تبليغاتX
گنجشکک اشی مشی

از الان تا ؛؛ آبان ، ماه دوم پاییز !  

از الان  تــا ؛؛  آبان ، ماه دوم پاییز !

چهارشنبه ای رفته بودم خیابون جمهوری .. توی فکر بودم که انگار یه بار با تو رفته بودیم جمهوری .. بعد که
خوب فکر کردم هرچی گشتم یادم نیومد با تو جمهوری رفته باشم .
جمهوری واسه من به نوعی زادگاه "جودی ابوت" حساب میشه . جودی دختری بود از خیابان جمهوری که من
قبل از اینکه بتونم انتخابی داشته باشم شده بودم بابالنگ درازش ..
"جودی از جمهوری" قاتل یه ایده شد که می خواستم درباره دختران کارگر خیابان جمهوری بنویسمش ..  
اون همه تصورات منو از دخترهایی که توی خیابون جمهوری کارهای سخت تولیدی می کنند و بعد یه روز کاری
خسته کننده ، شباهنگام غمین و افسرده به کومه تاریکشون پناه میبرن بهم ریخت .
جودی نغز حرف میزد ، خوشگل بود و تیپ داشت در حد هوار ، یه ماشین شیک و خونه ای حوالی کوه های
شمال تهران !
یه شب ساعت 12 شب در حالیکه تا آخرین ثانیه باور نمی کردم که بیاد پاشد اومد در خونه .. داخل نشد ..
همون دم در کمی از  دُرد اولین و آخرین نشاطه انگور دستپخت خودم رو گرفت و رفت ...
چند ماهی بابالنگ درازش موندم و بعدش هم رفت و گم گور شد .. نمی دونم کجا رفت .. نه که ندونم .. اما
فکر میکنم که نمی دونم ..  فکر میکنم این قانون من بوده پس به قانون خودم احترام میزارم که آدم ها مثل
خطوط  ریل راه آهن هستند که بعضی جاها بهم میرسند ، همدیگه رو قطع می کنند و دوباره از هم می گذرند
تا جایی دیگه و زمانی دیگه ..

از جمهوری می گفتم .. رفتم دوربین های فیلم برداری رو دیدم . حساب کردم هزینه خرید یه دوربین Sony H.D
درست درمون که بتونیم باهاش کار کنیم با دو تا لنز و پایه و کوفت زهر مارش سر جمع در میاد دو میلیون تومان.
با سعید کریمی هم که نشستیم حساب کتاب کردیم سه میلیون هم میشه هزینه ساخت فیلم مون .
چرتکه میگه کلهم "پنج میلیون تومن" واسه ما میشه یه فیلمی که هیچکدوم از مشارکت کنندگان در ساختش
بابتش ریالی درآمد کسب نمیکنه و همه قراره به صورت عشقی توش کار کنن .
مثلن پگاه بازی کنه پول نگیره ، سعید موزیک و صدا درست کنه پول نگیره ، الهام گریموری کنه پول نگیره ،
تلخون فیلمنامه بنویسه پول نگیره، عمو مسعودم مونتاژ کنه و پول نگیره ، فاطمه و الناز و محمد داداش الهام و
شیدا هم ماشین هاشون رو بیارن جهت ایاب ذهاب گروه و اینها هم البته دوزار نگیرن و نهایتن هم توی همه
وبلاگ های بلاگفا علیرضا شیرازی تبلیغ کنه برامون این هوا !!! و اونهم پول نگیره .. تازه هنوز فیلمبردار و
نورپرداز پیدا نکردیم که اونها هم هنوز نیومده مشخصه که ناچارن پول نگیرن .. 
اما قبل همه این ها اون پنج میلیون تومنه مهمه که اگه این سوال پیش بیاد که در حال حاضر چقدرش موجوده
جواب صفر تومان هست !
به فکرم رسیده بود مثل این وبلاگ نویس های خارجه شماره حساب بدم خلق الله نیکوکار که علاقمندند به
مشارکت در تولید آثار هنری به صورت همت عالی پول بریزن به حساب !
اما همین هم به فکرم رسید که اگه خودم توی یه وبلاگ ایرانی همچین چیزی ببنیم اول نکته ای که به ذهنم
میاد اینه که " مرتیکه خیال کرده مردم هالو ن ! دیگه همین یه مدل کلاهبرداری رو ندیده بودیم که اینم دیدیم " !
اما واقعیت اینه که میخوام بگردم دنبال اسپانسر بلکن خدا رو کرد به ما و شد ..  که اگه بشه فکر میکنم واسه
اواخر مهر و اوایل آبان بتونیم کلید بزنیم ... اگه شد تعجب نکنید ها .. فقط "غیر ممکن"  غیر ممکنه !

راستی سعید زنگ زد گفت می خوام بیام موهامو کوتاه کنی . اگه خودش نگفته بود یادم نمیومد موقعی که
میخواستم دیپلم آرایشگریم رو بگیرم سعید رو به عنوان مدل برده بودم .
وقتی پرسید آخرین بار کی مو کوتاه کردی روم نشد بگم دو سال پیش ! گفتم همین هفت هشت ماه پیش.
اونم طفلی اومد و .. اولش یه خورده واهمه داشتم .. قیچی کند شده بود و جلوی چشم های وق زده سعید
شروع کردم به سابیدن تیغه هاش به نعلبکی و تیز کردنش ! 
 

 

 

 

 

 



بعد هم توی یه گُله جا ی حموم نشوندمش روی صندلی و بی آیینه و بی ماشین برقی و فقط با
یه شونه و قیچی شروع کردم به اصلاح کله سعید .
باز سعید به نسبت اولین مشتری مجانی که توی دوره آموزشی موهاشو کوتاه کردم خیلی خیلی
خوش شانس بود .. 
فکر کن نیم ساعت داشتم رو سر یارو قیچی میزدم و هی پیش خودم میگفتم یه چیزی انگار کمه .. 
بعد که استادم اومد مثلن فلان ایرادم رو بگیره تازه دوزاریم افتاد سر بنده خدا رو بدون شونه و فقط
با یه قیچی و انگشت هام داشتم کوتاه می کردم !
اما خدایی خوب زدم موهای سعید رو .. ازش عکس گرفتم از این افتر بی فوری ها که بزارم توی وبلاگ ..
البته همونطور که میبنید صورتش رو شطرنجی کردم .. هر چند من هیچوقت شطرنجم به خوبی آرایشگریم
نبوده ! . به هر حال بعد از اصلاح موفقیت آمیز سعید به خودم امیدوار شدم و بعد فکر کردم اگه موهای
مجتبی رو هم من کوتاه کرده بودم خیلی بهتر بود از این جنایتی که پگاه کرده با کله مجی بنده خدا !
  
انشالله هفته بعدی قصد دارم سر رضا ترلان رو کوتاه کنم و حالا فکر کردم از این به بعد پنجشنبه ها بعداز ظهر
رو اختصاص بدم به بر و بچزی که اگه خواستن موهاشون رو من کوتاه کنم . عجالتن تا دو سه ماه که دستم
راه بیفته مدل های زنونه و عروس قبول نمی کنم !!!
خودمم که فعلن دیگه نمی خوام موهامو کوتاه کنم . سخته اما بعد از دو سه سال باز مصمم شدم موهام
رو بلند کنم .
نمی دونم این دفعه کی هوس میکنه بیاد و موهای بلندمو بگیره و بکشه .. نمی دونم اصلن باز کسی به خاطر
این که هوس کرده موهای بلندم رو بکشه مثل طوفان میاد توی زندگیم یا نه ..
 اما اگه اومد .. هر کی هم که بود .. خوب .. خوش اومد به این دنیای موقت !
خیالتم راحت .. هیچ نذری در کار نیست .. سعی میکنم همون احترامی که قائل نیستی اما فکر میکنم لازمش
داری برات قائل باشم .. مثل همه جاده های یک طرفه ی این چند سال که با هم یا تنهایی ازشون گذشتیم !
به هر حال " آدم ها مثل خطوط  ریل راه آهن هستند که بعضی جاها بهم میرسند ، همدیگه رو قطع می کنند
و دوباره از هم می گذرند تا جایی دیگه و زمانی دیگه
"..

