تبليغاتX
گنجشکک اشی مشی

اوديـسـه ی شـعـله هـا  

 اوديـسـه ی شـعـله هـا


دير زمانی ست  كه احساس ميكنم يكی درختم  ، سرو ، صنوبر ، تاك ..
كهنه و پير و پر برگ  با آغوشي بازمانده تا ابديت رو به سوی تو ...

گفتم باز مانده و نه باز ... بازمانده از تو ... به سوی تو ..
تو كه تنها بيد مجنون دره ی منی ..  تنها چند قدم آن طرف تر .. كمی آن سو تر .

مي دانی ... شوخی غريبی است اگر درختی عاشق باشم به درختی در كنار .
به تو .... تويی كه تا هميشه ای در چشم ... و تا هميشه به دور ...

آری ... حس سروي دارم كه مي خواهد بفشرد بيد مجنون عزيزی در بغل و ليك
توان حركت و پای رفتنش سوی معشوق نيست .

كسی چه مي داند انجام قصه ما چه خواهد بود ؟
شايد :‌
روزی هيزم شكنی پير از راه خواهد رسيد .. دست نامحرمش را بر پوسته ظريف تو
خواهد كشيد و با نگاهی خريدارانه به اين می انديشد كه بيد مجنون اگر بسوزد
شعله اش آبی ست ، سرخ يا زرد رنگ ...
و چه مي داند او كه مجنونی بيد از عمری بی صدا و بيرنگ سوختن است  ..

پس در مقابل چشمان وحشتزده ام می كوبد تبر را دمادم بر پيكره  نازك تو ...
می اندازدت از پا ...
و من .. هر چه فرياد كنم كه بی انصاف نزن ، نكوب .. نكُش ..
او نشنود و نبيند اين ناتوانيم را و نسوزد دلش ... بر دل سوخته ام ..

پس در انتهای آن وقت سخت ... خسته از كوبش کشنده ی تبر بر پيكر  تو ..
در فرصت سوختن سيگارش  لختی به تن ريشم تكيه می دهد ..
به زير سايه ام می آسايد ..
برگهاي زرد و شاخه های تكيده ام را مي نگرد و با نگاهی به پير قامت تن ِ من ،‌
به اين فكر ميرود كه بهتر  اين سرو  كهنه ی تك مانده به دره را هم بياندازم و
تا انتهای فصل سرد دغدغه هيزم از خانه و جان كودكانم دور بماند ..

و در آن فرصت طُرد غروب هيزم شكن پير ،‌ با آخرين توان ،‌ مرا هم از پا می اندازد ...
می تراشد .. قطعه قطعه می كند ...

پس آن روز ای محبوب من نه روزگار عدم كه روزگار وصل است اگر پيكره ی لُـخـتـم در
كنار قامت بی برگ و پوشش تو به ميان گاری هيزم شكن پير آرميده باشد ...

  وه  .. فكرش را بكن .. ميبينی چه لذت بخش است ؟
  از پس يك عمر بر پا بودن اما جدا ماندن و حال درست
  در لحظه نبودن ،‌ در هر قطعه با هم آميختن و آراميدن ..

  و به راستی از كدام عشق شورانگيز تر  كه از حرارت
  تن داغ و داغدار عشاقش به وقت وصال شعله های
  رنگارنگ برخيزد ؟

  آری .. بيد مجنون عزيز ...
  گرچه من هرچه به وصال تو مشتاق تر به مرگ خود
  نزديكترم اما در عطش هـمـخـوابـگی و آسودن و سوختن
  با تو  دير زمانيست كه تا ريشه سوخته ام .

  پس چشم انتظار هيزم شكن پير خواهم ماند  .



نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم بهمن 1387ساعت 17:37  توسط امید صیادی ( امیدوار ) |

باز هم ویژوال آیدیا / دور از بهشت / پرسپولیسی بیتل  

   باز هم ویژوال آیدیا 
  به فاصله 3شب بعد از
  طبع متن قبلی این وبلاگ
  شبکه "بـی بـی سـی فارسی"
  موضوع برنامه "صدای شما"
  رو دقیقن عین تیتر و متن
  من قرار میده و من هم البته
  که دیگه خیلی راحت قبول
  میکنم که هم باز اشتراک
  "ویژوال آیدیا" بین این وبلاگ
  و یک برنامه تلویزیونی اتفاق
 افتاده و البته باز هم من در این 
 اشتراک چند قدم جلوتر بودم .

گرچه معتقدم نهایتن اتفاق خاصی نیفتاده و من هم به هیچ وجه قصد ندارم ادعایی بکنم
مبنی بر اینکه به طرق متفاوت و از جاهای مختلف از من و یا دیگر دوستان وبلاگستان
سرقت های متنی موضوعی انجام میشه .
تمام این ورودی های لندنی به وبلاگ من هم بر بچز خودمون هستن از دم ..
همه چیز اتفاقیه .. همه چیز .
شاید شما دوست داشته باشید مثل دائی جان ناپلئون فکر کنین اما من یکی دیگه عادت کردم
به تکرار این اتفاقات ساده شما هم اگه دیدینش بهتره بهش عادت کنین !
_____________________________________________________________________
دور از بهشت
طی 2 دوره مراسم اسکار سال های 2008 و 2007 اولین صفحه الکترونیکی فارسی که
گزارش مراسم و اسامی برندگان رو به همراه تصاویرش منتشر کرد همین وبلاگ من بوده .
کار سختی بود که واقعن با میل و علاقه انجام دادم و سعی میکنم هر سال بهتر انجامش بدم .
 
اما به من سخت می گذره وقتی که مراسم اختتامیه جشنواره فیلم فجر در فاصله چند خیابان
با من در جریانه ولی به خاطر شکل خبر رسانی الکن و ناقص از  همه سو نه تنها ناچارم قید
نوشتن گزارشی درباره اش رو بزنم بلکه برای تماشای نیم بند اون هم باید چیزی در حدود
24 ساعت صبر کنم .
اما همین پخش هم اونقدر دچار ایراد و اشکال هست که واقعن آدم هنگ میکنه که اگر قرار
هست شاهد پخش تلویزونی این مراسم باشه دیگه این ادا اصول ها  چه معنی میده!

مجری مراسم که مثلن قرار بود اداره کننده یک ویژه برنامه بلند با حضور عمده سرمایه های
صنعت سرگرمی ساز این کشور باشه در کمترین ذوق ممکن تنها چیزی که بلد بود مکث
چند ثانیه ای در معرفی شخص برنده بود .
نه شوخی نه جوک و نه حتی چند خط شعری برای تزریق نشاط به فضای مراسمی که به
هر حال فینال یک سال سینمایی برای خیل عظیم دست اندرکاران و علاقمندان اون بود
دیده نشد.Matab Keramati

از اون بدتر و افتضاح تر نحوه پخش نیم بند
مراسم از تلویزیون بود که به شکلی ناقص نه
تنها اکثر نطق های برندگان رو پخش نکرد
بلکه بلا استثنا هر خانمی رو که برای
دریافت جایزه به روی سن دعوت شد رو تنها
از نمای دور ( در حد مورچه ای روی دیوار  )
نشون داد و  ....

