|
چه رویاهایی که می آیند ؟! چه رویاهایی که می آیند ؟!
یه صدای غریب و منحصر به فردی بود مربوط به دستگاه خط کشی خیابون توی اون سکانس اول صبحی که حاج کاظم و رفیقش از آژانس شیشه ای میومدن بیرون که برن سوار هلی کوپتر بشن یادتونه ؟ اون صدای خفه و منقطع در صبح ساکت که کخخخخخخ ___ کخخخخخخ ____ اینجوری بود ؟ .. یادتون اومد ؟ خوب به میمنت و مبارکی من امروز جمعه راس ساعت هفت و نیم صبح با همین صدا از خواب بیدار شدم از بخت خوشم ! یعنی از بس که توی حالت استن بای سینمایی میخوابم وقتی اول صبح این صدای کخخخخخخ__ کخخخخخخ ___ رو شنیدم اول چیزی که به ذهنم اومد این بود که برم یه نامه بردارم و با یه لحن پرویز پرستویی واری نامه بنویسم که فاطمه .. فاطمه ... فرزندانم را به تو میسپارم و ... اینا .. بعد یه ریزه که هوشیارتر شدم دوزاریم افتاد که خوب من که حاج کاظم نیستم ... اما این صداهه اصرار داشت که من الانه توی آژانس شیشه ایم اما باز یادم اومد من کلهم یه فاطمه میشناسم که اونم الان با فرزند خودش رفته اصفهان و وقتی هم برگرده و ازش بپرسم گز آردی سوغات آوردی؟ طبق معمول بگه ایییییییییییی .. میخواستم بگیرما .. یادم رفت .. و من در حالی که توی تخت مشهورم داشتم با عزرائیل خواب و بیداری می جنگیدم در همون حال و هوا که دیگه برام محرز شده بود محاله بتونم از این به بعد رو بخوابم از خودم پرسیدم که الان توی همین لحظه که هنوز ساعت هشت صبح جمعه نشده بقیه .. اونایی که میشناسم چیکار دارن میکنن .. میدونستم قریب به اتفاق همشون الان خوابن ... اما چه جور خوابی ؟! از همون فاطمه شروع میکنم ... کخخخخخخ ___ کخخخخخخ ____ کخخخخخخ ___ کخخخخخخ ____ فاطمه : طبق معمول اونی که بغل مجید ( آقاشون ) خوابیده ایشون نیستن ! .فکر بد نکنین محمد ( پسرش ) چند وقتیه که جایگاه ایشون رو روی تخت متصرف شده و این بنده خدا یه جایی روی کاناپه یا کف سالن با یه لا پتو ولو شده و داره خواب مرگ و میر و جهنم و برزخ و از این عوالم ماورایی میبینه. از وقتی اون سریال مزخرف اغما رو نشون دادن این طفلک از دست رفت . بنده خدا آقا مجید هر صبح که از خواب بیدار میشه اول کارش اینه که سه ساعت وقت بزاره واسه باز کردن گره های ملافه ای که فاطمه هر شب توی خواب دورش میپیچه تا شبیه آدم برزخی هاش بکنه ! کخخخخخخ ___ کخخخخخخ ____ کخخخخخخ ___ کخخخخخخ ____ سعید کریمی : به احتمال زیاد یه جوری خوابیده که انگار شصتاد ساله نخوابیده .. دمرو افتاده درحالیکه از اول شب یه دستش به علل نامعلوم زیرش گیر کرده و یحتمل خوابی که داره میبینه اینه که به سفارش واحد موسیقی عالم برزخ پشت یه اُرگ عظیم الجثه نشسته و در حالیکه قهقهه شیطانی سر میده داره سمفونی شماره پنج رو برای تازه واردین جهنم می نوازه ! البته این که در اون حالت خوابیدن ابزار موسیقی که دستش بهشه به ترومپت بیشتر شبیهه تا اُرگ دیگه تقصیر من نیست ! کخخخخخخ ___ کخخخخخخ ____ کخخخخخخ ___ کخخخخخخ ____ رضا ترلان : مطمئنم مثل بچه مثبت ها رو به پشت خوابیده و داره خواب بازنشستگی میبینه .. در عوالم بازنشستگی رضا در یک پارک نورانی که درخشش خورشیدش طبق قاعده فیلم های سینمایی زیادتر ازحد معمول هست به همراه خانواده مشغول خندیدن هستند . اینکه اینها دسته جمعی به چی دارن میخندن اصلن مهم نیست چرا که مطمئنن خود شما هم وقتی صحنه های خواب آدمها رو توی فیلم ها میبینید که خوش و خندان دارن میخندن هرگز از خودتون نپرسیدین که اینا اصلن به چی دارن میخندن ؟ فقط میخندن و همین کافیه که ما بگیم خوب خوش به حال این آدم که چه خواب خوبی داره .. ! غافل از اینکه رضا داره به ریش من میخنده و تو دلش میگه: مونیکا ورژن ایرانی میخوای ؟ ننه صغرا هم از سرت زیاده ! کخخخخخخ ___ کخخخخخخ ____ کخخخخخخ ___ کخخخخخخ ____ پروشات و گلناز : این دو تا خواهر که با هم سرما میخورن،با هم عاشق همدیگه میشن و باهم با هم قهر میکنن یه دستگاهی توی خونه شون دارن که رویاهای شبانه شون رو از قبل به اون دستگاه میدن که همزمان یک خواب رو برا جفتشون پخش میکنه ! خوابی که دیشب تا صبح دیدن قسمت پنجم آخرین روش پردازش جدول مندلیف و در ادامه اون فصل پنجم از جلد ششم سلسله مباحث مدیریت انتگرال در فیزیک کوانتومی بوده ! معرکه ان این دوتا . مصداق بارز حدیث نبوی هستن که خوابشون هم عبادته ! کخخخخخخ ___ کخخخخخخ ____ کخخخخخخ ___ کخخخخخخ ____ ساناز : در حالیکه لنگ هاش از سر تخت بیرون زده از طریق یک عدد مودم اکسترنال یا وایرلس موفق شده همون خوابی رو که گلناز و لوییس دارن میبینن رو ببینه ... البته .. بین خودمون باشه ساناز داره قاه قاه تو خواب به خواب اینا میخنده چون فکر میکنه آدم خیلی باید حالش خوب باشه که در آستانه فصل سرما خواب اسکی ، دیزین و کله ملق شدن تو برف ها و شکستگی استخوان سر و دستش رو نبینه !!! کخخخخخخ ___ کخخخخخخ ____ کخخخخخخ ___ کخخخخخخ ____ مجی و پگاه _ مجی جان در حالی هر شب میخوابه که به خاطر مسائل فنی دقیقن یک شب از پخش مستقیم خوابی که