تبليغاتX
گنجشکک اشی مشی

جادو دوست 

جادو
میشل پلاتینی ( رییس فعلی اتحادیه فوتبال اروپا " یوفا " ) در اواخر دهه هشتاد ستاره اول فوتبال این
قاره بود .
در یوونتوس و تیم ملی فرانسه آقایی می کرد و روزی نبود که شرح دریبل ها و هنرنمایی هایش زینت
 صفحات ورزشی روزنامه ها نباشد .
اما همین مرد اول فوتبال اروپا زمانی که در سی و یک سالگی و در اوج دوران حرفه ای فوتبالش بود یک
روز صبح از خواب بیدار شد ، صورتش را اصلاح کرد ، یک لیوان شیر نوشید و به کنفرانس خبری رفت و در
میان ناباوری همگان اعلام کرد که دیگر فوتبال بازی نخواهد کرد !
همه از هم می پرسیدند که چرا مردی در اوج توانایی اینچنین ناگهانی باید عطای فوتبال را به لقایش
ببخشد؟مگر چه اتفاقی افتاده بود ؟ پاسخ پلاتینی اما در برابر سوال های بی شمار پاسخی ساده بود:
جادوی این بازی برایم از دست رفته است !
و البته برای درک پاسخ هوشمندانه کاپیتان یوونتوس و تیم ملی فرانسه باید دانست که او در طی دوران
بازیش به چه چیزهایی دست یافته بود .

حالا حکایت من است و این صفحه . حقیقتش را بخواهید مدت زمانی است که جادویی از این صفحه
رخت بر بسته.
کلمات را مینویسم اما نه برای نوشتن که یکی از معدود عشق های زندگیم بوده و هست که برای
خوانده شدن.
چیزی در حد رفع تکلیف ، برای گریز از دوام طولانی یک مطلب به روی صفحه اول .
چاره ای هم نیست .
نمی توانم به صراحت رای و عقیده سیاسیم را بنویسم چرا که اداره و پذیرش مسئولیت تبعات وحشتناک
آن خارج از  توان من است .
نمی توانم به صراحت از روابط احمقانه و سرخوردگی هایم بنویسم چرا که در نهایت یا شبیه به
فسناله های وبلاگی رایج خواهد بود و یا فی الفور همدلی هایی را برخواهد انگیخت که از تمامشان
متنفرم !
نمی توانم از پیچیدگی های روابط در روزگار امروزم هم بنویسم چرا که اول کسی که انگ مردم فریبی و
تظاهر برای نیل به مقصد و مقصودی دیگر را به چنین مطلبی خواهد زد خودم هستم پس دیگر وای به
حال دیگران .
و در نهایت ... خیلی چیزهای دیگر را هم نمی توانم بنویسم . .. خیلی چیزها ..
این است که خاضعانه باید بپذیرم جادویی از این صفحه رخت بر بسته .
جادویی که اگر چه برای همه نمود نداشت اما در حداقل ترین هایش خودم را راضی می کرد .
امری که امروز از منِ این روزها بسیار دور است .
_____________________________________________________________________________
دوست
بازی تیم های شاهین بوشهر و مس کرمان را بعید می دانم که تلویزیون پخش کرده باشد و اگر هم
پخش شده که من ندیدم اما مرور گل های این بازی در برنامه نود نکته بسیار جالبی داشت .

گزارشگر بازی که مشخصن بومی استان بوشهر بود چنان با حرارت و شوق و با اسم کوچک از بازیکنان
تیم شاهین اسم می برد و هر حرکت آنان را تحسین و تشویق می کرد که هر بیننده ای به آنی دلش
می طپید که اگرچه طرفدار شاهین بوشهر و اهل این استان نیست حداقل دوست دارش باشد .

دقت داشته باشید من و احتمالن تمام دیگر بینندگان با فاصله زمانی چند روز و در مدت زمان کوتاه دو
دقیقه چند جمله را شنیدیم که پُر بود از حرارت ، سر زندگی و امیدواری که دقیقن همین انرژی مثبت را
بی واسطه به شنونده تزریق می کرد . حالا تصور کنید بازیکن تیم شاهین بوشهر باشید ..
مطمئنن دلتان می خواهد روزی چند بارگزارش بازی را هم باز بشنوید ..
حتا اگر نتوانید ببینیدش !

در یک حرکت تقریبن بی سابقه تعداد بیست فیلم از بهترین فیلم هایی را که در آرشیو دارم برای دو
دوست کپی کردم . فیلم هایی که اگر نایاب نباشند کم یابند .
اما آنچه که برایم کمیاب تر از یک فیلم خوب است این روزها همین " دوست " است .

شاید برای کسانی که من و روابط از نوع من را می شناسند تعجب آور باشد ، حقیقتش برای خودم هم
گاهی باعث تعجب است که چطور با این سطح از روابط متعدد ، دوست و دوستی را کم میابم اما شاید
همین واقعیت سخت است که ناخودآگاه نازنینی را وا می دارد که به فاصله چند ساعت از دلتنگی
ناگهانی ، عجیب و شدیدم برای او که شاید در تمام عمر بیشتر از دو ساعت رو در رویش نبوده ام شوق
کودکانه ام بگیرد از شنیدن ناگهانی صدای راه دورش و حتا نتوانم خودم را کنترل کنم و این دلتنگی را که
نباید به او ابراز نکنم .


کاش اگر می دانستیم که حضورمان ، صدایمان و یا در حداقل ترین هایش یک یاد کردنمان از کسی
می تواند به او شوق و انرژی را ولو برای چند لحظه ببخشد آنقدر سنگ و سفیه نمی بودیم که حتا یک
احوالپرسی مختصر را هم دریغ کنیم و یا به هزار بهانه از زیر دوست بودن و دوست ماندمان شانه خالی
کنیم تا آنجا که دیگر نه بهانه ای و نه دلیلی پیدا نشود برای تداوم نوعی از رابطه که دیگر کمترین نشان
و احترامی از دوستی ندارد .
نمی دانم .. هر چه فکر میکنم میبینم که از دید من نرمال ترین رفتار ممکن این است که اگر یکی دو
هفته از هر کدام از دوستان بی خبر بمانم بی کمترین تردید و به هر وسیله سراغی می گیرم و حالی
می پرسم .
اینکه همین ابتدایی ترین رفتار انسانی کجایش ثقیل است و یا تبعات و هزینه هایی را باعث می شود
را تا امروز درک نکرده ام و تا بمیرم هم درک نمی کنم .
مگر اینکه معیارهای تفاوت میان انسان با دیگر موجودات چیزهای دیگری باشد که من از آنها بی خبرم
و البته در آن صورت راغب ترم که از نوع انسان نباشم ... حداقل از این نوع انسان ها نباشم .

تذکر :
این مطلب رفت در ردیف همان فسناله ها ، احترامن هم دلی نکنید که همین یک امشب است !
نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم شهریور 1388ساعت 3:47  توسط امید صیادی ( امیدوار )

وقایع اتفاقیه به قلم ناصر بن نمی دونم کی کی ( همان ناصرالدین شاه . مترجم ) 

وقایع اتفاقیه به قلم ناصر بن نمی دونم کی کی ( همان ناصرالدین شاه . مترجم )

                                         ما ، منظور همان ناصرالدین شاه .. باری .. ما هستیم !