به اینها اضافه کنید عدم نمایش تصویر نامزدها
هنگام اعلام  و یا حتی عکس اونها و یا نمایش
قطعه ای از اثر مشمول جایزه ! خیلی مایوس
کننده است که بعد از 27 بار برگزاری جشنواره
فیلم فجر هنوز در اجرای کمترین شکل حرفه ای
لنگ میزنیم و معلوم نیست برای اینکه در جریان
پخش کامل و بی کم کاست اختتامیه و برندگان
اون قرار بگیریم چه راهی وجود داره به جز رفرش
صفحه هنری خبرگزاریها ؟

شاید یه تعداد بگن رادیو پخش مستقیم داشت.
آره خُب داشتش اما به قول معروف :

جماعت یه دنیا فرقه .. بین دیدن و شنیدن ...
برید از اونا بپرسید که شنیده ها رو دیدن !
_________________________________________________________________
پرسپولیسی بیتل
پری روز پسر 18 ساله یکی از همکاران از من پرسید :
آقا امید شما پرسپولیسی یا استقلالی؟
در حالیکه سعی می کردم به هیچ عنوان از کلاس یک دانای کل چیز فهم امروزی که
میتونه الگوی مناسبی برای یک نوجوان باشه کم نیارم نگاه عمیقی به دور دست ها
انداختم و همچین یک قیافه موقر و جنتلمنی به خودم گرفتم و گفتم :
خوب راستشو بخوای بچه تر که بودم خیلی پرسپولیس رو دوست داشتم و همه
بازیهاش رو میرفتم استادیوم اما واقعیتش الان دیگه برام مهم نیست و به بازی زیبا از
طرف هر تیم که باشه اهمیت میدم و لذت میبرم ..
بعد دستی رو پشتش زدم  و بزرگوارانه گفتم :
تو هم که به سن و سال ما برسی حتمن از حساسیت هات کم میشه و ...
کات _ امروز _ موقع پخش بازی ..
با یه زیر پیرهن رکابی و شلوار گرمکن مثل بچه های پنج ساله میپریدم بالا پایین ..
داد میزدم و موقع خطرات روی دروازه ها دو دستی میکوبیدم توی سرم .
همه هیکلم خیس عرق شده بود و به خصوص از دقیقه 75 تا دقیقه 93 که زارع
پنالتی رو گل کرد رعشه تمام وجودمو گرفته بود .. گل رو هم که زدن که دیگه نگو ..
به یک دلیل کاملن نامشخصی فکر کنم حداقل دویست سیصد بار بند شلوارم رو باز
کردم و دوباره گره زدم  و حدودن هزار دفعه پاچه های شلوارمو تا زیر گلوم کشیدم بالا !

وقتی بازی تموم شد از اون دانای کل چیز فهم موقر و بزرگوار اندازه سر سوزنی خبر
نداشتم ...
گور باباش .. خب این کـسـخـلی ذاتی از بچگی با من بوده و کاریش هم نمی تونم بکنم .
همیشه خدا هم  فاصله داشتم با یه انسان آرام موقر و خونسرد و قابل کنترل ..
آره آقا جون ... ما از اولش هم یه پرسپولیسی بیتل بودیم تا همیشه هم هستیم !
نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم بهمن 1387ساعت 19:4  توسط امید صیادی ( امیدوار ) |

نظر سنجی : پرسپولیس ، استقلال ، یا تیم ملی ؟!  

            نظر سنجی : پرسپولیس ، استقلال ، یا  تـیـم مـلـی ؟!

                           

روز چهارشنبه تیم ملی فوتبال ایران در حالی به مصاف تیم کره جنوبی می رود که
مربیان و بازیکنان تیم ایران نگران و آشفته اند .
این نگرانی نه به خاطر قدرت تیم کره جنوبی و نه به خاطر مسائل  داخل زمین که به
مورد نادری مربوط می شود که طی سالیان اخیر در فوتبال ایران بی سابقه بوده .

جریان از این قرار است که با توجه به اینکه این بازی ملی با فاصله دو روز مانده به
دربی بزرگ پایتخت بین تیم های استقلال و پرسپولیس انجام می شود و با توجه ویژه
افکار عمومی و رسانه ها درباره حساسیت های دربی پایتخت به نظر می رسد که
بازی تیم های ایران و کره جنوبی تحت الشعاع این مسائل تا حد یک پیش بازی تنزل
پیدا کرده است .
ناگفته مشخص است که روز جمعه و برای بازی دربی استادیوم یکصد هزار نفری آزادی
جای سوزن انداختن هم نخواهد داشت اما حتی استقبال نیمی از جمعیت روز جمعه برای
بازی ملی روز چهارشنبه به شدت محل تردید همگان است .

حال سوال این صفحه از شما این است :

اگر ناچار باشید از بین پیروزی تیم باشگاهی مورد علاقه تان { استقلال یا پرسپولیس }
و پیروزی تیم ملی در بازی برابر کره جنوبی یکی را انتخاب کنید انتخاب شما کدام است ؟!

توجه داشته باشید انتخاب بُرد یکی به منزله رضایت بر شکست دیگری خواهد بود .
به این ترتیب که فی المثل اگر شما طرفدار تیم استقلال باشید و برد این تیم برابر پرسپولیس
را انتخاب کنید عملن به شکست تیم ملی برابر کره جنوبی رضایت داده اید و اگر برد تیم ملی
را انتخاب کنید در حقیقت قید پیروزی تیم باشگاهی مورد علاقه تان را در بازی دربی زده اید و
پیشاپیش شکست را پذیرفته اید .

پس به این ترتیب در نظر سنجی زیر شرکت کنید :

گزینه 1:ترجیح میدهم تیم باشگاهی مورد علاقه ام بازی دربی را ببرد و تیم ملی شکست بخورد .
گزینه ۲:ترجیح میدهم تیم ملی ببرد و تیم باشگاهی مورد علاقه ام در بازی دربی شکست بخورد .

دقت بفرمایید هیچ گزینه سومی درکار نخواهد بود .

گوشزد :
چنانچه در طول عمر پر برکت تان طرفدار فوتبال و یا طرفدار هیچ کدام از دو تیم استقلال یا پرسپولیس نبوده اید و
حساسیتی به این دو رنگ و بازی دربی ندارید لطفن به جای شرکت در نظر سنجی درباره سایر موارد مورد علاقه تان بنویسید .
  

نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم بهمن 1387ساعت 18:10  توسط امید صیادی ( امیدوار ) |

مورد عجیب بنجامین باتن ، مرثیه ای بر رویای جوانی 

مورد عجیب بنجامین باتن ، مرثیه ای بر رویای جوانی

The Curious Case of Benjamin Button  اشکم ولی به پای عزیزان چکیده ام
 خارم ولی به سایه ی گل آرمیده ام
 با یاد رنگ و بوی تو ای نوبهار عشق
 همچون بنفشه سردرگریبان کشیده ام
 چون خاک در هوای تو ز پا افتاده ام
 چون اشک در قفای تو با سر دویده ام
 من جلوه ی شباب ندیدم به عمر خویش
 ازدیگران حدیث جوانی شنیده ام
 از جام عافیت می ناب نخورده ام
 وز شاخ آرزو گل عیشی نچیده ام
 موی سپید را فلک م رایگان نداد
 این رشته را به نقد جوانی خریده ام
 ای سرو پای بسته به آزادگی مناز
 آزاده منم که ازهمه عالم بریده ام
 گر میگریزم از مردمان "رهی"
 عیبم مکن که آهوی مردم ندیده ام



حتمن شما هم در طول زندگی برخورد کردید به مردان یا زنان مُسن و سالخورده ای که
وقتی شما رو در حالی از حالات جوانی دیدند با حسرت و آه گفتن :
هوم م م .. جوونیه دیگه ...  یا ... ای جوونی کجایی که یادت بخیر ..
و یا حتمن دیدید افرادی رو که در نوستالژی روزگار از دست رفته جوانی مدعی اند که اگر
چرخ روزگار برگرده به وقتی که جوون بودند میدونستن این دفعه چیکار کنن و ....

