تبليغاتX
گنجشکک اشی مشی

اندر احوالات تبلیغ کالا و خدمات در تلویزیون 

اندر احوالات تبلیغ کالا و خدمات در تلویزیون :

حتمن این تبلیغ را از تلویزیون دیده اید که :
آقایی در کسوت خبرنگار میکروفن در دست مقابل افراد مختلفی ایستاده و هر کدام از آنها عنوان
میکنند که کالایی به نام مثلن : { قوز تن } رو میشناسم،برای عضلات فلان جام استفاده می کنم.
و در نهایت هم جوانک عضلانی و لمپن مآبی توصیه می کند که ما هم این"قوز تن"را استفاده کنیم.

سراسر این تبلیغ حدودن یک دقیقه ای از ابتدا تا انتها چیزی شبیه به شکنجه است .
یعنی شعار مستقیم در مقابل فهم شما که : استفاده اش کن چون من دارم بهت میگم !
کمترین خلاقیت و شعوری در ساخت این تبلیغ و بسیاری دیگر از تبلیغات مشابه تلویزیونی به کار
نرفته و مشخص نیست جایگاه ایده پردازی در صنعت تبلیغات ما کجاست .
نمونه دیگر از این دست تبلیغ یک شامپو است که حتی از مورد بالا نیز آزار دهنده تر است .

آرایشگر در حال کوتاه کردن "نکردن" موی آقایی با صورتی سرد و خالی از جذابیت است که ناگهان
دست از کار میکشد و با لحنی رُبات گون و صدایی بلند آنقدر که همسایه ها مان هم بشنوند
می پرسد : آقا چه موهای خوش حالتی دارید از چه شامپویی استفاده می کنید ؟
و طرف هم با همان صورت کذا  آنگونه که هزار بار جواب را تمرین کرده باشد به طرف دوربین
می چرخد و با لحنی بی روح می گوید :با شامپوی صبر سقمت .. !

خوب بالشخصه بعید می دانم این چنین تبلیغی کمترین شوقی را به جهت خرید این دو کالا در
احدی ایجاد کند . صرفن تبلیغی ساخته و با هزینه ای بالا از تلویزیون پخش شده تا ما دیده باشیم
که ناگفته مشخص است کمتر کسی وقتش را به جهت دیدن آنچه که تعریف شد بگذارد .

اما ازاین دو تبلیغ که بگذریم اخیرن تبلیغ یکی از بانک ها (در کمال تعجب!) به شدت جلب
توجه می کند .
 
  تصاویری سیاه سفید و دوربین ثابتی در نماهای
  عمومن مدیوم شات  "واکنش" هایی را به نمایش
  می گذارد در حالیکه از اصل "کنش" چیزی مشخص
  نیست .
  زنی که با خودرو به درون بساط میوه فروشی رفته
  اما کماکان حواسش به چیزی ست که ما نمی دانیم،
  پیرزنی همراه با چرخ خرید در میانه دو درب فروشگاه
  فریز شده و دوچرخه سواری که به جای دقت به راه
  همچون مابقی افراد حتی در لحظه سقوط در حال
  نگریستن و دیدن ماست .

آیا واقعن ما تا این حد دیدنی هستیم و خودمان خبر نداریم ؟!
از منظر تبلیغی جواب مثبت است . بله چون ما  در این تبلیغ در جایگاه جایزه بانک
{ بیلبورد جوایز بانک } قرار گرفته ایم و چنان عزیزیم که در پلان نهایی کودکی مشتاقانه ما را
می خواهد !
نکته قابل توجه در این تبلیغ متفاوت دقت سازندگان خوش ذوق آن به این نکته است که در تمام
طول نمایش فیلم تبلیغاتی شان به جز یک صحنه کوتاه که بیلبورد جوایز بانک را نمایش می دهد
از اشاره مستقیم به محتوای { کالا _ خدمات } مورد تبلیغ خودداری می کنند و به جای هوارهای
میدان باری در سرتاسر فیلم آهنگی ملایم ترانه ای آرامش بخش و غیر تبلیغی را همراهی می کند.

