|
جادو دوست جادو
میشل پلاتینی ( رییس فعلی اتحادیه فوتبال اروپا " یوفا " ) در اواخر دهه هشتاد ستاره اول فوتبال این قاره بود . در یوونتوس و تیم ملی فرانسه آقایی می کرد و روزی نبود که شرح دریبل ها و هنرنمایی هایش زینت صفحات ورزشی روزنامه ها نباشد . اما همین مرد اول فوتبال اروپا زمانی که در سی و یک سالگی و در اوج دوران حرفه ای فوتبالش بود یک روز صبح از خواب بیدار شد ، صورتش را اصلاح کرد ، یک لیوان شیر نوشید و به کنفرانس خبری رفت و در میان ناباوری همگان اعلام کرد که دیگر فوتبال بازی نخواهد کرد ! همه از هم می پرسیدند که چرا مردی در اوج توانایی اینچنین ناگهانی باید عطای فوتبال را به لقایش ببخشد؟مگر چه اتفاقی افتاده بود ؟ پاسخ پلاتینی اما در برابر سوال های بی شمار پاسخی ساده بود: جادوی این بازی برایم از دست رفته است ! و البته برای درک پاسخ هوشمندانه کاپیتان یوونتوس و تیم ملی فرانسه باید دانست که او در طی دوران بازیش به چه چیزهایی دست یافته بود . حالا حکایت من است و این صفحه . حقیقتش را بخواهید مدت زمانی است که جادویی از این صفحه رخت بر بسته. کلمات را مینویسم اما نه برای نوشتن که یکی از معدود عشق های زندگیم بوده و هست که برای خوانده شدن. چیزی در حد رفع تکلیف ، برای گریز از دوام طولانی یک مطلب به روی صفحه اول . چاره ای هم نیست . نمی توانم به صراحت رای و عقیده سیاسیم را بنویسم چرا که اداره و پذیرش مسئولیت تبعات وحشتناک آن خارج از توان من است . نمی توانم به صراحت از روابط احمقانه و سرخوردگی هایم بنویسم چرا که در نهایت یا شبیه به فسناله های وبلاگی رایج خواهد بود و یا فی الفور همدلی هایی را برخواهد انگیخت که از تمامشان متنفرم ! نمی توانم از پیچیدگی های روابط در روزگار امروزم هم بنویسم چرا که اول کسی که انگ مردم فریبی و تظاهر برای نیل به مقصد و مقصودی دیگر را به چنین مطلبی خواهد زد خودم هستم پس دیگر وای به حال دیگران . و در نهایت ... خیلی چیزهای دیگر را هم نمی توانم بنویسم . .. خیلی چیزها .. این است که خاضعانه باید بپذیرم جادویی از این صفحه رخت بر بسته . جادویی که اگر چه برای همه نمود نداشت اما در حداقل ترین هایش خودم را راضی می کرد . امری که امروز از منِ این روزها بسیار دور است . _____________________________________________________________________________ دوست بازی تیم های شاهین بوشهر و مس کرمان را بعید می دانم که تلویزیون پخش کرده باشد و اگر هم پخش شده که من ندیدم اما مرور گل های این بازی در برنامه نود نکته بسیار جالبی داشت . گزارشگر بازی که مشخصن بومی استان بوشهر بود چنان با حرارت و شوق و با اسم کوچک از بازیکنان تیم شاهین اسم می برد و هر حرکت آنان را تحسین و تشویق می کرد که هر بیننده ای به آنی دلش می طپید که اگرچه طرفدار شاهین بوشهر و اهل این استان نیست حداقل دوست دارش باشد . دقت داشته باشید من و احتمالن تمام دیگر بینندگان با فاصله زمانی چند روز و در مدت زمان کوتاه