تبليغاتX
گنجشکک اشی مشی

دو نـوازی  

دو نـوازی


در جاودان بزم عاشقانه ماه و پلنگ
بر رفیع ترین کوهسار ،
سحر زیباست  ،
سحرگاهان  زیباتر .
من ،
این سِحر انگیزی زیبای زنانه  را
دوست می دارم .. 
 
در غلتیدن غریق من و ساحل تو 
بر تلاطم موج و خیال ،
شب زیباست ،
شباهنگام زیباتر
من ،
این تیره تب دار خیال انگیز را
دوست می دارم ..

در کیش و مات سوار من و قلعه تو
بر خلوت ترین صفحه بازی زندگی ،
عشق زیباست ،
عشقبازی زیباتر
من ،
این بازی سر و دست و تن داغ را
دوست می دارم ..

در آمدن جان من و جاری نیاز تو
بر فاش خوانی راز کوزه به دوشان ،
آه زیباست ،
آهستگی زیباتر
من ،
این دونوازی آهنگ مستی  را
دوست می دارم ..

در تلاقی سپیدی من و سرخی تو
بر وداع با شرمساری نارس باکــرگی ،
زندگی  زیباست ،
بازندگی زیباتر
من ،
این شراب رونده ی سرخ و سپید را
دوست می دارم ..

////////////////////////////////////////////////
امید صیادی / پاییز هشتاد و شش 

نوشته شده در  پنجشنبه سی ام آبان 1387ساعت 21:35  توسط امید صیادی ( امیدوار ) |

پرسی وانیا ؟! 

پرسی وانیا :

ذاتن كم خواب ميبينم ..
يعني يا خواب نميبينم يا اگر ببينم حتمن يه پيغامي پشتش هست .
چند سال پيش يك شب خواب عجيبي ديدم ...
در گورستاني قدم ميزدم ... همراه من صدايي  مردانه بود كه صاحبش رو نمي ديدم ...
داشتم از مقابل رديف گورهايي قديمي عبور مي كردم .... صاحب صداي ناشناس  
با لحني غم آلوده و شاكي گفت :
ميبيني ؟ همه دوشيزگان نابالغ ... .. و به اسم يك يك گورها رو شمرد كه همه به قول
او دختراني بودند در عنفوان جواني به سينه خاك خفته  ..
همينطور كه داشتم به قبرها نگاه مي كردم در مقابل آخرين سنگ قبر متوقف شدم ..
سنگي بود كهنه كه برگ هاي خشك درخت روش رو پوشونده بود .. به نظر سالها
بود كه كسي سراغش نرفته بود و گذر زمان فرسوده و تارش كرده بود ..
صاحب صدا با توقف من گو  كه به اون سنگ اشاره مي كرد گفت :‌
و "پرسي وانيا"  رها شده است ...

دفعتن از خواب پريدم ... صورتم خيس از عرق بود و بدنم مرتعش .. تا لحظاتي
زمان و مكان رو گم كرده بودم  ... كم كم به خودم مسلط شدم و بعد از اينكه كمي
آب خوردم آروم گرفتم ..
جستجوي شبانه ام در اينترنت و پرس و جو از اين اون كه " پرسي وانيا" كيه و يا
كجاست و اصلن اشارت به چه چيز داره به جايي نرسيد ...
كات / دو ماه بعد از اون شب :
منزل يكي از خاله ها مهمان بوديم .. در بين حرف و صحبت پسرخاله از فيلم هاي
جديد پرسيد و بعد هم در جواب من كه تو فيلم جديد چي گرفتي چند تا سي دي
آورد كه يكيشون بر خلاف بقيه تك سي دي بود و روش با ما‍ژيك نوشته بود "فروغ"
اصرار كرد كه به اين چيزا علاقه اي نداره و من هم البته با بي ميلي اون سي دي
رو به همراه چند فيلم ديگه برداشتم  چرا كه ذاتن نه به فروغ و نه اشعارش سمپاتي
نداشتم .. واقعيت اين بود كه من به عنوان انسانی انزوا گريز و بجوش و اجتماعي كه
ذاتن از سرما و برودت متنفره نمي تونستم هيچ پيوند ذهني داشته باشم با
"زني تنها در آستانه فصلي سرد "  .
در معدود اشعاري هم كه از فروغ خونده بودم بيشتر چهره يك فمينيست منفي نگر
برام مستتر بود كه سعي داشته به هر قيمتي متفاوت از اجتماع و زنان نسل خودش
باشه و در اين راه حتي ابايي از مردن زود هنگام هم نداشته !
وقتي به خونه رسيدم فرصت زيادي تا پخش مسابقه فوتبال نمونده بود .. چيزي
حدود 40 دقيقه .. نميشد در اين فرصت فيلم تماشا كرد پس با خودم گفتم تا يه
سري كارهامو بكنم اين سي دي رو هم بندازم ببينم چي هست اصلن ..