از دید من در میان وفور آگهی های تلویزیونی که بی کمترین خلاقیت و ذوقی در ایده پروری ذهنیت
بیننده را با سطل زباله اشتباه گرفته اند این تبلیغ خوش ساخت یک نمونه موفق از کاری حرفه ای
قلمداد میشود .

نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم فروردین 1388ساعت 20:17  توسط امید صیادی ( امیدوار ) |

"سـامـانتـا فـاکـس"ِ مستراح مدرسه ی ما !  

پیش از متن :

اول که من یک عذر خواهی تمام قد بدهکارم که به خاطر مسائل و گرفتاری های شغلی _ کاری
این اخیر یا نبودم و یا کم بودم و نشد که به دوستان سر بزنم و یا جوابی به کامنت ها بدم.
مشکلات سال گذشته { عمر گذشته } دنبالم اومدن و من دارم تلاش خودمو می کنم  به طریقی
همچنان هر دو زندگی { واقعی و مجازی } رو  نجات بدم .
4 خط بالا نیمی از توضیح نبودن ها و کم بودن هاست . نیم دیگر بماند برای روزگاری که ذوق و
شوق گفتنش هم باشد .
_______________________________________________________________________

"سـامـانتـا فـاکـس"ِ مستراح مدرسه ی ما !

از راست : اندی سرکیس ، مارک روفالو و جنیفر گارنر از منظر یک علاقمند جدی
 سینما شاید تماشای فیلم
 "سیزده 30 می شود"خیلی
 جالب و پذیرفتنی به نظر نیاد.
 یک قصه شاه پریان متوسط
 با قصه ای خوراک دخترهای
 نوجوان .
 
 اما سکانسی در این فیلم
 هست که من صد بار دیدم
 و واقعن عاشقشم  :