دو دقیقه چند جمله را شنیدیم که پُر بود از حرارت ، سر زندگی و امیدواری که دقیقن همین انرژی مثبت را بی واسطه به شنونده تزریق می کرد . حالا تصور کنید بازیکن تیم شاهین بوشهر باشید .. مطمئنن دلتان می خواهد روزی چند بارگزارش بازی را هم باز بشنوید .. حتا اگر نتوانید ببینیدش ! در یک حرکت تقریبن بی سابقه تعداد بیست فیلم از بهترین فیلم هایی را که در آرشیو دارم برای دو دوست کپی کردم . فیلم هایی که اگر نایاب نباشند کم یابند . اما آنچه که برایم کمیاب تر از یک فیلم خوب است این روزها همین " دوست " است . شاید برای کسانی که من و روابط از نوع من را می شناسند تعجب آور باشد ، حقیقتش برای خودم هم گاهی باعث تعجب است که چطور با این سطح از روابط متعدد ، دوست و دوستی را کم میابم اما شاید همین واقعیت سخت است که ناخودآگاه نازنینی را وا می دارد که به فاصله چند ساعت از دلتنگی ناگهانی ، عجیب و شدیدم برای او که شاید در تمام عمر بیشتر از دو ساعت رو در رویش نبوده ام شوق کودکانه ام بگیرد از شنیدن ناگهانی صدای راه دورش و حتا نتوانم خودم را کنترل کنم و این دلتنگی را که نباید به او ابراز نکنم . کاش اگر می دانستیم که حضورمان ، صدایمان و یا در حداقل ترین هایش یک یاد کردنمان از کسی می تواند به او شوق و انرژی را ولو برای چند لحظه ببخشد آنقدر سنگ و سفیه نمی بودیم که حتا یک احوالپرسی مختصر را هم دریغ کنیم و یا به هزار بهانه از زیر دوست بودن و دوست ماندمان شانه خالی کنیم تا آنجا که دیگر نه بهانه ای و نه دلیلی پیدا نشود برای تداوم نوعی از رابطه که دیگر کمترین نشان و احترامی از دوستی ندارد . نمی دانم .. هر چه فکر میکنم میبینم که از دید من نرمال ترین رفتار ممکن این است که اگر یکی دو هفته از هر کدام از دوستان بی خبر بمانم بی کمترین تردید و به هر وسیله سراغی می گیرم و حالی می پرسم . اینکه همین ابتدایی ترین رفتار انسانی کجایش ثقیل است و یا تبعات و هزینه هایی را باعث می شود را تا امروز درک نکرده ام و تا بمیرم هم درک نمی کنم . مگر اینکه معیارهای تفاوت میان انسان با دیگر موجودات چیزهای دیگری باشد که من از آنها بی خبرم و البته در آن صورت راغب ترم که از نوع انسان نباشم ... حداقل از این نوع انسان ها نباشم . تذکر : این مطلب رفت در ردیف همان فسناله ها ، احترامن هم دلی نکنید که همین یک امشب است ! نوشته شده در سه شنبه سی و یکم شهریور 1388ساعت 3:47  توسط امید صیادی ( امیدوار )
وقایع اتفاقیه به قلم ناصر بن نمی دونم کی کی ( همان ناصرالدین شاه . مترجم ) وقایع اتفاقیه به قلم ناصر بن نمی دونم کی کی ( همان ناصرالدین شاه . مترجم )
