تبليغاتX
گنجشکک اشی مشی

چه رویاهایی که می آیند ؟! 

چه رویاهایی که می آیند ؟!
یه صدای غریب و منحصر به فردی بود مربوط به دستگاه خط کشی خیابون توی اون سکانس اول
صبحی که حاج کاظم و رفیقش از آژانس شیشه ای میومدن بیرون که برن سوار هلی کوپتر بشن
یادتونه ؟
اون صدای خفه و منقطع در صبح ساکت که کخخخخخخ ___ کخخخخخخ ____ اینجوری بود ؟ ..
یادتون اومد ؟
خوب به میمنت و مبارکی من امروز جمعه راس ساعت هفت و نیم صبح با همین صدا از خواب
بیدار شدم از بخت خوشم !
یعنی از بس که توی حالت استن بای سینمایی میخوابم وقتی اول صبح این صدای کخخخخخخ__
کخخخخخخ ___ رو شنیدم اول چیزی که به ذهنم اومد این بود که برم یه نامه بردارم و با یه لحن
پرویز پرستویی واری نامه بنویسم که فاطمه .. فاطمه ... فرزندانم را به تو میسپارم و ... اینا ..
بعد یه ریزه که هوشیارتر شدم دوزاریم افتاد که خوب من که حاج کاظم نیستم ...
اما این صداهه اصرار داشت که من الانه توی آژانس شیشه ایم اما باز یادم اومد من کلهم یه فاطمه
میشناسم که اونم الان با فرزند خودش رفته اصفهان و وقتی هم برگرده و ازش بپرسم گز آردی
سوغات آوردی؟ طبق معمول بگه ایییییییییییی .. میخواستم بگیرما .. یادم رفت ..
و من در حالی که توی تخت مشهورم داشتم با عزرائیل خواب و بیداری می جنگیدم در همون حال و هوا
که دیگه برام محرز شده بود محاله بتونم از این به بعد رو بخوابم از خودم پرسیدم که الان توی همین
لحظه که هنوز ساعت هشت صبح جمعه نشده بقیه .. اونایی که میشناسم چیکار دارن میکنن ..
میدونستم قریب به اتفاق همشون الان خوابن ... اما چه جور خوابی ؟!
از همون فاطمه شروع میکنم ...

کخخخخخخ ___ کخخخخخخ ____ کخخخخخخ ___ کخخخخخخ ____
فاطمه : طبق معمول اونی که بغل مجید ( آقاشون ) خوابیده ایشون نیستن ! .فکر بد نکنین محمد
( پسرش ) چند وقتیه که جایگاه ایشون رو روی تخت متصرف شده و این بنده خدا یه جایی روی کاناپه
یا کف سالن با یه لا پتو ولو شده و داره خواب مرگ و میر و جهنم و برزخ و از این عوالم ماورایی میبینه.
از وقتی اون سریال مزخرف اغما رو نشون دادن این طفلک از دست رفت .
بنده خدا آقا مجید هر صبح که از خواب بیدار میشه اول کارش اینه که سه ساعت وقت بزاره واسه باز
کردن گره های ملافه ای که فاطمه هر شب توی خواب دورش میپیچه تا شبیه آدم برزخی هاش بکنه !
کخخخخخخ ___ کخخخخخخ ____ کخخخخخخ ___ کخخخخخخ ____
سعید کریمی : به احتمال زیاد یه جوری خوابیده که انگار شصتاد ساله نخوابیده .. دمرو افتاده درحالیکه
از اول شب یه دستش به علل نامعلوم زیرش گیر کرده  و یحتمل خوابی که داره میبینه اینه که به
سفارش واحد موسیقی عالم برزخ پشت یه اُرگ عظیم الجثه نشسته و در حالیکه قهقهه شیطانی
سر میده داره سمفونی شماره پنج رو برای تازه واردین جهنم می نوازه !
البته این که در اون حالت خوابیدن ابزار موسیقی که دستش بهشه به ترومپت بیشتر شبیهه تا اُرگ
دیگه تقصیر من نیست !
کخخخخخخ ___ کخخخخخخ ____ کخخخخخخ ___ کخخخخخخ ____
رضا ترلان : مطمئنم مثل بچه مثبت ها رو به پشت خوابیده و داره خواب بازنشستگی میبینه ..
در عوالم بازنشستگی رضا در یک پارک نورانی که درخشش خورشیدش طبق قاعده فیلم های
سینمایی زیادتر ازحد معمول هست به همراه خانواده مشغول خندیدن هستند .
اینکه اینها دسته جمعی به چی دارن میخندن اصلن مهم نیست چرا که مطمئنن خود شما هم وقتی
صحنه های خواب آدمها رو توی فیلم ها میبینید که خوش و خندان دارن میخندن هرگز از خودتون
نپرسیدین که اینا اصلن به چی دارن میخندن ؟ فقط میخندن و همین کافیه که ما بگیم خوب خوش به
حال این آدم که چه خواب خوبی داره .. ! غافل از اینکه رضا داره به ریش من میخنده و تو دلش
میگه: مونیکا ورژن ایرانی میخوای ؟ ننه صغرا هم از سرت زیاده !
کخخخخخخ ___ کخخخخخخ ____ کخخخخخخ ___ کخخخخخخ ____
پروشات و گلناز : این دو تا خواهر که با هم سرما میخورن،با هم عاشق همدیگه میشن و باهم با هم
قهر میکنن یه دستگاهی توی خونه شون دارن که رویاهای شبانه شون رو از قبل به اون دستگاه میدن
که همزمان یک خواب رو برا جفتشون پخش میکنه ! خوابی که دیشب تا صبح دیدن قسمت پنجم آخرین
روش پردازش جدول مندلیف و در ادامه اون فصل پنجم از جلد ششم سلسله مباحث مدیریت انتگرال در
فیزیک کوانتومی بوده ! معرکه ان این دوتا . مصداق بارز حدیث نبوی هستن که خوابشون هم عبادته !
کخخخخخخ ___ کخخخخخخ ____ کخخخخخخ ___ کخخخخخخ ____
ساناز : در حالیکه لنگ هاش از سر تخت بیرون زده از طریق یک عدد مودم اکسترنال یا وایرلس موفق
شده همون خوابی رو که گلناز و لوییس دارن میبینن رو ببینه ... البته .. بین خودمون باشه ساناز داره
قاه قاه تو خواب به خواب اینا میخنده چون فکر میکنه آدم خیلی باید حالش خوب باشه که در آستانه فصل
سرما خواب اسکی ، دیزین و کله ملق شدن تو برف ها و شکستگی استخوان سر و دستش رو نبینه !!!
 کخخخخخخ ___ کخخخخخخ ____ کخخخخخخ ___ کخخخخخخ ____
مجی و پگاه _ مجی جان در حالی هر شب میخوابه که به خاطر مسائل فنی دقیقن یک شب از پخش
مستقیم خوابی که پگاه شب قبل دیده عقبه ! به این ترتیب که مثلن پریشب پگاه خواب دیده که سوار
پرادو یا بنز کوپه دارن میرن ویلای شمال در حالیکه یه ترانه جینگیل مستون هم داره از پلیر ماشین پخش
میشه اما مجی در همون حال داشته خواب اقساط وام های مختلف و بیمه ماشین رو میدیده .
بعد دیشب مجی در بهترین حالتش داشته خواب میدیده که با همون پرادو یا بنز کوپه ای لیزینگی و بدون
بیمه  وسط جاده شمال پنچر کردن و وایسادن و در حالیکه پگاه داره به خاطر گم کردن کارت سوخت
سرش غُر میزنه  مجی جان با البسه روغنی و یک دبه چهارلیتری ایستاده وسط جاده به انتظار انسان
خیری که چهار لیتر بنزین بهش برسونه !
کخخخخخخ ___ کخخخخخخ ____ کخخخخخخ ___ کخخخخخخ ____
الهام : الهام هم خوابه مطمئنم .. و البته در حال دیدن خواب سورئالی درباره رابطه یک دختر آفریقایی
( از این شکلاتی رنگها ) با یک اسب آبی به نام ماتو ماتو هست و ناگهان در اون وانفسای این ارتباط
غریب ، نوید رو میبینه که سوار بر اسب تک شاخ از دور به تاخت همچین پتکو پتکو در حال آمدن است و
چون به او می رسد خیلی بی خیال از کنارش رد می شود و البته الهام هم همزمان به جای اینکه
غمگین نشان بدهد دارد از خنده ریسه می رود چرا که او هم اینک بر پشت ماتو ماتو سوار است !!
(گفتم که سورئال بود خوابش)
کخخخخخخ ___ کخخخخخخ ____ کخخخخخخ ___ کخخخخخخ ____
پردیس : یک عدد یو یو را به دماغ امین ( آقاشون ) بسته و خودش از آن آویزان شده و هی بالا میرود
پایین می آید .
این تازه مدل خوابیدنش بود که نوشتم . اما خوابی که میبینه اینه که نشسته لبه پنجره خانه در طبقه
نمیدونم چندم و از آن بالا بر سر عابران کوچه هی لیوان و استکان نعلبکی است که پرت می کند و
سرشان را می شکند و قاه قاه می خندد ! ..
(ذاتن این یکی تفریحات پردیس در عالم واقع است اما از بس که دوستش میدارد خوابش را هم میبیند)!
کخخخخخخ ___ کخخخخخخ ____ کخخخخخخ ___ کخخخخخخ ____
فرناز : تمام چیزی که فرناز برای خوابیدن لازم دارد نه یک تخت که یک عدد دستگاه چرخ گوشت
غول آساست .
قاعدتن به جز پردیس و اندک معدود دوستان و آشنایانی که فرناز دلش نمی آید بکشدشان تا صبح اثری
از خلق شیراز در رویاهای فرناز باقی نمی ماند بس که یکی یکی شان را درون چرخ گوشت غول آسایش
 می اندازد .
گاهی برای اطمینان از لذت شرب مدامی که در خواب میبرد کمی سس کچاب و یا خردل را بالای سرش
می گذاد به هنگام خوابیدن !
کخخخخخخ ___ کخخخخخخ ____ کخخخخخخ ___ کخخخخخخ ____
شیوا : از آن آدمهای جالبی که به محض گذاشتن سر بر روی بالشت گویی سیمش را از پریز می کشند
و درجا می خوابد و در اولین صحنه های خواب دیدنش البته هی دارد مرا فحش می دهد که چرا اینقدر
بی عرضه ام که نمی توانم دیسک چهارم از فصل سوم پریسون بریک را برایش پیدا کنم و منهم هر چقدر
قسم و آیه که به صغیر و کبیر سپرده ام که یک جوری بیاورند این مایه ی لعن عالم سینما را به خرجش
نرود و کماکان سرکوفت بزند بر بی عرضگی من در تهیه این یک عدد دیسک از این سریال چرت و پرت !
به فکرم رسید فاطمه که از اصفهان برگشت با توجه به نزدیکی خانه هاشان برود این یک دیسک را
برساند به شیوا شر را بخواباند تا یک وقت به علت کمبود ویتامین پریسون بریک بچه اش نیفتد خدای نکرده .
کخخخخخخ ___ کخخخخخخ ____ کخخخخخخ ___ کخخخخخخ ____
آرش : آدم باید شک کند دکتر مملکت بعد از ساعت هشت هم خواب باشد اما تجربه یک بار تلفن کردن
در ساعت یازده صبح جمعه و ناله صدای خواب آلود دکتر متوجهم کرد که دکترها هم تا ظهر می خوابند .
آرش جان در عوالم خواب می رود در زندگی های گذشته اش خودهای قبلیش را میبیند و با آنها
(خودش) قرار مدار می گذارد که مثلن فردا چه اتفاقی برایش بیفتد و کجا برود و چه بکند .
البته مثل تمام دکترها وقتی از خواب بیدار میشود هی خودش خودش را به کوچه علی چپ اینها میزند
که مثلن یادش نیست .. در حالی که هست !
کخخخخخخ ___ کخخخخخخ ____ کخخخخخخ ___ کخخخخخخ ____
امیر کیهان : در حالیکه در یک دستش چپق و در دست دیگرش نسخه ای از کتاب خطی
"سفرهای میرزا شمس الدین کیهانی " ( جـــد پنجم یا ششمش )  مربوط به سده ششم هجری قمری
قرار دارد بر روی صندلی راحتی ( از اینها که هی جلو عقب می رود و روده آدم را به درد می آورد) خوابش
برده و در دنیای خواب دارد میبیند که مارکوپولو در میدان آزادی گم شده و حیران و سرگردان هی این طرف
آن طرف می رود و کیهان شوالیه وار خودش را به او می رساند و آدرس جاده ابریشم را به او میدهد و بعد
هم میرود تا این راز را که در حقیقت سفرنامه مارکوپولو به مدد او بود که به سرانجام رسید را تا ابد
در سینه مخفی نگاه دارد.  
____________________________________________________________________________
دوست داشتم این اول وقت صبح جمعه را که بی خواب میشوم و پُرم از ایده برای نوشتن با همه تان
شوخی می کردم و سر به سرتان میگذاشتم . اما با همه تان که شوخی ندارم . با همه آنها هم که
شوخی دارم اجازه نوشتنش را ندارم .
همینقدر هم که خواندید ادای دینی جسارت آمیز بود به دوستی دوستانی که دوستشان دارم فراوان .
عنوان مطلب را هم که باید خاطرتان باشد آن فیلم بیاد ماندنی رابین ویلیامز را ؟
راستی ... آن صدای کخخخخخخ ___ کخخخخخخ ___ مربوط به همساده خوش ملاحظه روبرویی بود
که داشتند پشت بامش را ایزوگام می کردند در ساعت هفت و نیم صبح جمعه و البته هنوز هم دارند
میکنند!
کخخخخخخ ___ کخخخخخخ ____ کخخخخخخ ___ کخخخخخخ ____
نوشته شده در  جمعه بیست و نهم آبان 1388ساعت 13:36  توسط امید صیادی ( امیدوار ) |

