تبليغاتX
گنجشکک اشی مشی

احتیاج مرز بین انسانها نیست / هفتمین دوره جشنواه خیریه پیام امید ۲۹ مهر تا ۱ آبان 

احتیاج مرز بین انسانها نیست 
هفتمین دوره جشنواه خیریه پیام امید  ۲۹ مهر تا ۱ آبان

 همیشه فکر میکنم کسانی که به اقتضای شرایط روزگار ،محتاج هستند
  و محتاج زندگی میکنند در اصل آیینه ای هستند برای دیگران تا اونها بتونن
  با رسیدن به این باور که "احتیاج" مرز بین انسانها نیست به مدد وجود این
  افراد محتاج ، ضریب قدر شناسی و مسئولیت پذیری  رو در قبال
  " روی دیگر سکه ی خودشون " نشون بدن و بجا بیارن.
  یعنی این شکلی در نظر بگیرید که اوضاع از منظر یک فرد محتاج نهایتن 
  میتونه عادی به نظر برسه  . نداری ، فقر ، اعتیاد ، بیماری و هر وضعیت
  نابهنجار دیگری بعد از مدتی اگر قابلیت رفع و رجوع نداشته باشه در
  حداقل ترین هاش قابلیت همزیستی رو پیدا میکنه و فرد گرفتار در این
  معضلات نهایتن سعی میکنه در یافتن راهی برای همراهی با کُلیت 
  جامعه پیرامونی خودش .
  اما همین همزیستی فرد با مشکلات خاص خودش هست که باعث 
  برجسته شدن نقش همون جامعه پیرامونی یعنی ما افراد عادی جامعه 
  میشه و دلیلی میشه برای عدم بی تفاوتی در ضرورت اثبات موجودیت
  دو طرف این جریان یعنی افراد عادی جامعه و دیگرانِ محتاجتر از اونها .
و تعریف این افراد عادی جامعه یعنی " ما " ، یعنی قسمتی از همین اجتماع که گاهی به خاطر غفلت
و یا در تلاش برای گریز از روبرو شدن با واقعیات تلخ و گزنده ی قسمت دیگری از اجتماع که در اصل خود
حقیقی مون هستند اما در زاویه و ضلع دیگری قرار داند سعی میکنیم به خودمون بقبولونیم که
مشکلات ما بدترین و خودمون بدبخت ترین مخلوقات خداوندیم و این ندیدن رو گاه اونقدر تداوم میدیم
که از یاد میبریم اگر کمی دقت کنیم و شرایط سست و نامطمئن اقتصادی اجتماعی روز رو در نظر بگیریم
هر لحظه احتمال جابجایی این دو ضلع ( ما با اونها ) محتمل و موجود جلوه میکنه . 

پس فکر میکنم بهتره هر زمان که فرصتی دست میده برای حضور در این تجربه از درک ضلع و قسمت
دیگری از خودمون و توجه به مشکلاتی واقعی تر و عمیق تر از اونچه که ما در طی زندگی معمولی
تجربه کردیم بهتره از دستش ندیم و به نحو احسن از موقعیت بوجود اومده برای اثبات و ابراز وجود در
دلیل بودن و یا به عبارتی لیاقت داشتن عنوان انسان بودن و انسانیت بهره ببریم .

هفتمین دوره جشنواه خیریه پیام امید از ۲۹ مهر تا ۱ آبان یعنی روزهای چهارشنبه و پنجشنبه و
جمعه همین هفته از ساعت ۹ صبح تا ۹ شب در محل دائمی اون یعنی:
خیابان ولیعصر ،پایین تر از چهارراه پارک وی ، رو به روی رستوران سوپر استار برگزار میشه .
که در غرفه ی " حامی بلاگالی جان به همراه  چند فقره دیگر از دوستان وبلاگی مشغول
فروش چیزهای ترش از قبیل لواشک و آلو و آلوچه کوهی و خلاصه از این جور چیزهای آب دهان
راه بنداز هستند.
لازم به ذکر هست که در خلال جشنواره برنامه های مختلف و سرگرم کننده مثل مسابقه
" کی بیشتر میتونه بخوره" هم برگزار میشه که البته این که چی رو باید بیشتر خورد هنوز معلوم
نیست و قسم میخورم این قسمتش کمترین ربطی به من نداره !
در ضمن شخصیت ها و چهره های مشهوری هم میان بازارچه که از جمله اونها میشه به" برادر پیت" ،
"عنجلی ناجولی" و "مونی کابلوچی" اشاره کرد .
قسمتهای توپ و باحال دیگری هم هست که بهتره خودتون بیایید ببینید .
(منظورم قسمتهای دیگری از بازارچه است نه قسمتهای توپ و باحال جولی و بلوچی ! )
 
به هر حال اگر تهران هستید سعی کنید حتمن بیایید تا ضمن گذروندن یکی دو ساعت خوش در
یک عصر پاییزی و با خرید خیلی از اقلام مورد نیازتون در لذت کمک به هم نوع خودتون شریک باشید . 
نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم مهر 1388ساعت 16:55  توسط امید صیادی ( امیدوار ) |

بهرام که گور می گرفتی همه عمر . . . 

بهرام که گور می گرفتی همه عمر . . .

های اهالی آینده با شمایگانیم که بعد ما می آیید و مثل ما البته دل خوش می کنید به این دنیای
فانی و یا نمی دانید و یا نمی خواهید بدانید و یا اگر می دانید هیچ قصد نخواهید کرد که به روی
مبارک خودتان بیاورید که یک روزی قرار است بروید ازش .
در جریان باشید که همین دویروز ( دویروز دیروزی را گویند که یک روز دیگر ازش گذشته باشد ) یک
فقره زلزله آمد در شهر تهران که دیگر کامل کرد همه فواید و خصائل ویژه این کلانشهر عزیز را که
بعد جوی های گند گرفته و هوای مملو از منوکسیدکربن ، آراسته است به بهترین مدیران و مُدبران
 در تمامی ادوار تاریخ که کار مانده بر زمین
 هیچ نماندستشان و چون حال خوش دارند
 از سعادت خلایق و  احدی از رعایاشان را
 نه اندوه تنگدستی مانده و نه شکم گرسنه
 و نه مغز و جانشان از سرنگ افیون فسرده
 و نه داغ عزیزیشان بر دل ،
 پس به کفایت و فراست افتاده اند که حالیه
 چون از اصلاح امور مردمان مضارع  فارغ
 گشته اند و دیگر خدمتی نماندست که نکرده
 باشند پس لاجرم به جهت رفع بیکاری حدود
 خدمات بی نظیر خود را از مرزهای تاریخ و
 قرون و اعصار نیز فراتر برده به اصلاح امور
 مردمان ماضی بپردازند پس در اولین قدم
 قصد کردند تا انتقام جمله دهاقین و زارعین
 و کسبه و تجار مظلوم و ستمدیده ی قرون
 گذشته را از پادشاهان ستمگر و دیو سیرت
 بستانند و در این باره چاره آن دیدند که عزم
 فرمایند بر حذف پادشاهان از کتب تاریخی
 مدارس تا دیگر ذهن پاک کودکانمان نیالودد
 به اسامی بی اِعراب پارسی و ندانند که
 کوروش مرد بود یا زن و ندانند که داریوش
 نه یکی خواننده که شاهی بوده است
 در باستان ایران زمین .

حالیه در بحر تفکریم اما که چگونه است روایت آن تاریخ که شاه نداشته باشد ؟!
فی المثل یک خسرو پرویز نداشته باشد که ختمی مرتبت محمد مصطفی ( ع ) به دعوتش نامه
بنویسد و او پاره کند البته ؟!
یا اینکه چطور ممکن است یک انسانی در مثلن بیست سال آینده بشود وزیر خزانه داری این
کشور و ببرندش خزانه و آن کوه نور را نشانش بدهند و بگویندش : این را که میبینی یک آقایی
رفته بوده هندستون و با خودش آورده و البته یک هیئت همراهی هم داشته مشتمل بر چندین
هزار نفر که آن موقع ها لشگر می گفتندش و البته این لشگر اگرچه کشیدنی بوده اما فرق داشته
کشیدنش با  قلیان و سیگار و جمله آلات و ادوات مصنوع و یا لطیف کشیدنی !
و اصلن چگونه است احوالات آن کتاب تاریخ وقتی که بیاورند در آن " میرزا رضای کرمانی در صحن
حضرت عبدالعظیم دفعتن از دستش در رفت و از سر خوشی زد یک بابایی را کشت " !
و یا ....   بگذریم ...
تاریخ را اگر نخوانده و ندیده باشیم حداقل گاهی شنیده ایم پس یادمان باشد در همین تاریخی
که امروزه این خادمین تیره نشین ما ملت سعادتمند سعی بر حذف حقایق روشنش دارند روزگاری
بوده است در مصر باستان که چون " امن هوتب ( آخن اتون )" که فرعونی بود یگانه پرست و
دموکرات رخت از این دنیای هزار داماد بربست جانشینانش به انتقام از بی حرمت شدن
خدایان مصنوعشان تمامی آثار و نشانه های بیست سال حکومت سوسیال دموکرات او را از صحنه
گیتی حذف و در اعماق خاک بیابان ها مدفون کردند تا در آینده رد و اثری از آن دوره که به زعم
ایشان دوره فترت و لعن خدایان معابدشان بود به جای نماند مبادا که در روزگار آتی هم باز کسی
را هوس یگانه پرستی و طفره از جنگ و حذف فاصله طبقاتی به سر افتد .
اما زمانی که پس از چند هزار سال دانشمندان و باستان شناسان پای به ویرانه های کاخ های
تبس گذاشتند در اندک زمانی آنچه که کشف بزرگشان لقب گرفت همان " آخن اتون " بود که
شرح زندگانی و اعمالش در عمق بیشتری مدفون شده بود پس کمتر از دیگر معاصرین تاریخش
گزندش رسبده بود و هم اینگونه شد که به مدد رد و نشان همان فرعون حذف شده تمامی آن
دوران تاریخی را  مجدد بازشناختند .
آری .. بی جهت نیست که تاریخ را بزرگترین آموزگاران دانسته اند پس چه باک از بی خردی
خرده بی سوادان !

نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388ساعت 0:55  توسط امید صیادی ( امیدوار ) |

استاد "شمس الدین شنگرف" درگذشت  

استاد " شمس الدین شنگرف " درگذشت

  صبح امروز در حالیکه بسیار
  مردمان این جهان نه حوصله
  کتاب خواندن داشتند و نه
  توان کتاب خریدن ، استاد

 " شمس الدین شنگرف "
 
نویسنده و طنزپرداز بی بدیل
  ادبیات فارسی و ادیب شهیر و
  پر افتخار کشورمان پس از سالها
  دوری از خاک وطن و در غربت
  نور و رنگ و صدا غریبانه و
  دور از یاران و شاگردان خویش
  درگذشت .

