تبليغاتX
گنجشکک اشی مشی

Do Re Me Fa Sol La Si 

دو _ ر _ می _ فا _ سُل _ لا _ سی 

Do
دو انسان ، دو دهان دوخته...
به زمانه ای که تکلم به زبان ریا آشناتر است ..
دو روح ، ریخته در قالب  نا همگن این قرن نامحرم  .
قرن نر .. قرن ماده ..  و نه قرن ما .. و نه قرنی بی تجانس ...
های فلانی ..
هارمونی زندگی را گم کردم،عید این سال آخر،تو ندیدی او را ؟
Re
رازها ... رازهای پوشیده .... حرفهای ناگفته ، و نه ناگفتنی!
و زبان پر تمنا اما ...  الکن در خشم و حجاب چشمها  ......
پرسش هایی بی پاسخ : دوستش داری ؟ دوستت دارد ؟
های فلانی ...  
در پس این شرم تصنعی ، هجای دوستی را گم نکنی .  
Me
می نوازیم ...می نوازیم  نُت به نُت به رهبری باران شبانه ...
سرمشقمان اما ... میراث پر غلط نیاکان ..
ببین پنجه های آخته ام ...
به اشتیاق چنگ گیسویت  ... آرشه های هوا را شکافته مانده اند ...  
های فلانی ..
باد آیا محرمتر بود  تو را .. که دزدید سر رشته مویت از نگاه من ؟
Fa
فاصله ... فاصله میان من تا ما .. تا ماه ... و از ماه ، تا تو ..
تکثیر و تکثر نا مشروع جاده .. خط و خط کشی بی مصرف عابر پیاده ..
و تلفظ واژه نامه نهی .... در تبلور نا ی ترین حس انسان ...
باورم کن .. باورم کن که ما مخلوقیم  نه خالقان جهنم ...
های فلانی ...
که استاده ای به قامت ... هیچ دانستی گرمای تن ت به یادم نماند؟
Sol
سُلاله ... سُلاله های بی ریشه ... کهن اما بی بنیاد ...
دریغ ورزان دیروز و ناکامان فردا ... مُردگان آغازین صفحات کتاب هستی ..
و سر رشته امروزین حیات ما ... گره مانده به بند ناف دیروزی ...
مسئله به بلندی ادرار شبانه کودک ..
های فلانی ..
هیچ میدانی مرگ در شب جمعه و صبح دم یکشنبه ثوابی نداشت ؟
La
لالایی ... لالایی من به گوش مادربزرگ ...
یک بار و فقط یک بار  .. من خواهم خواند تا او  بیاساید ..
شاید ، شاید بتوانم خوب بخوانم ... پس می خوانم :
لالا لالا لایی.لالا لاالله الا الله اشهد انا محمدالرسول الله ..لالا لالا لا لایی ..
های فلانی ..
خدایت قسم ،در حسرت خواندن این آخرین لالا به هر بانگ ققنوس سوختم ..
Si
سینه .. سینه ای مملو از شیر ناب مادر .. مالامال عشق ..
لبریز از حس ناب دوست داشتن و دوست داشته شدن ...
گذشتن از پل معلق رفاقت ... سراب دیدن و سیراب ماندن ....
شاید لازم نباشد تمامش را بخواهیم تا تمامش کنیم ....
های فلانی ..
دستت را پیش بیاور .. نان صداقت به اندازه همه دنیا این جا هست ...
یهودا را هم صدا کن ...
بگو سکه هایت مال خودت ... تو نیز آمرزیده خواهی شد .... 

نوشته شده در  شنبه سی ام آذر 1387ساعت 0:25  توسط امید صیادی ( امیدوار ) |

رپرتاژ آگهی 

رپرتاژ آگهی

خوب من آدم دوباره ام .. بَده ؟ .. نه .. من اونقدر توی زندگیم شکست خوردم و بازدوباره
پاشدم وایسادم  که که به قول یکی از دوستام اگه این چرخه تاخیر بیفته باعث تعجبه .
مجموعه ای از بدبیاری ها و بداخلاقی های زندگی همیشه اطرافم بوده و تا اومدم کمر
راست کنم یکی از پس دیگری روی گُرده ام فرود اومده ..
اما از طرفی هم به شدت خوش شانسم . شاید هیچ کس نتونه درک کنه که این
خوش شانسی ذاتی که ازش حرف میزنم کجاها به داد من رسیده ..
ببین حرف از صدم ثانیه و میلیمتره ها ... جایی که باید بدترین اتفاقات میفتاده و فقط
میتونم از خدا شاکر شانسم باشم که نیفتاده ..
واسه همین زندگی رو یه مجموعه از همه چیز میبینم ..
مجموعه ای از روزهای خوب .. روزهای بد .. اتفاقات بد .. اتفاقات خوب...
آدم های خوب و بد.. آره زندگی همه چیزه .. شامل همه اینها ..
یه نکته دیگه ... من بیش از هر چیزی در داشتن دوستانی خوب شانس آوردم
توی زندگیم ..
همین دنیای وبلاگ نویسی بی تعارف حاوی بهترین دوستان ممکن بوده برای من ..
زحمتم رو کشیدن .. هوامو داشتن .. بد خلقی ها و آزارهامو تحمل کردن ...
شنونده ام بودن و ... در یک کلام .. دوستم بودن و هستند خدا رو شکر .
فکر کردم لازمه پیش از مطلب اصلی اینها رو بگم ..
شاید به نوعی پاچه خواری تعبیر بشه .. خوب بشه !
 
  این چند ماه گذشته رو خیلی سخت
  بهم گذشت . .
  البته  تمام سعیم رو کردم که هیچ نما و
 شمایی از این سختی ها و آزارهای
  روزگار در وبلاگم مستتر نباشه ..
  بعد از فروپاشی مالی شرکت و از دست
  رفتنها و زیان ها و کلاه برداری هایی که
  زندگی ما رو تا مرز فاجعه پیش برد بلاخره
  به هر ترتیب بود موفق شدیم که یه
   سر سامونی به اوضاع آشفته بدیم و
   حالا ..  
  خوب من یه شرکت جدید زدم به نام
  "جامه سبز" و با خودم گفتم بد
  نیست از این رسانه تحت اختیارم یک
  استفاده ابزاری بکنم در جهت تبلیغ
  بیزنس جدیدم !
  به اصرار یکی از دوستانم که در تبریز
  کارخونه تولید درب و پنجره  UPVC  
  و شیشه های دو جداره راه انداخته من
  نمایندگی تهران رو گرفتم و دفتر 
بلوار کشاورز رو تبدیل کردم به واحد مدیریت سفارشات تهران و شهرستانها. 
و این یعنی اینکه از الان به بعد شما عزیزان اگه وجدان داشته باشید فرت و فرت باید
سفارش درب و پنجره UPVC بدید تا هم من و هم شما سود ببریم از این راه !