سنگ واره های آزاد . قسمت اول  

 
       سنگ واره های آزاد . امید صیادی
              {{ این داستان واقعی است . نام برخی شخصیت ها و مکان ها در آن تغییر کرده است }}



سنگ واره های آزاد

قسمت اول


آروم روی صندلیم نشستم و سعی میکنم بی اونکه توجهی رو جلب کنم تک تک همراهان این سفر
طولانی رو آنالیز کنم .
گروه ده نفره ما به نظر ترکیب عادی داشت . حداقل اینجور به نظر میومد که عادیه ..
با خودم فکر کردم  یعنی تمام اکیپ هایی که با قصد پناهندگی  راهی خارج از کشورن همینطور مثل ما
عادی به نظر میرسن ؟!  یعنی هیچکی شک نمیکنه که این تعداد آدم جوون و مختلط که همه راهی یک
مقصد هستند کجا دارن میرن ؟ چطور دارن میرن ؟
اگه کسی ، ماموری چمیدونم یه آدمی یهو هوس کنه و گیر بده به سوال جواب از گروه ما واقعن چند
نفرمون قدرت اینو داریم که با خونسردی بهش بگیم ما یه گروه توریست هستیم که داریم میریم
مجارستان و هفته دیگه هم هممون مثل بچه آدم بر میگردیم ؟!
اگه از من بپرسه .. یا از یکی دیگه ... از هر کدوممون .. کی دست و پاشو گم نمیکنه ؟ !

و واقعیتی که من در چهره تک تک اون گروه میدیدم این بود که هیچکدوم از ما حتا من که خوب بلد بودم
نقش بازی کنم و دیگران رو به بازی بگیرم قادر نبودیم در مواجه با اولین گرفتاری موضوع رو جمع و جور
کنیم.
به نوعی همه مون مثل گوسفندهای بی چوپان همین چند دقیقه پیش پشت دربهای ورودی فرودگاه
توسط قاچاقچی ها رها شده بودیم و تضمین رسیدن بی دردسر ما این بود که اون طرف یکی میاد
تحویلمون میگیره .
یکی .. اما کی ؟ کجا ؟ چطوری ؟ اگه هیچکدوم از حساب کتاب های قاچاقچی ها که ترجیع بند تمام
حرفها و جملاتشون شاید و احتمالن و ممکنه بود درست از آب در نمیومد تکلیفمون چی بود ؟
توی مملکت غریبی که از قبل میدونستیم زبون انگلیسی به اندازه زبون قبایل آدم خوار کاربرد داره کی
به دادمون میرسید ؟
نمی دونستم .. یا نه .. میدونستم که توی ذهن همه اعضای گروه همراهم همین سوالات حتمن که داره
دوره میشه اما واقعیت این بود که هراس داشتیم از بیان واضح و بی پرده موضوع بین خودمون چرا که طرح
 ترس ، ترس رو بیشتر می کرد و ما که در ابتدی راه بودیم به هر چیزی نیاز داشتیم الا ترس !

و اما گروه ما :

1 _ حسین : با سن حدودن سی و چند سال از بقیه ما مُسن تر به نظر میرسید .
در جلسات هماهنگی پیش از مسافرت که توی دفتر آژانس هواپیمایی برگزار میشد اونقدر از مسافرتها
و تجربیاتش در ژاپن مُهمل بافت که مسئول آژانس یا همون جناب قاچاقچی از خدا خواسته اون رو
به عنوان مسئول گروه ما معرفی کرد هرچند که من شک داشتم این لمپن پر مدعایی که در سالن انتظار
فرودگاه مهرآباد روبروی من نشسته و به خاطر پنهان کردن اضطرابش به طور متوسط هر نیم دقیقه بطری
آب معدنی رو هورت میکشه بتونه لیدر و راهنمای مناسبی برای من باشه .

2 _ تقی : مثل من کُرد بود یا حداقل کُرد به نظر میرسید اما در همون برخوردهای اولیه اونقدر
به نظرم انسان مزخرفی اومد که به هیچ وجه براش رو نکردم که من هم کُردم .
به نظرم هم سن حسین بود هرچند که خودش مدعی بود کوچکتره . اون هم مثل حسین به مقصد آلمان
میومد و مثل بقیه ما قرار بود تا بعد از رسیدن به "وین" به طریقی خودش رو به مقصد اصلی برسونه .
تقی مشخصن معتاد و  بود و خالکوبی های بی ریختی روی ساعد و انگشت هاش داشت که
غیر از من کسی معنای اونها رو نمی دونست .

3 و 4 _ حمید و رضا : دو پسر عمو از خانواده های متمول و سنتی جنوب شهر که جای بریدگی ها
و خالکوبی های بدنشون کاملن نشون میداد که علیرغم سن کمشون چندان معصوم نیستند .
حمید در اصل به جهت همراهی رضا اومده بود و  رضا رو هم خانواده به جهت دور کردنش از دختری
که عاشقش بود به این سفر فرستاده بودند . رضا اینجور توجیه شده بود که قراره برای تماشای
مسابقات تیم ملی ایران در جام جهانی به آلمان برند و بعد از بازیها بر میگردن اما این واقعیت  که
برگشتی در کار نیست رو فقط حمید می دونست .

5 و 6 _ فرنگیس و فریبا : فرنگیس زن حدودن چهل ساله و دختر شانزده ساله اش فریبا دقیقن دو نقطه
متقابل هم بودند . هر چقدر فرنگیس هفت خط و رند بود در عوض فریبا تمام سادگی های نداشته
مادرش رو در اون سن به همراه داشت . فرنگیس یه چتر باز حرفه ای بود که بعد از طلاق از پدر فریبا
دو تا شوهر دیگه هم عوض کرده بود و شوهر سوم در حالی اون رو توی فرودگاه راهی مقصد لندن
می کرد که حسین رو قسم می داد مواظب همسرش باشه !

7 _ لیلی : خیلی شکسته تر از  یه زن سی و هفت هشت ساله به نظر میرسد هرچند که مدعی بود
هنوز سی سالش نشده . اون دو بار از آلمان اخراج شده بود و این بار سوم بود که سعی داشت با هویت
جدید وارد بشه . شوهر و دو فرزندش در آلمان بودند و اون در حالی تلاش می کرد که به اونها ملحق بشه
که دو سال از هم خانه شدن شوهرش با دوســت د خـتـــر لهستانیش میگذشت !

8 _ کاملیا : لوندترین و قشنگ ترین عضو گروه ما . در هیجده سالگی به معنای واقعی کلمه دلربا بود و
تقریبن تمام افراد مذکر گروه ما خواب هم اتاق شدن با اون رو در سر می پرورندون ..
در آخرین جلسه پیش از حرکت گروه ما به فرودگاه وقتی همه از اتاق رئیس آژانس بیرون میومدیم
رییس من رو کناری کشید و گفت : من که نتونستم .. دختره با من کنار نیومد  اما تو اگه نتونی بهتره که
بری بمیری فهمیدی ؟ و من در حالیکه واقعن نمی فهمدیم با سر تایید کردم که حتمن فهمیدم .

9 _ میترا  : دختر بیست و هفت ساله ی به شدت پژمرده و ترک خورده ای که بی هیچ دلیل و آشنایی
قبلی پدر و مادرش توی فرودگاه از من خواستند که مراقب دختر تنهاشون باشم که قرار بود به محض
رسیدن به وین خانواده یکی از دوستان برادرش که مقیم کانادا بود به استقبالش بیان .
توی فرودگاه واقعن خودمو آماده کرده بودم که این سفارش رو از پدر و مادر کاملیا هم بشنوم اما اون تنها
و بدون بدرقه به فرودگاه اومده بود .
به هر حال به پدر و مادر میترا اطمینان دادم که کمترین دلیلی برای نگرانی شون وجود نداره و تا آخرین
لحظه ای که فکر کنم دخترشون به من نیاز داره همراهش خواهم موند .
و البته دلیلی نداشت که بخوام اون آدمهای نازنین رو با گفتن چرت و پرت هایی مثل " هر کی مسئول
خودشه " که توی اون حال و هوا  زیاد به گوشم می خورد  یا از این قبیل چرندیات نگران کنم.

