینکه چرا آن
چیز را وسط صورت آن بنده خدا در آورده را از خودش بپرسید.ذهن دالی و شما
اگر آن چیز را میبیند مشکل خودتان است .
من فقط آبراهامش را می بینم انشاالله!
ب ـ یک نفر از دوستان که به زبان انگلیسی تسلط کامل دارند این مطلب را عینن
ترجمه کرده بفرستد به وزارت کشور شیطان بزرگ برای علی کردان ِ آمریکایی ها تا
فی الحال جلوگیری شود از اسراف بیت المال ایشان و بدانند که یک نفر وبلاگ نویس
ایرانی با کمترین امکانات و به حول قوه الهی تکلیف این امر مهم را از همین تهران
خودمان معلوم کرد و البته این افتخار برای همه مردم عزیزمان است و من فقط از
پاس های خوب بچه ها استفاده کردم!
2 _ توضیح :
پیش بینی نتیجه قطعی انتخابات ریاست جمهوری آمریکا میسر نبود جز با استعانت
و بذل دقت و توجه به منابع وطنی و تاریخی میهن سرفراز خودمان !
 منابع :
_ زلف بر باد مده تا ندهی بر بادم  ( لسان الغیب حافظ شیرازی )
_ بسته سلسله سلسله مویی بودیم ( وحشی بافقی )
_ سلسله موی دوست حلقه دام بلاست ( استاد سخن سعدی )
گیس ( محسن نامجو ) !!
نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم مهر 1387ساعت 1:37  توسط امید صیادی ( امیدوار ) |

10 دليل منطقي براي مجرد ماندن !!! 

10 دليل منطقي براي مجرد ماندن :

معمول هست كه وقتي پسريا دختري توي فاميل سنش از(30براي آقايون و
25 تا 27 براي خانم ها ) ميگذره يواش يواش زمزمه هاي پيدا و نهاني به
گوش ميرسه كه اين بابا چرا ازدواج نميكنه ؟
بعد از مدتي اين زمزمه هاي در خفا تبديل به شوخي هاي كلامي و بعد هم
نيش و كنايه هاي رودررو ميشن . هر كسي از ظن خودش قضيه رو تفسير
ميكنه و نتيجه هم بالطبع قطعي ترين نتيجه ممكن از استنتاج خود طرف هست .
اما من به عنوان كسي كه عليرغم گذر از مرز سي سالگي و نزديك شدن به
نيمه اين دهه از عمر كماكان هيچ قصد و نيتي براي ازدواج نداره دلايلي
رو براي تداوم اين تجرد پیشگی پيدا كردم كه پيشاپيش درباره مزخرف
بودنشون به شما خواننده عزيز اطمينان كامل ميدم .


10 دلـيـل مـنطـقي بـراي مـــجــــرد مــانـدن :

1 _ به آنكه مي خواسته ايد نرسيده ايد :‌ شما در كودكي ، نوجواني ، جواني
عاشق كسي بوده ايد . به هر علت ممكن و يا حتي عجيب و غريبي به وصال
شخص مورد نظر نرسيده ايد و با توجه به دور مدور كـون و مكان ِ كج نشين
احتمالن هرگز هم نخواهيد رسيد . عوض اينكه در يك بلاهت كامل برويد به خاطر
سوزاندن كــون طرف خودتان را مثل گوسفند قرباني ازدواجي به هر ترتيب ممكن
بكيند راحت و منطقي نشسته ايد سر جاتان و شبها پاي تي وي تخمه تان را
مي شكنيد و گوشتان هم بدهكارمتلك هاي ترش مزه ديگران نيست كه نيست .

2 _ زياده خواه و تنوع طلبيد : به هر چه ( كه ) مي خواهيد ميرسيد . ذاتن انسان
خوش اقبالي هستيد و اراده تان في الفور ميسر و منصور است آنقدر كه مدتهاست كه
به تفاوت جادويي  ميان گل نرگس با جوانه گندم پي برده ايد وتست طعم تازه تر از
جدول برنامه هايتان خارج نميشود .ميدانيد فلان دختر يا پسر همسايه يا همكار با همه
طنازي و خوش تيپي هدف چندان دور از دسترسي نيست و الزامي نداريد با ديدنشان
پنهاني آب دهانتان را قورت بدهيد و مجسمه بمانيد. پس هر روز يك مدل تيپ ميزنيد و
آرايش ميكنيد و هنگام خروج از خانه بدون كمترين نگراني با اين نيت پاي راست را
بيرون مي گذاريد كه يك روز تازه  با آدم هاي تازه اش  چقدر به شما مي آيد !

3 _ فرمانده هستيد نه فرمانبر:‌ حتي يك لحظه هم تحملش را نداريد كسي برايتان
تصميم بگيرد . از وقتي خودتان را شناخته ايد قائم به ذات بوده ايد و تصميم گيرنده
براي ديگران . پس تصور اينكه ناگهان بعد از اين همه سال يك " ديگري " بيايد
و بگويد چه بكن و چه نكن يا اصلن چه جوري بكن و اينجوري نكن حالتان را بد
ميكند . شما عادت كرده ايد هر جور كه دوست داريد بكنيد و ايضن هر جور كه
دوست داريد بكنند پس در مقام يك تصميم گيرنده مطلق بيشتر فرمان ده هستيد
تا فرمانبر. تصور اينكه اگر طرف مقابل هم يك فرمانده از آب در بيايد پشتتان را
ميلرزاند  و البته خاطر عزيزتان هست كه قانون لغو برده داري را هم دو قرن پيش
مرحوم آبراهام لينكلن امضا كرده پس با خيال راحت قيدش را ميزنيد !