اون سي دي در اصل مستند "سرد سبز" بود و ...
ناخودآگاه جذب تماشاش شدم ...
اواسط فيلم دوربين نمايي از گورستان ظهيرالدوله رو نشون داد و بعد ....
همين الان هم كه يادم ميفته موهاي بدنم سيخ ميشه ...
دوربین در مقابل سنگ قبر فروغ توقف کرد ... درست همون جایی که من در
خواب ایستاده بودم ... همون نما ... همون زاویه و ... همون سنگ قبر !

با دهان باز و چشم هاي از حدقه بيرون زده ناباورانه دوباره نگاه كردم ..
دوباره و دوباره و چند باره .... خودش بود .. كمترين شكي نداشتم ...

اما چرا ؟ .. چرا من بايد در خواب جايي رو ميديدم كه هرگز نرفته بودم و درباره
كسي ميديدم كه كمترين علاقه اي بهش نداشتم ...
وقتي نشانه ها رو كنار هم گذاشتم به يك نتيجه منطقي رسيدم و اون رفتن به
ظهيرالدوله بود .. .
و اما بر سر مزار فروغ فرخزاد در روزي كه به ظهيرالدوله رفتم و با زحمت وارد
شدم اتفاقي افتاد و كسي رو ديدم كه باعث شد تا از سرچشمه فروغ به درياي
متلاطم و  هيجان انگيز "ابراهيم گلستان " برسم .
بعد از اون اگر چه هم باز شيفته و واله فروغ و اشعارش نشدم اما حقيقتن سعي
كردم اون بك گراند منفي كه نسبت به فروغ در ذهنم بود رو تلطيف كنم .
گرچه كه هرگز نفهميدم "پرسي وانيا" يعني چه و چه ارتباطي با فروغ داشت !
________________________________________________________
اين مطلب رو به احترام دوست عزيزم " حامد " نوشتم كه در نظري به شوخي
برام نوشته بود " از فروغ گفتن من به طنز شبيهه " .
"حامد " نویسنده وبلاگ " ته سیگار "از دوستان قديمي منه كه به تازگي فعاليت
وبلاگ نويسي رو مجددن شروع كرده .
تعريفي نمي كنم تا خودتون لذت كشف كردنش رو  بچشيد .

نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم آبان 1387ساعت 14:58  توسط امید صیادی ( امیدوار ) |

سینمای سوخته شهر ما ( تقدیم به علی مصفا و لیلا حاتمی ) 

سینمای سوخته شهر ما  ( تقدیم به علی مصفا و لیلا حاتمی )

سانس آخر :

سید رضا و فاطمه اولین جمعه نامزدی رو  توی سینما جشن گرفته بودن ..
واسه سانس آخر .. جشن گرفته بودن ..

سید رضا  : فاطمه ...
فاطمه : ها ؟؟؟
سید رضا :خواستم بگم حالا که بعد ئیی همه سال بهت رسیدم مگه بمیرم دورشم ازت .

فاطمه سرش رابه شانه سیدرضا تکیه داد ...

و فیلم شروع شد ..
فیلمی که مثل  همه فیلم های روزگار جوونی ما حرفش حرف خوب و قشنگ عشق بود
و مردونگی ...

سیدرضا : فاطمه ..
فاطمه : چیه ؟
سید رضا : میگم فردا همه طوقی های دنیا رو به عشقت آزاد میکنم برن ....

فاطمه  لبخند زد .. چشم های درشت و مشگی اش را بست و خودش را دید که با
سیدرضا دور از چشم همه خزیده اند توی پشه بند تور ..
گونه های فاطمه گل انداخت از فکرش .. در تاریک روشن سینما سید رضا ندید صورت
خون رنگ فاطمه را ...

رضا صورتش غرق خون بود .. همه هیکلش خونی بود ... نفس ،، به شماره میزد ...
آقا حسینی داد زد : عرق بیار ... عرق بیار .. قهوه چی .. عرق بیار .

سیدرضا یادش افتاد یهویی .. با من و من ،اما بی منت سر خم کرد تو سینه فاطمه  ...
 
سیدرضا : فاطمه جان ...
فاطمه : جان ؟
سید رضا : بت گفته بودم یه شب تا صبح با بچه ها به عشقت لب شط عرق خوردیم،
خوندیم ، رقصیدیم ؟

فاطمه خندید ....

سید و قدرت استکانها رو به سلامتی بهم کوبیدن ... پرت کردن ته گلو ..  
سید خندید .. قدرت خندید ..
 سید ..  خندید و گریه  کرد ...
قدرت هاج و واج مونده بود .. :
گریه نکن مرد .... هنوزم میتونی .. هنوز مُبصر مایی ..

اما انگار دیگه دیر شده بود ...
 
فاطی مُرده بود ... دل قیصر آتیش گرفت ..
آتیش ..
آتیش الو میزد ..  

سیدرضا خواست حرفی بزنه اما فریاد داداش فرمون کلامش رو برید ...

قیصر .... کجایی که مردمُ کشتن ...

صداش پیچید تو سینما ... اما تو جیغ مردم گم شد اون صدای مردونه ...
مرد کجا بود ... مرد کجا بود ...

 فاطمه جیغ میزد ... سیدرضا با مشت به درهای بسته می کوبید ...

