تبليغاتX
گنجشکک اشی مشی

و زمانی برای ازدواج ! و آخرین متن سال  

و زمانی برای ازدواج !



  از گذشته ای که گذشت به آینده ای که آمد  .. 
  از آینده ای که آمد به گذشته ای که گذشت .. 
  می نگرم ..
  و در میابم .. نوبت من است .. 
  وقت رفتن و رفتن و رفتن .. 
  پس اگرچه پیش رو راه سخت و صعب است اما 
 من می رود .. تا به ما برسد .. 
                                 


اگه سال گذشته همین موقع کسی به من می گفت سال آینده در چنین روزهایی من
یه مرد جدی هستم برای ازدواج و تشکیل خانواده یا به حرفش می خندیدم یا به عقلش
شک می کردم .. اما الان ...
میدونم باعث شگفتیه تا حدی اما بگذارید یه خورده از اولش شروع کنم .. موافقید ؟
اوایل خرداد امسال بود که برای ارائه مدارک یه کالا مراجعه کردم به شرکتی در خیابان
عباس آباد.
منشی شرکت خانم جوانی بود که با خوشرویی از من خواست چند دقیقه ای منتظر
بمونم تا تلفن راه دور پدرشون "مهندس کمال" تموم بشه .
اون روز وقتی با دیدن پرچم کوچکی روی میز مهندس فهمیدم ایشون اهل افغانستان
هستن و بالطبع منشی شرکتش که دخترش هم بود از اهل افغانستان محسوب میشن
تا حدی جا خوردم.
هفته بعد از اون مجددن ناچار شدم به شرکت شون برم و البته اینبار وقتی منتظر اتمام
جلسه مهندس شدم به تقاضای دخترش مورد مشکل کوچک کامپیوتری رو براش حل کردم
و ...
و همین باعث شد که متوجه بشم "صحرا" دختر جناب مهندس یکی از خوانندگان تقریبن
قدیمی وبلاگ من بوده و ... خوب فکر نمی کنم حدس مابقی ماجرا خیلی سخت باشه ..
به هر حال من و صحرا خیلی زود باهم دوست شدیم و این دوستی البته با توجه به قواعد
خانوادگی اون تا حدی متمایز بود از دیگر دوستی های من با جنس مخالف .
یعنی همون اول آب پاکی رو ریخت رو دستم که دوستی صرف دوستی و به قول خودش
خونه رفتن و تخت مشهور تعطیل !
من پذیرفتم اما دو هفته قبل وقتی
یکی از دوستان من رو به همراه
صحرا توی خیابون ولیعصردید و
خیلی ذوق زده نامزدیمون رو تبریک
گفت انگار یهو یه دریچه توی مغزم
باز شد ..
انگار چیزی بودکه قبلن جدی بهش
فکر نکرده بودم!
با خودم گفتم خوب چرا که نه ؟! 
بلاخره باید از یه جایی شروع کنم ..
و البته چه کسی بهتر از صحرا که
واقعن همه جوره با اخلاقیات من هماهنگ و هم صدا شد طی  سال گذشته ..
به هر حال چند روز پیش وقتی  بعد از پیاده روی وحشتناکی که به خاطر خرید سال نو همراه
صحرا داشتیم توی کافه سی و پنج گاندی ولو شدیم فکر کردم وقت خوبیه که حرفم رو بهش
بزنم ..
بهش گفتم من و یه خونه و خودم و خودم .. کارم تازه شروع شده و اگرچه چشم انداز درآمدش
به نظر خوب میرسه اما به هر حال اول کارمه و هیچ ضمانتی وجود نداره ..
و در ضمن این مسئله که اون اهل سنت هست و من شیعه برام کمترین اهمیتی نداره اما
از واکنش خانواده اون مطمئن نیستم .
خدا رو شکر همین باعث شد صحرا هم خیلی راحت حرفهاش رو بزنه و فقط نیم ساعت بعد
بود که دو نفری سفارش دو تا تیکه کوچک کیک رو به عنوان جشن مقدماتی موافقتمون دادیم .
به هر حال .. دوستان عزیز .. زندگی بازی های باحالی داره واقعن .. من هرگز فکر نمی کردم
که یه دختر متولد کابل اینجوری منو توی دام بندازه و ...
نمی تونم بقیه اش رو بگم .. از این به بعد کلی سانسور در این وبلاگ خواهید داشت به
میمنت این ازدواج بین المللی چون که به صحرا قول دادم آدم باشم !
می دونید که منظور از آدم بودن من چیه ؟! .. آره .. همون!

 
 از بیوگرافی صحرا اگر بیشتر بخواهید
 که میدونم می خواهید با موافقت
 خودش این ها رو میتونم بگم که : 

 بیست و چهار سالشه و متولد
 کابُل که از چهار تا یازده سالگی
 رو در امریکا زندگی کرده و بعد به
 همراه خانواده به ایران مهاجرت
 کردند .
 غیر از انگلیسی به زبان  فرانسه
 هم مسلطه و البته رانندگیش
 افتضاحه !

در لینک ادامه مطلب به غیر از چند نکته جالب دیگه یکی دو تا عکس از خودم و صحرا
گذاشتم که امیدوارم در وهله اول به سلیقه من آفرین بگید و در وهله بعدی رعایت
امانتداری رو بکنید چون عکسها رو به صورت موقت و برای دیدن دوستان میگذارم .

(( ۲۹ / ۱۲ / ۱۳۸۷ )) : 

{{ متن جدیدی با عنوان چند روز بعد در ادامه مطلب اضافه شده که توصیه می کنم مطالعه کنید }}


ادامه مطلب
نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم اسفند 1387ساعت 21:31  توسط امید صیادی ( امیدوار ) |