واقعیت اینه که به خاطر پایین آوردن هزینه هام تمام کارهای ساخت کاتالوگ و طراحی
کارت و حتی طراحی پوستر های تبلیغی و تزئینی رو خودم انجام دادم و انصافن هم بد
از آب در نیومدن.
اما چه کسانی از این درب و پنجره UPVC  استفاده میکنن ؟
سازندگان املاک و یا کسانی که سعی دارند بنا های قدیمی رو بازسازی کنند در درجه
اول مصرف کنندگان هستند .
بعد از اونها افرادی که خونه هاشون نزدیک اتوبان ها و خیابونهای پر تردد هست و برای
جلوگیری از ورود آلودگی های هوا و آلودگی صوتی ناچارند از بکار بردن این نوع پنجره ها.
ضمن اونکه استفاده از درب و پنجره هایی که از فن آوری UPVC بهره می برند بیش
ازهر چیزی در کاهش مصرف سوخت و بهینه سازی اون کمک میکنه و البته مقرون به
صرفه هم هست.
البته از اونجا که من همیشه آخر ابتکارم تصمیم گرفتم شیوه جدیدی رو در بازار یابی به
کار ببندم. به این منظور با هر کسی که به نحوی منجر به جذب یک یا چند پروژه بزرگ و
کوچک بشه به صورت شراکتی کار میکنم .
شراکت به این شکل هست که  شما یک پروژه که نیاز به بکار بردن درب و پنجره UPVC
رو داره معرفی میکنید . بعد از عقد قرار داد من در سود خالص مانده  با شخص معرفی
کننده پروژه به صورت 30 به 70 شراکت می کنم.با توجه به اینکه حداقل 20% رو هم باید
به هزینه هام تخصیص بدم باید اینجوری در نظر بگیریم که من در سود پروژه نصف نصف
شراکت میکنم با شخص معرفی کننده پروژه اونهم به روز و نقدن ! ..
در نگاه اول شاید یه مقدار بلندپروازانه به نظر برسه این مقدار از تخصیص سهم به کسی
که فقط یه پروژه رو معرفی میکنه . اما واقعیت اینه که من تصمیم گرفتم با توجه به این بازار
آشفته اقتصادی کیفیت سودی که نصیبم میشه رو فدای کمیت کنم که البته این کاهش
سود من در تعدد پروژه ها جبران خواهد شد .
به این میگن بیزنس بر اساس الگوهای جدید اقتصادی !
خوب .. اگر شما هم می خواهید در سود شراکت کنید بهتر است با دیدن اولین پروژه سریع
با مالک پروژه وارد صحبت بشید و مطمئنش کنید که استفاده از این نوع درب و پنجره موسوم
به پروفیل UPVC هم مقرون به صرفه هست و هم محل زندگی و کار رو از هر نظر شیک تر و
مطبوع تر میکنه . چنانچه در اینباره سفارش یا سوالی داشتید میتونید در همین وبلاگ و یا
با آدرس  omid.sayadi@gmail.com مکاتبه کنید .
_____________________________________________________________________
یاد آوری :
بازارچه خیریه "پیام امید "در روزهای 27 / 28 و 29 آذر ماه ( چهارشنبه تا جمعه ) در آدرس :
خیابان ولیعصر پایین تر از چهار راه پارک وی ، روبروی رستوران سوپر استار ،
مجموعه فرهنگی سپید از ساعت 10 صبح تا 21 شب بر پاست .
دوستان در طي اين سه روز محصولات متنوعي رو براي فروش آماده كردند
كه عوايد حاصل از فروش اونها تمامن به حساب موسسات خيريه واريز ميشه . 
در ضمن من و تعداد ديگري از دوستان وبلاگ نويس روز جمعه 29 آذر از ساعت 16
در غرفه "حامی بلاگ " واقع در طبقه دوم بازارچه یا همون اطراف در قرار وبلاگی حاضریم .
_____________________________________________________________________
براي هموطنان خارج از كشور و آنها كه به هر دليل نمي توانند در محل حاضر شوند :‌
شماره حساب موسسه پيام اميد:{306510975} بانك تجارت _ شعبه اكو
وب سایت : www.payamomid.com  
شماره حساب موسسه مهر طه : {0116400537} بانك تجارت _ كد 032
وب سايت :‌ www.mehrtaha.com   تلفن :‌ ‌ ۸۸۵۵۲۸۲۳
نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم آذر 1387ساعت 17:7  توسط امید صیادی ( امیدوار ) |

منتظر الزیدی ، نجیب محفوظ و بهار  

منتظر الزیدی
خدا رو شکر که شجاعت نه جغرافیا میشناسه نه ملیت و زبان و در نهاد هر انسانی
هست اما بعضی ها از یاد میبرن که همچین نیرویی رو خدا بهشون داده .
حرکت خبرنگار عراقی "منتظر الزیدی" در پرت کردن یک جفت کفش سایز 42 به طرف
جورج بوش یکی از اون لحظات تاریخی بود که فکر میکنم تا ابد در حافظه تمام
مردمانی که از  جورج بوش متنفرند ثبت خواهد موند .
دقت کنید که اصلن بحث سیاست و مقابله با زور و برداشت های سیاسی مد نظرم
نیست . موضوع شجاعت یک انسان هست در موقعیتی ویژه .. جایی که تنفس به
شیوه عادی برای خیلی ها سخت میشه !
آقای "زیدی" دست شما درد نکنه . شما با هزاران چراغ روشن مرد منتخب امسال
خاورمیانه شدید .. بالاتر از هر کسی که فکرش رو بکنی .. شیر مادرت حلالت .
An Iraqi journalist has thrown his shoes at Bush in his last visit to Baghdad, shouting: "This is a goodbye kiss from the Iraqi people, dog."
وقتی داشتم دنبال مواد اولیه درباره قسمت اولیه پست امشب می گشتم
در حین اینکه دنبال عکس های مناسب بودم اتفاق باحالی افتاد .
به خاطر اینکه اسم آقای خبرنگار رو یادم نره و گم نکنم  تند تند و با اسم" ا. "
توی قسمت کامنتهای وبلاگ خودم فقط اسمش رو نوشتم (منتظر زیدی).