 
به گزارش خبرگزاری هنری " کیستا " امروز  پیش از نیمروز و در حالیکه هیچ مشخص نبود که این بار برای
مطلب تازه چه خواهید نوشت ناگهان به ذهنتان می رسد که بد نیست اگر "محض مزاح" یک شخصیت
نیست در جهان را بمیرانید . پس کلی با خودتان فکر می کنید که چطور میتوان در راستای نوشتن خبر
مرگ غم انگیز او که نمیشناختیدش جهان غرب و شرق را از لندن و واشنگتن گرفته تا تهران و شیراز را به
تلاطم در آورد تا ضمن آن "جوهره ماسیده" بر سلول های خاکستری تان تراوش کردن آغاز کند و از
"خموری و خماری" به در آیید . پس متن فوق را تحت عنوان یک خبر می نویسید با این امید که صرفن شوخی
کوچکی با خوانندگان خود کرده باشید اما همزمان که در محل کار خودتان و روبروی کامپیوتر شخصی تان
نشسته و اولین پاراگراف های متن را نوشته اید دوست خبرنگارتان سر زده به محل کار شما می آید و در
حینی که شما به جهت پذیرایی در آبدارخانه مشغول چایی ریختن هستید او زیر چشمی سری به
مانیتور شما می زند و تند و تند متن را می خواند و هنوز باهم درست و حسابی سلام احوال پرسی
نکرده اید که دوست خبرنگارتان چایی را خورده نخورده اظهار میکند که کار فوری پیش آمده و باید سریعن
به دفتر خبرگزاری برگردد . او می رود و شما مشغول نوشتن ادامه مطلب میشوید در حالیکه از آنچه که
قرار است رخ بدهد هیچ خبر ندارید .
دوست خبرنگارتان به محض خروج از دفتر شما به خبرگزاری اس ام اس میزند :
"شمس الدین شنگرف نویسنده مشهور ادبیات فارسی بعد از ظهر امروز در غرب درگذشت" .
در همان حال کماکان اتفاقاتی مانند غذا خوردن و مستراح رفتن و چک نقد کردن متن شما را معطل روی
صفحه می گذارد .
خبرگزاری محل کار دوست خبرنگارتان در حالیکه تلاش دارد تا در رقابتی همیشگی خبر داغ را پیش از
همه انتشار دهد و چشم حسادت دیگر خبرگزاری ها را بترکاند به سرعت خبر درگذشت نویسنده شهیر
را اعلام می کند .
همزمان دیگر خبرگزاری ها که خود را جامانده از اعلام اولیه یک خبر داغ می بنند در تلاش برای رقابت ،
سریعن مطالبی را به متن خبر اضافه می کنند . " خبرگزاری هولنا " متنی چند خطی را مینویسد
مبنی بر اینکه " استاد شمس الدین شنگرف عصر امروز در اقامتگاه قدیمی خود غریبانه در یکی از
 کشورهای استعمارگر درگذشت "
همزمان شما از همه جا بی خبر در حال سر و کله زدن با سرایدار ساختمان محل کارتان هستید که چرا
آسانسورساختمان اینقدر در طبقه هشتم که منشی خوش هیکل و خوش بویی دارد توقفش طولانی
میشود ؟
در طرف دیگر شبکه خبری تلویزیون به نقل از خبرگزاری دولتی خبردرگذشت استاد را تحت عنوان
" خبر فوری " به این شکل زیر نویس تمام بخش های خبری می کند که :
با نهایت تاثر و تالم به اطلاع میرساند که استاد شمس الدین شنگرف نویسنده متعهد و مسلمان
کشورمان که جوایز ادبی بسیاری را به گنجینه افتخارات ادبیات فارسی افزوده بود عصر امروز و در پی یک
عمر تحقیق و تدریس و نگارش آثار فاخر داستانی در خارج از کشور درگذشت .
در همان حال شما که از ادامه نوشتن یک متن خوب ناامید شده اید همان یکی دو پاراگراف اولیه را در
صندوق پستی خودتان ذخیره میکنید تا سر فرصت و در خانه ادامه اش را بنویسید و در طرف دیگر دوست
خبرنگارتان که از سرچ های فراوان در گوگل برای پیدا کردن کمترین اطلاعاتی از استاد در گذشته نا امید
و درمانده شده برای تکمیل خبر اولیه از طرف مدیر خبرگزاری تحت فشار قرار گرفته است پس ناچارن با
تمرکز بر مخیله اش چند کلمه دیگر از متنی را که روی مانیتور شما و به سرعت خوانده بود را بیاد
می آورد . خبرگزاری اولیه و مطبوع دوست خبرنگارتان در حرکتی سرشار از افتخار و مملو از غرور خبر
تکمیلی را روی خروجی خود می فرستد :
"شمس الدین شنگرف  استاد ادبیات زبان فارسی و  نویسنده آثار فاخری همچون " محض مزاح " ،
" جوهر ماسیده " و " خموری و خماری " عصر امروز در لندن درگذشت "
.
استاد شنگرف که در اواخر عمر نابینا شده بود همواره در اعتقاد و تعهد کامل به میهنش زندگی کرد و
در این راه  تزاویر و فشارهای دولت های غربی برای همرنگ و همسو نمودن وی با اهداف استعماری
شان هرگز در او اثر نکرد" .
همزمان شما فکر میکنید که بهتر است بی خیال ادامه کار و تفحص در آسانسور ساختمانتان بشوید و
بروید خانه شاید توانستید دو خطی ، مطلبی ، چیزی  برای صفحه وبلاگتان بنویسید و البته در محل
کارتان رادیو و تلویزیون ندارید تا پیام وزیر محترم فرهنگ و ارشاد را به مناسبت درگذشت استاد
شمس الدین شنگرف که به اعتقاد ایشان از پرچمداران فرهیخته ادبیات و زبان فارسی بوده است را
بشنوید .
همزمان دیگر خبرگزاری ها در ادامه همان رقابت موصوف و از سر ناچاری در مطالبی تحلیلی و تخیلی از
ناداوری هیئات داوری جوایز به اصطلاح ادبی نوبل و پولیتزر در نگاه سیاسی و  مغرضانه و نادیده گرفتن روح
 انسانی در آثار استاد شمس الدین شنگرف که با اثر به شدت تحسین برانگیز " محض مزاح " انگاره های
 امپریالیستی و باورها و پایه های کاپیتالیسم و سوسیالیسم را همزمان به لرزه در آورده و به سخره
گرفته بود مطالب متنوعی می نویسند .
در طرف دیگر در حالیکه رییس جمهور کشورتان برای مراسم روز گشایش حافظ ! به شیراز رفته است در
حالیکه دست چپش در دست وزیر کشور سابق ِاسبقش و دست راستش در دست معاون اولش قرار دارد
 ضمن خواندن بیتی از حافظ بدین مضمون که :
" نگار من که مکتب نرفت و خط ننوشت / به یک غمزه مسئله آموز صد مدرس شد "
از رشادت های مرحوم مدرس که جانش را در راه حفاظت از رای ملت گذاشت داد سخن سر داده که
ناگهان توسط یکی از همراهان و به صورت درگوشی از درگذشت یکی از نویسندگان مشهور خبردار
می شود . به توصیه معاونین فرهنگ دوست رییس جمهور محترم و فرهنگ پرور مقرر میشود سخنرانی
کوتاهی به همین مناسبت بر سر مزار لسان الغیب ادبیات ایران زمین و  به یاد استاد تازه در گذشته
انجام شود .
متن سخنرانی را مشاور فرهنگی ریاست جمهور سریع آماده می کند و رییس جمهور در حالیکه به شدت
از ضایعه درگذشت یکی از مفاخر فرهنگی کشور اظهار تاسف می کند اعلام مینماید که اگرچه همواره
روش دولت های غربی به جای تعامل فرهنگی ، سرقت مفاخر فرهنگی ما بوده اما به جهت حفظ احترام
بین ملت ها بر دولت انگلستان واجب  است تا سریعن مقدمات انتقال پیکر استاد شمس الدین شنگرف
را برای انجام مراسم تشییع و تدفین با شکوه در میهنش و میان علاقمندان راستین وی فراهم آورد .

در ادامه و بخاطر اثبات علاقه رییس جمهور به انجام امور و خدمات زیر بنایی و زیر ساختاری فرهنگی مقرر
میشود به پاس قدردانی از زحمات استاد شمس الدین شنگرف مقبره ای در جوار مزار حافظ برای او
تدارک دیده شود .
همزمان شما به منزل رسیده اید و طبق معمول تلویزیون را روشن میکنید و چون به اخبار داخلی
علاقه ای ندارید صدای تلویزیون را قطع کرده اید و متوجه نمی شوید که کلنگی که رییس جمهور بر سنگ
قبر حافظ می کوبد نه برای آغاز نمادین پروژه مرمت آرامگاه حافظ و نه حتا برای افتتاح  پروژه هسته ای
حافظیه که در اصل اولین کلنگ برای ساخت مقبره ای دو طبقه موسوم به مقبره"حافظ الشنگرف" است .

در ادامه وزیر خارجه انگلستان در بیانیه ای انتقادی سخنان یک جانبه رییس جمهور کشور شما را محکوم
و ضمن اظهار تاسف اعلام می کند که بر طبق قوانین دولت فخیمه بریتانیای کبیر فرد در گذشته طبق
وصیت خودش و در محلی که او مشخص کرده باشد به خاک سپرده خواهد شد و در اینباره دولت
انگلستان ضمن اعلام تالمات عمیق خویش به خاطر ضایعه درگذشت استاد شنگرف قصد ندارد تا از این
مسئله غم انگیز بهره برداری سیاسی بکند .
سپس در حالیکه شما در حمام خانه تان مشغول سنگ پا کشیدن هستید وزارت امور خارجه کشورتان
در پاسخی محکم و انقلابی اعلام می کند که با توجه به سخنان مداخله جویانه دولت انگلستان برای
هزارمین بار روابطش را با آن دولت استعمارگر و فرهنگ دزد به حالت تعلیق در می آورد .
در لینک دیگری نخست وزیر انگلستان که در آستانه رقابت های انتخاباتی قرار دارد در سخنانی دون شأن
دیپلماتیک و مذبوحانه اعلام میکند : شیراز که هیچ ، حتا اگر استاد شنگرف در وصیت نامه اش گرمسار
  را به عنوان محل دفن خود انتخاب کرده باشد وی مایل است تا به خاطر علاقه شخصی به آثار آن مرحوم
ترتیب تدفینش را در حیاط کاخ وست مینستر و یا صحن علنی مجلس اعیان انگلستان بدهد.
در همین حال شما کامپیوترتان را روشن کرده اید و هنوز توان تداوم سوژه را به جهت نوشتن در
صفحه تان ندارید پس قصد میکنید تا در دنیای نت گشتی بزنید شاید مُخ تان باز شود و ادامه مطلب را
بنویسید و طبق عادت ابتدا سری به سایت های خبری می زنید و از خواندن خبر تظاهرات خودجوش
آحاد ملت در مقابل سفارت انگلستان در اعتراض به دو قرن مداخله اسعمارگرانه شگفت زده نمی شوید
و با خود فکر میکنید حتمن باز جریان باغ قلهک مطرح شده .
در باقی خبرها هم به جز  خبر عجیب اعلام تغییر نام و نامگذاری همزمان دو شهر  در ونزوئلا و آمریکا به
نامهای شنگرف سیتی دلاپاته و شانگ روف یورک خبر قابل تامل دیگری نمی بینید و قصد میکنید تا
اینترنت را بی خیال شوید و فیلمی ببینید که ناگهان دوست خبرنگارتان شما را انلاین می بیند و پی ام
می دهد : امید جان عذر میخوام بی اجازه خبر درگذشت استاد شنگرف رو از تو کش رفتم . مدیر
خبرگزاری مون خیلی اصرار داره که یه عکس از استاد بهش بدم اما هرچی توی نت گشتم نبود .
میتونی کمکم کنی ؟!
بعد از پرس و جوی اینکه استاد شنگرف دیگر کیست و جریان چیست تازه شصتتان خبردار میشود که
چه الم شنگه ای به پا شده و خودتان خبر نداشته اید . به هر ترتیب ممکن دوست خبرنگارتان را
می پیچانید و فکر میکنید همین مسئله ادامه و البته دام خوبیست برای تداوم آن دو پاراگراف ابتر اولیه ..
جریان را مینویسید و منتظر میشوید تا ببینید نظر دوستانتان درباره مرگ تاثر برانگیز استاد
شمس الدین شنگرف این انسان فرهیخته و ادیب نام آور ادبیات فارسی و نویسنده و طنز پردازی که
با مرگ خود دنیا را تکان داد چیست !
نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم مهر 1388ساعت 21:35  توسط امید صیادی ( امیدوار ) |

دیروز دل آرا دارابی ، امروز بهنود شجاعی .. فردا ؟ 

دیروز دل آرا دارابی ، امروز بهنود شجاعی .. فردا  ؟

  وقتی " دل آرا دارابی "  اعدام شد و آه و افسوس و ناله و نفرین های جماعت
 " تا چند روز در صحنه "به هوا رفت با خودم فکر کردم که انگار قراره این دور
  تسلسل تا همیشه تداوم داشته باشه .
  با خودم فکر کردم میشه تا ابد به چشم ها و صورت ظریف دل آرا فکر کرد و
  غصه خورد و آه کشید که چرا آخر قصه باز هم به گورستان رسید . 
  اما خیلی زود به این نتیجه رسیدم که خوب حالا دیگه کاری نمیشه برای دل آرا کرد .
  اون به حکم قانون و به خواست اولیای دم مجازات شد و دیگه تمام آه و افسوس
  ما حتا برای لحظه ای به او زندگی نمیبخشه.
اما همزمان با اعدام دل آرا دارابی بودند کسان دیگری که شاید میشد براشون کاری کرد .
و این " کاری کردن " در ضمیر من به شکل ایده ای برای ساخت فیلمی مستند و نه چندان بلند شکل
گرفت که به نظرم بسیار تاثیر گذار تر از صحبت ها و مشاوره های طولانی و اکثرن بی نتیجه با اولیای دم
متقاضی قصاص میتونست باشه .