4 _ از شريك و شراكت بيزاريد : خاندانتان در همه امور تجاري بازرگاني همواره
از شراكت دوري جسته اند و معدود موارد شراكتيشان هم چيزي در حد فاجعه از آب
در آمده .از كودكي هم در گوشتان خوانده اند " اگه شريك خوب بود خدا هم واسه خودش
شريك ميگرفت" . كار تمام است . صفحه دوم شناسنامه تان را همانطور پاك و پاكيزه
دوست خواهيد داشت و اطمينان داريد در روزهاي سرد زمستاني با آن سوز سگ
كشش هيچ عوضي زرنگي در اين دنيا نيست كه به صرف چند دقيقه زودتر بيدار شدنش
يواشكي پليور پشمي شما را زير مانتو و يا ‍ژيله بپوشد و ماشين را هم ببرد !

5 _ دوست داريد راحت بگوزيد : آدم راحتي هستيد و ساعات زيادي را در خلوت اتاق
خودتان ميگذرانيد . هر موقع كه باد در دلتان بپيچد رهايش ميكنيد و احتمالن در اكثر
اوقات اين رهايي همراه با موزيك متفاوت و حتي  نشاط آوريست . خُب تصور اينكه
به صرف حفظ احترام متقابل در حضور يك دوم شخص مفرد دائمي ناچار باشيد تا
آخر عمر راه طولاني مستراح را براي يك باد ناقابل طي كنيد واقعن  افسرده تان ميكند !

6 _ بد _ خوش خوابيد :‌  جاي خوابتان برايتان اهميت زيادي دارد . در اكثر شبهاي
زندگي راحت چهار دست و پا را در تمام جهات ولو كرده ايد و خرغلت زده ايد و البته
معدود شبهايي را كه در بغل كسي ديگر خوابيده ايد و يا در بغلتان خوابيده اند را هرگز
فراموش نمي كنيد . اين عدم فراموشي نه به خاطر لذت شب زنده داري كه به آن علت
 است كه تا صبح ناچار شده ايد به روي آن كتفي بخوابيد كه عادت نداشته ايد و يا ناچار
بوده ايد  دم به ساعت هنوز چشمتان گرم نرفته يك دسته مو را مانند تار عنكبوت از روي
صورتتان كنار بزنيد . درحاليكه طي سه چهار سال اول پشت كردن هم كمال  بي ادبي و
محل مناقشه و سو ظن به سردي مزاج مي شود ناچاريد شبها كله تان را درحد ژيمناستيك
عقب ببريد تا از بوي بد دهان همخوابه مورد نظر دچار تهوع نشويد .

7 _ به حفظ فيزيك بدن تان ( جواني ) علاقمنديد : از مشكلات متابوليسمي آگاهي داريد
و از ديدن قيافه همكلاسي ها و همسالان  سال هاي نه چندان دور با آن شكم هاي بزرگ و
سينه هاي آويزان چندشتان ميشود . ميدانيد كه حداقل طي سالهاي اوليه تاهل به علت
عزيزي غريزي و خانوادگي از اين ميهماني به آن مهماني يا مدعو هستيد يا مدعي و ركن
خوشمزگي غذاهاي ما ايرانيان هم البته چرب و چيلي بودن آن است تا آنجا كه حتي سالاد
هم چربش خوشمزه تر است .
به شكم خودتان نگاهي ميكنيد ، هنوز پايين ترش را ميتوانيد ببينيد . با خيال راحت به اين
فكر مي كنيد كه همان پايين ترش چرب بشود بهتر است تا بالاترش !

8 _ بچه دوست هستيد : عاشق بچه ها هستيد و آنها را زيباترين كار دستي خدا ميدانيد .
هميشه براي بچه هاي فاميل و دوست و آشنا " عمو و خاله " هستيد و آنها هم با ديدنتان
پر در مي آورند در حاليكه براي والدين خودشان مصيبت عالم امكان هستند . ميدانيد كه
فقط ماهيانه چندين هزار تومان خرج ريدن ( پمپرز )  اين فرشتگان كوچك است .خوراك و
تحصيل به كنار . با خودتان تصور مي كنيد اگر با اين قلب احساساتي كه تحمل شنيدن
خبر بيماري كودك همسايه را هم ندارد زبانم لال كودك خودتان دچار بيماري و يا
آسيبي بشود بايد سر به كوه بگذاريد . قيد داشتن تمام وقتش را ميزنيد . همان بهتر
بچه هاي عزيز ديگران بهترين " پارت تايم " شان مال شما باشد .

9 _ از عاقبت كار مطلع _ بيمناكيد : انواع و اقسام طلاق ها در اطرافتان رخ داده .
از پدر و مادرگرفته تا پسر خاله و دختر دايي و دوست و آشنا . ميدانيد احتمال طلاق و
جدايي هميشه همچون شمشير داموكلس بر آستان هر خانه اي آويخته است .
با خودتان فكر مي كنيد كدام هزينه كمتري دارد ؟ اينكه از دوسـت پـسر و يا
دوسـت دخـترتان جدا  شويد يا اينكه از همسرتان ؟ مسلمن هرگز هيچ زوج
دوست _ مجردي براي جدايي عازم دادگاه خانواده و محضر نميشوند و براي پرداخت
مهريه تقاضاي اقساط نمي دهند . جان را هم آزاد نمي كنند ! شما آزاديتان را با كمترين
خسارت مادي معنوي ممكن بدست مي آوريد. به سلامت !