کارم توی نت داشت تموم میشد به سیاق عادت همیشگی آخرین نظرات رو چک کردم
دیدم باز یکی از این دربه درها اومده تیکه انداخته و منظورشه که من توی وبلاگم دنبال
تور کردن دخـترها و مثلن دوســت دخـتر هستم .
واقعیت اینه که با توجه به اینکه اکثریت خوانندگان و کامنت گذاران وبلاگ من از طیف
نسوان هستند این قضیه تا الان بارها و بارها باعث ایجاد مسئله شده و افرادی با اسامی
مجهول اومدن چرت پرت نوشتن که من البته هرگز نه وقت و نه اعصابم رو برای این افراد
معلوم الـحال و بزدل هزینه نمی کنم .
اما اینبار نمی دونم چی شد که دیگه داغ کردم .
کلیک کردم روی ویرایش نظر و شروع کردم واسه طرف جواب تند و آتشین نوشتن که :
مرتیکه ی عوضی اگه وجود داری یه لینک بزار تا نشونت بدم تو کی هستی و من کیم.
 آدم جفنگ چون میبینی چند تا دختر میان برام کامنت میزارن چشمت در اومده ؟
الاغ ِ نفهم من منتظر زیدم ؟ مردک من اگه میخواستم اینجا معطل زید بازی بشم که  ..
خلاصه داشتم می تاختم واسه طرف و آخرای جوابیه سفت و سختم بود که یه نگاه
دوباره به کامنت یارو انداختم و دیدم که !!!!!! ؟؟؟؟؟؟ :


نجیب محفوظ

و اما متاسفم که اعلام کنم هیچ کس موفق به بردن جایزه بزرگ مطلب قبلی این وبلاگ
نشد . به این ترتیب یک عدد  " امید صیادی "  آکبند ، جلو عقب سالم و بدون رنگ روی
دست ما موند . با این امید که این جایزه بلاخره به یک نحوی توی پاچه یکی برود جواب
دو مورد از سه مورد مطلب قبلی رو به این ترتیب اعلام میکنم :
بازی کلامی خط آخر مطلب قبلی مربوط بود به اشاره به "نجیب محفوظ" نویسنده شهیر
مصری . تنها باهوشی که به این بازی کلامی مشرف شد "هلندی سرگردان " بود که
طبق قرار اولین شعری که از این تاریخ بنویسم پیشاپیش به ایشون تقدیم میشه ..
شرح حال کامل این نویسنده جنجالی و آثارش رو که فیلم " کافه ستاره " با اقتباس از
داستان ( کوچه مدق ـ کوچه نیم روز ) ایشون ساخته  شده رو در "این جا" بخونید . 

بهار و پروانه

  اما مورد دوم که مربوط میشد به عکس مطلب :
پروانه بهار
  عکس مربوط بود به خانم "پروانه بهار" چهارمین
  فرزند مرحوم ملک الشعرای بهار که متولد سال
  1307 هستند و از سالیانی پیش ساکن آمریکا
  شده اند و اوایل دهه ۸۰  در سفری کوتاه به
  ایران آثار به جا مانده از مرحوم بهار از جمله 
  شاهنامه بهار رو به مراجع فرهنگی اهدا کردند.
  کتاب { مرغ سحر / خاطرات پروانه بهار }  شرح
  حالی تاریخ گونه ایست از پدر شاعر او که وقایع
  زمان حیات تا مرگ آخرین ملک الشعرای ایران
  رو در بر می گیره در سال ۱۳۸۲ از پروانه بهار به
  چاپ رسیده . 

   عکس مطلب قبلی مربوط به روزگار جوانی و
  عکس فعلی مربوط به زمان حال ایشون هستند .

نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم آذر 1387ساعت 1:8  توسط امید صیادی ( امیدوار ) |