نوشته شده در  جمعه سی ام مرداد 1388ساعت 18:11  توسط امید صیادی ( امیدوار ) |

فصل های گرم ما به ! 

فـصـل هـای گرم  مـــا  به !

ازدواج داغ !

از دور می بینتم .. وقتی خنده زنون به طرفم میاد و دندون های یک در میونش بیرون میفته بعد سالها دوباره
یادم می ندازه که دلیل طرد و فراموش کردنش اعتیاد کوفتیش بود هرچند که امروز به نظر سرحال میرسید ...
باهاش دست میدم ... میخنده .. :
_ ای ای ای امید عوضی .. نیگاش کن .. چی می خوری تو اینقدر خوب موندی ؟
ـ نه همچینم خوب نموندم .. موهام کلی سفید شدن اما انگار تو زیادی پیر شدی
ـ  ما که خراب زندگانیم اما اینجور که بوش میاد تو هنوز مجردی آره ؟
ـ آره .. مگه تو زن گرفتی ؟
ـ آره بابا .. یه سال بیشتره ..
ـ جدی ؟ مبارکه .. کی هست ؟
ـ مرسی .. آشناست میشناسی
ـ نه بابا !!! کی ؟!
ـ بچه محل قدیم .. " س "
ـ س ؟ کدوم س ؟
ـ س دیگه .. آبجی بزرگه " ح  "
ـ اون س ؟؟!! بی خیال ؟!!!
ـ آره دیگه... تعجب کردی تو هم نه ؟
ـ خوب والله آره .. آخه ..
ـ میدونم .. خیلی ها گفتن "خرابه" بی خیالش شم ...
_ خوب ؛؛ حالا .. یعنی منظورم اینه که آدما عوض میشن .. حالا به کسی چه قبلن چی بوده اصلن ..
_ نه خوب اینم هنوز همونجوریه .. منم رو راست زیاد کاریش ندارم .. خیلی جدی نیستیم !
ـ د !!! خوب احمق تو که میدونستی چیکاره است واس چی گرفتیش؟ اگه هنوزم همونه پس اصلن واسه
چی نیگهش داشتی باز؟
ـ والله دیگه خسته شده بودم امید .. نمی شد .. میدونی ، همش تنهایی و فکر و خیال و .. فکر کردم بهتره
یکی باشه توی خونه وقتی از سر کار بر میگردم حداقل یه غذایی برام گرم  کنه ..
ـ  مایکروفر می خریدی بهتر نبود ؟
ـ هان ؟! .. مایکروفر ؟! مایکروفر رو که نمی شد کرد ..
ـ نه .. ولی ؛؛ حداقل شخصی بود !
______________________________________________________________________________
HE _ SHE _ ME  AND  AREZOO
she_ الو
me_ الو ؟!
she_ اوه .. فردا میره تو وبلاگش مینویسه یه سری خجالت نمی کشن ساعت 4:30 صبح زنگ میزنن خونه مردم!
me_ هان .. نه بابا .. خوبی تو ؟
she_ ای .. مرسی .. از ساعت 1:30 دارم زنگ میزنم تا همین الان یه سره اشغال .. مسنجر هم که نبودی !
me_ نه اصلن مسنجر نصب نکردم هنوز ..
she _ اونی که جمعه ثانیه شمار معطلش بودی زنگ زده بود جشن گرفتین با هم ؟
me_ نه .. کسی دیگه بود ..
she_ هیچ لازم نیست بپرسم اون کسی دیگه  he  بوده  یا   she
me_ مطمئن باش هیچ  he  مغز خر خورده ای سه ساعت یه بند تلفنی با یه  he  دیگه حرف نمیزنه ..
she_ صد در صد .. به خصوص که اون  he هم تو باشی ..
me_ شاید ..
she_ نمی خوای بگی کی بود یا مثلن داری ادای خواب آلودها رو در میاری که  حرف نزنی !
me_ نه که قبلن هر کی پرسیده گفتم ..
she_ آره .. اما بلاخره که یه روز میگی ..
me_ خوب پس قربونت تو هم بزار همون یه روز دیگه بپرس نه توی این نصف شبی ! 
she_ فقط یه سوال دیگه بعد میتونی بری کپه مرگتو بزاری ..
me_ هوم ؟ بپرس ؟
she_ اگه الان یعنی همین نصف شبی فقط یه آرزو داشته باشی و بعدش قرار باشه بمیری چی آرزو میکنی؟
me  _ رو راست اگه قرار باشه آخریش باشه ترجیح میدم خود آرزو رو بکنم ..   
she ـ  عوضی .. Bib … Bib … Bib …. Bib … Bib … Bib …. Bib …. Bib   ..   ______________________________________________________________________________
وقتی فرناز حمام بود  !
یه ایده ای داشتم که حالا فردا پس فردا ( بعد از انجامش ) می نویسمش .. الان نگفتنش یه خورده
خبیثانه است اما خوب .. از طرفی الان نوشتنش هم یه خورده از لطف دست نیافتنیش کم میکنه !
توی فکر همین ایده بودم که به ذهنم رسید برای انجام بهترش ( واسه فردا ) بهتره برم حموم سر و
صورت رو یه صفایی بدم ..
قبل این لحظات بالایی وبلاگ غیرعمومی فرناز رو می خوندم (غیرعمومی یعنی لینکش رو نمیشه گذاشت)
و بعد از خوندنش فکر کردم  زنگ بزنم شیراز یه حال احوالی باهاش بکنم . شماره اش رو گرفتم اما
وقتی بعد از بوق چهارم جوابگو نبود فهمیدم بهتره برم به حمومم برسم .
خلاصه دور از جون شما که می خونی وقتی کاملن از نظر پوشش ظاهری شایسته حمام رفتن شدم
یهو دیدم رینگ اس ام اس بلند شد .. از در حموم با همون وضع مادرزاد برگشتم .. دیدم فرناز اس زده :
_ حمام بودم حاجی  .... براش  نوشتم :
_  ع !!! چه تله پاتی ! من همی الان این اس ام اس رو  لـخـت دارم میدم خدمتتون ! چون از در ِ حموم
!بر گشتم جواب دادم . بفرمایید :دی
و فرستادم براش .. برگشتم حموم و در حال آغاز عملیات زیر ساختاری بودم ( ........ _ مترجم ) !! که دیدم
دوباره زنگ اس ام اس بلند شد . به خودم دستور توقف عملیات رو دادم و بعد از شستشوی کامل دست ها  
اومدم سر وقت گوشی که دیدم بازم فرناز اس ام اس زده : حمام بودم حاجی !
فکر بدی نکردم چون قاعدتن از تاکید بر حموم رفتن یک نفر در فاصله نزدیک به هزار کیلومتریم دچار هیچ هیجانی
نمیشم حتا اگه اون یه نفر فرناز باشه !
فهمیدم اس ام اس من هم بهش نرسیده چون ریپورت پندینگ شده بود پس دوباره براش همون متن رو فرستادم .
اما قبل از اینکه مجددن به منظقه عملیاتی ( حمام . مترجم ) برگردم  دوباره بوق اس ام اس بلند شد و دوباره
دیدم همون اس ام اس فرناز هست که : حمام بودم حاجی !
حالا این درست که هرکی جای من باشه از ایمجیشن حمام بودن کسی مثل فرناز یحتمل دچار قوس و قزح
میشه اما من متوجه شدم که اس ام اس فرناز بی هیچ دلیلی در حال تکرار شدن هست و  چون هفته پیش
هم این مسئله تکرار شده بود و هم باز چون این تکرار چند باره ی اس ام اس علی الخصوص از جانب چند
دوست شیراز نشین من مسبوق به سابقه بوده طی چند روز گذشته به این فکر کردم که احتمالن مـدیر کـل
مـخـابرات استـان فـارس شدیدن علاقمند هستند که با تاکید چندین و چندباره بر حمام بودن فرناز خسارت
مسدود بودن سرویس ارسال و دریافت اس ام اس رو هر چه سریعتر جبران کنند تا انشالله تعالی بعد از
رای اعتماد وزیر مربوطه با توجه به آمار فوق العاده ایشون در جهت درآمد زایی میز و صندلی ریاستشون در
دوره جدید دچار خدشه ای نشه خدای نکرده !!!

نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم مرداد 1388ساعت 0:57  توسط امید صیادی ( امیدوار ) |

نقل جمعه .. همین جمعه  

نقل جمعه .. همین جمعه

جمعه ساعت 5 صبح
 : بلاخره مطمئن میشم که قرار نیست زنگ بزنی رضایت می دم بگیرم بخوابم .
چراغ ها خاموش ، بوق تلفن خونه قطع ، موبایل کوچک خاموش و ... اه .. لعنتی .. موبایل بزرگ
توی اتاقه  و حالش هم نیست دوباره پاشم برم خاموشش کنم .. با خودم میگم بی خیال .. این همه
وقت که زنگ نخورده مطمئن باش تا جمعه آخر شب هم کسی زنگ نمی زنه ..

جمعه ساعت 8:30 صبح :
وقتی کله صبح جمعه تنها تلفن روشن شما سه بار پشت سر هم زنگ
بخوره این یعنی در وهله اول  " خریت نه چندان علف خوردن است " و در وهله بعدی یعنی اینکه حتمن
اتفاقی افتاده و کسی فکر کرده شما اونقدر مهم هستید که خبر این اتفاق رو باید صبح روز جمعه بهتون
اطلاع بده ..
سینه خیز و کورمال کورمال خودم رو به اتاق  میرسونم .. هنوز گوشی رو کلیک نکردم  ببینم
Missed calls  از کیه که بازم زنگ میخوره .. یکی از پسرخاله هاست :
_ الو .. امید ..
_ الو .. هام ؟ چ چیه ؟
_ خواب بودی ؟
_ نه اصلن .. به نظرت  صدای من شبیه کسیه که از خواب پریده باشه ؟ ..  چی شده ؟
_ دو میلیون از حساب بانکی من کم شده .
_ what ?!!!!
_ گفتم دو میلیون از ..
_ اینو فهمیدم اما .. اما ، واسه چی به من زنگ زدی ؟!
_ خوب آخه تنها چک دو میلیونی رو داده بودم دست حاجی ( حاجی بابای منه . مترجم )
_ خوب ؟!
_ خوب !!
_ خوب تو واسه چی به من زنگ زدی ؟
_ خوب فکر کردم تو از بابات بپرسی ببینی همون چک بوده اومده بانک ؟
_ ببینم تو مگه شماره بابای منو نداری ؟
_ چرا دارم ...
_ ......
_ آآ م م م م .. یعنی میگی به خودش زنگ میزدم ؟
_ الله اکبر ... کاش جلوی دستم بودی تو .. خدافظ ..
سعی میکنم دوباره بگیرم بخوابم .. اما خوب میدونم که ممکن نیست .. وقتی بیدار میشم دیگه نمیتونم
بخوابم لاجرم بساط صبحونه رو آماده میکنم ..

جمعه ساعت 10 : صبحونه رو خوردم .. انلاین میشم .. خبری نیست  .. کامنت ها رو تایید می کنم .

جمعه ساعت 10:35  : از بین فیلم های جدیدی که گرفتم " Incendiary " رو میزارم توی دستگاه ..

این دو روزه چندتا فیلم باحال دیدم ..  اولیش Belle de jour  بود که سعید کریمی آورده بود و اصرار
داشت حتمن ببینم ..
اول فکر کردم چون کار "بونوئل" هست اصرار میکنه .. بعد فکر کردم چون "کاترین دنوو" توش بازی
کرده اصرار میکنه اما وقتی دیدم متوجه شدم چون فیلم در سبک و سیاق مورد علاقه منه اصرار داشته
که ببینمش .
داستان یه زن جوون و مرفه هست در پاریس که با وجود داشتن همه چیز از خونه و زندگی و شوهر
خوب گرفته تا عاشق دلخسته ی قدیمی اما به خاطر عقده های مازوخیستی وقتی میشنوه دوستش
رفته توی یه روسـپـی خانه کار میکنه این هم همون کار رو میکنه و باقی ماجرا ها و ...

جالب بود اما جالب تر این که فیلم بعدی رو هم که دیدم کم و بیش همین تم رو داشت البته در فرمت
دیگری .
The Other Man فیلم دل انگیزی بود .. همراه با فقط the other man
یک سوال .. یک  سوال بی جواب .. بی جواب از این منظر
که واقعن حق با کیه ؟
مردی که زنش رو دوست داره  و زنی که مردش رو توامان
با مرد دیگری دوست داره و مرد دیگری که زن مرد دیگری
رو دوست داره و نقطه آخر حقی که  حق هیچ کس نیست
جز " من " !
منظورم از من اول شخص مفرد داخلی و درونی هر کسیه .
تقابل چهره سرد اما معصوم  لیام نیسن ایرلندی با حرارت
ارجینال آنتونیو باندراس اسپانیایی بار دراماتیک خوبی به
فیلم داده بود ..
زنی در بین این دو مرد دنیای متعادلی برای خودش ساخته
بود فارغ و دور از چرا ها .. اما ها .. اگر ها ..
تنها به دلیل موجه اما درک ناشدنی و گونه گونی به نام دوست داشتن ..
نمی دونم .. زندگی به نظرم زیادی پیچیده است ..

جمعه ساعت 11:8 :  khar! >:<

جمعه ساعت 11:10 : اون فیلمه که گفتم ( Incendiary ) شروع میشه .. ظرف پنج دقیقه اولش با
یه خورده هیجان کشف میکنم که اینم هم باز در همون مضامین مورد علاقه قبلی هست .
به قول مجی : در ژانر خیانت !
البته همچین ژانری واسه آثار سینمایی شناسایی نشده اما انصافن من اونقدر از این سبک فیلم دیدم
و دارم که حالا دیگه میتونم بهش بگم ژانر !

incendiary  فیلم البته ظاهری از این مضمون رو یدک میکشه
 
  زن جوانی صاحب همسر و فرزندی چهار ساله
  شبی در اضطراب و انتظار برگشتن شوهرش که
  کار خطرناکی هم داره ( خنثی کننده بمب ) با
   مردی آشنا میشه و ..
  حالا من عادت ندارم همه فیلم رو تعریف کنم اما
  یه ریزه اش حلاله :
  دفعه دومی که مرد غریبه با زن قرار داخلی !
  میزارن هم زمان هست با مسابقه تیم های
   آرسنال و چلسی در لندن .

 همسر و فرزند زن جوان که طرفدار دو آتیشه آرسنال هستند به استادیوم رفتند .
TV  داره بازی رو پخش میکنه و همزمان روی کاناپه زن و مرد غریبه مشغول هستند و درست در
لحظه طلایی( آره همون لحظه ! ) ناگهان صدای چند انفجار از تلویزیون شنیده میشه .. !!!
استادیوم استمفورد بریج شهر لندن جلوی چشم تمام بیننده ها و از جمله قهرمانان داستان ما به
همراه تماشاچی ها و بازیکن هادر چند ثانیه با انفجار بمب های انتحاری دود میشه میره هوا !