فیلم "مورد عجیب بنجامین باتن" شاعرانه ای غریب ، تکان دهنده و هوشیارانه درباره
همین آرزو و همین نوستالژی است.
نوزادی در شمایل پیرمردی نحیف متولد می شود و رفته رفته هرچه از عمرش می گذرد از
وجهه پیر و سالخورده اش کاسته و  رو به سوی جوانی می گذارد .

واقعن اگر ممکن بود از سالخوردگی برگردیم به روزگار جوانی چه میشد و چه رفتاری
می کردیم ؟ اگر تجربه روزگار پیری و هیئت جوانی مخلوط و ممزوج می بود  چه چیزهای
دیگری را همزمان می توانستیم داشته باشیم  ؟
یا از زاویه ای دیگر .. ممکن بود چه چیزهای دیگری را از دست بدهیم ؟!

فیلم با نصب ساعت بزرگی در ایستگاه راه آهن شهر آغاز می شود  .
ساعتی متفاوت  از دیگر ساعت ها .. با عقربه هایی که در جهت عکس در حال چرخش
هستند با این امید که شایدگلوله ها از میان قلب و تن جوانان جنگ به درون لوله تفنگ ها
برگردند و بالطبع آن کُشتگان جنگ به خانه ها.
جان کلام و جوهره فیلم همین است .

کاش می شد  سرنوشت را از سرنوشت ..

با دیدن این فیلم 160 دقیقه ای شاید دیگر
هیچ کس در روزگار پیری و سالخوردگی آرزو
نکند که هم باز نیرو و طراوت روزگار جوانی
را در ایام پیری تجربه کند . چراکه برخلاف آن
آرزوی قدیمی مردم سالخورده برآورد این آرزو
بی نهایت تلخ ، تیره و دردناک خواهد بود ..
برآوردی از آروزیی محال که البته محال است.
__________________________________________________________________
پانبشت :
1 _ "مورد عجیب بنجامین باتن" با الهام از داستان کوتاهی که "اسکات فیتز جرالد" در سال 1922 نوشت ساخته شده .
تفاوت های بسیاری اما وجود دارد بین داستان فیتزجرالد و فیلم فینچر .
2 _  این فیلم با سیزده مورد کاندیداتوری جایزه اسکار رکورد دار جوایز امسال آکادمی است.
3 _ شاید برایتان جالب باشد که بدانید دیوید فینچر در مقام کارگزدان و براد پیت به نقش
"بنجامین باتن" آخرین انتخاب های کمپانی سازنده بودند . انتخاب های اولیه : استیون اسپیلبرگ و تام کروز / 
ران هاوارد و جان تراولتا بودند .
4 _ شعر ابتدای مطلب با عنوان "حدیث جوانی" اثری ست از  مرحوم "رهی معیری".

نوشته شده در  شنبه نوزدهم بهمن 1387ساعت 2:35  توسط امید صیادی ( امیدوار ) |

YES WE CAN 

YES   WE  CAN

آمریکا و اروپا و احتمالن قسمت عمده ای از جهان پیرامون ما شدیدن "اظهار نگرانی" فرمودند ،
 ناراحت شدند ، دلگیر شدند ، اعلام بی اعتمادی می کنند .. و حتمن که عصبانی هستند ..
چرا ؟ !
چون ما موفق شدیم ماهواره مخابراتی ساخت خودمون رو با موشک هدایت شونده ساخت
خودمون بفرستیم فضا !
جالبه که جریان اونقدر قوی و غیر قابل انکار هست که این بار هیچ کدوم دیگه نگفتند که ای آقا
این فن آوریش مال کره شمالی یا چین و روسیه است ..
 از دم معترف شدند که کار کار خود ایرانی هاست !
اما علت واقعی عصبانیت و ناراحتی یقه سفیدهای مترقی چی میتونه باشه ؟
مطمئن باشید که هم آمریکایی ها و هم اروپایی ها از مدت ها پیش به حد کافی کسب اطلاع
کردند که کارکرد های تکنولوژیک موشک های ما هرچی که باشه در حال حاضر نظامی نیست.
  اما مشکل اونها در اصل چیز دیگر و جای
  دیگریست .
  از دید سیاسیون غربی ما به عنوان کشوری
  جهان سومی حق نداریم وارد حیطه تحت
  تسلط اونها بشیم .
  و این حیطه تحت تسلط اونها نه فضای لایتناهی
  و نه اعماق اقیانوس ها که حیطه علم و فن آوریه.
  از دید اونها ما تولید کننده انرژی ارزان برای اونها
  و مصرف کننده خدمات گرانبهای اونها هستیم
  پس دیگه به ما نیومده که فضولی کنیم توی
  کار علم و دانش و بی دخالت و اجازه اونها به
  جایی برسیم که مدتهاست سعی داشتن و دارند
  ما رو از رسیدن بهش محروم کنن و البته تمام
  کشورها و ملت های اطراف ما رو پیشتر محروم
  کردند .
  خوب من فکر میکنم چهره ی  یه آمریکایی یا
  اروپایی که با تعجب و دهان باز داره  نگاه میکنه
  به تصویر موشک فضاپیمای ما خیلی باید دیدنی
   باشه ... البته که باورش سخته براشون !

درسته که شاید هنوز عده ای شک دارند که واقعن ما به این درجه از علم روز مجهز شده
باشیم اما بهتره همه با هم از خواب ناباوری بیدار بشیم .. 
آره آقاجون  .. ما تونستیم .. ما می تونیم !
بی تعارف بگم .. بهتره از حالا به بعد دنیا .. به خصوص آمریکا وقتی می خواد با من ایرانی
حرف بزنه باید که جانب احتیاط رو رعایت کنه و مراقب باشه کم به من ایرانی احترام نگذاره !

فکر میکنید من از آمریکایی ها عقده دارم و متنفرم؟
درست فکر کردید .
 من تا آخر عمر آمریکا و آمریکایی رو به خاطر کودتای 28 مرداد ..
به خاطر انهدام ناوچه های سهند و سبلان و کشتار پرسنل اونها ..
به خاطر ساقط کردن ایرباس مسافربری و کشتار 300 بچه و زن و مرد ..
به خاطر هزار گند کاری و وحشی گری دیگه شون نمی بخشم .. هرگز .
________________________________________________________________________
پانبشت تا حدی ضروری :

شاید تعدادی از خوانندگان این وبلاگ این سوال براشون به وجود بیاد که این دیگه چه مدلشه
که من طی یک مطلب مفصل انتقاد کنم  و در مطلب دیگه فراوان تعریف  ؟

شاید عده ای این رویه رو  متضاد و متناقض فرض کنند و شاید هم عده ای فکر کنن واسه
زهر گیری این جوری مینویسم تا هزینه ای ندم ..
نه  این اصل جریان نیست چرا که در واقع من هزینه هام رو خیلی وقت پیش دادم .
گرچه الزامی به توضیح ندارم واقعن به دلیل اینکه اینجا محیط شخصی تحت اختیار خودمه اما
شاید یه تعریف محتصر بد نباشه .