پگاه شب قبل دیده عقبه ! به این ترتیب که مثلن پریشب پگاه خواب دیده که سوار پرادو یا بنز کوپه دارن میرن ویلای شمال در حالیکه یه ترانه جینگیل مستون هم داره از پلیر ماشین پخش میشه اما مجی در همون حال داشته خواب اقساط وام های مختلف و بیمه ماشین رو میدیده . بعد دیشب مجی در بهترین حالتش داشته خواب میدیده که با همون پرادو یا بنز کوپه ای لیزینگی و بدون بیمه وسط جاده شمال پنچر کردن و وایسادن و در حالیکه پگاه داره به خاطر گم کردن کارت سوخت سرش غُر میزنه مجی جان با البسه روغنی و یک دبه چهارلیتری ایستاده وسط جاده به انتظار انسان خیری که چهار لیتر بنزین بهش برسونه ! کخخخخخخ ___ کخخخخخخ ____ کخخخخخخ ___ کخخخخخخ ____ الهام : الهام هم خوابه مطمئنم .. و البته در حال دیدن خواب سورئالی درباره رابطه یک دختر آفریقایی ( از این شکلاتی رنگها ) با یک اسب آبی به نام ماتو ماتو هست و ناگهان در اون وانفسای این ارتباط غریب ، نوید رو میبینه که سوار بر اسب تک شاخ از دور به تاخت همچین پتکو پتکو در حال آمدن است و چون به او می رسد خیلی بی خیال از کنارش رد می شود و البته الهام هم همزمان به جای اینکه غمگین نشان بدهد دارد از خنده ریسه می رود چرا که او هم اینک بر پشت ماتو ماتو سوار است !! (گفتم که سورئال بود خوابش) کخخخخخخ ___ کخخخخخخ ____ کخخخخخخ ___ کخخخخخخ ____ پردیس : یک عدد یو یو را به دماغ امین ( آقاشون ) بسته و خودش از آن آویزان شده و هی بالا میرود پایین می آید . این تازه مدل خوابیدنش بود که نوشتم . اما خوابی که میبینه اینه که نشسته لبه پنجره خانه در طبقه نمیدونم چندم و از آن بالا بر سر عابران کوچه هی لیوان و استکان نعلبکی است که پرت می کند و سرشان را می شکند و قاه قاه می خندد ! .. (ذاتن این یکی تفریحات پردیس در عالم واقع است اما از بس که دوستش میدارد خوابش را هم میبیند)! کخخخخخخ ___ کخخخخخخ ____ کخخخخخخ ___ کخخخخخخ ____ فرناز : تمام چیزی که فرناز برای خوابیدن لازم دارد نه یک تخت که یک عدد دستگاه چرخ گوشت غول آساست . قاعدتن به جز پردیس و اندک معدود دوستان و آشنایانی که فرناز دلش نمی آید بکشدشان تا صبح اثری از خلق شیراز در رویاهای فرناز باقی نمی ماند بس که یکی یکی شان را درون چرخ گوشت غول آسایش می اندازد . گاهی برای اطمینان از لذت شرب مدامی که در خواب میبرد کمی سس کچاب و یا خردل را بالای سرش می گذاد به هنگام خوابیدن ! کخخخخخخ ___ کخخخخخخ ____ کخخخخخخ ___ کخخخخخخ ____ شیوا : از آن آدمهای جالبی که به محض گذاشتن سر بر روی بالشت گویی سیمش را از پریز می کشند و درجا می خوابد و در اولین صحنه های خواب دیدنش البته هی دارد مرا فحش می دهد که چرا اینقدر بی عرضه ام که نمی توانم دیسک چهارم از فصل سوم پریسون بریک را برایش پیدا کنم و منهم هر چقدر قسم و آیه که به صغیر و کبیر سپرده ام که یک جوری بیاورند این مایه ی لعن عالم سینما را به خرجش نرود و کماکان سرکوفت بزند بر بی عرضگی من در تهیه این یک عدد دیسک از این سریال چرت و پرت ! به فکرم رسید فاطمه که از اصفهان برگشت با توجه به نزدیکی خانه هاشان برود این یک دیسک را برساند به شیوا شر را بخواباند تا یک وقت به علت کمبود ویتامین پریسون بریک بچه اش نیفتد خدای نکرده . کخخخخخخ ___ کخخخخخخ ____ کخخخخخخ ___ کخخخخخخ ____ آرش : آدم باید شک کند دکتر مملکت بعد از ساعت هشت هم خواب باشد اما تجربه یک بار تلفن کردن در ساعت یازده صبح جمعه و ناله صدای خواب آلود دکتر متوجهم کرد که دکترها هم تا ظهر می خوابند . آرش جان در عوالم خواب می رود در زندگی های گذشته اش خودهای قبلیش را میبیند و با آنها (خودش) قرار مدار می گذارد که مثلن فردا چه اتفاقی برایش بیفتد و کجا برود و چه بکند . البته مثل تمام دکترها وقتی از خواب بیدار میشود هی خودش خودش را به کوچه علی چپ اینها میزند که مثلن یادش نیست .. در حالی که هست ! کخخخخخخ ___ کخخخخخخ ____ کخخخخخخ ___ کخخخخخخ ____ امیر کیهان : در حالیکه در یک دستش چپق و در دست دیگرش نسخه ای از کتاب خطی "سفرهای میرزا شمس الدین کیهانی " ( جـــد پنجم یا ششمش ) مربوط به سده ششم هجری قمری قرار دارد بر روی صندلی راحتی ( از اینها که هی جلو عقب می رود و روده آدم را به درد می آورد) خوابش برده و در دنیای خواب دارد میبیند که مارکوپولو در میدان آزادی گم شده و حیران و سرگردان هی این طرف آن طرف می رود و کیهان شوالیه وار خودش را به او می رساند و آدرس جاده ابریشم را به او میدهد و بعد هم میرود تا این راز را که در حقیقت سفرنامه مارکوپولو به مدد او بود که به سرانجام رسید را تا ابد در سینه مخفی نگاه دارد. ____________________________________________________________________________ دوست داشتم این اول وقت صبح جمعه را که بی خواب میشوم و پُرم از ایده برای نوشتن با همه تان شوخی می کردم و سر به سرتان میگذاشتم . اما با همه تان که شوخی ندارم . با همه آنها هم که شوخی دارم اجازه نوشتنش را ندارم . همینقدر هم که خواندید ادای دینی جسارت آمیز بود به دوستی دوستانی که دوستشان دارم فراوان . عنوان مطلب را هم که باید خاطرتان باشد آن فیلم بیاد ماندنی رابین ویلیامز را ؟ راستی ... آن صدای کخخخخخخ ___ کخخخخخخ ___ مربوط به همساده خوش ملاحظه روبرویی بود که داشتند پشت بامش را ایزوگام می کردند در ساعت هفت و نیم صبح جمعه و البته هنوز هم دارند میکنند! کخخخخخخ ___ کخخخخخخ ____ کخخخخخخ ___ کخخخخخخ ____ نوشته شده در جمعه بیست و نهم آبان 1388ساعت 13:36  توسط امید صیادی ( امیدوار ) |