10 _ من {امید} : وقتی به سی و یک سالگی رسیدم و به هیچ کدوم از آرزوهام نرسیدم تنها راه ممکن
رو در یک پرش بلند دیدم . پرشی که جبران عقب ماندگی ها رو بکنه . عقب ماندگی هایی که نه محصول
من که محصول شرایط اجتماعی من بودند . اجتماعی که از کوچکترین هسته اون تا سقفش هرگز قصد
نداشت من و هزاران مثل من رو ببینه و درک کنه .
شاید تنها نکته متفاوت من و بقیه اعضای گروه در این بود که بخاطر اطلاعاتی که به واسطه زندگی عمده
فامیل مادریم در اروپا و همچنین مسافرت های متعدد پدرم به این قاره از اوضاع مهاجرین و پناهندگان
داشتم پیشاپیش میدونستم که کجا دارم میرم و از قبل هیچ در باغ سبز و هیچ رویایی رو برای خودم
ترسیم نکرده بودم.

من با اطمینان از اینکه دارم آخرین برگ قمار زندگیم رو توی بازی پر از ریسک مهاجرت پایین میارم آماده
بودم تا برای رسیدن به کف آرزوهام در سرزمین ها و میان انسان هایی که حداقل فرصت ها رو برای رشد
در اختیارم خواهند گذاشت یک دوره پنج تا هفت ساله سخت رو بگذرونم  و طی این دوره ضمن تکمیل
تحصیلاتم شغل خوبی پیدا کنم و در نهایت بعد از این بازه زمانی اگر خواستم با اندوخته مناسبی به
کشورم برگردم .
کشوری که برای من به قفسی بی امکانات و بی هوا بیشتر شبیه بود تا زادگاهی که فکر کنم شاید
روزی دلم براش تنگ بشه .

بلندگوی فرودگاه به صدا در اومد .. صدایی آرام و خوش آهنگ  به ما اعلام می کرد که وقت رفتنه :

از مسافرین محترم پرواز شماره 512 هواپیمایی ماهان به مقصد مسکو در خواست میشود تا .. .. ..

_____________________________________________________________________________
توضیح :

"سنگ واره های آزاد" سرگذشت مسافرت _ مهاجرت من به خارج از کشور در سال 2006  و سرنوشت
من و این مسافرت هست .
مدتهاست که قصد بر نوشتنش داشتم اما همیشه مانعی به نام احساسات در مقابلم قرار داشته برای
برگشتن به یاده ی اون روزها و تعریف  آنچه که در این مهاجرت و مسافرت دیدم و شنیدم .

احساسات همیشه نوستالژیک یا رمانتیک و یا حتا خوب و بد نیستند . احساسات میتونن مجموعه
این ها باشند و هیچکدام هم نباشند اونقدر که به خاطر گونه گونی و خارج از تعریف مشخص بودنشون
گاهی باعث میشن که نوع نگاه ما به مسائل خالی و عاری از حب و بغض نباشه و بالطبع  داوری
منصفانه ای از حقایق پیرامونی خودمون بدست ندیم .

حالا و بعد از گذشت نزدیک به چهار سال از اون روزها فکر می کنم تا حد مناسبی از احساسات مربوط به
حوادث و وقایعی که بعضن تحمل ناپذیر و بعضن دلپذیر بودند فاصله گرفتم پس سعی می کنم راوی منصف
آنچه که دیدم و شنیدم باشم با این امید که شاید این روایت که از نقطه نظر شخصی است و مطمئنن
هم خالی از اشکال نخواهد بود برای دوستانی که قصد مهاجرت دارند تا حدی راهگشا و برای عموم
جذاب و سرگرم کننده باشه .

سعی خواهم کرد اگر عمری باشه حتی المقدور در هر هفته یک قسمت از این داستان نیمه مستند رو
بنویسم .
ضمنن این تنها قسمت از داستان خواهد بود که به صورت پست مستقل ارائه میشه و به سیاق
داستان های قبلی قسمت های بعد رو در ادامه مطالب و صفحه جداگانه خواهید خواند .

نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم آبان 1388ساعت 1:58  توسط امید صیادی ( امیدوار ) |

حتي قاطر هم عرعرش ارجيناله ! 

حتي قاطر هم عرعرش ارجيناله !

ميگه يه روز يه باباي زن نديده اي از جلوي حــــمـــوم زنــونـــه رد ميشد .
با خودش فکر کرد اگه برم داخل احتمالن اول خزینه دار و تونچی حمــوم داد ميزنه سرم که آي مرتيکه
گمشو بيرون ...خوب اين مي ارزه .
بعد زنهايي که دارن لباس ميپوشن جيغ و داد و هوار راه ميندازن و فحشم ميدن که
خوب اين هم مي ارزه..
بعد من يکيشون رو ميچسبم و بقيه سعي ميکنن با لگن و ليف کيسه بزنن تو سر و کله ام که
خوب اينم مي ارزه ...
بعد آجان مياد منو ميبره کلانتري چک و لقدم ميزنن که خوب اينم مي ارزه ...
بعد ...
خلاصه همه حساب هاشو که کرد رفت داخل و ....
وقتي طرف رو بردن کلانتري يارو افسره بهش گفت آخه احمق تو چه حسابي کردي که اينکارو کردي ؟
اين بابا هم  شرح حساب کتابي رو که کرده بود رو گفت ...
افسره زد زير خنده و گفت : اما بنده خدا يه جا رو يادت رفت حساب کني ! 
يارو پرسيد کجا رو  ؟
افسره گفت : اينکه يه طشت ریگ داغ !! فرستادم از نونوايي سنگکي بيارن بنشونمت توش تا
هر وقت ميري مستراح آرزوي مرگ بکني !
طرف گفت : نه والله اين يه جا رو دیگه حساب نکرده بودم !
 
جناب دزد  حالا شده حکايت من و این آقاي دزد وبلاگی جناب
 " آمونیاک " که در سايت سطح بالا و مفخم کلوب
 صفحه ای دارند پر از مطالب من !! 
 دفعه قبلی و بعد از اينکه جريان دزدي ايشون از
 مطالب وبلاگ من لو رفت و اون مطلب تحت عنوان 
 " کفن دزدی وبلاگی " رو نوشتم اومد عذر خواست
 و کامنت پشت کامنت و ايميل پشت ايميل که آقا
  من اشتباه کردم و لطف کن هم ببخش و  هم  
 لينک صفحه منو از توي اون مطلب که با نام
" دزد " مشخص کرده بودم رو بردار  .بعد هم اصرار که اجازه بده با اطلاع خودت از مطالبت
استفاده کنم .
منهم فرداي اون روز توی وبلاگم و در ادامه همون مطلب اضافه کردم و نوشتم که جريان از ديد من
تموم شده است و قصد ندارم ادامه اش بدم چون از تخريب شخصيت هيچکس حالي نميبرم .
برای خودش هم ایمیل زدم که متاسفم از اتفاقی که افتاد {دقت کن اون که باید اظهار تاسف میکرد
من نبودم اما خوب داشتن یه کمی شعور ارتباطی بد نیست} و بعد هم توضیح دادم که نیازی
نیست برای گذاشتن مطلبی از من یا دیگری در صفحه ات اجازه مستقیم بگیری و همین که ذکر منبع
بکنی و لینک مطلب اصلی رو بگذاری کفایت میکنه .

اما اخيرن درکمال تاسف حضرت  دزد باز فيلش ياد هندوستان کرده و بعد از اينکه زیر دو مطلب از
مطالبی که بعد این قضایا از من در صفحه شون درج کردند یکی رو با عنوان " با تشکر از امید "!!!؟
و دیگری که از اشعار من هست رو  با ته نوشت " omid.s " مزین فرمودند نه تنها باز برگشتند به رویه
سابق و دیگه خبری از ذکر اسم و منبع نیست بلکه در ادامه مطالب سرقتیشون که اینبار خیلی
خوشحال تشريف بردند سراغ داستان ها و در اولين هنرنمايي جديدشون داستان " بوسه بر رخ مهتاب "
رو به صورت پاورقی در صفحه شون ارائه مي کنند و ...

براش ایمیل زدم که با اجازه کی داری اینکارو میکنی ؟ اما انگار نه انگار ...
خوب من هم وقتي ديدم اين آدم ذاتن مريضه و قصد نداره به راه درست برگرده از طریق یکی از دوستان
در کلوب برای افرادی که برای مطالب من در صفحه ایشون کامنت میگذارن پیغام فرستادم که اصل
جریان چیه .
اگرچه هميشه بهترين و باهوش ترين دزدها هم جايي اشتباه مي کنند و البته متاسفم که يکي از
احمق ترين ها و خنگ ترين هاي دنياي دزدهاي اينترنتي به پست من خورده اما بايد به عنوان مژده
خدمت جناب آقاي " آمونیاکدزد حقير بگم که فراموش کردي آقا جون که چه اطلاعاتي از زندگي
شخصي خودت رو ضمن کامنت ها و ايميل هايي که برام مي نوشتي درز دادي و البته فراموش کردي
ساکن شهري هستي { کرمانشاه } که هنوز عمده طايفه و فاميل من دارن اونجا زندگي ميکنن و باز هم
فراموش کردي که همون موقع چند نفر از دوستانت در اون سايت کلوب رو به واسطه فاش شدن دزدي
دفعه پيش از دست دادي و .... .
به هر حال برات متاسفم جناب  دزد چون اين مطلب تنها واکنش من نسبت به کثافت کاري جديدت که
نيست هيچ مطمئنن کوچکترين اونها خواهد بود و لازم نيست که عنوان کنم این یه جا رو دیگه یادت رفت
که حساب کنی و مسئوليت اونچه که بعد از اين اتفاق ميفته به تمامي بر عهده خود بي سواد و کودنت
هست و برات متاسفم که درنهايت تنها افتخاری که توي اينترنت کسب میکنی اینه که در حد
يه سوژه باشی واسه نوشتن من و جريان وقتي جالب ميشه که بدوني مسائل دیگری از جمله مستراح
رفتن گرفته تا بواسير هم سوژه هاي من بودن و خواهند بود !
جهت اطلاع دوستاني که در سايت کلوب صفحه اين آقا رو ميخونن و کامنت مي گذارند :
در جريان باشيد که تمام مطالب صفحه اين آقا حتا استاتوس نوشت هاي صفحه اش هم سرقتي و
متعلق به وبلاگ بنده است .
واقعن که قاطر به اون قاطري عر عرش ارجيناله من تعجبم اين آدم اگه تا اين حد خنگ و بيشعوره که
نميتونه دو تا جمله از خودش بنويسه و دم به دقيقه نوشته هاي منو ميدزده  اصلن واسه چي مياد
توي اينترنت صفحه شخصي درست ميکنه ؟!
توضيح : تصوير مطلب تصویری هست که همين جناب دزد " آقاي  آمونیاک" به عنوان تصویر خودش
در پروفایل صفحه اش در سایت کلوب گذاشته و البته معلوم نیست که واقعن خودش باشه
که به محض اطلاع از درجريان قرار گرفتن بازديد کنندگان درباره سطح وجودیش ناچارن صفحه اش رو
محدود کرده به ديدن فقط واسه دوستان ..