صفحه ی کهنه ی یاد داشت های من 

دفتر خاطراتمو ورق ورق ورق زدم
یه دفترچه خاطرات قدیمی دارم که توش همه چیز نوشتم .. 
از قطعات ابتدایی و بی اهمیت گرفته تا  مطالب شرم آور و گاهن خوب !
گاهی وقت ها یا بهتره بگم عمدتن از سر اتفاق گذرم به این دفترچه میفته ..
تقریبن هر دو سه سال یکبار یهو جلوی چشمام ظاهر میشه و گردن کج میکنه و با
لحن ملتمسانه ای بهم میگه : یه دفه دیگه ورقم بزن ..
و .. منم میزنم !
امشب در حین جابجایی های این چند روزه دوباره من و دفترچه خاطرات قدیمی به
پست هم خوردیم .. در حین ورق زدنش چند نکته توجهم رو جلب کرد :
اولین شعر من !  یا بهتره بگم  یکی از اولین هاش . چون بنا به تاریخش در فاصله
سه ساعت و در یک روز دو بار طبع شعر من زاییده بود : 30 / 5 / 1371 .
ساعت سه و ساعت شش و نیم بعد از ظهر !
اون اولیه که ذاتن شباهتی به شعر نداره .. دومی هم همینطور .. صرفن محض
دلخوشکنک خودم و جهت یادآوری روزهای نوجوانیم میزارمش اینجا !
{{ جواب دوست }}
آمد نوید، کز در رسید آن صاحب عشق و امید / به پا خیزید، به هم سازید، به ساز او بیامیزید
چو شبنامه ، به هنگامه ، به داد آمد ، شفا آورد / الا ای تیره بختان و جفاکاران به زلف او بیاویزید
به کردارش، ز رفتارش، به گفتارش ببینید / جواب دوست که عشق اوست ز حالاتش ببینید
ز خال لب ، دچار تب ، به نیمه شب مذکر رب / چوحاجیان به کعبه به روزوشام بدرگاهش نشینید
به چشم چشمسار به لب دشوارسیه زلف وشکر گفتار/ چو لیلی در بیابانی دوصد مجنون به گرداو بگیرید
به فردایی که فریادی ز فرهادی بپا خاست / به شیرینی به فرق خود تبر کوبید ، به پای او بمیرید .
___________________________________________________________
بچه محل
در قسمت دیگه ای از این دفترچه قدیمی و فرسوده تیتر جالب اما ناخوشایندی دارم :
دوستانی که در جوانی گلچین شدند ، رفتند و ما با یادشان باید بمانیم :
علی ( تصادف با موتور ) محمد رضا ( تصادف با موتور) حبیب ( غرق در دریا )
علی ( تصادف_قتل؟ ) رضا ( شهادت در حین خدمت )
این قسمت از این حیث برام مورد توجهه که از اون سالی که اینو نوشتم (1374)
تا امسال چندین دوست دیگه رو هم از دست دادم :
فرزاد ( هپاتیت _ سرنگ آلوده ) عباس ( اور دُز ) اصغر ( اور دُز ) مهدی ( اور دُز )
بابک ( اور دُز )
تعجب نکنید . جمع بالا به اضافه من و چند نفر دیگه مثل همه پسر بچه هایی که گاهی
توی خیابون ها می بیندشون که کیف و کلاسور زیر بغل زده اند و شاد و شنگول توی راه
مدرسه به خونه شیطنت میکنن جمعی بودیم که به هم می گفتیم "بچه محل " .
ما با هم دعوا می کردیم ، شبهای ماه رمضون با هم گل کوچیک بازی کردیم ،
تابستون شونزده سالگی اولین سیگارمون رو یواشکی کشیدیم،با هم مشروب خوردیم،
دختر بازی کردیم ..  و با هم بزرگ شدیم .
هیچ کدوم از دوستانی که اسمشون رو نوشتم سی سالگی رو ندیدند .. و متاسفانه
زمانی رسید که ناچار شدم خودم رو از اون جمع دوستان کنار بکشم و دور کنم .
شاید در نگاه اول هر کسی بگه خوب این کار عقلانی بود و باید هم چنین می کردی ..
اما عزیز من .. حکایت چندین سال زندگی بود و رفاقت  .. نه .. ساده نبود .. 
متاسفانه با خبر شدم که به زودی دوست دیگری رو هم از دست خواهم داد .
محسن که چند سالی بود به خاطر استفاده از سرنگ آلوده دچار اچ آی وی مثبت شده
بود بزودی به جمع بالا اضافه میشه .. محسن رو هم از سال 74 به این طرف فقط یکبار و
در مراسم ختم فرزاد دیده بودم.ترک کرده بود و ظاهر مناسبی داشت . مثل فرزاد که وقتی
چند ماه پیش از مرگ اومد محل کارم که بعد از چند سال ببینتم همکارام تیکه بارونم کردن
که جوون به این خوش قیافه ای و خوش تیپی هیچ کلاس رفاقتش به تو نمی خوره.
اما هم فرزاد و هم محسن بعد از این که متوجه شدند که چیزی تا انتها نمونده دوباره
برگشتند به همون مداری که از اول انتهای سقوط و تباهیش مشخص بود .
_______________________________________________________
ماه خانوم
یه نکته معما گون و عجیب در این دفتر خاطرات قدیمی من هست که همیشه آزارم داده.
یه ورق امتحانی سفید و بی خط وسط این دفتر هست که یه شعر بلند به خط  خودم
در دو طرف این کاغذ نوشته شده .
تا اینجا به نظر چیز عجیبی نمیاد .. اما .. اما موضوع وقتی برام حساس میشه که علیرغم
حافظه به شدت قوی که در ثبت و ضبط وقایع و مسائل دارم  هیچوقت هیچوقت هیچوقت
یادم نیومد که این "شعر _ ترانه _ تصنیف"ِ  بلند  رو من خودم گفتم یا از جایی نوشتم .
خیلی سرچ کردم و از خیلی ها پرسیدم . هرگز این شعر رو نه جایی دیدم و نه از کسی
شنیدم که به چشمش آشنا اومده باشه .
به یکی دو تا از دوستان اهل فن که نشون دادم متفق القول گفتن این شعر بند تومبونی
کار هیچ کی نمی تونه باشه الا خود جفنگت اما با اینحال هیچوقت نتونستم به خودم این
باور رو بدم که واقعن این رو من نوشتم.واسه همین هم باز تاکید می کنم که اونچه رو که
در ادامه می خونید همون اندازه که ممکن کار من باشه به همون اندازه هم ممکنه که نباشه.
{ ماه خانوم }
اگه من جای تو بودم               به خدا قدری می موندم ؟
شب چشمهاتو می دیدم        عکس ماهُ می کشیدم
ماه خانوم دنیا قشنگه            مثل چشمات رنگارنگه
با همه مردا می جنگه            یکی میره ، یکی لنگه
ماه خانوم روزی که رفتی        پشت سر درها رو بستی
تو نگفتی که یه روزی             ممکنه تو هم بسوزی
یا شبی دلت بگیره                واسه دلدارت بمیره
یه سوال دارم می دونی       نمیشه یه شب بمونی ؟
تا بازم دلم بلرزه                    به خدا خیلی می ارزه
تو نگو که بچگی بود              واسه من یه زندگی بود
............
آره جونم ، آره عمرم              آره گل واژه ی شعرم
جواب خوبی همینه               بدترین ها  بهترینه
نکنه غمزده باشی                ز دلم رنجیده باشی
تیشه ها خورده به ریشه ام    دیگه بازیچه نمیشم
..............
همه گلدونا رو گشتم             پای شمعدونا رو گشتم
نه میای شبی به خوابم          نه میفتی توی شرابم
تو اگه با دگرونی                    یا نه ، خواستی که بمونی
شعر عاشقونه خواستی         دل بی بهونه خواستی
.........  ........   ...............
این 18 بیت از 45 بیت این شعر بود که اینجا گذاشتم .. اینم  یه تلاش دیگه تا شاید
کسی ، جایی چیزی از این شعر بدونه و خبر بده ..
به هر حال متن کاملش نزد این جانب ِ نجیب محفوظ است.
به کاشف بازی کلامی خط آخر ، و صاحب عکس مطلب یک عدد شعر نانوشته اهدا
خواهد شد! اگر هم  کسی توانست این دو مورد مذکور به اضافه صاحب اصلی شعر
مورد نظر را کشف کند برنده جایزه بزرگ امسال {یک عدد امید صیادی} خواهد شد!

نوشته شده در  شنبه بیست و سوم آذر 1387ساعت 2:23  توسط امید صیادی ( امیدوار ) |

چند ثانیه از خود راضی باش ! 

چند ثانیه از خود راضی باش

همه روز روزه بودن همه شب نماز کردن .. همه ساله حج نمودن سفر حجاز کردن
شب جمعه ها نخفتن بخداي راز گفتن   . .   ز وجود بي نيازش طلب نياز کردن
به مساجد و معابد همه اعتکاف جستن . . ز مناهي و ملاهي همه احتراز کردن
ز مدينه تا به کعبه سر و پا برهنه رفتن . . دو لب از براي لبيک به وظيفه باز کردن
به خدا که هيچ يک را ثمر آنقدر نباشد . .  که به روي نا اميدي در بسته باز کردن


حتمن براي شما هم پيش اومده كه با ديدن تبليغ و يا فراخوان نهادها و N.G.O هاي
خصوصي و نيمه خصوصي كه دعوت ميكنند براي جمع آوري كمك هاي مردمي به
عناوين مختلف اين سوال توي ذهنتون شكل بگيره كه چرا بايد در كشوري با اين حد
از ثروت و در آمد براي ساپورت كردن نيازمندان كه متاسفانه كم تعداد هم نيستند
هميشه دست دولت پيش مردم دراز باشه ؟
آره خيلي وقت ها شده كه منم مثل خيلي ها با ديدن همچين تبليغاتي با خودم بگم:
پس دولت چيكاره است ؟ اين همه پول نفت اين همه ثروتمند مفت خور خوب برسن
به اين فقرا .
آره .. ميشه همه جور دليل آورد كه نه عرفن و نه شرعن من نوعي وظيفه اي ندارم
كه وقتي خودم لنگ موندم با اين كار رو بار كساد و خراب برم كمك كنم به كسي و ...