10 _ {{........................}} :
هر كدام از ما " مجرد ها "  يك سري دلايل مجزا در چارچوب تجربيات شخصي نيز داريم .
من 9 تايش را نوشتم . شما اگر دوست داشتيد دليل دهم خودتان را  بنويسيد .

نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم مهر 1387ساعت 13:35  توسط امید صیادی ( امیدوار ) |

40 سال بعد از قیصر کیمیایی ، و اینک " قیصر2 " 

40 سال بعد از قیصر کیمیایی ، و اینک " قیصر2 "


دو سه سال پیش بهروز افخمی  زده بود به سرش می خواست
فیلم قیصر کیمیایی رو بازسازی کنه . قرار بود نقش قیصر رو هم
بده به بهرام رادان و ...
جریان این بازسازی  نشد یا نذاشتن نمیدونم .. اما فکر کردم اگه الان
اون فیلم رو می خواست بسازه با حال و هوای امروز چی در میومد ؟

خوب طبیعی بود که خط داستانیش فرق می کرد یه مقدار .. 
شاید هم ...
 :



قیصر ( بهرام رادان ) در ژاپن به مُرده سوزی مشغول است . او و رفیق و همکار ونزولاییش
" خوزه مانوئل اسکوبار " (با هنرمندی علی اوسیوند) که هر شب باهم آبجو میخورند و
یکشنبه ها جـنـده خانه میروند برای در آمد بیشتر و دریافت مژدگانی در دماغ مُرده های
ژاپنی کپسول آب مقطر آمپول فرو میکنند تا خانواده متوفی های ژاپنی با شنیدن
صدای ترکیدنش فکر کنند جمجمه مُرده شان ترکید و رفت بهشت !
یک شب در حالیکه قیصر مشغول چت کردن با دوست دخترش در ایران است
( با هنرمندی گلشیفته فراهانی به نقش بهجت )
بهجت به او می گوید که فاطی قیصر اینا یعنی آبجیشون دیروز اومده پیشش
و ازش خواسته یه دکتر واسه سقط جنین بهش معرفی کنه .
قیصر یک کمی شاکی میشود اولش اما بعد یادش می آید این ادا اطوارها مال فیلمهاست.
 و خلاصه بهجت برایش تعریف میکند که دکتر برای سقط کردن بچه اولن که بیست میلیون
پول میخواهد و بعد هم یک دانه آمپول که فقط در ژاپن یافت می شود .
قیصر قول می دهد در اولین فرصت پول را به حساب بریزد و آمپول را هم بگیرد بفرستد .
او که از ناراحتی فرت و فرت سیگاری میکشد برای خوزه مانوئل اسکوبار درددل میکند .
خوزه مانوئل اسکوبار به او می گوید :
koarsma = یعنی داداش این دست یا علی ِ تا آخرش پات واسادم ! 
 و خلاصه قیصر و خوزه فردایش میروند از حساب بانکی قیصر پول بردارند و آنجا خوزه
متوجه میشود که این قیصر مادر قـحـبـه مقادیر فراوانی از مژدگانی ها را دودره کرده و به
حساب خودش ریخته اما خوزه با اینحال چیزی نمی گوید .
قیصر به خوزه اسم آمپولی که برای سقط جنین آبجیش را لازم دارند میدهد و او را
میفرستد پی گرفتن آمپول از یکی از بر و بچز ایرانی در هاراچیکو که در کار فروش دارو و این
چیزهاست و خودش هم پول را از طریق یک صرافی حواله میکند به حساب یکی از دوستان
خانوادگیشان که او و بقیه بچه ها از بچگی عادت داشته اند خان دایی(با هنرمندی مهران رجبی)
صدایش کنند.
شب دوباره قیصر و خوزه دارند باهم آبجو هورت میکشند که قیصر تیلفون را بر میدارد یک
زنگی به آبجی بزند . خوزه دست او را میگیرد و میگوید :
gilrmo sinta = یعنی ارواح خاک آقام اگه چیز ناجوری بش بگی پاک دلخور میشم جون داش .
قیصر سرش را تکان میدهد و با لبخند میگوید :
خوزه ایراد تو این است که نمی دانی در دین مبین ما چقدر بر مدارا و حلم و بخشش تاکید
شده. و سپس شماره موبایل آبجی فاطی را میگیرد اما همش پیغام :
مشترک مورد نظر در دسترس نمی باشند را میشنود .
ناچار تیلفون خانه را میگیرد بعد از چند زنگ بلاخره میم مثل مادرش(با هنرمندی مهناز افشار)
تلفن را جواب میدهد و به او میگوید که بهتر است کمی هم پول برای او بفرستد می خواهد
برود زیارت عتبات عالیات و همچنین سفارش میکند که از جاپون  چند بسته وایــاگــرای اصل
آمریکایی بفرستد برای تقویت قوه باه ِ خان دایی که طفلکی خیلی ضعیف شده است پیرمرد!

