|
د مسیج فرام بارسلونا : هنر نزد شیرازیان است و بس ! یابو مایل !
![]() اول به این تصویر بالا نگاه کنید . اون شکل یک یاهو مایل کلاسیک هست که به اعتقاد کلیه جناح های چپ و راست و شمال و جنوب تا امروز بهترین شکل و شمایل یک فقره میل باکس یاهو بوده و است . ( است در این جمله بالا خیلی مناسب تر و گویا تر از هست هست ) ! حالا این تصویر پایینی رو نگاه کنید : ![]() این شکلی که میبینید به اعتقاد همون کلیه جناح ها بدترین شکل ممکن از یاهو مسنجر است تا آنجا که این وسیله ! را در حد یک یابو مسخر نزول شأن داده . ماجرا از اونجا آغاز شد که حضرات جلیل الشأن کمپانی امپریالیستی یاهو که جز مکیدن خون ما جهان سومی های بخت برگشته هیچ هنر دیگری ندارند این نسخه جدید یاهو مایل رو ارائه کردند و هی ما چپ رفتیم ( البته ما کلهم از خرداد امسال به این طرف قسم خوردیم دیگه کاری نه به چپ داشته باشیم نه به راست اما خوب این ایادی شیاطین بزرگ و متوسط نمیزارن که ! ) خلاصه چپ رفتیم راست اومدیم این دعوت های عوام فریبانه کمپانی یاهو هی جلو پای ما سبز شد ( البته این سبز هیچ ربطی به اون سبز نداره بیخود جبهه گیری نکنید ) و نهایتن اونقدر چشم و ابرو اومدن که ما اغفال شدیم و این ورجن جدیده رو گذاشتیم به عنوان فرم جدید یاهو مایلمون. و دقیقن از همون روز مثل یک حیوان وفاداری که نمیدونیم به چه علت مثال پشیمونی شده پشیمون شدیم . باری حالا مشکل ما اینه که در این فرمت شمایل یاهو مایل جدید هیچ گزینه ای برای سویچ کردن ( خودمون میدونیم که سویچ ذاتن شیء کننده است و نمیشود کردش اما خوب اون جهانخوارهای جهان اولی اینجوری میگن ما هم گفتیم ) خلاصه که نمیشه و هیچ گزینه ای نداره واسه برگردوندنش به همون حالت یاهو مایل کلاسیک . بدینوسیله از کلیه ی اهل فن و خبرگان امور ( لازمه توضیح بدم منظورم کدوم خبرگانه ؟ ) تقاضا می گردد که اگه فوت و فن برگردوندن این نسخه مزخرف و بی مصرف به نسخه کلاسیک بلدند را به ما هم بگن بلکن بتونیم دوباره از این مایل باکس مون که در این ورژن جدید دقیقن بلامصرف شده استفاده مجدد بنماییم . اجرتون با خودتون . ( گفتم قول الکی ندم .. والله ) ___________________________________________________________ د مسیج فرام بارسلونا ! از وقتی این سایت حالا دیگه بی مصرف فیس بوک دچار مسائل اسمشو نبر شده من یکی که فقط میتونم از طریق ایمیل متوجه بشم که کدوم حوری به عنوان دوست ادد فرمودند و کدوم پری ( الهی ور بپری ) پیغام پسغام فرستادند . اخیرن یه پیغام جالب که در فیس بوکمون برامون رسیده چشمم رو گرفت : Rhonda sent you a message. Subject: Eres Omid de Barce? "Nos encontramos en 1985? Pareces mas joven..." حالا من که خودم همون قاعده از زبون اسپانیایی می فهمم که باراک اوباما ( یا با اونا ) از زبون کُردی حالیشه ! پس لاجرم گفتیم زشت هم هست که از دوستان بپرسیم و مایه خجالتشون و ایضن خجالتمون بشیم پس دست به دامان این مترجم گوگل شدیم که در جواب ترجمه فرمودند که : روندا ( اسم یارو ) : شما را از قایق امید ؟ ما در سال 1985 هستند ؟ نگاه یانگر یعنی من عاشق این ضمیر چند وجهی این مترجم گوگلم . به خصوص این "نگاه یانگر" آخرش خیلی ایجاز و ایهام و ابهام توش قاطیه .. فقط دو کلمه است ها .. جل الخالق ! به هر حال من که اسپانیولی بلد نیستم اما خیلی دوست داشتم برم براش بنویسم : ce siniorita . elas pelelas kontors de barce metole parses kochera amigo bencheras ترجمه : آره قربونت برم! در مقاومت بوس کوچولو چپر چلاخوسی . مگه در ضمن البته برادر من ! احیانن اگه فکر میکنین یه جوری نوشتم که شماها متوجه بشید سخت در اشتباهید . نه ، واسه اون یارو "روندا" هم ننوشتم که بخواد بفهمه یا نفهمه . یه جوری جواب نوشتم مخصوص همین مترجم گل گلی ( گوگلی) ! ___________________________________________________________ هنر نزد شیرازیان است و بس ! خدا وکیلی من یکی که تا یه نرم تن شیرازی به نیش نکشم راهی جهان آخرت نخواهم شد . البته حلالش منظورمه ها ! با خبر شدیم دوست عزیزمون " فرناز " ( ملقب به فرو ؛ فرو فرفره ، فرو خوشکله ، فرو تریپ طلا ) که تنبور می نوازند و بسی در عالم موسیقی اهل دل تشریف دارند و عضو گروه " گوران" هستند دو شب اجرای توپ داشتند در تالار حافظ شیراز و خلاصه رسمن ترکانده اند از فرط استقبال جماعت و حیفش در این است که ما نبودیم آنجا و فرو هم که میاید اینجا معمولن بی تنبور می آید . ![]() باری خلاصه فرو جان کلی صاحب کمالات می باشند و گفتیم بد نیست جهت تنویر افکار عمومی اشارت کنیم که جدا از اتمام تحصیلشون در روان شناسی بالینی ( که البته علیرغم لیسانس این رشته خدا شاهده که تا حالا نه ما بر بالین ایشون حاضر شدیم و نه ایشون بر بالین ما متاسفانه ) خلاصه چشم عکاسی دارند ردیف ماشالله و در علم قلم و مباحثه هم کلی اهل جدل هستند و از ظواهر امر پیداست که خوب هم قر می دهند و یک دست به فرمانی هم دارند و ... به هر حال این همه که من تعریف کردم از فرو جان اگه از عمه هفتاد و چند سالم تعریف کرده بودم تا حالا سه تا خواستگار قرص واسش پیدا کرده بودم ! انشالله که یه همچین مالی رو زمین نمیمونه ! {فرو جان من همه سعی خودم رو کردم . محبت کن اگه کسی خر شد و شوهر کردی و مطابق اونچه که پیش بینی میشه شب اول یارو رو کُشتی هیچ اشاره ای به نقش من در اون جنایت نکنی . من فقط رفته بودم از سر کوچه نون بخرم ! } لینک خبر ( + ) . عکس در سایز اصلی ( + ) . فرو جان نفر چهارم ردیف جلو از سمت راست است که دارد یک توجهی میکند به نمی دانم چه ! نوشته شده در سه شنبه سوم آذر 1388ساعت 1:10  توسط امید صیادی ( امیدوار ) |
چه رویاهایی که می آیند ؟! چه رویاهایی که می آیند ؟!
یه صدای غریب و منحصر به فردی بود مربوط به دستگاه خط کشی خیابون توی اون سکانس اول صبحی که حاج کاظم و رفیقش از آژانس شیشه ای میومدن بیرون که برن سوار هلی کوپتر بشن یادتونه ؟ اون صدای خفه و منقطع در صبح ساکت که کخخخخخخ ___ کخخخخخخ ____ اینجوری بود ؟ .. یادتون اومد ؟ خوب به میمنت و مبارکی من امروز جمعه راس ساعت هفت و نیم صبح با همین صدا از خواب بیدار شدم از بخت خوشم ! یعنی از بس که توی حالت استن بای سینمایی میخوابم وقتی اول صبح این صدای کخخخخخخ__ کخخخخخخ ___ رو شنیدم اول چیزی که به ذهنم اومد این بود که برم یه نامه بردارم و با یه لحن پرویز پرستویی واری نامه بنویسم که فاطمه .. فاطمه ... فرزندانم را به تو میسپارم و ... اینا .. بعد یه ریزه که هوشیارتر شدم دوزاریم افتاد که خوب من که حاج کاظم نیستم ... اما این صداهه اصرار داشت که من الانه توی آژانس شیشه ایم اما باز یادم اومد من کلهم یه فاطمه میشناسم که اونم الان با فرزند خودش رفته اصفهان و وقتی هم برگرده و ازش بپرسم گز آردی سوغات آوردی؟ طبق معمول بگه ایییییییییییی .. میخواستم بگیرما .. یادم رفت .. و من در حالی که توی تخت مشهورم داشتم با عزرائیل خواب و بیداری می جنگیدم در همون حال و هوا که دیگه برام محرز شده بود محاله بتونم از این به بعد رو بخوابم از خودم پرسیدم که الان توی همین لحظه که هنوز ساعت هشت صبح جمعه نشده بقیه .. اونایی که میشناسم چیکار دارن میکنن .. میدونستم قریب به اتفاق همشون الان خوابن ... اما چه جور خوابی ؟! از همون فاطمه شروع میکنم ... کخخخخخخ ___ کخخخخخخ ____ کخخخخخخ ___ کخخخخخخ ____ فاطمه : طبق معمول اونی که بغل مجید ( آقاشون ) خوابیده ایشون نیستن ! .فکر بد نکنین محمد ( پسرش ) چند وقتیه که جایگاه ایشون رو روی تخت متصرف شده و این بنده خدا یه جایی روی کاناپه یا کف سالن با یه لا پتو ولو شده و داره خواب مرگ و میر و جهنم و برزخ و از این عوالم ماورایی میبینه. از وقتی اون سریال مزخرف اغما رو نشون دادن این طفلک از دست رفت . بنده خدا آقا مجید هر صبح که از خواب بیدار میشه اول کارش اینه که سه ساعت وقت بزاره واسه باز کردن گره های ملافه ای که فاطمه هر شب توی خواب دورش میپیچه تا شبیه آدم برزخی هاش بکنه ! کخخخخخخ ___ کخخخخخخ ____ کخخخخخخ ___ کخخخخخخ ____ سعید کریمی : به احتمال زیاد یه جوری خوابیده که انگار شصتاد ساله نخوابیده .. دمرو افتاده درحالیکه از اول شب یه دستش به علل نامعلوم زیرش گیر کرده و یحتمل خوابی که داره میبینه اینه که به سفارش واحد موسیقی عالم برزخ پشت یه اُرگ عظیم الجثه نشسته و در حالیکه قهقهه شیطانی سر میده داره سمفونی شماره پنج رو برای تازه واردین جهنم می نوازه ! البته این که در اون حالت خوابیدن ابزار موسیقی که دستش بهشه به ترومپت بیشتر شبیهه تا اُرگ دیگه تقصیر من نیست ! کخخخخخخ ___ کخخخخخخ ____ کخخخخخخ ___ کخخخخخخ ____ رضا ترلان : مطمئنم مثل بچه مثبت ها رو به پشت خوابیده و داره خواب بازنشستگی میبینه .. در عوالم بازنشستگی رضا در یک پارک نورانی که درخشش خورشیدش طبق قاعده فیلم های سینمایی زیادتر ازحد معمول هست به همراه خانواده مشغول خندیدن هستند . اینکه اینها دسته جمعی به چی دارن میخندن اصلن مهم نیست چرا که مطمئنن خود شما هم وقتی صحنه های خواب آدمها رو توی فیلم ها میبینید که خوش و خندان دارن میخندن هرگز از خودتون نپرسیدین که اینا اصلن به چی دارن میخندن ؟ فقط میخندن و همین کافیه که ما بگیم خوب خوش به حال این آدم که چه خواب خوبی داره .. ! غافل از اینکه رضا داره به ریش من میخنده و تو دلش میگه: مونیکا ورژن ایرانی میخوای ؟ ننه صغرا هم از سرت زیاده ! کخخخخخخ ___ کخخخخخخ ____ کخخخخخخ ___ کخخخخخخ ____ پروشات و گلناز : این دو تا خواهر که با هم سرما میخورن،با هم عاشق همدیگه میشن و باهم با هم قهر میکنن یه دستگاهی توی خونه شون دارن که رویاهای شبانه شون رو از قبل به اون دستگاه میدن که همزمان یک خواب رو برا جفتشون پخش میکنه ! خوابی که دیشب تا صبح دیدن قسمت پنجم آخرین روش پردازش جدول مندلیف و در ادامه اون فصل پنجم از جلد ششم سلسله مباحث مدیریت انتگرال در فیزیک کوانتومی بوده ! معرکه ان این دوتا . مصداق بارز حدیث نبوی هستن که خوابشون هم عبادته ! کخخخخخخ ___ کخخخخخخ ____ کخخخخخخ ___ کخخخخخخ ____ ساناز : در حالیکه لنگ هاش از سر تخت بیرون زده از طریق یک عدد مودم اکسترنال یا وایرلس موفق شده همون خوابی رو که گلناز و لوییس دارن میبینن رو ببینه ... البته .. بین خودمون باشه ساناز داره قاه قاه تو خواب به خواب اینا میخنده چون فکر میکنه آدم خیلی باید حالش خوب باشه که در آستانه فصل سرما خواب اسکی ، دیزین و کله ملق شدن تو برف ها و شکستگی استخوان سر و دستش رو نبینه !!! کخخخخخخ ___ کخخخخخخ ____ کخخخخخخ ___ کخخخخخخ ____ مجی و پگاه _ مجی جان در حالی هر شب میخوابه که به خاطر مسائل فنی دقیقن یک شب از پخش مستقیم خوابی که پگاه شب قبل دیده عقبه ! به این ترتیب که مثلن پریشب پگاه خواب دیده که سوار پرادو یا بنز کوپه دارن میرن ویلای شمال در حالیکه یه ترانه جینگیل مستون هم داره از پلیر ماشین پخش میشه اما مجی در همون حال داشته خواب اقساط وام های مختلف و بیمه ماشین رو میدیده . بعد دیشب مجی در بهترین حالتش داشته خواب میدیده که با همون پرادو یا بنز کوپه ای لیزینگی و بدون بیمه وسط جاده شمال پنچر کردن و وایسادن و در حالیکه پگاه داره به خاطر گم کردن کارت سوخت سرش غُر میزنه مجی جان با البسه روغنی و یک دبه چهارلیتری ایستاده وسط جاده به انتظار انسان خیری که چهار لیتر بنزین بهش برسونه ! کخخخخخخ ___ کخخخخخخ ____ کخخخخخخ ___ کخخخخخخ ____ الهام : الهام هم خوابه مطمئنم .. و البته در حال دیدن خواب سورئالی درباره رابطه یک دختر آفریقایی ( از این شکلاتی رنگها ) با یک اسب آبی به نام ماتو ماتو هست و ناگهان در اون وانفسای این ارتباط غریب ، نوید رو میبینه که سوار بر اسب تک شاخ از دور به تاخت همچین پتکو پتکو در حال آمدن است و چون به او می رسد خیلی بی خیال از کنارش رد می شود و البته الهام هم همزمان به جای اینکه غمگین نشان بدهد دارد از خنده ریسه می رود چرا که او هم اینک بر پشت ماتو ماتو سوار است !! (گفتم که سورئال بود خوابش) کخخخخخخ ___ کخخخخخخ ____ کخخخخخخ ___ کخخخخخخ ____ پردیس : یک عدد یو یو را به دماغ امین ( آقاشون ) بسته و خودش از آن آویزان شده و هی بالا میرود پایین می آید . این تازه مدل خوابیدنش بود که نوشتم . اما خوابی که میبینه اینه که نشسته لبه پنجره خانه در طبقه نمیدونم چندم و از آن بالا بر سر عابران کوچه هی لیوان و استکان نعلبکی است که پرت می کند و سرشان را می شکند و قاه قاه می خندد ! .. (ذاتن این یکی تفریحات پردیس در عالم واقع است اما از بس که دوستش میدارد خوابش را هم میبیند)! کخخخخخخ ___ کخخخخخخ ____ کخخخخخخ ___ کخخخخخخ ____ فرناز : تمام چیزی که فرناز برای خوابیدن لازم دارد نه یک تخت که یک عدد دستگاه چرخ گوشت غول آساست . قاعدتن به جز پردیس و اندک معدود دوستان و آشنایانی که فرناز دلش نمی آید بکشدشان تا صبح اثری از خلق شیراز در رویاهای فرناز باقی نمی ماند بس که یکی یکی شان را درون چرخ گوشت غول آسایش می اندازد . گاهی برای اطمینان از لذت شرب مدامی که در خواب میبرد کمی سس کچاب و یا خردل را بالای سرش می گذاد به هنگام خوابیدن ! کخخخخخخ ___ کخخخخخخ ____ کخخخخخخ ___ کخخخخخخ ____ شیوا : از آن آدمهای جالبی که به محض گذاشتن سر بر روی بالشت گویی سیمش را از پریز می کشند و درجا می خوابد و در اولین صحنه های خواب دیدنش البته هی دارد مرا فحش می دهد که چرا اینقدر بی عرضه ام که نمی توانم دیسک چهارم از فصل سوم پریسون بریک را برایش پیدا کنم و منهم هر چقدر قسم و آیه که به صغیر و کبیر سپرده ام که یک جوری بیاورند این مایه ی لعن عالم سینما را به خرجش نرود و کماکان سرکوفت بزند بر بی عرضگی من در تهیه این یک عدد دیسک از این سریال چرت و پرت ! به فکرم رسید فاطمه که از اصفهان برگشت با توجه به نزدیکی خانه هاشان برود این یک دیسک را برساند به شیوا شر را بخواباند تا یک وقت به علت کمبود ویتامین پریسون بریک بچه اش نیفتد خدای نکرده . کخخخخخخ ___ کخخخخخخ ____ کخخخخخخ ___ کخخخخخخ ____ آرش : آدم باید شک کند دکتر مملکت بعد از ساعت هشت هم خواب باشد اما تجربه یک بار تلفن کردن در ساعت یازده صبح جمعه و ناله صدای خواب آلود دکتر متوجهم کرد که دکترها هم تا ظهر می خوابند . آرش جان در عوالم خواب می رود در زندگی های گذشته اش خودهای قبلیش را میبیند و با آنها (خودش) قرار مدار می گذارد که مثلن فردا چه اتفاقی برایش بیفتد و کجا برود و چه بکند . البته مثل تمام دکترها وقتی از خواب بیدار میشود هی خودش خودش را به کوچه علی چپ اینها میزند که مثلن یادش نیست .. در حالی که هست ! کخخخخخخ ___ کخخخخخخ ____ کخخخخخخ ___ کخخخخخخ ____ امیر کیهان : در حالیکه در یک دستش چپق و در دست دیگرش نسخه ای از کتاب خطی "سفرهای میرزا شمس الدین کیهانی " ( جـــد پنجم یا ششمش ) مربوط به سده ششم هجری قمری قرار دارد بر روی صندلی راحتی ( از اینها که هی جلو عقب می رود و روده آدم را به درد می آورد) خوابش برده و در دنیای خواب دارد میبیند که مارکوپولو در میدان آزادی گم شده و حیران و سرگردان هی این طرف آن طرف می رود و کیهان شوالیه وار خودش را به او می رساند و آدرس جاده ابریشم را به او میدهد و بعد هم میرود تا این راز را که در حقیقت سفرنامه مارکوپولو به مدد او بود که به سرانجام رسید را تا ابد در سینه مخفی نگاه دارد. ____________________________________________________________________________ دوست داشتم این اول وقت صبح جمعه را که بی خواب میشوم و پُرم از ایده برای نوشتن با همه تان شوخی می کردم و سر به سرتان میگذاشتم . اما با همه تان که شوخی ندارم . با همه آنها هم که شوخی دارم اجازه نوشتنش را ندارم . همینقدر هم که خواندید ادای دینی جسارت آمیز بود به دوستی دوستانی که دوستشان دارم فراوان . عنوان مطلب را هم که باید خاطرتان باشد آن فیلم بیاد ماندنی رابین ویلیامز را ؟ راستی ... آن صدای کخخخخخخ ___ کخخخخخخ ___ مربوط به همساده خوش ملاحظه روبرویی بود که داشتند پشت بامش را ایزوگام می کردند در ساعت هفت و نیم صبح جمعه و البته هنوز هم دارند میکنند! کخخخخخخ ___ کخخخخخخ ____ کخخخخخخ ___ کخخخخخخ ____ نوشته شده در جمعه بیست و نهم آبان 1388ساعت 13:36  توسط امید صیادی ( امیدوار ) |
حتي قاطر هم عرعرش ارجيناله ! حتي قاطر هم عرعرش ارجيناله !
ميگه يه روز يه باباي زن نديده اي از جلوي حــــمـــوم زنــونـــه رد ميشد . با خودش فکر کرد اگه برم داخل احتمالن اول خزینه دار و تونچی حمــوم داد ميزنه سرم که آي مرتيکه گمشو بيرون ...خوب اين مي ارزه . بعد زنهايي که دارن لباس ميپوشن جيغ و داد و هوار راه ميندازن و فحشم ميدن که خوب اين هم مي ارزه.. بعد من يکيشون رو ميچسبم و بقيه سعي ميکنن با لگن و ليف کيسه بزنن تو سر و کله ام که خوب اينم مي ارزه ... بعد آجان مياد منو ميبره کلانتري چک و لقدم ميزنن که خوب اينم مي ارزه ... بعد ... خلاصه همه حساب هاشو که کرد رفت داخل و .... وقتي طرف رو بردن کلانتري يارو افسره بهش گفت آخه احمق تو چه حسابي کردي که اينکارو کردي ؟ اين بابا هم شرح حساب کتابي رو که کرده بود رو گفت ... افسره زد زير خنده و گفت : اما بنده خدا يه جا رو يادت رفت حساب کني ! يارو پرسيد کجا رو ؟ افسره گفت : اينکه يه طشت ریگ داغ !! فرستادم از نونوايي سنگکي بيارن بنشونمت توش تا هر وقت ميري مستراح آرزوي مرگ بکني ! طرف گفت : نه والله اين يه جا رو دیگه حساب نکرده بودم ! حالا شده حکايت من و این آقاي دزد وبلاگی جناب " آمونیاک " که در سايت سطح بالا و مفخم کلوب صفحه ای دارند پر از مطالب من !! دفعه قبلی و بعد از اينکه جريان دزدي ايشون از مطالب وبلاگ من لو رفت و اون مطلب تحت عنوان " کفن دزدی وبلاگی " رو نوشتم اومد عذر خواست و کامنت پشت کامنت و ايميل پشت ايميل که آقا من اشتباه کردم و لطف کن هم ببخش و هم لينک صفحه منو از توي اون مطلب که با نام " دزد " مشخص کرده بودم رو بردار .بعد هم اصرار که اجازه بده با اطلاع خودت از مطالبت استفاده کنم . منهم فرداي اون روز توی وبلاگم و در ادامه همون مطلب اضافه کردم و نوشتم که جريان از ديد من تموم شده است و قصد ندارم ادامه اش بدم چون از تخريب شخصيت هيچکس حالي نميبرم . برای خودش هم ایمیل زدم که متاسفم از اتفاقی که افتاد {دقت کن اون که باید اظهار تاسف میکرد من نبودم اما خوب داشتن یه کمی شعور ارتباطی بد نیست} و بعد هم توضیح دادم که نیازی نیست برای گذاشتن مطلبی از من یا دیگری در صفحه ات اجازه مستقیم بگیری و همین که ذکر منبع بکنی و لینک مطلب اصلی رو بگذاری کفایت میکنه . اما اخيرن درکمال تاسف حضرت دزد باز فيلش ياد هندوستان کرده و بعد از اينکه زیر دو مطلب از مطالبی که بعد این قضایا از من در صفحه شون درج کردند یکی رو با عنوان " با تشکر از امید "!!!؟ و دیگری که از اشعار من هست رو با ته نوشت " omid.s " مزین فرمودند نه تنها باز برگشتند به رویه سابق و دیگه خبری از ذکر اسم و منبع نیست بلکه در ادامه مطالب سرقتیشون که اینبار خیلی خوشحال تشريف بردند سراغ داستان ها و در اولين هنرنمايي جديدشون داستان " بوسه بر رخ مهتاب " رو به صورت پاورقی در صفحه شون ارائه مي کنند و ... براش ایمیل زدم که با اجازه کی داری اینکارو میکنی ؟ اما انگار نه انگار ... خوب من هم وقتي ديدم اين آدم ذاتن مريضه و قصد نداره به راه درست برگرده از طریق یکی از دوستان در کلوب برای افرادی که برای مطالب من در صفحه ایشون کامنت میگذارن پیغام فرستادم که اصل جریان چیه . اگرچه هميشه بهترين و باهوش ترين دزدها هم جايي اشتباه مي کنند و البته متاسفم که يکي از احمق ترين ها و خنگ ترين هاي دنياي دزدهاي اينترنتي به پست من خورده اما بايد به عنوان مژده خدمت جناب آقاي " آمونیاک " دزد حقير بگم که فراموش کردي آقا جون که چه اطلاعاتي از زندگي شخصي خودت رو ضمن کامنت ها و ايميل هايي که برام مي نوشتي درز دادي و البته فراموش کردي ساکن شهري هستي { کرمانشاه } که هنوز عمده طايفه و فاميل من دارن اونجا زندگي ميکنن و باز هم فراموش کردي که همون موقع چند نفر از دوستانت در اون سايت کلوب رو به واسطه فاش شدن دزدي دفعه پيش از دست دادي و .... . به هر حال برات متاسفم جناب دزد چون اين مطلب تنها واکنش من نسبت به کثافت کاري جديدت که نيست هيچ مطمئنن کوچکترين اونها خواهد بود و لازم نيست که عنوان کنم این یه جا رو دیگه یادت رفت که حساب کنی و مسئوليت اونچه که بعد از اين اتفاق ميفته به تمامي بر عهده خود بي سواد و کودنت هست و برات متاسفم که درنهايت تنها افتخاری که توي اينترنت کسب میکنی اینه که در حد يه سوژه باشی واسه نوشتن من و جريان وقتي جالب ميشه که بدوني مسائل دیگری از جمله مستراح رفتن گرفته تا بواسير هم سوژه هاي من بودن و خواهند بود ! جهت اطلاع دوستاني که در سايت کلوب صفحه اين آقا رو ميخونن و کامنت مي گذارند : در جريان باشيد که تمام مطالب صفحه اين آقا حتا استاتوس نوشت هاي صفحه اش هم سرقتي و متعلق به وبلاگ بنده است . واقعن که قاطر به اون قاطري عر عرش ارجيناله من تعجبم اين آدم اگه تا اين حد خنگ و بيشعوره که نميتونه دو تا جمله از خودش بنويسه و دم به دقيقه نوشته هاي منو ميدزده اصلن واسه چي مياد توي اينترنت صفحه شخصي درست ميکنه ؟! توضيح : تصوير مطلب تصویری هست که همين جناب دزد " آقاي آمونیاک" به عنوان تصویر خودش در پروفایل صفحه اش در سایت کلوب گذاشته و البته معلوم نیست که واقعن خودش باشه که به محض اطلاع از درجريان قرار گرفتن بازديد کنندگان درباره سطح وجودیش ناچارن صفحه اش رو محدود کرده به ديدن فقط واسه دوستان .. بنده خدا دزد دوستش کجا بود آخه ؟ تو خودت محدودي از بيخ ! نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم آبان 1388ساعت 16:29  توسط امید صیادی ( امیدوار ) |