فکر میکنید میتونید بقیه فیلم رو حدس بزنید ؟ مثلن این آقاهه بعد از کشته شدن همسر و بچه این
خانومه میشه مونس و همدمش ؟ یا مثلن این آقاهه خودش تروریست بوده و از قصد با این خانومه
دوست شده ؟ یا این آقاهه و این خانومه دوتایی میفتن دنبال انتقام گرفتن از مسلمون های لندن ؟
نُچ .. کاربر محترم تمامی موارد فوق اشتباه می باشد .
این قسمت که تعریف شد تازه استارت یه فیلم کم هزینه و مستقل انگلیسی هست که به شدت
جذاب و خوش ساخت از آب در اومده .
سوال اصلی این فیلم که شاید کمتر کسی بخواد یا بتونه بهش جواب منطقی بده اینه :
میشه همزمان هم کسی رو دوست داشت هم بهش خیانت کرد ؟!

نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم مرداد 1388ساعت 0:45  توسط امید صیادی ( امیدوار ) |

عزای ملی 

              عزای ملی 

مجید انصاری


مجید انصاری عضو مجمع روحانیون مبارز می‌گوید که «تـجـاوز» به برخی بازداشتی‌ها «قطعی و اثبات»
شده و اسناد و مدارک آن تحویل مقام‌های جمهوری اسلامی شده است. (( لینک خبر ))

مهدی کروبی نامزد معترض به نتیجه انتخابات، اولین کسی بود که با انتشار نامه‌ای رسمی، فاش کرد
در زندان‌ها و بازداشتگاه‌ها به برخی بازداشتی‌های حوادث اخیر تـجـاوز شده است.
او از اکبر هاشمی رفسنجانی خواست که برای بررسی این موضوع کمیته‌ای ویژه تشکیل دهد.

به گفته عضو این مجمع تشخیص مصلحت نظام، تـجـاوز به دختران و پسران در بازداشتگاه‌ها
«نه یک مورد،بلکه متعدد بوده است.»

مجید انصاری نیز با تائید محتوای نامه کروبی افزوده است: «شما به عنوان یک شهروند، وقتی خبر این
موارد را می‌شنوید، نباید آرام و قرار داشته باشید. آن هم یکی دو مورد نیست.»

حجت الاسلام انصاری همچنین گفت : «با کمال تاسف اینها صحت دارد و آدم باید به قول امیرالمومنین
(ع) آرزوی مرگ کند که در جمهوری اسلامی کار به اینجا برسد که چنین فجایعی رخ دهد»

مهدی کروبی دو هفته پیش از این در نامه‌ای به آقای هاشمی رفسنجانی نوشته بود: «برخی افراد با
دختران بازداشتی با شدتی تـجـاوز نموده‌‌اند که منجر به ایجاد جراحات و پارگی در سیستم تناسلی آنان
گردیده است.»
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

چند روز پیش سردار محسن رضایی فرمودند :

اگر گزارشها درباره «بدرفتاریها» با مردم در خیابانها و زندانها درست باشد، باید «عزای ملی»
اعلام کرد. ...

نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم مرداد 1388ساعت 23:2  توسط امید صیادی ( امیدوار ) |

اندر مواهب یک شخصیت بد ، یا ،، وقتی که دکتر جکیل از آقای هاید تقدیر می کند ! 

اندر مواهب یک شخصیت بد ، یا ،، وقتی که دکتر جکیل از آقای هاید تقدیر می کند !

وقتی با دوستام حرف میزنم سعی میکنم همه فاکتورهای  یک گفت و گوی خوب  رو رعایت کنم .
ضمن خوش صحبتی بذله گو باشم و ضمن هم دردی ( اگه دردی باشه ) سعی میکنم دورنمای مثبتی
درباره آینده بدم و نهایتن مشکلات رو فاقد انرژی تعریف کنم تا تصمیم برای آینده سهل تر به نظر بیاد .

خیلی مراقبم که بد طینتی نکنم تا میل و استفاده های شخصیم قاطی تبادلات ارتباطی دو طرفه نشه.
حتا اگه شده از موارد مورد علاقه ام عدول میکنم تا حق و حقیقت رو گفته باشم ...
در یک کلمه تمام سعیم رو میکنم تا " آدم خوبه " داستان باشم ..

خوب این مربوط هست به یک شخصیت من .. بهتره بگم یکی از دو شخصیت من .
شخصیت دوم من که البته کاملن برای خودم شناخته شده و آشناست و تقریبن با کنترل کامل و به
وقت مناسب ازش استفاده میکنم اونقدر از شخصیت تعریف شده قبلی فاصله داره که گاهی خودم رو
به وحشت می ندازه !
آدمی جدی ، آب زیر کاه ، دسیسه گر و کارشکن ، آدمی که بویی از وجدان نبرده اون هم به صرف پیشبرد
اهداف اقتصادی که آماده است در کسری از ثانیه چنان وحشی و خوفناک بشه که همه از اطرافش فرار
کنن و در نهایت کلام آدمی به معنای واقعی کلمه " عوضی " !
اما چرا ؟
چرا من که می دونم این پرسونای دومی تا این حد منزجر کننده است باز هم ازش استفاده میکنم و
آگاهانه هم این کار رو می کنم اونقدر که تقریبن برام مسجل شده که دیگه این استفاده ربطی به نقش
بازی کردن نداره و پذیرفتم که قسمتی از من همینه که طی ساعات حضورم در محل کار دیگران میبینن
و یاده و شناسه اونها از من این شخصیته ؟!
واقعیت اینه که این شخصیت دوم زره و سپر زندگی عمومی تر من شده .
من این شخصیت رو ناچارم از داشتن تا اون شخصیت مقبول و مورد اطمینان اولیه به همراه همه ی
خصوصیات خوب و موارد خصوصیش حفظ بشه و چون داشتن مخلوطی از این دو هرگز ممکن نیست
هر کدوم رو جداگانه برای خودم مشروعیت دادم تا چیزی به اسم وجدان درد رو دچار نشم .

از دلایل این موجودیت پر رنگ شخصیت دوم اگر بخواهید خلاصه وار باید بگم در محل کار شرکت ما یکی
از همسایگان با تصرف غیر قانونی مشاعات ساختمان ما چندین ساله که همه جور لطمه به کار و بار
ما زده و از اونجا که طی این سالها هیچ کدام از بیست شرکت حاضر در این ساختمان دنبال دردسر
نبودن کسی کاری به کار این بابا و لُمپن بازیهاش نداشته .
اما از چهار سال پیش که من مدیریت این مجموعه رو به عهده گرفتم مشکلات این آدم شروع شد و
تقریبن طی دو سال اخیر روزی نبوده که اجازه بدم آب خوش از گلوی این آدم زیاده خواه و زورگو که
وقعی به حقوق دیگران نمیگذاره پایین بره .
اما من برای  هم آوردی با این آدم به معنای واقعی " عوضی و معجوج " چاره ای نداشتم جز اینکه
از سلاحی برتر از خودش استفاده کنم و اون هم میسر نبود مگر به تجهیز خودم به این شخصیت دوم
که واقعن هم مفید فایده شد هم برای خودم هم برای مجموعه تحت مدیریتم .
حالا و بعد این چند سال جنگ و جدل دیگه پذیرفتم که من اگر قرار بود این شخصیت دوم رو " نقش بازی "
کنم یک جا باید این نقش به پایان بازیش رسیده بود .
نه ، من بازیش نمی کنم .. من دارم زندگیش میکنم پس حتمن که قسمتی از هست واقعی منه و
البته که برای زندگی در تهران امروز من ناچارم از داشتن توامان این دو شخصیت که گاهی حتا خارج از 
اون باکس تعریف شده کاری و در مناسبات و تعاملات دیگر هم به خوبی و به وقت مناسب خودش رو
نشون میده !
شعائر اخلاقی جای خود اما فکر میکنم اگر گاهی ناچار شدیم از نقض قواعد اخلاقی مورد نظرمون
این میتونه دلایل خاص و منطقی خودش رو داشته باشه .
میتونم نگران از دست رفتن انسانیت نهادینه در وجود خودم باشم ، میتونم سرخورده بشم از بازماندن
در پرورش خوبی های شخصیت اولم ... اما .. نچ .. داشتن این شخصیت بد بهتر از نداشتنشه ... 
وقتی که ازش استفاده میکنم لذت میبرم از اینکه ناچار نیستم در برابر یک حریف قدرتمند تر سرم رو
پایین بندازم و حرفم رو بخورم .. حالی میبرم وقتی حرفم رو به زور قدرت تیره گون همین شخصیت
میتونم به کرسی بنشونم و یا حتا به مدد حضور ترسناکش در زمان لازم از کسی دفاع و محافظت کنم .