جینا { جنیفر گارنر } دختری 13 ساله که یک شبه تبدیل به زنی 30 ساله شده و توی مجله مُد
مشغول به کاره وقتی که متوجه میشه جشن کسالت بار مجله داره از دست میره در کمال تعجب
همکاران و مدعوین از "دی جی" تقاضا میکنه تا آهنگ "thriller" از مایکل جکسون رو پخش کنه و
خودش هم تنهایی وسط سالن شروع به "رقص مردگان" معروف اون ترانه میکنه .
در حالیکه به نظر میرسه فاجعه از دست رفتن جشن با این حرکت پیش دبستانی و ساده انگارانه
جینا کامل شده اما کم کم  از بین مهمانان تعدادی به جینا ملحق میشن و در نهایت جمع بسیاری
از حضار با سرخوشی شروع به رقص معروف مُردگان می کنند .
دقت بفرمایید شخصیت اصلی داستان "جینا" چندان خاطرش نبود که او فاصله 20 ساله ای رو ظرف
یک شب طی کرده و از روزگار محبوبیت ترانه موصوف سالها گذشته پس در کمال صداقت و در عوالم
مثبت نگری یک نوجوان فکر می کرد ترانه ای از سال 1984 کماکان اثر بخش و پر انرژی هست برای
گرم کردن جشنی در سال 2004  و البته که درست فکر کرده بود .
خوب من واقعن عاشق این سکانس هستم نه فقط به خاطر ریتم ترانه جاودانه جکسون که در هر
بار شنیدن هر تنابنده ای رو ناچار میکنه از انجام حرکات موزون که بیشتر به این خاطر که این سکانس
و  البته اون آهنگ یک بیدار باش هست به گوشه ای از خاطرات شیرین اما خفته من و ما .
این "ما" که میگم منظورم نسل سی سال به بالایی هست که مثل مهمانان فیلم موصوف در کمال
تعجب با شنیدن ترانه ای به ظاهر از مُد افتاده یادشون میفته که "هی من با این ترانه ، با این آهنگ ،
با این ... خاطراتی دارم ها " ..
این درست که من و نسل من {سی تا چهل ساله های امروز} بی نصیب موندیم از خروش و آنارشی
ساختار شکن دهه 60 ( 1960 ) و اگر چه در ساخت و قوام مدل ها و مُد های تا ابد جاودان دهه 70
مشارکت نداشتیم اما آگاه و نا خودآگاه  همراه شدیم با مدرنیته دهه 80 و کشف و درک کردیم
پست مدرنیسم دهه 90  رو اونهم در زمانه ای که دیدن یه کلیپ از موجود ترسناک عجیب غریبی به
نام مایکل جکسون کفاره داشت و دیدن عکسهای"سـامـانتـا فـاکـس" هر پسری رو مجبور به غـسـل
جـنابـت می کرد !
خوب من از این منظر به نسل همراهم افتخار می کنم . ما خیلی از چیزها رو بی هیچ تعلیم و معلمی،
بی هیچ رسانه ای و در اوج بی خبری از جهان خارج و نهایت فقر اطلاعاتی خودمون تعقیب کردیم ،
یاد گرفتیم و منتقل کردیم .
دقیقن ما ناچار شدیم که نسل خودساخته این کشور باشیم .. پس شدیم  و البته هستیم .
خودخواهانه و متکبرانه نوشتم؟
خوب "ما" حق داریم تا حدی اینجوری باشیم چون برای نسل های بعد از خودمون دنیای آسونتری
رو ساختیم هرچند اگه کیفیت این دنیا چندان به چشمشون نیاد . 
_________________________________________________________________________
در حاشیه :
1 _ برای آگاهی دوستان کم سن و سال تر اشاره می کنم که شاید فکر کنند "مایکل جکسون"
خواننده ای است در میان دیگر خوانندگان شهیر پاپ در جهان غرب .
خوب البته که این تصور اشتباهی است . اینطور در نظر بگیرید که در تمام کائنات یک خورشید ،
یک عیسی مسیح ، یک 11 سپتامبر  و همچنین یک مایکل جکسون وجود داشته و دارد .
بی بدیل و بدون امکان قیاس. ( دانلود ترانه thriller از مایکل جکسون )

2 _ "سـامـانتـا فـاکـس" خواننده سابق پاپ یکی از آن حوری پری ها و
هانی مانی های تاپ اواخر دهه 80 بود که به علت کمبود پارچه و یا
شاید به جهت صرفه جویی در مصرف پارچه همیشه خدا اکثر جاهاش
( جاهای خوبش ) لـخـت و پتـی بود .

تصور بفرمایید در زمانه ای که "آیینه عبرت" محبوبترین سریال تلویزیون
بود چه بر سر ما می رفت وقتی با عکس های "سـامـانتـا فـاکـس" که
پشت درب مستراح مدرسه چسبیده بودند روبرو می شدیم  !

نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم فروردین 1388ساعت 23:46  توسط امید صیادی ( امیدوار ) |

یکی از برگ های تقویم من  

یکی از برگ های تقویم من :

خواب دیدم .. خواب دیدم یه محله ی قدیمی .. که از شیب یه کوچه ی بلند سرازیر بودم ..
جایی شکل و شمایل زرگنده .. اونورا .. یه چند تا زن جوون چادری جلوتر یا از روبرو .. یادم نیست ..
خوشگل بودن .. با خودم گفتم به هر حال زن های سنتی هم بد نیستن .. میشه باهاشون دوست
شد .. نه سخت تر از همه امروزی ها یی که باهاشون بودم .. خوشم شد .. خوش ... از زیر و روی
دل خوش زدم زیر آواز .. کوچه باغی .. تحریر ها همه درست  .. خودم حال می کردم از صدای خوشم.
یادم نیست چی می خوندم اما هرچی می خوندم قشنگ بود ..
صبح که بیدار شدم تا ظهر گلوم درد می کرد بس که فشار آورده بودم به حنجره ام ... مطمئنم اگه
بازم داد بیداد کرده بودم بیدار میشدم .. چون خوش می خوندم خوشم خوابیده بودم..