ما مسافران این بازار مکاره ما مسافران این بازار مکاره
"جمشید لایق" هم رفت . بیش از اونکه مرحوم لایق رو به خاطر فیلم تحسین شده " مسافران " یا سریال حالا دیگه کلاسیک تاریخی"سلطان و شبان" و یا حتا آخرین حضور ایشون بر پرده سینما یعنی فیلم"سگ کشی" بیاد بیارم او رو در نقش راهزن توبه کرده سریال " روزی روزگاری " و مرگ پر ابهت او در این سریال به ذهن خواهم سپرد . لایق در "روزی روزگاری" به نقش ساربان کاروانی بود که به دست "مراد بیک" ( مرحوم خسرو شکیبایی ) غارت شده بود . وقتی پند و اندرزهای او خیره سری های مراد بیک رو پایان نداد در آخرین سکانس حضور ، روایتی رو برای عبرت مراد بیک نقل کرد : قلی خان ، سی سال تمام قسم خورده بود که باید صد تا کاروان رو غارت کنه ..صد تا کاروان رو غارت کرد .. بعد یه روز با خودش گفت : حالا ببین میتونی یه کاروان رو سالم از راه ببری .. نتونست .. اوج کار مرحوم لایق در این صحنه فوق العاده بود که مرگی با شکوه رو رقم زد . بعد از گفتن دیالوگهای این سکانس او که در طی تعریف نقل قلی خان مشغول چپق کشیدن بود دم عمیقی از چپق گرفت و بعد لوله ی چپقی رو گذاشت زیر گونه ..سر رو بهش تکیه داد و با چشمان باز مُرد ! و مُرد و دیگه جوابی به سوالهای پیاپی مرادبیک نداد که تند و تند می پرسید : قلی خان تویی ؟ قلی خان تویی ؟ خدا رحمتت کند جناب لایق . هنرمند خوبی بودی . ////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////// آقا ما امروز ( جمعه ) بلاخره در یک سنت شکنی تاریخی موفق شدیم خودمون رو از بستر چسبناک جمعه رهایی ببخشیم و بریم این بازار مکاره که جمعه ها برگزار میشه . اول بگم که با ساناز خاتون راس 10 چهارراه استانبول قرار داشتیم و درست راس ساعت 10 و سه دقیقه و زمانی که در فاصله صد متری چهارراه استانبول بودم ساناز زنگ زد .. فکر کردم یه شوک بهش بدم ! با صدای گرفته و خواب آلود گوشی رو برداشتم و گفتم : ها م م م.. آآ الو؟ ساناز مثل برق گرفته ها جیغ زد : خوابی تو ؟!!! و من که قصد نداشتم لذت این آزار صبح جمعه رو کم کنم با همون لحن خواب آلوده همراه با چاشنی آشفتگی گفتم : وای !!! .. آهههه .. اومدم اومدم .. ساناز هم یک " واقعن که " ی غرا گفت و قطع کرد ! و البته وقتی فقط یک دقیقه بعد من رو دید تازه فهمید سوژه یکی از اذیت های متداول من شده ! به هر حال راهی بازار شدیم ... آقا از جون مرغ تا چیز آدمیزاد در این بازار بود باور بفرمایید . انواع و اقسام وسائل از زینتی و دکوری و عتیقه کهنه و نو خلاصه همه چیزی توش بود و اما از همه اجناس فروشی این بازار که بگذریم باید فروشنده ها رو دریابیم علی الخصوص فروشنده های اولالاییش! ماشالله تیپ ها رو هزار در حد بسکتبال ان بی ای ! به خصوص یه قسمتش که تا اونجا که من و ساناز قوه ی حدسیه مون کار کرد اینجور به نظر میومد که در اختیار بر و بچز دانشگاه هنر بود بس که ماشالله این ها با هنر و سلیقه هم بساط فروش رو دیزاین کرده بودند و هم دکور خودشون رو .. باری بین اون همه حوری پری خریدار و فروشنده البته ما چشممون یکی رو گرفت پس در یک حرکت پیش دبستانی و مقابل چشمان از حدقه در آمده ساناز در حالیکه وسایل خریداری شده رو میسپردم دستش گفتم : تو اینا رو داشته باش من برم مُخ اینو بزنم بیام ! ( داری اعتماد به نفس رو ؟ گلاب به روتون انگار می خواستم برم دست به آب ) البته نتیجه اش هم خیلی توفیری با نتیجه دست به آب رفتن نداشت ! وقتی با اون اطمینان به نفس چیزماتیکم رفتم سراغ خانم فروشنده و با یک حالت همچین مزورانه ای گفتم : به به ، چه قشنگ ! کارهای خودتون هستن ؟ ایشون که انگار از نگاههای مقدماتی من پی به نیت خیرم برده بودند خیلی قاطع فرمودند : نخیر .. کار همسرم هست ... و بعد دیگه من هرچه سعی کردم چونه ی کش اومده رو از روی زمین جمع کنم نشد که نشد .. لاجرم یکی دو تا سوال بی ربط دیگه پرسیدم و سرافکنده بازگشتم و اینا.. میدونم الانه کلی هاتون دارید میگید خاک بر سرت و اینا اما خوب وبلاگ جای نوشتن همین شرح حال و روزها و این چیزاست دیگه .. شما هم برید بنویسید مرگ بر اتیوپی .. به کسی چه ؟! در نهایت میتونم بگم درست که هم خودم و هم ساناز بنده خدا که همینجا شدیدن از زحمت و همراهیش رسمن تشکر می شود از پا و کمر و کت و کول افتادیم به خاطر صد بار دور زدن و دید زدن سه طبقه بازارچه با هزاران خریدار و فروشنده و صدها بساط جورواجورش اما ارزشش رو داشت و چند مورد از وسایلی رو که می خواستم به قیمت مناسبی خریدم . حالا هفته دیگه باز هم میرم تا باز هم شانسم رو امتحان کنم .. البته فقط واسه خرید .. باور کن ! نوشته شده در شنبه بیست و سوم آبان 1388ساعت 0:57  توسط امید صیادی ( امیدوار ) |
کــافــه فــرانـسـه کــافــه فــرانـسـه
وقتی توی غروب سه شنبه آبانی ترافیک از میدون امام حسین تا نزدیک های انقلاب دیوونه ات کرده .. وقتی پاهای خشک شده ات از جلو حبس شده به صندلی راننده و از سمت راست خشک شده از ترس لمس ناغافل پاهای خانومی که موقع سوار شدن نامزد رفیق نیمه راهش کرایه اش رو حساب کرده ... وقتی هوای گرم و خفه کننده همراه بوی بنزین سهمیه بندی شده حبس شده توی تاکسی فکسنی و مردم بیرون همه دارن تند و تند از زیر لطافت طبع بارون فرار میکنن . وقتی بعد چهل و پنج دقیقه توی ماشین جمب نخوردن و حرف نزدن کلافه میشی و نمیدونی برای بار چندم زیر لب نچ میگی تا یکی یه زری بزنه و بشه دو کلوم حرف زد و از بخت خوشت هیشکی نا نداره چیزی بگه .. وقتی آلارم مغزت دلنگ دلنگ صدا میکنه که آی عمو .. از آخرین سیگار که کشیدی بیشتر از یک ساعت گذشته ... وقتی از همه اینها که خوندی و حس کردی در حد انفجار هسته ای کلافه ای و قاطی ... وقتی تاکسی که با سرعت لاک پشت داره حرکت میکنه برای بار سوم پشت چراغ قرمز خیابون ابوریحان متوقف میمونه ... وقتی از سر همون کلافگی شیشه ماشین رو میدی پایین و تصویر های بیرونی از اون حالت نامشخص پشت شیشه بارون خورده بیرون میان و شکل میگیرن ... وقتی یهو اون طرف چهار راه چشمت میخوره به تابلوی "کافه فرانسه" ... وقتی یه سوال ته ذهنت شکل میگیره که از آخرین باری که توی اون کافه چیزی خوردی چند سال گذشته ؟ وقتی از خودت بدت میاد که متوجه میشی حداقل دوازده ساله که هر روز از صد متری این کافه رد شدی و یادش نیفتادی ... وقتی ناگهان از خودت میپرسی که آخه توی این قوطی کبریت خفه خونی چه غلطی میکنی ؟ یهو این میشه که با عجله کرایه راننده رو میدی و از همون درب سمت چپ میپری پایین و میری اون سمت خیابون و جلوی کافه وا میسی .. اول عکس میگیری ؛ و بعد با قدم های شمرده ، آروم ، مطمئن و پر طمانینه طوری انگار که زیباترین دختر این خیابون توی اون کافه انتظارت رو میکشه و تو قراره تعمدن تاخیر کنی تا بیشتر دلواپست بشه میری داخل .. درب کافه رو که باز میکنی ریه هات که همین دو دقیقه پیش تازه پر شده از هوای نمناک عصر آبانی با ولع خاصی همه عطر قهوه ی جاری تو هوای کافه رو میبلعه .. یاد خیلی چیزا میفتی ... یاد هر چی که با بوی کافه و بوی قهوه مشترک بوده ... یاد خیلی چیزا .. خیلی کسا .. یاد آدمهای دور .. یاد روزهای نزدیک . همه چیز همون شکلیه که واسه آخرین بار دیدی .. شاید تنها کافه ی تهرانه که مشتری هاش همیشه ثابت و سرپا وای میسن و قهوه میخورن و گپ میزنن و بر خلاف تمام کافه ها میز و صندلی واسه نشستن نداره اما هر کس که میره داخل انتظار تنها چیزی رو که نمیکشه دیدن یه صندلی واسه نشستنه . اصلن همه خاصیت این کافه .. همه موندگاری و همه عزت ش به همینه که همیشه مثل همیشه ی خودشه .. جدید نمیشه ، تجدید نمیشه چون با اصالته و به تجدد نیازی نداره .. رنگ سنگها ... مدل یخچالها .. دیوار کوبها و حتا مرد صندوقدار .. همه همون شکلی هستن که بودن .. همون شکلی که باید باشن .. شاید باورت نشه اما مشتری ها هم همونا هستن .. راحت میشه توی چهره اون دو تا خانوم پنجاه ساله که اون کنار دارن نم نم قهوه شون رو هورت میکشن و مشخصه که دارن پشت سر اون آقای کراواتی که هنوز کت و شلوار دوخت سال پنجاه و هشت خیاطی نیاگارا تنشه حرف میزنن خوند که از همون 30 سال پیش که دانشجوهای خوش بر و روی دانشگاه تهران بودن تا همین الان پاتوقشون همیجا بوده .. تصورشون کردم ... سی سال پیش ... این دوتا زن جا افتاده چه دخترای شر و شوری بودن .. اعلامیه .. تظاهرات ... جیغ .... و حالا .. اون گوشه وایسادن و دارن قهوه شون رو هورت میکشن ... اصلن میدونی چیه ... کل اون قسمت .. منظورم از اول ابوریحان تا سر شونزده آذر یه جورایی انگار زمان متوقف شده باور کن .. همه چیز انگار توی سالهای پنجاه و نه و شصت ... تو حال و هوای انقلاب فرهنگی گیر افتاده و مومیایی شده ... اون قسمت از خیابون انقلاب .. کافه فرانسه و سینما سپیده و دانشگاه تهران همشون همین حال و هوا رو دارن ... یه کمی که توی کافه چرخ میزنم و آدم ها رو رصد میکنم بلاخره رضایت میدم برم سفارش بدم .. یه شیرکاکائو با دو تا شیرینی تر ... هزار وصد تومان انصافن ناقابله واسه استفاده از اون تاریخ زنده ی فرهنگی نوستالژیک این خیابون .. حس می کنم شدم یه قسمت از تاریخ ... مثل کتاب های زیراکسی دستفروش هایی که بیرون کافه بساط کردن انگار دلم می خواد جا بگیرم تو قاب عکس یادگاری متعلق به تاریخی که مال من نیست و توریست پر رویی بودم تو خیالش که حالا ادعای شراکتش رو میکنم . دارم کم کم شیرکاکائوم رو مزه می کنم که گوشیم زنگ میخوره ... از وقتی آهنگ " امیلی " از "یان تیرسن" رو ملودی گوشی گذاشتم هر وقت زنگ میخوره اکراه دارم از جواب دادنش بس که این آهنگ قشنگه اما این بار دوست نداشتم با تداوم صدای دیجیتالش کهنگی فضای سالهای دور رو بیشتر از اون بهم بزنم . .. پردیسه .. بهش میگم نوشتمش .. قراره چاپ بشه .. انشالله که بشه ... قطع که میکنم .... زیر لبم ... اونجور که هیچ کدوم از ارواح دانشجوهای شر و شور دهه پنجاه و شصت دانشگاه تهران که مطمئنم هنوزم پاتوق شب های پاییزیشون کافه فرانسه است نتونن بشنون با خودم میگم : البته ... بعیده که چاپ بشه .. به هر حال واقعیت اینه که الان سال هشتاد و هشته ! _____________________________________________________________________________ پ . ن کافه فرانسه تاسیس به سال 1344 واقع در ضلع جنوبی تقاطع خیابان های ابوریحان و انقلاب یکی از قدیمی ترین کافه های مدرن تهران و از پاتوق های اولیه نحله های روشنفکری و دانشجویی است . نوشته شده در چهارشنبه بیستم آبان 1388ساعت 1:18  توسط امید صیادی ( امیدوار ) |