بنده خدا دزد دوستش کجا بود آخه ؟  تو خودت محدودي از بيخ !
نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم آبان 1388ساعت 16:29  توسط امید صیادی ( امیدوار ) |

ما مسافران این بازار مکاره  

 ما مسافران این بازار مکاره
 
جمشید لایق "جمشید لایق" هم رفت . بیش از اونکه مرحوم
 لایق رو به خاطر فیلم تحسین شده " مسافران " یا
 سریال حالا دیگه کلاسیک تاریخی"سلطان و شبان"
 و یا حتا آخرین حضور ایشون بر پرده سینما یعنی
 فیلم"سگ کشی" بیاد بیارم او رو در نقش راهزن توبه
 کرده سریال " روزی روزگاری " و مرگ پر ابهت  او در این 
 سریال به ذهن خواهم سپرد .
 لایق در "روزی روزگاری" به نقش ساربان کاروانی بود
 که به دست "مراد بیک" ( مرحوم خسرو شکیبایی )
 غارت شده بود .

وقتی پند و اندرزهای او خیره سری های مراد بیک رو پایان نداد در آخرین سکانس حضور ،
روایتی رو برای عبرت مراد بیک نقل کرد :
 قلی خان ، سی سال تمام قسم خورده بود که باید صد تا کاروان رو غارت کنه ..صد تا کاروان رو
غارت کرد ..
بعد یه روز با خودش گفت : حالا ببین میتونی یه کاروان رو سالم از راه ببری .. نتونست ..
اوج کار مرحوم لایق در این صحنه فوق العاده بود که مرگی با شکوه رو رقم زد .
بعد از گفتن دیالوگهای این سکانس او که در طی تعریف نقل قلی خان مشغول چپق کشیدن بود
دم عمیقی از چپق گرفت  و  بعد  لوله ی چپقی رو گذاشت زیر گونه ..سر رو بهش تکیه داد و با
چشمان باز مُرد !
و مُرد و دیگه جوابی به سوالهای پیاپی مرادبیک نداد که تند و تند می پرسید :
قلی خان تویی ؟ قلی خان تویی ؟
خدا رحمتت کند جناب لایق . هنرمند خوبی بودی .
//////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////
آقا ما امروز ( جمعه ) بلاخره در یک سنت شکنی تاریخی موفق شدیم خودمون رو از بستر چسبناک
جمعه رهایی ببخشیم و بریم این بازار مکاره که جمعه ها برگزار میشه .
اول بگم که با ساناز خاتون راس 10 چهارراه استانبول قرار داشتیم و درست راس ساعت 10 و سه دقیقه
و زمانی که در فاصله صد متری چهارراه استانبول  بودم ساناز زنگ زد ..
فکر کردم یه شوک بهش بدم ! با صدای گرفته و خواب آلود گوشی رو برداشتم و گفتم : ها م م م.. آآ الو؟
ساناز مثل برق گرفته ها جیغ زد : خوابی تو ؟!!!  و من که قصد نداشتم لذت این آزار صبح جمعه رو کم
کنم با همون لحن خواب آلوده همراه با چاشنی آشفتگی گفتم : وای !!! .. آهههه .. اومدم اومدم ..
ساناز هم یک " واقعن که " ی غرا گفت و قطع کرد ! و البته وقتی فقط یک دقیقه بعد من رو دید تازه فهمید
سوژه یکی از اذیت های متداول من شده !
به هر حال راهی بازار شدیم ... آقا از جون مرغ تا چیز آدمیزاد در این بازار بود باور بفرمایید .
انواع و اقسام وسائل از زینتی و دکوری و عتیقه کهنه و نو خلاصه همه چیزی توش بود و اما از همه
اجناس فروشی این بازار که بگذریم باید فروشنده ها رو دریابیم علی الخصوص فروشنده های اولالاییش!
ماشالله تیپ ها رو هزار در حد بسکتبال ان بی ای ! به خصوص یه قسمتش که تا اونجا که من و ساناز
قوه ی حدسیه مون کار کرد اینجور به نظر میومد که در اختیار بر و بچز دانشگاه هنر بود بس که ماشالله
این ها با هنر و سلیقه هم بساط فروش رو دیزاین کرده بودند و هم دکور خودشون رو ..
باری بین اون همه حوری پری خریدار و فروشنده البته ما چشممون یکی رو گرفت پس در یک حرکت
پیش دبستانی و مقابل چشمان از حدقه در آمده ساناز در حالیکه وسایل خریداری شده رو میسپردم
دستش گفتم : تو اینا رو داشته باش من برم مُخ اینو بزنم بیام ! ( داری اعتماد به نفس رو ؟ گلاب به
روتون انگار می خواستم برم دست به آب ) البته نتیجه اش هم خیلی توفیری با نتیجه دست به آب
رفتن نداشت !
وقتی با اون اطمینان به نفس چیزماتیکم رفتم سراغ خانم فروشنده و با یک حالت همچین مزورانه ای
گفتم : به به ، چه قشنگ ! کارهای خودتون هستن ؟
ایشون که انگار از نگاههای مقدماتی من پی به نیت خیرم برده بودند خیلی قاطع فرمودند :
نخیر .. کار همسرم هست  ...
و بعد دیگه من هرچه سعی کردم چونه ی کش اومده رو از روی زمین جمع کنم نشد که نشد ..
لاجرم یکی دو تا سوال بی ربط دیگه پرسیدم و سرافکنده بازگشتم و اینا..
میدونم الانه کلی هاتون دارید میگید خاک بر سرت و اینا اما خوب وبلاگ جای نوشتن همین شرح حال
و روزها و این چیزاست دیگه .. شما هم برید بنویسید مرگ بر اتیوپی .. به کسی چه ؟!

در نهایت میتونم بگم درست که هم خودم و هم ساناز بنده خدا که همینجا شدیدن از زحمت و
همراهیش رسمن تشکر می شود از پا و کمر و کت و کول افتادیم به خاطر صد بار دور زدن و دید زدن
سه طبقه بازارچه با هزاران خریدار و فروشنده و صدها بساط جورواجورش اما ارزشش رو داشت و چند
مورد از وسایلی رو که می خواستم به قیمت مناسبی خریدم .
حالا هفته دیگه باز هم میرم تا باز هم شانسم رو امتحان کنم .. البته فقط واسه خرید .. باور کن !  

نوشته شده در  شنبه بیست و سوم آبان 1388ساعت 0:57  توسط امید صیادی ( امیدوار ) |

کــافــه فــرانـسـه  

کــافــه فــرانـسـه
وقتی توی غروب سه شنبه آبانی ترافیک از میدون امام حسین تا نزدیک های انقلاب دیوونه ات
کرده ..
وقتی پاهای خشک شده ات از جلو حبس شده به صندلی راننده و از سمت راست خشک شده از
ترس لمس ناغافل پاهای خانومی که موقع سوار شدن نامزد رفیق نیمه راهش کرایه اش رو حساب
کرده  ...
وقتی هوای گرم و خفه کننده همراه بوی بنزین سهمیه بندی شده حبس شده توی تاکسی فکسنی
و مردم بیرون همه دارن تند و تند از زیر لطافت طبع بارون فرار میکنن .
وقتی بعد چهل و پنج دقیقه توی ماشین جمب نخوردن و حرف نزدن کلافه میشی و نمیدونی برای
بار چندم زیر لب نچ میگی تا یکی یه زری بزنه و بشه دو کلوم حرف زد و از بخت خوشت هیشکی
نا نداره چیزی بگه ..
وقتی آلارم مغزت دلنگ دلنگ صدا میکنه که آی عمو .. از آخرین سیگار که کشیدی بیشتر از یک
ساعت گذشته ...
وقتی از همه اینها که خوندی و حس کردی در حد انفجار هسته ای کلافه ای و قاطی ...
وقتی تاکسی که با سرعت لاک پشت داره حرکت میکنه برای بار سوم پشت چراغ قرمز خیابون
ابوریحان متوقف میمونه ...
وقتی از سر همون کلافگی شیشه ماشین رو میدی پایین و تصویر های بیرونی از اون حالت
نامشخص پشت شیشه بارون خورده بیرون میان و شکل میگیرن ...
وقتی یهو اون طرف چهار راه چشمت میخوره به تابلوی "کافه فرانسه" ...
وقتی یه سوال ته ذهنت شکل میگیره که از آخرین باری که توی اون کافه چیزی خوردی چند
سال گذشته ؟
وقتی از خودت بدت میاد که متوجه میشی حداقل دوازده ساله که هر روز از صد متری این کافه رد
شدی و یادش نیفتادی ...
وقتی ناگهان از خودت میپرسی که آخه توی این قوطی کبریت خفه خونی چه غلطی میکنی ؟

یهو این میشه که با عجله کرایه راننده رو میدی و از همون درب سمت چپ میپری پایین و میری اون
سمت خیابون و جلوی کافه وا میسی .. اول عکس میگیری ؛ و بعد با قدم های شمرده ،  آروم ،
مطمئن و پر طمانینه طوری انگار که زیباترین دختر این خیابون توی اون کافه انتظارت رو میکشه و تو
قراره تعمدن تاخیر کنی تا بیشتر دلواپست بشه میری داخل ..
درب کافه رو که باز میکنی ریه هات که همین دو دقیقه پیش تازه پر شده از هوای نمناک عصر آبانی با
ولع خاصی همه عطر قهوه ی جاری تو هوای کافه رو میبلعه ..
یاد خیلی چیزا میفتی ... یاد هر چی که با بوی کافه و بوی قهوه مشترک بوده ...
یاد خیلی چیزا .. خیلی کسا .. یاد آدمهای دور .. یاد روزهای نزدیک .

کافه فرانسه  همه چیز همون شکلیه که واسه آخرین بار
  دیدی ..
  شاید تنها کافه ی تهرانه که مشتری هاش
  همیشه ثابت و سرپا وای میسن و قهوه
  میخورن و گپ میزنن و بر خلاف تمام
  کافه ها میز و صندلی واسه نشستن
  نداره اما هر کس که میره داخل انتظار
  تنها چیزی رو که نمیکشه دیدن یه صندلی
  واسه نشستنه  .
  اصلن همه خاصیت این کافه .. همه موندگاری
  و همه عزت ش به همینه که همیشه مثل
  همیشه ی خودشه ..
  جدید نمیشه ، تجدید نمیشه چون با اصالته و
  به تجدد نیازی نداره .. 