 قیصر سراغ داداش فرمونش ( با هنرمندی هنرپیشه میهمان حامد بهداد ) را میگیرد و مادر با
ناله میگوید که فرمون از بس شیشه به مُخ کشید الانه دیگر کـسـخل شده همش نشسته
گوشه خانه شعرهای بی سرو ته خالتور می نویسد در مذمت و مخالفت با عمل سقط جنین
آبجی فاطیش، مرتیکه بی کار بی عار مفت خور شیشه ای ..  

قیصر با دلی تنگ از ننه خداحافظی میکند و میرود در تخت خوزه کنار او دراز میکشد اما خوزه
که گویی از چیزی ناراحت است بر خلاف دیگر شبها بر میگردد کــونـش را به طرف او میکند ...
قیصر نگاه ناامیدانه ای به او میکند و او هم بر میگردد ... فید اوت !

فردایش به خاطر حادثه ازدحام مترو و خفگی تعداد زیادی ژاپنی سر  قیصر  و خوزه حسابی
شلوغ است و چپ و راست مُرده است که میاورند برای سوزاندن و آنها هم فرت و فرت آمپول
است که میچپانند در سولاخ دماغ مُرده های مردم ..
آمپول های قیصر تمام میشود و هنوز یک مُرده مانده .. او از خوزه میخواهد که یک آمپول به او
قرض بدهد . خوزه از جیبش یک آمپول در می آورد به او میدهد و خودش با حالتی مشکوک از
درب پشتی مُرده سوزخانه میزند بیرون در حالیکه قیصر هم آمپول را در دماغ مُردهه جاسازی
میکند و میفرستد توی کوره .
خوزه با سیگاری در دست دوباره وارد میشود . قیصر از او میپرسد که کجا رفتی و
خوزه می گوید:
cantra loipnonesa = یعنی جایی نبودم همین دورو برها رفتم هوا خوری یه کمی بوی مُرده  
سوخته از دماغم بزند بیرون !
دیگر مرده ای نمانده و آخرین مراحل کارشان است  . قیصر در حالیکه با یک میله بلند مُرده
آخری را توی  کوره را جابجا میکند تا حسابی مغز پخت شود به خوزه میگوید که راستی آمپوله
که واسه سقط بچه آبجیم بهت گفتم بگیری رو گرفتی ؟ امروز باید بفرستیم ها ..
خوزه جوابی نمیدهد.گویی از چیزی شرمگین است .. قیصر با کنجکاوی از او دوباره درباره آمپول
سوال میکند و قبل از اینکه خوزه بتواند با من و من کردن چیزی بگوید صدای آژیر ماشین پلیس
فضارا پُر میکند و بعد هم چندتا پلیس ژاپنی میریزند توی مُرده سوزخانه و قیصر را دستگیر میکنند.
قیصر که ناباورانه به خوزه می نگرد با خشم فریاد میکشد :
سـن آوابچ .. مادرتو می فــاکم مَنَک ( مردکوچک ) آخه  وای ؟ وای یه همچین شتی خوردی ؟
خوزه سر به زیر انداخته زیر لب می گوید :
jao pintio delamaske deltana fortesco ino bendarta jikomom ripenta = شرمنده ام!

قیصر 2  در حالیکه پلیس ها میخواهند قیصر را کت بسته
  از مُرده سوزخانه ببرند بیرون او مثل همه فیلم ها
  در مقابل خوزه ی سر به زیر افکنده یک توقفی
  میکند و به او میگوید :
  بی مرام بی معرفت اون همه رییس جمهور ما اون
  مرتیکه افیونی ِ کوکائینی هوگو چاوزتون رو بغل کرد
  بهش گفت داداش حالا این بود جواب خوبی هامون؟
  اَکه جلو چشمتون رو بگیره سرخپوستای نمک به حروم.
  خوزه کماکان سر به زیر و ساکت چیزی نمیگوید و
  عرق شرم بر جبین میریزد .. 
  قیصر سری تکان میدهد و می گوید :
  مردک بی چشم  رو حالا که منو بخاطر اقامت
  غیر قانونی فروختی حداقل اون آمپول رو واسه آبجیم
  بفرست ایران .. باشه ؟ واسه خاطر رفاقت چن سالمون
   این کارو میکنی ؟
  خوزه میخواهد چیزی بگوید اما صدای ترکیدن آمپولی
  که قیصر درون دماغ آخرین مُرده جاساز کرده بود همه را
  متوجه کوره میکند ...
  خوزه آهی میکشد و اشک از گونه اش جاری میشود ..

   قیصر با ناباوری ابتدا به کوره و سپس به خوزه مینگرد و
   می گوید  : نه !!!

پلیس ها به شیوه ژاپنی به سمت کوره خم می شوند و احترام می گذارند و به زبان ژاپنی
فاتحه می دهند .
به سبک فیلم های فریدون جیرانی و البته کمی بهتر از آن در پایان نریشنی از زبان قیصر
میشنویم:
هشت نُه ماه بعد آبجی فاطیم یه نامه واسم فرستاد زندون که خیلی خوشحالم کرد .
همراه نامه عکس یه پسر کاکل زری کوچولو هم بود.
آبجی فاطیم توی نامه نوشته بود اسم بچه رو گذاشتن کریم اما همه صداش میزنن
پسر دایی .. از بس که شبیه خان داییه !