نه ، نمی شه با مهتاب جنگید نه ، نمی شه با مهتاب جنگید نوشته شده در یکشنبه هفدهم آبان 1388ساعت 22:50  توسط امید صیادی ( امیدوار ) |
اما تو کوه درد باش ، طاقت بیار و مرد باش اما تو کوه درد باش ، طاقت بیار و مرد باش نوشته شده در جمعه پانزدهم آبان 1388ساعت 18:13  توسط امید صیادی ( امیدوار ) |
نمره ی بیست به آرتروزِ دانا شهرِ تهران ! نمره ی بیست به آرتروزِ دانا شهرِ تهران ! نوشته شده در دوشنبه یازدهم آبان 1388ساعت 1:9  توسط امید صیادی ( امیدوار ) |
کفن دزدی وبلاگی یا ،، کلمه را در پستوی خانه نهان باید کرد ؟!! کفن دزدی وبلاگی یا ،، کلمه را در پستوی خانه نهان باید کرد ؟!! ____________________________________________________________________________حکایت مرد کفن دزد رو شنیدین ؟ میگه یه بابایی بود کفن مُرده ها رو می دزدید . زد و خودش به بستر مرگ افتاد و پسرش رو صدا کرد به بالین گفت بچه جان من خیلی گناه کردم تو اما راه من رو نری ها که من همینجوریش عذاب زیاد دارم اون دنیا . حداقل اگه کاری نمیکنی که مردم یه خدابیامرزی پشت سرم بگن کاری هم نکن که لعن و نفرین بکنن منو واس خاطر کارهای تو . پسره هم قول داد به باباجان کفن دزد و گفت خیالت راحت کاری میکنم هرکی یادت افتاد بگه خدابیامرزدش. باباهه مُرد و پسره هم شغل پدری رو پیشه کرد و افتاد به کفن دزدی اما با این تفاوت که وقتی کفن مُرده ها رو می دزدید یه چوب هم می کرد تو کــون مُردهه و فرداش که مردم میومدن میدیدن چوب تو ماتحت مُرده شون کردن بی اختیار میگفتن باز خدا پدر اون کفن دزد قبلی رو بیامرزه حداقل کاری به میت نداشت ! بدون اجازه و ذکر منبع دزدی میشه اما باز خدا پدر مادر دزدهای قبلی رو بیامرزه واقعن که در نهایت مظلومیت و معصومیت ! یکی دو تا شعر یا مطلب از من کش رفته بودن و بی ذکر منبع و ماخذ توی صفحه شون گذاشته بودن اما این مدل جدیدی که دوستان کشفش کردن که از دم هرچی شعر و مطلب طنز و نغز که دستش رسیده رو از توی وبلاگ من برداشته با اسم خودش گذاشته تو صفحه اش دیگه نوبره والله ! دیروز دیدم دوست عزیزم " مهتا " توی مسنجر برام آفلاین گذاشته که : تو شخصی به نام { ... } رو میشناسی ؟ مطالبی رو از تو توی صفحه اش گذاشته و بعد از اینکه من چند بار ازش سوال کردم نهایتن ادعا میکنه که با تو دوسته! رفتم صفحه آقا رو دیدم . تصور بفرمایید تقریبن تمام مطالبی رو که توی صفحه اش در سایت کلوب منتشر کرده رو از صفحه من برداشته ! یعنی واقعن وقتی با این حجم از دزدی مواجه شدم اصلن جا خوردم که آخه بی وجدان حالا دزدی یه دونه دو تا ده تا نه دیگه هرچی که دستت رسید ببری و به اسم خودت بزاری توی اون صفحه و چهار نفر هم از همه جا بی خبر بیان واسه شعرها و مطالبی که خودت کمترین زحمتی درباره شون نکشیدی به به چه چه راه بندازن و در کمال وقاحت هم جواب کامنت هاشون رو هم بدی و باد به غبغبت بندازی که بله اینجا اینجوری بود و اونجا اونجوری ! یعنی شما تصور بفرمایید حتا مطلب کاملن شخصی که درباره دست شکسته ام نوشته بودم رو برداشته دقیقن با همون عکس گذاشته توی وبلاگش ! آخه وقاحت هم حد داره حدود داره . دِ آخه پدر بیامرز حداقل دزدی هم میکنی انصاف داشته باش خوب این همه وبلاگ توی این اینترنت کوفتی هست من که نمیگم ندُزد ! من میگم همه شو از من ندُزد چون به هر حال تو که به جای مغز توی کاسه سرت گُه پر کردن وگرنه بعد از خوندن و خوش اومدنت از مطالب من اگه یه ریزه عقل توی کله ات بود به جای دزدیدن یه سرمشقی میگرفتی سعی میکردی یه تکونی به اون تن لش و لوشت بدی یه چار خط مثل من بنویسی . اما از همون عکس مکُش مرگ مایی که با اون ریخت کج و کولت گذاشتی اون بالا مشخصه که تو غیر از دزدی چیز دیگه ازت بر نمیاد و حالا که قرار نیست مغز نداشته ات تکون بخوره خوب قربونت یه تکون به اون گوگل سرچ کوفتی بده یه سری به چارتا وبلاگ دیگه بزن از اونها هم بدزد تا حداقل من اینقدر احساس تنهایی نکنم ! ناچار شدم برای گزارش این گند کاری به پلیس کلوب یه اکانت کاربری توی سایت کلوب باز کنم و امیدوار باشم که با این پدیده هزاره سوم وبلاگی برخورد کنن ! به یکی دو تا از دوستان هم که توی سایت کلوب فعالیت دارند سپردم که برای تمام کسانی که واسه این حضرت اجل کامنت میزارن توضیح بدن که این نابغه این همه مطلب رو از کجا داره می دزده چرا که نگرانی بیشتر من نه برای مطالبم که برای کسانی هست که به واسطه این مطالب حساب و احساسی غیر از اونکه باید روی این آدم باز می کنند و خدا میدونه ممکنه که چه خسارت های روحی و یا حتا اجتماعی بهشون وارد بشه . از تمام کسانی هم که این مطلب رو میخونن و توی سایت کلوب عضو هستند خواهش میکنم که اگه وقت و انگیزه کافی داشتند برای کسانی که در صفحه این آفت وبلاگی برای هر مطلبی که از من دزدیده کامنت گذاشتن توضیح بدند که اصل ماجرا چیه بلکن بشه تا حدی مقابل این مدل کثافت کاری ها ایستاد . بعد از یک روز : به فاصله یک روز بعد از نگارش مطلب بالا عکس العمل ها شروع شد . ابتدا دوستان نزدیک من در بلاگفا که در سایت کلوب هم فعالیت داشتند با گذاشتن کامنت در صفحه شخص خاطی بهش اعتراض کردند . ایشون اما در اقدامی قابل پیش بینی کامنت های اعتراضی رو حذف کردند . اما هم دوستان نزدیک و هم تعداد نسبتن زیادی از دوستان نادیده و ناشناخته ام در سایت کلوب به مطلب و جریان لینک دادند و آقای خاطی در تلاش برای توجیه کامنتی به این مضمون که : {{خیلی زود قضاوت کردی همشهری من نه دکان باز کردم نه جعبه مارگیری خوشحال میشم در موردش بهت بگم دلیل خاص داشت که بارها آف گزاشتم جواب ندادی ...... من به همه گفتم از من نیست هیج کامنتی رو جواب ندادم منتظر شما هستم....... }} در صفحه من به همراه شماره تلفنی جهت تماس درج کردند و متاسفانه بعد از اقدام غیر قابل توجیه قبلی قدم بدتر دیگه ای برداشتند تحت عنوان "دروغ گویی" چرا که نه تنها در هیچ کدام از مطالبی که ایشون از من در صفحه شون گذاشته بودند کوچکترین اشاره ای به اینکه مطالب از آن دیگری است نشده بود بلکه در حالی مدعی هستند بارها برای من " آف" گذاشتند که اصلن آی دی مسنجر من که عمومی ترین ابزار ارسال و دریافت آفلاین محسوب میشه در دسترس و معرض عموم نیست و البته ناگفته مشخصه که اگر چنین قصدی در میان بود گذاشتن یک کامنت ساده کفایت می کرد و لازم به توضیح نیست که هیچ "دلیل خاصی" برای سرقت کلمات وجود نداشته مگر سواستفاده از اونها . در نهایت جناب خاطی بعد از ظهر دیروز اعلام فرمودند که صفحه ی مورد اعتراض بنده دیگر به روز نمیشود . اما بعد از ساعاتی در اعلام دیگری مخابره کردند که این صفحه به یک آقای دیگری واگذار شد. این مدل واگذاری سریع البته دیگه نیاز به موشکافی و دقت نداشت و تقریبن اواخر دیشب بود که کل صفحه مذبور با توجه مدیران سایت کلوب بسته ( حذف ) شد . اما اونچه که در نهایت این جریان و یا موضوعات مشابه باقی می مونه انزجار عمومی از چنین مسائلی هست . در جامعه به شدت "دزد زده " امروز ما که هنوز از داغ انتخابات دود بلند میشه دست زدن به چنین کارهایی جز احساس توهین به یک عمومیت همگن چیز دیگری رو باعث نمیشه . بسیاری از دوستانی که در سایت کلوب به این مسئله واکنش نشان دادند رو من حتا به اسم هم نمیشناسم و اقدام سریع مسئولان سایت کلوب ضمن اینکه برام جالب بود باعث احترام عمیق من نسبت به حساسیت اونها در اینباره شد . در این "اضافه مطلب" اگر دقت کردید از لفظ " خاطی " به جای " دزد " استفاده کردم چرا که واقعن لذتی از خراب شدن شخصیت هیچ کسی نمیبرم حتا اگر شخصیتی مجازی باشه . من برای کسی که این کار رو کرد با تمام وجود آرزو می کنم که با توجه به واکنش عمومی که نسبت به موضوع پیش آمد دلیل خوبی داشته باشه برای محک و بالطبع اون اثبات توانایی های خودش در نوشتن و دلیل های بهتری داشته باشه برای ساختن ارتباطات . ارتباطاتی نه به شکل و شمایل ناراحت کننده و بی نتیجه قبلی که در شکل دوستی هایی مبتنی بر حس احترام تا کماکان همه بتونیم از کمک هم برخوردار باشیم . در نهایت لازمه که صمیمانه از تمامی عزیزانی که در این جریان یاری کردند و توجه نشون دادند تشکر کنم . ارادتمند همه شما " امید صیادی " نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم مهر 1388ساعت 1:36  توسط امید صیادی ( امیدوار ) |
مثل بقیه مردم مثل بقیه مردم