به فکرم رسید بد نیست اگر دوربین رو برداریم و بریم سراغ خانواده هایی که سال گذشته و یا سالیانی
پیشتر در موقعیت خانواده ی متقاضی قصاص دل آرا بودند و بپرسیم و ببینیم حال و هوای امروز اونها رو
و  بی هیچ پیش داوری و قضاوتی از بطن کارها و  روابط و سکنات روزمره ی اونها دل واقعیت رو دریابیم
که خوب حالا چی؟ و بی اونکه پرسش آزار دهنده و یا نگاه نقادانه و نکوهیده ای بکنیم ببینیم چی به
دست آوردند بعد از انتخاب مرگ برای کسی که با خطایی انسانی ، با اشتباهی در نهایت بی عقلی
اختیار مرگ و زندگیش رو  به دست اونها داده بود ؟ 
و در نهایت زیر پوست حساس اذان مغرب شون یک سوال رو آروم در گوششون زمزمه کنیم :
اگر برگردید به گذشته ... اگر دوباره مختار به انتخاب باشید  .... ؟  ؟

و بعد حاصل کار  رو بی طمع به هر جایزه و بی اعتنا به تمام نقدها و تحسین ها در نسخه های متعدد
کپی کرد و فرستاد و نشان داد که " برای آنان که صاحبان چنین حقی بودند و گذشت نکردند و از بین دو
شق زندگی بخشیدن و مردار کردن یک انسان دومی رو انتخاب کردند چه به جا مانده" تاثیر گذاشت
بر روان اونهایی که در موقعیت مشابه این چنین تصمیم گیری صعب و سختی قرار دارند و در نهایت به
مدد نمایش یک نسخه از این حقیقت عـریـان ، تکان دهنده و عبرت آموز شاید میشد که توفیق نجات
انسانی رو از طناب دار پیدا کرد .

و البته این فقط یک فکر خام باقی نماند . طرح اولیه رو تا حدودی توی ذهنم آماده کردم . برای اطمینان از
اجرایی شدنش و گرفتن مواد خام اطلاعاتی و دسترسی به پرونده های موضوع رفتم سراغ دو تن از
وکلای به نام فعال در دفاع از پرونده های قتل و مخالف با اعدام نوجوانان بزهکار و در نهایت پیشنهاد رو
با چند نفر از فعالین سرشناس حقوق بشر در ایران مطرح کردم .
با توجه به استقبال و تشویقشون  قرار شد قسمتی از سرمایه ساخت فیلم رو اونها تامین کنند و برای
تامین الباقی هزینه ها از راههای مختلف آگهی بدیم و کار رو شروع کنیم .
اما ... اما ناگهان موسم انتخابات رسید ..
ابتدا همه حواس ها معطوف امر مهمتری از نجات جان انسان های دربند و در معرض خطر مرگ شد !

بعد و در پی مسائل اون روزها هر دو وکیل مشاور دستگیر و به مدت طولانی زندانی شدند .
فعالان حقوق بشر هم بالطبع همین مسائل یا دستگیر شدند و یا روانه خارج ایران .

  گذشت تا اینکه مدتی پیش و در آخرین تلاش سعی کردم ایده رو به دست
  کسانی بسپرم که بیش از من صلاحیت و توان اجراش رو داشته باشند .

  پس با یکی از ستاره های سینما مطرحش کردم و البته ایشون هم استقبال
  کردند و قرار شد با دوستانشون در صنعت سینما در این باره رایزنی کنند اما 
  در همین فاصله صبح امروز خبر هولناک اما قابل پیش بینی اعدام
  "بهنود شجاعی" روی خط خبرگزاری ها رفت .   

حالا یک بار دیگه و به این امید موضوع رو به صورت عمومی مطرح میکنم که شاید صاحب توانی برای
از قوه به فعل در آوردن این ایده پیدا بشه و هر چه زودتر این فیلم و یا مثل اون ساخته بشه و سازنده
مطمئن باشه داره سعی میکنه در بین تمام هروله های خیرخواهانه جمعی و فردی ما جماعت سنتی
اما تجدد طلب قدمی بر میداره تا شاید در سرزمینی که تغییر قوانین در اون ممکن نیست بشه ذهنیت
آدمها رو تغییر داد .
دیروز دل آرا دارابی و  امروز بهنود شجاعی با وجود تمام تلاش ها و هزینه ها برای نجات شون اعدام
شدند و دیگه کاری نمیشه براشون کرد .
سعی کنیم به فکر تاثیر گذاری و نجات دیگرانی باشیم که به هر حال موسم تصمیم گیری برای اعدام یا
رهایی اونها خیلی زودتر از اونچه که فکرش رو بکنیم از راه خواهد رسید .
نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم مهر 1388ساعت 18:44  توسط امید صیادی ( امیدوار ) |

شرلی مک لین جادویی / کـسـوف 

شرلی مک لین جادویی

فیلم " این فقط یک شایعه است " در کارنامه هنری "شرلی مک لین " فیلم مهمی به حساب نمیاد .
طبیعی هم هست که بازیگر " ایرما خوشگله " در هفتاد سالگی از هم بازی شدن با کوین کاستنر
خیلی ذوق زده نشه اما صحنه ای در این فیلم هست که محاله آشنایان بازی خانم مک لین اون رو
ببینند و عاشقش نشن .
بهتره واسه جا افتادن مطلب یه نقب کوتاه به داستان فیلم بزنیم :
بعد از اینکه کوین کاستنر در روزگار گذر از نوجوانی به جوانی با مک لین که در اون سالها زنی در آستانه
میان سالی بوده طرح دوستی میریزه و  خلاصه لالا و لو لا !  در یک اقدام ناجوانمردانه اما عاشق دختر
نوجوون مک لین میشه و بعد هم با هم د فرار !
سالها میگذره و دختر مک لین که یکی دو سالی بعد از اون روزها از کاستنر جدا شده و ازدواج کرده و
صاحب دختری شده از دنیا رفته و دختر به جا مانده از او با بازی "جنیفر آنیستون " در پی حوادثی به
shirley maclaine  پست کی می خوره؟ بله،جناب کوین کاستنر !
  و خلاصه این کوین بی وجدان هم دست رد به
  سینه دختر همسر سابق و نوه ی معشوقه
  اسبقش نمیزنه و با نماینده نسل سوم اون
  خانواده ی خوش شانس هم لالا و لو لا !
  و اما صحنه ی مورد اشاره من در این فیلم
  لحظه ای هست که در زمان حال کاستنر
  به همراه آنیستون جلوی خونه ی مک لین
  ایستادن .
  خانم مک لین پیر که متوجه حضور معشوقه
  نامرد دیروز در مقابل خونه میشه قصد میکنه
  که با توپ پر بیاد و یقه طرف رو بگیره .
  و لحظه جادویی که مک لین خالق اونه همین
  جاست .

در حالیکه میاد تا از در خونه بیاد بیرون بهو مقابل آیینه پشت درب یه مکث کوتاهی میکنه و با اطمینان
به نفس یه دختر هفده ساله خودش رو برانداز میکنه که مبادا در هفتاد سالگی پیش چشم معشوق
سابقی که به زعم او مستحق مرگ هم نیست بد منظر جلوه کنه !
به این میگن جادوی بازی ... جادویی که در لحظه اون مکث و اون نگاه خیره کننده و خریدارانه شاید فقط
از چشمان شریر و عسلی رنگ  شرلی مک لین بر میاد و بس .
انصافن آدم پیر هم میشه مثل مک لین بشه !  همینقدر پر از اعتماد به نفس .. همینقدر شر ..
همینقدر خل و چل ! 
____________________________________________________________________________
اشتباه
+ هی پسر محاله اون دخترا به ما روی خوش نشون بدن .. فکرشم نکن !
_ واسه چی اینجوری فکر میکنی ؟ تا حالا نشنیدی یه دختری میاد میگه اوه .. وای خدای من
دیشب زیاده روی کردم نباید با اون پسره می خوابیدم .. آه .. اه ...  اشتباه کردم .. نشنیدی ؟
+ خوب آره  ..
_ خوب خره ما می تونیم اون اشتباهه باشیم ! 
                                                                              از دیالوگ های فیلم "سـوپـر بد"
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
کسوف
کسوف
روزهایی هست که داشتن یه لباس یـا
یه سوزن نخ یـا یه کتاب با داشتن یه
مرد مساویه !

؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛

مرد ایستاده در پیاده رو ،
زن ایستاده در بالکن ..

مرد : چی داری می نویسی ؟
زن : دارم یه متن اسپانیایی ترجمه می کنم .
مرد : " می خوام بیام بالا پیشت "  به اسپانیایی چی میشه ؟
زن : به اسپانیایی میشه " نمی تونی بیایی بالا پیشم ".
مرد : نمی فهمم چرا داری وقتت رو روی همچین زبونی تلف می کنی ! 

                                              از دیالوگ های فیلم " کـسـوف"  ساخته میکل آنجلو آنتونیونی

نوشته شده در  جمعه هفدهم مهر 1388ساعت 20:32  توسط امید صیادی ( امیدوار ) |

کفن دزدی وبلاگی یا ،، کلمه را در پستوی خانه نهان باید کرد ؟!! 

کفن دزدی وبلاگی یا ،، کلمه را در پستوی خانه نهان باید کرد  ؟!!

حکایت مرد کفن دزد رو شنیدین ؟ میگه یه بابایی بود کفن مُرده ها رو می دزدید . زد و خودش به
بستر مرگ افتاد و پسرش رو صدا کرد به بالین گفت بچه جان من خیلی گناه کردم تو اما راه من
رو نری ها که من همینجوریش عذاب زیاد دارم اون دنیا . حداقل اگه کاری نمیکنی که مردم یه
خدابیامرزی پشت سرم بگن کاری هم نکن که لعن و نفرین بکنن منو واس خاطر کارهای تو .

پسره هم قول داد به باباجان کفن دزد و گفت خیالت راحت کاری میکنم هرکی یادت افتاد بگه
خدابیامرزدش.
باباهه مُرد و پسره هم شغل پدری رو پیشه کرد و افتاد به کفن دزدی اما با این تفاوت که وقتی
کفن مُرده ها رو می دزدید یه چوب هم می کرد تو کــون مُردهه و فرداش که مردم میومدن میدیدن
چوب تو ماتحت مُرده شون کردن بی اختیار میگفتن باز خدا پدر اون کفن دزد قبلی رو بیامرزه
حداقل کاری به میت نداشت !


  حالا این بار اولی نیست که از مطالب وبلاگ من
  بدون اجازه و ذکر منبع دزدی میشه اما باز خدا
  پدر مادر دزدهای قبلی رو بیامرزه واقعن که در
  نهایت مظلومیت و معصومیت ! یکی دو تا شعر
  یا مطلب از من کش رفته بودن و بی ذکر منبع و
  ماخذ توی صفحه شون گذاشته بودن اما این
  مدل جدیدی که دوستان کشفش کردن که از دم
  هرچی شعر و مطلب طنز و  نغز که دستش رسیده
  رو از توی وبلاگ من برداشته با اسم خودش
  گذاشته تو صفحه اش دیگه نوبره والله !

دیروز دیدم دوست عزیزم " مهتا " توی مسنجر برام آفلاین گذاشته که :
تو شخصی به نام { ... } رو میشناسی ؟ مطالبی رو از تو  توی صفحه اش گذاشته و بعد از اینکه
من چند بار ازش سوال کردم نهایتن ادعا میکنه که با تو دوسته!


رفتم صفحه آقا رو دیدم . تصور بفرمایید تقریبن تمام مطالبی رو که توی صفحه اش در سایت کلوب
منتشر کرده رو از صفحه من برداشته !
یعنی واقعن وقتی با این حجم از دزدی مواجه شدم اصلن جا خوردم که آخه بی وجدان حالا دزدی
یه دونه دو تا ده تا نه دیگه هرچی که دستت رسید ببری و به اسم خودت بزاری توی اون صفحه
و چهار نفر هم از همه جا بی خبر بیان واسه شعرها و مطالبی که خودت کمترین زحمتی
درباره شون نکشیدی به به چه چه راه بندازن و در کمال وقاحت هم  جواب کامنت هاشون رو هم
بدی و باد به غبغبت بندازی که بله اینجا اینجوری بود و اونجا اونجوری !
یعنی شما تصور بفرمایید حتا مطلب کاملن شخصی که درباره دست شکسته ام نوشته بودم رو
برداشته دقیقن با همون عکس گذاشته توی وبلاگش !