 قدرت فریاد زد : بزن .. بزن .. بزن ...

سید میزد .. اما هیچ دری به روی سیدرضا و فاطمه باز نمیشد ....

 سید با التماس به در می کوبید:
نامردا  باز کنین .. باز کنین زن و بچه مردم دارن میسوزن.


اما ... کاکا رستم و نا لوطیها پشت درای بسته می خندیدن ...
می خندیدن ...
همه چشم به راه بودن شاید داش آکل برسه از راه ..
بپیچه از سوک بازار  ..
اما ... داش آکل نبود ... نیومد...
عشق مرجان کشته بودش  .. آره ..
کشته بودش تا ...
تا سید رضا و فاطمه و سید و قدرت و فاطی ...  cinema jomhori
همه و همه با هم بسوزن ...
با فیلم بسوزن ..

بسوزن ..
تا دل بسوزه ..
تا عشق بسوزه ..

مجید ظروفچی ..
دم آخری ...
نالید  :
داداش ... حالم خوش نیست ..
  
شبونه منو برسون امامزاده داوود .........
________________________________________________
________
پانبشت :

1_ این متن پیشتر در همین وبلاگ به مناسبت سالگرد فاجعه سینما رکس آبادان به طبع رسیده بود
و امروز با اندک تغییراتی به علی مصفا و لیلا حاتمی تقدیم می شود با این امید که بار دیگر سینمای
قدیمی شهرمان را همراه با کافه آنتراکت ش زنده ببینیم.


2_ اگر چه جریان آتش سوزی "سینما جمهوری" خوشبختانه منجر به تلفات جانی نشد اما از میان
رفتن هر سینما در ایران امروز به خودی خود یک فاجعه تمام عیار است به خصوص اگر سینمایی
به قدمت"سینما جمهوری" باشد که خود بخشی از تاریخ تصویری ما بود.

۳ ـ برای درک کامل این مطلب خواننده ناچار بوده است از دیدن چند فیلم مشهور سینمای ایران .
پیشتر از کلیه عزیزانی که فیلم های (طوقی ، گوزن ها ، کندو ، قیصر، داش آکل و سوته دلان)
را ندیده اند عذر خواهی می کنم !

نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم آبان 1387ساعت 22:32  توسط امید صیادی ( امیدوار ) |

یک تا هفت ، هفت تا دوازده ، دو تا چهار  

یک تا هفت ، هفت تا دوازده ، دو تا چهار


1 _
قرار بوده کنسرت ساعت 7 استارت بخوره ،نیم ساعت گذشته هنوز خبری نیست..
مردم ناچار .. حرف میزنن ... از همه چی .. همه مردم ناچار از همه چیزها حرف میزنن..
 وسط انتظار فرناز زنگ میزنه :
_ سلام من رسیدم تهران امروز .. کجایی تو ؟ برنامه مون چیه ؟
_ ما تو کنسرت خیریه ایم خیر سرمون ..  تو برنامه پنج شنبه ات چیه ؟
_ پنجشنبه  2 تا 4  میرم ظهیرالدوله سر قبر فروغ .بعد از اون هر جا و هرجور که بگین
بعدش دیگه من دربست در خدمت شما هستم .
_ هر جا ؟ هر جور ؟ مطمئن باشم ؟
_ هر جا ، هر جور .. مطمئن ِ مطمئن ..
_ اوکی .. پس  حالا که هر جا و هر جوره بعد از ساعت چهار میریم خونه ما با بچه ها
دست جمعی بهت تـجـاوز می کنیم .. خوبه ؟!
می خنده .. میگه واقعن که خیلی خری ..
مجتبی شنیده اون هم میگه..سر صدا زیاده.. پگاه میپرسه .. پوریا هم .
مجی تعریفشون میکنه .. اونا هم میخندن .. صدا زیاده نمی شنوم چی میگن ..

2 _ خواننده ها میان بلاخره .. کارای تکراری ..  بی تکنیک .. شوقی ندارم به دست زدن ..
پگاه میپرسه چرا تشویق نمی کنی؟میگم بیخیال اینا،انرژیمو نگه داشتم واسه"آوازه خوان"
بلاخره "رضا یزدانی" میاد رو استیج ..حالی میده ..صحنه داغ میشه ..من و قسمت عمده
اُمتِ همیشه در صحنه  هم خودمونو جر میدیم در حد امکان !

3 _ ساعت دوازده کنسرت تموم میشه .. قراره شب بریم خونه ما.. مجی توی راه گیر داده
میخوام قبل از خواب فیلم ببینم .. میگم جونت نمیکشه .. می دونم نمی تونه ببینه ..
سرما خورده در حد خرک حلقه .. هنوز تیتراژ اول فیلم نرفته بود این رفت ..
همون توی سالن به پگاه گفته بودم بچه ات فردا اوت ِ سر کار نمیره. نرفتشم ..خوابید تا ظهر!