من در نهایت امکان سعی دارم با خودم و ذهنیتم بی تعارف عمل کنم . اگه احساس کنم باید
منتقد باشم بی پیرایه این کارو میکنم و اگر هم انصاف بر تعریف باشه به بازخوردهای مثلن
جناحی ش  فکر نمیکنم.
متاسفانه تعدادی از دوستان وبلاگ نویس کماکان معتقدند که یا  این وری یا اون وری .
یا اصلاح طلبی یا اگه نیستی حتمن که گروه فشار راستی هستی .
یا معتقد به دموکراسی غربی هستی یا اگه نیستی حتمن که حزب اللهی رادیکالی ..
 والبته هیچ هم ابایی ندارند از انتقاد به صرف انتقاد ، از تعریف و به به چه چه گفتن با
چشمان بسته و به تقلید از دیگری و دیگران و هیچ حد وسطی براشون وجود نداره .

اما تجربه و ذهنیت من در نهایت رو راستی با خودم میگه کشور ما با تمام مشکلات و
مصائبش کشور بسیار خوبیه .. بهترین جای دنیاست ..
از هر نظر که فکر کنید .. حتی از نظر نظام سیاسی .
ضعف های آشکار و نهانی هست . ایرادهای بسیاری در اداره و مدیریت کشور هست ..
اما عزیزانی که خارج از ایران زندگی میکنند واقف هستند که این در همه جای دنیا بوده و
خواهد بود و مختص کشور ما نیست .
واقعی اینکه که هیچ بهشت برین و هیچ مدینه فاضله ای در روی کره زمین وجود نداره .
پس به صرف ضعف ها و کمبودهایی که میشه و میتونیم برطرفشون کنیم چشممون رو به
روی واقعیت های خوب و موجود روزگار خودمون نبندیم .
پس همین باور باعث میشه که من بخوام که هر دو روی سکه کشورم رو ببینم و به قول
معروف عیبش رو اگر میگم هنرش رو هم گفته باشم  حتی اگر به مذاق عده ای خوش نیاد ..
خوب نیاد !
این مطلب تقدیم شد به ساناز در آمستردام .
نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم بهمن 1387ساعت 2:38  توسط امید صیادی ( امیدوار ) |

لذت مسلمانی !  

لـذت مسلمانی !

تلفنی دارم با ستایش ( برادرزاده 4 ساله ام ) بحث می کنم که  :
_ چرا وقتی "نگین" داشت می رفت از خونه تون چترت رو بهش ندادی ؟
_ می خواست چترمُ ببره من بردم تو کمد قفل کردم !
_ خیلی دختر خسیسی هستی . مگه نگین دوستت نیست . باید چترت رو میدادی بهش.
_ نه .. تلفزون ( تلویزیون ) گفت هرکی باید به وساهل ( وسایل ) خودش دست بزنه !
_ تلویزیون غلط کرد .. تو باید حرف عموتُ گوش کنی یا حرف تلویزیون رو ؟
_ حرف تلفزون رو !!!

واقعیت اینه که ستایش چهار ساله حق داره.تلویزیون به مراتب بیش از من به اون نزدیکه .
و البته که خیلی چیزها رو میتونه قبل از من از تلویزیون یاد بگیره .
ببینیم ما آدم بزرگ ها چی میتونیم یاد بگیریم از تلویزیون . اول"این خبر "رو بخونیم : 
سیمای جمهوری اسلامی ایران به تازگی دستورالعملی را برای ساخت فیلم و سریال به
تهیه کنندگان ابلاغ کرده است.در این دستورالعمل استفاده از نماهای بسته(کلوزآپ) از
چهره بازیگران زن با آرایش های غیر متعارف، ممنوع شده و باید درباره پوشش و آرایش
  آرایش زنان، دقت نظر جدی صورت گیرد.
  خلق یک شخصیت مثبت و تحول مثبت یا به مجازات
  رسیدن کاراکترهای منفی و بد سیرت از جمله بندهای
  این دستور العمل است.

 واقعن خدا پدر مادر این مسئولین رو بیامرزه . از همون
  اولش هم ما میدونستیم زن فقط لانگ شات ش خوبه !
  اونم سیاه سفید،اونم گردن به بالا، اونم فقط از پشت سر !!
  اصلن زن چی چیه،با اون برجستگی های شیطان پرور ناجورش!
 انصافن یعنی چی توی اون فیلم مزخرف "Match Point" بدمن
  داستان مجازات که نمیشه هیچی عذاب وجدان هم نداره
  مرتیکه بی پدر! ..
  واقعن شعور وودی آلن و امثالهم از بعضی مدیران خوش فکر و
  مستعد پخش و تولید برنامه ما کمتره ..
  بی شعورای  الاغ !  ( آلن و امثالهم منظورمه )

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
آقای مجری که کم مونده خودکشی کنه به خاطر شعف کاملن متظاهرانه ناشی از فرا رسیدن
سی امین سالگرد پیروزی شکوهمند انقلاب درحالیکه چاک دهنش تا پشت گوشش رفته و
سعی داره بیشتر اون چاه ویل رو باز کنه میگه :
بینندگان عزیز حالا یک نماهنگ بسیار زیبا و دیدنی رو نگاه میکنیم. و نماهنگ بسیار زیبا و
دیدنی شروع میشه .به همین ترتیب که می نویسم خودتون تجسم کنین:
{{ بوی عیدی بوی توپ }}
تصویر :چند تا  درخت که مثلن عیده و چندتا بچه در حال فوتبال بازی کردن با توپ!
{{ بوی کاغذ رنگی }}
تصویر:دقیقن کاغذ های تزئینی.فقط مشکل اینجاست رنگی نیستن چون فرمت تصویر سپیا هست !
{{ بوی تند ماهی دودی وسط سفره نو }}
تصویر:یک عدد ماهی دودی ! که یک آقایی میگذارد وسط سفره احتمالن نو ....
و الا آخر .. هر چی که در بند بند شعر میاد ما تصویرش رو میبینیم .
یعنی باید به شعور جناب کرگدن .. ببخشید،جناب کارگردان که نسبت و خاله خانزادگی
هم با تهیه کننده برنامه نداشت احسنت گفت و به روح پدر مرحومش رحمت فرستاد با
این تخم بی مغزی که پس انداخت .
آخه یعنی چی این؟ کجای دنیا دیدین کلمه به کلمه یه شعر رو تصویر کنن؟
احتمالن آقای کارگردانی که اسمش رو پای کار به این معظمی ننوشتن فکر کرده مبادا
مردم یه وقت تصور کنن در بند { بوی عیدی ، بوی توپ } منظور از توپ نوع جنگی اون
بوده که موقع تحویل سال نو اون قدیم ندیم ها در می کردن !
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
و اما از هرچه بگذریم ...  نه دیگه سخن دوست نه .. این دوست که تعریفش در بالا رفت
رسمن گند زده با این سخن گفتنش ..
پس لاجرم دست میبریم توی شعر مردم {{از هرچه بگذریم سخن دشمن خوش تر است}}
چرا سخن دشمن خوش تر است ؟ .. آها ...  
احتمالن کانال بـی بـی سـی فارسی رکورد تماشاچی رو در بین شبکه های جدید تلویزونی
شکسته اون هم در حالیکه نه فیلم سینمایی نشون میده ، نه نماهنگ بسیار زیبا نشون
میده و نه ..
اما در حد المپیک حرفه ای عمل میکنه .اجراها،تایم اخبار و چینش خبری ظاهرن بی طرفانه،
گزارشها و شکل ارتباط کاملن محترمانه با مخاطب و نهایتن مستندهایی که هرکدام اندازه
یک ترم دانشگاه علم و صنعت آموزنده اند !
  بـی بـی سـی فارسی مشخصن از یک الگوی شاخص رسانه ای
  برای ارتباط و تسلط بر مخاطب به بهترین نحو ممکن بهره برداری
  میکنه و البته بهترین بهره برداری مطلوب رو از مخاطبش میکنه.
  نه شک نکنید شبکه دولتی بـی بـی سـی عاشق چشم و ابروی
ما نیست که بخاطر پر کردن جای خالی یک شبکه حرفه ای و یا
محض رضای خدا از اون سر دنیا برامون برنامه تولید کنه و راحت کلام مخ ما رو بزنه و اجازه
نده از جلوش جُمب بخوریم . 
عوضش ما اینجا در مقابل این برنامه ریزی گسترده چیکار داریم می کنیم ؟
هفته نامه شهروند رو می بندیم . روزنامه رو توقیف میکنیم . دنیای تصویر رو از دکه حذف
میکنیم و به فیلم های پروانه دار اجازه اکران نمی دیم و حالا هم که کلوزاپ زن رو ممنوع
می کنیم و نماهنگ بسیار زیبا میدیم به خورد خلق الله و  اونقدر سرودهای پرت عربی
پخش میکنیم که همه تهوع دچار بشن و نهایت اینکه فرهنگ حذف معترض و ارج به تظاهر
و متظاهر رو مدام چاق میکنیم و هرکس که به صرف منافع بادشکم بیشتری خالی کرد رو
در صدر مینشونیم اونم به این دلیل که به زعم حضرات جامعه این شکلیش بهتره ! .
نتیجه ؟
مشخصه .. رو آوردن هرچه بیشتر مردم به ماهواره و رسانه های خارجی و
گریزانی هرچه بیشتر از هرچه که اسم بومی و ملی و مذهبی داره .
گرفتار تئوری توطئه نیستم اما یه نگاه ساده نشون میده هدف کجاست و چرا بـی بـی سـی
بعد از سی سال هوس کرده بازم نقش اول رسانه های جهانی در ایران رو بازی کنه اونم
درست وقتی که همزمان ما هم داریم  سرنا رو از سر گشادش می نوازیم و دنده عقب
بر میگردیم به ارزش های صوری _ ظاهری دهه ۶۰ و سعی میکنیم هر کاری رو در بدترین
اشل ممکن به دست نالایق ترین افراد اجرایی کنیم .
یاد یه حکایت قدیمی افتادم  :
امام حسین از جایی رد میشد دید یه بنده خدایی داره با یک صوت ناهنجاری غلط غلوط
مثلن قرآن می خونه .. امام حسین میره یه دستی میزنه روی شونه طرف و با خنده میگه:
یا اخی .. {{ گر تو قرآن بدین نمط خوانی .... ببری لذت مسلمانی}}!

نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم بهمن 1387ساعت 2:53  توسط امید صیادی ( امیدوار ) |

نه خوش  

                        

نه خوش

بدنم بوی دارو می دهد .. میدانی .. باید بیمار شده باشی .. دردمند شده باشی ..
سخت ، تلخ ، سگ شده باشی .. تا بفهمی چه می گویم ..
چند روز است بدنم درد افتاده از فرق سر تا نوک پا ..
و به معنی واقعی کلمه نه خوشم .. دقت کن .. ناخوش نه .. نه خوش ..
و نه خوش وقتی را گویند که سیگار میکشی حالی نمی دهد .. نوشابه قورت میدهی آزار
است و بی طعم ...از خواب بیدار میشوی بی آنکه تازه باشی و هیچت نه تمنا و نه نای زن
را خوابیدن و مکیدن و تقلا کردن نیست که نیست ..

نهایت کلام  "نه خوش انسان"  کسی را گویند که  فیلم را به دو چشم تماشا نشسته و اما
چشم سومش ملتمس عقربه های ساعت است که کی تمام می شود این تا به آن دیگری
بپردازد ، که وقت را  بِکُشد و بِکِشد به امید آنکه شاید هم باز حالش مثال دیروزش شود و
البته بیچاره آنکه حال دیروزش به از امروزش بوده باشد ..

تنظیم کرده بودم این آخر هفته را یا به مهمانی هوار شوم سر دوستی و یا یکی دوست بیاورم
به خانه .. این شق دوم محتمل تر بود البته و مطلوب تر اگر مقدور می بود که دوست کذا
لطایف الجناسی باشد مهربان و شوخ چشم .
لیک بیماری گند زد به هر احتمالی مبنی بر گذران خوش یک آخر هفته در انتهای این سال
شنیع که کم مانده از نفس متعفنش ..

بد هوس مشت و مال داشت کوفته ی  بدنم .. رفیق زورمند نرینه ی مشت و مالچی هم آمد .
و فراوان کوبید .. پس من نیز فراوان فریاد کشیده و او فراوان بخندید ..
گفتم : همی بر بدنم سخت کوبی و چون فریادم بلند است از چه روی چنین خندی ای سفیه ؟
گفت : مر همی بر این خندم که جمله اوقات فریاد زنان و دختران است کز منزلت برخاسته و
اینک همسادگان انگشت حیرت بر دهان بگزند که چون است و از کجاست فریاد صاحبخانه را !!!

پوزخندی زده در آن زجر پاسخش ندادم که آنکس که نداند که نداند که نداند در جهل مرکب .....
و البت که آنکس نادان جاهل همان نرینه ی زورمند مشت و مالچی بود که ندانست تن ِ تن دیده
را چه نیاز به این ساز و کار گران .. چه نیاز به این کوبش دمادم و الیم !

پس به طلب عافیت  چهار روز را به خانه  اندر ماندم  ..
و به مدد این منزل نشینی دیروز پس از مدتها یکی از آرزوهای دیرین را بر آوردم ..
"سه گانه پدر خوانده" را لاینقطع و متوالی تماشا کردم .. چه ایراد دارد .. بگذار یک روز هم بگویم
گور پدر دنیا با غزه ها و غصه هایش ..
یک روزش حلال است جان شما مخصوص اگر بیمار هم باشی!

حال در اوج بی حالی ..  نشسته  اینها را می نویسم ..
چونان تکلیف ..  تکالیف آخرین ساعات روز جمعه .. به روزگار دبستان ...
به روزگاری که با حسرت ، آن بزرگترهای فارغ از درس و مشق و بی هراس از معلم اخمو و
سگ خلق اول صبح شنبه  را می نگریستم و در دل هزار فحششان میدادم ..
فحش شان می دادم که نه مجبورند کله صبح از ترس جاماندن از سرویس مدرسه هول هولکی
چای شیرین  را داغ داغ و بی مراسم  هورت بکشند و فحش شان می دادم که نه مجبورند تا
بوق سگ با انگشتهای کوچک مداد بفشارند و مغزشان شاش بند بشود از مهوع درس ریاضی
که درک نمی شد و مرا نیز درک نمی کرد .. که ای به درک اسفل السافلین که نکرد و نکردم  !
و امروز ..
و امروز نه دیگر نه ،  ترس جا ماندن از سرویس مدرسه ندارم از پس سالیان ..
و نه حتی ترس درک نکردن و درک نشدن ...
بس ترس های بزرگ تر آمده و بس چهره های اخموتر و سگ خلق تر که نه شنبه ها که
هر روزم را به انتظار نشسته و می نشینند .