ترسی هم ندارم از اینکه در قسمتی از دنیای اطرافم آدمی باشم مورد تنفر که دیگرانی به وقت دیدنش
یا زیر لب فحشش بدن یا پشت سرش .. این جزو قواعد بازی های پردردسریه که کمتر کسی تن به
چالش نفرت انگیزش میده اما من این قواعد رو بلد بودم پس بازیش کردم .

خوب .. از این مناظر که گفتم این شخصیت بد حداقل گاهی واسه خودم دوست داشتنیه ..

نمی دونم .. شاید همه ما واجد این بخش شخصیتی چه پنهان و چه عیان باشیم .. تنها تفاوت احتمالن
در اینه که عده ای مثل من به رسمیت میشناسن و باورش کردن و عده ای هم نه ..
اصلن مگه میشه نفس و ذات بدی در وجود آدمی نباشه ؟ !
 از من به شما نصیحت ، هیچ قائل به این نباشید که اگر روزی کسی سیلی به سمت راست صورتتون
زد سمت چپ صورتتون رو هم آماده خوردن سیلی دوم بکنید .. نه .. قبل از اینکه دستی که برای زدن
سیلی بالا رفته پایین بیاد باید محکم ترین مشت ممکن رو توی صورت طرف بکوبید !
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
پانوشت اختصاصی :
خانم " الی " عزیز کار خوبی کردی . وبلاگ و وبلاگ نویسی محلیه واسه تخلیه فشارهای روانی و تحصیل آرامش اما اگر
روزی این ویژگی دچار تهدید شد حتمن که باید فکر چاره بود .
نوشته شده در  سه شنبه بیستم مرداد 1388ساعت 13:22  توسط امید صیادی ( امیدوار ) |

به من میگن عاقبت به خیر اما تو چیز دیگری ! 

به من میگن عاقبت به خیر !

بچه که بودم هی یک سره توی ملاجم می کوبیدند این پدر و آن مادر که بخوان .
و به حکم چشم و هم چشمی هزار فامیل خوب به یاد دارم که اگر مادر می خواست پُز نمرات
عالیه ی شاخ شمشادش را بدهد پشت چشمی نازک می کرد و با یک حالت متبخترانه ای
( معنیش سخت تر از لغتش است !) می گفت : معلمهاش میگن امید من از اوناست که صدارت
میگیره توی این مملکت . از همین حالا میشه دیدش که وکیل کرمانشاه شده انشالله !

پدر هم به حکم دست فرمانی که داشت تا می نشست میان چهار تا لوطی سبیلو که رفیق بودند
داد سخن سر می داد که : دادیم سر کتاب براش باز کردن . یارو گفته این بچه میشه مثل مصدق !
خیالم راحته رییس جمهوری صدارت عظمایی چیزی میشه به امید خدا این امید !

عمر دنیا اما گذشت نه به دلخواه و به میل پدر و مادر که آنجور که مقدر بود  گذشت .

و همیشه حسرت می خوردم که ایکاش اولیائی عاقل تر می داشتم تا حداقل به یکی از آن دو منصب
که بر اساس سر کتاب و پیش گویی و رمل و اسطرلاب ثابت شده بود لیاقتش را داشتم می رسیدم و ...

اما امروز و بعد این قضایای اخیر حقیقتش را بخواهید روز از روز باورم میشود که خداوند به طرز وحشتناکی
دوستم داشته و دارد . چرا ؟
خوب شما فکرش را بکنید آن پیشگویی ها درست از آب در آمده بود و منهم الانه یکی بودم از خیل دویست
و اندی وکلای مجلس هشتم با این داغ ننگ ابدی بر ناصیه تیره شان که دیدند بر ملت این عصر چه رفت و
دم نزدند و با آن همه کیا و بیا از دخترکان نابالغ و پیرمردان عصا به دست این سامان جاماندند و سایه ی
عافیتی موقت را در چاپلوسی قدرت به آفتاب ابدی عاقبت به خیری در پیشگاه ملت ترجیح دادند و یا خدای
ناکرده زبانم لال شده بودم رییس منتصب ـ منتسب دولت دهم که ...!
نه .. حتا تصورش هم پشتم را میلرزاند .
خداوندا خیلی شُکرت  که در این مملکت هیچ گوهی نشدم !
______________________________________________________________________________
اما تو چیز دیگری

بعضی چیزا از یادم آدم نمیره .. مثل طعم گس اولین خرمالویی که تجربه کردی .. مثل اولین تجربه
گنگ و خیره کننده فشردن یه گوله برف توی مشت .. مثل اولین فحش خواهر مادری که به یکی دادی ..
مثل اولین پُک عمیق و هُل دادن دود سیگار توی ریه .. مثل اولین باری که " درخت گلابی " رو دیدی
یا مثل اولین بـوسـه ای که دادی و گرفتی .. مثل اولین آغوش .. مثل اولین ارگـاسـم  ..
همه اینها که گفتم به کرات هم باز تکرار شدن توی موقعیت هایی دیگه ..
من خیلی خرمالو خوردم اما اولیش نشد .. خیلی برف بازی کردم اما مثل برف چهارسالگی تازه نبود ..
از یازده سالگی به بعد به خیلی ها فحش خواهر مادر دادم اما دیگه هرگز صورتم از خجالت سرخ نشد ...
من خیلی خیلی سیگار کشیدم و هم باز می کشم .. اما اون نشئگی اولین سیگار هرگز تکرار نشد ..
بعد از " درخت گلابی " خیلی فیلم دیدم اما هیچ کدوم به حرمت حرم عشقشون نگفتن " میم خانوم " ..
اما ...
اما پیش از تو خیلی ها رو بـوسـیدم .. و اونقدر این کار رو زود شروع کردم که هیچ یادم نیست
اولین بـوسـه ای که زدم روی کدوم لب بود .. بعد از تو هم خیلی ها رو بـوسـیدم  و توی آغوش گرفتم
اما ... اما نشد ..
بی تو نشد .. اونی که با تو شده بود ..
تو که اولیش نبودی ..
آخریش هم نبودی ..
اما دیگه تکرار نشدی ...
میفهمی ؟
دیگه تکرار نشدی ..

      آفاق را گردیده ام، مهر ِ بتان ورزیده ام                 بسیار خوبان دیده ام، اما تو چیز ِ دیگری

_____________________________________________________________________________
پانوشت اختصاصی:

ممنون به خاطر امروزی که خاطره شد به خاطر زنده کردن همه خاطره های بین من و تو که بی تکرارند !

نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم مرداد 1388ساعت 1:44  توسط امید صیادی ( امیدوار ) |

آزاد راه  

آزاد راه


در حکومت سنگین چکمه ها ،
زیر آمد و رفت رهگذران بلند  ..
تابلوی خشمگین توقف ممنوع
سنگفرش پیاده رو را
به کشف هر ناشرع  شیرینی ،
بان  نشسته   .. 

[ صحنه ی والس ِ برگ شیدا
در آغوش باد دیوانه ]

در انتهای جاده اما ...

ورقی آهنین و سرد ..
از ازل ایستاده ..
در نگاه زخمی ش :

یاد هزاران تخت ،
که رفت و شکست   ..

بی آنکه حتی عبور مورچگان را ..
بی لبخند رها کند .
پی در پی ِ هر نفس می خواند : 

سفری خوش را برایتان آرزومندم !
//////////////////////////////////////////////////////
خرداد 87 / امید صیادی

نوشته شده در  شنبه دهم مرداد 1388ساعت 3:2  توسط امید صیادی ( امیدوار ) |

در اهمیت کوه یخی به نام ابراهیم گلستان 

این متن طولانی در ظاهر به بهانه پاسخ به کامنت خانم آیه در مطلب پیشین نوشته شده اما در
اصل سعی بر آن بوده تا از پنجره کوچک و محدود یکی از نسل کم دیده و ندیده ی بعد از انقلاب به
" ابراهیم گلستان " پرداخته شود .
علیرغم اذعان نگارنده به عدم تسلط حرفه ای بر موضوع از عزیزان خواهش می شود چنانچه بحث از
علاقه و آشناییشان خارج است از نوشتن کامنت های باری به هر جهت که ناشی از سهو گیری
زحمت نگارش مطلب است پرهیز کنند .  متشکرم .

در اهمیت کوه یخی به نام ابراهیم گلستان  :

آیه جان ،  تشریح و تعریف درست ابراهیم گلستان نه کار من است و نه نقد او  کار تو عزیز .
باور این که گلستان را نویسنده خوبی نمی دانی اگر چیزی ( حتا یک مقاله ) از او خوانده باشی و این را
بگویی برایم سخت است .
ترسم این است که دیده باشی اما نخوانده باشی و البته منظورم از خواندن نه روخوانی که لمس مغز 
مطلب است وگرنه کدام گلستان خوانده است که نداند احاطه  او بر ادبیات و دانش ادبی است که دور از
دسترسش  کرده از هم سایگی و آمیختن دیگران با سایه های قلمش .
گلستان را باید خواند تا فهمید . فیلم هایش را باید دید تا به نقد و کشفش نشست و البته من برای فهم
خوب ( و نه کامل ) ادبیات گلستان به دو مغز بیش و برای دیدن درست فیلم هایش به نوری بیش از
چشم هایم نیاز دارم پس آنقدر "که می دانم که نمی دانم" برایت می گویم .

اما اینکه هر کلام  این انسان چرا بعد این همه سال در صدر اخبار ادبی ایران قرار می گیرد آنطور که خودش
هم معترف است از قد بلندی او نیست . این جامعه ماست که سالها بل که قرن هاست کوتاه مانده و میل
و همت به قد کشیدن ندارد و اسف آنجا زیاد می شود که همه وقت از قافله ساران غافل مانده ی ادب ما
جماعت کم قد بشنوی که اول گناه گلستان قد بلندی اوست .

نه که گلستان قابل نقد نباشد ، نه که او همه آرا و حرف ها و داستان ها و فیلم هایش عالی باشد و عاری
از ایراد اما مسئله این است که منطق روشن کرده منتقد باید علمی بیش از مورد نقد داشته باشد و در تاریخ
فرهنگی ما این متاسفانه کمتر انصافش رعایت شده نه تنها درباره گلستان که در بسیار موارد دیگر هم .
به تاریخ نگاه کن و ببین چه کسی او را نقد کرده و او منتقد چه کسانی بوده . آری گلستان مغرور است و
ملاحظه ی حضور و تعارف من بمیرم تو بمانی با هیچ احدی ندارد .
صراحتش هم البته بسیار آزار دهنده است به خصوص اگر قصد نور تاباندن بر باورهای خاک گرفته جماعت
بت پرست و بت ساز را داشته باشد .
اما آزار صراحت مگر از گلستان پدید آمده ؟ نه . صراحت و دوری از تعارفات مرسوم ما قوم علی الظاهر مبادی
آداب همیشه آزار دهنده بوده پیش و هم زمان و پس از گلستان هم خواهد بود .

عبید زاکانی و میرزاده عشقی و ایرج میرزا  بسیار از گلستان در صراحت و استفاده  بی پروا از کلام پیش
بودند.
سعدی که استاد سخن ما و اول سنگ بنای ادبیات پارسی ست آنقدر دستش را در اختیار کلمات و موضوعات
به باور ما شنیع  باز می بیند که "هزلیات" را می سراید در هشت قرن پیش از ما و هنوز هم آوانگارد ترین
سخن ور و شاعر پارسی زبان باقی مانده حتا اگر رویمان نشود دو بیت از هزلیاتش را در جمع بخوانیم.

پس ایراد نه از سعدی و ایرج میرزا ست و نه از گلستان اگر ما و جامعه امروز ما ادب و ادبیات و البته اخلاق را
بی توجه به موجودیت و وجود حقیقی اش آنطور که دلمان می خواهد تعریف می کنیم برای خودمان .
ایراد از صد من بودن تغار  تهی ماست است و ادعاهامان که هنوز که هنوز است بعد ششصد هفتصد سال از
آخرین سعدی و حافظ و مولوی دیگر حتا یک شاعر و نویسنده هم قد آنها از میان ما بر نخواسته و محض رضای
خدا حتا یک اثر ادبی در اندازه های جهانی خلق نکرده ایم اما ساز بد صدای دهل مان گوش فلک را کر کرده که
مهد فرهنگ و علم و ادبیم .
کدام فرهنگ ؟ کدام ادب و ادیب و ادبیات ؟ واقعن ما در امروزمان جز گذشته چه داریم و چه هست برای تفاخر؟

کمی اگر صادق باشیم باید راحت اعتراف کنیم در زمانه ای که در بریتانیا شکسپیر و بایرون و در فرانسه بالزاک
و شاتوبریان و در روسیه چخوف و تولستوی و داستایفسکی  روییدند و در سبقت بودند برای رشد و اعتلای
ادبیات کشورشان ما هیچ برون ندادیم و تازه در دهه بیست و سی و با دمیدن نور سرخ از پنجره چپ گرایی
فکر کردیم که با گل نزده به سر ادبیات و فرهنگ جهان همه عالم را می توانیم هم قد باشیم به اتکای
گذشته ای که از  بود بودنش نیمی از یک هزاره گذشته بود !
پس در پیروی از تنبلی و تن پروری اساطیری مان نه به آموزش و  باز تدریس خلق که به تقلیدشان شتافتیم و
این شد که بر باد رفتیم و جا ماندیم و کوتاه قامت .
آنها در تعاقب مسیر گذشتگان شان به هوگو و سروانتس و دوموریه و همینگوی و تالکین رسیدند و ما ندویده
در خط استارت نشستیم نوشابه خوردیم و آروغ زنان حسادت ورزیدیم و گودرز را به شقایق پیوند زدیم تا تنها
نشان جهانی افتخار ادبیات معاصرمان گل سنگ گوری شود در پرلاشز  .