آخه وقاحت هم حد داره حدود داره .  دِ  آخه پدر بیامرز حداقل دزدی هم میکنی انصاف داشته باش
خوب این همه وبلاگ توی این اینترنت کوفتی هست من که نمیگم ندُزد ! من میگم همه شو از من
ندُزد چون به هر حال تو که به جای مغز توی کاسه سرت گُه پر کردن وگرنه بعد از خوندن و خوش
اومدنت از مطالب من اگه یه ریزه عقل توی کله ات بود به جای دزدیدن یه سرمشقی میگرفتی
سعی میکردی یه تکونی به اون تن لش و لوشت بدی یه چار خط مثل من بنویسی .
اما از همون عکس مکُش مرگ مایی که با اون ریخت کج و کولت گذاشتی اون بالا مشخصه که تو
غیر از دزدی چیز دیگه ازت بر نمیاد و حالا که قرار نیست مغز نداشته ات تکون بخوره خوب قربونت
یه تکون به اون گوگل سرچ کوفتی بده یه سری به چارتا وبلاگ دیگه بزن از اونها هم بدزد تا حداقل
من اینقدر احساس تنهایی نکنم !
ناچار شدم برای گزارش این گند کاری به پلیس کلوب یه اکانت کاربری توی سایت کلوب باز کنم و
امیدوار باشم که با این پدیده هزاره سوم وبلاگی برخورد کنن ! 
به یکی دو تا از دوستان هم که توی سایت کلوب فعالیت دارند سپردم که برای تمام کسانی که
واسه این حضرت اجل کامنت میزارن توضیح بدن که این نابغه این همه مطلب رو از کجا داره
می دزده چرا که نگرانی بیشتر من نه برای مطالبم که برای کسانی هست که به واسطه این
مطالب حساب و احساسی  غیر از اونکه باید روی این آدم باز می کنند و خدا میدونه ممکنه
که چه خسارت های روحی و یا حتا اجتماعی بهشون وارد بشه .
از تمام کسانی هم که این مطلب رو میخونن و توی سایت کلوب عضو هستند خواهش میکنم
که اگه وقت و انگیزه کافی داشتند برای کسانی که در صفحه این آفت وبلاگی برای هر مطلبی که
از من دزدیده کامنت گذاشتن توضیح بدند که اصل ماجرا چیه بلکن بشه تا حدی مقابل  این مدل
کثافت کاری ها ایستاد .
____________________________________________________________________________
بعد از یک روز :
به فاصله یک روز بعد از نگارش مطلب بالا عکس العمل ها شروع شد . ابتدا دوستان نزدیک من در بلاگفا
که در سایت کلوب هم فعالیت داشتند با گذاشتن کامنت در صفحه شخص خاطی بهش اعتراض کردند .
ایشون اما در اقدامی قابل پیش بینی کامنت های اعتراضی رو حذف کردند .
اما هم دوستان نزدیک و هم تعداد نسبتن زیادی از دوستان نادیده و ناشناخته ام در سایت کلوب به
مطلب و جریان لینک دادند و  آقای خاطی در تلاش برای توجیه کامنتی به این مضمون که :
{{خیلی زود قضاوت کردی همشهری من نه دکان باز کردم نه جعبه مارگیری خوشحال میشم در موردش
بهت بگم دلیل خاص داشت که بارها آف گزاشتم جواب ندادی ...... من به همه گفتم از من نیست هیج
کامنتی رو جواب ندادم منتظر شما هستم.......
}}
در صفحه من به همراه شماره تلفنی جهت تماس درج کردند و متاسفانه بعد از اقدام غیر قابل توجیه
قبلی قدم بدتر دیگه ای برداشتند تحت عنوان "دروغ گویی" چرا که نه تنها در هیچ کدام از مطالبی که
ایشون از من در صفحه شون گذاشته بودند کوچکترین اشاره ای به اینکه مطالب از آن دیگری است نشده
بود بلکه در حالی مدعی هستند بارها برای من " آف" گذاشتند که اصلن آی دی مسنجر من که عمومی
ترین ابزار ارسال و  دریافت آفلاین محسوب میشه در دسترس و معرض عموم نیست و البته ناگفته
مشخصه که اگر چنین قصدی در میان بود گذاشتن یک کامنت ساده کفایت می کرد و لازم به توضیح
نیست که هیچ "دلیل خاصی" برای سرقت کلمات وجود نداشته مگر سواستفاده از اونها .

در نهایت جناب خاطی بعد از ظهر دیروز اعلام فرمودند که صفحه ی مورد اعتراض بنده دیگر به روز
نمیشود . اما بعد از ساعاتی در اعلام دیگری مخابره کردند  که این صفحه به یک آقای دیگری واگذار شد.
این مدل واگذاری سریع البته دیگه نیاز به موشکافی و دقت نداشت و  تقریبن اواخر دیشب بود که کل
صفحه مذبور با توجه مدیران سایت کلوب بسته ( حذف ) شد .

اما اونچه که در نهایت این جریان و یا موضوعات مشابه باقی می مونه انزجار عمومی از چنین مسائلی
هست .
در جامعه به شدت "دزد زده " امروز ما که هنوز از داغ انتخابات دود بلند میشه دست زدن به چنین
کارهایی جز احساس توهین به یک عمومیت همگن چیز دیگری رو باعث نمیشه .
بسیاری از دوستانی که در سایت کلوب به این مسئله واکنش نشان دادند رو من حتا به اسم هم
نمیشناسم و اقدام سریع مسئولان سایت کلوب ضمن اینکه برام جالب بود باعث احترام عمیق من
نسبت به حساسیت اونها در اینباره شد .
در  این "اضافه مطلب" اگر دقت کردید از لفظ  " خاطی " به جای " دزد " استفاده کردم چرا که واقعن لذتی
از خراب شدن شخصیت هیچ کسی نمیبرم حتا اگر شخصیتی مجازی باشه .
من برای کسی که این کار رو کرد با تمام وجود آرزو می کنم که با توجه به واکنش عمومی که نسبت به
موضوع پیش آمد دلیل خوبی داشته باشه برای محک و بالطبع اون اثبات توانایی های خودش در نوشتن
و دلیل های بهتری داشته باشه برای ساختن ارتباطات . ارتباطاتی نه به شکل و شمایل ناراحت کننده و
بی نتیجه قبلی که در شکل دوستی هایی مبتنی بر حس احترام تا کماکان همه بتونیم از کمک هم
برخوردار باشیم .
در نهایت لازمه که صمیمانه از تمامی عزیزانی که در این جریان یاری کردند و توجه نشون دادند تشکر
کنم . ارادتمند همه شما " امید صیادی "
نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم مهر 1388ساعت 1:36  توسط امید صیادی ( امیدوار ) |

دو نـوازی / انسان دیگر 

دو نـوازی

در جاودان بزم عاشقانه ماه و پلنگ
بر رفیع ترین کوهسار ،
سحر زیباست  ،
سحرگاهان  زیباتر .
من ،
این سِحر انگیزی زیبای زنانه  را
دوست می دارم .. 
 
در غلتیدن غریق من و ساحل تو 
بر تلاطم موج و خیال ،
شب زیباست ،
شباهنگام زیباتر
من ،
این تیره تب دار خیال انگیز را
دوست می دارم ..

در کیش و مات سوار من و قلعه تو
بر خلوت ترین صفحه بازی زندگی ،
عشق زیباست ،
عشقبازی زیباتر
من ،
این بازی سر و دست و تن داغ را
دوست می دارم ..

در آمدن جان من و جاری نیاز تو
بر فاش خوانی راز کوزه به دوشان ،
آه زیباست ،
آهستگی زیباتر
من ،
این دونوازی آهنگ مستی  را
دوست می دارم ..

در تلاقی سپیدی من و سرخی تو
بر وداع با شرمساری نارس باکــرگی ،
زندگی  زیباست ،
بازندگی زیباتر
من ،
این شراب رونده ی سرخ و سپید را
دوست می دارم ..

////////////////////////////////////////////////
امید صیادی / پاییز هشتاد و شش 
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
مطلب تحت عنوان " انسان دیگر" رو به خاطر طولانی بودن و البته دیگر دلایلی تعمدن در قسمت
" ادامه مطلب " گذاشتم .
به افراد "زیر هیژده سال" و خوانندگانی که محدوده اخلاقی متعارفی دارند خواندن ادامه مطلب توصیه نمی شود
{ هر چند که معمولن چنین توصیه ای بیشتر کارت دعوت است } !


ادامه مطلب
نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم مهر 1388ساعت 12:27  توسط امید صیادی ( امیدوار )

مثل بقیه مردم  

مثل بقیه مردم

دیروز با بر و بچز قرار گذاشته بودیم بریم سینما واسه فیلم بی پولی . قبلش هماهنگ کردیم یه ساعت
جلوتر توی کافه پوریا جمع بشیم و از اونجا برسیم به سینما فلسطین اما جمع شدن همان و گرم شدن
فکوک ( جمع مکسر من در آوردی ِفک ) همان و از دست رفتن سانس ساعت ۱۸:۳۰ هم همان  .

بچه ها به خصوص رضا ترلان شاکی بودن که چرا کامنت ها رو بستم و کامنت نمیزارم یا به قول سعید
واسه چی وازکتومی وبلاگی کردم ؟!
سعی کردم توضیح بدم که توی مقطع فعلی این بهترین راه هست واسه آرامش داشتن .
شاید کمتر کسی باور کنه عمده زندگی من سراسر مملو از تنش و تشنج طی شده تا الان .
یعنی فکر کن که کمتر روز خدا بوده که خیالم از همه بابت راحت باشه .
همیشه دغدغه های وحشتناکی رو یا تحمیلم شده یا خودم به صورت مازوخیستی رفتم دنبال
داشتنش انگار که اگه یه روز گرفتاری نداشته باشم مثل معتادها احساس خماریش رو کردم .

به رضا و بقیه گفتم واقعن قضیه اینجوری نیست که به نظر میرسه .
چون بر حسب حالت کلی و از پیش تعریف شده معمولن وبلاگ نویس ها زمانی این کار رو میکنن که
از چیزی ناراحت باشند اما قضیه در مورد من یه خورده متفاوته .
من تقریبن عمده این چند ساله گذشته رو در بطن ناراحتی طی کردم . نمیدونم شاید الان که دارم سعی
میکنم از یه فاصله منطقی به این چند سال گذشته نگاه کنم دارم بهش میگم ناراحتی و الا شاید همین
دو سه ماه پیش بهش میگفتم نیاز یا عشق یا چمیدونم .. هر چیز دیگه غیر ناراحتی .
اما الان که فاصله گرفتم دارم کم کم درک میکنم چی به سر خودم آورده بودم و نمیدونستم  .
این که میگم " به سر خودم آورده بودم " منظورم اینه که مقصر اول و آخرش خودم بودم و نه هیچ کس
دیگه . میتونم بندازم گردن زمین و زمان .. اما سر خودم که نمیتونم کلاه بزارم ! مقصر همه چیز خودم
بودم و البته تاوان این تقصیر رو هم چند سال پس دادم و الان دیگه فکر میکنم و امیدوارم که مکافاتم
تموم شده باشه .