سنگ واره های آزاد . قسمت اول ![]() {{ این داستان واقعی است . نام برخی شخصیت ها و مکان ها در آن تغییر کرده است }} سنگ واره های آزاد قسمت اول آروم روی صندلیم نشستم و سعی میکنم بی اونکه توجهی رو جلب کنم تک تک همراهان این سفر طولانی رو آنالیز کنم . گروه ده نفره ما به نظر ترکیب عادی داشت . حداقل اینجور به نظر میومد که عادیه .. با خودم فکر کردم یعنی تمام اکیپ هایی که با قصد پناهندگی راهی خارج از کشورن همینطور مثل ما عادی به نظر میرسن ؟! یعنی هیچکی شک نمیکنه که این تعداد آدم جوون و مختلط که همه راهی یک مقصد هستند کجا دارن میرن ؟ چطور دارن میرن ؟ اگه کسی ، ماموری چمیدونم یه آدمی یهو هوس کنه و گیر بده به سوال جواب از گروه ما واقعن چند نفرمون قدرت اینو داریم که با خونسردی بهش بگیم ما یه گروه توریست هستیم که داریم میریم مجارستان و هفته دیگه هم هممون مثل بچه آدم بر میگردیم ؟! اگه از من بپرسه .. یا از یکی دیگه ... از هر کدوممون .. کی دست و پاشو گم نمیکنه ؟ ! و واقعیتی که من در چهره تک تک اون گروه میدیدم این بود که هیچکدوم از ما حتا من که خوب بلد بودم نقش بازی کنم و دیگران رو به بازی بگیرم قادر نبودیم در مواجه با اولین گرفتاری موضوع رو جمع و جور کنیم. به نوعی همه مون مثل گوسفندهای بی چوپان همین چند دقیقه پیش پشت دربهای ورودی فرودگاه توسط قاچاقچی ها رها شده بودیم و تضمین رسیدن بی دردسر ما این بود که اون طرف یکی میاد تحویلمون میگیره . یکی .. اما کی ؟ کجا ؟ چطوری ؟ اگه هیچکدوم از حساب کتاب های قاچاقچی ها که ترجیع بند تمام حرفها و جملاتشون شاید و احتمالن و ممکنه بود درست از آب در نمیومد تکلیفمون چی بود ؟ توی مملکت غریبی که از قبل میدونستیم زبون انگلیسی به اندازه زبون قبایل آدم خوار کاربرد داره کی به دادمون میرسید ؟ نمی دونستم .. یا نه .. میدونستم که توی ذهن همه اعضای گروه همراهم همین سوالات حتمن که داره دوره میشه اما واقعیت این بود که هراس داشتیم از بیان واضح و بی پرده موضوع بین خودمون چرا که طرح ترس ، ترس رو بیشتر می کرد و ما که در ابتدی راه بودیم به هر چیزی نیاز داشتیم الا ترس ! و اما گروه ما : 1 _ حسین : با سن حدودن سی و چند سال از بقیه ما مُسن تر به نظر میرسید . در جلسات هماهنگی پیش از مسافرت که توی دفتر آژانس هواپیمایی برگزار میشد اونقدر از مسافرتها و تجربیاتش در ژاپن مُهمل بافت که مسئول آژانس یا همون جناب قاچاقچی از خدا خواسته اون رو به عنوان مسئول گروه ما معرفی کرد هرچند که من شک داشتم این لمپن پر مدعایی که در سالن انتظار فرودگاه مهرآباد روبروی من نشسته و به خاطر پنهان کردن اضطرابش به طور متوسط هر نیم دقیقه بطری آب معدنی رو هورت میکشه بتونه لیدر و راهنمای مناسبی برای من باشه . 2 _ تقی : مثل من کُرد بود یا حداقل کُرد به نظر میرسید اما در همون برخوردهای اولیه اونقدر به نظرم انسان مزخرفی اومد که به هیچ وجه براش رو نکردم که من هم کُردم . به نظرم هم سن حسین بود هرچند که خودش مدعی بود کوچکتره . اون هم مثل حسین به مقصد آلمان میومد و مثل بقیه ما قرار بود تا بعد از رسیدن به "وین" به طریقی خودش رو به مقصد اصلی برسونه . تقی مشخصن معتاد و بود و خالکوبی های بی ریختی روی ساعد و انگشت هاش داشت که غیر از من کسی معنای اونها رو نمی دونست . 3 و 4 _ حمید و رضا : دو پسر عمو از خانواده های متمول و سنتی جنوب شهر که جای بریدگی ها و خالکوبی های بدنشون کاملن نشون میداد که علیرغم سن کمشون چندان معصوم نیستند . حمید در اصل به جهت همراهی رضا اومده بود و رضا رو هم خانواده به جهت دور کردنش از دختری که عاشقش بود به این سفر فرستاده بودند . رضا اینجور توجیه شده بود که قراره برای تماشای مسابقات تیم ملی ایران در جام جهانی به آلمان برند و بعد از بازیها بر میگردن اما این واقعیت که برگشتی در کار نیست رو فقط حمید می دونست . 5 و 6 _ فرنگیس و فریبا : فرنگیس زن حدودن چهل ساله و دختر شانزده ساله اش فریبا دقیقن دو نقطه متقابل هم بودند . هر چقدر فرنگیس هفت خط و رند بود در عوض فریبا تمام سادگی های نداشته مادرش رو در اون سن به همراه داشت . فرنگیس یه چتر باز حرفه ای بود که بعد از طلاق از پدر فریبا دو تا شوهر دیگه هم عوض کرده بود و شوهر سوم در حالی اون رو توی فرودگاه راهی مقصد لندن می کرد که حسین رو قسم می داد مواظب همسرش باشه ! 