مونولوگ _ دیالوگ 

مونولوگ _ دیالوگ

بعضی شب ها بی اختیار توی خواب شروع میکنم داد زدن ..
پشت سر هم با دهن بسته و با طول موج متناوبی که رفته رفته بلند میشه سعی میکنم
داد بزنم .
یکی دو بار همین داد زدن های ناجور توی خواب باعث شده دخترهایی که از بخت بد شب
پیشم بودن با هول و هراس از خواب بپرن و با وحشت سعی کنن بیدارم کنن .
یه بار که دیگه آخر فاجعه بود . فکر کن رومئو وار و با کلی ترس و لرز و سکرت بازی شب از
پنجره خونه مردم رفتم داخل و نیمه شب بی اختیار دچار این حالت شدم !!! .. بنده خدا
حسابی دست و پاشُ گم کرده بود و اگه زودتر بیدارم نمی کرد بعید نبود من تبدیل شم به
یه مدرک مستند و غیر قابل انکار از فاجعه هالوکاست ! البته در تهران !
نمی دونم ریشه این جریان دقیقن چیه .. پری شب بازم اینجوری شدم و البته توی خونه تنها
بودم و مطابق معمول وقتی توی این حالت  از خواب می پرم  تمام مموری مغزم پاک ِ پاکه .
یعنی برای دقایقی همه چیز از یادم میره ..این که کی هستم ، کجام ، چه وقتیه ... و خلاصه
تمام شناسه های قراردادی و ذاتی برای چند دقیقه به طور کامل از ذهنم اوت میشن و بعد
یکی یکی بر میگردن ..
امید هستم پس طبیعتن جورج کلونی نیستم ! .. اینجا تهرانه پس دهلی نیست .. سیگار
میکشم تریاک نه .. آدم  عمدتن عوضی هستم پس مطمئنن نمی تونم مادر ترزا باشم .... و ...
و البته این دفعه یه چیز دیگه هم به یاده های در حال بازگشتم اضافه شد!
وبلاگ .. وبلاگ هم می نویسم !
_______________________________________________________________________
خیلی وقته که فکر می کنم واسه سال جدید نیاز به تغییر دارم .. تغییر که میگم منظورم مدل
رفتار و گفتار و اینها نیست .. بیشتر از نقطه نظر " باور " نیاز به تغییر دارم .
و فکر میکنم این تغییر باید ناگهانی باشه .. بی مقدمه و دفعتی .. اونقدر که خودم هم جا بخورم!
فکر کن .. آدمی که نزدیک 20 ساله که می خواد سیگار رو ترک کنه .. آدمی که 10 ساله به
خودش قول داده مدرک دانشگاهی رو حتمن بگیره .. آدمی که 5 ساله که میخواد یه رابطه یه طرفه
و عبث عاطفی رو یک بار واسه همیشه کات کنه .. آدمی که یه عمره که می خواد آدم باشه و
نهایتن آدمی که در انجام تمام موارد بالا یک شکست خورده کامله می خواد به طور ناگهانی تغییرکنه!
خوب البته کار نشد نداره .. فقط یه کمی اراده می خواد که من دارم .. باید به خودم این باور رو بدم
که من می تونم ... من می تونم .. من می تونم ... من می ... ....  ..
ببخشید .. کسی شیشکی بست ؟! تو بودی ؟ .. بی ادب
________________________________________________________________________
سکانس حمله "جوکر" به پنت هاوس "بروس وین" و تقابلش با "بتمن"در فیلم { شوالیه تاریکی } :

جوکر درحالیکه معشوقه سابق " بتمن _ بروس وین " رو در آستانه پنجره پنت هاوس در حالت
معلق و تهدبد آمیزی رو به بیرون نگه داشته از بتمن می خواد برای نجات جان دخترک نقابش رو
برداره اما بتمن ... :
بتمن با صدایی دو رگه و تهدید آمیز : ... ولش کن ...
جوکر .. با لبخند  : چه استفاده ناشیانه ای از واژه ها کردی !
و البته حرف بتمن رو گوش میکنه . دخترک رو رها میکنه تا از فاصله طبقه نهایی برج سقوط کنه !
نتیجه ؟ !  هیچی .. بتمن هم مجبور میشه برای نجات جان معشوقه سابق از همونجا شیرجه بزنه!
دیالوگ جوکر در این صحنه { چه استفاده ناشیانه ای از واژه ها کردی } بهترین دیالوگ امسال بود
که در فیلمی شنیدم . عالی بود .. عاشق این نوع حضور ذهن هستم .
البته یه دیالوگ باحال دیگه هم شنیدم همین چند شب پیش :
استنلی لورل : میدونی اُلی ..الیور هاردی : هان .. چیه ؟ استنلی : داشتم فکر می کردم ..
هاردی : به چی ؟ استنلی : هیچی .. فقط داشتم فکر می کردم !
اینم یه معما از فیلم " 16 Blocks  " :
هی رفیق فکر کن تو داخل ماشین اسپرت و دو نفره ات نشستی و بیرون طوفان داره همه چیز رو
از بین می بره .. از جلوی ایستگاه اتوبوس رد میشی .. داخل ایستگاه اتوبوس که در حال ویرانیه
3 نفر وایسادن  : 1 _ پیرزنی که سخت مریضه و داره از دست میره .. 2 _ دوستی که زندگیت رو
بهش مدیونی .. 3 _ دختر رویاهات ..
خوب ، تو فقط میتونی یه نفر رو سوار کنی ..  انتخاب تو کیه ؟ !
نوشته شده در  جمعه بیست و سوم اسفند 1387ساعت 3:15  توسط امید صیادی ( امیدوار ) |

از آریوبرزن تا ابراهیم همت  

از آریوبرزن تا ابراهیم همت  

    

هشتم تير 1360:
دلم نمي خواهد از سختي ها با همسرم حرفي بزنم. دلم مي خواهد وقتي خانه مي روم جز
شادي و خنده چيزي با خودم نبرم؛ نه کسل باشم، نه بي حوصله و خواب آلود تا دل همسرم
هم شاد شود ...
اما چه کنم؟ نسبت به همه چيز حساسيت پيدا کرده ام. معده ام درد مي کند ...
دکتر مي گويد فقط ضعف اعصاب است ....
چطور مي توانم عصباني نشوم؟ آن روز وقتي بلوار نزديک پايگاه هوايي شيراز را به نام من
کردند، غرور و شادي را در چشم هاي همسرم ديدم. خانواده خودم هم خوشحال بودند.
قباله زمين را که دادند دستم، من فقط به خاطر دل همسرم گرفتم و به خاطر او و مردم که اين
همه محبت دارند و خوبند پشت تريبون رفتم.
ولي همين که پايم به خانه رسيد، ديگر طاقت نياوردم. قباله زمين را پاره کردم، ريختم زمين.
يعني فکر مي کنند ما پرواز مي کنيم و مي جنگيم تا شجاعت هاي ما را ببينند و به ما
قباله خانه و زمين بدهند؟
بايد با زبان خوش قانعش کنم که انتقال به تهران، يعني مرگ من.
چون پشت ميزنشيني و دستور دادن براي من مثل مردن است.
                                                                     از میان یادداشت های "شهید خلبان عباس دوران"
_____________________________________________________________________

ای زمین ، ای خاک ، ای که عزیزترین ، زیباترین ،دلیرترین و شریف ترین فرزندان ما را در آغوش
گرفته ای .... در آستانه بهاران سبز به گوش آن تا ابد بیداران و جاودانان پیام ما را برسان که
میدانیم اگر بودید روزگارمان این نبود و هم می دانیم که اگر نبودید دیگر روز گارمان نبود پس
بدانید که این سال هم تمام می شود همانطور که ماه و هفته و روز ..همانطور که شیرخوارگی،
جوانی و کهنه سالی  ..
اما چرخش گرد گردون را گواه می گیریم که  زندگی شما دلاوران و گردان تا بی انتها ..
تا ابدیت حیات و تا آخرین چرخش گیتی پابرجا امتداد خواهد یافت و بدانید که اگر چه کم قیمت
و پر از فراموشی شده ایم اما تا همیشه و همیشه به خاطرتان خواهیم داشت که مرهون و
مدیون جانسپاری و عزت شما بوده و خواهیم بود .