ای کسانی که از بخت خوش و سعادت و فر ایزدی پای بدین صفحه گذارده اید ! بدانید و آگاه باشید
که ما ناصر بن نمیدونم کی کی ( همون ناصر الدین شاه ) الیوم نشستیم به تقریر این اراجیف و
بسیار خاطرمان مبسوط گشت از آوردن این کلامات که کراماتند فی الواقع در عالم مجاز و لیک
شما رعایای ناسپاس را کجا وُسع شکر و حمد این سعادت باشد و افسوس که ما سوختیم به
حضورتان و ککتان هم نگزید و .. الخ .
باری فی یوم الکبیر مناسبت الاناسب ( اناسب جمع مکسر من در آوردی مناسبت . مترجم )
مشهور و ممهور به الیوم اقدس حکایت اینچنین بود که جانمان بالا آمد لیک صفحه این مجاز خانه بالا
نیامد که نیامد .
گفتیم چاکران درگاه به فتراک دلایل مستدل بشتابند و چون جان نثاران آسیمه و خاک آلود بازگشتند
با هزار ترس خبر بدادند که حضرتا ، گویا در بحر اخضر یا بحرالمیت ، آخته ی آویزان ( لنگر . مترجم ) ..
باری آخته ی آویزان یک کرجی ( با فردی از اهالی کرج اشتباه نشود،منظور همون قایق های
چوبی تـخـمـی است ! بازم مترجم ) باری آخته ی آویزان یک کرجی گیر کرده است به کابل ( با پایتخت
کشور همساده افغانستان که می خواستیم دختری از ایشان به همسری بگیریم و نشداشتباه نشود،
منظور کابل ، همان سیم کلفت است که کابل گویندش . مترجم . نه خیر ، ناصرالدین شاه ! )
باری به عرض رساندند آخته ی آویزان یک کرجی ناغافل به کابل فیبر گیر داده است و زده از بیخ هم این
تر نت و هم آن تر نت مملکت را پرانده .
فی المجلس به اتابک و ملیجک و کـهـریــزک امر نمودیم بروند آخته ی آویزان آن مردک کرجی را از بیخ
ببرند تا من بعد دیگر هیچ از این قسم معضلات بی ناموسی بر امت مان نرود .. پدر سوخته ها !
(این پدر سوخته ها را در انتهای عمده بیانات پر شکوهمان می آوریم شما به خودتان نگیرید.
ناصرالدین شاه ! )
باری به جهت همان آخته ی آویزان آن مردک مذبذب حالیه می دانیم عمده افتادگان بارگاه هم به مسنجر
و هم وبلاق در عذابند از کاهلی دسترسی لیک چون تلقرام فرستادیم به جناب معین البلاقفا ( شیخ
علیرضا خان شیرازی ) به بهانه عرض کرد گویا عده ای از غلامان از اهالی سین کیانق چین به تعمد اتاک
( این اتاک را خود شیرازی گفت گناهش گردن خودش . مترجم . ناصرالدین شاه . مترجم . ناصرالدین
شاه . مترج ..مردک قزمیت!گویا هوس نموده ای سبیل تو را هم دود بدهیم پدر سوخته؟!ناصرالدین شاه )
باری به تعمد اتاک نموده اند بر سرور بلاقفا و حالیه دسترسی جمله رعایا محل مشکل است و در این
باب هیچ مورد از وقایع اخیر قصد تعمد بر سبیل اتفاقات نداشته و ندارند . 

بزرگواری نموده باور کردیم البته ! . از آن سوی میرزا مزدک خان میرزایی که آن ملعبه ی مزخرف 
(بازی استقلال ـ آستیل آذین.این دیگه مترجم ) را به تاخیر پخش بنمود را به تادیب فرمودیم آوردند در
محضر تا بدهیم جان نثاران و پیشمرگان درگاه به چوب فلک ببندنش به جهت این خبط که کرد و بیچاره
زمین ادب بوسیده زاری کرد که اشکالات فنی مُخل پخش مستقیم بازی بود و گواه بر کلاه گرفت که
احدی از نفوس در آن استادیوم که آزادی نامش گذاشتیم لام تا کام از مـیـرحسین نامی اسم نبردند و
اگر کسی حسین هم گفته باشد لاجرم منظورش همان حسین کعبی بوده است و لاغیر .
به کرم و بزرگواری و مهر بی حدمان او را نیز بخشودیم تا وسع احسان و اکراممان را جمله جهانیان
درک نموده سجده شکر به پیشگاه دادار به جای آورند به جهت وجود ذی الوجودمان .

دیگر اتفاق قابل شرحی به این روز نبود که بنگاریم جز چند تصویر که سیمای عزیزمان(منظور سیماخانوم
نیست.مترجم .. نه ببخشد .. بفرمایید .. الله اکبر از این بندگان ناسپاس .... نـاصـرالـدیـن شـاه )
باری سیمای عزیزمان یک عده قلیل روزه خوار را مصور کرد که نمی دانیم به چه جهت عمده ایشان با
متقال سبزینه بر سر و دست بسته بودند و یک چیزهایی در باب غزه یا غذا و ایضن دخترکان لبنانی هوار
میزدند در کوی و خیابان و آن آخرش هم یک جان جانی هم می گفتند خطاب به ایران خانومی که ما در
آن میانه ندیدیمش متاسفانه لیک هم باز ملیجک و اتابک و آن یکی کک را به تعاقب ایران خانم
فرستاده ایم به میان جماعت که هنوز که هنوز است برنگشته اند خبر مرگشان و مشکوکیم که مباد یا
ایادی این دشمن که می گویند چیز ناجوری است آنها را سر به نیست کرده باشند و یا کاسه ای زیر نیم
کاسه آن ایران خانم بوده که ما از آن غافل بوده ایم .

دیگر همین دیگر .. از سلامت بلع و دفع و قوه باه مان هم اگر خواسته باشید چاقیم الحمدالله ..
حالیه این ها را به زحمت عُظما نگاشیتم به جهت همان چیز آویزان آن مردک کرجی که  کابل
را زحمت داده بود .
انشالله که جهت تبرک به رویت جمله رعایا برسد !
تنها می ماند یک نکته آخر که پاسخی است که این مردک ملعون ( مترجممان . ناصرالدین شاه ! )
بر نامه ی وارده ای که بر تقریر پیشین نگاشتیم قلمی نموده و بد ندیدیم که به جهت حسن ختام
در انتهای این مطلب بیاوریم :

نویسنده: م                                             جمعه 27 شهریور1388 ساعت: 2:23

جریان چیه ؟ نمیشه وارد صفحه اصلی بلاگفا شد چرا ؟
_________________________________________________________
امید :

در روایات قدیم آورده اند روزی ناصرالدین شاه در سفر فرنگ نیمه شب باد در شکم
اوفتاد و چون راه مستراح فرنگی نمیدانست ناچار در کیسه یا پاکتی تخلیه وجود مبارک
نمود و چون قصد کرد محتوای بدبو را از پنجره محل اقامت برون فکند دستش در رفت و
محتوی به سقف اتاق اصابت نمود . صبح گاهان چون خدمتکار به حضورش رسید او را
گفت : یک لیره تو را بدهم برو از روی سقف ان را که میبینی پاک کن .
خدمتکار فرهیخته نگاهی به سقف قهوه ای رنگ بیانداخت و بگفت : من تو را دو لیره
میدهم بفرمایی چگونه به آنجا ریده ای ؟!!!

حکایت شماست دوست عزیز ! در ساعتی که شما کامنت گذاشتی واز نبودن صفحه
اول شکایت میکنی اصلن هیچ صفحه بلاگی باز نمیشد ! حالا من تو را دو لیره میدهم
که بگویی چگونه کامنت گذاشتی اینجا قربون شکل پر امکاناتت بره رییس جمهور خوشگلت !
نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم شهریور 1388ساعت 2:12  توسط امید صیادی ( امیدوار ) |

به نیابت از همه کسانی که روح دیده اند 

به نیابت از همه کسانی که روح دیده اند

سرباز بودم ،  مرخصی داشتم و یکی دو روزی بود که اومده بودم تهران .
هر کی بهم می رسید تا حرف از فیلم می شد می پرسید : روح رو دیدی ؟
و من اگر چه تجربه برخورد با ارواح رو داشتم اما از فیلمی که به سرعت در بین مردم مشهور و
محبوب شده بود چیزی نمی دونستم .
بلاخره به همت فیلمی محله موفق شدم نوارش رو کرایه کنم .
patrick swayze and demi moore in ghost  فیلم از بیخ و بُن متفاوت بود .. از همون اولین
  ضربه های پُتک چند تا جوون خوش تیپ به
  دیواری که انگار پشتش رازی در جریان بود ...
  از مجسمه ی فرشته ای  که با طناب از
  ساختمونی اویزوون شده بود و نهایتن از پیرهن
  زرشکی و شلوار جین  جوونک خوش هیکل و
  خوش تیپی که در همون اولین نگاه تابلو بود که
  ستاره فیلم مورد استقبال مردم همین آقاست!