7 _ لیلی : خیلی شکسته تر از یه زن سی و هفت هشت ساله به نظر میرسد هرچند که مدعی بود هنوز سی سالش نشده . اون دو بار از آلمان اخراج شده بود و این بار سوم بود که سعی داشت با هویت جدید وارد بشه . شوهر و دو فرزندش در آلمان بودند و اون در حالی تلاش می کرد که به اونها ملحق بشه که دو سال از هم خانه شدن شوهرش با دوســت د خـتـــر لهستانیش میگذشت ! 8 _ کاملیا : لوندترین و قشنگ ترین عضو گروه ما . در هیجده سالگی به معنای واقعی کلمه دلربا بود و تقریبن تمام افراد مذکر گروه ما خواب هم اتاق شدن با اون رو در سر می پرورندون .. در آخرین جلسه پیش از حرکت گروه ما به فرودگاه وقتی همه از اتاق رئیس آژانس بیرون میومدیم رییس من رو کناری کشید و گفت : من که نتونستم .. دختره با من کنار نیومد اما تو اگه نتونی بهتره که بری بمیری فهمیدی ؟ و من در حالیکه واقعن نمی فهمدیم با سر تایید کردم که حتمن فهمیدم . 9 _ میترا : دختر بیست و هفت ساله ی به شدت پژمرده و ترک خورده ای که بی هیچ دلیل و آشنایی قبلی پدر و مادرش توی فرودگاه از من خواستند که مراقب دختر تنهاشون باشم که قرار بود به محض رسیدن به وین خانواده یکی از دوستان برادرش که مقیم کانادا بود به استقبالش بیان . توی فرودگاه واقعن خودمو آماده کرده بودم که این سفارش رو از پدر و مادر کاملیا هم بشنوم اما اون تنها و بدون بدرقه به فرودگاه اومده بود . به هر حال به پدر و مادر میترا اطمینان دادم که کمترین دلیلی برای نگرانی شون وجود نداره و تا آخرین لحظه ای که فکر کنم دخترشون به من نیاز داره همراهش خواهم موند . و البته دلیلی نداشت که بخوام اون آدمهای نازنین رو با گفتن چرت و پرت هایی مثل " هر کی مسئول خودشه " که توی اون حال و هوا زیاد به گوشم می خورد یا از این قبیل چرندیات نگران کنم. 10 _ من {امید} : وقتی به سی و یک سالگی رسیدم و به هیچ کدوم از آرزوهام نرسیدم تنها راه ممکن رو در یک پرش بلند دیدم . پرشی که جبران عقب ماندگی ها رو بکنه . عقب ماندگی هایی که نه محصول من که محصول شرایط اجتماعی من بودند . اجتماعی که از کوچکترین هسته اون تا سقفش هرگز قصد نداشت من و هزاران مثل من رو ببینه و درک کنه . شاید تنها نکته متفاوت من و بقیه اعضای گروه در این بود که بخاطر اطلاعاتی که به واسطه زندگی عمده فامیل مادریم در اروپا و همچنین مسافرت های متعدد پدرم به این قاره از اوضاع مهاجرین و پناهندگان داشتم پیشاپیش میدونستم که کجا دارم میرم و از قبل هیچ در باغ سبز و هیچ رویایی رو برای خودم ترسیم نکرده بودم. من با اطمینان از اینکه دارم آخرین برگ قمار زندگیم رو توی بازی پر از ریسک مهاجرت پایین میارم آماده بودم تا برای رسیدن به کف آرزوهام در سرزمین ها و میان انسان هایی که حداقل فرصت ها رو برای رشد در اختیارم خواهند گذاشت یک دوره پنج تا هفت ساله سخت رو بگذرونم و طی این دوره ضمن تکمیل تحصیلاتم شغل خوبی پیدا کنم و در نهایت بعد از این بازه زمانی اگر خواستم با اندوخته مناسبی به کشورم برگردم . کشوری که برای من به قفسی بی امکانات و بی هوا بیشتر شبیه بود تا زادگاهی که فکر کنم شاید روزی دلم براش تنگ بشه . بلندگوی فرودگاه به صدا در اومد .. صدایی آرام و خوش آهنگ به ما اعلام می کرد که وقت رفتنه : از مسافرین محترم پرواز شماره 512 هواپیمایی ماهان به مقصد مسکو در خواست میشود تا .. .. .. _____________________________________________________________________________ توضیح : "سنگ واره های آزاد" سرگذشت مسافرت _ مهاجرت من به خارج از کشور در سال 2006 و سرنوشت من و این مسافرت هست . مدتهاست که قصد بر نوشتنش داشتم اما همیشه مانعی به نام احساسات در مقابلم قرار داشته برای برگشتن به یاده ی اون روزها و تعریف آنچه که در این مهاجرت و مسافرت دیدم و شنیدم . احساسات همیشه نوستالژیک یا رمانتیک و یا حتا خوب و بد نیستند . احساسات میتونن مجموعه این ها باشند و هیچکدام هم نباشند اونقدر که به خاطر گونه گونی و خارج از تعریف مشخص بودنشون گاهی باعث میشن که نوع نگاه ما به مسائل خالی و عاری از حب و بغض نباشه و بالطبع داوری منصفانه ای از حقایق پیرامونی خودمون بدست ندیم . حالا و بعد از گذشت نزدیک به چهار سال از اون روزها فکر می کنم تا حد مناسبی از احساسات مربوط به حوادث و وقایعی که بعضن تحمل ناپذیر و بعضن دلپذیر بودند فاصله گرفتم پس سعی می کنم راوی منصف آنچه که دیدم و شنیدم باشم با این امید که شاید این روایت که از نقطه نظر شخصی است و مطمئنن هم خالی از اشکال نخواهد بود برای دوستانی که قصد مهاجرت دارند تا حدی راهگشا و برای عموم جذاب و سرگرم کننده باشه . سعی خواهم کرد اگر عمری باشه حتی المقدور در هر هفته یک قسمت از این داستان نیمه مستند رو بنویسم . ضمنن این تنها قسمت از داستان خواهد بود که به صورت پست مستقل ارائه میشه و به سیاق داستان های قبلی قسمت های بعد رو در ادامه مطالب و صفحه جداگانه خواهید خواند . نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم آبان 1388ساعت 1:58  توسط امید صیادی ( امیدوار ) |
حتي قاطر هم عرعرش ارجيناله ! حتي قاطر هم عرعرش ارجيناله !