به بچه ها گفتم الان تو دوران گذارم . دوران گذار یعنی که هنوز علیرغم حال مساعدتری که دارم اما
کماکان به دلایلی که یکیش همین بستن کامنت هاست در حالت واکنشی هستم و نه حالت نرمال .
حالت نرمال زمانی میرسه که من دیگه نترسم که با تداعی یه اسم یا یه خاطره دوباره همه چیزهایی
رو که این زمان ازشون فراریم و دارم سعی میکنم که آثار مخرب روانیش رو بازسازی کنم تکرار بشه .
الان مثل آدمی هستم که تازه از یه مریضی سخت بلند شده و طبیعیه که نتونم درجا با دوستام برقصم
و کوه برم . به رضا گفتم تو و بقیه باید الان کمک من باشید واسه تموم کردن این پروسه که به اون
آرامشی که لایقشم برسم نه اینکه به خاطر یه کامنت دونی که دیگه این اواخر سوهان روح من شده بود
تحت فشار بزارید منو .
رضا حرف یکی از بچه های قدیم رو پیش کشید گفتم من کاری به کارش ندارم و مجموعن هم علاقه ای
ندارم که آدم هایی رو که یک بار از زندگی و روابطم بیرون کردم دوباره راه بدم  .
گفتم این که تو میگی آدم متظاهریه و من از تظاهر بدم میاد . گفتم من و تو و دوستامون انواع زندگی ها
رو از سر گذروندیم . خوب ، بد ، عالی ، پایین بالا ... همه جورش رو دیدیم اما دلیل نداشته بخوایم تظاهر
کنیم به چیزی که نیستیم . گفتم آدم به خاطر دزد بودن به خاطر هــرزه بودن بی آبرو بشه شرف داره تا
اینکه بخواد تظاهر کنه به چیزی که نیست .
به رضا اطمینان دادم الان بهترم .. فکرشو بکن طی سه چهار سال گذشته واسه اولین بار بی اونکه
سرم درد کنه ، بی اونکه خسته باشم ، بی اونکه مست باشم و یا هر دلیل غیر عادی دیگه ای داشته
باشه یهو ساعت رو نگاه کردم دیدم ۱۲ شبه . با خودم فکر کردم خوب الان چیکار دارم که بخوام بیدار
بشینم طبق معمول تا ساعت ۳ صبح ؟ دیدم هیچی ، واقعن هیچی ..
پا شدم کامپیوتر و چراغ ها رو خاموش کردم و ده دقیقه بعد هم تی وی هم خاموش و ...
فکر کن منی که صبح ها ساعت ۸:۳۰ سینه خیز میرفتم سمت دستشویی و به خودم فحش میدادم که
چرا باید از خواب بیدار بشم قبل از ساعتی که روی ۸ کوک شده بود و راس هفت صبح بیدار شدم !
عین بچه آدم دوش گرفتم و اصلاح کردم و لباس رو اطو زدم و صبحونه رو خوردم و راه افتادم اومدم شرکت.
حالا این بماند که برای اولین بار تو همین چند روز رکورد زدم تو کشیدن سیگار و از سه پاکت در روز
رسوندمش به یه پاکت و دیروز هم که دیگه ترکوندم با ۱۵ نخ سیگار !
خوب ... همه اینها یعنی چی ؟ جز اینکه الان رو مداری هستم که باید ؟ جز اینکه دارم بر میگردم به
زندگی عادی و معمولی که چند سال از دستش داده بودم ؟

دیشب بلاخره دو گروه شدیم . یه تعداد اونهایی که ترجیح دادن قید سینما رفتن رو بزنن و کماکان بشینن
توی کافه و گپ بزنن .. یه تعداد هم اونهایی که ترجیح دادن حالا که وقتی رو اختصاص دادن به سینما
رفتن هر جور شده فیلم رو ببینن . این شد که لوییز و مجتبی و پگاه ساناز و گلی و مهرداد رفتن سینما
آزادی و بلیط واسه سانس هشت شب گرفتن و من و الناز و رضا و امیر و سعید و سایتا و ستایش و
سرور و شیما هم نشستیم به گپ و گفتمان و چقدر هم من فاز حسادتم زد بالا از اینکه این امیر
بی وجدان تنها مردیه که توی محل کارشون وسط چهارده تا دختر و زن کار میکنه .
یعنی این آدم توی همین دنیا داره توی ماکت بهشت کار میکنه و حالیش نیست !

سر آخر از اونجا که به گروه پیشرو واسه سینما رفتن قول داده بودم که حتمن میاییم دل کندم از فک زدن
و با رضا یه موتور گرفتیم به هر ضرب و زوری بود خودمونو رسوندیم سینما آزادی و درست فیلم که شروع
شد پریدیم توی سالن .
فیلم بی پولی فیلم خوبیه اما انگار زمان کم داره واسه جا انداختن روند وقایع .. فکر کنم همچین
سوژه ای بیشتر به کار سریال می خوره تا فیلم .
شب که بعد از سینما اومدم خونه فکر کردم بشینم بنویسم دیدم با وسواس های گُهی که من دارم اگه
قرار باشه از ساعت یازده شب شروع کنم احتمالن ساعت ۲ کارم تموم میشه گفتم بی خیال چه کاریه
فردا مینویسم !
صبح ساعت ۹ نشده بود توی مسیر شرکت بودم رضا زنگ زد گفت خواستم ببینم راست میگی صبح
زود بیدار میشی یا فقط مال همون یه روز بوده ؟ گفتم نه بابا ... صدای ماشین ها رو که میشنوی ..
تو خیابونم . . . مثل بقیه مردم  !
نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم مهر 1388ساعت 12:38  توسط امید صیادی ( امیدوار )

دلیل بد ، بهانه ی خوب ! 

دلیل بد ، بهانه ی خوب   !

میگه : بهترین کار واسه تو اینه که بری یه مرکز مشاوره بزنی و مشاوره بدی به مردم .
میگم : چطور مگه ؟
میگه : آخه خوب بلدی گوش بدی .. آدم ناخودآگاه به خودش میاد میبینه داره خصوصی ترین مسائل
زندگیش رو بی رودربایستی برات تعریف میکنه ..
میگم : آره خودمم میدونم واردم توی دیالوگ برقرار کردن از جنسی که آروم کنه طرف رو اما یه مشکلی
هست که مانع میشه جرات کنم علنی مدعی باشم لایقم واسه مشاوره و مشورت های اینچنینی .
میگه : چه مشکلی ؟
میگم : مشکل اینه که معمولن اینجور وقتها اون وجه و ضمیر سواستفاده چی ناخلف من هم حاضر یراق
وایساده و بی قرار هی دست و پا میزنه که یه جوری خودی نشون بده و من هم در حین همین گفت و
شنود و مشورت ناچارم یه قسمت ذهنم رو بدم به کنترل این وجه شخصیتیم . در حالیکه کسی که
مشاور میشه این قسمت بازیگوش رو باید از خودش دور کنه .. پس عملن من مشاور خوبی نیستم ...
میگه : حالا یه بار هم شده تو زندگیت آدم باش بیا و با یه جنس مذکر هم مثل جناس لطیف همفکری
کن و مشاوره بده  بلکن این وجه شخصیتی خز و خولت هم بخوره تو ذوقش و بره پی کارش ..
میگم : اصلن فکرش رو هم نکن ... اولن که بدا به حال اون جنس مذکری که نیاز به همفکری خز خبیثی
مثل من داشته باشه و دومن هم که نتیجه چنین مشاوره ای میشه چرت و پرت چون نهایتن جفتمون
میدونیم از این وقت گذاشتن به هیچ طرف چیزی نمی ماسه !
میگه : خُب مگه قراره به خاطر مشاوره و همفکری چیزی هم به آدم بماسه ؟
میگم : علی الظاهر و تو حالت نرمال و آبرومندانه اش نه . اما پشت چشم ها و ژست های نجیب فکر
میکنم میل باطنی طرفین میخواد که بماسه ! چرا که همه هیجان و کشفش به همین ماسیدنه است !
میگه : پس خدا رحم کرد تو کشیش نشدی .
میگم : واقعن هم که خدا رحم کرد .. چون وقتی فکرش رو میکنم که اگه من کشیش بودم و میرفتم توی
اون کمد جالباسی کلیسا که وسطش پنجره مشبک داره تا اعترافات کسی رو بشنوم و براش طلب
بخشایش و آمرزش کنم اگه اونی که میاد واسه اعتراف تیکه ی ماهی باشه که بنا بر قواعد بازی و معمول
اینجور وقت ها باید هم باشه دیگه اگه خدا هم ببخشه محاله من ببخشم ! اون موقع حداقل سعیم اینه
که فرزند گناهکار رو برای پاک شدن کامل از تمام گناهان ببرم طبقه بالای کلیسا .
میگه : مگه طبقه بالای کلیسا چی داره ؟
میگم : به احتمال زیاد یه اتاق خواب مخصوص کشیش مجهز به یک فقره تخت اعتراف گیری !
میگه : پس همون خدا رو شکر که تو کشیش نیستی .
میگم : حالا چون کشیش نیستم دلت نمی خواد اعتراف کنی ؟
میگه : کشیش که نیستی هیچ ، کلیسا هم نداری که من بخوام توش اعترافی بکنم .
میگم : تخت که دارم !
میگه : دلیل خوبی نیست .
میگم : نه ، اما بهونه ی خوبیه .

_______________________________________

زاهدا من که خراباتی و مستم به تو چه ؟
ساغر و باده بُوَد بر سر و دستم به تو چه ؟
تو اگر گوشه محراب نشستی ، صنمی گفت چرا ؟
من اگر گوشه ی میخانه نشستم به تو چه ؟
آتش دوزخ اگر قصد تو و ما بکند ،
تو که خشکی چه به من ؟
من که تر هستم به تو چه ؟ !

نوشته شده در  جمعه دهم مهر 1388ساعت 22:16  توسط امید صیادی ( امیدوار )

آسانسور بزرگ ... آسانسور کوچک  

آسانسور بزرگ
قبل از اینکه درب آسانسور بزرگ و خلوت اداره دولتی بسته بشه یه دست نازک حائل و مانع شد ..
خانومی حدودن بیست و چند ساله وارد شد و من که تنهایی وسط آسانسور وایساده بودم رفتم انتهای
اطاقک و خانومه همون جلو پشت به من و  رو به درب ایستاد و در همین حین و به سیاق معمول و
طبیعت اکثر آقایون چشمم { ناخود آگاه } کجا رو دید میزد ؟ معلومه دیگه ..
طبق آمار کمیسیون دفاع از حقوق بدن سازمان ملل  95%  آقایون وقتی به هر نحوی پشت سر خانومی
راه برند یا ایستاده باشند اولین جایی که به دقت برانداز می کنند قوس کمر و برآمدگی بـاسـن خانومه
هست ! البته ناگفته در جریان هستید که من حتمن و حتمن و حتمن که جزو اون 5% دومی هستم که
نگاه نمی کنن فقط گاهی به صورت کاملن اتفاقی یک لحظه چشمم میفته .. گاهی مثل این بار !

و البته همین یک لـــــــــــــــــــحــــــــــــــــــــــــــــظــــــــــــــــــــــــــــــــــه  نگاهم باعث شد متوجه بشم
احتمالن خانم هم آسانسوری من جایی نشسته که باعث شده تا پشت مانتو در قسمت مورد عنایت
95% خاکی بشه !
عدم حضور فرد دیگری در آسانسور باعث شد تا با اتکا به مقادیر متنابه اعتماد به نفس غلیظ و انباشته
این روزهام رو به خانومه که مثلن سعی داشت ما را داخل آدم به حساب نیاورد بکنم و بگم :
_ ببخشید خانم ،  پشت مانتوتون خاکیه ها ..
خانومه برگشت و پشتش رو نگاه کرد و از اونجا که من راستشو گفته بودم شروع کرد به تکاندن مانتوی
خاکی که در همین حین احتمالن تازه ملتفت شد من چرا باید بدونم که مانتوش خاکی شده و از کجا
باید بدونم کجای مانتوش خاکی شده و اصلن به من چه مربوط که اونجای مانتوش خاکی شده و
قص علی الهذا...
خلاصه خانومه ناگهان دست از تکاندن برداشت ، یک ابرویی بالا انداخت .. چانه را هم بالا گرفت و یک
فیگور اخم خری گرفت توی مایه های "مرتیکه هیز عوضی" .. و  یا .. "برو گمشو بینیم بااا " !

من هم البته متقابلن در کمال اعتماد به نفس فیگور یک نیکوکار خیرخواه بدون چشمداشت ! رو گرفتم
که مثلن منظورم هست"اصلن خوبی به مردم نیومده" .. و یا .. "بشکنه این دست که نمک نداره !" و
نهایتن وقتی به طبقه همکف رسیدیم اول ایشون و بعد هم بنده از آسانسور بیرون اومدیم .