4 _ الهام وقتی خنگ میشه بد خنگ میشه .. هزار بار میگه  خودم همه رو هماهنگ میکنم ..
بعد درجا صد هزار بار از من میپرسه به فلانی گفتی؟ با بهمانی هماهنگ کردی ؟!
میزنم تو سرم .. جلو دستم بود میزدم تو سرش .. 24 ساعت طول کشید تا یادش بیارم
کافه ای که قراره توش دست جمعی به فرناز تـجـاوز کنیم قبلن اومده..
 تو هم اومدی .. اونم اومده .. همه اومدن .. همه !

5 _ هماهنگی از نوع الهام نتیجه اش این میشه که خودشم با فرناز بره سر قبر فروغ !!!
میگه هم تا 4 بشینیم سر قبر فروغ .. هم بریم سینما .. هم جمع شیم کافه ای که بشه
توش سیگار کشید .. هم من قبل از هوا تاریکی برسم خونه !
هیچ آیکونی توی مسنجر گویای منظور نیست که در جواب همچین درخواستی براش
بفرستم .. ناچار میگم الهام جان تو حالت خوبه ؟ مگه بدهی دارین آخه ؟ حالا به جای
2ساعت گریه کردن سر قبر فروغ خب یه ساعت گیس بکنین و شیون کنین .. د ِ آخه
یارو باباش میمیره وقتی خاکش میکنن فوقش نیم ساعت میشینه سر قبرش ..
چه خبره مگه.. خوبه حالا چهل سالِ مُرده فروغ ..
میگه من که حرفی ندارم .. فرناز شاید برنامه ای داشته باشه ..
میگم آخه چه برنامه ای؟ بابا سر قبر مردم که جای اونجور برنامه ها نیست معصیت داره ..

6 _ لوییز مثل همیشه سانس آخره .. میگه استثنائن من این پنج شنبه رو نه محمود آباد
میرم .. نه کلاس دارم .. نه دانشگاهم ....
میگم و نه سرما خوردی ! ..
میگه اونو که خوردم .. راستی ما اگه به مژگان هم بگیم بیاد ایرادی نداره؟
میگم اصلن شما به هر چی صاحب کرموزوم X توی تهران هست بگو بیاد.. چه اشکالی..
میخنده .. میگه ... واقعن که خیلی ...

7 _ عصار ، آخر همه میاد رو سن . اُمت همیشه در صحنه هم دم گرفتن همراهیش میکنن.
سرمو تکیه میدم به پشتی صندلی ... چشمامو میبندم .. یواشی میپرم ترک موتور جمعیت ..
،،، منم یکی مثل همه ، زخمی ، عقده ای ، بی خیال هوار های بغل دستی ها ،،
پشت سری ها و جلویی ها ،، بی خیال اون همه جماعت که بی خیال اون همه جماعت بودن!!!
می خونم : خیال نکن نباشی ،، بدون تو میمیرم !
نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم آبان 1387ساعت 0:53  توسط امید صیادی ( امیدوار ) |

30 بیل/ موزیک ویدئوهای خطرناک بریتنی و بیانسه/ انسان دیگر 

۳۰ بیل :
آقا سیبیل گذاشتیم ها ... اولش شوخی شوخی گذاشتم .
یعنی فکر کردم با توجه به رشد سریع موهای این تن نسبتن لش در مدت زمان
کوتاهی میتونم یه سبیل کوچولو بزارم و سر صدای دوست و آشنا رو دربیارم .
اما بعد که با استقبال دوستان و آحاد امت عزیز مواجه شدم گفتم حالا بزارم باشه .
و نه اینکه چون از اول مبنا بر شوخی بود مدلش از اون مدل چنگیزی های خفن هست .
اما حالا حقیقتش رو بخواهید خودم هم همچین پیدا کردم که این سبیل خفن اگرچه آدم رو
مُسن تر نشون میده ولی همچین بی فایده هم نیست .   
چند روز پیش میدون ولیعصر اومدم بیام خونه کلی آدم کنار خیابون واساده بود معطل ماشین.
یه تاکسی رسید و تقریبن شصت نفر مسافر آویزون ..
من گفتم : انقلاب ، ماشین که اومد توقف کنه یه یارو از من هیکلی تر همچین که دست برد
دستگیره درب جلو رو بگیره یهویی گفتم : اوی ی ی ..
طرف که داشت در ماشین رو باز می کرد همچین برگشت یه نیم نگاهی هم بکنه آقا ما رو
دید چنان جا خورد بنده خدا کم مونده بود خبر دار وایسه ... کشید کنار و منم انگار که یارو
درب رو واسه من باز کرده همچین مفتخرانه نشستم توی ماشین ..
دیگه روم نشد دوباره یه جوری نگاهش کنم که یعنی درب رو هم واسم ببند!
از خدا که پنهون نیست از شما چه پنهون چند دفعه دیگه هم فقط با نگاه مردم رو ترسوندم!
حالا قصد کردم این سبیل خفن ترسناک رو تا سالروز تولدم (اول ژانویه) نگه دارم و یه عکس
توپ بگیرم بفرستم واسه مادرم....
یعنی از همین الان دارم قیافه کبود از عصبانیتش رو مجسم میکنم و صدای جیغ
گوشخراشش رو از توی گوشی تلفن می شنوم!
_________________________________________________________________
موزیک ویدئوهای خطرناک بریتنی و بیانسه:
زمانی منتقدی نوشته بود : به کسانی که مشکلات قلبی دارند و از دیدن صحنه های نفسگیر
دچار هیجان میشن توصیه میکنم به دیدن فیلم های " ایندیانا جونز " نرند چون معلوم نیست
موفق به دیدن آخر فیلم هم بشن ..
اگر چه بعدها فیلم هایی به مراتب هیجان انگیز تر و نفس گیر تر از  فیلم های"ایندیانا جونز"
ساخته شد( اولین بار که التیماتیوم بورن رو دیدم سیستم تنفس خودکار بدنم مختل شد )