  اوج و مرکز ثقل فیلم به تایید اکثریت کسانی
  که دیدنش در سکانسی هست که "دمی مور"
  در حال سفال گری نشسته و گرام خودکار
  صفحه ای رو پخش می کنه و اون ترانه
  بی نهایت عمیق و رمانتیک با صدای زلال
  "روی اربیسن"که در عین آرامش گویی می خواد
  وقوع حادثه ای ناگوار رو به ذهن متبادر کنه  و
  همزمان پاتریک سویزی از پشت دمی مور رو
  بغل میکنه و کوزه سفالینی که داشت شکل
  می گرفت رو اول به شکل دیگه ای و بعد هم در
  تلاقی دستهاشون خراب کرد و ...

Oh, my love, my darling, I've hungered for your touch a long, lonely time and time goes....
و همه در ادامه ناباورانه دیدیم که چطور جوونک خوش تیپ و پری سیمای فیلم هنوز داستان به نصف
نرسیده بود با شلیک گلوله کشته شد !
اما هم داستان سرا و هم بقیه عوامل فیلم می دونستن جدا از ولع همه تماشاچی های مرد اون فیلم
واسه قورت دادن " دمی مور "با اون موهای پسرونه ، بـاسـن خوش فرم و صورت معصوم حتمن خیلی از
خانوم ها هم  خیالات زیادی رو واسه جوون اول فیلم تدارک دیدند ..
این شد که او برگشت هر چند در قالب یک روح و برای انتقام و حفاظت از عشق محتوم اما جاودانیش.
و با برگشتش از دنیای مردگان خیلی کمک کرد به جا افتادن این باور در ذهن همه مردم که مرگ پایان
کار یک وجود نیست ... و واقعن هم نبود و نیست .  

امروز و 18 سال بعد از اون سالها " پاتریک سویزی " همون جوون خوشتیپ فیلم "Ghost" بعد از 18 ماه
مبارزه با سرطان لوزالمعده ( پانکراس ) در 57 سالگی تسلیم بیماری شد و از دنیا رفت .

به قول مادرم اگرچه مرگ پاتریک سویزی مثل مردن مایکل جکسون باعث شوک عمومی نشد اما
به هر حال یاد بازی های او که واقعن در قامت یک ستاره در ذهن همه هنر دوستان جا خوش کرده
همیشه در حالی زنده میشه که او رو با بدنی عضلانی ، موهایی بلوند و صورتی صاف و شیشه ای
به خاطر خواهند آورد .
آقای پاتریک سویزی ، به نیابت از همه کسانی که روح دیده اند آرامشی ابدی را برای روحت آرزومندم !
___________________________________________________________________________
پانوشت :
خیلی ناگهانی امشب بی اونکه خبری از مرگ پاتریک سویزی داشته باشم یک لحظه به یاد دیگر فیلم
مشهور او " Dirty Dan.c.ing." افتادم و بعد همون موقع یادم افتاد که لوییز جان یه بار از این فیلم حرف زده
بود . سویزی در موزیکال دیـرتی دنـسینگ یکی از بهترین رقص های ماندگار سینما رو اجرا کرد طوری که
همه از مقایسه رقص او با رقص جاودانه جان تراولتا در گریس گفتند .
واسه لوییز اس ام اس زدم  تو دیـرتی دنـس رو داری ؟ جواب داد آره خدا بیامرزتش !
تازه اینجا بود که بعد از پرس و جوی بیشتر متوجه مرگ پاتریک سویزی شدم  !

نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم شهریور 1388ساعت 2:21  توسط امید صیادی ( امیدوار ) |

برای مردم من  

برای مردم عافیت طلب درون من !

آن  پیر فرزانه  درونت را بپا یک وقت از آن سرازیری تپه  کوچک دل ناهموارت
قل نخورد به پایین که اگر بشکندش دست و پا دیگر آدم بشو نیست به والله !

نمی دانم اگر از این شخصی نویسی بخواهم بگذرم دیگر چه می ماند برای نوشتن  ..
انقلاب سبز و قرمز را هدایت میکنم یا کمپین توشیح میکنم اما هرکدام که باشد حتا
اگر نزدیکشان هم که باشد حلاوت این اندرونی نویسی را ندارد ..

و البته هم تو می دانی و هم من که  بُن ریشه ی حلاوت از خریت است عزیز من خریت .
پس نباید نگران بود که میان خریت تا حُریت یک نقطه ی ناقابل بیشتر تفاوت نیست که آن
را هم اگر نشد ندید بگیریم و بگیرند تکذیبش میکنیم خلاص !

باور کن هیچ خیال چسباندن احدی را به دیواره های ساده و بی نقاشی این صفحه را ندارم .
خود دانی .. اما اینکه من هی مینویسم و هی میخوانمش هرچه که هست { همین خریتش }
یک حسی دارد شبیه بوی نان گردویی که وقت غروب تَنگ یک پارچ دوغ خنک محلی توی سینی
نقره کار گذاشته باشندش .
شاید بهم نسازند اما کیست که از وسوسه خوردنش بگذرد ؟!
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
برای مردم کم حافظه ی بیرون من !

در زندگی زخمهایی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا میخورد و میتراشد.
این دردها را نمیشود به کسی اظهار کرد، چون عمومن عادت دارند که این دردهای
باورنکردنی را جزو اتفاقات و پیش آمدهای نادر و عجیب بشمارند و اگر کسی بگوید یا بنویسد،
مردم بر سبیل عقاید جاری و عقاید خودشان سعی میکنند آنرا با لبخند شکاک و تمسخر آمیز
تلقی بکنند، زیرا بشر هنوز چاره و دوائی  برایش پیدا نکرده و تنها داروی آن فراموشی به توسط
شراب و خواب مصنوعی بوسیله افیون و مواد مخدره است، ولی افسوس که تاثیر این گونه
داروها موقت است و بجای تسکین پس از مدتی بر شدت درد می افزاید.
                                                                                        " صادق هدایت"
1 _ جان مادرت هر که هستی که یادم رفته که بودی این " بوف کور" من را بیاور پس بده .
2 _ ای اهالی خارجه نشین . بدانید و آگاه باشید که در قبال خواندن این وبلاگ در این چند سال
یک بدهی به من دارید و آن نیست مگر تهیه یک جلد از کتاب " هدایت ، بوف کور و ناسیونالیسم"
نوشته "استاد ماشالله آجودانی" که قریب این چند سال هزار بار پی اش گشتم و نیافتم . نیست
در ایران و بر شمایگان واجب تر از پرداخت مالیات به آن دُوَّل کافر است تهیه این کتاب و فرستادنش
برای من !

__________________________________________________________________________
برای مردم دوست من

"آی عشق ، آی عشق"
هنوز خزانم نیامده برگ میریزی ..
اما ،
در دل کوچه ی دور خاطره هایت ..
تلالو غروب طلایی رنگ ..
ردی از روزگار سرخ دوستی ها
برایم نشان گذاشت ..
" آی عشق ، آی عشق "
نیستی و نیستی ات را می دانی
و می دانی هم
زمستانی سخت در پیش است ..
اما ،
" آی عشق ، آی عشق "
از میانمان کیست که نداند" ما "
از ما شدن گذشت تا ؛
تو سبز ...
تناور باشی ..
تو گرم ،
تو ، راحت باشی .
////////////////////////////////////////////////////
امید صیادی / شهریور سرد 1388

نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم شهریور 1388ساعت 2:18  توسط امید صیادی ( امیدوار ) |