رفتم بایگانی .. نامه ام رو گرفتم و بعد هم باید برای تایپ می بردمش دبیرخونه اداره بزرگ و خلوت  .
و  اما ....  داخل دبیرخونه که شدم دیدم او لا لا لا !!!  خانوم مانتو خاکی مثل یک عدد گربه ی گرسنه
پشت میز دبیرخونه نشسته با فیگوری که یعنی " ها ها .. بیا مرتیکه ی هیز .. و یا .. دیدی گذر پوست
به دباغ خونه افتاد" !
بدترین کار ممکن در چنین حالتی این بود که خودمو ببازم و یا مثلن فروتنانه و نادمانه با دست و پای گم
کرده برم محضرشون ..
اما .. سریع یک فقره لبخند کارساز شیطنت آمیز روی دهان گشادمان جاسازی کردیم که یعنی " هه هه
.. ما گرگ بارون دیده ایم خانوم جون و بی خیال فرش بیا تو با کفش ! " و  قدرتمندانه رفتیم مقابل میزش
ایستادیم  .
نامه ام رو گذاشتم جلوش و پرسیدم : ببخشید اگه خیلی طول میکشه برم یه سیگار بکشم برگردم ؟!
خانومه که از این حد از وقاحت من مشخصن به شدت شاکی بود بازم فیگور دماغ سربالا و چونه بالا و
ایضن پشت چشم نازک و شعائر "مرتیکه هیز و گمشو بینیم و اینا"رو به خودش گرفت و تحکمانه فرمود :
نخیر .. بیرون اتاق وایسید صداتون می کنم ..
و من هم البته اطاعت امر کرده بیرون اومدم ..
چند دقیقه بعد متوجه شدم خانومه داره صدا میزنه : ولی عصر ... ولی عصر ..
از اونجا که اداره مطبوعی که من ارباب رجوعش بودم بر اساس مناطق مرجع مراجعه است متوجه شدم
احتمالن منظورش از ولی عصر کسیه که از خیابون ولی عصر به اونجا مراجعه کرده .. یعنی من .
در حالیکه کماکان روی مدار اعتماد به نفس اعصاب خرد کن این روزهام بودم وارد اتاق شدم و با لبخند
گفتم :
_ دربست هم می برید خانوم ؟!
دیدم صورتش از عصبانیت در آستانه کبودیه که زود با خنده اضافه کردم :
تو رو خدا ناراحت نشید. باور کنید ذوق کردم که بعد از 35 سال بلاخره یکی پیدا شد که من گناهکار رو
" ولی عصر " صدا کنه !  .. 
______________________________________________________________________________
آسانسور کوچک
صبح اول هفته ی کاری با فکری به شدت مشغول هزار درد بی درمان این زندگی وارد آسانسور محل
کارتان می شوید.
درب آسانسور طبق معمول با ناز و کرشمه در حال بسته شدن که دوباره باز می شود .
قبل از اینکه متوجه بشوید چه کسی قرار است وارد شود لعنت می کنید او را اگر بخواهد در طبقه ای
قبل از شما پیاده شود و باعث شود تا شما مدت زمان بیشتری را در فضای خفه آسانسور کوچک
بگذرانید .
اما درب که باز می شود از دیدن معضل هفده ( حالا دیگر هیژده ساله ) ای که بعد از چند ماه بی خبری
ناگهان مقابلتان ظاهر شده شوکه می شوید .
معضل هیژده ساله سلامی معمولی میکند ، شما هم علیک سلامی معمولی تری می گویید . 
به ظاهر همه چیز معمولی است یا حداقل سعی دارید معمولی نشان بدهید .
یادتان می آید در آخرین حرفها به معضل هیژده ساله یادآور شده بودید که اگر زود ازدواج کرده بودید 
بچه تان الان هم سن او بود و بهتر است شیطنت های نوجوانی اش را ببرد با همسن و سالهایش
تقسیم کند ( از همین خالی بندی هایی که اکثر مردان در تعریف خاطراتشان از مواجه با موارد
غیر عادی می کنند )
به هر ترتیب درب آسانسور بسته می شود . معضل هیژده ساله پشت به شما می ایستد .
گوشی موبایلش را از کیفش بیرون می کشد . و وانمود می کند که توجهی به شما ندارد اما درحالیکه
دارد باگوشی جدیدش ور می رود متوجه میشوید که یادش رفته تا دکمه طبقه ای که شرکت پدرش در
آنجاست را بفشارد.
شما که قبلن طبقه خودتان را مشخص کرده اید وقتی حواس پرتی او را می بینید دکمه طبقه مورد نظر
را برایش فشار می دهید .
او متوجه گافش می شود . بر می گردد و با لبخند تشکر می کند .همزمان گوشی موبایلتان درون جیبتان
 می لرزد . بوق اس ام اس هم خبر میکند که پیامک دارید .. شما با تکان دادن سر مثلن به معضل
میگویید خواهش میکنم یا قابلی نداشت یا هر حرف دیگری که بشود از این سر تکان دادن استنباط کرد .

همزمان با خودتان فکر می کنید اگر معضل استنباطش از این سر تکان دادن چیز دیگری بشود چه ؟!
معضل هم متقابلن سری تکان می دهد و ابرویی بالا می اندازد که یعنی بابا اس ام اس س س !!! ؟
کم کم به طبقه شرکت پدر معضل اینا که قبل از طبقه شرکت شماست نزدیک میشوید.

همچنان در هراسید که نکند ناگهان معضل به سمت شما بر گردد و بپرسد :
_ این بوی همون ادکلون قبلیه است ؟ "Rochas man" بود دیگه ؟
و شما هم در پاسخ با همان طمانینه ی یک آدم بزرگ که قبلن بوده اید و با همان حرکت سر قبلی
تایید کنید و اما هم باز معضل استنباط متفاوتی از این سر تکان دادن شما بکند ؟!

فقط چند ثانیه تا توقف آسانسور در طبقه ی پدر معضل اینا مانده و کماکان دل توی چیزتان نیست که نکند
دختره کله خر در این ثانیه های آخری حرکتی نامعقولانه کند ، به سمت شما بیاید و هم باز روزهای
ظاهرن مصیبت بار اهتراز از شیطنت های او و باطنن خریت شما بخواهد تکرار شود ؟!!!

آسانسور سر انجام در طبقه شرکت بابا اینای معضل می ایستد .
همه چیز اسلوموشن است . هوا اسلوموشن،فضا اسلوموشن ، دست معضل که می خواهد درب
آسانسور را هُل بدهد و باز کند اسلوموشن ، تنفس شما هم اسلوموشن و در نهایت خود آسانسور هم
که از بیخ و بن اسلوموشن بود ذاتن !
و فکر میکنید نکند در این فضای آکنده و مالامال از اسلوموشن ، معضل بی آنکه اجازه ای بخواهد در آخرین
لحظه برگردد ، خودش را به شما بچسباند و سرش را به زیر گلوی شما بکشاند .. بویی بکشد و شما
هم تماس و لرزش لبهایش را به روی گردن تان حس بکنید در حالیکه هم داغ می کنید و هم می ترسید
و هم نگران تکرار گرفتاریهای سال گذشته اید ناچارن به آیینه ی چسبیده به دیواره آن آسانسور تنگ
بچسبید .
یک لحظه با خودتان فکر میکنید اگر در چنین حالی پدرش ناگهان درب آسانسور را باز کند چه اتفاقی
خواهد افتاد ؟
 با خودتان قرار می گذارید اگر این فاجعه خواست به وقوع بپیوندد پای چپ تان را از کنار معضل دراز کنید و
درب آسانسور را هل داده و او را به بیرون هدایت کنید اما همین را هم فکر میکنید که اگر معضل که
احتمالن تا آن لحظه تمام بادی لنگوئج شما را جور دیگری معنی کرده این یکی را هم آنجور که دوست
دارد بفهمد هیچ بعید نیست که تا به خودتان بیایید دستش را به زیر ران شما قلاب کند و  همچون رقاصه
های سالسا خودش را به شما  بچسباند و آن وقت دیگر همینتان می ماند که دفعتن یکی داخل شود و
آن صحنه را ببیند و برود بگوید فلانی توی آسانسور داشت با دختر فلانی اعمال منافی عفت انجام می داد !!
آن وقت خر بیار و باقالی بار کن ، آن وقت یک آسانسور گیت به تمام معنی ، آن وقت یک بی آبروییه تمام
عیار .. آن وقت استعفا از هیئت مدیره و آن وقت فرار از دوربین خبرنگاران و آن وقت مخفیانه آمدن و از درب
پشتی فرار کردن و آن وقت تیتر روزنامه های زرد و قرمز و بنفش شدن و آن وقت طلاق مفتضحانه و آن
وقت بی اعتباری و آن وقت ورشکستگی و آن وقت ...

ناگهان فضای اسلوموشن تبدیل به دور تند میشود .. معضل درب را باز می کند و خداحافظی گفته نگفته
از آسانسور خارج می شود ..
به ظاهر نفسی به راحتی میکشید .. تازه یادتان میفتد چیزی ندارید خدا رو شکر که بخواهید ورشکست
هم بشوید و البته این هم یادتان می افتد که اصلن زن نداشته اید که بخواهد ازتان طلاق بگیرد و هم باز
خاطرتان می آید که ساختمان تان اصلن درب پشتی ندارد و باز یادتان می آید که در ایران تلویزیون
خصوصی نداریم که بخواهد اخبارتان را پخش کند و البته دوزاریتان می افتد که فراموش کرده بودید هیئت
مدیره ساختمان هفته پیش منحل شده و حالا دیگر مسئولیتی ندارید که بخواهید استعفا کنید !

با خیال راحت در طبقه خودتان پیاده می شوید .. داخل واحدتان میشوید . گوشی موبایلتان را از جیب در
می آورید و تازه یادتان می آید که اس ام اس رسیده را بخوانید ..
روی پاکت مسیج کلیک می کنید :
 mozal : che booye khoobi midi !adam havas mikone haminja  bepare 2 baghalet!!!!t
نوشته شده در  چهارشنبه هشتم مهر 1388ساعت 2:3  توسط امید صیادی ( امیدوار )

تردید در "تردید" { نقدی بر آخرین ساخته واروژ کریم مسیحی } 

منت خدای را عزوجل که طاعتش موجب قربت است و به شکر اندرش مزید نعمت .
هر نفسی که فرو می رود ممد حیات است و چون بر می آید مفرح ذات .
پس در هر نفس دو نعمت و بر هر نعمت شکری واجب .
از دست و زبان که بر آید کز عهده شکرش به در آید
بنده همان به که ز تقصیر خویش عذر به درگاه خدای آورد
نمی دونم چند سال از آخرین باری که متن بالا رو خوندم می گذره . همینجوری اول مطلبی که
می خواستم بنویسم و کاملن ناخودآگاه جاری شد تو ذهنم منم مطلع مطلب نوشتمش در حالیکه
چک نکردم ببینم کاملن درست نوشتم یا نه .
حتمن دلیلی داشته هر چند اگه بی ربط باشه به مطلبی که می خوام درباره فیلم "تردید"  آخرین
و دومین ساخته سینمایی "واروژ کریم مسیحی" که امروز همراه با جمع دوستان به دیدنش نائل
شدیم بنویسم .
______________________________________________________________________________
تردید  تردید در تردید 
  شاید اگر فیلم تردید اولین و یا بیستمین ساخته
  این کارگردان خوش ذوق و مستعد سینمای ایران
  بود خیلی کسی رو متعجب نمی کرد .
  اما وقتی بک گراند ذهن تماشاچی یکی از خوش
  ساخت ترین فیلم های تاریخ سینمای ایران
  " پرده آخر " که اولین اثر این کارگردان هست باشه
  اونوقت قضیه  فرق میکنه  .
  حالا من قصد ندارم با گوشه زدن به سوژه فیلم لذت 
  دیدنش رو برای کسانی که هنوز فرصت نکردن به 
  دیدنش   برند از بین ببرم اما تا اونجا که لطمه ای به 
  " نادانستن " مفید یک علاقمند به سینما نزده باشم 
  تحلیل خودم رو درباره " تردید ِ واروژ کریم مسیحی
  می نویسم .
  هملت در مدیوم ایرانی 
 می تونستم تیتر این قسمت رو بگذارم " هملت در
  مدیوم فارسی " اما واقعیت اینه که " تردید " نهایت
  تلاش ممکن هست برای آداپته کردن نمایشنامه
  مشهور شکسپیر به قالب و قواره سینمای ایران و
  البته منظور نظر سینمای فاخر ایران هست مجهز به
  تمامی جوایز و احترامات بین المللی اون . 

 
" تردید " بی تردید فیلمی هست فاخر و بسیار دیدنی و به عنوان فیلمی که ساختش در اوضاع کنونی 
چندان به هر ذهن معمولی خطور نمیکنه . به عبارتی میشه گفت مدلی بومی از نمایشی به شدت
شناخته شده در سطح جهانی که در کشور ما بهتر از این امکان ساختش ممکن نبود .
اما مشکل اساسی در تمام و کمال نبودن و فاصله با ایده آل نمایی فیلمهایی در این سطح شاید
به جسارت فیلمساز در انتخاب سوژه اصلی داستان در سینمایی با ابزار و امکانات ناقص و تحت
سیطره و مدیریت افکار ناقص تر بر میگرده و نه به توان او .
جایی که سعی میکنه تا به ازای هر کدام از اتفاقات و شخصیت های نمایشنامه مشهور هملت یک
مابه ازای معاصر وطنی رو جایگزین کنه . امری که اگر چه ناممکن نیست اما اونقدر سخت هست که در
پاره ای از لحظات دست فیلمساز رو در ارائه روند منطقی وقایع و روابط بین کاراکترها به کلی می بنده 
( سکانس فینال )  و یا در لحظاتی بازیگران رو ناچار میکنه از " تعریف " وقایع  ( سکانس های افتتاحیه )
و یا حتا ارجاعات مستقیم به متن اصلی نمایشنامه که ناگفته مشخصه این شیوه ی ارائه اطلاعات
درباره اتفاقات مهم داستان توسط بازیگران از طریق " تعریف " حتا از سینماگران تازه کار هم چندان
پذیرفته نیست و این در حالیه که کارگردان عزیز ما قصد بر معاصر کردن این نمایشنامه قرن هفدهمی
داشته و البته که عذر وفاداری به متن اصلی اونهم در اقتباسی این چنین از کارگردان فیلم فیلمنامه محور
و به شدت تکنیکی همچون " پرده آخر " پذیرفته نیست .
بازیگران
الحق و انصاف که هیچکدام از بازیگران نقش های اصلی و فرعی در ارائه تمام توانشون کم نگذاشتند .
از بهرام رادان و ترانه علیدوستی گرفته تا حامد کمیلی و علیرضا شجاع نوری همگی به خوبی واقف
هستند به اهمیت نقش هایی که بر عهده گرفتند .
بهرام رادان در تردید  شاید"بهرام رادان" لحظاتی در بین ارائه حس و حال
  یک هملت گرفتار شده در زمان و به قالب بچه مایه دار
  تهرانی دچار تشدد در ارائه دیالوگهایی که ناگهان لحن 
  گفتاریشون از معاصر به قدیمی و از محاوره شکسته به
  کتابی تغییر می کردند میشد(سکانس سرزنش مادر)
  اما مشخصن او از تمام توانش برای ارائه بهترین نقش
  آفرینی به درخواست کارگردان دقیقی همچون
  واروژ مسیحی بهره گرفته و  به خوبی از پس ارائه این
  نقش سنگین بر اومده .

