|
از الان تا ؛؛ آبان ، ماه دوم پاییز ! از الان تــا ؛؛ آبان ، ماه دوم پاییز ! چهارشنبه ای رفته بودم خیابون جمهوری .. توی فکر بودم که انگار یه بار با تو رفته بودیم جمهوری .. بعد که
بعد هم توی یه گُله جا ی حموم نشوندمش روی صندلی و بی آیینه و بی ماشین برقی و فقط با نوشته شده در جمعه سی ام مرداد 1388ساعت 18:11  توسط امید صیادی ( امیدوار ) |
فصل های گرم ما به ! فـصـل هـای گرم مـــا به !
ازدواج داغ ! از دور می بینتم .. وقتی خنده زنون به طرفم میاد و دندون های یک در میونش بیرون میفته بعد سالها دوباره یادم می ندازه که دلیل طرد و فراموش کردنش اعتیاد کوفتیش بود هرچند که امروز به نظر سرحال میرسید ... باهاش دست میدم ... میخنده .. : _ ای ای ای امید عوضی .. نیگاش کن .. چی می خوری تو اینقدر خوب موندی ؟ ـ نه همچینم خوب نموندم .. موهام کلی سفید شدن اما انگار تو زیادی پیر شدی ـ ما که خراب زندگانیم اما اینجور که بوش میاد تو هنوز مجردی آره ؟ ـ آره .. مگه تو زن گرفتی ؟ ـ آره بابا .. یه سال بیشتره .. ـ جدی ؟ مبارکه .. کی هست ؟ ـ مرسی .. آشناست میشناسی ـ نه بابا !!! کی ؟! ـ بچه محل قدیم .. " س " ـ س ؟ کدوم س ؟ ـ س دیگه .. آبجی بزرگه " ح " ـ اون س ؟؟!! بی خیال ؟!!! ـ آره دیگه... تعجب کردی تو هم نه ؟ ـ خوب والله آره .. آخه .. ـ میدونم .. خیلی ها گفتن "خرابه" بی خیالش شم ... _ خوب ؛؛ حالا .. یعنی منظورم اینه که آدما عوض میشن .. حالا به کسی چه قبلن چی بوده اصلن .. _ نه خوب اینم هنوز همونجوریه .. منم رو راست زیاد کاریش ندارم .. خیلی جدی نیستیم ! ـ د !!! خوب احمق تو که میدونستی چیکاره است واس چی گرفتیش؟ اگه هنوزم همونه پس اصلن واسه چی نیگهش داشتی باز؟ ـ والله دیگه خسته شده بودم امید .. نمی شد .. میدونی ، همش تنهایی و فکر و خیال و .. فکر کردم بهتره یکی باشه توی خونه وقتی از سر کار بر میگردم حداقل یه غذایی برام گرم کنه .. ـ مایکروفر می خریدی بهتر نبود ؟ ـ هان ؟! .. مایکروفر ؟! مایکروفر رو که نمی شد کرد .. ـ نه .. ولی ؛؛ حداقل شخصی بود ! ______________________________________________________________________________ HE _ SHE _ ME AND AREZOO she_ الو me_ الو ؟! she_ اوه .. فردا میره تو وبلاگش مینویسه یه سری خجالت نمی کشن ساعت 4:30 صبح زنگ میزنن خونه مردم! me_ هان .. نه بابا .. خوبی تو ؟ she_ ای .. مرسی .. از ساعت 1:30 دارم زنگ میزنم تا همین الان یه سره اشغال .. مسنجر هم که نبودی ! me_ نه اصلن مسنجر نصب نکردم هنوز .. she _ اونی که جمعه ثانیه شمار معطلش بودی زنگ زده بود جشن گرفتین با هم ؟ me_ نه .. کسی دیگه بود .. she_ هیچ لازم نیست بپرسم اون کسی دیگه he بوده یا she me_ مطمئن باش هیچ he مغز خر خورده ای سه ساعت یه بند تلفنی با یه he دیگه حرف نمیزنه .. she_ صد در صد .. به خصوص که اون he هم تو باشی .. me_ شاید .. she_ نمی خوای بگی کی بود یا مثلن داری ادای خواب آلودها رو در میاری که حرف نزنی ! me_ نه که قبلن هر کی پرسیده گفتم .. she_ آره .. اما بلاخره که یه روز میگی .. me_ خوب پس قربونت تو هم بزار همون یه روز دیگه بپرس نه توی این نصف شبی ! she_ فقط یه سوال دیگه بعد میتونی بری کپه مرگتو بزاری .. me_ هوم ؟ بپرس ؟ she_ اگه الان یعنی همین نصف شبی فقط یه آرزو داشته باشی و بعدش قرار باشه بمیری چی آرزو میکنی؟ me _ رو راست اگه قرار باشه آخریش باشه ترجیح میدم خود آرزو رو بکنم .. she ـ عوضی .. Bib … Bib … Bib …. Bib … Bib … Bib …. Bib …. Bib .. ______________________________________________________________________________ وقتی فرناز حمام بود ! یه ایده ای داشتم که حالا فردا پس فردا ( بعد از انجامش ) می نویسمش .. الان نگفتنش یه خورده خبیثانه است اما خوب .. از طرفی الان نوشتنش هم یه خورده از لطف دست نیافتنیش کم میکنه ! توی فکر همین ایده بودم که به ذهنم رسید برای انجام بهترش ( واسه فردا ) بهتره برم حموم سر و صورت رو یه صفایی بدم .. قبل این لحظات بالایی وبلاگ غیرعمومی فرناز رو می خوندم (غیرعمومی یعنی لینکش رو نمیشه گذاشت) و بعد از خوندنش فکر کردم زنگ بزنم شیراز یه حال احوالی باهاش بکنم . شماره اش رو گرفتم اما وقتی بعد از بوق چهارم جوابگو نبود فهمیدم بهتره برم به حمومم برسم . خلاصه دور از جون شما که می خونی وقتی کاملن از نظر پوشش ظاهری شایسته حمام رفتن شدم یهو دیدم رینگ اس ام اس بلند شد .. از در حموم با همون وضع مادرزاد برگشتم .. دیدم فرناز اس زده : _ حمام بودم حاجی .... براش نوشتم : _ ع !!! چه تله پاتی ! من همی الان این اس ام اس رو لـخـت دارم میدم خدمتتون ! چون از در ِ حموم !بر گشتم جواب دادم . بفرمایید :دی و فرستادم براش .. برگشتم حموم و در حال آغاز عملیات زیر ساختاری بودم ( ........ _ مترجم ) !! که دیدم دوباره زنگ اس ام اس بلند شد . به خودم دستور توقف عملیات رو دادم و بعد از شستشوی کامل دست ها اومدم سر وقت گوشی که دیدم بازم فرناز اس ام اس زده : حمام بودم حاجی ! فکر بدی نکردم چون قاعدتن از تاکید بر حموم رفتن یک نفر در فاصله نزدیک به هزار کیلومتریم دچار هیچ هیجانی نمیشم حتا اگه اون یه نفر فرناز باشه ! فهمیدم اس ام اس من هم بهش نرسیده چون ریپورت پندینگ شده بود پس دوباره براش همون متن رو فرستادم . اما قبل از اینکه مجددن به منظقه عملیاتی ( حمام . مترجم ) برگردم دوباره بوق اس ام اس بلند شد و دوباره دیدم همون اس ام اس فرناز هست که : حمام بودم حاجی ! حالا این درست که هرکی جای من باشه از ایمجیشن حمام بودن کسی مثل فرناز یحتمل دچار قوس و قزح میشه اما من متوجه شدم که اس ام اس فرناز بی هیچ دلیلی در حال تکرار شدن هست و چون هفته پیش هم این مسئله تکرار شده بود و هم باز چون این تکرار چند باره ی اس ام اس علی الخصوص از جانب چند دوست شیراز نشین من مسبوق به سابقه بوده طی چند روز گذشته به این فکر کردم که احتمالن مـدیر کـل مـخـابرات استـان فـارس شدیدن علاقمند هستند که با تاکید چندین و چندباره بر حمام بودن فرناز خسارت مسدود بودن سرویس ارسال و دریافت اس ام اس رو هر چه سریعتر جبران کنند تا انشالله تعالی بعد از رای اعتماد وزیر مربوطه با توجه به آمار فوق العاده ایشون در جهت درآمد زایی میز و صندلی ریاستشون در دوره جدید دچار خدشه ای نشه خدای نکرده !!! نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم مرداد 1388ساعت 0:57  توسط امید صیادی ( امیدوار ) |