  اما من امروز صبح متوجه شدم که توصیه
  اون منتقد همچنان کاربرد داره اگر چه اینبار  مدیا
  نه فیلم که موزیک ویدئو هست .. و اما توصیه من :
  
  به دوستان مذکر و مجرد عزیزی که شب پای تی وی
  خوابشون میبره توصیه میکنم که اگه صبح علی الطلوع
  که معمولن حال ما آقایون خیلی خوب نیست چشم باز
  کردن و با ویدئو های "WOMANIZER"  از 
  بریتنی اسپیرز و بعد از اون هم در نهایت بد _ 
  خوش شانسی کلیپ "SINGLE LADIES" از بیانسه 
  مواجه شدند به هیچوجه سعی نکنند حتمن هر دو 
  کلیپ رو نگاه کنند چرا که معلوم نیست موفق به دیدن 
  آخرشون بشن !!! .. حالا چراش دیگه بماند .. 
  پانبشت :  
  از کلیه دوستان و عزیزانی که به اینترنت پر سرعت
  دسترسی وافر دارند تقاضامند است که این دو کلیپ
  را با کیفیت خوب دانلود نموده و با رایت کردن بر روی
  دیسکت و فرستادن برای من ضمن بردن اجر دنیوی و
  اُخروی مسلمانی را خشنود نمایند !


________________________________________________________________
" انسان دیگر " :
این قسمت از مطلب امروز رو به خاطر طولانی بودن و البته دیگر دلایلی تعمدن در قسمت
"ادامه مطلب" گذاشتم .
به افراد "زیر هیژده سال" و خوانندگانی که محدوده اخلاقی متعارفی دارند خواندن ادامه
مطلب توصیه نمی شود
{ هر چند که معمولن چنین توصیه ای بیشتر کارت دعوت است } !


ادامه مطلب
نوشته شده در  جمعه هفدهم آبان 1387ساعت 20:30  توسط امید صیادی ( امیدوار ) |

فقط یک اتفاق ساده بود !!!  

فقط یک اتفاق ساده بود !!!



دوشنبه شب ، بخش "خبر20:30 "شبکه دوم سیما و یه دفعه صدای گزارشگر که :
کچل ها به کاخ سفید نمی روند / C.N.N در گزارشی نوشت که مردم آمریکا
بعد ازجنگ جهانی دوم به غیر از یک مورد که اون هم "دوایت آیزنهاور"بوده به
هیچ کچلی رای ندادند و .....
وجدانن شما به جای من ،
هنوز سه هفته از نوشتن مطلب(من میدانم چه کسی رییس جمهور بعدی آمریکاست !)
در همین وبلاگ بیشتر نگذشته که یک چنین خبری رو از تلویزیون پخش می کنند.
 
راستشو بخواید تا حدود ساعت 12 شب خودمو کنترل کردم اما بعد فکر کردم اگه واقعن
C.N.N این کارو کرده باشه چی ؟! یعنی شباهت اتفاقی اونم تا این حد ممکنه ؟
 
به همراهی دوستی که معتقده ابراز این مسئله شلوغ کاری الکی هست و مایه
استهزاء جستجو کردیم اما متاسفانه نتونستیم لینک خبر رو توی سایت C.N.N
پیدا کنیم .
اگر بدبینانه به موضوع نگاه کنم باید بگم این دفعه اولی نیست  که مطالبم مشمول
لطف سارقین اینترنتی میشه .
به عنوان مثال سال 84 یه شعر نوشتم به نام "چگوارا مُرده رفیق " .
یعنی شما تصور بفرمایید یه وقتی این شعر رو روی دیوار مستراح  خونه "فیدل کاسترو"
توی هاوانا هم میشد خوند اما بدون اشاره به اینکه کی گفته و منبعش کجاست .
 نمونه های دم دستیش هم { این و این } !
جالب اینجاست که یه بار دیگه شاکی شدم رفتم به یکی از این سینه چاکان"چگوارا"
اعتراض کردم که اوی عمو حالا شعر رو بی اجازه برمیداری به درک اسفل السافلین
حداقل یه اشاره ای بکن که شاعر جونمرگ شده اش کیه یا منبع مطلب کجاست.