دیروز با بر و بچز قرار گذاشته بودیم بریم سینما واسه فیلم بی پولی . قبلش هماهنگ کردیم یه ساعت جلوتر توی کافه پوریا جمع بشیم و از اونجا برسیم به سینما فلسطین اما جمع شدن همان و گرم شدن فکوک ( جمع مکسر من در آوردی ِفک ) همان و از دست رفتن سانس ساعت ۱۸:۳۰ هم همان . بچه ها به خصوص رضا ترلان شاکی بودن که چرا کامنت ها رو بستم و کامنت نمیزارم یا به قول سعید واسه چی وازکتومی وبلاگی کردم ؟! سعی کردم توضیح بدم که توی مقطع فعلی این بهترین راه هست واسه آرامش داشتن . شاید کمتر کسی باور کنه عمده زندگی من سراسر مملو از تنش و تشنج طی شده تا الان . یعنی فکر کن که کمتر روز خدا بوده که خیالم از همه بابت راحت باشه . همیشه دغدغه های وحشتناکی رو یا تحمیلم شده یا خودم به صورت مازوخیستی رفتم دنبال داشتنش انگار که اگه یه روز گرفتاری نداشته باشم مثل معتادها احساس خماریش رو کردم . به رضا و بقیه گفتم واقعن قضیه اینجوری نیست که به نظر میرسه . چون بر حسب حالت کلی و از پیش تعریف شده معمولن وبلاگ نویس ها زمانی این کار رو میکنن که از چیزی ناراحت باشند اما قضیه در مورد من یه خورده متفاوته . من تقریبن عمده این چند ساله گذشته رو در بطن ناراحتی طی کردم . نمیدونم شاید الان که دارم سعی میکنم از یه فاصله منطقی به این چند سال گذشته نگاه کنم دارم بهش میگم ناراحتی و الا شاید همین دو سه ماه پیش بهش میگفتم نیاز یا عشق یا چمیدونم .. هر چیز دیگه غیر ناراحتی . اما الان که فاصله گرفتم دارم کم کم درک میکنم چی به سر خودم آورده بودم و نمیدونستم . این که میگم " به سر خودم آورده بودم " منظورم اینه که مقصر اول و آخرش خودم بودم و نه هیچ کس دیگه . میتونم بندازم گردن زمین و زمان .. اما سر خودم که نمیتونم کلاه بزارم ! مقصر همه چیز خودم بودم و البته تاوان این تقصیر رو هم چند سال پس دادم و الان دیگه فکر میکنم و امیدوارم که مکافاتم تموم شده باشه . به بچه ها گفتم الان تو دوران گذارم . دوران گذار یعنی که هنوز علیرغم حال مساعدتری که دارم اما کماکان به دلایلی که یکیش همین بستن کامنت هاست در حالت واکنشی هستم و نه حالت نرمال . حالت نرمال زمانی میرسه که من دیگه نترسم که با تداعی یه اسم یا یه خاطره دوباره همه چیزهایی رو که این زمان ازشون فراریم و دارم سعی میکنم که آثار مخرب روانیش رو بازسازی کنم تکرار بشه . الان مثل آدمی هستم که تازه از یه مریضی سخت بلند شده و طبیعیه که نتونم درجا با دوستام برقصم و کوه برم . به رضا گفتم تو و بقیه باید الان کمک من باشید واسه تموم کردن این پروسه که به اون آرامشی که لایقشم برسم نه اینکه به خاطر یه کامنت دونی که دیگه این اواخر سوهان روح من شده بود تحت فشار بزارید منو . رضا حرف یکی از بچه های قدیم رو پیش کشید گفتم من کاری به کارش ندارم و مجموعن هم علاقه ای ندارم که آدم هایی رو که یک بار از زندگی و روابطم بیرون کردم دوباره راه بدم . گفتم این که تو میگی آدم متظاهریه و من از تظاهر بدم میاد . گفتم من و تو و دوستامون انواع زندگی ها رو از سر گذروندیم . خوب ، بد ، عالی ، پایین بالا ... همه جورش رو دیدیم اما دلیل نداشته بخوایم تظاهر کنیم به چیزی که نیستیم . گفتم آدم به خاطر دزد بودن به خاطر هــرزه بودن بی آبرو بشه شرف داره تا اینکه بخواد تظاهر کنه به چیزی که نیست . به رضا اطمینان دادم الان بهترم .. فکرشو بکن طی سه چهار سال گذشته واسه اولین بار بی اونکه سرم درد کنه ، بی اونکه خسته باشم ، بی اونکه مست باشم و یا هر دلیل غیر عادی دیگه ای داشته باشه یهو ساعت رو نگاه کردم دیدم ۱۲ شبه . با خودم فکر کردم خوب الان چیکار دارم که بخوام بیدار بشینم طبق معمول تا ساعت ۳ صبح ؟ دیدم هیچی ، واقعن هیچی .. پا شدم کامپیوتر و چراغ ها رو خاموش کردم و ده دقیقه بعد هم تی وی هم خاموش و ... فکر کن منی که صبح ها ساعت ۸:۳۰ سینه خیز میرفتم سمت دستشویی و به خودم فحش میدادم که چرا باید از خواب بیدار بشم قبل از ساعتی که روی ۸ کوک شده بود و راس هفت صبح بیدار شدم ! عین بچه آدم دوش گرفتم و اصلاح کردم و لباس رو اطو زدم و صبحونه رو خوردم و راه افتادم اومدم شرکت. حالا این بماند که برای اولین بار تو همین چند روز رکورد زدم تو کشیدن سیگار و از سه پاکت در روز رسوندمش به یه پاکت و دیروز هم که دیگه ترکوندم با ۱۵ نخ سیگار ! خوب ... همه اینها یعنی چی ؟ جز اینکه الان رو مداری هستم که باید ؟ جز اینکه دارم بر میگردم به زندگی عادی و معمولی که چند سال از دستش داده بودم ؟ دیشب بلاخره دو گروه شدیم . یه تعداد اونهایی که ترجیح دادن قید سینما رفتن رو بزنن و کماکان بشینن توی کافه و گپ بزنن .. یه تعداد هم اونهایی که ترجیح دادن حالا که وقتی رو اختصاص دادن به سینما رفتن هر جور شده فیلم رو ببینن . این شد که لوییز و مجتبی و پگاه ساناز و گلی و مهرداد رفتن سینما آزادی و بلیط واسه سانس هشت شب گرفتن و من و الناز و رضا و امیر و سعید و سایتا و ستایش و سرور و شیما هم نشستیم به گپ و گفتمان و چقدر هم من فاز حسادتم زد بالا از اینکه این امیر بی وجدان تنها مردیه که توی محل کارشون وسط چهارده تا دختر و زن کار میکنه . یعنی این آدم توی همین دنیا داره توی ماکت بهشت کار میکنه و حالیش نیست ! سر آخر از اونجا که به گروه پیشرو واسه سینما رفتن قول داده بودم که حتمن میاییم دل کندم از فک زدن و با رضا یه موتور گرفتیم به هر ضرب و زوری بود خودمونو رسوندیم سینما آزادی و درست فیلم که شروع شد پریدیم توی سالن . فیلم بی پولی فیلم خوبیه اما انگار زمان کم داره واسه جا انداختن روند وقایع .. فکر کنم همچین سوژه ای بیشتر به کار سریال می خوره تا فیلم . شب که بعد از سینما اومدم خونه فکر کردم بشینم بنویسم دیدم با وسواس های گُهی که من دارم اگه قرار باشه از ساعت یازده شب شروع کنم احتمالن ساعت ۲ کارم تموم میشه گفتم بی خیال چه کاریه فردا مینویسم ! صبح ساعت ۹ نشده بود توی مسیر شرکت بودم رضا زنگ زد گفت خواستم ببینم راست میگی صبح زود بیدار میشی یا فقط مال همون یه روز بوده ؟ گفتم نه بابا ... صدای ماشین ها رو که میشنوی .. تو خیابونم . . . مثل بقیه مردم ! نوشته شده در سه شنبه چهاردهم مهر 1388ساعت 12:38  توسط امید صیادی ( امیدوار )
دلیل بد ، بهانه ی خوب ! دلیل بد ، بهانه ی خوب !
میگه : بهترین کار واسه تو اینه که بری یه مرکز مشاوره بزنی و مشاوره بدی به مردم . نوشته شده در جمعه دهم مهر 1388ساعت 22:16  توسط امید صیادی ( امیدوار )
خوشبختی درون یک فنجان قهوه ____________________________________________________________________________
توضیح : از این تاریخ ( لحظه پست این مطلب ) قسمت نظرخواهی این وبلاگ تا اطلاع ثانوی بسته است . بدیهی است در حالی که دوستان عزیزتر از جان و خوانندگان محترم امکان درج نظر در این صفحه را نداشته باشند خود به خود این امکان را از خودم هم سلب کنم پس از همین تاریخ به بعد در هیچ صفحه ای نظری درج نخواهم کرد . منت می گذارید اگر هم باز می خوانید و با منت همچون گذشته می خوانم تان اما امیدوارم دوستان در درک شرایط ناخوش آیندی که قصد تشریح و تداومش را ندارم همراه باشند تا زمانی را که باید سریعتر طی کرده و به شرایط عادی بازگردم چرا که در حال حاضر شما عزیزان تنها بهانه برای به روز ماندن این صفحه اید . دوستدار همه شما عزیزان . ______________________________________________________________________________ بهترین شغل دنیا من همین امروز کشف کردم که بهترین شغل دنیا کدام است ! باور کنید این کشف بزرگ را زمانی کردم ( کشف ، کشف است و هرگونه تشابهش با اسم هرگونه جانداری قوین تکذیب می شود ) باری زمانی این کشف بتوسط من انجام شد که درون تاکسی نشسته و به سمت منزل می آمدم . حالم هم خوش نبود اما حواسم بود که کشفش کنم . روده کوتاه این که بهترین شغل دنیا از دید من در حال حاضر مدیریت یا پادویی و فراشی ِ یکی مکان است به نام : " نگارخانه کمال الدین بهزاد ". تعجب نکنید به جان مادرم قسم می خورم هیچ تفاوت نیست بین مدیریت این نگارخانه هنری با فراشی آن . به این لحاظ که مسئله اساسی این شغل زیبا این است که در موقعیت مکانی آن حضور داشته باشی نه اینکه به لحاظ فیزیکی چه کاری انجام می دهی . فکر کن در جایی کار کنی که درش به روی بلوار کشاورز باز می شود ،روبروی محل کارت هم پارک زیبایی باشد به نام پارک لاله که در هر روز به هر فصلش زیباترین تابلوی اول نقاش گیتی را به نوازش چشمانت بکشاند . راست گفتم ! چه تفاوت دارد در چنین جایی وقتی را که می گذاری ، حقوقی را که می گیری ، منصبی را که به آن می شناسندت .. به عنوان مدیر باشد یا فراش ؟! .. مهم اینست که تو آن جا باشی .. مهم این است که به بهانه اشتغال ، هر روزت را در بطن این نقطه جادویی شهر تهران بگذرانی .. _____________________________________________________________________________ تیمارستانی ها جلوی بساط فیلم فروش وایسادم دارم نگاه میکنم ببینم کار جدید چی اومده .. پسر ی و دختری دست تو دست هم میان داخل مغازه .. پسره همینطور که داره فیلم ها رو زیر و رو میکنه میگه : خدا رو شکر باز این فیلمها هست.فکر کن پریروز دو ساعت وقت و پول رو هدر دادیم واسه فیلم { ... } . و بعد با لحنی که من و دیگران هم بشنون ادامه داد : _ اصلن مزخرف به تمام معنی .. حماقته دیدن این جور فیلم ها به خدا .. دخترک یک نگاه تحسین برانگیزی به حضرت "بـوی فـرنـد" انداخت چنان که گویی "آنجی" دارد "براد" را می نگرد ... پسرک فیلم "Asylum" رو برداشت .. یه نگاهی به تصویر مرحومه ناتاشا ریچاردسن انداخت .. از فیلم فروش پرسید: _ این چه جوریه ؟ باحاله فیلمش ؟ فیلم فروش طبق معمول وقتی اطلاعاتی درباره فیلمی نداشته باشه حواله کرد به من : ـ از آقا امید بپرس این همه فیلمها رو دیده .. پسرک با کمی تاخیر نسبت به دخترک به طرف من چرخید و با لحن ناخوش آیندی پرسید: _ آقای آقا امید این فیلمش باحاله ؟ .. بی اونکه نگاهش کنم گفتم : بسته به اینه که اهل چه جور حالی باشی .. _ یعنی چی ؟ _ یعنی اینکه این یه فیلم درباره بیماران روانیه که از محیطشون میزنن بیرون .. تا اینجاش حال داد بهت ؟ _ فکر نکنم ... یه کم دیگه اش ؟ _ یه کم دیگه اش این که خانومی هست که عاشق یکی از همین دیوونه ها میشه و .. هنوز جمله ام تموم نشده که "آنجی" فیلم رو از دست "براد" میکشه بیرون و میزاره توی کیفش .. _ اول من می بینمش ! ______________________________________________________________________________ خوشبختی درون یک فنجان قهوه فرناز جان از شیراز آمد و بلاخره نوبت دیدنش به ما هم رسید و ساعتی رو در کنار این عزیز و دیگر دوستان در بالکن طبقه ششم سینما آزادی خوش گذروندیم . "زمانبندی شیرازی" برای دعوت عده بیشتر مجال نمی داد اما همینجوری هم تقریبن ده یازده نفری شدیم و هم باز طی رویه معمول گروهمون اونقدر عین بچه های کلاس اول دبستانی که بی معلم موندن بلند بلند حرف زدیم و خندیدیم که مدیریت محترم کافی شاپ طبقه ششم سینما آزادی که همین جا رسمن از تلاشهای بی وقفه و شبانه روزی ایشون و سایر همکاران و عوامل محترم در بخش های مختلف سینما آزادی تشکر مبسوط می شود اومدن و تذکر جدی دادند که از شانس خوششون یکی از تهیه کنندگان شهیر سینما با فاصله دو تا میز از ما قرار مصاحبه دارند و ... بله ! به هر حال بنده هم طبق رویه معمولم سفارش قهوه تُرک دادم و لوییز جان هم طبق رویه معمولشون به تقاضای معمول این مواقع من فال قهوه گرفتند و اونقدر چیزهای باحال در فال من دید که عنقریب میخواستم از خوشی خودمو از همون بالکن طبقه شش بندازم پایین .. فکرش رو بکن فقط توی یه فنجون فسقلی هفت ![]() هشتا قلب که مشخصن شدیدن عاشوق اینجانب بودند رسمن داشتند از داخل همون فنجون تقاضاهای بی ناموسی از من می کردند و البته من هم به هیچکدوم پاسخ مثبت ندادم ناچارن چون نمیدونستم چه کسانی هستند !! البته خودم توی اون فنجون قهوه اولین چیزی که دیدم قسمت دوم از یک مـایــو دو تیکه بود اما تقریبن تمامی دوستان شدیدن تکذیب فرمودند که اون دلتا که من میدیدم هر چیزی میتونه باشه الا یک فقره شــورت زنــانـه ! به هر حال کلی ما امشب در سعادت آبادمان بودیم از خوش نشینی فال و هم صحبتی و هم کناری با دوستان عزیز . قرار گذاشتیم برای شنبه یا یک شنبه اگر هوا مساعد بود برویم یکی از دو فیلم بی پولی یا تردید و البته نوید جان ( همون منزل الهام اینا ) اصرار داشت که بی هیچ تردیدی بهتره برای دیدن بی پولی شخص اون رو نگاه کنیم که البته ما به ریش این بچه مایه دار مرفه بی درد خندیدیم .. خلاصه که جای تک تک تان سبز ! نوشته شده در چهارشنبه یکم مهر 1388ساعت 3:51  توسط امید صیادی ( امیدوار )