_____________________________________________________________________
شرح عکس : بالا از چپ :
شاهزاده عباس میرزا ، رئیس علی دلواری ، ستارخان ، هاوارد باسکرویل ، دریادارغلامعلی بایندر
پایین از چپ :
محمد جهان آرا ، جواد فکوری ، ابراهیم همت ، حسن آبشناسان ، عباس دوران .
دریف انتهایی : چپ : علی صیاد شیرازی . راست : احمد شاه مسعود .
نوشته شده در  سه شنبه بیستم اسفند 1387ساعت 0:42  توسط امید صیادی ( امیدوار ) |

سُـهـراب کُـشـون 

            

سُـهـراب کُـشـون


برق تهديد آميز تيغه چاقو در تاريك و روشن كوچه ترس بيشتري را به جان مرد نقال ريخت .
مرد ناشناس با دو چشمی از خون و اشك  همین که به مقابل مرد نقال رسید چاقو را با
حال تهدید آمیزی بالا آورد و غرید :
_ د آخه بي انصاف .. د  آخه نالوطي ...  ۱۰ ساله ... ۱۰ سال آزگاره من پای این نقلم ...
۱۰ ساله منتظرم یه دفه .. فقط یه دفه بگی به رستم ... د آخه نالوطی تو که میدونی ..
تو که خبر داری چی میخواد بشه .. لااقل يه دفه اون رستم لاكردارو خبرش كن که بابا اين بـچـته ..
د آخه لامروت واس چی مفت مفت بازم كشتيش ...
مگه تو مسلموني حاليت ني ؟ هان ؟
لوطی چاقو به دست به اینجا که رسید نشست .. زار زد ... زانو زد مقابل نقال.. مچاله شد
و نشست و های های به پهنای صورت اشک ریخت ... بی خجالت از آن سبیل پر پشت و
آن هیکل چهارشانه همچون کودکی دلشکسته گریست .. گریست ..
مرد نقال به زحمت خودش را جمع و جور کرد ..
زیر بغل ناشناس چاقو به دست را گرفت و بلندش کرد ..
صورتش را بوسید و با لبخند گفت :
ـ نترس برادر من .. گریه نکن مرد .. کی گفته سهراب مُرده ؟ .. سهراب زنده س ..
برق ناباوری چشمان مرد ناشناس را پُر کرد .. بُهت زده پرسید :
ـ یعنی چی مشدی ؟! تو همین امشب سهراب کشون کردی ... کُشتیش سهرابُ .. مگه نه ؟!
ـ آره .. اما نقل سهراب کشون اینجا تموم نمیشه ... همه نقال ها اینو میدونن .. اما هیچکی نمیگه..
همه میرن سر وقت نقل دیگه .. اما راستیاتش نوشدارو به سهراب می رسه .. سهراب هم زنده
می مونه خدا رو شکر . . فردا شب بیا قهوه خونه .. من این نقل رو میگم ..

مرد ناشناس گویی که بزرگترین هدیه خداوندی را در آغوش می فشرد .. نقال پیر را بغل کرده
صورتش را غرق بوسه کرد .. این بار از شعف و شوق گریه امانش را بریده بود ...
نقال راهی ش کرد ... و او در تاریکی کوچه می رفت ... نمی رفت ... رقص می کرد از شادی
اینکه بعد این همه سال بلاخره یک شب سهراب زنده می ماند ...
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

شاید هفت هشت ساله بودم که متن بالا رو خوندم  ..
داستاني بود درباره نقال شاهنامه خواني كه نقل سهراب كشون رو در قهوه خانه اي اجرا مي كرد
و يكي از شنوندگان دائمي ش طاقت شنيدن دوباره و چند باره تراژدي كشته شدن سهراب به
دست پدر رو نداشت ..
همين قدر كه نوشتم يادمه . اون هم نه به طور كامل و دقيق . میتونید بهش بگید اقتباس !
نمي دونم شايد داستان مشهوري باشه شايدم پيش پا افتاده اما از همون موقع كه اينو خوندم
خيلي برام جالب بود كه روزگاري ما مردم ما تا اين حد تحت تاثیر یک نقل قرار می گرفتیم ..
تا این حد صاف .. این چنین زلال ... 
شایدم هم نقالان به معنی واقعی کلمه استاد روایت بودند و کاریزمای کلامشون تا اون حد
سحر انگیز بود که تمام احساسات ذهنی و جسمی شنوندگانشون رو در اختیار می گرفتند ..

هنوز که هنوزه اگر پای صحبت افرادی که بیش از شصت سال دارند بشینید حتمن بهتون میگن
که موسم نقل شاهنامه خوانی توی قهوه خونه ها شلوغترین شب ها شبهایی بود که
نقل به سهراب کشون می رسید و با مرگ تراژیک سهراب صدای هق هق گریه پیر و جوون
بلند میشد ... 

نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم اسفند 1387ساعت 16:28  توسط امید صیادی ( امیدوار ) |

نامه های عاشقانه ... 

نــامــه هــای عـاشـقـانـه ...

 

فرشته خانوم باز هم سلام .

امروز داشتم نازنین مریم رو گوش میکردم نمیدونم چرا یهو حالم بد شد از خاطره همه ناز ها .
البته این حال بد فقط مال امروز نیست.
همونطور که نازهیچ مریمی هم مال امروز و دیروز نبوده .....

تو که بهتر میدونی فرشته خانوم ....
هم تو میدونی هم خیلی های دیگه فرشته خانوم که من هیچوقت حالم خوب نبوده .
مخصوصا این روزها....
مخصوصا این روزها که ساعت قشنگ هفت هیچ صبحی رو نمیبینم .
مخصوصا اینروزها که دیگه حتی حال دیدن نازهیچ گل مریمی رو ندارم.....
این روزها دیگه واسه من پر از شبه .....
شب ،،، فرشته خانوم ...............
فرشته خانوم خاطرت میاد یه شب تو بهار خواب هنوز نامحرم نشده ی تابستون که
خیره آسمون ریسمون بافته ی موهات بودم از من پرسیدی چرا هر شبی که
پر ستاره ست ،،، جیرجیرکها صداشون بیشتر و بلندتره ؟
یادت میاد بهت چی گفتم ؟
گفتم این صدای التماس ستاره هاست نه جیرجیرکها .
فرشته خانوم اونشب تو اونقدر بلند خندیدی به این حرف من که صدای خانم جان در اومد .
آره خندیدی و من خودم هم نمیدونستم که باید واسه فهموندن تو بگم : دختره ی دیوونه،
این منم که دارم التماس میکنم ،،، این منم که تو هر زبونی دارم گریه میشم ..........