میدونین طرف اومد چی جواب داد ؟
خیلی ریلکس و روون اومد برام نوشت :
آقا جان تو اگر می خواهی اسم و رسم برای خودت دست و پا کنی بهتر است بروی
بساطت را جای دیگری پهن کنی ما هدفمان آزادی است !!!

یعنی به این میگن شعور در حد خرک حلقه واقعن ..خوب به این آدما چی میشه گفت؟
 حالا اون مدل دزد باز خوب بود به خدا .
جدیدن قضیه هم حرفه ای تر شده هم تاثر برانگیز تر .
 شکل جدید "وب دزدی" این مدلی هست که طرف از یه جهنم دره ای میاد سروقت
وبلاگ شما مطلب رو میبینه و بعد میره کلی هنر خرج میکنه از همون ایده شما و با
استفاده از مطلب شما یه متن مشابه مینویسه و میزاره توی وبلاگش و بعد هم
د برو که رفتی ..
نمونه این دزدی جدیده رو سر جریان مطلب مربوط به کارتون "WALL-E" توی لینکهای 
"بالاترین" دیدم . در حالیکه همون مطلب از من هم توی "بالاترین" لینک شده بود با
فاصله چند ساعت بعد یه شیر پاک خورده ای همینجوری که شرح دادم بنیاد و ستون
مطلب منو کش رفته بود .
هر چند که هم نوایی همزمان اهالی وبلاگستان درباره موضوعات روز مثل گند خوردن
به این کارتون چیز عجیبی نیست
( این جوری مثلن ! ) اما اینکه کسی بیاد متن شما
رو با جابجا کردن پاراگراف ها و با همون مدل نوشتاری بزاره توی وب خودش و بعد هم
بالاترین دیگه جای بحث داره .(این سارق مدرن لینکش فیـلـتره اما بلاگ اسپاتی بود)

البته حوالی سال 75 یه مورد فیلمنامه سرقتی هم داشتم که فیلم نسبتن مشهوری
هم شد اما از اونجا که اون موقع کم سن بودم واقعن و فکر نمی کردم که موضوع مهمی
باشه و همچنین به جز متن دست نویس فیلمنامه مدرک دیگه ای ندارم و اون هم  ادله
قابل اثبات و محکمه پسندی نیست و البته گفتنش شاید که باعث خدشه به اعتبار یه
کارگردان خوب بشه از اشاره مستقیم بهش صرف نظر می کنم .

به هر حال .. همونطور که گفتم من نتونستم لینک منبع خبری رو که 20:30 پخش کرد
توی C.N.N پیدا کنم .
اما اگه کسی زحمت اینکار رو کشید و خبرم کرد و البته اگر موضوع از اساس حقیقت
داشت و چیزی در اینباره پیدا شد حتمن که یه تیم وکیل خبره رو توی آمریکا استخدام
می کنم تا این بنگاه خبر پراکنی رو SUE کنن اساسی !


چند ساعت بعد از تحریر :
لابی صهیونیستی ؟!! سی ان ان بعد از دیدن این مطلب به تکاپو افتاد و تلاش کرد تا
چهره منو نزد چیز امت مخدوش کنه !!!!
بر خلاف حضرت " کردان " که هیچ رقمه زیر بار نمیره بنده مسئولیت گاف رو بر عهده
میگیرم.البته طبق اشاره دوستان قضیه "ویزوال آیدیا" نام داره که خوب ...
پیش میاد دیگه .مدارکی که لابی صهیونیستی (شوخیه.منظور دوستان عزیز هست)
رو کرده واسه تخریب چهره ما پیش چیز امت :
سند شماره ۱ :
امید جان به نظر می‌رسه بعضی‌ها یه کمی هم زودتر از تو متوجه این قضیه شده‌اند.
http://political-fallout.blogspot.com/2007/06/is
-america-ready-for-another-bald.html

http://baldandeffective.com/2005/08/our-last-bald-president.html
http://www.foxnews.com/story/0,2933,261825,00.html
http://bojack.org/2007/03/can_a_bald_guy_get_elected_pre.html
و همهء اینها به جز این یکی:
http://www.baldingblog.com/2007/10/30/americans
-havent-voted-a-bald-president-into-office-in-51-years/

تاریخ نوشتن‌شون پیش از مال توئه.
البته همین نوشتهء تو خبر از بی‌خبر بودنت از این مطالب می‌ده و البته اعترافی
که پیش من به میزان زبان‌دانی‌ت کردی ولی خب... نمی‌دونم حالا هر تصمیمی
دوست داری بگیر.من اینا رو خصوصی برات گذاشتم ، گفتم شاید خواستی مطلبت
رو تغییری بدی.
سند شماره ۲ :
ویزوآل آیدیا . یا همون رای تصویری عوام ، مطلب جدیدی نبود . این موضوع بر
میگرده به دهه 30 - 40 اروپا و موضوع سناتورهای آمریکا . خیلی فشار نیار بخودت.
گرچه شاید نوشتن شما، یک کار خلاقانه بوده و مورد تشویق .اما موضوع کاملا
جهانی و نخ نما ست . کمی تامل و تحصیل اگر داشتین به این نتیجه میرسید .
امید وارم لا اقل از نشر این مقاله جالب و طنز سود مجازی تون رو ببرید . یا حق