رنگ سنگها ... مدل یخچالها .. دیوار کوبها و حتا مرد صندوقدار .. همه همون شکلی هستن که بودن .. 
همون شکلی که باید باشن ..
شاید باورت نشه اما مشتری ها هم همونا هستن .. راحت میشه توی چهره اون دو تا خانوم پنجاه ساله
که اون کنار دارن نم نم قهوه شون رو هورت میکشن و مشخصه که دارن پشت سر اون آقای کراواتی که
هنوز کت و شلوار دوخت سال پنجاه و هشت خیاطی نیاگارا تنشه حرف میزنن خوند که از همون 30 سال
پیش که دانشجوهای خوش بر و روی دانشگاه تهران بودن تا همین الان پاتوقشون همیجا بوده ..
تصورشون کردم ...
سی سال پیش ...
این دوتا زن جا افتاده چه دخترای شر و شوری بودن .. اعلامیه .. تظاهرات ... جیغ ....
و حالا .. اون گوشه وایسادن و دارن قهوه شون رو هورت میکشن ...
اصلن میدونی چیه ... کل اون قسمت .. منظورم از اول ابوریحان تا سر شونزده آذر یه جورایی انگار زمان
متوقف شده باور کن .. همه چیز انگار توی سالهای پنجاه و نه و شصت ... تو حال و هوای انقلاب فرهنگی
 گیر افتاده و مومیایی شده ...
اون قسمت از خیابون انقلاب .. کافه فرانسه و سینما سپیده و دانشگاه تهران  همشون همین حال و
هوا رو دارن ...
یه کمی که توی کافه چرخ میزنم و آدم ها رو رصد میکنم بلاخره رضایت میدم برم سفارش بدم ..
یه شیرکاکائو با دو تا شیرینی تر ... هزار وصد تومان انصافن ناقابله واسه استفاده از اون تاریخ زنده ی
فرهنگی نوستالژیک این خیابون ..
حس می کنم شدم یه قسمت از تاریخ ... مثل کتاب های زیراکسی دستفروش هایی که بیرون کافه
بساط کردن انگار دلم می خواد جا بگیرم تو قاب عکس یادگاری متعلق به تاریخی که مال من نیست و
توریست پر رویی بودم  تو خیالش که حالا ادعای شراکتش رو میکنم .
دارم کم کم شیرکاکائوم رو مزه می کنم که گوشیم زنگ میخوره ... از وقتی آهنگ " امیلی " از
"یان تیرسن" رو ملودی گوشی گذاشتم هر وقت زنگ میخوره اکراه دارم از جواب دادنش بس که این
آهنگ قشنگه اما این بار دوست نداشتم با تداوم صدای دیجیتالش کهنگی فضای سالهای دور رو بیشتر
از اون بهم بزنم .
.. پردیسه .. بهش میگم نوشتمش .. قراره چاپ بشه .. انشالله که بشه ...
قطع که میکنم .... زیر لبم ...  اونجور که هیچ کدوم از ارواح دانشجوهای شر و شور دهه پنجاه و شصت
دانشگاه تهران که مطمئنم هنوزم پاتوق شب های پاییزیشون کافه فرانسه است نتونن بشنون با خودم
میگم :
البته ... بعیده که چاپ بشه .. به هر حال واقعیت اینه که الان سال هشتاد و هشته !
_____________________________________________________________________________
پ . ن
کافه فرانسه تاسیس به سال 1344 واقع در ضلع جنوبی تقاطع خیابان های ابوریحان و انقلاب یکی از
قدیمی ترین کافه های مدرن تهران و از پاتوق های اولیه نحله های روشنفکری و دانشجویی است .
نوشته شده در  چهارشنبه بیستم آبان 1388ساعت 1:18  توسط امید صیادی ( امیدوار ) |

نه ، نمی شه با مهتاب جنگید  

نه ، نمی شه با مهتاب جنگید

آی آدم ها که بر A D S L و شارژ اعتباری نشسته شاد و خندانید ، یک نفر در بی ارتباطی دارد
می سپارد جان !
جانا حدیث قطع و یک طرفه شدن تلفن که دیگر حدیث مکرر ماست و این یاهوی قُـرمـساق هم که نیامد
نیامد وقتی هم آمد یک رخی نشان داد موقت و جان عذاب و دیدیم هیهات هر آنچ کز مـجـامعین و
مرتبطین رشته بودیم پنبه شده در غیاب مان به عالم مسنجر و جمله عزیزان یا با این کانکت شده اند
یا با آن و  کرور کرور عکس پروفایل یاهوشان را در غیاب ما چنج کرده اند آنچنانی و گویی از تمام متصرفین
محله یاهو مسنجر همین ما یکی زیاده بوده ایم دور از جانمان !
بگذریم ..
باری در این چند روزه بسیار کوشیدیم و جهد نمودیم که بتوانیم به یک طریقی یک سری آکسسوار
عتیقه همچون گرامافون و رادیوی مبله و از آن تیلفون های هندلی دیواری عهد بوق و خلاصه جمله آلات
و ادوات نوستالجیک ممکنه را به قیمت های مفت و قلیل بیابیم لیک نیافتیم .

 و اما اگر خاطر مهربانتان آمده است که بپرسید مقصودمان از ابتیاع این وسائل چیست باید بگویمتان
اخیرن قصد کرده ایم به همراهی یک دو سه فامیل برویم آتلیه عکس برداری بزنیم بلکن رسمن در عالم
فتوغرافی { عکاسی } دخالت های با جا و بی جا بکنیم شاید برسیم به اشتهار مرحوم میرزا ابراهیم
خان عکاسباشی .
البته ساناز خاتون گفته است یک جایی سراغ دارد که جمعه ها صبح بازار مکاره سمساری دارد مملو از
اقلام قدیمه و  البت شرط گزافش این است که روز جمعه در یک عمل خودکشانه قید خواب صبح جمعه را
بزنیم و برویم به این بازار مکاره ببینیم چه دستگیرمان می شود انشالله . 
هرچند بی خبر هم نمی رویم .
از جمله دوستان ابتدا به رضا جان ترلان گفتیم همراه شو عزیز فرمودند گشاد میزنیم و جمعه صبح چه
وقت خرید است آخر مرد حسابی ؟ و به سعید جان کریمی هم که از تمام جمعات این بیست سال اخیر
فقط بعد از ظهرهایش را دیده البته گفتن ندارد چرا که می دانیم احساس او به خواب جمعه یک احساس
شرعی ـ ناموسی است همچون احساس کُرد روزه دار به افطار !

گذشته از این همانطور که در مطلع مطلب تقریر بنمودیم کانکت مان دیال آپ است و عمدتن یاهو مسنجر
نداریم و خط تیلفون همراهمان هم یک طرفه است اگر احیانن گوش شیطان کر یک آفلاین لاو ترکانی
گذاشتید و یا زبانم لال از دستتان در رفت و پیغامک پر حرارتی ارسال فرمودید و جوابی نگرفتید به حساب
برودت طبع ما نگذارید خدای نکرده و لطف کنید فحش کثیرش را به مخابرات بدهید.

در ضمن می دانیم که هوس بی جایی است اما اگر احیانن دستتان رسید محبت کرده دو عدد ترانه که
خیلی دوستشان می داریم و البته فایل سالم شان را برای دانلود نیافتیم برایمان ایمیل کنید به آدرس :  
omid.sayadi@gmail.com
اول ترانه که می خواهیم از جناب " مهدی مقدم " است با عنوان " قصه " ؛ ترانه سوزناکی است که به
وقت سوزشهای نوستالوژیک یک نواحی مخصوصی که برای همه مان پیش می آید می چسبد بسی!
دوم ترانه مد نظرمان البته فرنگی است و از خوانده های خانم " LeAnn Rimes " تحت عنوان : 
Can't Fight The Moonlight } که بسیار ترانه جالب ناکی است در سبک و سیاق پاپ - کانتری :
Under a   l  o v er's sky
I'm gonna be with you
And no one's gonna be around
If you think that you won't fall
Well just wait until, 'till the sun goes down
Underneath the starlight starlight
There's a magical feeling so right
It will steal your heart tonight


You can try to resist
Try to hide from my  k  i s s
But you know, but you know
That you, can't fight the moonlight
Deep in the dark you'll surrender your heart
But you know, but you know
That you, can't fight the moonlight,
No-o you can't fight it
It's gonna get to you'r heart 
قشنگه .. مگه نه ؟!
فقط دقت بفرمایید که طی محبت ارسالیتان فایل فرستاده شده در فرمت زیپ نباشد که بعد این دوران
تواب سازی خودمان سعی وافر کرده ایم که دیگر دستمان به هیچ زیپ و دگمه حرامی نرود  و البته
مهم هم همین است که ما سعی خودمان را کرده ایم فارغ از اینکه نتیجه چه بوده و یا چه خواهد بود!

نوشته شده در  یکشنبه هفدهم آبان 1388ساعت 22:50  توسط امید صیادی ( امیدوار ) |

اما تو کوه درد باش ، طاقت بیار و مرد باش  

اما تو کوه درد باش ، طاقت بیار و مرد باش

از نوشتن راجع به حقیقت تلخی به نام مرگ بیزارم . اغلب سعی می کنم خودمو بزنم به ندیدن و
نشنیدن درباره مرگ و میر کسانی که می شناسم و می شناختم اما از واقعیات اصلی زندگی یکی
هم  اینه که هرگز از مواجهه با این حقیقت تلخ گریزی نبوده و نیست .
روزی که خبر مرگ ناگهانی پسر خاله ناتنی م " علی " رو شنیدم شوک بدی بهم وارد شد .
فکر کن کمتر از یک ساعت قبل از اون داشتم درباره علی با پدرم صحبت خوبی می کردم و بعد ناگهان
خبر رسید که این آدم در عین صحت و سلامت و فقط با سی سال سن یهو وسط خیابون افتاده زمین و
از دست رفته ..
طی چند ماه بعد از مرگ علی روزی نبود که بهش فکر نکنم .. به یاد روزهای بودنش و به چرایی
نبودنش .. به اینکه اگه واقعن خدا عادل بود من و خیلی های دیگه دلایل بیشتر و بهتری داشتیم برای
قابل پذیرش بودن مرگ مون به نسبت علی و خلاصه بدجور به حکمت و عدالت خدا بدبین شده بودم ..
نمیتونستم قبول کنم که مرگ او قسمتی از اجرای عدالت بی کم و کاست خداوندی بوده و باید گردن
بگذاریم به هر چه که او خواست و مشیت او بود ..
اما همین دقت و ریز شدن در این سوال و بی جواب موندنش به مرور آزار مرگ اون رو برام بیشتر کرد .
به نوعی مضاعف شده بود رنجی که می بردم از عدم شدن این آدم و بی جواب موندن سوالم .
به ظاهر سعی می کردم عادی نشون بدم اما درونم غوغا بود . همش در قیاس بودم بین اونچه که
رخ داد و اونچه که در حالت عادی باید اتفاق میفتاد و از دید من مردن علی به هیچ وجه اتفاقی در روند
عادی و جاری امور زندگانی نبود .
گذشت تا نهایتن سالگرد علی هم رسید و من که رسمن از پیدا کردن جوابی قانع کننده نا امید شده
 بودم فکر کردم  حالا که جوابی برای سوالاتم پیدا نمی کنم دلیلی برای آرامش پیدا کنم .
دلیلی برای برگشتن به روال عادی زندگی و عادت به این امر که مرگ هم قسمتی از پروسه معمول
حضور در این دنیا هست . پس خوب فکر کردم و نهایتن خودم برای خودم یک دلیل قانع کننده پیدا کردم .
 