اما نتونستم بگم چون خودمم نمیدونستم ستاره ام اون بالا یا جیرجیرکم این پایین .
اونقدر دور از دسترس چشم دلت ،،، یا اینقدر بی مقدار تو دل چشمات .....
خوب ،،، بچه بودم فرشته خانوم ،،،، بچه بودیم ،، فرشته خانوم ....
اما باور کن من از همون بچگی ها ، وقتی کنار بابا رو تخت چوبی تو حیاط میخوابیدم و
بی حتی یه پلک خواب ، زل میزدم به آسمون پر ستاره شبهای داغ تابستون ،
همش فکر میکردم این ستاره ها هستن که دارن جیر جیر داد میکشن .
به خودم میگفتم ستاره ها از ترس افتادن جیغ میکشن ،, این صدای اونهاست .

ولی این روزها ... این روزها که خیلی دور افتادن از اون شبها .......
آه .. .... اگه راستشو بخواهی ، باید اعتراف کنم دیگه خیلی وقته صدای ستاره ها رو
نمی شنوم .
نمیدونم ،،،،
نمیدونم فرشته خانوم ،، شاید ... شاید یه شب همه ستاره ها بی اونکه منو خبر کنن ،
با هم لال شدند ،،،
یا شاید هم گوش من نامحرم شد و دیگه نتونست حرفاشون و جیغ و دادشون رو بشنوه .
گفتم جیغ و داد ...
آخ که چقدر جیغ جیغو بودی تو ..... وای که چقدر کیف می کردم وقتی میتونستم با هر کاری
و هر حرفی که شاکیت میکرد صداتو بلند کنم و جیغتو دربیارم ،،،
مثل جیغ ستاره ها ....
اما تو هم دیگه خیلی وقته سرم داد نمیکشی ..
آروم شدی فرشته خانوم ..... خانوم شدی فرشته خانوم ......

فرشته خانوم چی شد که اینجوری شکل دنیا عوض شد ؟
مگه اونجوری چه عیبی داشت ؟
همه خوش بودیم ..... همه شاد و بی خیال از همه ی نفهمی ها و کودنی های کودکی .

هر سال اگه بخاطر تجدیدهای من واون بقیه بچه سرتقهای فامیل کنار دریا نمیشد بریم
حداقل دماوند رو که دیگه میرفتیم . نمی رفتیم ؟
بلاخره تو همه فامیل یه سبد دل خوش پیدا میشد تا همه رو مثل سیبهای کال و نارس ،
بی حرف و حدیث ریخت توش و برد گردش .....

یادته چقدر تنگ هم میشستیم ،،،، این رو پای اون و اون رو پای این ...
یادته هیچکی ما رو داخل آدم حساب نمیکرد ...
یادته هیچکی مال کسی نبود ...
یادته اونقدر واسه چسب تو نشستن ..
بلعیدن عطر نفست ....
بلندتر شنیدن آهنگ صدات ...
لمس حتی یه لحظه ی سپید تنت ....
آخ که چه کلکها سوار نکردم ..... وای که چه چش غُره ها به بقیه نرفتم .....
آره .... ما که آدم نبودیم .... و چه خوب بود ... .

حتی شده بود میذاشتنمون صندوق عقب اون بلیزر همیشه غولکی و همیشه
خاکی آقا رضا ..
یادته ؟،،،، بهمون میگفتن وسایل اضافی .. یا به قول بابا .. دو دست قاشق چنگال ناقص!
اما ............
اون سال آخر،،، تو دماوند انگاری یه نفراز سر قله .... تو گوشم با صدای باد یواشی یه
چیزی زمزمه کرد ...... مثل یه راز ... دیگه تمومه .......

بقول مرحوم عمو جان ..... مردها از وقتی پشت لبشون شروع میکنه به خارش معنیش
اینه که دیگه بیچارن .
اون سال وقتی تو هوای دم کرده اذان بی نماز ظهر که فقط خودم بودم و چاقویی که داشت
ته باغ گیلاس رو تن بی صدای تک درخت بید مجنون ....
با هزار شرمی که انگار داره زنـا میکنه با محرم خودش ....
بی صداتر از همه دارکوبهای دنیا اسم تو رو میتراشید ...........
یهو پشت لبم بد جوری سوخت ...
دستمو کشیدم رو صورتم ......
چقدر عرق کردم ...... چقدرترسیدم ..... بزرگ شدم ؟؟؟ مرد شدم ؟؟؟
اما فرشته خانوم هنوز بچه ست ........
نخواستم .... هنوزم نمیخوام .
خدابیامرز مامان بزرگ که گفت از سال بعد دیگه هیچ جا نمیاد ،،، نمیدونم چرا یهویی دلم
مثل شاخه های گیلاس تو باغ که تا از سر بد جنسی یه شاخه شو تکون میدادی سرتا پامو
گلهای محمدی ترش و شیرین میپوشوند ،،، همچین هوری پخش زمین شد ...
همچین یهویی ترکید .....
میدونستم .. به خدا میدونستم اون دیگه نمیاد و اینم میدونستم اگه اون نیاد دیگه هیچکی
نمیاد ...
دیگه کسی نیست که بیاد ....
سال بعد اون دیگه نبود ..... هیچکی نبود .....
بقیه هم که از دم هیچکس چشم دیدن اون یکی رو نداشت جز چشم یه نفر که دلش
می خواست همیشه سرتا پای یه نفر دیگه رو ببینه ...
سفید .... تارپوش.......... بی چارقد ........ مو مشگی ... دخترونه ترین دختر دنیا ...

همین که مامان بزرگ با اون همه ادا و اصول و هزارتا ماچ پس و پیش ترمه جانمازی رو
گذاشت سر طاقچه و دیگه برنداشت انگاری طوفان نوح اومد تو فامیل .
فر شته خانوم یادته ؟
اصلا چی شد این جماعت هر کدوم سر از یه گوشه دنیا در آوردن ؟
دنیای ما هم همونی شد که اونهاخواستن. دیگه چشم هیچکی به هیچکی نیفتاد ..
شدیم عین کورها ، عین که نه راستی راستی کور شدیم ...
آدم وقتی نتونه اونی رو که دلش میخواد ببینه با کور چه فرقی داره فرشته خانوم ؟
حتی منم که فقط چهارتا چهار راه با شما فاصله ام بود انگاری پرت شدم تو یه دنیای دیگه .
حالا دیگه ما ها هم سال به سال هم دیگه رو نمی بینیم .آره .. منم کور شدم .

فرشته خانوم میشه بگی چرا ؟
شاید چون دیگه هیچکدوم از این بچه های امروز حتی اگه زیر شلاق کمربندهای چرم سوخته
باباشون سیاه بشن و از یه ایل کوچیک و بزرگ متلک بشنفن جرات ندارن از دیکته و انشا
تجدید بیارن تا به بهونه تمرین املا هر روز آویزون خونه فرشته خانم باشن ...