گفتم که .. به معنی واقعی کلمه نه خوشم .. دقت کن .. ناخوش نه .. نه خوش ..
نوشته شده در  شنبه دوازدهم بهمن 1387ساعت 0:53  توسط امید صیادی ( امیدوار ) |

تاجی احمدی / سیمای زن زمانه 

  تاجی احمدی / سیمای زن زمانه 

تاجی احمدی در چند نما از "خشت و آیینه"  شب / داخلی / اتاق اجاره ای مرد راننده تاکسی

  هاشم در را باز می کند داخل می شود .
  "تاجی"  در حال عوض کردن لباس های کثیف
  نوزاد است و او هم لاینقطع وق میزند .. گریه می کند.
  هاشم : ای زهر مار .
  تاجی : تو دیگه نمی خواد فحش بدی .
  هاشم : یواش حرف بزن .
  تاجی : آب گرم چی شد ؟
  هاشم: یواش حرف بزن .
  تاجی : آب و بزار گرم شه .
  هاشم : میگم یواش حرف بزن
  هاشم : اونجا رو میبینی ؟ خوب نیگا کن . شیشه ها رو دیدی ؟
  درا رو میبینی ؟ پشت هر یکی یه فضول خوابیده . پشت هریکی
  از این درا یه زبون بد یه چشم حسود یه قلب سیاه ست.
  همه هم با همه بد ، همه با هم .. با هر کدوم ، بدن ...

                                                از دیالوگهای "خشت و آیینه "
  ___________________________________________

  تاجی بدبخت و بی سرپرست بود ، ول شد .
  به یک آدم عجیب و غریبی شوهر کرد .
  شوهر اولش که این قدرهروئینی
  شد که او ازش طلاق گرفت اما مرتب پول هروئینش را می داد .
  فرشته بود این زن . تاجی یک فرشته بود . معرکه بود . 

   از کتاب نوشتن با دوربین / گفتگوهای ابراهیم گلستان با پرویز جاهد

در فیلم "خشت و آیینهتاجی احمدی در نقش "تاجی" چنان درخشان ظاهر میشود که
بی اغراق می توان بازی او  را در ردیف بازی های ماندگار بازیگران زن سینمای ایران همچون
" گوگوش" در فیلم { بی تا } و "سوسن تسلیمی" در { مرگ یزدگرد}  قرار داد .

تاجی احمدی در خشت و آیینه  تصویر زنی از طبقات فرو دست اجتماع در حال فربه شدن
آن روزهای ایران را نشان می دهد که به حداقل ها راضی است گرچه در دست یافتن به
همان هم ناکام میماند.
تاجی گارسون کافه کوچکی در مرکز شهر است . رفیقه هاشم ( زکریا هاشمی ) و دلخوش
به نشستن در جمع دوستان ظاهرن روشنفکر اما بی سواد او و خلوت های گاه و بیگاهش .
ناگهان نوزادی را که زنی جوان (فروغ فرخزاد) در تاکسی هاشم به جای می گذارد تبدیل به
بزرگترین اتفاق زندگی یک نواخت و بی سر انجام  او می شود .
هاشم در تلاش برای خلاص شدن از شر نوزاد ناچار می شود با کمک " تاجی" یک شب از
نوزاد نگهداری کند و همین یک شب تاجی را در معرض همان حداقل های ممکن و همیشگی
قرار میدهد .
حداقل هایی همچون داشتن یک خانواده ، زندگی در یک اتاق کوچک استیجاری و
معاشقه هایی ایرانی.
و این معاشقه های ایرانی را جز با تماشای تاجی احمدی در این فیلم نمی توان درک کرد .
او در اوج ناز و عشوه های فروزانی آن سال های سینمای ایران چنان "زن" زمانه خود بودن را
با تمامی آداب ممکن و قابل نمایش آن می آمیزد و به رخ پرده نقره ای می کشد که بی شک
او را تبدیل به نماد تمام و کمال عشق ، حرارت ، آرزوها و البته ناکامی های زن ایرانی میکند .

جدا از این ها تاجی احمدی صدا پیشه ای بود که در زمینه دوبله آثار مطرح سینمای جهان
نقش های بیاد ماندنی همچون  دوبله نقش مارنی در فیلم مارنی به جای Tippi Hedren ،
به نقش کُری در پابرهنه در پارک به جای "Jane Fonda " و برای  "Kim Hunter" به نقش استلا
در اتوبوسی به نام هـوس را از خود به جا گذاشت . 
  قطعه ای از صدای تاجی احمدی ( دانلود )

تاجی احمدی بعد از انقلاب از ایران به فرانسه مهاجرت کرد .
چند سالی پس از آن به علت مرگ فرزندش مشاعرش را از دست داد ، دیوانه شد و  نهایتن
در سال  1363 در حالیکه  بیش از  48 سال نداشت دفتر زندگی را برای همیشه بست .
__________________________________________________________
پانبشت :
برای پیدا کردن حداقل اطلاعات ممکن از زندگی و سر انجام تاجی احمدی به عمده کسانی که ادعای"دانستن" و
 دست بر آتش هنر داشتن دارند مراجعه کردم . نه از طریق تلفن و نه از طریق ایمیل کمترین پاسخی نگرفتم و
این بسیار جای افسوس دارد که فلان قاتل دهه 30 شیکاگو دارای چندین صفحه اطلاعات در بیکران اینترنت است
و در عوض اینجا درباره یکی از بهترین هنرمندان این کشور و بسیار همچون او فقر اطلاعاتی بیداد می کند .
یکی از نویسندگان "مجله فیلم" در پاسخ به سوالم که چرا آنان که می دانند میلی به گفتن ندارند گفت :
خوب وقتی صرفه ای ندارد و گفتن و نوشتن درباره اش فقط صرف هزینه است چرا بگویند ؟!
نوشته شده در  چهارشنبه نهم بهمن 1387ساعت 22:21  توسط امید صیادی ( امیدوار ) |

گمشدگان 

گمشدگان

رئيس‌جمهور از برخي شهرهاي ميهن بازديد کرد
و هنگام ديدار از محله ما فرمود:
«شکايت‌هاتان را صادقانه و آشکارا باز گوييد
و از هيچ‌کس نترسيد!
که زمانة هراس گذشته است.»
دوست من ــ حسن ــ گفت:
«عالي جناب!
گندم و شير چه شد؟
تأمين مسکن چه شد؟
شغل فراوان چه شد؟
و چه شد آن که داروي بي‌نوايان را به رايگان مي‌بخشد؟
عالي‌جناب!
از اين همه
هرگز، هيچ نديدم!»
رئيس اندوهگنانه گفت:
«خدا مرا بسوزاند!
آيا همه اين ها در سرزمين من بوده است؟!
فرزندم!
سپاسگزارم
که مرا صادقانه آگاه کردي،
به زودي نتيجه نيکو خواهي ديد.»
سالي گذشت
دوباره رئيس‌ را ديدم،
فرمود:
«شکايت‌هاتان را صادقانه و آشکارا باز گوييد
و از هيچ‌کس نترسيد!
که زمانه هراس گذشته است.»
هيچ‌کس شکايتي نکرد،
من برخاستم و فرياد زدم:
«شير و گندم چه شد؟
تأمين مسکن چه شد؟
شغل فراوان چه شد؟
چه شد آن که داروي بينوايان را به رايگان مي‌دهد؟
و با عرض پوزش، عالي‌جناب!
دوست من حسن
چه شد؟»

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
شاعر : احمد مطر (شاعر عراقی)
نقل از
جام جم انلاین
نوشته شده در  سه شنبه هشتم بهمن 1387ساعت 2:27  توسط امید صیادی ( امیدوار ) |

سریال یوسف پیامبر ؛ از واقعیات تاریخی تا روایت سینمایی 

 سریال یوسف پیامبر ؛ از واقعیات تاریخی تا روایت سینمایی

فرج الله سلحشور کارگردان و کتایون ریاحی بازیگر. پشت صحنه سریال یوسف پیامبر  بیشترین چیزی که این روزها درباره سریال "یوسف پیامبر"
  میان عموم مردم دیده و شنیده می شود شوخی هایی در
  قالب اس ام اس ها و در مدل جدی ترش انتقادات اهل هنر
  به اشکالات ساختاری و فنی و همچنین اختلاف روایت آقای
  سلحشور از این داستان تاریخی به نسبت منابع موجود درباره
  آن است . گو اینکه بی شک موضع گیری ها و البته اصرار آقای
  سلحشور بر ارائه تصویر یک متشرع مسلمان که فیلم می سازد
  و بیشتر از آن یک ایدئولوگ اصولگرای سینمایی از خود ، و دافعه
  این پوزیشن غیر معمول در میان اهل هنر و  حتی عامه مردم در
  شکل گیری این فضای نقادانه ی میان جامعه ای که درصد بالایی
  از ایشان در طول مدت نمایش این اثر به آن علاقمند شده و در
  عیان و  خفا تعقیب کننده آن هستند بی تاثیر  نیست .