هر انسان به هر حال روزی خواهد مرد { کل نفس ذائقه الموت } و با توجه به این مسئله که خود
من هم روزی دیر یا زود باید از این دنیا برم پس حالا راحت تره برام که قبول کنم حضور من حضوری
موقتی است و دیر یا زود خواسته و ناخواسته به همون مسیری خواهم رفت که پیش از من علی و
بسیار آشنایان و عزیزان دیگر من و ما رفتند . یعنی مسیر و مقصدی دائمی و برای ابد .

و تنها زمانی که همین چندخط بالا رو از عمق وجود درک و باور کردم تا حدی تونستم خودم رو از دغدغه
هر روزه ی چراهای بی پایان رها کنم و بپذیرم که این اتفاق برای من هم هست و من هم در آتیه ای که
چندان دور نخواهد بود رفتنی ام و به تمام کسانی خواهم پیوست که پیش از من مسیر رو رفتند و به
جایی که باید رسیدند .
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
روزی " بودا " به همراه پیروانش در باغی بیرون از شهر مشغول عبادت بود. زنی که کودکی خُرد در آغوش
داشت خسته و نفس زنان به حضورش رسید و به پای او افتاد و تضرع کرد که ای مرد بزرگ کودکم در حال
مرگ است و گفته اند تو آنقدر کرامات داری تا جان او را نجات بدهی .
بودا کودک مُحتضر را از آغوش زن گرفت و به او گفت : زود به شهر برو و تا پیش از غروب آفتاب از خانه ای
که مرگ درب آن را نکوفته باشد دو دانه ی خردل بگیر و بازگرد تا کودکت را از مرگ برهانم .
زن به سرعت به سوی شهر شتافت . بودا پیروانش را دستور داد تا هیمه ای فراهم کنند و هم زمان
کودک نفس آخر را کشید و در آغوش بودا جان داد .
پیروان او در عجب این ماجرا ماندند که ای حکیم بزرگ تو که میدانستی کودک رفتنی است چرا مادر را به
دنبال دانه ی خردل فرستادی ؟ بودا اما پیروان را دعوت به صبر کرد و بر طبق آیین جنازه کودک را در میان
هیمه های آتش سوزاند و مشغول دعا برای آمرزش او شد .
غروب شد و زن بازنگشت تا پاسی از شب که خاکستر کودک بر آب می رفت که مادر افتان و خیزان در
حالی که نا و نفس برایش نمانده بود بازگشت و به پای بودا افتاد و گفت : ای حکیم بزرگ ، درب تمام
خانه های شهر را کوفتم ، تمام خانه ها را و هیچ خانه ای نیافتم که پیش از من مرگ دربش را نکوفته
باشد تا بتوانم دانه ای خردل از آن خانه بیاروم .
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
دو مطلب بالا تلاشی بود به جهت تسلی دوست عزیزم" سرور" و آرامش ابدی خواهرش"سیمین" که
همین پنجشنبه گذشته حضور موقتی رو به انتها رسوند و پیش از ما راهی شد .

نوشته شده در  جمعه پانزدهم آبان 1388ساعت 18:13  توسط امید صیادی ( امیدوار ) |

نمره ی بیست به آرتروزِ دانا شهرِ تهران !  

نمره ی بیست به آرتروزِ دانا شهرِ تهران !  

هزار الله اکبر ، مرحوم پدربزرگ قوت کمر داشتند قاعده سنگ آهن پس از چند همسر اولاد انداختند
متعدد که مباد روزی روزگاری نقش خاندان مفخم به بلیه یا آفتی حذف گردد از صفحه روزگار .
و اما سیاست خاندانی را نه تحصیل علم که بیشتر اندوختن مال بود که سرمشق می شد و نتیجه
چنین سیاستی اگر کف اطلاع از مفاهیم و واژگان محیط پیرامونی بود هیچ تعجب نداشت ،
که همین کف را کفایت بود برای تفریق و یا اضافه ی ریال و تومان به جهت تقسیم .
 
باری آنگونه که راویان خاندانی آورده اند روزی یکی از عمو ها که عزیز مرحوم پدربزرگ بودند بعد
عدم فارغ التحصیلی از مقطع دبستان ! تشخیص مشخص می دهند که تحصیل علم بی ثمر است
پس نوکران خانه پدری را امر می نمایند که : بروید از آن معلم فلان فلان شده آن نمره ی بیست مرا
بگیرید و بیاورید که دیگر قصد درس خواندن ندارم و مرا همان یک دانه 20 بس .
 
پس چون عمله اکره ی منزل پدربزرگ به تعاقب فرمایش دردانه ی ایشان به مدرسه می روند تا
20 کذایی او را از معلم فلان فلان شده باز پس گیرند و خیالش آسوده کنند کاشف به عمل می آید
که سالی پیش از این و در درسی که خدا می داند چه بوده عموجان که آفت عالم علم و ادب بوده
پاسخی نصفه نیمه به سوالی شفاهی داده و معلم دلسوز از سر تشویق یک عدد 20 بی تاثیر را
در دفتر حضور و غیاب مقابل اسم او می نویسد و فی الواقع عمو جان آنقدر بی بهره از استعداد
تحصیلی بوده اند که خبر ترک تحصیلشان به خودی خود خبری خوش بوده برای اولیا مدرسه .
لکن  از انجا که طاعت امر متاع مرحوم پدربزرگ در پیگیری پرونده تحصیلی عموجان دردانه از اوجب
واجبات بوده ایادی ایشان تا بر روی ورقه ای سفید یک عدد 20 به دستخط معلم مظلوم نمیگیرند
به خانه بازنمی گردند .
عمر جهان می گذرد و از آنجا که دردانه ی مرحوم پدربزرگ علاقه ای دیوانه وار به اتومبیل به خصوص
نوع سنگین آن یعنی کامیون داشتند از اولین روز دریافت تصدیق رانندگی رو به سوی بیابان ها نهاده
هفت شهر که هیچ هفتاد شهر عشق و ماعشق را می گردند و کامیون پس از کامیون تعویض
می نمایند و بر همین سبیل می روند تا حوالی سالهای آغازین دهه 60 شمسی که نسل جدید
کامیون ها و تریلر ها وارد سیستم حمل و نقل جاده ای ایران می شوند و البته عموجان هم که ذوق
داشتند بر هر محصول نوی کارخانجات اتومبیل سازی یک فقره " ولوو " تهیه نموده مشغول اموراتش
میشوند .
از آنجا که تکنولوژی بی دردسر اصالتن تکنولوژی نمی شود عموجان به صدای گیربکس کامیون جدید
که بر خلاف اسلاف قدیمی ترش غرش نمی کرد و کم صدا بوده حساس می شوند .
در سفری که به همراه یکی از دوستانشان به اصفهان می رسند بد نمی بینند اگر سری به اساتید
فنون تعمیر و سرویس کامیون در اصفهان بزنند .
اما در همان لحظه که استاد کار اصفهانی مشغول جستجو پیرامون علت و علل صدای مرموز گیربکس
کامیون بوده ناگهان دو اتفاق همزمان رخ می دهد .
 
ابتدا عموجان از استاد کار اصفهانی سوال میکنند که : حاج آقا این صدای گیربکس معلوم شد از کجاست؟
استاد کار مشغول تفحص و البته خست کلام اندکی طول می دهد در پاسخ و پیش از جاری شدن کلام
او دوست عموجان از سر خستگی تابی به گردن و ستون مهره هایش داده و می گوید :
_ حاج محمد ،  اخیرن سر و گردنم زود خسته شده و درد دچارم میکند ..
استاد کار اصفهانی از زیر کامیون بی آنکه سری بلند کند تا چشم مقصودی ببیند ندا سر می دهد :
_ حجی جون .. آ  .. فکر کنم از آرتورز باشد ..

نکته اینکه نه عمو جان و نه دوست گرامی ایشان به پیوست آن شرح که در باب کف اطلاع از دایره
واژگان عمومی رفت هیچکدام تاپیش از آن هرگز صوتی از این " آرتروز " که کلمه ی به غایت خارجی
بوده و البته هست به گوششان نخورده بود .
پس بی انکه از خجلت سوال : آرتروز دیگر چیست ؟ به در آیند سر در گریبان تفکر فرو می برند که این
کامیون های نسل جدید چه چیزهای عجیب غریبی دارند . آرتروز !!! باز هم خوشا به  آن کامیون های
قدیم که از این قرتی بازیها نداشتند ..
و پیوسته در این بحر تفکر آمدند تا ولایت و به هر کس که رسیدند گفتند :
_ این کامیون های جدید خیلی دردسر دارند .. یک چیزی دارند درون گیبرکس شان که آرتروز نام دارد
ویدکی هم ندارد البته !
____________________________________________________________________________
عذر تقصیر بابت تاخیر در بروز رسانی و سر زدن به دوستان . البته دیدار دوستان را از دست نداده ایم.
جمعه به نمایشگاه بین المللی رفتیم و الناز و سرور و چند حوری پری دیگر را آنجا دیدیم و بعد آنکه
یک عدد کیف چرمی خوشگل و چند خودکار و روان نویس به زور ! هدیه مان دادند سوار بر اتومبیل
دربان کنسولگری بهشت ما را بردند تیراژه شکلات داغ به حلقمان ریختند زیر باران .
شنبه دکتر جان آرش آمدند شرکت شکایت داشتند از تطویل لوله کشی عمارت جدیدشان و کمی به
انبساط گفتیم و خندیدیم و مقرر کردیم یک مراسم فیلم مستهجن تماشاکنان در یکی از منازل ما یا
ایشان برگزار کنیم انشالله .
یکشنبه صبح را هم در جلسه دفاع پایان نامه ی ارشد لوییز جان حضور بهم رساندیم به جهت انرژی
مثبت که به واسطه خارش پشتمان دچار هیئت ژوری کردیم و البته به همین دلیل اساتید لوییز جان
اینها یک فقره 20 کله گنده که البته به اشتهار 20 عموجان ما نبود اعطا کردند به پایان نامه مشترک
ایشان و احسان الله خان که خیلی پایان نامه کت کلفت و خفنی بود تحت عنوان :
" بررسی شناخت زیر ساخت های تفکر علل نقشه دانا شهر تهران از قرون و اعصار گذشته تا امروز
و مقایسه آن با بوینوس آیرس و بارسلون و لندن جهانخوار اینا و .. قص علیهذا ! "
این تازه نصف عنوان پایان نامه اش بود .. فکر کنید خودش چقدر بود !