جادو دوست جادو
میشل پلاتینی ( رییس فعلی اتحادیه فوتبال اروپا " یوفا " ) در اواخر دهه هشتاد ستاره اول فوتبال این قاره بود . در یوونتوس و تیم ملی فرانسه آقایی می کرد و روزی نبود که شرح دریبل ها و هنرنمایی هایش زینت صفحات ورزشی روزنامه ها نباشد . اما همین مرد اول فوتبال اروپا زمانی که در سی و یک سالگی و در اوج دوران حرفه ای فوتبالش بود یک روز صبح از خواب بیدار شد ، صورتش را اصلاح کرد ، یک لیوان شیر نوشید و به کنفرانس خبری رفت و در میان ناباوری همگان اعلام کرد که دیگر فوتبال بازی نخواهد کرد ! همه از هم می پرسیدند که چرا مردی در اوج توانایی اینچنین ناگهانی باید عطای فوتبال را به لقایش ببخشد؟مگر چه اتفاقی افتاده بود ؟ پاسخ پلاتینی اما در برابر سوال های بی شمار پاسخی ساده بود: جادوی این بازی برایم از دست رفته است ! و البته برای درک پاسخ هوشمندانه کاپیتان یوونتوس و تیم ملی فرانسه باید دانست که او در طی دوران بازیش به چه چیزهایی دست یافته بود . حالا حکایت من است و این صفحه . حقیقتش را بخواهید مدت زمانی است که جادویی از این صفحه رخت بر بسته. کلمات را مینویسم اما نه برای نوشتن که یکی از معدود عشق های زندگیم بوده و هست که برای خوانده شدن. چیزی در حد رفع تکلیف ، برای گریز از دوام طولانی یک مطلب به روی صفحه اول . چاره ای هم نیست . نمی توانم به صراحت رای و عقیده سیاسیم را بنویسم چرا که اداره و پذیرش مسئولیت تبعات وحشتناک آن خارج از توان من است . نمی توانم به صراحت از روابط احمقانه و سرخوردگی هایم بنویسم چرا که در نهایت یا شبیه به فسناله های وبلاگی رایج خواهد بود و یا فی الفور همدلی هایی را برخواهد انگیخت که از تمامشان متنفرم ! نمی توانم از پیچیدگی های روابط در روزگار امروزم هم بنویسم چرا که اول کسی که انگ مردم فریبی و تظاهر برای نیل به مقصد و مقصودی دیگر را به چنین مطلبی خواهد زد خودم هستم پس دیگر وای به حال دیگران . و در نهایت ... خیلی چیزهای دیگر را هم نمی توانم بنویسم . .. خیلی چیزها .. این است که خاضعانه باید بپذیرم جادویی از این صفحه رخت بر بسته . جادویی که اگر چه برای همه نمود نداشت اما در حداقل ترین هایش خودم را راضی می کرد . امری که امروز از منِ این روزها بسیار دور است . _____________________________________________________________________________ دوست بازی تیم های شاهین بوشهر و مس کرمان را بعید می دانم که تلویزیون پخش کرده باشد و اگر هم پخش شده که من ندیدم اما مرور گل های این بازی در برنامه نود نکته بسیار جالبی داشت . گزارشگر بازی که مشخصن بومی استان بوشهر بود چنان با حرارت و شوق و با اسم کوچک از بازیکنان تیم شاهین اسم می برد و هر حرکت آنان را تحسین و تشویق می کرد که هر بیننده ای به آنی دلش می طپید که اگرچه طرفدار شاهین بوشهر و اهل این استان نیست حداقل دوست دارش باشد . دقت داشته باشید من و احتمالن تمام دیگر بینندگان با فاصله زمانی چند روز و در مدت زمان کوتاه دو دقیقه چند جمله را شنیدیم که پُر بود از حرارت ، سر زندگی و امیدواری که دقیقن همین انرژی مثبت را بی واسطه به شنونده تزریق می کرد . حالا تصور کنید بازیکن تیم شاهین بوشهر باشید .. مطمئنن دلتان می خواهد روزی چند بارگزارش بازی را هم باز بشنوید .. حتا اگر نتوانید ببینیدش ! در یک حرکت تقریبن بی سابقه تعداد بیست فیلم از بهترین فیلم هایی را که در آرشیو دارم برای دو دوست کپی کردم . فیلم هایی که اگر نایاب نباشند کم یابند . اما آنچه که برایم کمیاب تر از یک فیلم خوب است این روزها همین " دوست " است . شاید برای کسانی که من و روابط از نوع من را می شناسند تعجب آور باشد ، حقیقتش برای خودم هم گاهی باعث تعجب است که چطور با این سطح از روابط متعدد ، دوست و دوستی را کم میابم اما شاید همین واقعیت سخت است که ناخودآگاه نازنینی را وا می دارد که به فاصله چند ساعت از دلتنگی ناگهانی ، عجیب و شدیدم برای او که شاید در تمام عمر بیشتر از دو ساعت رو در رویش نبوده ام شوق کودکانه ام بگیرد از شنیدن ناگهانی صدای راه دورش و حتا نتوانم خودم را کنترل کنم و این دلتنگی را که نباید به او ابراز نکنم . کاش اگر می دانستیم که حضورمان ، صدایمان و یا در حداقل ترین هایش یک یاد کردنمان از کسی می تواند به او شوق و انرژی را ولو برای چند لحظه ببخشد آنقدر سنگ و سفیه نمی بودیم که حتا یک احوالپرسی مختصر را هم دریغ کنیم و یا به هزار بهانه از زیر دوست بودن و دوست ماندمان شانه خالی کنیم تا آنجا که دیگر نه بهانه ای و نه دلیلی پیدا نشود برای تداوم نوعی از رابطه که دیگر کمترین نشان و احترامی از دوستی ندارد . نمی دانم .. هر چه فکر میکنم میبینم که از دید من نرمال ترین رفتار ممکن این است که اگر یکی دو هفته از هر کدام از دوستان بی خبر بمانم بی کمترین تردید و به هر وسیله سراغی می گیرم و حالی می پرسم . اینکه همین ابتدایی ترین رفتار انسانی کجایش ثقیل است و یا تبعات و هزینه هایی را باعث می شود را تا امروز درک نکرده ام و تا بمیرم هم درک نمی کنم . مگر اینکه معیارهای تفاوت میان انسان با دیگر موجودات چیزهای دیگری باشد که من از آنها بی خبرم و البته در آن صورت راغب ترم که از نوع انسان نباشم ... حداقل از این نوع انسان ها نباشم . تذکر : این مطلب رفت در ردیف همان فسناله ها ، احترامن هم دلی نکنید که همین یک امشب است ! نوشته شده در سه شنبه سی و یکم شهریور 1388ساعت 3:47  توسط امید صیادی ( امیدوار )
برای مردم من برای مردم عافیت طلب درون من !
آن پیر فرزانه درونت را بپا یک وقت از آن سرازیری تپه کوچک دل ناهموارت نمی دانم اگر از این شخصی نویسی بخواهم بگذرم دیگر چه می ماند برای نوشتن .. و البته هم تو می دانی و هم من که بُن ریشه ی حلاوت از خریت است عزیز من خریت . باور کن هیچ خیال چسباندن احدی را به دیواره های ساده و بی نقاشی این صفحه را ندارم . در زندگی زخمهایی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا میخورد و میتراشد. "آی عشق ، آی عشق" نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم شهریور 1388ساعت 2:18  توسط امید صیادی ( امیدوار ) |
یک ۱۰۰ نامه / یکی از صد نامه یک ۱۰۰ نامه / یکی از صد نامه
عجب بلا روزگاری شده این روزها . من مانده ام این خلاق الله چطور این همه عر و عور و غُر و اخم و باور نمی کنی رعنای عزیز .. یعنی نه تنها تو که نه آن الهام خرگوش نشان و نه آن سرایدار ساختمان بدبختی عظیم وقتی رخ مینماید که به هر کس این مطالب را فاش می کنی همچین افه فیلسوفانه بروز که وقتی این را می گویند دلم می خواهد همچین با مشت بکوبم توی چانه یه وریشان که آخر پدر بیامرز نوشته شده در جمعه بیستم شهریور 1388ساعت 13:4  توسط امید صیادی ( امیدوار ) |
افطار لاله ای + ات افطار لاله ای
جای کلیه دوستانی که به هر علت یا نیامدند و یا به علت گرفتاری های ما فراموش کردیم که دعوتشان کنیم بسیار بسیار خالی .. انگار پیش مان بودید همه تان .. جای خالی تمام آن گل های شماره شده ای که می شد برای یک افطار کنارمان باشند و حالا دیگر حتا میانمان هم نیستند خالی ... خیلی خالی .. و اما بعد مدت ها هم باز یکی همایش برگزار کردیم با حضور چهر های قدیم و جدید وبلاگستان . همانطور که حدس میزدیم در همان بدو ورود مدل جدید موهایمان مورد تایید عموم دوستان قرار گرفت طفلک سعید کم مانده بود از فرط وحشت پس بیفتد انفارکتوس بنماید به جهت این درخواست عجیب و اما تعدادی از دوستان حاضر در این مراسم که می توان از ایشان نام برد به شرح زیر می باشند : همان بارانی که ؛ و مثل من ، نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم شهریور 1388ساعت 17:33  توسط امید صیادی ( امیدوار ) |
سلام آقای شب س لام آقای شب ...
امشب هم مثل همیشه سر وقت آمدی ! راستی آقای شب .. مدتهاست ذهنم را چیزی می خارد .. نه قلقلک می دهد .. می خنداند ..... آقای شب نمیدانم چرا نمیتوانم به خودم بقبولانم که من اگر با شما دوستم نباید در این میانه شب آه آقای شب .. از قانونت گفتم ... .. و در این باره شما مقصر نیستید آقای شب ... نه اصلن مقصر نیستید ... بله آقای شب .... هر شب که تا صبح حضور شما را نادیده می گیرم می بینم تعدادی کرم شب تاب را که به هزار زحمت آقای شب ... فکر می کنید سر انجام کار شما و کرمهای شب تاب به کجا می کشد ؟ راستی آقای شب ... هیچ می دانستید اگر شما نبودید .. اگر شما شبها نبودید ... این کرمهای کوچک نوشته شده در چهارشنبه چهارم شهریور 1388ساعت 0:36  توسط امید صیادی ( امیدوار ) |
از الان تا ؛؛ آبان ، ماه دوم پاییز ! از الان تــا ؛؛ آبان ، ماه دوم پاییز ! چهارشنبه ای رفته بودم خیابون جمهوری .. توی فکر بودم که انگار یه بار با تو رفته بودیم جمهوری .. بعد که
بعد هم توی یه گُله جا ی حموم نشوندمش روی صندلی و بی آیینه و بی ماشین برقی و فقط با نوشته شده در جمعه سی ام مرداد 1388ساعت 18:11  توسط امید صیادی ( امیدوار ) |
نقل جمعه .. همین جمعه نقل جمعه .. همین جمعه نوشته شده در شنبه بیست و چهارم مرداد 1388ساعت 0:45  توسط امید صیادی ( امیدوار ) |
اندر مواهب یک شخصیت بد ، یا ،، وقتی که دکتر جکیل از آقای هاید تقدیر می کند ! اندر مواهب یک شخصیت بد ، یا ،، وقتی که دکتر جکیل از آقای هاید تقدیر می کند !