ای کسانی که از بخت خوش و سعادت و فر ایزدی پای بدین صفحه گذارده اید ! بدانید و آگاه باشید که ما ناصر بن نمیدونم کی کی ( همون ناصر الدین شاه ) الیوم نشستیم به تقریر این اراجیف و بسیار خاطرمان مبسوط گشت از آوردن این کلامات که کراماتند فی الواقع در عالم مجاز و لیک شما رعایای ناسپاس را کجا وُسع شکر و حمد این سعادت باشد و افسوس که ما سوختیم به حضورتان و ککتان هم نگزید و .. الخ . باری فی یوم الکبیر مناسبت الاناسب ( اناسب جمع مکسر من در آوردی مناسبت . مترجم ) مشهور و ممهور به الیوم اقدس حکایت اینچنین بود که جانمان بالا آمد لیک صفحه این مجاز خانه بالا نیامد که نیامد . گفتیم چاکران درگاه به فتراک دلایل مستدل بشتابند و چون جان نثاران آسیمه و خاک آلود بازگشتند با هزار ترس خبر بدادند که حضرتا ، گویا در بحر اخضر یا بحرالمیت ، آخته ی آویزان ( لنگر . مترجم ) .. باری آخته ی آویزان یک کرجی ( با فردی از اهالی کرج اشتباه نشود،منظور همون قایق های چوبی تـخـمـی است ! بازم مترجم ) باری آخته ی آویزان یک کرجی گیر کرده است به کابل ( با پایتخت کشور همساده افغانستان که می خواستیم دختری از ایشان به همسری بگیریم و نشداشتباه نشود، منظور کابل ، همان سیم کلفت است که کابل گویندش . مترجم . نه خیر ، ناصرالدین شاه ! ) باری به عرض رساندند آخته ی آویزان یک کرجی ناغافل به کابل فیبر گیر داده است و زده از بیخ هم این تر نت و هم آن تر نت مملکت را پرانده . فی المجلس به اتابک و ملیجک و کـهـریــزک امر نمودیم بروند آخته ی آویزان آن مردک کرجی را از بیخ ببرند تا من بعد دیگر هیچ از این قسم معضلات بی ناموسی بر امت مان نرود .. پدر سوخته ها ! (این پدر سوخته ها را در انتهای عمده بیانات پر شکوهمان می آوریم شما به خودتان نگیرید. ناصرالدین شاه ! ) باری به جهت همان آخته ی آویزان آن مردک مذبذب حالیه می دانیم عمده افتادگان بارگاه هم به مسنجر و هم وبلاق در عذابند از کاهلی دسترسی لیک چون تلقرام فرستادیم به جناب معین البلاقفا ( شیخ علیرضا خان شیرازی ) به بهانه عرض کرد گویا عده ای از غلامان از اهالی سین کیانق چین به تعمد اتاک ( این اتاک را خود شیرازی گفت گناهش گردن خودش . مترجم . ناصرالدین شاه . مترجم . ناصرالدین شاه . مترج ..مردک قزمیت!گویا هوس نموده ای سبیل تو را هم دود بدهیم پدر سوخته؟!ناصرالدین شاه ) باری به تعمد اتاک نموده اند بر سرور بلاقفا و حالیه دسترسی جمله رعایا محل مشکل است و در این باب هیچ مورد از وقایع اخیر قصد تعمد بر سبیل اتفاقات نداشته و ندارند . بزرگواری نموده باور کردیم البته ! . از آن سوی میرزا مزدک خان میرزایی که آن ملعبه ی مزخرف (بازی استقلال ـ آستیل آذین.این دیگه مترجم ) را به تاخیر پخش بنمود را به تادیب فرمودیم آوردند در محضر تا بدهیم جان نثاران و پیشمرگان درگاه به چوب فلک ببندنش به جهت این خبط که کرد و بیچاره زمین ادب بوسیده زاری کرد که اشکالات فنی مُخل پخش مستقیم بازی بود و گواه بر کلاه گرفت که احدی از نفوس در آن استادیوم که آزادی نامش گذاشتیم لام تا کام از مـیـرحسین نامی اسم نبردند و اگر کسی حسین هم گفته باشد لاجرم منظورش همان حسین کعبی بوده است و لاغیر . به کرم و بزرگواری و مهر بی حدمان او را نیز بخشودیم تا وسع احسان و اکراممان را جمله جهانیان درک نموده سجده شکر به پیشگاه دادار به جای آورند به جهت وجود ذی الوجودمان . دیگر اتفاق قابل شرحی به این روز نبود که بنگاریم جز چند تصویر که سیمای عزیزمان(منظور سیماخانوم نیست.