نوشته شده در  دوشنبه یازدهم آبان 1388ساعت 1:9  توسط امید صیادی ( امیدوار ) |

بیا با هم بریم سفر مشهد مشهد  

بیا با هم بریم سفر مشهد مشهد

معمولن در مطالبی که می نویسم سعی می کنم کمتر به موضوعی بپردازم  که نیازمند استناد به
اصل خبر باشه اما خداوکیلی این یکی دیگه اصلن راه نداشت که بخوام بی خیالش بشم ..

و اما خبر این بود : پخش فیلم مـستهـجن در قطار تهران _ مشهد !!!!
و بعد توضیح اینکه در قطار اکثر مسافرین به این موضوع واکنش نشان دادند.
{ لینک خبر }
خوب من به عنوان کسی که همین دو سه ماه پیش دو بار سوار این قطار شده واقعن احساس غبن
و سرخوردگی و حسرت بهم دست داد وقتی مقایسه کردم اون فیلم های در پیت و چرت و پرتی رو که
به ما نشون دادند و این فیلم پر سر و صدای مـستهـجن رو !
البته اینکه تعریف فیلم مـستهـجن از دید مسافرین این قطار چی میتونه باشه به خودی خود مسئله
کُـلـفتیه ها . و از اون مهمتر نوع  این " واکنش نشان دادند " مسافرین هم خیلی حائز اهمیته .

مـثـلـن : 
شب داخلی _ قطار تهران _ مشهد  / واگن 9 کوپه 6
مسافرین دو نفر هستند . یک حاج آقای متین و یک بانوی جوان و تنها ؛
یک فیلم مـستهـجن به نام " مارمولک " هم در حال پخش است .

حاج آقای متین :  الله اکبر .. تا کی این خناثان می خواهند از این دست خزعبلات مـستهـجن نمایش
بدهند؟ آخر این چه واکنش های مـستهـجنی است که این خانومه  هی نشان می دهد به این مرد
نامحرم ؟
بانوی جوان و تنها : وا  حاج آقا خوب همین فیلم ها راه و رسم زندگی رو به ما نشون میده دیگه ..
تازه این که چیزی نیست ..اگه مثلن فیلم پالپ فیکشن آقای تارانتینو رو نشون میدادن چی میگفتین؟
حاج آقای متین : این پالپ فیکشن این آقا تارانتینو مگر چه مدل فیلم مـستهـجنی بوده خدای نکرده ؟
بانوی جوان تنها : خوب خیلی دور از جون شما صحنه های مـستهـجن و غیر اخلاقیش زیاد بود ..
همچین یه  آقاهه خوشتیپی بود با گیس دم اسبی انصافن خوب میرقصید و بعد یه خانومه هم بود که
همش موقع رقصیدن اون واکنش گنده ی بی صاحاب مونده اش رو به آقاهه نشون میداد تازه چادر هم
که نداشت بی سـیرت .
حاج آقای متین : عجب عجب ! یعنی اینجور که می فرمایید این واکنش آن خانومه ی بی سـیرت
خیلی واکنش توپی هم باید بوده باشد احتمالن ؟!
بانوی جوان تنها : بله حاج آقا .. اونقدر در طول فیلم اینها هی به هم واکنش هاشون رو نشون
میدادن که آدم دور از جون شما حالش دلش می خواست .. یعنی حالش مـستهجن میشد ..
حاج آقای متین : خدای نکرده بحث غنا نباشد اما بنده ظن قوی دارم که مـستهـجن ترین این قبیل
واکنش ها باید واکنش خانوم جنیفر لـووپز باشد اگر اشتباه نکنم ..
بانوی جوان و تنها : اون که دیگه حاج آقا قدیمی شده. الانه دوره جسیکا بیل و بیانسه ایناست .
البته تعریف از خود نباشه ها اما توی همین مملکت خودمون اگه بستر مناسب فراهم بودخودتون
میدید که همین خارجکی های مـستهـجن و پالپ فیکشنی از نظر واکنش و اینا جلو ما ایرونیها
لنگ مینداختن باور بفرمایید ..
حاج آقای متین : بهله .. مطلع فرمودید .. آنوقت شما خودتان این فیلم برادر تارنتینو را که دیدید
چه گونه واکنش نشان دادید ؟ اصلن آن واکنش تان را به کی بردید نشان دادید خدای نکرده ؟
بانوی جوان و تنها : والله حاج آقا من دیگه چون باید سریع خودمو میرسوندم به قطار خیلی فرصتی
نداشتم که واکنشم رو نشون بدم متاسفانه ..
حاج آقای متین : احسنت احسنت .. انشالله شما توفیق داشته باشید که در همین سفر بتوانید
یک واکنش مقبولی از خودتان نشان بدهید انشالله ..
بانوی جوان و تنها : خوب حاج آقا فکرشو که میکنم میبینم حالا که وقت هم زیاد داریم خیلی دلم
میخواد محض خاطر اعتراض به پخش این فیلم مـستهـجن هم که شده یه جوری واکنش نشون بدم ..
حاج آقای متین : بله بله .. یعنی علاقمندید که در منظر بنده واکنش تان را نشان بدهید ؟
بانوی جوان تنها : خوب بله حاج آقا به هرحال شما دشمن استکبار جهانی هم که هستید و
حتمن غنی سازی هم می کنید دیگه .. کی بهتر از شما ؟
حاج آقای متین : بله بله .. البته .. ما که اصلن از همان اولش شما هم نمیگفتی به صورت خودجوش
خودمان غنی سازی می کردیم حتمن . حالا واجب است که من اول یک صیغه ی دشمن شکن و
وحدت آفرین جاری کنم و شما هم آن پرده ها را بکشید یک وقت خدای نکرده نامحرمان ما را در حین
واکنش کردن نبینند و بعدش تا صبح  می توانیم به این مسئله پخش فیلم مـستهـجن در قطار 
هی واکنش نشان بدهیم ، هی واکنش نشان بدهیم ..!
نوشته شده در  پنجشنبه هفتم آبان 1388ساعت 1:50  توسط امید صیادی ( امیدوار ) |

{Nine} فیلمی که پیش از مرگ باید دید 

 Nine  فیلمی که پیش از مرگ باید دیدfederico-fellini

" فدریکو فلینی " یعنی یک قوه ی خلاقه ی بی بدیل
در عالم سینما .
کارگردانی که از ترکیب  شجاعانه و مبتکرانه نئورئالیسم
ایتالیایی با سورئالیسم آثار بدیعی به جا گذاشت که
نمونه شهیرش درفیلم {هشت و نیم} تا ابد مورد اشاره
علاقمندان سینما خواهد بود .
حدس میزنم کسانی که تماشاگر جدی آثار برتر سینما
هستند بیش از یک بار فیلم " هشت و نیم " رو دیده اند .
فیلمی که مطمئنن حدیث نفس خود فیلمساز هست از
مشکلات و معضلات زندگی توامان یک هنرمند در دو دنیای
بی ظرافت و کم درک رئال و دنیای خلاق و ظریف اما تخیلی
آرت و طی اون استاد به زبانی شیوا  و نغز سعی در نمایان
کردن شکل روابط و سطح شعور اجتماع پیرامونی و گناه این
اجتماع در عدم درک صحیح موقعیت یک هنرمند روشنفکر
در بین خودش داره .

دنیایی که علیرغم نزدیکی فیزیکی با هنرمند  اما به لحاظ فکری در سطح باقی مانده و از او  و
آرمانشهر مطلوب او فاصله ای بعید گرفته داره و خلاصه در یک جمله دنیایی که تبدیل به حصاری برای
هنرمند فیلمساز ( فلینی )  شده بود .
اخیرن اما متوجه پخش آنونس فیلمی شدم که واقعن شگفت زده ام کرد . ابتدا فکر کردم به مناسبتی
قراره که نسخه ادیت مجدد و رنگی شده ای از " هشت و نیم " رو در سینماهای دنیای از ما بهترون
نشون بدند.
اما خوب که دقت کردم متوجه شدم بازیگری که در دکورها و لوکیشن های بسیار شبیه به فیلم { 30/8 }
در حال بازی هست بیش از اونکه به بازیگر اصلی فیلم " هشت و نیم " شبیه باشه به خود فیلمساز
شباهت داره .
کنجکاو شدم که دقیق تر نگاه کنم و بفهمم که جریان چیه و در کمال حیرت متوجه شدم بازیگر این فیلم
جدید کسی نیست جر اعجوبه ی بازیگری یعنی جناب" دنیل دی لوئیس " .
شباهت چهره ی دی لوئیس با روزگار جوانی استاد فلینی اونقدر هست که باعث شد خیلی زود متوجه
بشم موضوع این فیلم در حال تبلیغ نه "فیلم هشت ونیم" که خود فلینی و مسائل پیرامونی ساخت اون
فیلم مشهور هست .
وقتی این آنونس نه چندان بلند با تیتراژ نهایی و نام  ( Nine ) تموم شد من که  به شدت تحریک شده
بودم سریع دست به کار شدم تا بیشتر از موضوع فیلم بدونم پس سریع وارد سایت مرجع (imdb)
شدم و دیدم  به به ..
دنیل دی لوییس و ماریون کوتیارد _ 9 _   یک دوجین ستاره های عالم سینما از دی لوییس ایرلندی
  گرفته تا نیکول کیدمن استرالیایی و ماریون کوتیارد فرانسوی
  و کیت هادسن آمریکایی و سوفیا لورن ایتالیایی و نهایت
  پنه لوپه کروز اسپانیایی در این فیلم به کارگردانی راب مارشال
   بازی کردند.
  باید "هشت و نیم" رو دیده باشید تا متوجه اصل منظورم بشید
  که وقتی دیدم در مقابل اسم دی لوئیس به عنوان کاراکتر
   نقشی که بازی میکنه نه اسم جناب فلینی که اسم
  " گوییدو آنسولومی" نوشته شده قیافه ام چه مدلی شد !