نمای ثابتی از چهره خندان خان دایی (مهران رجبی )
و تیتراژ پایانی همراه با ترانه ای سولو و سوزناک از آندره آ بوچلی !

نوشته شده در  جمعه دوازدهم مهر 1387ساعت 22:34  توسط امید صیادی ( امیدوار ) |

گوسفند سیاه _ ایتالو کالوینو  

گوسفند سیاه _ ایتالو کالوینو
..........................................

شهری بود که همه اهالی آن دزد بودند.
شبها پس از صرف شام، هرکس دسته کلید بزرگ و فانوس را برمیداشت و از خانه
بیرون میزد؛ برای دستبرد زدن به خانه یک همسایه. حوالی سحر با دست پر به
خانه برمیگشت، به خانه خودش که آنرا هم دزد زده بود.
 به این ترتیب، همه در کنار هم به خوبی و خوشی زندگی میکردند؛ چون هرکس از
دیگری میدزدید و او هم متقابلاً از دیگری، تا آنجا که آخرین نفر از اولی میدزدید.
داد و ستدهای تجاری و به طور کلی خرید و فروش هم در این شهر به همین منوال
صورت میگرفت؛ هم از جانب خریدارها و هم از جانب فروشنده ها.
دولت هم به سهم خود سعی میکرد حق و حساب بیشتری از اهالی بگیرد و آنها را
تیغ بزند و اهالی هم به سهم خود نهایت سعی و کوشش خودشان را میکردند که
سر دولت را شیره بمالند و نم پس ندهند و چیزی از آن بالا بکشند؛ به این ترتیب در
این شهر زندگی به آرامی سپری میشد.
نه کسی خیلی ثروتمند بود و نه کسی خیلی فقیر و درمانده.

روزی، چطورش را نمیدانیم؛ مرد درستکاری گذرش به شهر افتاد و آنجا را برای اقامت
انتخاب کرد. شبها به جای اینکه با دسته کلید و فانوس دور کوچه ها راه بیفتد برای
دزدی، شامش را که میخورد، سیگاری دود میکرد و شروع میکرد به خواندن رمان.

دزدها میامدند؛ چراغ خانه را روشن میدیدند و راهشان را کج میکردند و میرفتند.

اوضاع از این قرار بود تا اینکه اهالی، احساس وظیفه کردند که به این تازه وارد توضیح
بدهند که گرچه خودش اهل این کارها نیست، ولی حق ندارد مزاحم کار دیگران بشود.
هرشب که در خانه میماند، معنیش این بود که خانواده ای سر بی شام زمین میگذارد
و روز بعد هم چیزی برای خوردن ندارد.

بدین ترتیب، مرد درستکار در برابر چنین استدلالی چه حرفی برای گفتن میتوانست
داشته باشد؟ بنابراین پس از غروب آفتاب، او هم از خانه بیرون میزد و همانطور که از
او خواسته بودند،حوالی صبح برمیگشت؛ ولی دست به دزدی نمیزد.
آخر او فردی بود درستکار و اهل اینکارها نبود. میرفت روی پل شهر میایستاد و مدتها
به جریان آب رودخانه نگاه میکرد و بعد به خانه برمیگشت و میدید که خانه اش مورد
دستبرد قرار گرفته است.

در کمتر از یک هفته، مرد درستکار دار و ندارد خود را از دست داد؛ چیزی برای خوردن
نداشت و خانه اش هم که لخت شده بود.
ولی مشکلی این نبود. چرا که این وضعیت البته تقصیر خود او بود.
نه! مشکل چیز دیگری بود. قضیه از این قرار بود که این آدم با این رفتارش، حال همه را
گرفته بود! او اجازه داده بود دار و ندارش را بدزدند بی آنکه خودش دست به مال کسی
دراز کند.
به این ترتیب، هر شب یک نفر بود که پس از سرقت شبانه از خانة دیگری، وقتی صبح
به خانة خودش وارد میشد، میدید خانه و اموالش دست نخورده است؛
خانه ای که مرد درستکار باید به آن دستبرد میزد.
به هر حال بعد از مدتی به تدریج، آنهایی که شبهای بیشتری خانه شان را دزد نمیزد
رفته رفته اوضاعشان از بقیه بهتر شد و مال و منالی به هم میزدند و برعکس، کسانی
که دفعات بیشتری به خانة مرد درستکار (که حالا دیگر البته از هر چیز به درد نخوری
خالی شده بود) دستبرد میزدند،دست خالی به خانه برمیگشتند و وضعشان روز به روز
بدتر میشد و خود را فقیرتر میافتند .
به این ترتیب، آن عده ای که موقعیت مالیشان بهتر شده بود، مانند مرد درستکار، این
عادت را پیشه کردند که شبها پس از صرف شام، بروند روی پل چوبی و جریان آب
رودخانه را تماشا کنند.
 این ماجرا، وضعیت آشفتة شهر را آشفته تر میکرد؛ چون معنیش این بود که باز افراد
بیشتری از اهالی ثروتمندتر و بقیه فقیرتر میشدند.