پس هوار و دشنام گلستان به مقلدان و حسودان نه فروش فخر بالا بلندی خودش که فریاد از چرایی عدم تلاش
ما ست در این همه قرن که گذشت و نهیب بر خمودگی و خواب آلودگی ما که همان هیچ دلفریب خودمان ماندیم .
آری البته که دردآور بوده است این نیشدر هشیاری برای چوب مکتب خوردگانی که فکر می کردند با پرداختن به
عروض و وزن و قافیه باید استادشان بخوانند و گلستان یادشان آورد که عمو جان این که تو می گویی کار نو کرده
نیست و بسیار پیش از تو  بهتر گفته اندش ..
آری  گلستان هیچ و هرگز برنتابید تفاخر شاملو در ارائه طرحی نوین {تصاحب} بر شعر نو پارسی آنگاه که شاملو
گفت جایگاه ویرگول در جمله آنجاست که نفس گوینده تمام می شود ! {خود شیفتگی}
آری او از یاد نبرد دنیا سازی و دین فروشی آیت خدای صنعت نفت ( کاشانی ) را که به خاطر " قشنگ تر " شدن
فیلمی که گلستان از او بر می داشت قبله اش را به طرفه العینی عوض کرد { دکوپاژ دینی } !
آری  او  بر جلال بسیار خرده گرفت که از خرید موتور آب تا سد سازی و حتا غرق صمد بهرنگی به خاطر عدم
تسلط بر فنون شنا را در این مملکت از حیلت استعمار تلقی می کرد و بهانه ای برای مخالف خوانی {توهم توطئه}

شاید گلستان در باره آنها بی انصافی هم کرده باشد نمی دانم و نمی توانم که بدانم ، چرا که من (به دلیل کمبود
دانش شخصی ) نه تنها شاملو  که کاشانی و جلال را هم به قدر  کفایت نمیشناسم که بگویم گلستان محق
است درباره نقد و تخطئه آنها یا زیاده روی کرده و اغراض شخصی داشته .
شاید به صورت کلی درباره شان زیاد خوانده باشم اما هم باز مستند اولم خود گلستان بوده که هم کار بوده و
هم سقف با این مردمان و اگر دفاع قابلی در برابر تهاجم او به ایشان مهیا می شد حتم که به قدر خود گلستان
صدا می داشت که البته نشد و نداشته تا امروز  :
هرگز نبايد ارزش کوشش جلال و شاملو را در «اشاعه» نيما ناديده گرفت. لازم نکرده بود که اين‌ها مدرس
مکتب نيما باشند. نفس همين کرسى گذاشتن و نيما را از آن با زيربغل گرفتن و بردن به روى آن تا اخوان‌ها
او را ببينند، يا نصرت رحمانى‌ها، اين خودش خدمت شايانى بوده است.
اگر کسى روزى روزگارى بخواهد که درباره تحول شعرى از سال 1325 به بعد تاريخى بنويسد، و ناچار بايد
از تنها چراغ راهنما در کنار آن تلاطم توفانى ذکرى کند و نيما را نشان دهد، ناسپاسى ونامردى کرده است اگر
سهم جلال و شاملو را در «مد» کردن و «اشاعه» نيما نديده بگيرد، و کل اين نفوذ نيمائى را در انحصار ارزش
خود نيما نشان دهد.
{ ابراهیم گلستان }
گلستان نه خداوندگار ادبیات است و نه رب النوع سینما اما آیینه صافی است که نه با خود و نه با تاریخی که
خودش هم قسمت عمده ای از آن است تعارف نداشته و هر زمان اگر نیازی بوده حتا کارکرد خودش را به تازیانه
نقد کشیده تا ثابت کند که باورهای مبتنی بر تعریف اغیار از یار همیشه منصف و کامل از آب در نمی آید .

در باب فروغ و فرار گلستان از پرداختن به او و یا در حال اجبار کمی و قسمتی از او گفتنش هم تا آنجا که عقل
من قد می دهد این را باید گذاشت جزو آن قسمت از حریم خصوصی افراد که خوب یا بد و یا به بهانه روشن
شدن قسمتی از تاریخ به باور ما سـکــسی _ فرهنگی سلیبرتی های این مملکت همه مان دوست داریم از
آن بدانیم و در این  میان آنکه  هیچ دوست ندارد در این دانایی ( تو بخوان فضولی عامه ) شریک ما باشد نامش
ابراهیم گلستان است وگرنه به زبان خود پیشتر در پاسخ این سوال که تا چه حد بر نبوغ  فروغ تاثیر گذاشته ای
بی پیرایه پاسخ می دهد :
"کدام تاثیر ؟!  اگر می توانستم تا این حد بر نبوغ کسی تاثیر بگذارم بر نبوغ خودم موثر می شدم . فروغ
هر چه داشت از خودش داشت و فهم خودش و الا در موارد سینمایی و هنری تنها تداخل ما محیط و زمینه
کاری ما بود
" !
آیه عزیز ، امثال خیام و حافظ و گلستان و فروغ و شاملو و کیارستمی هیچ نیاز به تعریف و تشریح ما را
ندارند و خودشان هم از تعریف خودشان بر حذر بوده اند چرا که در اعتقادی صحیح و صریح حرف ها ، افکار و
آرایشان  را در آثارشان متبلور کرده اند  و بهتر از هر راهی برای شناختن اینها مطالعه و بررسی آثارشان است .

فکرش را بکن انسانی مثل من ، مثل تو  و مانند ما  برای رساندن منظورش ، برای بیان عشقش و یا برای
اعتراضش به ظلم و ستم هزاران کلمه را به زیبایی تار و پود ابریشم به هم می دوزد ، داستانی می نویسد
یا شعری و ما را شگفت زده می کند .
خوب دیگر به چه کار ما می آید که بدانیم این انسان شب گذشته را کجا و در آغوش که خوابیده ؟
مگر نه اینکه ما او را از بستر شعر یا داستان یا فیلمش شناخته ایم پس دانستن دیگر جنبه هایش یا حداقل
آن قسمت از جنبه های زندگی اش نه دردی از ما دوا می کند و نه ارج و قربی برای آن شخص دارد که پیش
از هر چیز انسانی ست شبیه و نزدیک خود ما .
شاید اگر بخواهم تشبیهی شخصی برای ابراهیم گلستان قائل شوم او را به کوه یخ شبیه بدانم .
کو ههای یخی جز قسمت اندکی از وجودشان که بیرون آب دیده می شود حجم بزرگی را در زیر
آب و دور از دید پنهان کرده اند . برای دیدن آن قسمت عظیم و زیبا باید شجاع بود و نفسی چاق
داشت و دل به عمق تیرگی دریای نادانسته ها زد .
گلستان ، هم در نمای دور  و هم در نمایش نزدیک خودش بیشترین شباهت را به کوه یخ هراسناکی
دارد که دیدنش زحمت دارد و احیانن مخاطراتی فراوان اما لذت درکش هم مانند کشف قاره ای جدید
وصف ناپذیر است .
حالا بد نیست ، بد که نیست هیچ خیلی هم عالی ست اگر بروی و در همین فضای اینترنت بگردی پیدا
کنی داستانهای کوتاه گلستان را مثل " ماهی و جفتش " و " با پسرم روی راه " یا  فیلم "خشت و آیینه" اش
را ببینی که نزدیک به نیم قرن از ساختش می گذرد و  هنوز تازه است در بیان و تصویر و مفهوم سینما به
معنی سینما.
گفتم که تقصیر از گلستان نیست . همین یکی دو سال پیش در جشنواره فیلم شیکاگو " جاناتان روزنبام " که
از شهیرترین منتقدین فیلم دنیاست و نه پسر خاله و رفیق گلستان بوده و نه می شناخته او را بعد از دیدن
آثارش گفت : مایه خجالت سینماست که در خواب غفلتش آثار گلستان چهل سال ندیده ماند .