نقل جمعه .. همین جمعه نقل جمعه .. همین جمعه نوشته شده در شنبه بیست و چهارم مرداد 1388ساعت 0:45  توسط امید صیادی ( امیدوار ) |
عزای ملی عزای ملی
![]() مجید انصاری عضو مجمع روحانیون مبارز میگوید که «تـجـاوز» به برخی بازداشتیها «قطعی و اثبات» حجت الاسلام انصاری همچنین گفت : «با کمال تاسف اینها صحت دارد و آدم باید به قول امیرالمومنین نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم مرداد 1388ساعت 23:2  توسط امید صیادی ( امیدوار ) |
اندر مواهب یک شخصیت بد ، یا ،، وقتی که دکتر جکیل از آقای هاید تقدیر می کند ! اندر مواهب یک شخصیت بد ، یا ،، وقتی که دکتر جکیل از آقای هاید تقدیر می کند !
وقتی با دوستام حرف میزنم سعی میکنم همه فاکتورهای یک گفت و گوی خوب رو رعایت کنم . ضمن خوش صحبتی بذله گو باشم و ضمن هم دردی ( اگه دردی باشه ) سعی میکنم دورنمای مثبتی درباره آینده بدم و نهایتن مشکلات رو فاقد انرژی تعریف کنم تا تصمیم برای آینده سهل تر به نظر بیاد . خیلی مراقبم که بد طینتی نکنم تا میل و استفاده های شخصیم قاطی تبادلات ارتباطی دو طرفه نشه. حتا اگه شده از موارد مورد علاقه ام عدول میکنم تا حق و حقیقت رو گفته باشم ... در یک کلمه تمام سعیم رو میکنم تا " آدم خوبه " داستان باشم .. خوب این مربوط هست به یک شخصیت من .. بهتره بگم یکی از دو شخصیت من . شخصیت دوم من که البته کاملن برای خودم شناخته شده و آشناست و تقریبن با کنترل کامل و به وقت مناسب ازش استفاده میکنم اونقدر از شخصیت تعریف شده قبلی فاصله داره که گاهی خودم رو به وحشت می ندازه ! آدمی جدی ، آب زیر کاه ، دسیسه گر و کارشکن ، آدمی که بویی از وجدان نبرده اون هم به صرف پیشبرد اهداف اقتصادی که آماده است در کسری از ثانیه چنان وحشی و خوفناک بشه که همه از اطرافش فرار کنن و در نهایت کلام آدمی به معنای واقعی کلمه " عوضی " ! اما چرا ؟ چرا من که می دونم این پرسونای دومی تا این حد منزجر کننده است باز هم ازش استفاده میکنم و آگاهانه هم این کار رو می کنم اونقدر که تقریبن برام مسجل شده که دیگه این استفاده ربطی به نقش بازی کردن نداره و پذیرفتم که قسمتی از من همینه که طی ساعات حضورم در محل کار دیگران میبینن و یاده و شناسه اونها از من این شخصیته ؟! واقعیت اینه که این شخصیت دوم زره و سپر زندگی عمومی تر من شده . من این شخصیت رو ناچارم از داشتن تا اون شخصیت مقبول و مورد اطمینان اولیه به همراه همه ی خصوصیات خوب و موارد خصوصیش حفظ بشه و چون داشتن مخلوطی از این دو هرگز ممکن نیست هر کدوم رو جداگانه برای خودم مشروعیت دادم تا چیزی به اسم وجدان درد رو دچار نشم . از دلایل این موجودیت پر رنگ شخصیت دوم اگر بخواهید خلاصه وار باید بگم در محل کار شرکت ما یکی از همسایگان با تصرف غیر قانونی مشاعات ساختمان ما چندین ساله که همه جور لطمه به کار و بار ما زده و از اونجا که طی این سالها هیچ کدام از بیست شرکت حاضر در این ساختمان دنبال دردسر نبودن کسی کاری به کار این بابا و لُمپن بازیهاش نداشته . اما از چهار سال پیش که من مدیریت این مجموعه رو به عهده گرفتم مشکلات این آدم شروع شد و تقریبن طی دو سال اخیر روزی نبوده که اجازه بدم آب خوش از گلوی این آدم زیاده خواه و زورگو که وقعی به حقوق دیگران نمیگذاره پایین بره . اما من برای هم آوردی با این آدم به معنای واقعی " عوضی و معجوج " چاره ای نداشتم جز اینکه از سلاحی برتر از خودش استفاده کنم و اون هم میسر نبود مگر به تجهیز خودم به این شخصیت دوم که واقعن هم مفید فایده شد هم برای خودم هم برای مجموعه تحت مدیریتم . حالا و بعد این چند سال جنگ و جدل دیگه پذیرفتم که من اگر قرار بود این شخصیت دوم رو " نقش بازی " کنم یک جا باید این نقش به پایان بازیش رسیده بود . نه ، من بازیش نمی کنم .. من دارم زندگیش میکنم پس حتمن که قسمتی از هست واقعی منه و البته که برای زندگی در تهران امروز من ناچارم از داشتن توامان این دو شخصیت که گاهی حتا خارج از اون باکس تعریف شده کاری و در مناسبات و تعاملات دیگر هم به خوبی و به وقت مناسب خودش رو نشون میده ! شعائر اخلاقی جای خود اما فکر میکنم اگر گاهی ناچار شدیم از نقض قواعد اخلاقی مورد نظرمون این میتونه دلایل خاص و منطقی خودش رو داشته باشه . میتونم نگران از دست رفتن انسانیت نهادینه در وجود خودم باشم ، میتونم سرخورده بشم از بازماندن در پرورش خوبی های شخصیت اولم ... اما .. نچ .. داشتن این شخصیت بد بهتر از نداشتنشه ... وقتی که ازش استفاده میکنم لذت میبرم از اینکه ناچار نیستم در برابر یک حریف قدرتمند تر سرم رو پایین بندازم و حرفم رو بخورم .. حالی میبرم وقتی حرفم رو به زور قدرت تیره گون همین شخصیت میتونم به کرسی بنشونم و یا حتا به مدد حضور ترسناکش در زمان لازم از کسی دفاع و محافظت کنم . ترسی هم ندارم از اینکه در قسمتی از دنیای اطرافم آدمی باشم مورد تنفر که دیگرانی به وقت دیدنش یا زیر لب فحشش بدن یا پشت سرش .. این جزو قواعد بازی های پردردسریه که کمتر کسی تن به چالش نفرت انگیزش میده اما من این قواعد رو بلد بودم پس بازیش کردم . خوب .. از این مناظر که گفتم این شخصیت بد حداقل گاهی واسه خودم دوست داشتنیه .. نمی دونم .. شاید همه ما واجد این بخش شخصیتی چه پنهان و چه عیان باشیم .. تنها تفاوت احتمالن در اینه که عده ای مثل من به رسمیت میشناسن و باورش کردن و عده ای هم نه .. اصلن مگه میشه نفس و ذات بدی در وجود آدمی نباشه ؟ ! از من به شما نصیحت ، هیچ قائل به این نباشید که اگر روزی کسی سیلی به سمت راست صورتتون زد سمت چپ صورتتون رو هم آماده خوردن سیلی دوم بکنید .. نه .. قبل از اینکه دستی که برای زدن سیلی بالا رفته پایین بیاد باید محکم ترین مشت ممکن رو توی صورت طرف بکوبید ! ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ پانوشت اختصاصی : خانم " الی " عزیز کار خوبی کردی . وبلاگ و وبلاگ نویسی محلیه واسه تخلیه فشارهای روانی و تحصیل آرامش اما اگر روزی این ویژگی دچار تهدید شد حتمن که باید فکر چاره بود . نوشته شده در سه شنبه بیستم مرداد 1388ساعت 13:22  توسط امید صیادی ( امیدوار ) |
به من میگن عاقبت به خیر اما تو چیز دیگری ! به من میگن عاقبت به خیر !