در این نوشتار سعی بر این است تا با فاصله از فضای نقد عقیده ، تحلیلی خُرد درباره چرایی
استقبال عمومی در کنار انتقادات توامان که گاه تا حد تمسخر و استهزا نیز رسیده  ارائه شود .

___________________________________________________________________________
بر اساس منابع تاریخی ، فرعون مورد توجه در سریال "یوسف پیامبر" موسوم به
"آمن حوتپ چهارم" که بعدها به دلیل تغییر دین نام خود را به "آخن آتون" بدل کرد در فاصله
زمانی 300 سال پس از روزگار حضرت یوسف یعنی در حوالی سال های 1380 پیش از میلاد
زندگی می کرده و در تاریخ مصر باستان به خاطر تغییر دین و پرستش خدای نادیدنی و
آمن حوتپ / آخن آتون  یگانه او را فرعون مرتد _ کذاب نامیده اند و  او را
  موجب ویرانی شکوه و تمدن مصر باستان دانسته
  به همین دلیل  پس از مرگش در سن 42 سالگی*
  تمامی آثار دوران او به دستور فراعنه بعدی یعنی
 {داماد کوچکش فرعون مشهور "توت عنخ آمون" و
  فرعون پس از او یعنی فرمانده ارتش آمون حوتپ
 "حورم هب"} از میان رفت تا تاریخ مصر از آثار وجود
  او و اعمال به قول مردمان آن زمان دیوانه وارش پاک
  شده و  آیندگان نامی از او به میان نیاورند .
 چرا که بر خلاف باورهای آن زمان پرستش یک خدای 
 واحد و نادیدنی و البته دستور بر پرهیز از جنگ و خونریزی
 و در نهایت برابر دانستن انسان ها در پیشگاه خداوند
 یکتا دیوانگی محض به نظر می آمد انقدر که حتی
 منتفعین این چنین رنسانسی نیز تاب تحملش را نداشتند .
 
تمام ماجرا از همین چند خط بالا شروع می شود .
یعنی جابجایی دو مقطع تاریخی در فیلمنامه برای رسیدن به یک روایت .

و حال سوالی که در این میان به وجود می آید این است که آیا یک فیلم ساز مجاز است به
دست بردن در حقایق تاریخی برای رسیدن به روایت مطلوب خود یا خیر ؟


اگر قرار بر رعایت انصاف باشد پاسخ سوال فوق مثبت است .
دلیل این پاسخ مثبت هم البته در وجود مدیایی است به نام سینما که اگر قرار بر نگاه  به هر
داستان واقعی داشته باشد ناچار است از عبور دادن آن از تمام فیلترهایی که یک واقعه تاریخی
را تبدیل به یک روایت سینمایی می کنند . نفر تی تی همسر آخن اتون که او را در راه تحکیم دین یگانه پرستی اش یاری داد
از این دست در میان نمونه های خارجی  می توان به فیلم های
موفقی همچون "کلئوپاترا"،"اسپارتاکوس"  و یا "روز شغال" اشاره
کرد که هر کدام مقطعی از تاریخ دور یا نزدیک را دستمایه خود
قرار داده و علیرغم وجود مستندات غیر قابل انکار روایت متفاوت
خود را از موضوع ارائه داده اند و یا دیگرانی که حتی به داستان
مشهور عیسی ناصری (مسیح) دیدگاه هایی متضاد داشته اند
که فیلم های "آخرین وسوسه مسیح" اثر مارتین اسکورسیزی
و "مصائب مسیح"ساخته مل گیبسون بهترین نمونه این نوع
نگاه متفاوت هستند .
این رویه البته در سینمای خودمان هم چندان تازه و جدید نیست.
یکی از نام آوران این مدل روایت تاریخ مرحوم "علی حاتمی" بود
که هنوز هم منتقدانش معتقدند او تاریخ را تحریف می کرد غافل
از آنکه سینمای داستانی هیچ الزامی برای وفادار بودن به اصول
و مستندات تاریخی ندارد .
می تواند توجه داشته باشد اما بهتر است نگاه دقیق و خشک
علمی به وقایع تاریخی را برای سینمای مستند بگذاریم تا
سینمای داستانی با فراغ بال سرگرمی ساز باشد. یعنی همان هدفی که به خاطرش به
وجود آمد و در نهایت آن را تبدیل به صنعت مفخم سینما نمود.
____________________________________________________________________________
پای نبشته ها :
1 _ نگاه این متن تنها به نقدهایی است که اشتباهات(تفاوت ها)ی تاریخی میان مستنداتی
همچون "تاریخ تمدن ویل دورانت" و  متن سریال را نشانه رفته اند و به هیچ وجه قصد دفاع 
تکنیکی از ساختار سینمایی اثر آقای سلحشور  و یا حتی قیاس خود ایشان با دیگر
فیلمسازان را ندارد .

2 _ بر اساس متن کتاب " سینوهه پزشک مخصوص فرعون" {ترجمه ذبیح الله منصوری}
مرگ _ قتل آخن اتون در 42 سالگی به دست سینوهه و پس از توافق با "حورم هب"
فرمانده و " آمی " یا " آی " (پدر نفرتی تی همسر آخن اتون) انجام شده اما در واقع روایت
جناب "میکا والتاری" در  این رمان تاریخی محل شک فراوان و فاقد اصالت های قابل استناد
به لحاظ تاریخی است .
3 _ تمامی منابع مورد تحقیق برای این متن از اینترنت گرد آوری شده اند که به خاطر کثرت
آنها از ذکر تمامی شان معذورم ، اما یکی از آنها کتاب مشهور سینوهه بود . چنانچه شما
هم علاقمند به داشتن و یا خواندن دوباره این کتاب جالب هستید برای دانلود آن می توانید
کلیک کنید >> دانلود کتاب سینوهه پزشک مخصوص فرعون
5 _ نمونه ای از سروده های "آخن آتون" در ستایش خداوند :
تو در قلب منی / کسی نیست که تو را بشناسد / مگر فرزندت آخن آتون / تو او را آموخته ای /
از طرح ها و قدرتت / جهان در دست توست / .. گرچه خود افریننده همه چیزی / تو جهان را برپا
داشته ای / همه چیز را برای فرزندت فراهم آورده ای / چون او از اندام های توست /
پادشاه مصر علیا و سفلی است/ زنده است و بر دو سرزمین حکمرانی می کند .