یا شاید هم این بچه های امروز از همین بچگی بزرگ شدن و اصلا فکرشون پی چیزای خوب
و خونه خراب کن نمیره ....
آره فرشته خانوم بچه های این روزها خیلی خنگ و بی عرضه شدن .
حتی هیچکدوم جرات ندارن از سیگارهای مامان بزرگاشون کش برن و بعدش یواشکی برن
رو پشت بوم تند و تند بکشن و عینهو خر بزنن زیر سرفه و .......
اگه هم یه دفعه مثلا ناغافل تو یکی از این یواشکی کشیدنها و هوار زدن سرفه ها بلاخره
انتظارشون بسر بیاد و ببینن که فرشته خانوم یهویی غافلگیرشون کرده و با هزار ناز و غمزه
تهدید میکنه که میره به همه میگه از ته دل التماسش کنن و از زور دق چند سال لمس
نکردن دستشو بگیرن و چلس چلس ماچ کنن که جون هرکی دوست داری نگو ...
اونم محض هزار بار مُردن اونی که دوسش داشت بره بگه به کل عالم ........

آخ که چه زود گذشت روزگار همه شوخیها ....
وای.... کی دزدید از ما همه شوخیهای این روزگارُ .....

آره فرشته خانوم هر جا تو شوخی گرفتی من جدی می گفتم ...
هر جا تو جدی گفتی ،،، من شوخی گرفتم .....
کی میدونست چی میخواد بشه فرشته خانوم ؟
کی میدونست ؟


از میان {{ نامه های عاشقانه فرشته خانم }}
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
محض خالی نماندن عریضه البته .
قدیمی است این نامه های عاشقانه . آنقدر قدیمی که دیگر حتی یادشان هم یادم نیست.
عشق وعاشقانه اش که دیگر بماند !!

نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم اسفند 1387ساعت 0:19  توسط امید صیادی ( امیدوار ) |

صبحانه .. شام  

صبحانه .. شام


صبح روزهاي تعطيل يا روزهاي بين تعطيلي كه دير تر ميرم سركار از قبل تدارك ميبينم كه
صبحونه خامه عسل بزنم . .
امروز هم  طبق برنامه سفره رو پهن كردم خامه و عسل و چاي رو آوردم سر سفره ..
اول خامه رو كامل ميمالم روي نون .. بعد عسل رو با فاصله تقريبن بلندي از نون ميريزم
روي خامه .. از رقص مارپيچ و ظريف عسل طلايي رنگ روي سفيدي ابرگونه ي خامه خوشم
مياد ..
عملن موقع فرو بردن لقمه خامه عسلي ناچار هستيد از بالا آوردن سر و گذاشتن لقمه به
صورت عمودي در دهان ... و بالطبع در چنين حالتي چشم شما ناخودآگاه محيط بالاتر از
سفره رو نگاه ميكنه ..
و من درست در اين لحظه چي ديدم ؟ ...
يه سوسك ترانزیستوری ( از این کوچیکا )  كه زير لبه ديوار اُپن آشپزخونه داشت پياده روي
صبحگاهي مي كرد !!!
لقمه بين راه گلوم گير كرد .... خدايا ... من ديشب چه كار اشتباهي انجام دادم كه لايق اين
عذاب باشم ؟!
ميخوام بهش توجهي نكنم اما نميشه ... نگاهش نمي كنم اما متوجهم كه يه لكه تيره روي
سطح ليمويي رنگ ديوار  داره حركت ميكنه  ...
هوووف . نه نميشه اينجوري صبحونه خورد  اونم خامه عسل كه اصلن نمي سازه با اين فضا .
پا ميشم از توي اتاق جارو برقي رو ميارم ... ميزنم به برق و بر مي گردم ميبينم نيستش  ..
با صداي بلند ميگم :
هي رفيق ... بهتره بياي بيرون ... ببين من از خشونت خوشم نمياد واسه همين جارو برقي
آوردم .. متوجهي كه واسه جفتمون بهتره ... بيا حرفه اي برخورد كنيم با موضوع ... باشه ؟
.. هي .. سوسكه كجايي  ؟
لوله جارو برقي رو آروم ميزنم به فنجون هاي روي اُپن .. از اون طرف نگاه مي كنم ..
yessss  اومد بيرون . قبل از اينكه بفهمه اول صبح چه جوري گند زده به صبحونه خوردن من
خوراک لوله جارو برقي میشه.
از پشت محفظه شيشه ا ي جارو برقي نگاهش مي كنم  ...
لنگ هاش بالاست  و احتمالن گردنش در حين مكيده شدن شكسته !
از نزديك بهش نگاه مي كنم :
_ hey buddy … how are you ؟ هي پاشو يه دور ديگه بزن mother f.u.c.ker  ... ببين تو بودي
ديگه داشتي روي اون ديوار رژه ميرفتي ها ؟! ...خوب اگه ميتوني  پاشو يه دور ديگه بزن ..
هي .. با تو ام ..
شاخ و شونه کشیدن ممد علی کلی وارم كه واسه سوسكه تموم ميشه ميشينم ادامه
ضيافت خامه عسل ..
اما فكر سوسك از ذهنم بيرون نميره ..
نيم خورده جمع ميكنم چايي رو هم تلخ ميزنم ....
**************************************************************
شب خسته و کوفته میرسم خونه .. هیچ حال حوصله غذا درست کردن ندارم .. فست فود هم
که هیچ اصلن حرفشو نزن .. بهترین و کم هزینه ترین خوراک شبانه بال مرغه ..

سریع هفت هشت تا بال مرغ در میارم ریز آب داغ و نمک و روغن زیتون حلللللله !
اونایی که واردن توی بال مرغ خوری میدونن کباب کردنش یه ریزه دقت می خواد یعنی اونقدر
که آب دار باشه و ضمنن تُرد و مغز پخت ..
خلاصه که بساط رو ردیف میکنم و بال مرغ کباب شده و زیتون پرورده و نوشابه و سُس و ..
به نظر همه چی ردیفه .. فقط مونده یه کار ..
طبق معمول از زمانی که بال مرغ خوردن شروع میشه تا انتهاش دست به هیچ چیزی نمیشه
زد . یعنی باید قبلش نوشابه رو توی لیوان ریخته باشی ،تکه های نونی رو که می خوای
از تمام نون جدا کرده باشی و دست آخر  ابزار آلات پیرامونی هم نیازی به دست زدن
مجدد نداشته باشن تا با اون دست چرب و چیلی و لوچ گند نزنی به همه چیز ...
از جمله این ابزار آلات پیرامونی یکی هم کنترل تلویزیون و ریسیور و پلیر هست که بالشخصه
باید قبل از نشستن پای سفره مطمئن باشم دقیقن روی کانال دلخواهم هست و ..