به تدریج، آنهایی که وضعشان خوب شده بود و به گردش و تفریح روی پل روی آوردند،
متوچه شدند که اگر به این وضع ادامه بدهند، به زودی ثروتشان ته میکشد و به این فکر
افتادند که
"چطور است به عده ای از این فقیرها پول بدهیم که شبها به جای ما هم بروند دزدی".
قراردادها بسته شد، دستمزدها تعیین و پورسانتهای هر طرف را هم مشخص کردند:
 آنها البته هنوز دزد بودند و در همین قرار و مدارها هم سعی میکردند سر هم کلاه بگذارند
و هرکدام از طرفین به نحوی از دیگری چیزی بالا میکشید و آن دیگری هم از ... .
اما همانطور که رسم اینگونه قراردادهاست، آنها که پولدارتر بودند و ثروتمندتر و تهیدستها
عموماً فقیرتر میشدند.

عده ای هم آنقدر ثروتمند شدند که دیگر برای ثروتمند ماندن، نه نیاز به دزدی مستقیم
داشتند و نه اینکه کسی برایشان دزدی کند. ولی مشکل اینجا بود که اگر دست از دزدی
میکشیدند،فقیر میشدند؛ چون فقیرها در هر حال از آنها میدزدیدند. فکری به خاطرشان
رسید؛
آمدند و فقیرترین آدمها را استخدام کردند تا اموالشان را در مقابل دیگر فقیرها حفاظت کنند،
ادارة پلیس برپا شد و زندانها ساخته شد.
به این ترتیب، چند سالی از آمدن مرد درستکار به شهر نگذشته بود که مردم دیگر از دزدیدن
و دزدیده شدن حرفی به میان نمیاوردند. صحبتها حالا دیگر فقط از دارا و ندار بود؛
اما در واقع هنوز همه دزد بودند.
تنها فرد درستکار، همان مرد اولی بود که ما نفهمیدیم برای چه به آن شهر آمد و کمی بعد
هم از گرسنگی مرد .
................................................................................................................
از کتاب : شاه گوش مي کند؛ ايتالو کالوينو؛ فرزاد همتي - محمدرضا فرزاد؛ انتشارات مرواريد؛ ۱۳۸۲


زندگینامه ایتالو کالوینو به نقل از ویکی پدیا در " ادامه مطلب "


ادامه مطلب
نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم مهر 1387ساعت 14:26  توسط امید صیادی ( امیدوار ) |

آرامش در حضور دیگران 

آرامش در حضور دیگران

صف شلوغ و طولانی بانک .. من نفر آخرم .. تنها انگیزه تحمل توی صف وایسادن و
آخرین نفر بودنم  زنی ِ که جلوتر از من وایساده .. هیکل خوبی داره بوی خوبی هم میده.
یه لحظه یه یارو از این نو کلاه های تازه به مال رسیده همچین میاد از کنار صف رد
میشه انگاری ما  پارکومتریم  .. میره جلو .. یارو کارمنده با دیدنش دست به سینه از
جا بلند میشه .. طرف هم یه چپه تراول در میاره میزاره جلوش اونم کعنهو گاو اصلن انگار
نه انگار این همه آدم توی صف وایسادن .. خانوم خوش هیکل خوشبو و نفرای جلوتر هم
حواسشون به همه جا هست الا اینکه توی صف پوسیدن .. هیچکس هیچ اعتراضی نداره.
وقتشه خودم دست به کار بشم .. میرم پشت سر یارو سرمایه دار انگل ..
دستمو میبرم پشت کمرم .. کارد رو میکشم بیرون .. با یه حرکت سریع از پشت فرو
میکنم توی کتفش . هنوز آخ نگفته در میارم میکوبم وسط ستون مهره هاش .. یه لحظه
چاقو گیر میکنه اما زورم مثل خر زیاده .. دوباره درش میارم .. این دفعه طرف مثل مجسمه
چوبی در حال شکستن برمیگرده طرفم .. با یه حرکت سریع کارد رو میکشم زیر گلوش ...
خر خر میکنه میفته ..خون کف بانک رو پر میکنه ..
به مردمی که توی صف بودن نگاه میکنم .. همه همچنان توی صف وایسادن ..انگار نه انگار.
بزار حقشون رو بخورن .. به درک .. آروم بر می گردم توی صف سر جام ..
********************************************************
وارد مترو میشم . یه فضای کمی خلوت تر وسط واگن هست . خودمو از لابلای جمعیت
میکشونم اونجا .. ردیف مردان خسته شکسته ای که مقابلم نشستن رو زیر زیرکی از
نظر می گذرونم .. تقریبن همه بالای 45 سال .. با قیافه های درهم گرفته و کوفته ..
یکیشون .. یکیشون ...  یکیشون بد سیگنال منفی ساطعه از وجودش ..
خودشه .. عوضی .. یکی از همین ها که هیچ وقت توی زندگی ندیدیشون اما در همون
لحظه برخورد اول عصبیت میکنن .. از همون ها که ذاتن از قیافه شون بدت میاد .. وقتشه ..
مشتمو گره می کنم .. با آخرین قدرتی که توی وجودم هست دستمو میبرم عقب و توووپ ..
می کویم درست روی برجستگی گونه اش .. هنوز سرش برنگشته روی گردنش که دومی
رو محکم تر میزنم .. تقریبن همه مسافرها صدای شکستن استخون صورت طرف رو میشنون.
هیچ کس هیچ واکنشی نشون نمیده .. همه همچنان خورد و خسته و خیره نشستن
انگار نه انگار .. قطار به ایستگاه نواب میرسه .. کیفم رو روی شونه ام جابجا میکنم و از
مترو میام بیرون ..
*******************************************************
*
توی خونه نشستم دارم اینا رو می نویسم و فرت و فرت سیگار میکشم.پنجره بازه  تا هوا
تهویه بشه .. یه ماشین با قیژ و قاژ رد میشه .. ماشین آشغالانس هم بعد اون با کلی سر
صدا و ترق توروق .. انگار نه انگار که شبه .. وقت استراحت مردمه ..
یهویی چند تا از این اراذل اوباش مادر قهقهه ی موتورسوار درست سر کوچه ما وامیسن به
بلند بلند حرف زدن و گاز و گوز دادن .. دیگه نمیشه تحمل کرد .. از جا بلند میشم ..
کمد جا لباسی رو باز میکنم .. از پشت لباس ها وینچستر خوش دست و تمیزم رو درمیارم ..
از کشوی میز  چندتا گلوله میکشم بیرون و جا میزنم توی خشاب .. از توی پنجره
مسلطم .. شروع می کنم .. بنگ بنگ بنگ .. میزنم خوار مادر هر سه چارتاشون رو بهم
پیوند میزنم .. میام بشینم دوباره ادامه بدم صدای دزدگیر پراید این همسایه بی همه چیزمون
باز درمیاد .. خوبه هزار بار بهش گفتم ها که اگه یه بار دیگه شبی نصف شبی دزدگیر این
لگن لکنته ات مردم رو زابرا  کنه دیگه ماشین بی ماشین .. فکر کرده شوخی می کنم ؟
سریع میرم از انباری آرپی جی 7  قدیمی رو میکشم بیرون ..گلوله اش توشه ..
میام دوباره توی پنجره .. میزارمش روی شونه .. شلیک .. ددنگ .. بوووم م .. پراید یارو مثل
پر کاه بلند میشه توی هوا .. با کلی دود و آتیش ..خیابون مثل روز روشن میشه.
به پنجره همسایه ها نگاه می کنم .. انگار نه انگار این همه انفجار و سر صداست ..
مردم مُرده ان انگاری توی این محل .... پنجره رو می بندم .. میام میشینم باقی مطلب
رو می نویسم .. می خوام پستش کنم  تو وبلاگ .. بلاگفا قر در میاره ارور میده ...
بلند میشم مانیتور رو از پنجره پرت می کنم وسط کوچه .. پنجره رو می بندم ..
دراز می کشم رو تخت ... دیگه سر صدا نیست .. آرومم  ..
نوشته شده در  جمعه پنجم مهر 1387ساعت 23:6  توسط امید صیادی ( امیدوار ) |