یک ۱۰۰ نامه / یکی از صد نامه  

یک ۱۰۰ نامه / یکی از صد نامه

عجب بلا روزگاری شده این روزها . من مانده ام این خلاق الله چطور این همه عر و عور و غُر و  اخم و
تَخم  همچون منی را می توانند هضم کنند که تا می گویند سلام در جوابشان آهی بلند و سرد
می کشم و د بیا  شکایت از زمین و آسمان و ...
بگذریم ..
رعنای عزیز ..  من کلی شرمنده ام که این چند روز را نشد برایت نامه بنویسم .
البته خدا خودش شاهد بود که دورا دور از خودم جویای احوالت بودم اما خوب از قدیم گفته اند خر به
پیغام آب نمی خورد ..
سلام هم اگر سلام باشد باید مستقیم و بی واسطه برسد به دست صاحبش .. نه اینجور که به این
گفتم که به آن بگوید که به تو بگوید سلام.. اینکه سلام نشد ...
به هر حال ..
حالا دیگر سلام رعنا جان!
رعنای عزیز این روزها من نمیدانم چه بدبختی به جانم افتاده که هی بد پشت بدبیاری قطار شده اند
و هیچ هم قصد خلاصی من را ندارند انگار ..
تقی نرفته نقی آمده .. جعفر نرسیده جواد حاضر شده و خلاصه به قول معروف خودم سعی من در اینباره
مانند آن است که بخواهی سرطان را با انبر از وجودت بیرون بکشی ..
خوب نمیشود خوب .. مناقشه ندارد که .
این را .. همین سرطان و انبر و گیره را به الهام هم گفتم .. زد به صحرای کربلا که خوب نمیدانم پماد و
زماد بمالیم و چنین و چنان ..
یکی نیست دختره سر به هوا را بگوید که آخر خدا خیرت دهد یکی می نالید ز درد بی نوایی .. یکی
می گفت خانم زردک میخواهی ...
آخر عزیز من من ناله ام از هزار بدبختی این روزهاست که سر خاراندن را هم از یادم برده ..

باور نمی کنی رعنای عزیز .. یعنی نه تنها تو که نه آن الهام خرگوش نشان و نه آن سرایدار ساختمان
و نه حتی آن مامور مالیاتی که دیروز آمده بود و فقط صد هزار تومن رشوه می خواست که نداشتم
بدهمش هم باور نمیکنند که روز من از ساعت یازده یا همان 22 شروع می شود و ای بسا حتی دیرتر
از این حرفها ..
و فقط فکرش پشت هر تنابنده ای را می لرزاند که چطور من تخم آدم باید در دو سه ساعت هم بپزم و
هم بخورم و هم بنویسم و هم تلفن کنم و هم سلام بنالم و هم خداحافظ آه بکشم .

بدبختی عظیم وقتی رخ مینماید که به هر کس این مطالب را فاش می کنی همچین افه فیلسوفانه بروز
میدهد که من حس می کنم نکند تولید مشکل با من است و دارم زر مفت میزنم اما خدا شاهد است
هرچقدر در اطراف خودم می گردم پیدا نمی کنم و بیاد نمی آورم شبی را که با مامان ممد خوابیده باشم
که حالا در مقابل هر بیان درد و توضیح مشکلاتم این آدمهای از ما بهترون و از ما فهمیده تر دستی زیر
چانه می چسبانند و عینکی روی بینی عملی شان جابجا می کنند و با نگاهی ریز و عاقل اندر سفیه
می گویند : میدونی جانم .. خودت مقصری ..

که وقتی این را می گویند دلم می خواهد همچین با مشت بکوبم توی چانه یه وریشان که آخر پدر بیامرز
مگر من گفتم تو مقصر را پیدا کن که میگویی من مقصرم ..
اصلن حالا یک خری از این میان مقصر .. چرا من ؟ .. چرا من باید به هر طرف از اطراف مشکلات که
می چرخم باید مسئولیت تقصیراتش را هم به عهده بگیرم ..
مگر من کی بوده ام ؟ .. کی هستم ؟ .. 

رعنا جان ، بعضی وقتها فکر می کنم احتمالن شاید هیکلم به قول قدیمی ها حمال نشان است و به درد
بر عهده گرفتن هر چیز از هر قِسمی می خورد ...
کسی چه میداند ... شاید آن شب .. بابا و مامان .. هر کدام جداگانه در فکرشان به موجودی قوی و بردبار
و صبور که عقل کل باشد و مشکل گشای هر بدبختی و دوای زخمی فکر می کردند و هیچ یادشان نبود
که فکر کنند پس خودش برای خودش چه بشود ؟‌.. هان ؟‌!

خوب دیگر بس است ... به جهت خداحافظی یک شعری برایت  بنویسم و بروم پی بدبختی ها و گرفتاریها :
نمک در نمکدان شوری ندارد .. دل من طاقت دوری ندارد ! 

خدا رحمتش کند .. اول بار این را  فریبرز علیپور گفت که من شنیدم ..
همین نمک در نمکدان را می گویم ..
خندیدیم و هیچ نمی دانستیم که قرار است طفلک همین دو سه سال پیش با تازه عروسش در خواب ناز
، گاز بگیردشان و ببرد از دنیا  ....
رعنا جان یادت نرود یک وقت که تو هم کم مرا گاز نگرفتی ...
اگر دیدی نیستم بدان که چرا نیستم ..
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
25 / ۱ / 1386 _ از میان نامه هایی که نوشتم و تو نخوانده ای 

نوشته شده در  جمعه بیستم شهریور 1388ساعت 13:4  توسط امید صیادی ( امیدوار ) |

افسانه ام شدی  

افسانه ام شدی

یادت نماند .
یادت نماند و باز ماند
پنجره ی دل حیرت زده ام !
در غروب بوران زده ای که 
سنگفرش پرت بی عبورش ،  
هیچ ذوق تماشا نداشت  .. 

دستهای بی توشم ...
همچون تاکی پیر و خسته ...
به هر آسمانی ..
 به هر فصلی ...
گرمای وجودت را به تُهی آغوش ،
خواهش می کند ...
و نمی یابد !

دورم ،
دور مانده ام ..
از هیاهوی تن ت ،
از تمامی من ،
در تمنای ما ،،،

نیستی ...
نماندی ...
افسانه ام شدی .
یادی و  رویایی در خواب شبانه  ..

آوایی می آید ،
آوای  دوری می آید ...   
صدایی ..
ناله ای ..
نشسته بر امواج خروشان ای کاش ها و افسوس ها ..

بیا ،
با من ،
به خاطره ، خاطر من ....
پاییز  آخر ،،
آنجا .. کنج تک نیمکت غریبه ی پارک ...
با شاخه ای سوال بی جواب در دست ...
ماندم ..

برگهای خرد شده به زیر گام های رفتنت را  ...
می شناختم .
یکی شان ،
همان بهار اول 
به رویم خندیده بود ....

کاش ،
تویی که می دانستی
زمستان ،
طولانی تر از خواب من است ..
هُرم نفس های شبانه ات را دریغ نمی کردی ..

 ///////////////////////////////////////////////////////////////
 امید صیادی / خرداد ۸۶

نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم شهریور 1388ساعت 0:9  توسط امید صیادی ( امیدوار ) |

در کمال خون سردی  

در کمال خون سردی

  نیمه شب ۱۵ نوامبر 1959 دو مرد بعد از
  طی کردن 400 مایل به طمع تصاحب
  ده هزار دلار پول نقدی که به باور آنها  
  آقای کلاتر در گاو صندوق خانه بزرگش
  نگاه داری می کرد وارد خانه این 
  مزرعه دار در شهرک "هولکومب" واقع
  در ایالت "کانزاس" شدند . 
 آنها دست و پای آقای کاتر ، پسر هفده
  ساله ، دختر شانزده ساله و همسر او را
  با طناب بستند .
  تمام خانه را جستجو کردند و در نهایت
  وقتی متوجه شدند که گاو صندوق و پولی
 در کار نیست تنها با سرقت چهل دلار آنجا
 را ترک کردند . 
اما پیش از رفتن شان چیزی را در آن خانه جا گذاشتند .. یا بهتر است بگوییم چیزهایی را ..
جنازه هر چهار عضو خانواده کلاتر در حالیکه با گلوله شات گان صورتشان منهدم شده بود !