اما عزيز من .. دوست من .. همشهري من .. باور كن اگه سراسر دلايل ما درست و
منطقي باشه باز هم طرز تفكر و منطق ما تاثيري بر زندگي اين نيازمندان نداره .
منظورم اينه كه ما اگر چنين فكر كنيم فقط بي تاثير از كنار موضوع رد شديم ...
اين در حاليه كه هم باز وقتي ميشنويم كه توي فلان روستاي اين كشور چندتا بچه به
خاطر نبود معلم و يا فضاي آموزشي و يا نبودن راه ارتباطي و هزار بدبختي ديگه از درس
و تحصيل كه هيچ، حتي از اولين مواهب بهداشت و درمان هم محروم هستند دل مون
به درد مياد و چشم هامون  خيس ميشه ..
آتيش ميگيريم وقتي توي روزنامه ميخونيم كه پدر يا مادري معتاد در عوالم خماري و
نشئگي بچه خردسالش رو تا سر حد مرگ شكنجه داده و با آتيش سيگار سوزونده !

و اون وقته كه  به هيچ كدوم از اون دلايل منطقي كه ما رو دور ميكنن از احساس وظيفه
در قبال اون بچه ها فكر نميكنيم  .
آره واقعيت اينه كه با هيچ  دليلي نمي تونيم از زير بار احساس مسئوليت ذاتي خودمون
كنار بريم . نمي گم فرار كنيم كه نشون داديم اهل بزدلي نيستيم .

حالا اگه دوست داري به اندازه اي كه در توانت هست .... و نه خيلي زياد .. و نه بيشتر
از حد و حدودت كمك كني به كودكاني كه از جنس من و تو هستند ..
كمك كني به ساختن رويا براي كوچولوهايي كه همين "ما" هستند .. خود ما هستند ،
متاثر از همين محيط ما و گرفتار در زماني و مكاني بدتر...
و هيچ  به اين فكر نكني  كه به "من" مربوط نيست ...
و به اين فكر نكني كه مگه 1000 تومن چه تاثيري داره  ...
فرصت خوبي هست براي ابراز وجود ،‌براي اينكه اگه هم باز سر چهار راه ، توي خيابون،
وقتي يه كودك كار ميبيني،توي ذهنت و نه جايي بزرگتر،‌خودت به خودت افتخار كني كه:
آره .. من در قبال اين بچه و بچه هايي مثل اين يه جايي يه كاري ،‌ يه تلاشي كردم ..
و در حداقل ترين حالت ممكن به اندازه شمارشگر معكوس چراغ قرمز احساس رضايت
كني. فكر كن ....
چند ثانيه از خود راضي بودن خيلي هم بد نيست .
__________________________________________________
امسال هم به همت "موسسه خيريه پيام اميد" بازارچه خيريه در روزهاي 
  ۲۷ / ۲۸ / 29  آذر ماه ( چهارشنبه تا جمعه )  در آدرس :
خیابان ولیعصر، پائین تر از چهار راه پارک وی، مقابل رستوران سوپر استار،
مجموعه فرهنگی سپید .
از ساعت 10 صبح الی 21 شب  برپاست .
دوستان در طي اين سه روز محصولات متنوعي رو براي فروش آماده كردند
كه عوايد حاصل از فروش اونها تمامن به حساب موسسات خيريه واريز ميشه .
در ضمن من و تعداد ديگري از دوستان وبلاگ نويس روز جمعه 29 آذر از ساعت
16 در غرفه "‌حامي بلاگ "و‌ فروشندگان نام آشنا شون و يا همون نزديكي ها
در قرار وبلاگي حاضريم .
____________________________________________________
براي هموطنان خارج از كشور و آنها كه به هر دليل نمي توانند در محل حاضر شوند :‌
شماره حساب موسسه پيام اميد:{306510975} بانك تجارت _ شعبه اكو
وب سايت : www.payamomid.com
شماره حساب موسسه مهر طه : {0116400537} بانك تجارت _ كد 032
وب سايت :‌ www.mehrtaha.com   تلفن :‌ ۸۸۵۵۲۸۲۳

نوشته شده در  دوشنبه هجدهم آذر 1387ساعت 15:40  توسط امید صیادی ( امیدوار ) |

سرقت آثار هنری  

سرقت آثار هنری
sleuth  بازهم موعظه گران و خطاطان اخلاق سیمای
  ملی ما با خرج هنر ذاتی و به مدد شاهکار
  دوبله  مضمون یک فیلم رو تا جایی که ممکن 
  بود تغییر دادند .
  وقتی تلویزیون بخاطر جلوگیری از طرح محتوای
  اصلی یک فیلم در دیالوگ های اون دست میبره
  گزاف نیست اگرادعا کنیم این حرکت به نوبه
  خودش دست کمی از ترویج و مباح کردن سایر
  موارد غیر اخلاقی نداره و هر بیننده ای بعد از
  آگاهی از اصل قضیه حق داره با خودش فکر کنه 
  حالا که صدا و سیما به عنوان تابلوی و تریبون
  اخلاقی جامعه اجازه دستبرد به یک اثر فرهنگی
  رو به خودش میده پس تمام پیامها و منشورات
  اخلاقی صادره از این نهاد بزرگ چیزی درحد
  کشک هست .
موضوع این چند خط بر میگرده به فیلم "Sleuth" به کارگردانی"کنت برانا"و با
بازی "مایکل کین" و "جود لاو" که در قصه اصلی جود لاو رفیق همسر جوان
مایکل کین هست و در نسخه تغییر دیالوگ داده شده که پنجشنبه شب از
کانال ۱پخش شد این کاراکتر تبدیل به خواستگار دختر مایکل کین شده.
نکته جالب اینجاست که در سکانسی وقتی مایکل کین رمز گاو صندوق خانگی
رو به لاو میگه به تاریخ ۱۹۹۴ اشاره میکنه و میگه :روز تولدش (تولد دختر) در
حالیکه این عدد در نسخه اصلی اشاره به تاریخ ازدواج اون داره .
با این حساب حتی مدیران دوبلاژ عزیز هم غافلند از این نکته که با اعلام این
تاریخ دختر مورد خواستگاری واقع شده چیزی در حدود سیزده سال سن داشته.
اون هم در انگلستان امروز و نه در افغانستان دیروز. البته طبیعیه ،
این از عواقب دستبردن در متنی است که غولی به نام"هارولد پینتر"نوشته باشه!