دردسرتون ندم ... همچین اومدم یه ریزه روی کانال ها مانور کنم و یه جای ثابت پیدا کنم
اومدم روی کانال mbc2 یهو دیدم یه فیلم به نظر آشنا ، یه بازیگر نسبتن آشنا ...
اما .. کیه این ؟ .. جاش برولین .. چقدر جوونه ! .. چه فیلمیه ؟ به نظر آشناست ! ؟
این چیه دارن میمالن به خودشون ؟! .. یه چیزی مثل پیه گوسفند اما ....
و عععععع ..
فقط تصور کنید می خواید شام بخورید اونم در حالی که درست همون موقع تنها فیلم تمام
دوران هالیوود که درباره سوسک ساخته شده در حال پخشه !
بله .. فیلم mimic درباره سوسک های بزرگ و غول آسایی بود که آدم می خوردن ..
و در اون صحنه بازیگرها به این خاطر که بدنشون بوی سوسک بده تا خورده نشن داشتن
امعاء و احشاء سوسک ها رو با اون صدای حال بهم زن میمالیدن به سر و صورتشون ...

دیگه تکلیف شام خوردنم کاملن روشن بود ...
یه نیگا به بشقاب پیش روم کردم ... یه نگاهی به سقف ...
همچین یه آهی کشیدم .. پنجه هامو قفل کردم تو هم و سرمو خم کردم رو به پایین ..
مثل این مسیحی های معتقد که دعا میکنن قبل از غذا خوردن .. دیدین که ؟ ..
زیر لب یه جوری که خدا بشنوه با یه کنایه مخصوصی گفتم :
خدواندا از این که این همه نعمات را به این طریق سهل و آسان در اختیار ما گذارده ای تا
سفره هامان گرم و شکممان سیر بماند تو را سپاس میگوییم ... آمین !!!
نوشته شده در  جمعه نهم اسفند 1387ساعت 2:54  توسط امید صیادی ( امیدوار ) |

گزارش کامل اسکار 2009 هشتادویکمین دوره ( OSCAR 2009 )همراه با تصاویر اختصاصی  

گزارش کامل اسکار 2009 هشتاد ویکمین دوره 

                        
                              شب پادشاهی زاغه نشینان هندی در هالیوود

هشتادو یکمین دوره مراسم اهدای جوایز اسکار با برتری مطلق فیلم "میلیونر زاغه نشین "
به پایان رسید .
مراسم با اجرای بازیگر استرالیایی " هیوجاکمن" که به طور قطع یکی از ضعیفترین مجریان
تاریخ برگزاری اسکار بود همراه با اجرای کمدی استندآپ موزیکال گونه ای از وی که سعی
در شوخی با فیلم های مطرح این دوره داشت آغاز شد .
اولین جایزه را تیلدا سویینتن ( برنده جایزه بهترین بازیگر نقش مکمل دوره قبل ) به
  " پنه لوپه کروز " به خاطر  بازی در نقش مکمل فیلم
 " ویکی کریستینا بارسلونا " اهدا کرد .
 کروز که هم در لباس و هم در آرایش حتی الامکان
 سعی داشت تا شبیه به اُدری هیپبورن فقید به نظر
 برسد تقریبن از تک تک مردم دنیا تشکر کرد .
 او  پیش از این قول داده بود تا اگر اسکار نصیبش شود
 برای همیشه از هالیوود به وطنش اسپانیا باز گردد !

اجرای بد و دل آشوب هیوجاکمن ادامه داشت به خصوص بعد از شوخی نچسب و
بی ادبانه ای که با "فرانک لانگلا" انجام داد و البته باعث خنده کسی هم نشد و
درست در همین زمان بود  که " استیو مارتین " برای اهدای جایزه به روی سن آمد
و تا حدی جاکمن و مراسم را نجات داد و باعث شد تا حضار ، کمی نسبت به ادامه
مراسم دلگرم شوند.
مارتین بعد از کمی شوخی به سبک خودش نام فیلم "Milk" را به عنوان فیلم برتر
جایزه  بهترین فیلمنامه ارجینال از پاکت مهر و موم شده آکادمی بیرون کشید .

پس از آن برای بهترین فیلمنامه اقتباسی انتخاب آکادمی فیلم " میلیونر زاغه نشین"
اعلام شد که این سرآغاز کامیابی این فیلم در مراسم امسال بود .
سپس جک بلک به همراه جنیفر آنیستون به صحنه آمدند و در بخش بهترین انیمیشن بلند
همانطور که از پیش هم قابل حدس بود نام "WALL·E " را برنده اسکار اعلام کردند .
ضمن آن که اسکار بهترین انیمیشن کوتاه هم به فیلم" la Maison en Petits Cubes "اهدا شد .

جیمز باند جدید سینما "دانیل کریگ" به همراه "سارا جسیکا پارکر" فیلم
"ماجرای عجیب بنجامین باتن" را برنده مجسمه طلایی اسکار برای
بهترین طراحی هنری و صحنه اعلام کردند و طراح لباس فیلم "دوشس" نیز برترین طراح لباس
فیلم های امسال شناخته شد .
کرگ و پارکر که قصد پایین آمدن از سن اسکار را نداشتند در نهایت پس از اعلام اعطای اسکار
بهترین چهره پردازی به فیلم " ماجرای عجیب بنجامین باتن" از صحنه کنار رفتند .
در ادامه کلیپ نه چندان دلچسبی از سکانس های عاشقانه فیلم های امسال با موضوع عشق
تا نفرت پخش شد تا پس از آن ناتالی پورتمن به همراه بن استیلر در هیئتی جدید و عجیب به
روی صحنه آمدند و جایزه بهترین فیلمبرداری امسال را به فیلم " میلیونر زاغه نشین " اهدا کردند .

پس از کلیپی از جیمز فرانکو و ست رگان این بار "بیانسه" به کمک هیوجاکمن آمد تا دقایقی
تماشاگران را با اجرای چند ترانه تلفیقی از فیلم های مختلف و مشهور سینما سرگرم  کنند . 

 در نوبت اهدای جایزه بهترین بازیگر نقش مکمل مرد
 برندگان بزرگ دوره های قبلی همچون آلن آرکین ،
 کوباگودینگ جونیور،کوین کلاین و کریستوفر والکن
 به روی صحنه آمدند و حتی اگر کسی هم از قبل
 پیش بینی نکرده بود اما با لحن غم آلود و خالی
 از هیجان کوین کلاین در هنگام اعلام نام برنده
 همگان متوجه شدند که برای دومین بار در تاریخ
 اسکار و بعد از مرحوم پیتر فینچ بازیگر دیگری پس
 از مرگش برنده اسکار شده و او کسی نبود جز 
 "هیث لجر" برای بازی در نقش جوکر در فیلم
 شوالیه تاریکی.اسکار لجر را خانواده او شامل پدر
 مادر و خواهر او گرفتند که  این قسمت به شدت حضار  را تحت تاثیر قرار داد .
در بخش بهترین فیلم مستند بلند جایزه به فیلم " مردی روی سیم" اهدا شد ساخته
جیمز مارش و سایمون چیس . ضمن آنکه اسکار بهترین فیلم مستند کوتاه نیز به فیلم
" Smile Pinki " اثر مگ میلان تعلق گرفت .