ميگه يه روز يه باباي زن نديده اي از جلوي حــــمـــوم زنــونـــه رد ميشد . با خودش فکر کرد اگه برم داخل احتمالن اول خزینه دار و تونچی حمــوم داد ميزنه سرم که آي مرتيکه گمشو بيرون ...خوب اين مي ارزه . بعد زنهايي که دارن لباس ميپوشن جيغ و داد و هوار راه ميندازن و فحشم ميدن که خوب اين هم مي ارزه.. بعد من يکيشون رو ميچسبم و بقيه سعي ميکنن با لگن و ليف کيسه بزنن تو سر و کله ام که خوب اينم مي ارزه ... بعد آجان مياد منو ميبره کلانتري چک و لقدم ميزنن که خوب اينم مي ارزه ... بعد ... خلاصه همه حساب هاشو که کرد رفت داخل و .... وقتي طرف رو بردن کلانتري يارو افسره بهش گفت آخه احمق تو چه حسابي کردي که اينکارو کردي ؟ اين بابا هم شرح حساب کتابي رو که کرده بود رو گفت ... افسره زد زير خنده و گفت : اما بنده خدا يه جا رو يادت رفت حساب کني ! يارو پرسيد کجا رو ؟ افسره گفت : اينکه يه طشت ریگ داغ !! فرستادم از نونوايي سنگکي بيارن بنشونمت توش تا هر وقت ميري مستراح آرزوي مرگ بکني ! طرف گفت : نه والله اين يه جا رو دیگه حساب نکرده بودم ! حالا شده حکايت من و این آقاي دزد وبلاگی جناب " آمونیاک " که در سايت سطح بالا و مفخم کلوب صفحه ای دارند پر از مطالب من !! دفعه قبلی و بعد از اينکه جريان دزدي ايشون از مطالب وبلاگ من لو رفت و اون مطلب تحت عنوان " کفن دزدی وبلاگی " رو نوشتم اومد عذر خواست و کامنت پشت کامنت و ايميل پشت ايميل که آقا من اشتباه کردم و لطف کن هم ببخش و هم لينک صفحه منو از توي اون مطلب که با نام " دزد " مشخص کرده بودم رو بردار .بعد هم اصرار که اجازه بده با اطلاع خودت از مطالبت استفاده کنم . منهم فرداي اون روز توی وبلاگم و در ادامه همون مطلب اضافه کردم و نوشتم که جريان از ديد من تموم شده است و قصد ندارم ادامه اش بدم چون از تخريب شخصيت هيچکس حالي نميبرم . برای خودش هم ایمیل زدم که متاسفم از اتفاقی که افتاد {دقت کن اون که باید اظهار تاسف میکرد من نبودم اما خوب داشتن یه کمی شعور ارتباطی بد نیست} و بعد هم توضیح دادم که نیازی نیست برای گذاشتن مطلبی از من یا دیگری در صفحه ات اجازه مستقیم بگیری و همین که ذکر منبع بکنی و لینک مطلب اصلی رو بگذاری کفایت میکنه . اما اخيرن درکمال تاسف حضرت دزد باز فيلش ياد هندوستان کرده و بعد از اينکه زیر دو مطلب از مطالبی که بعد این قضایا از من در صفحه شون درج کردند یکی رو با عنوان " با تشکر از امید "!!!؟ و دیگری که از اشعار من هست رو با ته نوشت " omid.s " مزین فرمودند نه تنها باز برگشتند به رویه سابق و دیگه خبری از ذکر اسم و منبع نیست بلکه در ادامه مطالب سرقتیشون که اینبار خیلی خوشحال تشريف بردند سراغ داستان ها و در اولين هنرنمايي جديدشون داستان " بوسه بر رخ مهتاب " رو به صورت پاورقی در صفحه شون ارائه مي کنند و ... براش ایمیل زدم که با اجازه کی داری اینکارو میکنی ؟ اما انگار نه انگار ... خوب من هم وقتي ديدم اين آدم ذاتن مريضه و قصد نداره به راه درست برگرده از طریق یکی از دوستان در کلوب برای افرادی که برای مطالب من در صفحه ایشون کامنت میگذارن پیغام فرستادم که اصل جریان چیه . اگرچه هميشه بهترين و باهوش ترين دزدها هم جايي اشتباه مي کنند و البته متاسفم که يکي از احمق ترين ها و خنگ ترين هاي دنياي دزدهاي اينترنتي به پست من خورده اما بايد به عنوان مژده خدمت جناب آقاي " آمونیاک " دزد حقير بگم که فراموش کردي آقا جون که چه اطلاعاتي از زندگي شخصي خودت رو ضمن کامنت ها و ايميل هايي که برام مي نوشتي درز دادي و البته فراموش کردي ساکن شهري هستي { کرمانشاه } که هنوز عمده طايفه و فاميل من دارن اونجا زندگي ميکنن و باز هم فراموش کردي که همون موقع چند نفر از دوستانت در اون سايت کلوب رو به واسطه فاش شدن دزدي دفعه پيش از دست دادي و .... . به هر حال برات متاسفم جناب دزد چون اين مطلب تنها واکنش من نسبت به کثافت کاري جديدت که نيست هيچ مطمئنن کوچکترين اونها خواهد بود و لازم نيست که عنوان کنم این یه جا رو دیگه یادت رفت که حساب کنی و مسئوليت اونچه که بعد از اين اتفاق ميفته به تمامي بر عهده خود بي سواد و کودنت هست و برات متاسفم که درنهايت تنها افتخاری که توي اينترنت کسب میکنی اینه که در حد يه سوژه باشی واسه نوشتن من و جريان وقتي جالب ميشه که بدوني مسائل دیگری از جمله مستراح رفتن گرفته تا بواسير هم سوژه هاي من بودن و خواهند بود ! جهت اطلاع دوستاني که در سايت کلوب صفحه اين آقا رو ميخونن و کامنت مي گذارند : در جريان باشيد که تمام مطالب صفحه اين آقا حتا استاتوس نوشت هاي صفحه اش هم سرقتي و متعلق به وبلاگ بنده است . واقعن که قاطر به اون قاطري عر عرش ارجيناله من تعجبم اين آدم اگه تا اين حد خنگ و بيشعوره که نميتونه دو تا جمله از خودش بنويسه و دم به دقيقه نوشته هاي منو ميدزده اصلن واسه چي مياد توي اينترنت صفحه شخصي درست ميکنه ؟! توضيح : تصوير مطلب تصویری هست که همين جناب دزد " آقاي آمونیاک" به عنوان تصویر خودش در پروفایل صفحه اش در سایت کلوب گذاشته و البته معلوم نیست که واقعن خودش باشه که به محض اطلاع از درجريان قرار گرفتن بازديد کنندگان درباره سطح وجودیش ناچارن صفحه اش رو محدود کرده به ديدن فقط واسه دوستان .. بنده خدا دزد دوستش کجا بود آخه ؟ تو خودت محدودي از بيخ ! نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم آبان 1388ساعت 16:29  توسط امید صیادی ( امیدوار ) |