پ . ن :
این دومین بار است که "جود لاو" در بازسازی فیلم و نقشی که پیشتر مراد و
استاد همشهری اش "مایکل کین" در جوانی بازی کرده ایفای نقش میکند .
مایکل کین یک بار در دهه 60 میلادی در نقش جوان اول همین فیلم
"Sleuth "
بازی کرده بود که بازیگر نقش مقابل او  "سر لارنس الیویه" بود .
همچنین جناب "مایکل کین" در هجویه ای بر شخصیت کارتونی محبوب"Alfi"در
فیلمی بازی کرد که در سال 2004 همان نقش توسط
"جود لاو" در فیلم "alfi
تکرار شد!

 آسمان وانیلی
vanilla sky  شاید خیلی جالب نباشه اما یه سری فیلم ها
  هستند که برای من همیشه معما خواهند بود .
  نه این که قادر به حل چراها و سوالات مختلف 
  مستتر در مضمون اونها نباشم
  بلکه از پایایی این رمز و راز گرایی خوشم میاد .
  فرصت میکنم بارها ببینمشون اما طفره میرم
  چون فکر می کنم اگر کشف رمز بشند حتمن
  قسمتی از جذابیت هاشون رو از دست خواهند داد.
  از جمله عمده آثار "دیوید لینچ" هست که شخصن
  از  زمانیکه سی دی های قاچاق و پرده ای با بدترین
  کیفیت ممکن بدست میرسید تا حصول دی وی دیهای
  خوب و با کیفیت حدودن شش بار "مالهالند درایو"
رو دیدم .
در چند بار اول گناه نفهمیدن جان فیلم رو به عدم درک کامل از زبان انگلیسی و
فهم دیالوگها نسبت میدادم و خدا میدونه زمانی که نسخه زیر نویس فارسی
فیلم به دستم رسید چقدر خوشحال شدم اما مشکلم بعد از دیدن فیلم با
زیر نویس فارسی دو چندان شد چرا که فهمیدم همون قدر قلیل رو هم که فکر
می کردم متوجه شدم در اصل اشتباه بوده .
ناچار به سراغ "هوشنگ گلمکانی" عزیز (سر دبیر ماهنامه فیلم) رفتم و مشکل
رو با اون  مطرح کردم. آقای گلمکانی ایده جالبی در مورد موضوع داشت :
هوشنگ گلمکانیبعضی فیلم سازان مثل لینچ برای داستان سرایی فیلم
نمی سازند . اون ها شیوه روایت رو تغییر دادند تا ذائقه
تماشاچی حرفه ای سینمارو تغییر بدند چرا که فکر میکنن
بعد از 100 سال روایت در سینما وقتش رسیده که تغییراتی
در فرم بدند.

به توصیه آقای گلمکانی از اون به بعد سعی کردم کمتر توی کوک رمزگشایی از
فیلم ها برم و بیشتر فیلم ببینم ... خود فیلم .. و نه هیچ چیز دیگه ای .
اما چرا تیتر این قسمت از مطلب اشاره به "آسمان وانیلی" داره ؟
خوب واقعیت اینه که آسمان وانیلی هم برای من از جمله همون فیلم های
چالش برانگیز بود و هست . جدا از این که عاشقانه همه چیز این فیلم رو دوست
دارم اخیرن یه مسئله دیگه هم باهاش پیدا کردم .
یکی از دوستان سفارش کرده بود که به محض دیدن این فیلم حتمن براش بخرمش
اما حالا که خریدم ... خب از یاد بردم که کی گفته بود برام بخر!
کی گفته بود؟هان ؟! اهوی .. با تو ام .. اگه مردی .. وجدانن اگه مردی که هیچ حال
نمی کنم خودتو نشون بدی !!! اما اگه مرد نیستی .. خوب بیا ببرش دیگه!؟!

سارقین آثار هنری
خوب خواننده گرامی اگر از دو قسمت قبلی مطلب امروز به
خاطر عدم علاقه ات به سینما و یا کم حوصلگی سر در
نیاورده ای پس مطمئنن از این قسمت بعدی که در لینک
" ادامه مطلب " می آید دیگر اصلن سر در نمیآوری چون
این قسمت از مطلب حول وحوش چند تن از دوستان من
است که من بارها تهدیدشان کرده بودم به افشای اعمال
خبیثانه شان .

حال از آنجا که ادامه مطلب اشاره به دایره ای از افرادی دارد که همدیگر را تا حدودی
میشناسند شاید خواندنش برای شما که نمیشناسی این سارقین از خدا بی خبر
را چندان جالب نباشد . علی الحال در خواندن یا نخواندنش مختارید .

ادامه مطلب
نوشته شده در  شنبه شانزدهم آذر 1387ساعت 0:47  توسط امید صیادی ( امیدوار ) |

World AIDS Day 

 روز جهانی ایدز  worl aids day

کشور ما ایران   مانند  دیگر کشورهای
جهان از هجوم و گزند  بیماری لاعلاج
ایدز در امان نمانده  و متاسفانه  خط
قرمز صحبت از این بیماری و غفلت
مسئولین امر روز به روز تعداد بیشتری
از هم وطنان ما را  نیز در صف  قربانیان 
این بیماری قرار میدهد.

همه میدانیم که  شـهـوت نه ملیت و غیرت سرش میشود و نه مذهب و آیین ..
اما جوان ایرانی گرفتار در چنبره هزاران مشکل که حتی جرات تفکر ازدواج به هزار
و یک دلیل مبرهن از او گرفته شده  در فوران این احساس طبیعی چه می کند؟

جوان ایرانی در این جامعه  که حضور افراد روسـپـی و هـمجـنـس بـاز در آن قطعی و
البته طبیعی است به مرز 25 سالگی نرسیده همه گونه رفتار خطرناک جـنسی را
تجربه کرده و در عین حال کمترین آموزش و آگاهی در این باره از جامعه پیرامونش
دریافت نکرده .

حال به جای مسئولین همیشه دور از دسترسمان  از شما خواننده گرامی می پرسم :

 چرا جوان ایرانی تا مدتها بعد از تجربه مراتب مختلف ارضـای جـنـسی نه تنها نام 
( کــانـدوم ) به گوشش نخورده بلکه از دلایل ضرورت و کارکرد این وسیله نیز
بی اطلاع است ؟
چرا در سنین نوجوانی که آغاز بحرانهای جنسی یک انسان است بیشترین نهی و
منکر آموزشی و البته انکار خانواده ها معطوف به دور نگاه داشتن عبث و حریص کننده
دو جــنـس مخالف از هم میشود ؟
چرا آموزش اطلاعات جنسی در هیچ مقطع تحصیلی به دانش آموزان ارائه نمیشود ؟
چرا فکری اساسی برای سازمان و سامان دهی ( و نه ریشه کنی ) افرادی غیر قابل
انکار که به هر دلیل در موقعیت استفاده از سرنگ آلوده و هم بستری های متعدد قرار
دارند نمیشود تا با کنترل سلامت و بهداشت جسمی این عده از خود آنان نیز در مقابل 
این چنین بیماری ها حفاظت شود ؟

قبول این واقعیت که اکثر دختران و پسران ایرانی مخصوصا در کلان شهرها  قبل از
اینکه به بستر ازدواج و زفـاف بروند حتما تجربه و خاطره ای از ارضـای جـنـسی به هر
نحو داشته اند در فرهنگ آبرو طلب ما شاید کمی ناراحت کننده به نظر برسد اما 
ناراحتی وقتی بیشتر میشود که  به روزی برسیم که  دیگر هیچ  ایرانی نتواند  با
اطمینان خاطر از سلامت جسمی طرف مقابل به بستر برود  .