البته این موارد توضیحی دوستان فقط درباره جریان C.N.N صدق می کنه ضمن اون
که اگر به اصل مطلب دقت بیشتری میشد مشخصه که خودم هم از اول بر پایه شک،
حدس و گمان به قضیه نگاه کردم نه قطعیت .
اما به هر حال در باقی موارد کماکان بر موضع خودم باقیم .
خیال  C.N.N  هم راحت باشد . به دلیل رأفت اسلامی از خیر SUE کردنش گذشتیم !
حالا اینکه این "رأفت اسلامی " کیه .. این دیگر بماند .
نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم آبان 1387ساعت 1:48  توسط امید صیادی ( امیدوار ) |

بیلبورد توجیه شده "سه زن" و پاسخ به سوال"عباس معروفی" 

               بیلبورد توجیه شده فیلم " سه زن "



نویسنده عزیز و گرانقدرمان جناب آقای "
عباس معروفی"  اخیرن در رادیو زمانه
سوالی بس عمیق و چند وجهی رو طرح کرده  :


.................................{{  ایران یعنی چه ؟ }}.......................................

و پاسخ من به این سوال  :

استاد معروفی عزیز من امیدوارم بتوانم به عنوان کسی که "گرفتار ایران" بود ، از آن
به غربت گریخت و هم باز از غربت به ایران فرار کرد گزینه مناسبی برای پاسخ باشم.
 
ایران جدا از تعاریفی که در تاریخ و جغرافیا و یاده های ذهنی برایش خوانده اند و
خوانده ایم " یک جا " است .
این یک جا  مختص است ، شبیه هیچ جا و هیچ یک جاهای دیگری نیست ،
بی چیز است اما دارا و داراییش نه نفت ومعادن و ذخایر غنی که خودش است .
توتمی است یگانه و منحصر و آنقدر غول و عمیق که جمع من و مای این دورانش همچون
دانه شکریم در چای داغش .
اگر تمامی عناصر ارسطویی و عجایب و لذت های دنیا را در یک باکس ایده آل جمع کنند
و بگویند حالا چه کم دارد؟ من بی درنگ خواهم گفت ایران را کم دارد .. ایران را ..

میدانم .. میدانم  پیاده روهامان شلوغ است  ومیدانم سرسام می آورد ترافیک و دم دود
تهران و هم باز میدانم که مردمان خوشخواب و گاه حسود ، فضول و تا حدی عیب جوی
داریم اما بک گراند همه اینها یک ایران است پر از حرارت ، پر از بوی کهنگی که فقط
خودمان میتوانیم و بلدیم که استنشاقش کنیم و بشناسیمش ...  
و پر از سلام و علیک ها و تلفن های گاه و بیگاه اعصاب خوردکنی که های فلانی
چطوری چه میکنی کم پیدایی ؟ !
و شما میدانی و من هم آقای معروفی عزیز که این انبوه مشکلات و معضلات را تا
هست نمی خواهیم شان و محل مزاحمت اند و به وقت نابودن محل خلأ و موجب
دلتنگی فراوان .
و بعد در عمق آن دلتنگی و نظاره چهره ها و چشم های رنگی ناگهان یادت می افتد
که عاشقش بودی ، یادت می افتد که عاشقشان بودی ..
و این تضاد و این قلب شدن  خوبی با بدی به فاصله چند ساعت پرواز و درون دیگر
مرزها در هیچ کجای این دنیا نیست ..چرا که دنیا شبیه خودش شده و دمادم می شود
و ما شبیه خودمان مانده ایم .  
راستش را بخواهید نمی دانم اصلن توانستم پاسخ سوال را بدهم یا نه اما حرفی را که
به همه میگویم اینجا هم مینویسم شاید نزدیک به مقصود باشد .
برای چون منی دو سوی این گرفتاری دیده و تجربه روزگار غربت کشیده
ایران یعنی من ِ من
و این من ِ من را نه تبعید و نه زندان و نه حتی مرگ نمی تواند از من جدا کند ...

شاید جایش نباشد،شاید خلط مبحث شود اما ناخودآگاه بیاد دیو قصه فیلم
"حسن کچل" ِ مرحوم حاتمی افتادم ..
آنجا که از او خواستند که تکه تکه  نشان های دیو بودنش را از بدن خود ببرد و بکند
و باز به جلد آدم شود، و او گفت :

کله ی من ،، منم دیگه ! 


                 عکس / پوستر اولیه فیلم "سه زن"


توضیح عکس بالای متن :

از میدان جمهوری رد میشدم دیدم بیلبورد فیلم "سه زن" اثر منیژه حکمت
دچار  رنگ عیب پوش ی شده که ... الله و اکبر !!!

نوشته شده در  شنبه یازدهم آبان 1387ساعت 0:38  توسط امید صیادی ( امیدوار ) |

کدام بهترین وبلاگ ؟! 