وقتی با دوستام حرف میزنم سعی میکنم همه فاکتورهای یک گفت و گوی خوب رو رعایت کنم . ضمن خوش صحبتی بذله گو باشم و ضمن هم دردی ( اگه دردی باشه ) سعی میکنم دورنمای مثبتی درباره آینده بدم و نهایتن مشکلات رو فاقد انرژی تعریف کنم تا تصمیم برای آینده سهل تر به نظر بیاد . خیلی مراقبم که بد طینتی نکنم تا میل و استفاده های شخصیم قاطی تبادلات ارتباطی دو طرفه نشه. حتا اگه شده از موارد مورد علاقه ام عدول میکنم تا حق و حقیقت رو گفته باشم ... در یک کلمه تمام سعیم رو میکنم تا " آدم خوبه " داستان باشم .. خوب این مربوط هست به یک شخصیت من .. بهتره بگم یکی از دو شخصیت من . شخصیت دوم من که البته کاملن برای خودم شناخته شده و آشناست و تقریبن با کنترل کامل و به وقت مناسب ازش استفاده میکنم اونقدر از شخصیت تعریف شده قبلی فاصله داره که گاهی خودم رو به وحشت می ندازه ! آدمی جدی ، آب زیر کاه ، دسیسه گر و کارشکن ، آدمی که بویی از وجدان نبرده اون هم به صرف پیشبرد اهداف اقتصادی که آماده است در کسری از ثانیه چنان وحشی و خوفناک بشه که همه از اطرافش فرار کنن و در نهایت کلام آدمی به معنای واقعی کلمه " عوضی " ! اما چرا ؟ چرا من که می دونم این پرسونای دومی تا این حد منزجر کننده است باز هم ازش استفاده میکنم و آگاهانه هم این کار رو می کنم اونقدر که تقریبن برام مسجل شده که دیگه این استفاده ربطی به نقش بازی کردن نداره و پذیرفتم که قسمتی از من همینه که طی ساعات حضورم در محل کار دیگران میبینن و یاده و شناسه اونها از من این شخصیته ؟! واقعیت اینه که این شخصیت دوم زره و سپر زندگی عمومی تر من شده . من این شخصیت رو ناچارم از داشتن تا اون شخصیت مقبول و مورد اطمینان اولیه به همراه همه ی خصوصیات خوب و موارد خصوصیش حفظ بشه و چون داشتن مخلوطی از این دو هرگز ممکن نیست هر کدوم رو جداگانه برای خودم مشروعیت دادم تا چیزی به اسم وجدان درد رو دچار نشم . از دلایل این موجودیت پر رنگ شخصیت دوم اگر بخواهید خلاصه وار باید بگم در محل کار شرکت ما یکی از همسایگان با تصرف غیر قانونی مشاعات ساختمان ما چندین ساله که همه جور لطمه به کار و بار ما زده و از اونجا که طی این سالها هیچ کدام از بیست شرکت حاضر در این ساختمان دنبال دردسر نبودن کسی کاری به کار این بابا و لُمپن بازیهاش نداشته . اما از چهار سال پیش که من مدیریت این مجموعه رو به عهده گرفتم مشکلات این آدم شروع شد و تقریبن طی دو سال اخیر روزی نبوده که اجازه بدم آب خوش از گلوی این آدم زیاده خواه و زورگو که وقعی به حقوق دیگران نمیگذاره پایین بره . اما من برای هم آوردی با این آدم به معنای واقعی " عوضی و معجوج " چاره ای نداشتم جز اینکه از سلاحی برتر از خودش استفاده کنم و اون هم میسر نبود مگر به تجهیز خودم به این شخصیت دوم که واقعن هم مفید فایده شد هم برای خودم هم برای مجموعه تحت مدیریتم . حالا و بعد این چند سال جنگ و جدل دیگه پذیرفتم که من اگر قرار بود این شخصیت دوم رو " نقش بازی " کنم یک جا باید این نقش به پایان بازیش رسیده بود . نه ، من بازیش نمی کنم .. من دارم زندگیش میکنم پس حتمن که قسمتی از هست واقعی منه و البته که برای زندگی در تهران امروز من ناچارم از داشتن توامان این دو شخصیت که گاهی حتا خارج از اون باکس تعریف شده کاری و در مناسبات و تعاملات دیگر هم به خوبی و به وقت مناسب خودش رو نشون میده ! شعائر اخلاقی جای خود اما فکر میکنم اگر گاهی ناچار شدیم از نقض قواعد اخلاقی مورد نظرمون این میتونه دلایل خاص و منطقی خودش رو داشته باشه . میتونم نگران از دست رفتن انسانیت نهادینه در وجود خودم باشم ، میتونم سرخورده بشم از بازماندن در پرورش خوبی های شخصیت اولم ... اما .. نچ .. داشتن این شخصیت بد بهتر از نداشتنشه ... وقتی که ازش استفاده میکنم لذت میبرم از اینکه ناچار نیستم در برابر یک حریف قدرتمند تر سرم رو پایین بندازم و حرفم رو بخورم .. حالی میبرم وقتی حرفم رو به زور قدرت تیره گون همین شخصیت میتونم به کرسی بنشونم و یا حتا به مدد حضور ترسناکش در زمان لازم از کسی دفاع و محافظت کنم . ترسی هم ندارم از اینکه در قسمتی از دنیای اطرافم آدمی باشم مورد تنفر که دیگرانی به وقت دیدنش یا زیر لب فحشش بدن یا پشت سرش .. این جزو قواعد بازی های پردردسریه که کمتر کسی تن به چالش نفرت انگیزش میده اما من این قواعد رو بلد بودم پس بازیش کردم . خوب .. از این مناظر که گفتم این شخصیت بد حداقل گاهی واسه خودم دوست داشتنیه .. نمی دونم .. شاید همه ما واجد این بخش شخصیتی چه پنهان و چه عیان باشیم .. تنها تفاوت احتمالن در اینه که عده ای مثل من به رسمیت میشناسن و باورش کردن و عده ای هم نه .. اصلن مگه میشه نفس و ذات بدی در وجود آدمی نباشه ؟ ! از من به شما نصیحت ، هیچ قائل به این نباشید که اگر روزی کسی سیلی به سمت راست صورتتون زد سمت چپ صورتتون رو هم آماده خوردن سیلی دوم بکنید .. نه .. قبل از اینکه دستی که برای زدن سیلی بالا رفته پایین بیاد باید محکم ترین مشت ممکن رو توی صورت طرف بکوبید ! ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ پانوشت اختصاصی : خانم " الی " عزیز کار خوبی کردی . وبلاگ و وبلاگ نویسی محلیه واسه تخلیه فشارهای روانی و تحصیل آرامش اما اگر روزی این ویژگی دچار تهدید شد حتمن که باید فکر چاره بود . نوشته شده در سه شنبه بیستم مرداد 1388ساعت 13:22  توسط امید صیادی ( امیدوار ) |
به من میگن عاقبت به خیر اما تو چیز دیگری ! به من میگن عاقبت به خیر !
بچه که بودم هی یک سره توی ملاجم می کوبیدند این پدر و آن مادر که بخوان . و به حکم چشم و هم چشمی هزار فامیل خوب به یاد دارم که اگر مادر می خواست پُز نمرات عالیه ی شاخ شمشادش را بدهد پشت چشمی نازک می کرد و با یک حالت متبخترانه ای ( معنیش سخت تر از لغتش است !) می گفت : معلمهاش میگن امید من از اوناست که صدارت میگیره توی این مملکت . از همین حالا میشه دیدش که وکیل کرمانشاه شده انشالله ! پدر هم به حکم دست فرمانی که داشت تا می نشست میان چهار تا لوطی سبیلو که رفیق بودند عمر دنیا اما گذشت نه به دلخواه و به میل پدر و مادر که آنجور که مقدر بود گذشت . و همیشه حسرت می خوردم که ایکاش اولیائی عاقل تر می داشتم تا حداقل به یکی از آن دو منصب اما امروز و بعد این قضایای اخیر حقیقتش را بخواهید روز از روز باورم میشود که خداوند به طرز وحشتناکی بعضی چیزا از یادم آدم نمیره .. مثل طعم گس اولین خرمالویی که تجربه کردی .. مثل اولین تجربه _____________________________________________________________________________ نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم مرداد 1388ساعت 1:44  توسط امید صیادی ( امیدوار ) |
روزهای خاکی که تو نبودی و " گوییدو " تنها دندان عقلش را کشید ! گوییدو جان ، منم میخوام ، همه مون میخوایم ! نوشته شده در دوشنبه پانزدهم تیر 1388ساعت 19:49  توسط امید صیادی ( امیدوار ) |
امیدوار باشید امیدوار باشید
این که می نویسم دخل و ربطی به تجربه ای که اخیرن از سر گذراندیم ندارد . می دانید .. فکر کردم شاید از یک واقعه که ممکن است در هر مملکت به زورعقب مانده ای رخ بدهد و از بد یا خوب حادثه ما ناظرین و مقارن تاریخی آن بوده ایم با توقعات بیجا و بی توجهی هایمان نسبت به اینکه کجای دنیا زندگی میکنیم و با چه کسانی طرف هستیم باعث شده تا از کاه از کوه بسازیم پس به همین خاطر قصد ورود و پرورش مجدد حدیث پر تکرار خاطرات خردادی را ندارم پس از آن می گذرم و از شما عزیزان هم در خواست می کنم حالا که دیگر وارد تیرماه شده ایم با آن پیش زمینه های ذهنی این مطلب را نخوانید . بعد وقایع اخیر مهم تر از هر چه که فکر کنید در حال حاضر امید است . البته که منظورم از این امید شخص شخیص خودم نیست . هیچ پرسونای دو پای مذبذب دیگری هم که جاندار و دارای شکل فیزیکی مشخصی باشد هم مد نظرم نیست . منظورم اصل آن چیزی است که من و بسیار دیگر همینجوری از سر کیف و صفا اسمش را روی خودمان گذاشته ایم ( با عرض پوزش ، اولیائمان چنین خبطی کردند و به ما ها ربطی ندارد بالشخصه تا کلاس پنجم دبستان به هر کسی که نمیشناختم به دروغ میگفتم اسمم افشین است بس که شرمنده بودم ! ) پس حواستان هر جایی برود جز پیش من و باقی امیدها و سعی کنید به خود آن امید ناب و پر اصالت بپردازید و از ما امیدهای مصداق خسوس و خشوک ( جمع مکسر خس و خاشاک ) فاصله بگیرید. کجا بودیم ؟ .. آهان .. آری آن امید با اصالت چیز خوبیست . حداقلش این است که من خوب می شناسمش. مثلن اگر جایی تان درد گرفت همین که امیدوار باشید دردش به زودی خوب می شود این خودش کمک بزرگی است . یا اصلن اگر فکر می کنید که رییس جمهور خوبی نخواهید داشت همین که امید داشته باشید که اشتباه می کنید خیلی زود یکی از آن خوب هایش را برایتان رو می کنند و یا اگر به پست یکی نفهم انسان خوردید با این امید که به زودی میفهمد که نمی فهمد خودتان را از شرش خلاص کنید.. مجددن تاکید میکنم این مطلب ربطی به مسائل اخیر ندارد پس لطفن آن عینک بدبینی تان را از روی بینی تان بردارید ! باری ما یک چند سالی پیش داشته بودیم ( می دانم از دم ضمیر و نهاد و گزاره و فاعل ومفعولش غلط است اما همانطور که گفتم بی خیال این ها ) بله سفری داشته بودیم به سوئد و مدتی را ناچارن آنجا میزیستیم و روزی از روزها در حال رفتن بودیم به لایبرری ( اسم خارجه می آید من بی اختیار لنگوئجم چنج میشود ) انی وی داشتیم میرفتیم همان کتابخانه و باران می بارید شدید . جاده باریک جنگلی که از آن عبور می کردم دارای دو لاین بود یکی مخصوص دوچرخه و دیگری مخصوص عابر. به علت شیب جاده اما قسمت مال رو (منظور از مال در اینجا همان تنها عابر ماجراست که من بودم ) در قسمت های زیادی آب گرفته بود و من ناچاران از قسمت بایسیکل رو می رفتم . در همین حین از شانس خوب من سه بایسیکل ران از روبرو ظاهر شدند . اولی وقعی به تـجـاوز آشکار من به حریم راهشان نگذاشت و دموکرات وارانه از میان آب رد شد . دومی اما که گویی گرایش های میانه رویی داشت با کمترین فاصله ممکن از کنارم ویژ .. و سومی ... آن سومی که تابلو بود یکی از آن راست های افراطی است و البته وری استیوپد هم بود نه گذاشت و نه برداشت ما را در حد همان مال هم ندید و ترقی با دوچرخه کوبید به ما ! او یک طرف ولو شد و ما هم یک طرف .. بعد با آن لهجه غریب سوئدی فریاد کشید و اراجیفی در باب "مای وی " و " آر یو کریزی " سر داد که البته ما هیچ ندانستیم که او چه بلغور نمود اما در همان حال خیس تصمیم گرفتیم از کیان مملکت با فرهنگ مان دفاع کنیم پس با این امید که دست معجزی از پس پرده درآید تا بتوانیم این نفهم اسکاندیناوی را سر جایش بنشانیم هر چه از زبان های بین المللی می دانستیم نثارش کردیم : _ مرتیکه الدنگ آر یو بلیند ؟ کن یو سی آی ام ؟! آی ام این پوپولار رود اند یو وری خری ! یو نو ؟ خر ، خر ، خر ... راستش را بخواهید همین الانش هم در زمینه زبان انگلیسی لنگ میزنم آن موقع که از بیخ عرب تشریف داشتم و تازه با همان حال عربی غربتی یادم رفته بود در انگلیسی خر چه میشود اما با یک تلاشی که فقط از ما ایرانی های غیور بر می آید سعی میکردم با لحنی این خر را بگویم که دقیقن متوجه منظور بشود و فکر کنم هم که شد چون وقتی از جایش بلند شد دو تا انگشتش از هر دستش را مانند حرف وی انگلیسی کرد و گذاشت روی سرش پوزه اش را هم کش داد در حالی که خم میشد یک نیم چه عری هم زد و سرش را به نشان ندامت تکان داد .. و البته من هم خوشحال از این فتح الفتوح در بلاد کفر سری به تایید تکان دادم و گفتم : _ یـــس مـادر جـنـده ی عوضی .. دیس ایز آی مین .. آی ام ویکتور !!! اَند یو همین خر که یو سی ... !! مردک اسکاندیناویایی که حسابی از این رشادت و غیرت و فرهنگ ایرانی من جا خورده بود در حالیکه سوار بایسیکل صهیونیستی اش می شد شروع کرد به اظهار ندامت و گفت : _ یس .. آی هوپ سو یو سی توُ ! ؟ داد درویشی از سر تمهید سر قلیان خویش را به مرید گفت که از دوزخ ای نکو کردار قدری آتش به روی آن بگذار بگرفت و ببرد و باز آورد عِقد گوهر ز دُرج راز آورد گفت که در دوزخ هر چه گردیدم دَرَکات جهیم را دیدم آتش و هیزم و ذغال نبود اخگری بهر اشتعال نبود هیچ کس آتشی نمی افروخت زآتش خویش هر کسی می سوخت نوشته شده در چهارشنبه دهم تیر 1388ساعت 3:13  توسط امید صیادی ( امیدوار ) |
یک توضیح و یک حکایت توضیح دار ! یک توضیحی لازم است در این مطلب درباره مطلب پیشین بدهم و آن این که : نوشته شده در چهارشنبه سوم تیر 1388ساعت 1:28  توسط امید صیادی ( امیدوار ) |
کمترین خاشاکم کمترین خاشاکم نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم خرداد 1388ساعت 1:45  توسط امید صیادی ( امیدوار ) |
زیارت نامه / سفره نامه زیارت نامه
بچه داشت دق می کرد . با چشمهای وق زده رفتم سمت سعید می پرسم : ــ یعنی چی که راه نمیدیم ؟ _ میگن پاهای بچه لُـخـته راه نمیدیم .. _ بچه چهار ساله رو ؟!!! این که لباسش تا زیر زانوشه یعنی چی پای این بچه لـخـته ؟! _ چه میدونم .. بچه شوک شد .. بیخود کردیم اومدیم اصلن .. همین .. بعد هم انفجار من درست دم درب ورودی حرم امام رضا .. هر چه که فحش بلد بودم با
میدونستم داره خرم میکنه اما ناچار رفتم .. کل زیارت و سلام صلوات من سه دقیقه طول نکشید ... اینکه میگم به همت من این اتفاق افتاد گزاف نگفتم چون در حالیکه قسمت عمده فامیل بزرگ نوشته شده در دوشنبه چهارم خرداد 1388ساعت 0:46  توسط امید صیادی ( امیدوار ) |
این هفته ها کی مدعی ..