دوستان عزیز ، خوانندگان  گرامی ..
آنان که مسئولند و باید آموزگار راستین اجتماع باشند در پی پاک کردن صورت
مسئله هستند کماکان واژه (کــانــدوم) در محاق فـیـلـتـر است و در واکنش های
دولتی جز مشتی شعار چیز مفیدی وجود ندارد پس بیایید  بار آموزش صحیح و
اطلاع رسانی مفید را درباره بیماری ایدز خود ما بر دوش بگیریم و به مدد همین
وبلاگهای بیشمار از تکرار نسل سوزی در  این کشور جلوگیری کنیم .
بیایید  کودکان و نوجوانان مان  را  با تمام توان به کمترین امنیت ممکن برسانیم .
نه تنها نوجوانان که اکثریت بالغ اجتماع  غافل ما در این باره  یا کم میدانند و یا هیچ
نمیدانند و این برای عفریت مترصد و هوشیار ایدز بهترین بستر ممکن است .

ایدز درمان ندارد ،  آرام و بی صدا وارد میشود و  مدتها قبل از حضور مشهود به صورت
مخفی در بدن انسان زندگی میکند به روی پیشانی هیچ کسی هم نوشته نشده
( H.I.V مثبت ) پس تا پیش از ازدواج و آزمایش هیچ کس شریک جـنسی مطمئنی
نخواهد بود . 
 هم خوابگی  بدون کـــانــدوم = ایدز   

نوشته شده در  دوشنبه یازدهم آذر 1387ساعت 11:25  توسط امید صیادی ( امیدوار ) |

طالع شما در این هفته !  

  حتمن دیدید این مجله های هفتگی که
  همه مطالب زردشون کپی از سایت ها
  و وبلاگ هاست و کلی هم فروش دارند
  و  پُرخواننده ترین قسمت هاشون هم
  قسمت فال و طالع بینیه .
  خوب از اونجا که به یک علت منطقی من
  الانه در یک حال خود شیفتگی محضی
  به سر می برم یهو فکر کردم این وبلاگ
  ما چه کم دارد از درخت و سنگ بی مغز
  زمین ای دوست ؟! به همین دلیل سعی
  شد تا این هفته ما نیز یک طالع بینی راه
بیندازیم تا شما عزیزان بدانید در هفته آتی
چی به چی است اصطلاحن !
______________________________________________________________
فروردین:هفته جالبی پیش رو خواهی داشت.دوسـت پـسرت رو درحالی خواهی
یافت که با آن دیگری در حال گل گفتن و گل شنیدن است.بدبخت تا کی میخوای
به خودت دروغ بگی؟ برو به فکر خودت باش.دو روز دیگه پیر میشی هیشکی
نمی گیرتت.معطل این یالقوز نکن خودتو .
______________________________________________________________
اردیبهشت:دو دفعه دیگه آویزون منوچهر بشی که به هوای ماشینش برسونتت
سر قرار این دفعه به جای برگردوندن تو دختره رو می بره میرسونه.مرتیکه کوری
مگه تو آخه؟ چی ؟چی شده؟هیچی هر شب دو تایی توی مسنجر دو ساعتی
درباره آینده چت میکنن! اونم Invisible! .. البته .. نه آینده تو .. آینده بی تو !
______________________________________________________________
خرداد:اعتماد به نفس خوبی داری اما همیشه درب روی یه پاشنه نمی چرخه.
بیچاره جواب آزمایشت مثبته.آره حامـله ای ! البته مشکل زیادی نیست.یه کار
آموز وکالت پیداکن برات یه شکایت تنظیم کنه.اخطاریه رو خودت ببر در مغازه
بابای پسره. یه وقت خر نشی کمتر از 20میلیون قبول کنی ها !
______________________________________________________________
تیر:میدونم هر دفعه که بابای منیژه ماشینش رو میاره تعمیرگاه شما چه فکری
توی سرته!! هوووم ؟!! خوب اگه میخوای ترمزهاشو دستکاری کنی بزار هفته
دیگه که میخواد با زنش بره شمال .فقط مطمئن شو منیژه هم همراهشون
نیست و گرنه عروسی بی عروسی !!!
______________________________________________________________
مرداد: یه نامه از طرف دانشکده میاد در خونه تون !خوشحال شدی ؟! ذوق نکن.
تا اونجا که فهمیدم میخوان بدونن چطور ممکنه که که نامزد تو هر هفته سن و
شکل و سایزش با هفته قبلی متفاوته !خودت می دونی اما گوش به زنگ باش.
میدونم تو هم تقصیر نداری باید شهریه دانشگاه رو میدادی حالا یه حالی هم کردی!
______________________________________________________________
شهریور:من گویم که آب انگور خوش است.آره اگه افراط نشه خوردن بدک نیست
اما به وضعیت ساقی محله تون توجه کردی؟ بخاطر بدهی زیاد این هفته الکل
صنعتی رو قاطی آب میفروشه! نخری خره که میکُشتت ! با خیال راحت جمعه این
هفته رو بشین تریـاک بکش.شیشه؟!..نه نه مخالفم..راستی داری یه خورده؟!
______________________________________________________________
مهر:عزیزم منطقی باش عشق کیلو چند آخه؟ مگه تو چی چیت از مهری خپل
کمتره؟دختره دوزارسواد نداشت شد زن پیر بازاریه حالا سرُ تهشُ میزنی میره دبی.
آره میدونم کامی شیکتر و جوونتره و قاسم آقا پیرو کچل اما به هر حال پوله دیگه
فدات شم.یه چرخ با بنز قاسم جون توی جردن بزنی صد تا خشایار تور میکنی!
______________________________________________________________
آبان:آقا رفاقت و نون نمک جای خود اما شانس همیشه در خونه آدمو نمیزنه ها.
حالا هی بگو حلال حروم.بدبخت اون وضعش ردیفه تو همیشه خدا لنگی.شراکت
کدومه کدو؟ اعتماد به نفس داشته باش دسته چک شُ بردار خرج کن فوقش باباش
تاوانشُ میده. خونه تو الهیه ، ویلا ی شمال ، زن توپ ، همه اینا منتظرتن دیوونه!
______________________________________________________________
آذر:حالا با خواهش تمنا پول جراحی ترمیمی رو هم ردیف کردی.خوب الاغ اونکه
قراره باز مثل بلیط اتوبوس پاره اش کنه دیگه چه مرضیه آخه؟ جای اینکه پول
بی زبونو بریزی حلق دکترا صادقانه بهش بگو ، درک میکنه . تازه منت هم میزاری
که به خرج تو ماه عسل میرین کیش. از خُداشه .. باور کن ...  
______________________________________________________________
دی:تا آخر این هفته با یه دوست میری شمال.فقط بپا چون قراره خانومش  هم
بیاد.به تو چه ربطی داره؟خوب ما که شوتیم خبر نداریم اما حتمن کـانـدوم همراه ببر!
البته اگه نمیخوای وقتی زنه میزاد همه نگن وای قدرتی خدا ببین آب دریا چه تاثیری
داره بچه شون چقدر به تو کشیده ؟! هووم .. آب دریا ... عوضی ! یادت نره ها ..
______________________________________________________________
بهمن:انصاف هم خوب چیزیه .حالا شوهره نجیبیه خودشو میزنه به نفهمی اما
درست نیست هر شب شام از رستوران سر کوچه سفارش بدی و به اسم دست
پخت خودت بدی به خوردش.به مامانت بگو جمعه بیاد کمکت.خونواده اش سرزده
میان! حداقل سالادو خودت دست بگیر ! یه ریزه فکر آبروت باش دست و پا چلفتی!
______________________________________________________________
اسفند:تا آخر این هفته یه کامنت خصوصی یا یه ایمیل برات میرسه که زندگیت رو
دچار تغییرات بزرگی میکنه.بین خودمون باشه واسه خاطر چرتو پرت هایی که توی
وبلاگت نوشتی دختره ساده خیال کرده تو همون سوار اسب سپیدی که از راه رسید.
خرابش نکن.تقریبن اکثر سوارهای اسب سپید همینجوری خر مُراد رو سوار شدن!