مترجم .. نه ببخشد .. بفرمایید .. الله اکبر از این بندگان ناسپاس .... نـاصـرالـدیـن شـاه ) باری سیمای عزیزمان یک عده قلیل روزه خوار را مصور کرد که نمی دانیم به چه جهت عمده ایشان با متقال سبزینه بر سر و دست بسته بودند و یک چیزهایی در باب غزه یا غذا و ایضن دخترکان لبنانی هوار میزدند در کوی و خیابان و آن آخرش هم یک جان جانی هم می گفتند خطاب به ایران خانومی که ما در آن میانه ندیدیمش متاسفانه لیک هم باز ملیجک و اتابک و آن یکی کک را به تعاقب ایران خانم فرستاده ایم به میان جماعت که هنوز که هنوز است برنگشته اند خبر مرگشان و مشکوکیم که مباد یا ایادی این دشمن که می گویند چیز ناجوری است آنها را سر به نیست کرده باشند و یا کاسه ای زیر نیم کاسه آن ایران خانم بوده که ما از آن غافل بوده ایم . دیگر همین دیگر .. از سلامت بلع و دفع و قوه باه مان هم اگر خواسته باشید چاقیم الحمدالله .. حالیه این ها را به زحمت عُظما نگاشیتم به جهت همان چیز آویزان آن مردک کرجی که کابل را زحمت داده بود . انشالله که جهت تبرک به رویت جمله رعایا برسد ! تنها می ماند یک نکته آخر که پاسخی است که این مردک ملعون ( مترجممان . ناصرالدین شاه ! ) بر نامه ی وارده ای که بر تقریر پیشین نگاشتیم قلمی نموده و بد ندیدیم که به جهت حسن ختام در انتهای این مطلب بیاوریم : نویسنده: جمعه 27 شهریور1388 ساعت: 2:23
جریان چیه ؟ نمیشه وارد صفحه اصلی بلاگفا شد چرا ؟ _________________________________________________________ امید : در روایات قدیم آورده اند روزی ناصرالدین شاه در سفر فرنگ نیمه شب باد در شکم اوفتاد و چون راه مستراح فرنگی نمیدانست ناچار در کیسه یا پاکتی تخلیه وجود مبارک نمود و چون قصد کرد محتوای بدبو را از پنجره محل اقامت برون فکند دستش در رفت و محتوی به سقف اتاق اصابت نمود . صبح گاهان چون خدمتکار به حضورش رسید او را گفت : یک لیره تو را بدهم برو از روی سقف ان را که میبینی پاک کن . خدمتکار فرهیخته نگاهی به سقف قهوه ای رنگ بیانداخت و بگفت : من تو را دو لیره میدهم بفرمایی چگونه به آنجا ریده ای ؟!!! حکایت شماست دوست عزیز ! در ساعتی که شما کامنت گذاشتی واز نبودن صفحه اول شکایت میکنی اصلن هیچ صفحه بلاگی باز نمیشد ! حالا من تو را دو لیره میدهم که بگویی چگونه کامنت گذاشتی اینجا قربون شکل پر امکاناتت بره رییس جمهور خوشگلت ! نوشته شده در شنبه بیست و هشتم شهریور 1388ساعت 2:12  توسط امید صیادی ( امیدوار ) |
به نیابت از همه کسانی که روح دیده اند به نیابت از همه کسانی که روح دیده اند
سرباز بودم ، مرخصی داشتم و یکی دو روزی بود که اومده بودم تهران . نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم شهریور 1388ساعت 2:21  توسط امید صیادی ( امیدوار ) |
برای مردم من برای مردم عافیت طلب درون من !