____________________________________________________________________________
30 اسفند 1387: دار دنیا استراحته من تازه ساعت 11 که بیدار میشم شروع میکنم خونه تمیز کردن.
مسخره است آخه واسه کی ، واسه چی ؟ فکر کن سال که تحویل شد من داشتم نهار می خوردم ..
ساعت 3:13 دقیقه بود دیگه ؟ من اون موقع نهار می خوردم در حالیکه نه آشپزخونه نه سرویس ها
نه شیشه ها و نه درب ها هیچ کدوم تمیز نشده بود .. هنوزم نشده .. یعنی هرچی که تمیزی کردم
از همون موقع متوقف شده تا الان .. تا الان هم یعنی تا آخر سال در اصل .
1 فروردین 1388 : از ساعت 10  که از خواب بیدار میشم هول ولا دارم که چه ساعتی برم خونه بابا
اینا عید دیدنی که به قدر کفایت بشینم و کی برم خونه سعید اینا واسه شام .. .. روی همچین روزی
دو زار نمیشه حسابی واسه استراحت باز کرد وقتی همش چشمت به ساعته و فکرت پیش آژانس
محل که قالم نذاره باز بی پدر مادر !
2 فروردین 1388 : ساعت 12 از خواب بیدار میشم .. صبحونه بی معنیه .. چندتا اس ام اس تبریک
عید .. همه شکل هم .. سعی میکنم جواب بدم .. نمیشه .. اس ام اس هام نمیره هیچ کدوم .
آی جماعت اس ام اس فرست حق پدر صلوات فرست رو بیامرزه "الله هم صل علی محمد و آل محمد"
3 فروردین 1388 : شب تا ساعت 4 صبح داشتم "LOST" درمانی می کردم . شیش هفت قسمتش
رو توی سوئد دیده بودم اما حالیم نشد چی به چیه .. همزمان یکی از کانال های دیگه "Prison Break"
رو نشون میداد .. با اون باحال تر بودم .. آدرنالین ش مشتی تر بود و بگیر تر .. 
القصه .. "Lost سری اول" شروع می شود .. میفتم توی جزیره !
4 فروردین 1388 : ساعت 12 اون حدودا از خواب پا میشم .. صبحونه نهار قلم قاطی ..دیسک سوم
"Lost" اشتباهه .. مال اون جاهاییه که من قبلن دیدم .. نه ندیدم .. بعد از ظهر میبرم عوض میکنم ..
روز مضحکیه .. عید مضحک تری ! کماکان اس ام اس تبریک میاد خودش نه .. منم که نمیتونم بفرستم..
خدا رو شکر .. ساعت هشت میرم فرودگاه امام .. مهمون یه شبه دارم .. 4 صبح میبرمش فرودگاه
مهرآباد. خیلی خوشحال شد وقتی دید رفتم دنبالش .. me2!
5 فروردین 1388 : همش سه ساعته خوابیدم ..یعنی 9 صبح .. تلفن می ناله .. سرایدار ساختمونه ..
میگه واحد 14 می خواد اسباب کشی کنه ... میگم به تـخـمم به من چه ربطی داره؟میگه آخه مستاجر
فلانیه چمیدونیم حساب کتابشون چیه .. راست میگه بنده خدا .. میگم زنگ بزن 110 بیاد اذیتشون کنه.
همچنان اس ام اس هام نمیره .. حتمن قسمت همینه ! قسمت بیست و نمی دونم چندم "Lost" !
6 فروردین 1388 : به تو فکر میکنم .. آره همین تویی که داری می خونی .. فکر میکنم خوابم که به