  محض اطلاع دوستانی که هشت و نیم رو ندیدند میگم که 
  اسم کاراکتری که " مارچلو ماسترویانی "بازیگر محبوب آثار
  فلینی در فیلم هشت ونیم بازی می کرد " گوییدو " بود و تا
  اونجا که متوجه شدم در فیلم ( 9 ) دی لوییس به نقشی بینابین
  "فلینی _ ماسترویانی _ گوییدو" بازی میکنه و با توجه به
  شباهت تقریبن زیاد ماریون کوتیارد به " جولیتا ماسینا "
  همسر فلینی میشه حدس زد که بازیگر صاحب اسکار فرانسوی
  در نقش زنی بازی میکنه که در فیلم "جاده " که اونهم از آثار برتر
  فلینی و سینمای جهان هست به معنای واقعی کلمه شاهکاری
  ماندگار در بازیگری آفرید.
حالا من به شدت منتظر روزی هستم که ( Nine ) رو ببینم .. به شدت منتظرشم و مطمئنم فیلم
خوبی از آب درمیاد .
نه به خاطر اینکه این همه بازیگر درجه اول سینما در اون بازی کردند بلکه به این دلیل که نویسندگان
{ مایکل تالکین و مرحوم آنتونی مینگلا } و کارگردان فیلم { راب مارشال } با استناد به شاه بیت
غزل های سینمایی جناب فلینی به دنیای رویایی ذهن این کارگردان نایغه سرک کشیدند و سعی کردند
تا با واکاوی روح سیال و معلق مابین فلینی و اثرش که به حتم نفس خودش رو در قالب گوییدوی
 مستاصل و خسته ی هشت و نیم جاری کرده بود خالق و مخلوق رو که در اصل هر دو یکی بودند در
تراز و فرمتی تا بحال تجربه نشده به معرض تماشای دنیا بگذارند .
به این میگن ادای دین خلاقانه به یک خالق نابغه . ادای دینی هم سنگ ارزشی که او سنگ بناش رو
در نزدیک به نیم قرن پیش از این گذاشت .  
___________________________________________________________________________
پانوشت :
1 _ فدریکو فلینی چند المان مشخص رو در آثارش به کرات تکرار کرد . اول و اولی تر از همه اما یکی
تمسخر فمینیسم بود و در کمال تعجب دیگری تکریم زن و زنانگی به عنوان جوهره ی خلاقیت و منبع
تحریک و تحمل دنیای مضحک و مسخره ی مردانه ای که او میدید !
2 _ عکسی که از فلینی در صدر مطلب میبینید ضمیر واقعی او رو به خوبی نشون میده .
فلینی در تمام عمر دلبسته و مفتون دنیای دلقک ها بود و در مشهورترین آثارش به جا و نا به جا سری
به این "تلخ مردمان لبخند روی" زده است . به خصوص که در فیلم " جاده " جولیتا ماسینا همسر او
در ایفای نقش دختری لوده و تا حدی کند ذهن به نام " جلسو مینا " ناچار از غلطیدنی به غایت
دردمندانه در قالب یک دلقک زن شد .
3 _ اگر چه فلینی به قول اهل سینما و دوستان معاصرش و به گواه آثار سینماییش به نوعی"مرد زنان"
محسوب میشد اما به رغم مقبولیت و محبوبیت ویژه در تمام عمر به همسر و زندگی زناشویی پایبند و
وفادار باقی ماند .
شاید همین دلیل خوبی بود برای مرگ جولیتا ماسینا ، تنها سه ماه پس از درگذشت او !

نوشته شده در  دوشنبه چهارم آبان 1388ساعت 2:59  توسط امید صیادی ( امیدوار ) |

سعدیا مرد نکونام نمیرد هرگز .. ایضن زن نکوکار هم البته !  

سعدیا مرد نکونام نمیرد هرگز .. ایضن زن نکوکار هم البته ! 

  جای دوستانی که نیامدند سبز که امسال
  هم در بازارچه خیریه خیلی خوش گذشت
  و باز دیدار دوستان و چهره های آشنا مثل
  هر سال بر سعادتمان افزود .
  ضمن اینکه تا اونجا که یادم نیست خیلی تا
  وبلاگ نویس آمده و سر زده بودند به غرفه
  آلوچه و لواشک و کلی اسم وبلاگ اونجا درج
  بود که حتمن به زودی در وبلاگ حامی بلاگ 
  میتونید اسامی کامل وبلاگ نویسان حامی
  بازارچه خیریه پیام امید  رو ببینید .
  البته بودند دوستانی که اگرچه سعادت دیدار
  و حضورشون مقدر نشد اما به عنوان نمونه 
  امیرکیهان عزیز با فرستادن نماینده ای رسمن
  ترکاندند با اهدای مبلغ یک میلیون ریال و البته
  فرنگیس خاتون هم که فرصت دیدارش میسر
  نشد مبلغ پانصد هزار ریال رو اهدا کردند که
  امیدوارم این ذکر از همت این دو دوست عزیز به
  جهت تبلیغ نیکوکاری شمرده بشه و باعث گله
  و شکایت این دو عزیز نباشه . 
در نهایت از همت وبلاگی های نیکوکار و خردمند چه فروشندگان و چه خریداران همینقدر بگم که امسال
هم آمار فروش بالاتر از سالهای قبل رفت و فقط همین یک غرفه آلوچه و لواشک منتسب به جامعه ی
وبلاگ نویسان طی سه روز فروشش از ده میلیون ریال هم فراتر رفت .
امیدوارم این رویه در سالهای آتی همچنان تداوم داشته باشه انشالله .
البته همونطور که ذکر شد در بازارچه خیریه امسال فوران نیکوکاری بود و بنده هم به غیر از خرید چند
قلم "خوردنی و کردنی" ( منظور از کردنی وسایل مصرف کردنی است مانند یک دست قهوه خوری )
یک اقدام نیکوکارانه دیگر هم کردم که در ذیل خواهید خواند :
_____________________________________________________________________________

حالا اگر ما بیاییم یک چیزی بگوییم ، ذکری بکنیم در باب صالحات باقیات خودمان تا خلق الله یک پدر
بیامرزی به جهت شادی ارواح اجدادمان نثار کنند باز یک عده ی قلیلی از این یاوه گویان و جیره خواران
استکبار جهانی زرتی می آیند به جهت" تشویق اضحان " عمومی و سیاه نمایی قیل و قال راه
می اندازند که " هم باز این یارو از خود متشکره ( یعنی ما ) از خودش تعریف کرد" !

اما خدا به سر شاهد است که این بار دیگر سه فقره شاهد زنده داریم که به چشم خود دیدند و البته
ایمان آوردند که ما درباب مورد وثوق بودن و محل آسایش بودنمان در میان جماعت نسوان هرگز غُلو
نکرده ایم و اگر گاهی چیزی می گوییم جهت تنویر افکار خوشگل عمومی و یا تنویر افکار عموم خوشگلین
است !
باری قصه چنین بود که ما به همراه تنی چند از دوستان در محوطه بیرونی بازارچه خیریه ایستاده
بودیم به جهت صرف دخانیات .
گرم گفت و شنود غیبت مندانه بودیم که دفعتن چند نفری منجمله یکی دو تا از این هانی مانی های
آنچنانی { از همان اولالا ها } آمدند تا از پشت سرمان رد بشوند که یکهو یکیشان که ماشالله سرو
بلند بالایی بود از همانها که طره طره گیسوی بابلیس کشیده ی فشنی را یک وری میریزند بغل گونه
و چانه شان همچین با آرنج  زد پشت کت و کول این بنده ی حقیر .
ما اولش فکر کردیم که خوب حتمن به جهت تنگی راه دست آن سیمین بر بالابلند به پشتمان خورده و
مقصود ناثوابی نداشته اند خدای ناکرده . اما همین که هانی ِ بالا بلند از کنارمان رد شد ناگهان برگشت
و در مقابل چشمان وق زده ی الهام و فاطمه و رضا ، رو در رو و چشم در چشم ما انداخت و با یک حال و
لسان نازدار و کشداری که من گویم و تو نپرس سوال فرمودند : خونه تون کجاست ؟

و البته ما نیز فراوان از این سوال به غایت چند منظوره ی آن بالا بلند فشنی محظوظ و غافلگیر شدیم
چنان که انگار یکی پرسیده باشدمان " بگو ببینم تو با کیا میپری ؟ .. یالله .. یالله پاشو .. بیا پیشم .. اگه
نباشی دیوونه میشم .. دیگه دیره ..  ( ببخشید .. جو گیر بودیم ) خلاصه یک جوری این پرسمان را از
ما نمود که یک لحظه شک کردیم نکند آن سیمین برِ گل پیکر را قبلن جایی دیده ایم و خاطرمان نیست
و یا گوش شیطان کر شاید ایشان هم تخت مشهور را رویت فرموده اند و هم باز ما آلزایمرمان گرفته است
و خلاصه چنان از این سریعترین"پیشنهاد خانگی" در تمام تاریخ تجربیات آنچنانیمان جا خورده بودیم که تا
آمدیم خودمان را جمعُ جور کرده بگوییم :
ـ خونه مون ؟! چه قابل شما ای عزیز ؟ .. عبدم عبیدم .. چاکر درگاهم .. دستبوس آستانم ..
الاحقر کلبه خرابه ای دارد واقع در میدان انقلاب چهاراه لشگر ...
و البته همین تفکرات کوفتی مان یک کمی زمان برد ، برد که چه عرض کنم زمان کُشت و همین کمی
زمان لامصب باعث گشت تا یک پسرک قاشق نشسته ی مو سیخ سیخویی که در یک حرکت جهان
سومی مذبوحانه ظاهرن سعی داشت خود را همراه گروه بالابلند فشنی ها نشان بدهد از پشت سرمان
پریده و بگوید  : جردن !
 و ما هم البته دیگر نخواستیم توی ذوق پسرک بزنیم و گذاشتیم در آن فضای مالامال از شادی و
نیکوکاری او هم خوش باشد و از این توهم که دخترک آدرس منزل او را پرسیده و نه ما را لذت وافر ببرد
تا بدینوسیله ما نیز سهم خود را از التزام عملی به نیکوکاری و خیرات ادا کرده باشیم !
و البته بعدش هم بالا بلند فشنی با همان قاشق نشُسته ی سیخ سیخو  همراه شدند و رفتند اما
خوب ناگفته واضح و مبرهن است که اگر آنها از قبل همراه هم بودند دیگر لزومی نداشت پرسیدن سوال
چند وجهی ِ "خونه تون کجاست؟" به توسط آن بانوی بلند بالای نیکوکار !
به هر حال به غیر از میل وافر ما به انجام اعمال صالحه و نیکوکاری خالصانه حجب و حیای حضور دوستان
هم مانع بود در تعاقب بالا بلند فشنی به جهت تنویر افکارش با دادن نشانی منزل به ایشان و ایضن
رسیدن به نتیجه مطلوب !

نوشته شده در  شنبه دوم آبان 1388ساعت 1:40  توسط امید صیادی ( امیدوار ) |