آن پیر فرزانه درونت را بپا یک وقت از آن سرازیری تپه کوچک دل ناهموارت نمی دانم اگر از این شخصی نویسی بخواهم بگذرم دیگر چه می ماند برای نوشتن .. و البته هم تو می دانی و هم من که بُن ریشه ی حلاوت از خریت است عزیز من خریت . باور کن هیچ خیال چسباندن احدی را به دیواره های ساده و بی نقاشی این صفحه را ندارم . در زندگی زخمهایی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا میخورد و میتراشد. "آی عشق ، آی عشق" نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم شهریور 1388ساعت 2:18  توسط امید صیادی ( امیدوار ) |
یک ۱۰۰ نامه / یکی از صد نامه یک ۱۰۰ نامه / یکی از صد نامه
عجب بلا روزگاری شده این روزها . من مانده ام این خلاق الله چطور این همه عر و عور و غُر و اخم و باور نمی کنی رعنای عزیز .. یعنی نه تنها تو که نه آن الهام خرگوش نشان و نه آن سرایدار ساختمان بدبختی عظیم وقتی رخ مینماید که به هر کس این مطالب را فاش می کنی همچین افه فیلسوفانه بروز که وقتی این را می گویند دلم می خواهد همچین با مشت بکوبم توی چانه یه وریشان که آخر پدر بیامرز نوشته شده در جمعه بیستم شهریور 1388ساعت 13:4  توسط امید صیادی ( امیدوار ) |
افسانه ام شدی افسانه ام شدی
یادت نماند . یادت نماند و باز ماند پنجره ی دل حیرت زده ام ! در غروب بوران زده ای که سنگفرش پرت بی عبورش ، هیچ ذوق تماشا نداشت .. دستهای بی توشم ... همچون تاکی پیر و خسته ... به هر آسمانی .. به هر فصلی ... گرمای وجودت را به تُهی آغوش ، خواهش می کند ... و نمی یابد ! دورم ، دور مانده ام .. از هیاهوی تن ت ، از تمامی من ، در تمنای ما ،،، نیستی ... نماندی ... افسانه ام شدی . یادی و رویایی در خواب شبانه .. آوایی می آید ، آوای دوری می آید ... صدایی .. ناله ای .. نشسته بر امواج خروشان ای کاش ها و افسوس ها .. بیا ، با من ، به خاطره ، خاطر من .... پاییز آخر ،، آنجا .. کنج تک نیمکت غریبه ی پارک ... با شاخه ای سوال بی جواب در دست ... ماندم .. برگهای خرد شده به زیر گام های رفتنت را ... می شناختم . یکی شان ، همان بهار اول به رویم خندیده بود .... کاش ، /////////////////////////////////////////////////////////////// نوشته شده در چهارشنبه هجدهم شهریور 1388ساعت 0:9  توسط امید صیادی ( امیدوار ) |
در کمال خون سردی در کمال خون سردی
نیمه شب ۱۵ نوامبر 1959 دو مرد بعد از طی کردن 400 مایل به طمع تصاحب ده هزار دلار پول نقدی که به باور آنها آقای کلاتر در گاو صندوق خانه بزرگش نگاه داری می کرد وارد خانه این مزرعه دار در شهرک "هولکومب" واقع در ایالت "کانزاس" شدند . آنها دست و پای آقای کاتر ، پسر هفده ساله ، دختر شانزده ساله و همسر او را با طناب بستند . تمام خانه را جستجو کردند و در نهایت وقتی متوجه شدند که گاو صندوق و پولی در کار نیست تنها با سرقت چهل دلار آنجا را ترک کردند . اما پیش از رفتن شان چیزی را در آن خانه جا گذاشتند .. یا بهتر است بگوییم چیزهایی را .. جنازه هر چهار عضو خانواده کلاتر در حالیکه با گلوله شات گان صورتشان منهدم شده بود ! ماجرای این قتل عام عجیب به صورت کابوس ایالت کانزاس در می آید . هم زمان با دستگیری دو مرد قاتل ، نویسنده شهیر آمریکایی"ترومن کـاپوتـی" به موضوع علاقمند شده و پس تحقیقاتی که به کمک دیگر نویسنده مشهور آن سالها یعنی " نل هارپر لی " انجام می دهد موفق می شود تا در زندان با آنها ملاقات کند . در بین دو