ماجرای این قتل عام عجیب به صورت کابوس ایالت کانزاس در می آید . هم زمان با دستگیری دو مرد
قاتل ، نویسنده شهیر آمریکایی"ترومن کـاپوتـی" به موضوع علاقمند شده و پس تحقیقاتی که به کمک
دیگر نویسنده مشهور آن سالها یعنی " نل هارپر لی " انجام می دهد موفق می شود تا در زندان با
آنها  ملاقات کند .
در بین دو مرد قاتل " پری اسمیت " و " ریچارد هیکاکin cold blood
آنکه کاپوتی را مجذوب خویش میکند " پری اسمیت "
است که گذشته بی نهایت ناکام و تاریکی را به لحاظ
خانوادگی با خود یدک می کشد .

کاپـوتـی در تحلیل شخصی خودش از آنچه که اسمیت
و هیکاک انجام داده اند می گوید :
در جامعه آمریکایی دو نوع زندگی وجود دارد .
یک نوع زندگی نرمال که ما میگذرانیم و دیگری زندگی
تاریک و زیر زمینی خلافکاران.
این دو نوع زندگی متفاوت در نیمه ماه نوامبر 1959 به هم
رسیدند و نتیجه اش آن فاجعه بود !
نتیجه تحلیل رفتاری قاتلین جوان که در پی صحبت های
طولانی کاپـوتـی با پری اسمیت در زندان طی مدت چهار
سال به دست آمد در کتابی با نام " در کمال خونسردی "
تحریر شد که در زمان خود غوغایی ادبی را در جامعه
هنری آمریکا و بالطبع آن جهان به وجود آورد .


پس از پنج سال از زمان دستگیری قاتلین به حکم دادگاه ایالتی کانزاس فرجام خواهی چند باره دو مرد
قاتل رد و سرانجام در نیمه شب 14 آوریل 1965هر دوی آنها به سمت چوبه دار رهنمون شدند .

در قسمتی از فیلمی که "ریچارد بروکس" در سال 1967 یعنی دو سال پس از خاتمه ماجرا از رمان
ترومن کاپـوتـی و  به همان نام ساخت در صحنه ای روزنامه نگاری جوان که ناظر مراسم اعدام
"پری اسمیت" است از سردبیر کهنه کارش درباره مردی که مامور اجرای اعدام است سوال می کند :
_ اون واسه این کار چقدر میگیره ؟
_ واسه اعدام هر نفر 300 دلار ..
_ اسمش چیه ؟
_ ما ، مردم  !
نگاه موشکافانه ترومن کـاپـوتی به حقیقتی ماوراء احساسات سیال عمومی در پیشینه های زمینه ساز
فاجعه کانزاس آنچنان زبردستانه است که خواننده _ بیننده هر لحظه بر مداری الاکلنگی نمی داند که
باید با قربانیان فاجعه همدردی کند یا با قاتلین همذات پنداری و در نهایت البته تشخیص اینکه
" قربانی واقعی " چه کسی است چندان آسان نخواهد بود :
_ چهل دلار پول و 6 تا جنازه .. چهار نفرشون با شات گان .. دو نفرشون با طناب دار !
______________________________________________________________________________
پانوشت :
1 _ گاهی خوب است برای نتیجه مناسب گرفتن در باب هر مسئله ای صبر کرد .
نزدیک به دوسال بود که فیلم تحسین شده ی " کـاپـوتی " را در آرشیو داشتم اما می دانستم مادام
که " در کمال خونسردی " را ندیده باشم دیدن این فیلم با بازی اعجاب انگیز "فیلیپ سیمور هافمن"
که جایزه اسکار را نصیبش کرد لطف مضاعفی را دچارم نمی کند .

2_ نویسنده ای که در زمان وقوع قتل ها  نل هارپر لی و ترومن کاپو تی
یاور" کاپـوتی " شد ،خانم " نل هارپر لی "
بود که درست در همان زمان به خاطر نوشتن
رمان پرفروش ( 30 میلیون نسخه تاکنون )
" کشتن مرغ مقلد " جوایز ادبی بسیاری
از جمله جایزه پولیتزر سال 1960 را گرفت که
"فیلمی "به همین نام  نیز با شرکت ستاره
پر فروغ سینمای کلاسیک " گریگوری پک "
در همان سالها از کتاب او ساخته شد.
( قابل توجه هنرمندان وطنی که در هزاره
سوم به اسب همدیگر یابو هم اطلاق نمی کنند ! )

3 _ ترومن کاپـوتـی که به دلیل اصرار "پری اسمیت" برای حضور در مراسم اعدامش حاضر شده بود هرگز
از ضربه روحی که با دیدن صحنه اعدام او دچارش شد رهایی نیافت .
پس از نگارش کتاب " در کمال خونسردی " او هرگز نتوانست کتاب دیگری را به پایان برساند .
به الکل پناه برد و نهایتن در سال 1984 در سن 60 سالگی بر اثر عوارض آن در گذشت .
نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم شهریور 1388ساعت 3:12  توسط امید صیادی ( امیدوار ) |

افطار لاله ای + ات 

افطار لاله ای 

جای کلیه دوستانی که به هر علت یا نیامدند و یا به علت گرفتاری های ما فراموش کردیم که دعوتشان
کنیم بسیار بسیار خالی ..  انگار پیش مان بودید همه تان ..
جای خالی تمام آن گل های شماره شده ای که می شد برای یک افطار کنارمان باشند و حالا دیگر حتا
میانمان هم نیستند خالی ... خیلی خالی ..

و اما بعد مدت ها هم باز یکی همایش برگزار کردیم با حضور چهر های قدیم و جدید وبلاگستان .
از بین مدعووین چهار نفر نیامدند اما هم باز حضور هیجده نفر برای افطار در لابی هتل لاله آنقدر
سر و صدا  داشت که پیانیست بنده ی خدای هتل هی بنوازد و هی ما هم هیس هیس بگوییم و
هی هم باز صدامان به صدا نرسد در آن محیط فراخ !

همانطور که حدس میزدیم در همان بدو ورود مدل جدید موهایمان مورد تایید عموم دوستان قرار گرفت
و کلیه ی اعضا حاضر در یک اقدام خودجوش و در حالیکه مشت های خود را گره کرده بودند یک صدا این
تغییر سیستم کله ای ما را مورد تایید و اینها قرار دادند و آرمان هایشان رو با گیسوزاسیون ما تشدید
بیعت کردند که البته اسنادش هم موجود است  .

اما حادثه بزرگ مراسم زمانی رخ داد که در میانه صرف افطار لوییز جان درخواستی آنچنانی کرد مبنی
بر اینکه : "امید جان میشه دستت رو بکنی توی چیز سعید ؟! "

و خوب حق بدهید اولین چیزی که به ذهن هر کسی میر سد کجای سعید می تواند باشد ؟!!

طفلک سعید کم مانده بود از فرط وحشت پس بیفتد انفارکتوس بنماید به جهت این درخواست عجیب
لوییز که لوییز جان زود تصحیح فرمودند که "منظورم موهاشه که خودت زدی " و به این ترتیب هم من و
هم سعید و هم کلیه ی پرسنل غیور و زحمتکش هتل لاله یک نفسی به راحتی کشیدیم !

و البته تا پیش از این حادثه سعید جان کلی شاکی بودند که چرا عکسش را در مطلب آرایشی آنجوری
شطرنجی کرده بودیم تا هر کس که دیده اینگونه فکر کند که منظور ما این بوده که دماغ او را عمل
کرده ایم !! و ما هم هرچقدر توضیح دادیم که اخوی جور دیگری ممکن نبود زیر بار نمیرفت ..