انتخاب بهترین های بازیگری در سریال های مناسبتی ماه رمضان  

انتخاب بهترین های بازیگری در سریال های مناسبتی ماه رمضان 

از اونجا که طی مدتی که سریال های مناسبتی
ماه رمضان در حال پخش هستند اکثر سایت ها
و وبلاگ هایی که به نوعی به این سریال ها پرداختند
بیشتر در زمینه کیفیت و مضمون اونها رو بررسی کردند
بد ندیدم در نگاهی به بررسی بازیگران این سریال ها
بپردازم .
قبل از خوانش این مطلب مطمئن باشید 100% سلیقه
و نظر شخصی خودم رو اعمال کردم و این تحلیل نه تنها
از منظر تخصصی ارائه نشده بلکه از نگاه هر بیننده دیگری
ممکنه متفاوت باشه .


1 _ بزنگاه  :
سوسن پرور  بهترین سریال مناسبتی امسال و بهترین و جنجالی ترین کار 
  رضا عطاران در طی چند سال اخیر که باعث حاشیه های زیادی
  هم شد.
  انتخاب من درباره بازیگران سریال بزنگاه "سوسن پرور"
  بازیگر نقش فریده است.با وجودی که این خانوم سابقه چندانی
  در بازیگری نداره اما به خوبی مرز بین کمدی و درام و تراژدی رو
  نمایش میده ( به صحنه مشاجره اش با خواهرش و بعد اون گریه
 کردنش به خاطر دُرسا نگاه کنید ) . 
  فاصله گذاری های به جای اون رو اگر محصول علائق احتمالیش
به مکاتب تئاتری بدونیم باید از دل و جراتش به خاطر قبول اون گریم وحشتناک که میتونه
مانع " بازیگری " هر اکتوری باشه ستایش کرد . خانم پرور که اسم فامیلش رو
هم سخاوتمندانه به خانواده سریالیش بخشیده در قسمتی از مصاحبه اش با مجله
چلچراغ در پرسش به سوالی که نظرش رو درباره ما آقایون جویا میشه میگه :
اگر مرد را از دنیای جنسیت جدا کنیم و به عنوان یک صفت نام ببریم،
خیلی دوستش دارم. لوطی‌بودن، بامرام‌بودن… این چیزها رو خیلی دوست دارم.
ولی از بقیه‌اش متنفرم!!! (می‌خندد)
نیکی نصیریان ( دُرسا )انتخاب خانم سوسن پرور با احترام به
بازی عالی" نیکی نصیریان "پنج ساله
به نقش دُرسا انجام شد .