ما مسافران این بازار مکاره ما مسافران این بازار مکاره
"جمشید لایق" هم رفت . بیش از اونکه مرحوم لایق رو به خاطر فیلم تحسین شده " مسافران " یا سریال حالا دیگه کلاسیک تاریخی"سلطان و شبان" و یا حتا آخرین حضور ایشون بر پرده سینما یعنی فیلم"سگ کشی" بیاد بیارم او رو در نقش راهزن توبه کرده سریال " روزی روزگاری " و مرگ پر ابهت او در این سریال به ذهن خواهم سپرد . لایق در "روزی روزگاری" به نقش ساربان کاروانی بود که به دست "مراد بیک" ( مرحوم خسرو شکیبایی ) غارت شده بود . وقتی پند و اندرزهای او خیره سری های مراد بیک رو پایان نداد در آخرین سکانس حضور ، روایتی رو برای عبرت مراد بیک نقل کرد : قلی خان ، سی سال تمام قسم خورده بود که باید صد تا کاروان رو غارت کنه ..صد تا کاروان رو غارت کرد .. بعد یه روز با خودش گفت : حالا ببین میتونی یه کاروان رو سالم از راه ببری .. نتونست .. اوج کار مرحوم لایق در این صحنه فوق العاده بود که مرگی با شکوه رو رقم زد . بعد از گفتن دیالوگهای این سکانس او که در طی تعریف نقل قلی خان مشغول چپق کشیدن بود دم عمیقی از چپق گرفت و بعد لوله ی چپقی رو گذاشت زیر گونه ..سر رو بهش تکیه داد و با چشمان باز مُرد ! و مُرد و دیگه جوابی به سوالهای پیاپی مرادبیک نداد که تند و تند می پرسید : قلی خان تویی ؟ قلی خان تویی ؟ خدا رحمتت کند جناب لایق . هنرمند خوبی بودی . ////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////// آقا ما امروز ( جمعه ) بلاخره در یک سنت شکنی تاریخی موفق شدیم خودمون رو از بستر چسبناک جمعه رهایی ببخشیم و بریم این بازار مکاره که جمعه ها برگزار میشه . اول بگم که با ساناز خاتون راس 10 چهارراه استانبول قرار داشتیم و درست راس ساعت 10 و سه دقیقه و زمانی که در فاصله صد متری چهارراه استانبول بودم ساناز زنگ زد .. فکر کردم یه شوک بهش بدم ! با صدای گرفته و خواب آلود گوشی رو برداشتم و گفتم : ها م م م.. آآ الو؟ ساناز مثل برق گرفته ها جیغ زد : خوابی تو ؟!!! و من که قصد نداشتم لذت این آزار صبح جمعه رو کم کنم با همون لحن خواب آلوده همراه با چاشنی آشفتگی گفتم : وای !!! .. آهههه .. اومدم اومدم .. ساناز هم یک " واقعن که " ی غرا گفت و قطع کرد ! و البته وقتی فقط یک دقیقه بعد من رو دید تازه فهمید سوژه یکی از اذیت های متداول من شده ! به هر حال راهی بازار شدیم ... آقا از جون مرغ تا چیز آدمیزاد در این بازار بود باور بفرمایید . انواع و اقسام وسائل از زینتی و دکوری و عتیقه کهنه و نو خلاصه همه چیزی توش بود و اما از همه اجناس فروشی این بازار که بگذریم باید فروشنده ها رو دریابیم علی الخصوص فروشنده های اولالاییش! ماشالله تیپ ها رو هزار در حد بسکتبال ان بی ای ! به خصوص یه قسمتش که تا اونجا که من و ساناز قوه ی حدسیه مون کار کرد اینجور به نظر میومد که در اختیار بر و بچز دانشگاه هنر بود بس که ماشالله این ها با هنر و سلیقه هم بساط فروش رو دیزاین کرده بودند و هم دکور خودشون رو .. باری بین اون همه حوری پری خریدار و فروشنده البته ما چشممون یکی رو گرفت پس در یک حرکت پیش دبستانی و مقابل چشمان از حدقه در آمده ساناز در حالیکه وسایل خریداری شده رو میسپردم دستش گفتم : تو اینا رو داشته باش من برم مُخ اینو بزنم بیام ! ( داری اعتماد به نفس رو ؟ گلاب به روتون انگار می خواستم برم دست به آب ) البته نتیجه اش هم خیلی توفیری با نتیجه دست به آب رفتن نداشت ! وقتی با اون اطمینان به نفس چیزماتیکم رفتم سراغ خانم فروشنده و با یک حالت همچین مزورانه ای گفتم : به به ، چه قشنگ ! کارهای خودتون هستن ؟ ایشون که انگار از نگاههای مقدماتی من پی به نیت خیرم برده بودند خیلی قاطع فرمودند : نخیر .. کار همسرم هست ... و بعد دیگه من هرچه سعی کردم چونه ی کش اومده رو از روی زمین جمع کنم نشد که نشد .. لاجرم یکی دو تا سوال بی ربط دیگه پرسیدم و سرافکنده بازگشتم و اینا.. میدونم الانه کلی هاتون دارید میگید خاک بر سرت و اینا اما خوب وبلاگ جای نوشتن همین شرح حال و روزها و این چیزاست دیگه .. شما هم برید بنویسید مرگ بر اتیوپی .. به کسی چه ؟! در نهایت میتونم بگم درست که هم خودم و هم ساناز بنده خدا که همینجا شدیدن از زحمت و همراهیش رسمن تشکر می شود از پا و کمر و کت و کول افتادیم به خاطر صد بار دور زدن و دید زدن سه طبقه بازارچه با هزاران خریدار و فروشنده و صدها بساط جورواجورش اما ارزشش رو داشت و چند مورد از وسایلی رو که می خواستم به قیمت مناسبی خریدم . حالا هفته دیگه باز هم میرم تا باز هم شانسم رو امتحان کنم .. البته فقط واسه خرید .. باور کن ! نوشته شده در شنبه بیست و سوم آبان 1388ساعت 0:57  توسط امید صیادی ( امیدوار ) |
کــافــه فــرانـسـه کــافــه فــرانـسـه