  الهام جان هم که مثل پگاه به همراه منزل
  محترمشان ( آقاشون ) تشریف آوردند آه از
  نهاد همه دوستان در آمد .. !!
  اشتباه نشود  ..
  همه با دیدن منزل الهام اینها یک آهی کشیدند
  که : بگردم الهی .. چه پسر مظلوم و خوبی .. !
  نکته جالب برنامه افطار وبلاگی ها این بود که
  این بار چند وبلاگ نویس محصول مشترک هم
  حاضر شدند که نیمه لبنانی و نیمه سوری بودند .
  و با توجه به حضور خوب و ارزشمندشان
  انشالله در تلاش هستیم در قرارهای  بعدیمان
  تعدادی از وبلاگ نویسان جزایر گوآم و قناری را
  هم دعوت بنماییم که اگه خدا بخواهد ابعاد
  بین المللی تری به این قرار هایمان بدهیم .
  خدا را چه دیدید ؟ شاید همینجوری انقلابمان را
  هم صادرات کردیم بلاخره .
در حین مراسم افطار خوران ، من و سعید در یک اقدام شریرانه اعلام نمودیم که هر تازه دامادی که پیش
از عروسی به جهت آموزش و انجام مراسم رقص تانگو و یا سالسا اقدام نکند متحجر و محکوم است و به
این ترتیب هر دو منزلین الهام و پگاه رسمن بیچاره شدند چون من و سعید هی مثلن انگشت حیرت به
دندان گزیدیم که مگر می شود داماد در شب عروسی نتواند تانگو و یا سالسا برقصد ؟!! معاذالله !!

و البته به جهت تنویر افکار عمومی من و سعید یکی از قسمتهای رقص تانگو { همان جایش که یک
چپه گُل میگذارند لای دندان های همدیگر و هی میکشند و هی ناگهان با تعجب نگاه مشکوک میکنند
به هم!! } را فی المجلس اجرا کردیم که البته چون گل در دسترس نبود به ناچار از گیاه جعفری سر سفره
استفاده نمودیم که با تاییدات و تشویقات حضار همیشه در صحنه روبرو شد !

طی این مراسم کماکان این مشکل شیرینی ندادن پگاه و منزلش به قوت خودش باقی ماند هم باز تا
الهام و منزل وی هم به تأسی از ایشان از زیر بار شیرینی دادن در بروند هم باز.
بهانه الهام اینا این است که تا اینها ( یعنی پگاه و منزل ) که پیشکسوتان عرصه ازدواج و خواستمگاریند
شیرینی نداده اند ما ( یعنی خودش و منزلش ) نمی توانیم پیش دستی کنیم به همین جهت از همین
تریبون به پگاه و منزلش اعلام میشود یا در اسرع وقت نسبت به مهمان کردن دوستان به یک فقره شام
یا نهار  اقدام می کنند یا اینکه ما ناچاریم این اخطار را کما فی السابق هی تکرار کنیم تا به نتیجه
برسیم انشالله !
طبق دستور جلسات پیشین در این مجلس هم سعید مجددن بسته پیشنهادی خودش را مشتمل بر
تذکراتی به خانم ها در باب دقت و مراقبت از امر خطیر "شوهر نگاهداری" ارائه کرد و از معضل بزرگی به
نام "قحط الشوهر" به عنوان بدبختی بزرگ قرن حاضر نام برد !

البته همه اینها که نگاشتیم مربوط بود به این سر میز که ما لبه هایش بودیم و خدا به سر شاهد است
که ما از آن سر میز که دولتین جدیدالمتاهلون در راسش نشسته بودند هیچ خبر نداریم که چه کردند و
چه گفتند !
در پایان و در میان تشویق پرسنل غیور و زحمتکش هتل لاله به همراه پیانیست عزیزو ماخوذ به حیا و
مدیریت هتل و کلیه مسافرین محترم که با چوب دنبالمان می کردند ناچار شدیم تا محل را در کمال وقار
و متانت ترک کنیم و به روی خودمان هم نیاوریم که چرا این همه انسان متمدن سر یک میز شبیه
"شام آخر" اینقدر بلند بلند حرف میزدند ؟!

و اما تعدادی از دوستان حاضر در این مراسم که می توان از ایشان نام برد به شرح زیر می باشند :
"حالا اینکه از تمامی هجده نفر اسم نمیبریم به این خاطر است که نمیدانستیم مجازیم یا خیر.
لیک جهت اطلاع رسانی و رفع کنجکاوی دوستانی که که مشترک هستند " می توانم بگویم که غیر از
من و سعید و آق رضا ترلان و لوییز و پگاه و مجی(مجی = منزل مربوطه پگاه اینا) ! و
الهام و نوید( نوید = منزل مربوطه الهام اینا ) ،میتوان از فابی جان و ساناز و آقای حافظ و  آقای خوابگرد و
خانم ها مامان وروجک + وروجک کوشولو ناز و بامزه شون و نوشین و مهرناز و ماهک و ستاره دنباله دار
و ترنم باران  اسم ببرم ..
چندتا شد ؟ .. تازه خوب است نخواستیم اسم ببریم شدند هجده تا و نصفی از هیجده تا ! و البته
همگی هم جواز دادند جهت ثبت در تاریخ مذهبی وبلاگستان فارسی !
______________________________________________________________________________

" ات "

عقربه های  بیهوده ،
در انتهای یک خورشید انتظار ، ، ،
زیر بارانی که والس می رقصید .

همان بارانی که ؛

یک شب مانده به غروب ،      
پایین نیامد و به شوخی ...
آمدنت را چشم گذاشت

و مثل من ،
همین من منتظر .... 

حتی سایه ات را هم ندید .

و من گیج مانده ام  !
چرا همیشه این " ات "
به انتظار من متصل است ؟ !!!

نه به تو ،
نه به سایه ات ...

///////////////////////////////////////////////////////////////
امید صیادی

نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم شهریور 1388ساعت 17:33  توسط امید صیادی ( امیدوار ) |

فروغ فرخزاد در فارنهایت 451 ؟! 

فارنهایت ۴۵۱
فکر کنید این تصاویر منقطع از فیلمی در ذهن چهار سالگی تان مانده باشد :

{{ مردانی با لباسهایی تیره سوار بر ماشین هایی غریب ...  ماموری قلدر  .. دستور ..
اخم .. بگیر و ببند .. و نهایتن کتاب هایی که از هر سوراخ سنبه ای بیرون می کشیدند
و آتش می زدند .. فرار مامور قلدر به جنگلی که هر آدمش یک کتاب از حفظ بود
}}

فارنهایت 451  اینها تنها تصاویری بود که دریادم مانده بود از فیلمی
  که بعدها فهمیدم بسیار مشهور است .
  " فارنهایت 451"
  داستان این بود که در حکومتی دیکتاتور و خودکامه
  که هیچ اندیشه ای حق تابیدن نداشت کتاب و کتاب
  خوانی ممنوع بود و در این بین فرمانده ای از عوامل
  حکومت که خبره بود در کشف و ضبط و آتش زدن کتاب
  بر اثر اتفاقی دل می دهد که یکی از این کتابها را بخواند
  و کتاب خواندن همان و وابسته "فهمیدن" و  " اندیشیدن"
   شدن همان !
پس نهایتن که تنها راه پیش رویش گریز است به جنگلی پناه میبرد که اگر چه در ان کتابی
نیست اما تمامی ساکنینش هر کدام  به نام کتابی شناخته می شوند که حفظ کرده اند .

فکرش را بکن .. اسم یکی "براداران کارامازوف" باشد و دیگری "زنگها برای که به صدا در میآیند" !!
مثلن بخواهی یکی را صدا کنی و فریاد بزنی : آهای "دختر عموی من راشل" کجاست ؟!
البته هیچ کدام از دختر عموهای من اسمشان راشل نیست . این نام رُمانی زیباست از
"دافنه دوموریه" که تقریبن می توانم ادعا کنم در کنار "تقدیر چنین بود" بهترین اثر دوموریه است .
بگذریم ..
به هر حال جان کلام "فارنهایت 451" که بر اساس نوول پیشگویانه و مشهوری از نویسنده آمریکایی
"ری براد بری" و توسط کارگردان فرانسوی "فرانسوا تروفو " ساخته شده بود این بود که شاید
حکومتهای قلدر و فلز مغز بتوانند به ضرب و زور " ابزار اندیشه " را حذف کنند و از بین ببرند اما خود
اندیشه را که دیگر نمی شود از بین برد !