مرد قاتل " پری اسمیت " و " ریچارد هیکاک "، ![]() آنکه کاپوتی را مجذوب خویش میکند " پری اسمیت " است که گذشته بی نهایت ناکام و تاریکی را به لحاظ خانوادگی با خود یدک می کشد . کاپـوتـی در تحلیل شخصی خودش از آنچه که اسمیت و هیکاک انجام داده اند می گوید : در جامعه آمریکایی دو نوع زندگی وجود دارد . یک نوع زندگی نرمال که ما میگذرانیم و دیگری زندگی تاریک و زیر زمینی خلافکاران. این دو نوع زندگی متفاوت در نیمه ماه نوامبر 1959 به هم رسیدند و نتیجه اش آن فاجعه بود ! نتیجه تحلیل رفتاری قاتلین جوان که در پی صحبت های طولانی کاپـوتـی با پری اسمیت در زندان طی مدت چهار سال به دست آمد در کتابی با نام " در کمال خونسردی " تحریر شد که در زمان خود غوغایی ادبی را در جامعه هنری آمریکا و بالطبع آن جهان به وجود آورد . پس از پنج سال از زمان دستگیری قاتلین به حکم دادگاه ایالتی کانزاس فرجام خواهی چند باره دو مرد قاتل رد و سرانجام در نیمه شب 14 آوریل 1965هر دوی آنها به سمت چوبه دار رهنمون شدند . در قسمتی از فیلمی که "ریچارد بروکس" در سال 1967 یعنی دو سال پس از خاتمه ماجرا از رمان ترومن کاپـوتـی و به همان نام ساخت در صحنه ای روزنامه نگاری جوان که ناظر مراسم اعدام "پری اسمیت" است از سردبیر کهنه کارش درباره مردی که مامور اجرای اعدام است سوال می کند : _ اون واسه این کار چقدر میگیره ؟ _ واسه اعدام هر نفر 300 دلار .. _ اسمش چیه ؟ _ ما ، مردم ! نگاه موشکافانه ترومن کـاپـوتی به حقیقتی ماوراء احساسات سیال عمومی در پیشینه های زمینه ساز فاجعه کانزاس آنچنان زبردستانه است که خواننده _ بیننده هر لحظه بر مداری الاکلنگی نمی داند که باید با قربانیان فاجعه همدردی کند یا با قاتلین همذات پنداری و در نهایت البته تشخیص اینکه " قربانی واقعی " چه کسی است چندان آسان نخواهد بود : _ چهل دلار پول و 6 تا جنازه .. چهار نفرشون با شات گان .. دو نفرشون با طناب دار ! ______________________________________________________________________________ پانوشت : 1 _ گاهی خوب است برای نتیجه مناسب گرفتن در باب هر مسئله ای صبر کرد . نزدیک به دوسال بود که فیلم تحسین شده ی " کـاپـوتی " را در آرشیو داشتم اما می دانستم مادام که " در کمال خونسردی " را ندیده باشم دیدن این فیلم با بازی اعجاب انگیز "فیلیپ سیمور هافمن" که جایزه اسکار را نصیبش کرد لطف مضاعفی را دچارم نمی کند . 2_ نویسنده ای که در زمان وقوع قتل ها ![]() یاور" کاپـوتی " شد ،خانم " نل هارپر لی " بود که درست در همان زمان به خاطر نوشتن رمان پرفروش ( 30 میلیون نسخه تاکنون ) " کشتن مرغ مقلد " جوایز ادبی بسیاری از جمله جایزه پولیتزر سال 1960 را گرفت که "فیلمی "به همین نام نیز با شرکت ستاره پر فروغ سینمای کلاسیک " گریگوری پک " در همان سالها از کتاب او ساخته شد. ( قابل توجه هنرمندان وطنی که در هزاره سوم به اسب همدیگر یابو هم اطلاق نمی کنند ! ) 3 _ ترومن کاپـوتـی که به دلیل اصرار "پری اسمیت" برای حضور در مراسم اعدامش حاضر شده بود هرگز از ضربه روحی که با دیدن صحنه اعدام او دچارش شد رهایی نیافت . پس از نگارش کتاب " در کمال خونسردی " او هرگز نتوانست کتاب دیگری را به پایان برساند . به الکل پناه برد و نهایتن در سال 1984 در سن 60 سالگی بر اثر عوارض آن در گذشت . نوشته شده در یکشنبه پانزدهم شهریور 1388ساعت 3:12  توسط امید صیادی ( امیدوار ) |
افطار لاله ای + ات افطار لاله ای