وقتی توی غروب سه شنبه آبانی ترافیک از میدون امام حسین تا نزدیک های انقلاب دیوونه ات کرده .. وقتی پاهای خشک شده ات از جلو حبس شده به صندلی راننده و از سمت راست خشک شده از ترس لمس ناغافل پاهای خانومی که موقع سوار شدن نامزد رفیق نیمه راهش کرایه اش رو حساب کرده ... وقتی هوای گرم و خفه کننده همراه بوی بنزین سهمیه بندی شده حبس شده توی تاکسی فکسنی و مردم بیرون همه دارن تند و تند از زیر لطافت طبع بارون فرار میکنن . وقتی بعد چهل و پنج دقیقه توی ماشین جمب نخوردن و حرف نزدن کلافه میشی و نمیدونی برای بار چندم زیر لب نچ میگی تا یکی یه زری بزنه و بشه دو کلوم حرف زد و از بخت خوشت هیشکی نا نداره چیزی بگه .. وقتی آلارم مغزت دلنگ دلنگ صدا میکنه که آی عمو .. از آخرین سیگار که کشیدی بیشتر از یک ساعت گذشته ... وقتی از همه اینها که خوندی و حس کردی در حد انفجار هسته ای کلافه ای و قاطی ... وقتی تاکسی که با سرعت لاک پشت داره حرکت میکنه برای بار سوم پشت چراغ قرمز خیابون ابوریحان متوقف میمونه ... وقتی از سر همون کلافگی شیشه ماشین رو میدی پایین و تصویر های بیرونی از اون حالت نامشخص پشت شیشه بارون خورده بیرون میان و شکل میگیرن ... وقتی یهو اون طرف چهار راه چشمت میخوره به تابلوی "کافه فرانسه" ... وقتی یه سوال ته ذهنت شکل میگیره که از آخرین باری که توی اون کافه چیزی خوردی چند سال گذشته ؟ وقتی از خودت بدت میاد که متوجه میشی حداقل دوازده ساله که هر روز از صد متری این کافه رد شدی و یادش نیفتادی ... وقتی ناگهان از خودت میپرسی که آخه توی این قوطی کبریت خفه خونی چه غلطی میکنی ؟ یهو این میشه که با عجله کرایه راننده رو میدی و از همون درب سمت چپ میپری پایین و میری اون سمت خیابون و جلوی کافه وا میسی .. اول عکس میگیری ؛ و بعد با قدم های شمرده ، آروم ، مطمئن و پر طمانینه طوری انگار که زیباترین دختر این خیابون توی اون کافه انتظارت رو میکشه و تو قراره تعمدن تاخیر کنی تا بیشتر دلواپست بشه میری داخل .. درب کافه رو که باز میکنی ریه هات که همین دو دقیقه پیش تازه پر شده از هوای نمناک عصر آبانی با ولع خاصی همه عطر قهوه ی جاری تو هوای کافه رو میبلعه .. یاد خیلی چیزا میفتی ... یاد هر چی که با بوی کافه و بوی قهوه مشترک بوده ... یاد خیلی چیزا .. خیلی کسا .. یاد آدمهای دور .. یاد روزهای نزدیک . همه چیز همون شکلیه که واسه آخرین بار دیدی .. شاید تنها کافه ی تهرانه که مشتری هاش همیشه ثابت و سرپا وای میسن و قهوه میخورن و گپ میزنن و بر خلاف تمام کافه ها میز و صندلی واسه نشستن نداره اما هر کس که میره داخل انتظار تنها چیزی رو که نمیکشه دیدن یه صندلی واسه نشستنه . اصلن همه خاصیت این کافه .. همه موندگاری و همه عزت ش به همینه که همیشه مثل همیشه ی خودشه .. جدید نمیشه ، تجدید نمیشه چون با اصالته و به تجدد نیازی نداره .. رنگ سنگها ... مدل یخچالها .. دیوار کوبها و حتا مرد صندوقدار .. همه همون شکلی هستن که بودن .. همون شکلی که باید باشن .. شاید باورت نشه اما مشتری ها هم همونا هستن .. راحت میشه توی چهره اون دو تا خانوم پنجاه ساله که اون کنار دارن نم نم قهوه شون رو هورت میکشن و مشخصه که دارن پشت سر اون آقای کراواتی که هنوز کت و شلوار دوخت سال پنجاه و هشت خیاطی نیاگارا تنشه حرف میزنن خوند که از همون 30 سال پیش که دانشجوهای خوش بر و روی دانشگاه تهران بودن تا همین الان پاتوقشون همیجا بوده .. تصورشون کردم ... سی سال پیش ... این دوتا زن جا افتاده چه دخترای شر و شوری بودن .. اعلامیه .. تظاهرات ... جیغ .... و حالا .. اون گوشه وایسادن و دارن قهوه شون رو هورت میکشن ... اصلن میدونی چیه ... کل اون قسمت .. منظورم از اول ابوریحان تا سر شونزده آذر یه جورایی انگار زمان متوقف شده باور کن .. همه چیز انگار توی سالهای پنجاه و نه و شصت ... تو حال و هوای انقلاب فرهنگی گیر افتاده و مومیایی شده ... اون قسمت از خیابون انقلاب .. کافه فرانسه و سینما سپیده و دانشگاه تهران همشون همین حال و هوا رو دارن ... یه کمی که توی کافه چرخ میزنم و آدم ها رو رصد میکنم بلاخره رضایت میدم برم سفارش بدم .. یه شیرکاکائو با دو تا شیرینی تر ... هزار وصد تومان انصافن ناقابله واسه استفاده از اون تاریخ زنده ی فرهنگی نوستالژیک این خیابون .. حس می کنم شدم یه قسمت از تاریخ ... مثل کتاب های زیراکسی دستفروش هایی که بیرون کافه بساط کردن انگار دلم می خواد جا بگیرم تو قاب عکس یادگاری متعلق به تاریخی که مال من نیست و توریست پر رویی بودم تو خیالش که حالا ادعای شراکتش رو میکنم . دارم کم کم شیرکاکائوم رو مزه می کنم که گوشیم زنگ میخوره ... از وقتی آهنگ " امیلی " از "یان تیرسن" رو ملودی گوشی گذاشتم هر وقت زنگ میخوره اکراه دارم از جواب دادنش بس که این آهنگ قشنگه اما این بار دوست نداشتم با تداوم صدای دیجیتالش کهنگی فضای سالهای دور رو بیشتر از اون بهم بزنم . .. پردیسه .. بهش میگم نوشتمش .. قراره چاپ بشه .. انشالله که بشه ... قطع که میکنم .... زیر لبم ... اونجور که هیچ کدوم از ارواح دانشجوهای شر و شور دهه پنجاه و شصت دانشگاه تهران که مطمئنم هنوزم پاتوق شب های پاییزیشون کافه فرانسه است نتونن بشنون با خودم میگم : البته ... بعیده که چاپ بشه .. به هر حال واقعیت اینه که الان سال هشتاد و هشته ! _____________________________________________________________________________ پ . ن کافه فرانسه تاسیس به سال 1344 واقع در ضلع جنوبی تقاطع خیابان های ابوریحان و انقلاب یکی از قدیمی ترین کافه های مدرن تهران و از پاتوق های اولیه نحله های روشنفکری و دانشجویی است . نوشته شده در چهارشنبه بیستم آبان 1388ساعت 1:18  توسط امید صیادی ( امیدوار ) |
نه ، نمی شه با مهتاب جنگید نه ، نمی شه با مهتاب جنگید نوشته شده در یکشنبه هفدهم آبان 1388ساعت 22:50  توسط امید صیادی ( امیدوار ) |