ترانه علیدوستی " تردید "  "ترانه علیدوستی" هم در ادامه روند رو به اوج بازیگری چالش سختی رو تجربه
  کرده در جدا کردن روح تئاتری از نقشی به شدت صحنه ای و دمیدن وجه
  سینمایی به نقش و تقریبن در همون سقف با ثباتی ظاهر میشه که همیشه
  از بازیگران مولفی چون او انتظار میره . 
  و نهایتن "حامد کمیلی" که تلاش مقبولی داره در فاصله گرفتن از کلیشه بازیگر
  خوش سیمای سریالهای تلویزیونی هر چند که در غالب صحنه ها فراموش
  می کرد که لازمه بازی درنقش یک ارمنی ایرانی داشتن کمی ته لهجه ارمنی و
  یا استفاده از بعضی واژگان زبان ارمنی در لابلای صحبت های معمول که شیوه
  گفتاری طبیعی اغلب ارامنه ساکن تهران هست .
  
کارگردانی
واروژ کریم مسیحی  دقت در جزییات با بهره گیری از اتمسفر و انرژی جاری شده در تک تک
  لوکیشن ها هر نمای فیلم رو تبدیل به قاب عکس زیبایی کرده که به وفور
  چشم نواز و البته حساب شده به بار نشسته .
  ضرب آهنگ فیلم به خوبی زمانبندی شده و علیرغم اینکه گفته میشه چیزی
  حدود بیست دقیقه از زمان فیلم به جهت طولانی بودن کم شده اما هم باز
  اصل سرعت به نحو مناسبی در این فیلم تقریبن طولانی که به جهت بیماری
  کارگردان و وقفه در فیلمبرداری و آمد و رفت بازیگران مختلف و جایگزینی اونها
  زمان زیادی صرف تولید اون شد تقسیم شده .
خلاقیت در بازی با کنتراست رنگ های گرم و تخت در صحنه هایی که نیاز به قوه تخیل تماشاچی داره
به همراه نورپردازی عمیق و فوق العاده ، " تردید" رو تبدیل به کلاس آموزشی میکنه برای علاقمندان به
طراحی صحنه و نورپردازی و البته ایضن کارگردانی .

شاید اگر "واروژ کریم مسیحی"  تا این حد مقید به نگاه مستقیم به متن هملت نبود و دست خودش رو
برای تغییرات اساسی در ابن اقتباس آزاد می گذاشت حاصل کار به جهت فیلمنامه خیلی با آنچه که
بر پرده نقش بسته متفاوت میشد .
در حالیکه عنصر تعلیق در فیلم " پرده آخر " به خوبی در خدمت داستان بکار گرفته شده بود در " تردید "
این داستان هست که به جهت عدم توانایی کامل در گره افکنی قوی تر از ذهن از پیش اگاه تماشاچی
قربانی تعلیق اجباری و از پیش فاش شده داستان میشه  و در نهایت قوه خلاقه کارگردان رو بی جهت در
حصار بسته ی اثر مورد اقتباس محبوس میکنه.
کلام آخر
در نهایت کلام اینکه با تمام این حرفها معترفم که در دیدن " تردید " نباید تردید کنید اگر علاقمند جدی
سینمای معاصر ایران هستید . اگر چه من در قسمت عمده ای از مطلب به نقد کاستی های فیلم
پرداختم اما واقعیت مهمتر اینه که وقتی کارگردانی در طی قریب به سه دهه حضور در بخش های مختلف
سینما فقط 2 فیلم میسازه حتمن دچار وسواسها و گزیده کاری هایی هست که در سینمای امروز ما که
شمایل فروشش " اخراجی ها 2 "شده وجود چنین کارگردانی با این حد از جسارت و دقت در انتخاب
غنیمتی است زایدالوصف .
در ضمن اگر " پرده آخر " رو هم ندیدید حتمن پیدا کنید و ببینید .
شخصن فیلم " پرده آخر " رو هم طراز با " رستگاری شاوشنگ " می دونم و میتونید مطمئن باشید
در این باره اغراق نمی کنم.
نوشته شده در  یکشنبه پنجم مهر 1388ساعت 2:49  توسط امید صیادی ( امیدوار )

از مدیر عامل ما تا مش قاسم غیاث آبادی و زیور ننه ! 

از مدیر عامل ما تا مش قاسم غیاث آبادی و زیور ننه !

مدل موی عهد عباس قادری  ، صورت نامرتب و اصلاح نشده و جملات منقطع و عمدتن بریده که اکثرن
شنونده اش را در انتظار نقطه پایانش گُنگ رها می کند مُلبس به بلوز قرمز بد رنگ زیر کُت چیپ راه راه
وجه مشخصه مترسکی است به نام " مدیر عامل پرسپولیس " .
مانند همه انسان های ضعیف النفس جناب مدیر عامل که شخصیت بی نهایت سست عنصر و وامانده
و خارج از حدود و کاریزمای مدیریتی اش او را به یک ابله بی مصرف بیشتر شبیه ساخته تا فردی قادر به
حل و فصل امور باشگاه بزرگی همچون پرسپولیس در پایان تازه ترین گندکاری حاصل از بزرگترین دوران
مدیریتش به عوض استعفا و عذر خواهی از هواداران به خاطر بلایی که از سر حماقت و کوته فکری اش در
فصل نقل و انتقالات بر سر تیم محبوب ما آورد حالا دست به برکناری مربی تیم زده تا به تقلید از اربابان
آمار پرور و پرروی این روزهایش با حالتی تهاجمی فراری رو به جلو را آغاز کرده و زیر بار هیچ قصوری نرود .

فقط یک ابله و خودپسند خود بزرگ بین به تمام معنا می توانست یکی از قوی ترین خط هافبک های
تمام تاریخ لیگ حرفه ای این کشور { علی کریمی ،پژمان نوری ،مازیار زارع و نیکبخت واحدی } را یک
شبه از این تیم جدا کند و پرسپولیس را به خاک سیاهی بنشاند که از تساوی با راه آهن در دقیقه 95
خوشحال باشد و مقابل مردان گمنام پیکان سر تعظیم فرود آورد .

البته شاید تمام تقصیرات هم بر عهده این مردک بی مایه نباشد . به هر حال مدیر عاملی پرسپولیس
منصب جذابی است که اگر به بنده و شما و مادربزرگ هایمان هم پیشنهاد شود محال است صرفن بخاطر
عدم توانایی مان نپذیریم  .
شاید به جای سرزنش او باید به آن شبهه مهندس ساختمان ساز  که فکر می کرد علی آباد هم شهری
است و نهایتن از فرط وزن بالای علمی عملی اش و نتایج مشعشعی که با ورزش این کشور قحط الرجال
کسب کرد روی دست دولت ماند و هیچ وزارت خانه ای راهش نداد را سرزنش کرد و نهایت شاید او هم
خیلی مقصر نباشد چرا که ریاست سازمان تربیت بدنی را اگر به مش قاسم غیاث آبادی و زیور ننه هم
پیشنهاد کنند حتمن خواهند پذیرفت .
منطقن و قاعدتن حاکمی که حکمی میدهد به این قبیل ریزه خواران درگاه و رفقای گرمابه و گلستان یا
باید عاقل باشد که خدا را شکر از هفت دولت که هیچ حالا دیگر از ده دولت هم آزاد است یا مسئول که
این دومی را اگر در تمام مصادر این کشور هفتاد میلیونی یافتید حتمن سلام گرم بنده را هم به او
برسانید !

افسانه ایست که روزی رضاخان به صورت ناشناس و با لباس مبدل سوار بر اتومبیلی کرایه ای شد که
راننده ای سبک و تیغ زن داشت.
چون به مقصد رسید راننده تقاضای دو برابر کرایه معمول را کرد . رضا خان گره به ابرو انداخته می گوید :
_ پدر سوخته میدونی درجات من چیه ؟
راننده که کمی جا خورده می گوید :
_ آجان ؟
_ برو بالاتر
_ آسپیران ؟
_ برو بالاتر
_ نایب ؟
_ برو بالاتر
_ یا ابالفضل !! کلانتری ؟
_ برو بالاتر
_ ر.. ر ... رییس ام .. امنیه کشوری ؟!
_ برو بالاتر
_ پس کی هستی آخه ؟!!
_ رضا شاه ..

این روایت افسانه ای تا همین جایش نصفه نقل شود بهتر است ..
مانند مسئول و مسئولیت در این مملکت که در حد مش قاسم غیاث آبادی و زیور ننه اشارت شد و تا
همینش کافی است که تو خود دانی اگر زیرک و عاقل باشی !
نوشته شده در  شنبه چهارم مهر 1388ساعت 4:18  توسط امید صیادی ( امیدوار )

ضمیر اول شخص مفرد ، چند بخش است ؟  

ضمیر اول شخص مفرد ، چند بخش است ؟

افتاده ام وسط  . صندلی عقب ، وسط .
آقای چاقی در یسار و خانومی چاقتر در یمین نشسته اند .
خانوم قبل نشستن اول کیف دسته فلزی اش را می نشاند مابین که مبادا  من به مدد استخوان
سمت راست لگن خاصره ام به او تــجــاوز کنم .

مشکلی نیست ..  عادت کرده ایم دیگر ..  من که تازه نشسته ام همچنان آدم حسابی ِ
داستانم تا اینجای کار .
اما  یکهوئی متوجه می شوم هر دو صندلی جلویی پراید مسافربر تا زیر گلوی من عقب آمده اند .
به این ترتیب که اگر کسی جلو بنشیند انگار کادیلاک سوار شده و رسمن چیز لق آن عقبی ها .

من ِ آدم حسابی تبدیل می شود به  من ِ‌ معترضه :

ـ آقای راننده ، پراید از خودش کوچیک هست شما هم ماشالله صندلی ها رو تا بیخ دادی عقب.
قربونت یه ریزه بکششون جلو نفسم گرفت ..

راننده که ابعاد اندامی اش کمی بیش از مگس تسه تسه است با تفرعن و نگاهی طلبکار بی آنکه
برگردد از همان آیینه روبرو من معترضه را نگاهی می کند از پشت پلک نازکش :

ـ داش .. شوما اون عقب بازم راحت تر از مایی .. جای ما که ورزش می کنیم باشی چی میگی !!!؟
خدا وکیلی من همینجوریم جا کمه واسه رانندگیم ..

من معترضه از این جواب ابلهانه بر می آشوبد اما قصد مجادله ندارد.
آقای چاق یسار دستی زیر بغلش بوی اربعین سگ اصحاب کهف می دهد.
شیشه ها تا بیخ بالاست و هوای درون اتومبیل دم به دم بازیافت می شود .

من آشوبیده رو به مسافر ِ چاق یمین دستی یعنی خانوم کیف دار  :

ـ خانوم میشه اون شیشه رو یه کمی بدی پایین .. دارم خفه میشم ..
ـ نه آقا من سینوس هام چرکیه. باد میخورم  نمی تونم ..

من معترضه کم کم دارد می شود یک فقره انسان سگ خُلق در آستانه پاچه گیری ..

من به مسافر چاق یسار دستی یعنی آقای اربعین سگ اصحاب کهف :‌

ـ آقا شما اون شیشه رو بده پایین ..