نوشته شده در  جمعه چهارم بهمن 1387ساعت 22:3  توسط امید صیادی ( امیدوار ) |

کارت قرمز برای فردوسی پور / کارت زرد برای خاتمی 

کارت قرمز برای فردوسی پور
هفته گذشته بسیار عجیب گذشت برای فوتبال ما اما بنا به مصلحت در این باره حرفی نمی زنیم .
همین یک جمله در ابتدای برنامه 90 این هفته که از زبان عادل فردوسی پور در آمد خیال همه را
راحت کرد که این برنامه متفاوت از برنامه هفته های قبلی ست که طی آن فردوسی پور با
صراحتی نیشدار معاونین بی سواد سازمان تربیت بدنی را سر جای خود نشاند و سریال انتقاداتش
از فدراسیون فوتبال و مجریان بی صلاحیت آن  را ادامه داد . 
عادل فردوسی پور  برنامه 90 این هفته اما کوتاهترین برنامه طی
  چند سال اخیر بود که با اشاره فردوسی پور
  به ابلاغ غیر رسمی فدراسیون فوتبال مبنی بر
  تحریم جــبری ـ قهری این برنامه از طرف اهالی
  فوتبال حتی روال معمول خود را هم نداشت.
  اما آنچه که بینندگان را در شک و گمان دیدار
  یک  90 انتقادی دیگر نگاه می دارد نه انتظار
  برای تداوم کشمکش بر سر بدیهیات اولیه
  یک اجتماع بالغ که بی شک انتظار برای اجرای
  دوباره 90 با عادل فردوسی پور است که به طور
  قطع به یقین با رفتن احتمالی  او از این برنامه
  باید پرونده 90 را هم بسته شده دانست .
به خصوص که با توجه به سرنوشت دیگر برنامه های انتقادی صدا و سیما نظیر کوله پشتی
با اجرای فرزاد حسنی و  پارازیت ( رادیو جوان ) پیشینه صدا و سیما نشانگر این است که این
سازمان عریض و طویل در روزهای سخت فشار از بالا پشتیبان خوبی برای برنامه سازان و
مجریان مبتکر و غیر محافظه کار خود نیست .
شاید آخرین جمله فردوسی پور که ضمن کنایه زدن به دلیل عجیب عدم امکان برگزاری
مسابقه اس ام اسی این هفته وعده بررسی مفصل حرکت بچه گانه فدراسیون فوتبال و
سازمان تربیت بدنی را "در صورت صحت و قطعیت آن " به هفته آینده موکول کرد اشاره
سربسته ای به این بود که او احتمالن آخرین برنامه 90 را به عنوان مجری پشت سر گذاشت :
اگر میسر شد که بر روی این صندلی از حق و حقیقت دفاع کنیم هفته آینده هم خدمتتون خواهیم رسید.
_______________________________________________________________________
کارت زرد برای خاتمی
سید محمد خاتمی  سید محمد خاتمی هفته پرکاری را پشت
  سر گذاشت . بعد از آنکه غلامحسین کرباسچی
  "لیدر تکنوکرات های کارگزاران سازندگی" صدای
  اعتراضش بلند شد که این آقا ( خاتمی ) در ادامه
  روند میکنم نمی کنم های هشت سال ریاستش
  بر قوه مجریه هم باز همه را لنگ در هوای کاندید
  شدن و نشدن خودش نگاه داشته دوم خردادی ها
  در واکنشی شتاب زده از زبان خاتمی گفتند :
  از بین من ( خاتمی ) و میرحسین موسوی
  یکی مان به طور حتم کاندید خواهیم شد . 
سپس به فاصله چند روز سر و کله حضرتش در تئاتر شهر و به تماشای تئاتر کرگدن
آفتابی شد تا بعد از پیش در آمد "من با اتوبوس شرکت واحد سر کار می روم"
آقای خاتمی در ابتدای دوره ریاست جمهوری ش یک بار دیگر همه ذهنشان از پی این
برود که این فرهیخته عالم هنر و سردبیر سابق روزنامه کیهان  کماکان سید لطیف و
احساستی ست که تیاتر را می فهمد اما در دوره حکومتش روزنامه ها را فله ای
بستند و آه هم از دهانش محض دلخوشکنک جماعت در نیامد.
و در نهایت امشب وقتی همه خواب بودند یا حداقل تظاهر به خواب بودن می کردند
جناب خاتمی آفتاب شد در بنیاد باران و بعد از مجادلاتی نه چندان خوش رنگ با یاران
به صراحت فرمودند که :
من اولین و میر حسین موسوی دومین گزینه ( تدارکات چی گری ) هستیم !

واقعیت این است که آمدن یا نیامدن جناب خاتمی کمترین اهمیتی برای من ندارد .  
عبدالله نوری و حسن روحانی ( در صورت تایید صلاحیت ) گزینه های اولیه و قالیباف
شانس های ثانویه من برای انتخاب هستند و اگر هیچ کدام از این سه نفر به هر دلیلی
نیایند و کاندیدای قدر قدرت و صاحب جاه دیگری هم رخ ننماید همان محمود خان احمدی نژاد
خودمان را ترجیح می دهم .
حداقل از همین اولش تکلیف مان با آخر همه چیز روشن است .

توضیح اینکه کاندیدای قدر قدرت و صاحب جاه کسی را گویند که :

1 _ بتواند به دستخط خود برای پاپ و رییس جمهور آمریکا نامه بنویسد و به اسلام دعوتشان کند .
2 _ پدر عروسش بعد از سه دهه برگزاری "روز قدس" اسرائیلیان را دوست بشناسد .
3 _ فقط با یک صندوق حساب ذخیره ارزی در آن واحد چندکشور دور و نزدیک دیگر را هم اداره کند .
4 _ در جواب سوالات سیاسی خبرنگاران در هر بابی او با یک سوال دیگر رسمن بپیچاند .
5 _ هر انتقادی که امی و با سواد از او بکنند در مقابل خنده تحویل بدهد .
6 _ هرچه در مجامع بین المللی کم محلش کنند هم باز پاشد برود آمریکا روی اعصابشان پاتیناژ کند.
7 _  تورم و بیکاری را مثل فردوسی پور روی کاغذ حل کند و همه چیز برایش OK باشد .
8 _ هر شب برود سر گوشی پسرش و اس ام اس هایی را که درباره اش نوشته اند بخواند و بخندد!
9 _ نهار را با مهدی عبد خدایی بخورد و شام مهمان بیوه دکتر حسین فاطمی باشد .
10 _ هر که را خوشش آمد بر سر هر کاری که بازهم خوشش آمد بگذارد تا چشم همه دربیاید.
11 _ شمقدری را به ماکیاویلی ترجیح بدهد اما نصایح جفتشان را مو به مو اجرا کند .
12 _ چاکری علما را بکند اما گوشش بدهکار هیچکدامشان نباشد .
13 _ آخر اعتماد به نفس باشد و با جثه ریزش دنیایی را بترساند !
14 _ همیشه در سفر باشد اما حتی یک خط سفرنامه ننویسد ...
15 _ هاله نورش آدم را بکشد بس که باحال باشد .
16 _ بلایی بر سر نظام بانکی و سرمایه داری بیاورد که روح مارکس انگشت به ماتحت بماند .
17 _ ....

بازم بگم آی دی های کاندیدای قدر قدرت صاحب جاه رو  یا بسه ؟!
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
پای نبشت :
"بیچاره ملتی که قهرمان بخواهد" اما گاهی  از خودم میپرسم چه میشد اگر فقط یک شب
از هشت سال را سید محمد هم عادل میشد ؟!
نوشته شده در  سه شنبه یکم بهمن 1387ساعت 2:52  توسط امید صیادی ( امیدوار ) |