این نکته را هر کس که "فارنهایت 451" را دیده و یا خوانده باشد فهمیده است ..
این نکته را من ِ چهار پنج ساله آن روزها هم خوب فهمید ..
این نکته را حتا ... نن جون مهدی فهمید اما ........
____________________________________________________________________________
فروغ فرخزاد
    فیلم , فروغ , فرخزاد !
   
    تیتر روزنامه ای این بود : خانم {...} بازیگر جوان گفت :
   
    منتظر پیشنهاد بازی به نقش فروغ فرخزاد هستم ..


  کم مانده بود دو دستی بکوبم بر فرق سرم ! 
  نه که خدای نکرده کار بازیگر فوق را نپسندم و نه که پیشاپیش
  فیلمنامه فیلمی را که هنوز ساخته نشده را بخواهم ایراد بگیرم
  اما همه ترس من این است که زبانم لال زبانم لال خدا نکرده اگر
  قرار باشد در این مملکت عزیز که خاک پاکش حالا دیگر واقعن
بهتر از ضرِ این زندگی است و در این زمانه قشنگ فیلمی بر اساس زندگی فروغ ساخته بشود چگونه
میخواهند نشان بدهند که دخترکی چهارده ساله عاشق بلند بالا پسر همسایه ای شد ؟
حالا پرویز شاپور خدابیامرز به کنار اصلن ... چگونه می خواهند بسازند فیلمی را که از برادران فروغ
که راهبر و هم بازی او بودند یکی به نام فریدون در کنارش نیست ؟
حالا فریدون بیچاره هم باز به کنار .. چگونه فیلمی از زندگی فروغ بسازیم که در آن نه می شود به
کهن عشقی چون ابراهیم گلستان اشاره کرد و نه به همراهانی چون شاملو و رویایی و احمدی و....

یا چگونه فیلمی خواهد بود که فروغ در سرتاسرش باید چارقد و مقنعه به سرش باشد به جهت رعایت
شئون و همخوانی با معیارها؟فکرش را بکن،آن فروغ آوانگارد دهه چهل و فروغ چارقد به سر دهه هشتاد!!!
اصلن چگونه فیلمی بسازند از فروغ و در آن نیاورند از زبانش که : گنه کردم گناهی پر ز لذت ؟!!!
چگونه گناهش را نشان بدهند ؟ چگونه نشان ندهند ؟!

آقای کارگردان عزیز که شاید قرعه ساخت این فیلم به نام تو بیفتد . جان مادرت .. جان مادرم ...
جان مادر ما و شما و جان مادر فروغ اگر خواستی این فیلم را بسازی بگو بابتش چقدر قرار است
دستمزد بگیری به قداست خود فروغ و شرافت تمام انسان های روی زمین که یک خط از فروغ خوانده
باشند سوگند که در همین وبلاگ و هزاران وبلاگ دیگر برایت گل ریزان می کنیم ، پولت را می دهیم .
مباد که چنین شیر بی یال و دُم و اشکمی از شاعره شهر ما بسازی !
_____________________________________________________________________________
{ ف }
عاشق هر آنچه که { ف } داشت بود
پسری که چهارشنبه ها ، زن و شـراب را دوست می داشت ..
هر آنچه که { ف } داشت ..
فـهم ، فـراموشی ، فـیلم ، فـرشته .. فـاحـشـه ....
هر آنچه که { ف } داشت ...

/////////////////////////////////////////
امید صیادی
نوشته شده در  یکشنبه هشتم شهریور 1388ساعت 2:10  توسط امید صیادی ( امیدوار ) |

حاج علی که بود و چه کرد ؟! 

حاج علی که بود و چه کرد ؟!

در کامنت های مطالب قبل دوستان چند باری با منظور و بی منظور به "حاج علی" نامی اشاره کرده و از
تشابهات من با او گفته بودند.
البته این لقب"حاج علی"رو سالهاست که دوستان { علی الخصوص طیف شیرازی وبلاگستان }
به من میگن اما بد ندیدم حالا که با توجه به فضای فعلی هر چیزی نمیشه نوشت و حالا که فرصتی
دست داده جهت تنویر افکار عمومی ( چه واژه خزیه این تنویر !. مترجم) توضیحاتی در این مورد ارائه کنم 
تا هم تجدید خاطره ای با داستان و هم یادی  از کسی کرده باشم.

و اما حاج علی که بود و چه کرد ؟!
ناگفته مشخصه که منهم مثل هر شیر پاک خورده ی از مادر قهر کرده ای که هوس نوشتن داستانی به
سرش میزنه به وقت نوشتن جدا از تقریر تجربیات خودم در قالب داستان ناچارم از ارائه تمناها و تمایلات
و حتا رازها و آرزوهایی که سعی می کنم در بین خطوط داستانی اونها را جا بدم .

کاراکتر " حاج علی " در داستان " قاصدک ها بی اختیار می رقصند " اگر چه در نگارش اولیه دچار تیرگی
فراوانی بود اما در ویرایش های بعدی و نهایی تا حد زیادی از این تیرگی رهاش کردم و نهایتن چهره ای
بیشتر خاکستری به اون بخشیدم به جهت اینکه فکر کردم استحقاقش رو داشت ! ؟

اما خاستگاه این کاراکتر کجا و چه کسی بود ؟
در زمان کودکی من ( اینجانب یه وقتی 18 کیلو وزن و یک متر قد داشتم همیشه که اینقدی نبودم. مترجم )
یکی از بستگان دور پدری ما شخصی بود به نام "غلام ع" . این جناب "غلام ع" اگرچه به جهت پیشینه
فامیلی از خاندان سرشناس و متمول کرمانشاه محسوب میشد اما شخص خودش زندگی رو در کل به
بطالت و خوشگذرانی تلف کرده بود و به نوعی آدم همون روزی بود که درش زندگی می کرد .
 
"غلام  ع" لوطی مسلک ، قد بلند و سیه چرده بود ، صدای گرمی داشت و وجناتی که فقط امروز و به
مدد گذشت عمر میتونم درک کنم به شدت برای خانم ها پر از جـاذبه جـنـسی بود .
همیشه خدا صورتش شش تیغه بود و همیشه موهای پر کلاغی و بلندش برق مخصوصی میزد و
همیشه هم دود سیگار روشنش جلوی صورتش میرقصید و ناگفته نماند همیشه و هر وقت تا صحبت از
این آدم میشد همه به خصوص زن ها با تنفر از او حرف میزدند ...
اما این فقط ظاهر قضیه بود .
در عالم واقع بارها و بارها نگاه های مخفیانه و پچ پچ های خانم ها رو در مراسم و مجالس عمومی
میدیدم . میدیدم و درک نمی کردم که اگر آدمی تا این حد منزجر کننده است پس چرا تا این حد هم محل
توجهه ؟
و البته خیلی کوچکتر از اون بودم که بتونم ارتباطی بین منفور بودن و محبوب بودن پیدا کنم .

اما بعدها و زمانی که که دیگه هیچکس اثر و خبری از آقای "غلام ع" نداشت ( و البته هنوز هم کسی نداره )
تازه متوجه شدم که در فاصله بین شخصیت های "قهرمان _ سفید " و  " بدمن _ سیاه  " یک کاراکتر دیگر هم
هست که اصطلاحن  " ضد قهرمان_ خاکستری " اطلاق میشه .
و جناب " غلام ع " که از مال دنیا چیز زیادی ذخیره نداشت و با اینحال به هر شکل ممکن نیمی از سال رو
به حال کولی خانه به دوش در اروپا سیر می کرد و به کرات قصه های مختلفی از ارتباطات افلاطونیش با
تعدادی زنان و دختران سرشناس اون روزهای این مملکت سر زبون ها بود و نهایتن هم حدودن 10 _ 12
سال پیش ناگهان آب شد و رفت توی زمین نمونه شاخص و الگوی خوبی بود برای ضد قهرمانی که من
تنها به نیمی از وجوه شخصیتیش برای داستانم نیاز داشتم .
داستانی که خودم بیش از هر کس دیگری به ضعف ها و زردی هاش واقفم اما به عنوان اولین تجربه در
نوشتن داستان بلند که طی چند ساله اخیر حداقل چهار هزار خواننده اونهم فقط در فضای اینترنت داشته
میتونم تا حدی ازش دفاع کنم .