نوشته شده در  پنجشنبه هفتم آذر 1387ساعت 22:14  توسط امید صیادی ( امیدوار ) |

ترس ها !!! 

تـــــــــــــــــــرس هــــــــــــــــا !!!

  فکر کن یه مرد جوون باشی با فاصله
  سنی کم از مادرت و مادرت هم مجرد
  و خوشگل و ..
  تکلیف چیه وقتی که خانم مادر هم مثل
  هر خانوم خوشگل دیگه ای مورد توجه
  حضرات آقایون و ..
  حالا میدونی گرفتاری کجا زیاد میشه ؟
  گرفتاری وقتی زیاد میشه که خانم مادر
  سرکار علیه "مگ ریان" باشند و آقای
  تو دل برویی مثل" آنتونیو باندراس"
  قرار باشه دوسـت پـسـرش باشه !
  جریان مربوط  به فیلم
 
  " دوسـت پـسـر جدید مادرم"
  هست که امشب دیدم .
  صرف نظر از پرداخت هالیوودی قصه
  کافیه هر مردی خودش رو یه لحظه
  بزاره جای پسر این خانوم. 



شاید دختر خانم ها در یک هم ذات پنداری شریرانه خیلی هم استقبال کنن از
عشقولانه مادر خانوم اما باور کنین واسه آقایون کابوس وحشتناکیه !

تجربه شخصی خودم که فرزند ارشدم و فاصله سنی با مادرم فقط 15 ساله
برمی گرده به وقتی که مدرسه ابتدایی می رفتم ..
البته مادر من مجرد نبود و طبیعتن مشکل دوست پسر هم نداشت اما .....

نیمه های دهه 60 بود و محیط اعتقادی انقلابی زده شهر جنگی و مرد طلبی مثل
کرمانشاه که پسرها باید از همون بچگی ادای مردها رو در میاوردن یک طرف ...
خانواده های بوروژوا و طاغوتی شهر که کماکان انقلاب رو باور نداشتند هم یک
طرف دیگه .
در چنین حال و هوایی هر وقت مادرم  که مطابق مُد روز لباس می پوشید واصطلاحن
کم حجاب بود برای پیگیری وضعیت درسی من میومد مدرسه به معنی واقع کلمه از
خجالت خیس آب میشدم بس که مادرم و متاثر از اون خودم رو در تعارض شرم آور با
ارزشهای در حال دیکته محیط می دیدم و هم کلاسی ها با چشم های وق زده
سر و تیپ مادرم رو با چادر مشگی مادرهای خودشون مقایسه می کردن .
خوشبختانه در اون دبستان معلم مرد نداشتیم وگرنه مطمئنن محال بود برم مدرسه!
از طرفی هر وقت هم که سرکار مادر جان تشریف میاوردن نه تنها معلم خودم که
تقریبن همه کادر مدرسه جمع میشدن توی دفتر دورش که ببینن آخرین مدل لباسی
که پوشیده چه شکلی و چه رنگیه و فی المثل فلان کت و دامن رو از کدوم فروشگاه
تهران خریده و یا فلان شلوار جین سوغات کدوم کشوره ..
واقعیت این بود که با وجود درس خوبم  من بیشتر بخاطر سر و تیپ مادرم توی مدرسه
شهرت داشتم و این بد عذابی بود ..
واسه همین هم از همون سال های دبستان سعی کردم همیشه اونقدر درسم خوب
باشه که هرگز هیچ دلیلی برای نگرانی و در پی اون اومدن مادرم به مدرسه وجود
نداشته باشه !!
و این ترس موازی با رتبه های بالای درسی تا سال دوم دبیرستان یعنی آخرین
سالهایی که در ایران با مادرم ملاقات داشتم همراهم  بود  ..

پانبشت یا دو روی سکه کمدی و تراژدی :
الف _
همون سالی که مادر برای همیشه از ایران رفت منم ترک تحصیل کردم !
البته با فاصله کوتاه و منقطع دوباره ادامه دادم اما دیگه هیچ وقت شاگرد ممتاز نشدم !
دلیلی هم نداشت که بشم !
ب _ اتفاق جالبی توی زیرنویس فیلم "دوسـت پـسـر جدید مادرم" افتاد .
مترجم خوش ذوق فیلم در صحنه عشقولانه آنچنانی که مگ ریان داشت یه ترانه
رختخوابی واسه جناب باندراس می خوندبه جای ترجمه نوشت : 
 "ایستی پیتسی اسپایدر"  رو که دیگه من نمی تونم براتون ترجمه کنم .
شما فرض کنین : جوجه جوجه طلایی ، نوکت سرخ و حنایی !!! ؟
نوشته شده در  دوشنبه چهارم آذر 1387ساعت 23:45  توسط امید صیادی ( امیدوار ) |