آقای چاق اربعین سگ اصحاب کهف نگاهی مالامال از بلاهت و سرشار از سوال می اندازد،
لبخندی میزند ...
نمی دانم چرا سعی می کند در آن فضای کوچک خفقان آور دنده عقب برود ..
با تعجب نگاهش می کنم ..
بعد از کمی تلاش سرانجام آن حجم چرب ِ‌بد بو با اشاره ی سر جایی را که باید دستگیره شیشه بالابر
باشد و نیست را نشان می دهد. تازه می فهمم آن نگاه بلاهت آمیزش به من اکشن بوده نه ری اکشن ..

من ِ یک فقره انسان سگ خلق در آستانه پاچه گیری دیگر از کوره در می رود ،
داغ می کند ، سر می رود  :

ـ ای بابا .. آقای راننده شیشه شما پایین نمیاد ؟‌
ـ داشش شما چقده ناراحتی .. نه .. اگه قبلن پــرایـــد مراید سوار شده باشی حتمن باس
بدونی برقیه اینا .. اتصالی کرده . حالا این جوری خوبتره خُب ...

من ِ‌داغ کرده ی سر رفته  دیگر چاره ندارد جُز قورت دادن حیا .
می شود یک عدد من ِ‌لات ِ بی چاک دهن که بودنش در تهران امروزی از جمله ی ادوات راز بقاست !

ـ ای باااا .. آقا جون میشه بگی اگه الان یه نفر توی این ماشین بگوزه تکلیف بقیه چیه ؟‌‌

راننده متفرعن باز  از توی آیینه من ِ‌بی چاک دهن را با چشمانی گرد مینگرد این بار :

ـ داشش بی خیال ...

ـ نه دیگه بی خیال ِ‌چی ؟ همین الان این پشت انگار روده سگ جا دادن زیر بغل این آقا.مگه نه خانوم ؟‌
ـ وا !!  آقا درست نیستش این حرفها ها ! ( این " های جمع اضافه "‌در گفتار خود خانوم بود )
ـ نه بابا ؟‌ خانوم جون شما اگه درستشُ میخوای  اول لطف کن این کیفتُ از توُ کــون من بکش بیرون .

خانوم به سرعت آن قسمت از بدن بد قواره گوشتالواش را که احتمالن پشتش محسوب میشده را به
طرف درب می چرخاند و با چشمانی گرد و وحشتزده من را به مثابه یک عدد روانی نگاه می کند ..

آقای چاق اربعین سگ اصحاب کهف مشخصن از همجواری یک دیوانه در عصرگاه یک روز سخت کاری
آنهم در آن فضای تنگ غیر قابل انعطاف ترسیده .. هیچ نمی گوید .. زر نمی زند .

راننده ی تسه تسه جفت پایش را روی پدال ترمز می کوبد ..

ـ آقا قربونت بی خیال جان مولا ..
ـ آره بی خیال .. خانوم برو پایین پیاده می شم ..

درب که باز می شود احساس می کنم دوباره مادرم را سزارین کرده اند .. نفس عمیقی می کشم .. ..
خانوم مسافر سریع می نشیند و سریعتر درب را می بندد مبادا من پشیمان بشوم ..

کپسول بازیافت با محتویاتش راه می افتد میرود .. نگاهی به این طرف آن طرف می کنم ..
هوا خوب است و بلوار کشاورز مثل همیشه آدم و حیوان را هوسی می کند که یک قدمی بزند ..

می خواهم بروم اما پیرزنی ظریف از آن پیرزن های سانتی مانتالی که با دیدنشان آدم از پیری خوشش
می آید کنارم ایستاده .. مردد و نگران چراغهای وحشت خیابان را نگاه می کند :‌

ـ‌ خانم ، اجازه می دید کمکتون کنم ؟‌
ـ فدات شم پسرم . محبت می کنی ..
ـ  خواهش می کنم ..

پیرزن سانتی مانتال را تا وسط بلوار مشایعت می کنم در حالیکه یک دستم به چراغهای وحشت هشدار
میدهد که یواشتر چند کلام  بذله گویی را هم تخمه آن همراهی کوتاه می کنم ..
وسط بلوار پیرزن سانتی مانتال مانند آنکه دست دوستی را بفشارد دستم را می گیرد :‌

ـ چقدر خوبه همه جوونها مثل شما متین و مهربون باشند ..

لبخند ملیح من به اندازه کافی شباهتم را با آنچه که پیرزن سانتی مانتال می بیند یا می خواهد ببیند
کامل می کند ..
ـ خواهش می کنم خانوم .. فقط انجام وظیفه بود .

از او جدا می شوم .. من ِ آدم حسابی ،‌ من جنتلمن ، من مهربان ...
بی هیچ شباهتی با آن مسافر بی ادب چند دقیقه پیش ، در میانه بلوار کشاورز قدم می زنم ! .
هوا هم خیلی خوب است ..
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
مطلب تکراری بود . پست شد جهت خالی نبودن عریضه !
نوشته شده در  جمعه سوم مهر 1388ساعت 14:33  توسط امید صیادی ( امیدوار )

خوشبختی درون یک فنجان قهوه  

____________________________________________________________________________
توضیح :
از این تاریخ ( لحظه پست این مطلب ) قسمت نظرخواهی این وبلاگ تا اطلاع ثانوی بسته است .
بدیهی است در حالی که دوستان عزیزتر از جان و خوانندگان محترم امکان درج نظر در این صفحه را
نداشته باشند خود به خود این امکان را از خودم هم سلب کنم پس از همین تاریخ به بعد در هیچ
صفحه ای نظری درج نخواهم کرد .
منت می گذارید اگر هم باز می خوانید و با منت همچون گذشته می خوانم تان اما امیدوارم دوستان
در درک شرایط ناخوش آیندی که قصد تشریح و تداومش را ندارم همراه باشند تا زمانی را که باید سریعتر
طی کرده و به شرایط عادی بازگردم چرا که در حال حاضر شما عزیزان تنها بهانه برای به روز ماندن این
صفحه اید . دوستدار همه شما عزیزان .
______________________________________________________________________________
بهترین شغل دنیا
من همین امروز کشف کردم که بهترین شغل دنیا کدام است !
باور کنید این کشف بزرگ را زمانی کردم ( کشف ، کشف است و هرگونه تشابهش با اسم هرگونه
جانداری قوین تکذیب می شود ) باری زمانی این کشف بتوسط من انجام شد که درون تاکسی
نگارخانه کمال الدین بهزاد  نشسته و به سمت منزل می آمدم . حالم هم خوش نبود اما 
  حواسم بود که کشفش کنم .
  روده کوتاه این که بهترین شغل دنیا از دید من در حال حاضر مدیریت
   یا پادویی و فراشی ِ یکی مکان است به نام :
  " نگارخانه کمال الدین بهزاد ".
  تعجب نکنید به جان مادرم قسم می خورم هیچ تفاوت نیست بین
  مدیریت این نگارخانه هنری با فراشی آن .

  به این لحاظ که مسئله اساسی این شغل زیبا این است که در
  موقعیت مکانی آن حضور داشته باشی نه اینکه به لحاظ فیزیکی
  چه کاری انجام می دهی . 

فکر کن در جایی کار کنی که درش به روی بلوار کشاورز باز می شود ،روبروی محل کارت هم
پارک زیبایی باشد به نام پارک لاله که در هر روز به هر فصلش زیباترین تابلوی اول نقاش گیتی را به
نوازش چشمانت بکشاند .
راست گفتم ! چه تفاوت دارد در چنین جایی وقتی را که می گذاری ، حقوقی را که می گیری ،
منصبی را که به آن می شناسندت .. به عنوان مدیر باشد یا فراش ؟! ..
مهم اینست که تو آن جا باشی ..
مهم این است که به بهانه اشتغال ، هر روزت را در بطن این نقطه جادویی شهر تهران بگذرانی ..  
_____________________________________________________________________________
تیمارستانی ها
جلوی بساط فیلم فروش وایسادم دارم نگاه میکنم ببینم کار جدید چی اومده ..
پسر ی و دختری دست تو دست هم میان داخل مغازه .. پسره همینطور که داره فیلم ها رو زیر و رو
میکنه میگه :
خدا رو شکر باز  این فیلمها هست.فکر کن پریروز دو ساعت وقت و پول رو هدر دادیم واسه فیلم { ... } .
و بعد با لحنی که من و دیگران هم بشنون ادامه داد :
_ اصلن مزخرف به تمام معنی .. حماقته دیدن این جور فیلم ها به خدا ..
دخترک یک نگاه تحسین برانگیزی به حضرت "بـوی فـرنـد" انداخت چنان که گویی "آنجی" دارد "براد"
را می نگرد ...
پسرک فیلم "Asylum" رو برداشت .. یه نگاهی به تصویر مرحومه ناتاشا ریچاردسن انداخت ..
از فیلم فروش پرسید:
_ این چه جوریه ؟ باحاله فیلمش ؟
فیلم فروش طبق معمول وقتی اطلاعاتی درباره فیلمی نداشته باشه حواله کرد به من :
ـ از آقا امید بپرس این همه فیلمها رو دیده ..
پسرک با کمی تاخیر نسبت به دخترک به طرف من چرخید و با لحن ناخوش آیندی پرسید:
_ آقای آقا امید این فیلمش باحاله ؟ ..
بی اونکه نگاهش کنم گفتم : بسته به اینه که اهل چه جور حالی باشی ..
_ یعنی چی ؟
_ یعنی اینکه این یه فیلم درباره بیماران روانیه که از محیطشون میزنن بیرون .. تا اینجاش حال داد بهت ؟
_ فکر نکنم ... یه کم دیگه اش ؟
_ یه کم دیگه اش این که خانومی هست که عاشق یکی از همین دیوونه ها میشه و ..
هنوز جمله ام تموم نشده که "آنجی" فیلم رو از دست "براد" میکشه بیرون و میزاره توی کیفش ..
_ اول من می بینمش !
______________________________________________________________________________
خوشبختی درون یک فنجان قهوه
فرناز جان از شیراز آمد و بلاخره نوبت دیدنش به ما هم رسید و ساعتی رو در کنار این عزیز و دیگر
دوستان در بالکن طبقه ششم سینما آزادی خوش گذروندیم . "زمانبندی شیرازی" برای دعوت عده
بیشتر مجال نمی داد اما همینجوری هم تقریبن ده یازده نفری شدیم و هم باز طی رویه معمول
گروهمون اونقدر عین بچه های کلاس اول دبستانی که بی معلم موندن بلند بلند حرف زدیم و خندیدیم
که مدیریت محترم کافی شاپ طبقه ششم سینما آزادی که همین جا رسمن از تلاشهای بی وقفه و
شبانه روزی ایشون و سایر همکاران و عوامل محترم در بخش های مختلف سینما آزادی تشکر مبسوط
می شود اومدن و تذکر جدی دادند که از شانس خوششون یکی از تهیه کنندگان شهیر سینما با فاصله
دو تا میز از ما قرار مصاحبه دارند و ... بله !
به هر حال بنده هم طبق رویه معمولم سفارش قهوه تُرک دادم و لوییز جان هم طبق رویه معمولشون
به تقاضای معمول این مواقع من فال قهوه گرفتند و اونقدر چیزهای باحال در فال من دید که عنقریب
میخواستم از خوشی خودمو از همون بالکن طبقه شش بندازم پایین ..
فکرش رو بکن فقط توی یه فنجون فسقلی هفت
هشتا قلب که مشخصن شدیدن عاشوق اینجانب
بودند رسمن داشتند از داخل همون فنجون
تقاضاهای بی ناموسی از من می کردند و البته
من هم به هیچکدوم پاسخ مثبت ندادم ناچارن
چون نمیدونستم چه کسانی هستند !!

البته خودم توی اون فنجون قهوه اولین چیزی که
دیدم قسمت دوم از یک مـایــو دو تیکه بود اما
تقریبن تمامی دوستان شدیدن تکذیب فرمودند
که اون دلتا که من میدیدم هر چیزی میتونه باشه
الا یک فقره شــورت زنــانـه !

به هر حال کلی ما امشب در سعادت آبادمان
بودیم از خوش نشینی فال و هم صحبتی و هم
کناری با دوستان عزیز .
قرار گذاشتیم برای شنبه یا یک شنبه اگر هوا مساعد بود برویم یکی از دو فیلم بی پولی یا تردید و
البته نوید جان ( همون منزل الهام اینا ) اصرار داشت که بی هیچ تردیدی بهتره برای دیدن بی پولی
شخص اون رو نگاه کنیم که البته ما به ریش این بچه مایه دار مرفه بی درد خندیدیم ..
خلاصه که جای تک تک تان سبز !
نوشته شده در  چهارشنبه یکم مهر 1388ساعت 3:51  توسط امید صیادی ( امیدوار )