تو فکر میکنم .. اما زود می فهمم بیدارم و به تو فکر می کنم. تویی که میشناختمت ، نمی شناسمت.
.. انلاین میشم ..چندتا کامنت تایید میکنم .. حال و حس وب گردی نیست .. حس چت هم نیست ..
کسی سراغ نمیگیره .. سراغ کسی رو نمیگیرم.. لینک جذاب " حذف وبلاگ " رو مزمزه می کنم ..
7 فروردین 1388 : بیدار میشم نیستی .. می خوابم بیدار میشم بازم نیستی .. باز نمیایی .. اما
بلاخره که میایی .. قول میدم هروقت که بیایی ببوسمت..
هی تو .. آره تو .. چقدر لباس عروس بهت میاد حتمن ! مبارکه .. پیر شید به پای هم ..
لابلای همه کارا کار تقویم استثنایی که درست کردم تموم میشه بلاخره .. هر صفحه یک ماه هر ماه
یکی از نقاشی های کلاسیک از نقاشان بزرگ تاریخ .. رنگی قطعA3.. از بوتیچلی تا ولاسکوئز .. اما
بیشتر از همه روبنس .. این مردک روبنس رو خدا عالمه که مدل هاش رو از کجا گیر میاورده .فکر کنم
از همون جزیره Lost احتمالن.همه مانکنن توش..لیبی و کیت و سان و آنا لوسیا و شانون و کلر و ...
این همه بدون یه ریزه چربی ؟!  فکر کن اگه روبنس همراهشون بود توی اون جزیره چه شاهکارهایی
که به دنیای هنر اضافه نکرده بود ! ..
اگر چه در ذات منفعت طلبی و خودخواهی و ایضن خودویرانگری خود "ساویر"م .. اما عاشق "برنارد"م
و خلوصش .. آخر بازیگریه این برنارد .. آخرش .. چشماش رو دیدی وقتی با رُز حرف میزنه ؟
8 فروردین 1388 : دیسک اول از فصل 3 این سریال مزخرف تر از یوسف پیامبر و مرد 2هزار چهره
و کلاه قرمزی امسال اشتباهه .. یارو تا دو روز نیست که برم عوضش کنم و این یعنی واسه 48
ساعت اجازه دارم از جزیره بیام بیرون !
اسم اس هام همچنان نمیره به هیچ جا از هیچ جا هم تقریبن دیگه هیچ اس ام اس نمیاد.خُب نیاد.
فکر می کنن گرفتارم .. فکر میکنم گرفتارم .. خوب هستمم .. زیاد.. بعیده دیگه برسم وب گردی کنم.
میرم شرکت مثل اسب عصاری شروع میکنم به تمیز کردن و جابجا کردن ..
تقویم رو چاپ می کنم یکی می بینه میگه پنجاه هزار میخرم یه نسخه شو .. میگم که چی بشه ؟! ،
فروشی نیست .
میام خونه .. تقویم رو نگاه میکنم عالیه عالی . از این که به ذهنم رسید تا زیر هر ماه دو بیت از خیام
بنویسم به خودم تبریک میگم . به خودم اس ام اس میزنم بلاخره رفت .. رسید .. میرسه .. OK ..
اما حالا دیگه هشتم فروردینه به کی بگم عیدت مبارک ؟ همه تون اینجایید پس همین جا می نویسم:
عیدتون مبارک  ..
9 فروردین 1388 :

               گردون نگری ز قد فرسوده ما ست ... جیحون اثری ز اشک پالوده  ما ست
               دوزخ شرری ز رنج بیهوده  ما ست ... فردوس دمی ز وقت آسوده ما ست


یکی از برگ های تقویم من {تصویر}: 

          
نوشته شده در  شنبه هشتم فروردین 1388ساعت 23:21  توسط امید صیادی ( امیدوار ) |