گفتم که .. تقصیر از گلستان نیست .. ما باید قد بلند شویم .. اگر می توانیم .

جزئيات نزديکت است اما جا براى ديدن مجموعه نيست، جا براى اندکى عقب رفتن تا بهتر تمام را به يک نگاه
ببينى . اما در مجموعه است که تصوير را با ربط بين اجزائش مي‌توانى ديد. وقتى که توى کوچه‌هاى تنگ شهر
مي‌گردى حد نگاه تو، سد نگاه تو ديوارهاى نزديک‌اند.
از پيچ‌هاى کوچه به جز جزئى از کوچه هيچ نمي‌بينى، طرح شهر را که ديگر هيچ. اما برو تا بالاى گلدسته، يا
روى تپه‌ها و کوه‌هاى مجاور يا، بهتر، از هواپيما نگاه بينداز، از نقطه‌اى فراتر از آن راه تنگ پيچ در پيچ،
از ارتفاعى فراخور چشم انداز، از يک ديدگاه مسلط- آنوقت ربط ميان کوچه‌ها و ساختمان‌ها را بهتر و دقيق‌تر
مشخص در ذهن ضبط مي‌کنى و مي‌سنجى .
{ ابراهیم گلستان }

نوشته شده در  دوشنبه پنجم مرداد 1388ساعت 21:17  توسط امید صیادی ( امیدوار ) |

در دیار دریا دور است از غم اندیشه  

در دیار دریا دور است از غم اندیشه

ebrahim golestan ابراهیم گلستان کم گوی است اما نه که
 گفتنی نداشته باشد و در زمانه ای که هر
 کسی  را  جرات رخ به رخ  نشستن با  او
 نیست  تا مباد  که  به  جای  پاسخ سوالی
 احتمالن ابلهانه شماتت نادانی اش محصول
 شود او نه هر کسی را در حدود هم صحبتی
 خود میبیند و نه با هر کسی می نشیند .

 مجموع گفتگوهای او طی چهل سال گذشته
 به تعداد انگشت های یک دست هم نمیرسد
 و حتا در این قلیل گفتگوها آنچنان می گوید و
 آن می گوید که  خود  می خواهد  و  کماکان
 حریمی دارد پر از ناگفته ها.

ناگفته هایی که  یقین مطلق  هرگز  نخواهد گفت و البته دسترسی به همین کم گفته هایش هم تا
حدی به بخت و  اقبال بسته  بوده پس بدین ترتیب  ناچارید که حقم بدهید اگر دیدن مصاحبه پارسال
مسعود بهنود با ابراهیم گلستان را در زمره خوش بختی های معدود امروز خود بشمارم .

گلستان از اولین مقاله در باب انرژی اتمی گفت که در 24 سالگی ( 1325 ) به قلم او در مطبوعات ایران به
چاپ رسیده بود و علیرغم آنکه او تحصیل فیزیک نکرده بود به مدد مطالعاتی فشرده مقاله اش مورد تایید
اهل فن و اساتید فیزیک دانشگاه تهران قرار گرفته بود .
از دلبستگی سیاسی به محمد مصدق و تعلق خاطر ادبی  به نیما نامی از اهالی یوش که شاعرش
( به معنای واقعی کلمه ) می دانست و می ستودش و چون به دیگر شاعران زمان همچون اخوان و ابتهاج
اشاره کرد و بهنود به تردستی مچ گیریش کرد که :
چرا جلوی خودتون رو میگیرد بگید فروغ رو .. چرا اسم فروغ رو نمی آرید؟ فروغ شعر نگفته ؟
پاسخش نگفت چنان که در تمام این چند دهه در باب فروغ نگفته بود !

او که هنوز طفره می رود از یادآوری عشق محتوم و ویران کننده اش ، او که به قول خودش هنوز که هنوز
است به داغ مرگ " کاوه "اش حتا گریه هم نکرده اما زمانی به گریه افتاد که یاد آورد از برخورد هوشمندانه
"محمد رضا پهلوی" با جمله پایانی فیلم مستند "موج و مرجان و خارا" .. آن جا که گفتار نهایی فیلم که در
باب ثروت ملی نفت ساخته شده می گوید : { و از این ثروت جز شیاری کف آلود به مردم نمی رسد }
و گلستان بغض کرد که چرا انسانی تا این حد هوشمند که تنها کسی بود که به خوبی منظور او را دریافته
بود باید قربانی تراژدی شخصی خودش شود ..  آری تاسف خورد و گریست به حال همان کسی که موطنش
را به خاطر نخوت و تبختر او ترک گفته بود !

و سر انجام  تیغ بی ملاحظت انتقادش را هم باز بر گردن مسببین بدبختی های این دیار کشید که به زعم او
قلدر مآبانند و اشخاصی که خودشان را "روشنفکر" به حساب می آورند .
کماکان روشنفکری را گرفتار همان بدبختی بنیادین تکرار و بی تازگی دانست گرچه که  هرگز این قشر و  این
واژه " روشنفکر " را به رسمیت نشناخته بود و نمی شناسد تا این چرخه نقد ناپذیری روشنفکران ما که هیچ
دلخوش از او ندارند و  اویی که احدی را ( حتا خودش را ) واجد اطلاق عنوان  روشنفکری نمی داند تداوم
داشته  باشد .
با دوستی در باب گلستان صحبت می کردم ، مثالی زدم . گفتم :
ابراهیم گلستان برای کشور ما  مانند یک ابر کامپیوتر بود در دوره رضا خان ! معجزه ای بود که معطل ماند و
کسی ندانست راه استفاده از  توان و دانش او چیست . هیچ کس نمی دانست جز خودش و خودش هم
که ناچار رفت در دیار دریا تا دور ماند از غم اندیشه !
_________________________________________________________________________________
پانوشت :
1_ عنوان و جمله انجامی مطلب  بر گرفته است از گفتار متن فیلم " موج و مرجان و خارا " .
2 _ جدا از  جذابیت های ابراهیم گلستان ، شخص مسعود بهنود نیز  به شدت مورد علاقه است و البته محل حسادت فراوان !
با این همه بهنود در این گفت و گو بسیار احتیاط کرد که البته شرط عقل بود !
3 _ در این مصاحبه برای اولین بار  قسمت هایی از فیلم "دریا" {1341} با هنرمندی " فروغ فرخزاد "  و " تاجی احمدی "
پخش شد . همان فیلم نا تمامی که گلستان بخاطر تلاش و تمایل "اکبر مشکین" برای معتاد کردن فروغ به هروئین از ادامه
ساختش منصرف شد . همان فیلمی که "پرویز بهرام" به ناچار و به خواست گلستان در تکرار صحنه ای 16 سیلی آبدار به
گوش فروغ نواخت !
4 _ اگر خانه ام آتش بگیرد و فرصت برداشتن تنها یک کتاب از کتابخانه کوچکم را داشته باشم بی شک" نوشتن با دوربین"
را از مهلکه آتش نجات می دهم که حاصل دو سال گفت و گوی به شدت خواندنی"پرویز جاهد " با گلستان است .
اگر نخوانده اید خسر الدنیا و الآخره هستید فراوان !
5 _ استاد گلستان در هشتاد و هفت سالگی کماکان  دارای حافظه ی قوی و  هوش مثال زدنی است .
او که اولین داستانش { به دزدی رفته ها } را در بیست و پنج سالگی نوشته هم اکنون سه یا چهار رمان نوشته شده و در
انتظار چاپ دارد .
امیدوارم روزی سر انجام به طریقی دسترسی عمومی به فیلم ها و مجموعه آثارش فراهم شود .

نوشته شده در  جمعه دوم مرداد 1388ساعت 2:19  توسط امید صیادی ( امیدوار ) |