اینجاست که باید برگردم به ابتدای مطلب . همونطور که در کامنت های مطالب قبل هم اشاره کردم من
و حاج علی همونقدر بهم شباهت داریم که قوری و قورباغه !

کاراکترهای ضد قهرمان نظیر "غلام ع " عمومن دچار خود ویرانگری هستند . اونها اهل ریسک ، گستاخ ،
تا حدی بی ادب و منفی نگرند و ابایی از عیان کردن وجوه منفی و یا ضعف ها و عقده هاشون ندارند و
در نهایت ناکامند و اگر در اثر اتفاقی هم کامروا باشند از پیش می دونن که این کامروایی دولت مستعجله .
هر چند که به شهادت دوستان نزدیک ، شاید من هم در زندگی شخصی تا حدی واجد پاره ای از همین
خصوصیات و یا سایه ای از اینها باشم اما واقعیت اینه که در یک جامعه محافظه کار و مصلحت نگر با
الگوی ماتریالیسم _مذهبی پیروی تام و تمام از "مود ضد قهرمانی" نه شرط عقله و نه مقبولیت چندانی
داره .
عموم ما آقایون بیش از اونکه خطر "ضدقهرمانی" رو بپذیریم سعی در خزیدن به سایه امن "قهرمانی"
داریم اونجا که همه مدل تلاشی می کنیم برای نیل به موفقیت های زندگی روزمره و حذب اطرفیانمون
و البته مخفی کردن کمبودها و خصلت هایی که به واسطه ذات شخصی و یا جنسی دچارشونیم !

پس  اینجاست که خواه ناخواه در پی پر کردن این خلأ و نگاه تحسین برانگیز به مردانی که تونستند اونی
باشند که من و ما جرات بودنش رو نداشتیم جذب رموز شخصیتی مثل "غلام ع _ حاج علی" میشم
که بی اعتنا به مسلح نبودنشون به جنگ یک نواختی ها و قوانین زندگی روزمره رفتند و از معدود فرصتها
برای به دست آوردن (حتا موقت) همه چیزهایی که می خواستند بهترین استفاده ها رو کردند . . .

خاکستری باشید ، اگر نمی تونید سبز باشید !
____________________________________________________________________________
جلد اولیه داستان قاصد کها بی اختیار می رقصند   پانوشت ها : 
  1_ داستان قاصدک ها بی اختیار می رقصند اولین بار به   
  صورت پاورقی در سال 1383 و در سایت "پرشین لاگ "
  چاپ شد . یک سال بعد در ویرایش دوم  مجددن  و اینبار
  به صورت مصور ! در همون سایت صفحه جداگانه ای براش
  باز کردم اما با از بین رفتن سایت پرشین لاگ در سال 1385
  این داستان رو در صفحه امروزش
{ این جا } در بلاگفا قرار دادم .
  2_ منبع اصلی برای نوشتن این داستان خبری چهار خطی بود
  در صفحه حوادث روزنامه ای دولتی در سال 83 که متاسفانه
  از اون سال به بعد امثال این خبر و حادثه تلخ به کرات در
  صفحات روزنامه ها دیده شد و همچنان دیده میشه.
  3_ شاید به کار بردن رقم سه چهار هزار خواننده برای
  داستانی در فضای اینترنت گستاخی و خود بزرگ بینی
  شمرده بشه اما دوستانی که از اون سالها همراه من
  هستند خوب به یاد دارند که فقط طی دو سال اول در
  شمارشگر بازدید این داستان در سایت پرشین لاگ
  عدد چهار هزار بیننده ثبت شده بود که با کم کردن سرچ
کلمات و سرچ های اتفاقی و علیرغم گذشت پنج سال کماکان کف تعداد خوانندگان که همون
چهار هزار نفر هستند رو حساب کردم .
4_ دوستان بارها سوال کردند که چرا این داستان رو چاپ نمیکنم؟ باید اعتراف کنم جدا از اون که سطح
داستان رو مناسب چاپ و هزینه هاش نمی بینم اذعان دارم که این داستان با قواعد و متر و معیارهای
متصدیان امور فرهنگی و نشر کشور ما همخوانی کامل نداره پس من هم هرگز (به جز یک تلاش نافرجام
در خارج از ایران) در این باره امیدی نداشتم که بخوام تلاشی در جهت چاپش انجام بدم .

نوشته شده در  پنجشنبه پنجم شهریور 1388ساعت 16:44  توسط امید صیادی ( امیدوار ) |

سلام آقای شب 

س لام آقای شب ...

امشب هم مثل همیشه سر وقت آمدی !
بی یک دقیقه تاخیر ... بی یک لحظه درنگ ...
میدانی آقای شب ، حقیقت اینست که  خیلی ها از این حضور دائمیت دلخوشی ندارند اما نمیدانم چرا
نمی خواهند قبول کنند که دشمنی با شما  فایده ای ندارد و نمی خواهند بپذیرند که همه زور ابرهای
تیره و تمام همت خسوف و کسوف برای قد علم کردن پیش شما  هیچ سود روشنی  جز اضافه کردن
به تاب و اطناب تیرگی تان ندارد  ... هرگز هم نداشته .. هرگز !

راستی آقای شب .. مدتهاست ذهنم را چیزی می خارد .. نه قلقلک می دهد .. می خنداند .....
صادقانه بگویم ... نمی دانم چرا زمانی که شما حضور سنگینت را به همه دنیای من اعلام می کنی
ذهن من همه جا هست جز پیش شما ..
و حضورتان که قاعدتن باید آرامش بخش باشد و موجب خواب بی هیچ دلیل واضحی خواب از سرم
می رباید و ناچارم می کند تا هوش و حواسم را بیشتر جمع کنم ! 

آقای شب نمیدانم چرا نمیتوانم به خودم بقبولانم که من اگر با شما دوستم نباید در این میانه شب
بیدار بمانم و نباید قانون شما را نادیده بگیرم .

آه آقای شب .. از قانونت گفتم ... ..
قانون تو ........
قانون ساعت  آسایش  دزدان ...  قانون لحظه ی  اختفای اجساد دشمنان ...
قانون تو تیغ نامردان را مخفی می کند و رگ مردان را می نمایاند .
قانون تو آقای شب  یعنی سکوت ... یعنی خفقان ... یعنی مرگ ...
و نادیده گرفتن قانون شما آقای شب تاوانهای بسیار  بدی دارد ....
هر کس که به کنکاش تیرگیت قلبت را جستجو کند آنچنان گم می شود که روشنایی روز را هم برای
همیشه از یاد می برد .

و در این باره شما مقصر نیستید آقای شب ... نه اصلن مقصر نیستید ...
مقصر  کرمهای شب تاب  کوچک و احمقی هستند که به جنگ با تو می آیند و همه را هم از این جنگ
بی حاصل با خبر می کنند  ..

بله آقای شب ....
تصور  قدرت شما  در مقایسه  با کرمهای حقیر شب تاب مضحک است .. میدانم ..
اما این کرمهای شب تاب گویی  مغز خر خورده اند که نمی فهمند ... یا نه نمی خواهند که بفهمند ...

هر شب که تا صبح حضور شما را نادیده می گیرم  می بینم تعدادی کرم شب تاب را که به هزار زحمت
هر ساعت یک وجب راه می روند و سعی می کنند به همه بقبولانند که  راه به خاطر نور آنها پیداست ..
می دانند که بازنده اند ... می دانند راه به جایی نمی برند .. اما نمی دانم چرا حکایت قدرت شما و
حقارت کرمهای شب تاب هر شب طولانی تر می شود ...

آقای شب ... فکر می کنید سر انجام کار شما و  کرمهای شب تاب  به کجا می کشد ؟

راستی آقای شب ... هیچ می دانستید اگر شما نبودید .. اگر شما شبها نبودید ... این کرمهای کوچک
شب تاب چه باید می کردند ؟

نوشته شده در  چهارشنبه چهارم شهریور 1388ساعت 0:36  توسط امید صیادی ( امیدوار ) |