جای کلیه دوستانی که به هر علت یا نیامدند و یا به علت گرفتاری های ما فراموش کردیم که دعوتشان کنیم بسیار بسیار خالی .. انگار پیش مان بودید همه تان .. جای خالی تمام آن گل های شماره شده ای که می شد برای یک افطار کنارمان باشند و حالا دیگر حتا میانمان هم نیستند خالی ... خیلی خالی .. و اما بعد مدت ها هم باز یکی همایش برگزار کردیم با حضور چهر های قدیم و جدید وبلاگستان . همانطور که حدس میزدیم در همان بدو ورود مدل جدید موهایمان مورد تایید عموم دوستان قرار گرفت طفلک سعید کم مانده بود از فرط وحشت پس بیفتد انفارکتوس بنماید به جهت این درخواست عجیب و اما تعدادی از دوستان حاضر در این مراسم که می توان از ایشان نام برد به شرح زیر می باشند : همان بارانی که ؛ و مثل من ، نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم شهریور 1388ساعت 17:33  توسط امید صیادی ( امیدوار ) |
فروغ فرخزاد در فارنهایت 451 ؟! فارنهایت ۴۵۱
فکر کنید این تصاویر منقطع از فیلمی در ذهن چهار سالگی تان مانده باشد : {{ مردانی با لباسهایی تیره سوار بر ماشین هایی غریب ... ماموری قلدر .. دستور .. اخم .. بگیر و ببند .. و نهایتن کتاب هایی که از هر سوراخ سنبه ای بیرون می کشیدند و آتش می زدند .. فرار مامور قلدر به جنگلی که هر آدمش یک کتاب از حفظ بود }} اینها تنها تصاویری بود که دریادم مانده بود از فیلمی که بعدها فهمیدم بسیار مشهور است . " فارنهایت 451" داستان این بود که در حکومتی دیکتاتور و خودکامه که هیچ اندیشه ای حق تابیدن نداشت کتاب و کتاب خوانی ممنوع بود و در این بین فرمانده ای از عوامل حکومت که خبره بود در کشف و ضبط و آتش زدن کتاب بر اثر اتفاقی دل می دهد که یکی از این کتابها را بخواند و کتاب خواندن همان و وابسته "فهمیدن" و " اندیشیدن" شدن همان ! پس نهایتن که تنها راه پیش رویش گریز است به جنگلی پناه میبرد که اگر چه در ان کتابی نیست اما تمامی ساکنینش هر کدام به نام کتابی شناخته می شوند که حفظ کرده اند . فکرش را بکن .. اسم یکی "براداران کارامازوف" باشد و دیگری "زنگها برای که به صدا در میآیند" !! مثلن بخواهی یکی را صدا کنی و فریاد بزنی : آهای "دختر عموی من راشل" کجاست ؟! البته هیچ کدام از دختر عموهای من اسمشان راشل نیست . این نام رُمانی زیباست از "دافنه دوموریه" که تقریبن می توانم ادعا کنم در کنار "تقدیر چنین بود" بهترین اثر دوموریه است . بگذریم .. به هر حال جان کلام "فارنهایت 451" که بر اساس نوول پیشگویانه و مشهوری از نویسنده آمریکایی "ری براد بری" و توسط کارگردان فرانسوی "فرانسوا تروفو " ساخته شده بود این بود که شاید حکومتهای قلدر و فلز مغز بتوانند به ضرب و زور " ابزار اندیشه " را حذف کنند و از بین ببرند اما خود اندیشه را که دیگر نمی شود از بین برد ! این نکته را هر کس که "فارنهایت 451" را دیده و یا خوانده باشد فهمیده است .. این نکته را من ِ چهار پنج ساله آن روزها هم خوب فهمید .. این نکته را حتا ... نن جون مهدی فهمید اما ........ ____________________________________________________________________________ ![]() فیلم , فروغ , فرخزاد ! تیتر روزنامه ای این بود : خانم {...