سپس "ویل اسمیت" برای اعلام برنده اسکار بهترین جلوه های ویژه  به روی صحنه آمد
و در این قسمت نام فیلم " ماجرای عجیب بنجامین باتن" یک بار دیگر تکرار شد .

همچنین ویل اسمیت جوایز ادیت صدا را به فیلم "شوالیه تاریکی" و میکس صدا را به فیلم
" میلیونر زاغه نشین" و در نهایت بهترین مونتاژ تصویر را  هم باز به "میلیونر زاغه نشین"
اهدا کرد .
جایزه یک عمر فعالین سینمایی امسال را کمدین سیاه پوست " ادی مورفی" اهدا کرد به
"جری لوییس" مشهور که مشخصن با ضعف فراوان و کهولت ناشی از بیماری کهنه اش به
زحمت به روی صحنه آمد و چند کلامی صحبت کرد .

اما "میلیونر زاغه نشین" دو جایزه متوالی
برای بهترین موسیقی و بهترین ترانه متن را
هم به خود اختصاص داد تا جمع جایزه هایش را
تا اینجا به عدد خیره کننده 6 برساند هر چند
که این هنوز پایان کار زاغه نشنینان هندی در
اسکار امسال نبود .
پس از اینکه لیام نیسن جایزه بهترین فیلم غیر
انگلیسی زبان را  به فیلم ژاپنی " خروجی"
اهدا کرد نوبت به کویین لطیفه رسید تا با ترانه ای
ملایم و زیبا یاد درگذشتگان سال سینمایی
گذشته را زنده کند .
افرادی همچون روی شایدر ، سیدنی پولاک ، آنتونی مینگلا ،
ریچارد ویدمارک و نهایتن پل نیومن.

 و اما ریس ویپترسن اهدا کننده یکی از جوایز اصلی
 امسال یعنی جایزه اسکار بهترین کارگردانی بود که 
  اهدا شد به" دنی بویل " به خاطر فیلم تحسین برانگیز
 "میلیونر زاغه نشین" .
 بویل که از وجد به روی سن بالا و پایین می پرید از
 ویپترسن خواست که مراعات سن او را بکند و در این
 شب که عمده جوایز به فیلم او تعلق گرفته بار او را
 سنگین تر نکند .

در قسمت هیجان انگیز انتخاب بهترین بازیگر نقش اول زن
بزرگان سینمای جهان همچون شرلی مک لین ، نیکول کیدمن ،
سوفیالورن ، هالی بری به همراه بهترین بازیگر دوره قبل یعنی
ماریون کوتیارد فرانسوی به روی صحنه آمدند و پس از آنکه هر کدام
در وصف یکی از کاندیداها چند کلامی گفتند کوتیارد با اعلام نام
"کیت وینسلت" به عنوان برنده نهایی اسکار به خاطر بازی در فیلم
"کتاب خوان "سالن کداک تیاتر را  غرق در شادی عمومی به خاطر
کامیابی وینسلت پس از شش بار نامزدی اسکار کرد .
وینسلت که بعد از کیدمن دومین ستاره هالیوودی است که در
فیلمی از استیفن دالداری صاحب این جایزه می شود با وجود
حالت شوک و مبهوت اما فراموش نکرد که از تهیه کنندگان  فقید فیلمش یعنی "آنتونی مینگلا"
و "سیدنی پولاک"تقدیر کند .
 سپس رابرت دنیرو ،  بن کینگزلی ، آدریان برودی و
 آنتونی هاپکینز به همراه مایکل داگلاس به صحنه
 آمدند تا آنان نیز به نوبه خود پس از تمجیداتی از
 کاندیداهای بهترین بازیگر مرد امسال نام "شون پن "
 را به خاطر بازی در فیلم "Milk" برنده اسکار امسال
 اعلام  کنند .
 پن که تنها سخنرانی بود که اشاره ای کمرنگ به
 سیاست در نطق کوتاهش داشت از رقیبش
 "میکی رورک" به عنوان برادر خود یاد کرد .

در نهایت استیون اسپیلبرگ برای اعلام نام بهترین فیلم هشتادویکمین دوره مراسم اسکار
به صحنه آمد و در اوج هیجان دست اندرکاران پنج فیلم کاندید شده ی این بخش نام
"میلیونر زاغه نشین" را برای هشتمین بار اعلام کرد تا گرسنگی ولو برای دقایقی از یاد
بیش از یک میلیارد از جمعیت گرسنه جهان برود ا




برای دیدن بیش از ۲۰ عکس از متن و حاشیه اسکار امسال که در هیچ کجای دیگر
نخواهید دید بروید به
>> سینمالاگ <<

نوشته شده در  دوشنبه پنجم اسفند 1387ساعت 9:49  توسط امید صیادی ( امیدوار ) |

جنگل خارزار 

جنگل خارزار

تند و تند لباس هاشو میپوشه ... با همون عجله دنبال چیزی دور و بر تخت رو میگرده .
_ اه ... این خونه تو هم که همیشه خدا بازار شام ِ . کو ساعتم .. کجا انداختمش ؟ 
 
حال ندارم از جام بلند شم .. با دست به طرف میز کامپیوتر اشاره میکنم ...
_ چرا اینقدر عجله حالا .. یه کم بیشتر بمون .
_ نه دیرم میشه ...بابا نگران میشه .. زنگ میزنه ... شک میکنه  
جلوی آینه وایساده و خودش رو برانداز میکنه ... موهاشو با سرعت از پشت میبنده ..
از توی آیینه نگام میکنه ... ملافه رو پرت میکنه روم ..

_ بپوشون ..  بی حیا ..
_ بمون دیگه ... اصلن زنگ بزن بابات بگو امشب نمیایی خونه ...
_ حتمن ... بعد بگم کدوم گوری میخوام بمونم مثلن ؟
_ بگو امشب گوگوش و ابی و داریوش کنسرت دارن توی کوچینی میخوای تا صبح با
دوس پـسر عوضی و معتادت بزنی و بخوری و بکشی و از بلوار کشاورز تا پارک لاله رو
رو یه بند رقص کنی .....
_ واقعن ها .. فکر کن .. اگه انقلاب نشده بود  با خیال راحت تا صبح باهم بودیم .  . .
هیچم نگرانی نداشتم که با توام یا کجام ..حل بود موضوع برا همه.. اصلن عادی بود و
پذیرفته که یه دختر جوون با دوستاش یه شب رو بیرون تفریح کنه .. مگه نه؟

_ حتمن ... پس باید گفت خدا رو شکر که انقلاب شد ..
_ خیلی خری ..
_ بی خیال بابا ، با انقلاب یا بی انقلاب از ساعت هشت شب به بعدبابات میفتاد توی
خیابونا و کلانتری ها دنبالت.
_ یعنی جدی تو دوست نداشتی اونجوری باهم بودیم .. راحت بودیم .. آزاد بودیم .. هان ؟
دوست نداشتی ؟