2 _ مامور بدرقه :
محسن طنابنده  شاید خیلی ها که مثل من فیلم " آفساید " جعفر پناهی رو از
  روی نسخه قاچاق اون دیدند یادشون نیاد که در صحنه ای یکی
  از دختران برای ورود به استادیوم دست به دامن یکی از بساطی
  های پرچم فروش مقابل استادیوم میشه . اون آقای پرچم فروش
  کم حضور در آفساید البته کسی نبود جز " محسن طنابنده " که
  در سریال پر بازیگر "مامور بدرقه" به نقش خرده خلاف کار گرفتار
 شده ای به نام افشین خوش درخشیده که نکته جالب کارنامه
 بازیگری طنابنده اینه که این درخشش درست بعد از کسب
  سیمرغ بلورین بهترین بازیگر نقش مکمل از جشنواره فجر سال
 گذشته به خاطر بازی در فیلم " استشهادی برای خدا " است .
طنابنده که دستی هم بر آتش نویسندگی داره در حالی در ژانر سخت کمدی خودنمایی
میکنه که در اکثر صحنه ها جانوری به نام جواد رضویان و رندی همچون سیروس گرجستانی
رو در مقابل داره ..  

3 _ مثل هیچکس :
اصغر همت  واقعن سربلند کردن " اصغر همت " در نقش جلال بسیار خیره کننده
  و تماشایی است.
  در هر سکانس حضور او در این سریال ناخودآگاه منتظر یک مصیبت باید
  بود و  نقش آفرینی به غایت عصبی کننده همت در زمره یکی از بهترین
  حضورهای "نقش منفی" و یا  بدمن های چند ساله اخیر آثار نمایشی
  هست .
  همت که آغاز حضورش در تلویزیون با سریال " هزاردستان " مرحوم
 حاتمی بود و یکی از گزیده کار ترین تئاتری ها به حساب میاد اعتقادی
 چندانی به نقش منفی نداره و در این باره معتقده که  :
آدم‌ها براساس شرایط عكس‌العمل نشان می‌دهند. حال یك عده به این شخصیت‌ها
حق می‌دهند و برخی دیگر نه و آن‌ها را شخصیت‌های منفی می‌نامند. .
اجرای همت در سریال مثل هیچکس رو باید یک نمایش قدرت به حساب آورد اونهم در مقابل
سیاهه بلند بالای بازیگران قدیمی همچون پروانه معصومی, حسین یاری , پرویز پورحسینی ,
آتنه فقیه نصیری .... 
نکته جالب در مورد بازیگران این سریال جلب نظر "رامین راستاد" در نقش
رامین راستاد  کاظم هست که او هم دیگر بازیگر نقشی منفی است هر چند که تا
  رسیدن به سطح بازی بزرگانی چون همت و پورحسینی زمان زیادی
  خواهد داشت . نکته ای که در مورد سریال مثل هیچکس نباید فراموش
  کرد ترانه های تیتراژ این سریال هست با صدای بسیار زیبای احسان
  خواجه امیری  .

۴ _ روز حسرت : 
فرامرز قریبیان





وقتی "فرامرز قریبیان" در مقابل دوربینی در مدیوم تلویزیون قرار میگیره 
هر تلاشی برای بازی کردن وعرض اندام در مقابلش محکوم به شکسته . 
در این سریال با پس زمینه ماورایی و روحیات مذهبی اگر چه قریبیان 
کماکان بزرگی میکنه اما باید قبول کنیم جز این هم انتظاری نمی شد و 
نباید می داشتیم .
مهراوه شریفی نیا  اما در این بین بازی زیرپوستی و مادرزادی
  " مهراوه شریفی نیا " حقیقتن تحسین برانگیزه .
  مهراوه شریفی نیا که تقریبن همه میدونند فرزند
  زوج هنرمند محمدرضا شریفی نیا و آزیتا حاجیان هست
  اگر چه از زمان کودکی در صحنه های مختلف هنری حضور
  داشته اما همه مطمئنیم او برای یک بازیگر خوب بودن باید
  به ابزاری بیش از نسبت خانوادگی با دنیای هنرپیشگی
  مجهز می بود که هست.
  شاید اگر بازیگر نقش مقابل او تا این حد فاجعه نبود و یا
  حتی اگر نقش مقابل او را "رحیم نوروزی" (بازیگر نقش حامد)
 بازی کرده بود نتیجه کار عالی شریفی نیا بیشتر دیده میشد و البته سریال هم مقبول تر .

پانوشت از سر شکم سیری :
در این که کیفیت سریال های مناسبتی امسال به نسبت سال گذشته دچار
افت شدید شده هیچ شکی نیست . به عنوان نمونه فکر می کنم باید خاطره
سریال هایی همچون " میوه ممنوعه " و " پیامک از دیار باقی " رو حالا حالاها
حفظ کنیم . به غیر از  " بزنگاهِ رضا عطاران " که در برهوت کارهای قابل تامل
امسال یک حادثه به تمام معنی بود ضعف های آشکار فیلمنامه ای و کپی برداری
از آثار نه چندان قدیمی تر وجه تشابه اکثر سریال های امسال محسوب میشه .

به عنوان حسن ختام لینک ۲ ترانه "احسان خواجه امیری" بر روی تیتراژ
سریال "مثل هیچکس" رو برای دانلود گذاشتم که فکر میکنم همه از شنیدنش
لذت میبرند . تیتراژ اول / تیتراژ دوم
نوشته شده در  سه شنبه دوم مهر 1387ساعت 3:11  توسط امید صیادی ( امیدوار ) |