} بازیگر جوان گفت : منتظر پیشنهاد بازی به نقش فروغ فرخزاد هستم .. کم مانده بود دو دستی بکوبم بر فرق سرم ! نه که خدای نکرده کار بازیگر فوق را نپسندم و نه که پیشاپیش فیلمنامه فیلمی را که هنوز ساخته نشده را بخواهم ایراد بگیرم اما همه ترس من این است که زبانم لال زبانم لال خدا نکرده اگر قرار باشد در این مملکت عزیز که خاک پاکش حالا دیگر واقعن بهتر از ضرِ این زندگی است و در این زمانه قشنگ فیلمی بر اساس زندگی فروغ ساخته بشود چگونه میخواهند نشان بدهند که دخترکی چهارده ساله عاشق بلند بالا پسر همسایه ای شد ؟ حالا پرویز شاپور خدابیامرز به کنار اصلن ... چگونه می خواهند بسازند فیلمی را که از برادران فروغ که راهبر و هم بازی او بودند یکی به نام فریدون در کنارش نیست ؟ حالا فریدون بیچاره هم باز به کنار .. چگونه فیلمی از زندگی فروغ بسازیم که در آن نه می شود به کهن عشقی چون ابراهیم گلستان اشاره کرد و نه به همراهانی چون شاملو و رویایی و احمدی و.... یا چگونه فیلمی خواهد بود که فروغ در سرتاسرش باید چارقد و مقنعه به سرش باشد به جهت رعایت شئون و همخوانی با معیارها؟فکرش را بکن،آن فروغ آوانگارد دهه چهل و فروغ چارقد به سر دهه هشتاد!!! اصلن چگونه فیلمی بسازند از فروغ و در آن نیاورند از زبانش که : گنه کردم گناهی پر ز لذت ؟!!! چگونه گناهش را نشان بدهند ؟ چگونه نشان ندهند ؟! آقای کارگردان عزیز که شاید قرعه ساخت این فیلم به نام تو بیفتد . جان مادرت .. جان مادرم ... جان مادر ما و شما و جان مادر فروغ اگر خواستی این فیلم را بسازی بگو بابتش چقدر قرار است دستمزد بگیری به قداست خود فروغ و شرافت تمام انسان های روی زمین که یک خط از فروغ خوانده باشند سوگند که در همین وبلاگ و هزاران وبلاگ دیگر برایت گل ریزان می کنیم ، پولت را می دهیم . مباد که چنین شیر بی یال و دُم و اشکمی از شاعره شهر ما بسازی ! _____________________________________________________________________________ { ف } عاشق هر آنچه که { ف } داشت بود پسری که چهارشنبه ها ، زن و شـراب را دوست می داشت .. هر آنچه که { ف } داشت .. فـهم ، فـراموشی ، فـیلم ، فـرشته .. فـاحـشـه .... هر آنچه که { ف } داشت ... ///////////////////////////////////////// امید صیادی نوشته شده در یکشنبه هشتم شهریور 1388ساعت 2:10  توسط امید صیادی ( امیدوار ) |
حاج علی که بود و چه کرد ؟! حاج علی که بود و چه کرد ؟!
در کامنت های مطالب قبل دوستان چند باری با منظور و بی منظور به "حاج علی" نامی اشاره کرده و از اما بعدها و زمانی که که دیگه هیچکس اثر و خبری از آقای "غلام ع" نداشت ( و البته هنوز هم کسی نداره ) کاراکترهای ضد قهرمان نظیر "غلام ع " عمومن دچار خود ویرانگری هستند . اونها اهل ریسک ، گستاخ ، نوشته شده در پنجشنبه پنجم شهریور 1388ساعت 16:44  توسط امید صیادی ( امیدوار ) |
سلام آقای شب س لام آقای شب ...
امشب هم مثل همیشه سر وقت آمدی ! راستی آقای شب .. مدتهاست ذهنم را چیزی می خارد .. نه قلقلک می دهد .. می خنداند ..... آقای شب نمیدانم چرا نمیتوانم به خودم بقبولانم که من اگر با شما دوستم نباید در این میانه شب آه آقای شب .. از قانونت گفتم ... .. و در این باره شما مقصر نیستید آقای شب ... نه اصلن مقصر نیستید ... بله آقای شب .... هر شب که تا صبح حضور شما را نادیده می گیرم می بینم تعدادی کرم شب تاب را که به هزار زحمت آقای شب ... فکر می کنید سر انجام کار شما و کرمهای شب تاب به کجا می کشد ؟ راستی آقای شب ... هیچ می دانستید اگر شما نبودید .. اگر شما شبها نبودید ... این کرمهای کوچک نوشته شده در چهارشنبه چهارم شهریور 1388ساعت 0:36  توسط امید صیادی ( امیدوار ) |
|
|