اما تو کوه درد باش ، طاقت بیار و مرد باش اما تو کوه درد باش ، طاقت بیار و مرد باش نوشته شده در جمعه پانزدهم آبان 1388ساعت 18:13  توسط امید صیادی ( امیدوار ) |
نمره ی بیست به آرتروزِ دانا شهرِ تهران ! نمره ی بیست به آرتروزِ دانا شهرِ تهران ! نوشته شده در دوشنبه یازدهم آبان 1388ساعت 1:9  توسط امید صیادی ( امیدوار ) |
بیا با هم بریم سفر مشهد مشهد بیا با هم بریم سفر مشهد مشهد
معمولن در مطالبی که می نویسم سعی می کنم کمتر به موضوعی بپردازم که نیازمند استناد به اصل خبر باشه اما خداوکیلی این یکی دیگه اصلن راه نداشت که بخوام بی خیالش بشم .. و اما خبر این بود : پخش فیلم مـستهـجن در قطار تهران _ مشهد !!!! و بعد توضیح اینکه در قطار اکثر مسافرین به این موضوع واکنش نشان دادند. { لینک خبر } خوب من به عنوان کسی که همین دو سه ماه پیش دو بار سوار این قطار شده واقعن احساس غبن و سرخوردگی و حسرت بهم دست داد وقتی مقایسه کردم اون فیلم های در پیت و چرت و پرتی رو که به ما نشون دادند و این فیلم پر سر و صدای مـستهـجن رو ! البته اینکه تعریف فیلم مـستهـجن از دید مسافرین این قطار چی میتونه باشه به خودی خود مسئله کُـلـفتیه ها . و از اون مهمتر نوع این " واکنش نشان دادند " مسافرین هم خیلی حائز اهمیته . مـثـلـن : شب داخلی _ قطار تهران _ مشهد / واگن 9 کوپه 6 مسافرین دو نفر هستند . یک حاج آقای متین و یک بانوی جوان و تنها ؛ یک فیلم مـستهـجن به نام " مارمولک " هم در حال پخش است . حاج آقای متین : الله اکبر .. تا کی این خناثان می خواهند از این دست خزعبلات مـستهـجن نمایش بدهند؟ آخر این چه واکنش های مـستهـجنی است که این خانومه هی نشان می دهد به این مرد نامحرم ؟ بانوی جوان و تنها : وا حاج آقا خوب همین فیلم ها راه و رسم زندگی رو به ما نشون میده دیگه .. تازه این که چیزی نیست ..اگه مثلن فیلم پالپ فیکشن آقای تارانتینو رو نشون میدادن چی میگفتین؟ حاج آقای متین : این پالپ فیکشن این آقا تارانتینو مگر چه مدل فیلم مـستهـجنی بوده خدای نکرده ؟ بانوی جوان تنها : خوب خیلی دور از جون شما صحنه های مـستهـجن و غیر اخلاقیش زیاد بود .. همچین یه آقاهه خوشتیپی بود با گیس دم اسبی انصافن خوب میرقصید و بعد یه خانومه هم بود که همش موقع رقصیدن اون واکنش گنده ی بی صاحاب مونده اش رو به آقاهه نشون میداد تازه چادر هم که نداشت بی سـیرت . حاج آقای متین : عجب عجب ! یعنی اینجور که می فرمایید این واکنش آن خانومه ی بی سـیرت خیلی واکنش توپی هم باید بوده باشد احتمالن ؟! بانوی جوان تنها : بله حاج آقا .. اونقدر در طول فیلم اینها هی به هم واکنش هاشون رو نشون میدادن که آدم دور از جون شما حالش دلش می خواست .. یعنی حالش مـستهجن میشد .. حاج آقای متین : خدای نکرده بحث غنا نباشد اما بنده ظن قوی دارم که مـستهـجن ترین این قبیل واکنش ها باید واکنش خانوم جنیفر لـووپز باشد اگر اشتباه نکنم .. بانوی جوان و تنها : اون که دیگه حاج آقا قدیمی شده. الانه دوره جسیکا بیل و بیانسه ایناست . البته تعریف از خود نباشه ها اما توی همین مملکت خودمون اگه بستر مناسب فراهم بودخودتون میدید که همین خارجکی های مـستهـجن و پالپ فیکشنی از نظر واکنش و اینا جلو ما ایرونیها لنگ مینداختن باور بفرمایید .. حاج آقای متین : بهله .. مطلع فرمودید .. آنوقت شما خودتان این فیلم برادر تارنتینو را که دیدید چه گونه واکنش نشان دادید ؟ اصلن آن واکنش تان را به کی بردید نشان دادید خدای نکرده ؟ بانوی جوان و تنها : والله حاج آقا من دیگه چون باید سریع خودمو میرسوندم به قطار خیلی فرصتی نداشتم که واکنشم رو نشون بدم متاسفانه .. حاج آقای متین : احسنت احسنت .. انشالله شما توفیق داشته باشید که در همین سفر بتوانید یک واکنش مقبولی از خودتان نشان بدهید انشالله .. بانوی جوان و تنها : خوب حاج آقا فکرشو که میکنم میبینم حالا که وقت هم زیاد داریم خیلی دلم میخواد محض خاطر اعتراض به پخش این فیلم مـستهـجن هم که شده یه جوری واکنش نشون بدم .. حاج آقای متین : بله بله .. یعنی علاقمندید که در منظر بنده واکنش تان را نشان بدهید ؟ بانوی جوان تنها : خوب بله حاج آقا به هرحال شما دشمن استکبار جهانی هم که هستید و حتمن غنی سازی هم می کنید دیگه .. کی بهتر از شما ؟ حاج آقای متین : بله بله .. البته .. ما که اصلن از همان اولش شما هم نمیگفتی به صورت خودجوش خودمان غنی سازی می کردیم حتمن . حالا واجب است که من اول یک صیغه ی دشمن شکن و وحدت آفرین جاری کنم و شما هم آن پرده ها را بکشید یک وقت خدای نکرده نامحرمان ما را در حین واکنش کردن نبینند و بعدش تا صبح می توانیم به این مسئله پخش فیلم مـستهـجن در قطار هی واکنش نشان بدهیم ، هی واکنش نشان بدهیم ..! نوشته شده در پنجشنبه هفتم آبان 1388ساعت 1:50  توسط امید صیادی ( امیدوار ) |
{Nine} فیلمی که پیش از مرگ باید دید Nine فیلمی که پیش از مرگ باید دید
" فدریکو فلینی " یعنی یک قوه ی خلاقه ی بی بدیل نوشته شده در دوشنبه چهارم آبان 1388ساعت 2:59  توسط امید صیادی ( امیدوار ) |
سعدیا مرد نکونام نمیرد هرگز .. ایضن زن نکوکار هم البته ! سعدیا مرد نکونام نمیرد هرگز .. ایضن زن نکوکار هم البته !
نوشته شده در شنبه دوم آبان 1388ساعت 1:40  توسط امید صیادی ( امیدوار ) |
|
|