در صحن مقدسي خدمت استاد سمندريان بودمي
( الانه منو تجسم كنين كه عين اين بچه مريدهاي سده ششم هجري با عبا و
عمامه دو زانو نشستم خدمت استاد سمندريان و ايشون هم ريش سپيد انبوهش
را هي مي خاراند و چشم ريز مي كند مثلن ! )
باري در آن جلسه استاد همي مر اين كمترين را بپرسيد كه اي فرزند برترين و
بهترين فيلم سينما توغراف به عالم امكان در منظر تو كدامين باشد؟ 
به خجلت سر در گريبان شرم فرو برده  لب بر دهان كودكي گزيدم و چون لختي
بگذشت به آرامي بگفتم كي استاد عالمگير در عالم سينما  توغراف البت كه بهترين
نيابيم زيرا كين هنر را گونه گان مختلف آمد پديد و في المثل در جانر غربــيـه( وسترن )
مي توان تأسي بنمود بر "سر آلفردو گارسيا را برايم بياور " و همچنين در
جـانر عاشقيت متألم ( دراماتيك رمانتيك ) مركب خيال در بلاد مغرب ( كازابلانكا ) چراند
و بدين قسم هر كدام را افضلي در ميان باشد و اين عقل را سخره كردن است كز ميان
اين همه يكي برتر از ديگري بيابد .
استاد عالمگير سري بجنبانيد و به دستور بفرمود تا مرا به جزاي اين جسارت كه كردم
به اردنگ از محفل برون فكندندي !

  دوستان عزيز بنده قبلن هم به صراحت
  گفتم كه كمترين اعتقادي به موضوع
  انتخاب بهترين وبلاگ هاي فارسي ندارم
  چرا كه از اساس طرح اين مسئله هدفي
  جز تقويت باندبازي و در حالت چيپ ترش
  خاله خان بازي نداشته و نداره ..
  يك روز پرشين بلاگي ها ..
  روز ديگه روزنامه نگارها ..
  امروز هم بلاگفايي ها و ..
  اين دور تسلسل در حاليكه فضاي وبلاگستان
  نيازمند نيروها و نويسنده هاي جديد و
  ايده هاي تازه تر هست هيچ كمكي به بالا
  بردن وزن اين فضا و توليد محتواي درخور
  وب فارسي نميكنه .
  ضمن اينكه بدون در نظر گرفتن سابقه دوستيم 
 نوك تيز اين انتقاد رو متوجه عليرضا شيرازي و
مشاورين خوش سليقه ايشون ميكنم .
فلذا از دوستان عزيز تقاضا ميگردد به هيچ عنوان اسم و آدرس اين وبلاگ رو در
نظر سنجي و راي گيري قرار ندند و اگر هم يك درصد كسي فكر كرده اين وبلاگ
جايگاهي در چنين انتخابي رو داره مرحمت فرموده راي خود را اديت نموده ما را مس كنيد .


پند نبشت :

_ اين دومين بار است كه به تك مجالستم با استاد سمندريان اشاره ميكنم .
چنانچه فكر ميكنيد قصد پز دادن دارم بايد بگم درست فكر كرديد !
در ضمن استاد سمندريان ريش ندارند يعني ريش نمي گذارند، اون ريش جنباندن
در متن به خاطر گريم سده ششم هجري بوده و مسئوليتي متوجه بنده نمي باشد .

_ خودمان ميدانيم تصوير كمترين ربطي به متن ندارد . موضوع يك ساعت شني بود
كه ديديم مثل بقيه ساعت هاي شني پند آموز است !


چند روز بعد :

من بلاخره یک "برترین وبلاگ " پیدا کردم از میان خیل بهترینان !
دلایلم برای این انتخاب هم { که تو خود دانی اگر زیرک و عاقل باشی }

وبلاگ آتش نشانان برازجان  ... یکی از مستحق ترین وبلاگها برای کسب
عنوان برتر .. بهتر ... خوب تر ..
اعتقاد این مردمان به اطلاع رسانی با استفاده از کمترین امکان ممکن
 واقعن قابلیت تشویق که هیچ .. تقدیس داره ..
نوشته شده در  دوشنبه ششم آبان 1387ساعت 15:38  توسط امید صیادی ( امیدوار ) |

بی من 

دل به دریا زدم امشب
خالی از شَکَم و تردید

راهیَم تو تب  مهتاب 
بس که سردِ ، سرده خورشید  ..

بُغض من شکسته اما 
نبضم  از شیشه  میخونه 

خالی مونده دل گیلاس
مستیمو خاطره فهمید  

وحشت  راه نرفته
جاده های مه گرفته  

لونه  کرده تو وجودم
جاده هی رفت و نفهمید

باد و بارون توی راهن
زوزه ی  تلخ   قطارن

تو سکوت تونل  یاد  
چشم من  تر شد و خوابید

نفسم دق شد و لرزید
اشکم از ترانه لغزید

آخرین تابلوی قصه
سفرت خوش گفت و خندید

////////////////////////////////////
امید صیادی / خرداد 85 .

نوشته شده در  جمعه سوم آبان 1387ساعت 0:41  توسط امید صیادی ( امیدوار ) |