_ ما الان هم راحتیم .. آزاد هم هستیم ..
_ زنگ بزن یه آژانس بیاد ...  تو به این قو قو توی کنج خونه میگی راحتی ؟ میگی آزادی ؟
_ چیکار کنم ؟ فکر میکنی انقلاب نشده بود الانه با شـورت یا بدون شـورت واساده بودیم
دم پنجره همه اهل محل سیاحتمون می کردن ؟!  بده گوشی تلفنُ  ..
_ نه الاغ ..   بلاخره گشتی گذاری تفریحی .. بابا بعد از ظهر جمعه دلت می گرفت
میدونستی یه خراب شده ای هست چهارتا چهارراه بالاتر میشه رفت توش لبی تر کرد ..
یه دیسکویی هست که میشه رفت توش یه قری داد ... چمیدونم .. یه جایی که بشه یه
خورده از زیر فشار این زندگی سگی توی این شهر سربی و آدمای اخموش خلاص شد ..
یه جایی که مثل خونه نباشه همش .. می فهمی ؟ بگیر ..

_ میدونی .. ایراد تو اینه که فکر میکنی همه مردم این مملکت تا قبل از انقلاب خوش و خندون
یه پاشون لب ساحل بود و یه پاشون توی دیسکو ها .. خره .. اونایی که قبل از انقلاب اونجوری
بودن الانم همونجورین. من اگه قبل از انقلاب بودم همینی می بودم که الان هستم ..
میفهمی ؟ هزاران هم مثل من بلکن میلیونها .. واسه ما فرقی نکرده .. واسه اونها هم فقط
اون دیسکوهه چند کیلومتر دورتر شده .. همین ..
_ یعنی تو اگه قبل از انقلاب هم بود بازم مجبور بودی فقط توی خونه با من خلوت کنی ؟ یا
مجبور بودی بازم این فیلم ها رو قاچاق بخری  توی خونه گوسفندی ببینی یا عین آدم حسابی
پا میشدی دستمو میگرفتی میرفتیم سینما ؟

_ فکر کنم با این فراخی مفرطی که من دارم بازم ترجیح میدادم توی خونه ببینم .. قاچاق بازم ..
اه .. همش اشغاله گوه مصب تلفن این آژانس ..
_ یعنی حتی دوست نداشتی مثلن به جای اینکه همش توی خونه همو ببینیم یه مسافرت
میرفتیم راحت .. بی دردسر و بدون ترس از ایست بازرسی و مدرک و هزار کوفت زهر مار ؟
آژانس دیگه نیست ... به اون یکی زنگ بزن خوب ..

_ الله اکبر ... خر دیوونه .. من الان ماشین دارم ؟
_ نه ..
_ بابام ویلا داره توی شمال ؟
_ نه ..
_ پول پله حسابی دارم ؟ د  ندارم دیگه .. خوب عزیز من در هر حالتی بازم همین بود که
هست .. میفهمی ؟ .. واسه من و امثال من فرقی نمیکرد .. ما همین بودیم .. همینم
میموندیم .. باقی جزئیاتش هم واقعن تاثیری نداشت .. بفهم اینو .......
اینم که بر نمیداره ... تعطیلن جمعه ها یعنی ؟!
_ اما حداقل این فرق رو داشت که اگه توی خیابون دست همو می گرفتیم . . بغل می کردیم
همو .. چمیدونم یهو هوس میکردیم وسط پارک ساعی ببوسـیم همدیگه رو دلیلی نبود که
بترسیم ..  آژانس محل شماست من بدونم تعطیلن یا باز ؟

_ شاید .. اما در اون صورت من بازم این کارها نمی کردم .. بازم ترجیحم این بود همه این کارا
رو  توی خلوت خودم انجام بدم تا جلو چشم های وق زده ی  مردم ..
_ اون موقع اگه بود دیگه چشم مردم عادت داشت به این چیزا و  وق زده نمی شد .
بدبختی بالاتر از این که توی این دوره زمون اگه این مردم عشق علنی ببینن کف میکنن ..
شوک میشن ؟ ... بازم بگیراون یکی رو ببین آزاد شد ؟

_ پس همون بهتر که عادت ندارن و هنوز چشم این مردم وق میزنه از دیدن عشق و علاقه ..
بهتر که هنوز شوک میشن از دیدن تصادفی یه بوسه دزدکی  ... این خوبه به خدا ..
_ ایراد اینجاست که تو هم مثل بابام .. مثل بابات .. مثل همه آدمای محافظه کار قدیمی و
فناتیک که بعد از سی سالگی تحمل سر کس دیگه ای روی شونه شون سخته براشون فکر
میکنی .. یا حداقل دوست داری تظاهر کنی که اینجوری فکر میکنی ... آزاد شد ؟
_ آره .. یعنی نه .. اشغاله .. شاید ... اما فرق من و بابات و بابام و اون بقیه آدمای فناتیک توی
اینه که اونا اون دوره و همه این چیزایی رو که توی میگی رو تجربه کردن و الان اینجوری فکر
میکنن اما من همه تجربه ام محصول همین دوره است.
_ حسرت های من هم محصول همین دوره است .. بگیرش تند تند  ... آزاد نشد ؟
_ آره ..همه چیز هممون محصول همین دوره است ...  تقصیر تو نیست .. تقصیر منم نیست ..
نه اشغاله باز.
_ اما میشه یه کاریش کرد .. مگه نه ؟ میشه آدم بخواد که تغییر کنه .. که تغییر بده ..
مثل وضع خودمون دوتا .. اگه بخوایم میشه .. مگه نه ؟ اون یکی هم هنوز بر نمیداره ؟

_ نه مسخره .. آره عزیزم .. میشه .. اما اونوقت یه انقلاب دیگه باید بشه ... یه نسل دیگه با
اشتباهات دیگه .. با تجربیات و حسرت های دیگه .. و آدم های بلاتکلیف دیگه ای که فکر میکنن
اگه اینجوری نبود چقدر خوب بود .. یا حالا که اینجوریه فرق زیادی نکردن با گذشته شون ..
ای بابا .. گرفتاری شدیم ها ... بر نمیداره چرا گوشی رو این عوضی ... اه ...
کاش میشد می موندی واقعن ..
_ دیر برسم خونه بد میشه برام ... اون یکی آزاد نشد ؟
_____________________________________________________________________
قسمتی از از داستان کماکان کامل نشده ی "جنگل خارزار "
توضیح جهت دوستانی که سوال کردند :  
"جنگل خارزار" را طی چند سال اخیر در حال نوشتنم . انشالله روزی کامل بشود و بخوانید.

نوشته شده در  شنبه سوم اسفند 1387ساعت 2:27  توسط امید صیادی ( امیدوار ) |