بچه که بودم هی یک سره توی ملاجم می کوبیدند این پدر و آن مادر که بخوان . و به حکم چشم و هم چشمی هزار فامیل خوب به یاد دارم که اگر مادر می خواست پُز نمرات عالیه ی شاخ شمشادش را بدهد پشت چشمی نازک می کرد و با یک حالت متبخترانه ای ( معنیش سخت تر از لغتش است !) می گفت : معلمهاش میگن امید من از اوناست که صدارت میگیره توی این مملکت . از همین حالا میشه دیدش که وکیل کرمانشاه شده انشالله ! پدر هم به حکم دست فرمانی که داشت تا می نشست میان چهار تا لوطی سبیلو که رفیق بودند عمر دنیا اما گذشت نه به دلخواه و به میل پدر و مادر که آنجور که مقدر بود گذشت . و همیشه حسرت می خوردم که ایکاش اولیائی عاقل تر می داشتم تا حداقل به یکی از آن دو منصب اما امروز و بعد این قضایای اخیر حقیقتش را بخواهید روز از روز باورم میشود که خداوند به طرز وحشتناکی بعضی چیزا از یادم آدم نمیره .. مثل طعم گس اولین خرمالویی که تجربه کردی .. مثل اولین تجربه _____________________________________________________________________________ نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم مرداد 1388ساعت 1:44  توسط امید صیادی ( امیدوار ) |
آزاد راه آزاد راه
در حکومت سنگین چکمه ها ، زیر آمد و رفت رهگذران بلند .. تابلوی خشمگین توقف ممنوع سنگفرش پیاده رو را به کشف هر ناشرع شیرینی ، بان نشسته .. [ صحنه ی والس ِ برگ شیدا در آغوش باد دیوانه ] در انتهای جاده اما ... ورقی آهنین و سرد .. از ازل ایستاده .. در نگاه زخمی ش : یاد هزاران تخت ، که رفت و شکست .. بی آنکه حتی عبور مورچگان را .. بی لبخند رها کند . پی در پی ِ هر نفس می خواند : سفری خوش را برایتان آرزومندم ! ////////////////////////////////////////////////////// خرداد 87 / امید صیادی نوشته شده در شنبه دهم مرداد 1388ساعت 3:2  توسط امید صیادی ( امیدوار ) |
در اهمیت کوه یخی به نام ابراهیم گلستان این متن طولانی در ظاهر به بهانه پاسخ به کامنت خانم آیه در مطلب پیشین نوشته شده اما در جزئيات نزديکت است اما جا براى ديدن مجموعه نيست، جا براى اندکى عقب رفتن تا بهتر تمام را به يک نگاه نوشته شده در دوشنبه پنجم مرداد 1388ساعت 21:17  توسط امید صیادی ( امیدوار ) |
در دیار دریا دور است از غم اندیشه در دیار دریا دور است از غم اندیشه
مجموع گفتگوهای او طی چهل سال گذشته گلستان از اولین مقاله در باب انرژی اتمی گفت که در 24 سالگی ( 1325 ) به قلم او در مطبوعات ایران به و سر انجام تیغ بی ملاحظت انتقادش را هم باز بر گردن مسببین بدبختی های این دیار کشید که به زعم او نوشته شده در جمعه دوم مرداد 1388ساعت 2:19  توسط امید صیادی ( امیدوار ) |
|
|