آورده اند که روزی صوفی کبیر "ابراهیم ادهم" بر گذری مردی دید به غایت آلوده منظر و سر و ریش کبر کراهت بسته و تن گند از دوری آب برداشته که مدام ذکر "یا ربی" می گفت و تمام آفتاب روز سر از سجده برنداشته و پشتش به رکوع خمیده پس جمله امورات دنیا فرو هشته و امید به ماسوا بسته تا عاقبتی عافیت و جزایی نیک از درگه کردگارش برسد. "حضرت ادهم" از حال او پرسید و مریدانش گفتنند که او صوفی است بس بریده از جمله مواهب و مظاهر دنیا و روی از هر آنچه که دیدنی و شنیدنی باشد برگردانده . "ابراهیم ادهم" که بزرگ بزرگ بزرگ صوفیان عالم است بر آشفت و روی از آن مرد کریه برگرفت و جمله شاگردان و مریدان را پند داد که : مرد آن است که کار کند ، نان بدهد و زن بخواهد . نه این آلوده روی که بنده ی خدا از سم ِ تن و دم آلوده اش گریزان است چه رسد به خدا . فرق ندارد در قرن تیرکمان شاه حمام نروی و مدعی مجاورت یزدان پاک باشی یا در عصر حاضر نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1388ساعت 1:57  توسط امید صیادی ( امیدوار ) |
دوشنبه ها و چهارشنبه ها ، اشک ها و لبخند ها دوشنبه ها و چهارشنبه ها
بچه که بودم یه روز دوشنبه ای اتفاق بدی برام افتاد . از اون به بعد دوشنبه برای من تبدیل شد به
نوشته شده در پنجشنبه سوم اردیبهشت 1388ساعت 4:38  توسط امید صیادی ( امیدوار ) |
"سـامـانتـا فـاکـس"ِ مستراح مدرسه ی ما ! پیش از متن :
اول که من یک عذر خواهی تمام قد بدهکارم که به خاطر مسائل و گرفتاری های شغلی _ کاری "سـامـانتـا فـاکـس"ِ مستراح مدرسه ی ما !
نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم فروردین 1388ساعت 23:46  توسط امید صیادی ( امیدوار ) |
یکی از برگ های تقویم من یکی از برگ های تقویم من :
خواب دیدم .. خواب دیدم یه محله ی قدیمی .. که از شیب یه کوچه ی بلند سرازیر بودم .. جایی شکل و شمایل زرگنده .. اونورا .. یه چند تا زن جوون چادری جلوتر یا از روبرو .. یادم نیست .. خوشگل بودن .. با خودم گفتم به هر حال زن های سنتی هم بد نیستن .. میشه باهاشون دوست شد .. نه سخت تر از همه امروزی ها یی که باهاشون بودم .. خوشم شد .. خوش ... از زیر و روی دل خوش زدم زیر آواز .. کوچه باغی .. تحریر ها همه درست .. خودم حال می کردم از صدای خوشم. یادم نیست چی می خوندم اما هرچی می خوندم قشنگ بود .. صبح که بیدار شدم تا ظهر گلوم درد می کرد بس که فشار آورده بودم به حنجره ام ... مطمئنم اگه بازم داد بیداد کرده بودم بیدار میشدم .. چون خوش می خوندم خوشم خوابیده بودم.. ____________________________________________________________________________ 30 اسفند 1387: دار دنیا استراحته من تازه ساعت 11 که بیدار میشم شروع میکنم خونه تمیز کردن. مسخره است آخه واسه کی ، واسه چی ؟ فکر کن سال که تحویل شد من داشتم نهار می خوردم .. ساعت 3:13 دقیقه بود دیگه ؟ من اون موقع نهار می خوردم در حالیکه نه آشپزخونه نه سرویس ها نه شیشه ها و نه درب ها هیچ کدوم تمیز نشده بود .. هنوزم نشده .. یعنی هرچی که تمیزی کردم از همون موقع متوقف شده تا الان .. تا الان هم یعنی تا آخر سال در اصل . 1 فروردین 1388 : از ساعت 10 که از خواب بیدار میشم هول ولا دارم که چه ساعتی برم خونه بابا اینا عید دیدنی که به قدر کفایت بشینم و کی برم خونه سعید اینا واسه شام .. .. روی همچین روزی دو زار نمیشه حسابی واسه استراحت باز کرد وقتی همش چشمت به ساعته و فکرت پیش آژانس محل که قالم نذاره باز بی پدر مادر ! 2 فروردین 1388 : ساعت 12 از خواب بیدار میشم .. صبحونه بی معنیه .. چندتا اس ام اس تبریک عید .. همه شکل هم .. سعی میکنم جواب بدم .. نمیشه .. اس ام اس هام نمیره هیچ کدوم . آی جماعت اس ام اس فرست حق پدر صلوات فرست رو بیامرزه "الله هم صل علی محمد و آل محمد" 3 فروردین 1388 : شب تا ساعت 4 صبح داشتم "LOST" درمانی می کردم . شیش هفت قسمتش رو توی سوئد دیده بودم اما حالیم نشد چی به چیه .. همزمان یکی از کانال های دیگه "Prison Break" رو نشون میداد .. با اون باحال تر بودم .. آدرنالین ش مشتی تر بود و بگیر تر .. القصه .. "Lost سری اول" شروع می شود .. میفتم توی جزیره ! 4 فروردین 1388 : ساعت 12 اون حدودا از خواب پا میشم .. صبحونه نهار قلم قاطی ..دیسک سوم "Lost" اشتباهه .. مال اون جاهاییه که من قبلن دیدم .. نه ندیدم .. بعد از ظهر میبرم عوض میکنم .. روز مضحکیه .. عید مضحک تری ! کماکان اس ام اس تبریک میاد خودش نه .. منم که نمیتونم بفرستم.. خدا رو شکر .. ساعت هشت میرم فرودگاه امام .. مهمون یه شبه دارم .. 4 صبح میبرمش فرودگاه مهرآباد. خیلی خوشحال شد وقتی دید رفتم دنبالش .. me2! 5 فروردین 1388 : همش سه ساعته خوابیدم ..یعنی 9 صبح .. تلفن می ناله .. سرایدار ساختمونه .. میگه واحد 14 می خواد اسباب کشی کنه ... میگم به تـخـمم به من چه ربطی داره؟میگه آخه مستاجر فلانیه چمیدونیم حساب کتابشون چیه .. راست میگه بنده خدا .. میگم زنگ بزن 110 بیاد اذیتشون کنه. همچنان اس ام اس هام نمیره .. حتمن قسمت همینه ! قسمت بیست و نمی دونم چندم "Lost" ! 6 فروردین 1388 : به تو فکر میکنم .. آره همین تویی که داری می خونی .. فکر میکنم خوابم که به تو فکر میکنم .. اما زود می فهمم بیدارم و به تو فکر می کنم. تویی که میشناختمت ، نمی شناسمت. .. انلاین میشم ..چندتا کامنت تایید میکنم .. حال و حس وب گردی نیست .. حس چت هم نیست .. کسی سراغ نمیگیره .. سراغ کسی رو نمیگیرم.. لینک جذاب " حذف وبلاگ " رو مزمزه می کنم .. 7 فروردین 1388 : بیدار میشم نیستی .. می خوابم بیدار میشم بازم نیستی .. باز نمیایی .. اما بلاخره که میایی .. قول میدم هروقت که بیایی ببوسمت.. هی تو .. آره تو .. چقدر لباس عروس بهت میاد حتمن ! مبارکه .. پیر شید به پای هم .. لابلای همه کارا کار تقویم استثنایی که درست کردم تموم میشه بلاخره .. هر صفحه یک ماه هر ماه یکی از نقاشی های کلاسیک از نقاشان بزرگ تاریخ .. رنگی قطعA3.. از بوتیچلی تا ولاسکوئز .. اما بیشتر از همه روبنس .. این مردک روبنس رو خدا عالمه که مدل هاش رو از کجا گیر میاورده .فکر کنم از همون جزیره Lost احتمالن.همه مانکنن توش..لیبی و کیت و سان و آنا لوسیا و شانون و کلر و ... این همه بدون یه ریزه چربی ؟! فکر کن اگه روبنس همراهشون بود توی اون جزیره چه شاهکارهایی که به دنیای هنر اضافه نکرده بود ! .. اگر چه در ذات منفعت طلبی و خودخواهی و ایضن خودویرانگری خود "ساویر"م .. اما عاشق "برنارد"م و خلوصش .. آخر بازیگریه این برنارد .. آخرش .. چشماش رو دیدی وقتی با رُز حرف میزنه ؟ 8 فروردین 1388 : دیسک اول از فصل 3 این سریال مزخرف تر از یوسف پیامبر و مرد 2هزار چهره و کلاه قرمزی امسال اشتباهه .. یارو تا دو روز نیست که برم عوضش کنم و این یعنی واسه 48 ساعت اجازه دارم از جزیره بیام بیرون ! اسم اس هام همچنان نمیره به هیچ جا از هیچ جا هم تقریبن دیگه هیچ اس ام اس نمیاد.خُب نیاد. فکر می کنن گرفتارم .. فکر میکنم گرفتارم .. خوب هستمم .. زیاد.. بعیده دیگه برسم وب گردی کنم. میرم شرکت مثل اسب عصاری شروع میکنم به تمیز کردن و جابجا کردن .. تقویم رو چاپ می کنم یکی می بینه میگه پنجاه هزار میخرم یه نسخه شو .. میگم که چی بشه ؟! ، فروشی نیست . میام خونه .. تقویم رو نگاه میکنم عالیه عالی . از این که به ذهنم رسید تا زیر هر ماه دو بیت از خیام بنویسم به خودم تبریک میگم . به خودم اس ام اس میزنم بلاخره رفت .. رسید .. میرسه .. OK .. اما حالا دیگه هشتم فروردینه به کی بگم عیدت مبارک ؟ همه تون اینجایید پس همین جا می نویسم: عیدتون مبارک .. 9 فروردین 1388 : گردون نگری ز قد فرسوده ما ست ... جیحون اثری ز اشک پالوده ما ست دوزخ شرری ز رنج بیهوده ما ست ... فردوس دمی ز وقت آسوده ما ست یکی از برگ های تقویم من {تصویر}: نوشته شده در شنبه هشتم فروردین 1388ساعت 23:21  توسط امید صیادی ( امیدوار ) |
و زمانی برای ازدواج ! و آخرین متن سال و زمانی برای ازدواج !
![]() ![]() از گذشته ای که گذشت به آینده ای که آمد .. از آینده ای که آمد به گذشته ای که گذشت .. می نگرم .. و در میابم .. نوبت من است .. وقت رفتن و رفتن و رفتن .. پس اگرچه پیش رو راه سخت و صعب است اما من می رود .. تا به ما برسد .. اگه سال گذشته همین موقع کسی به من می گفت سال آینده در چنین روزهایی من یه مرد جدی هستم برای ازدواج و تشکیل خانواده یا به حرفش می خندیدم یا به عقلش شک می کردم .. اما الان ... میدونم باعث شگفتیه تا حدی اما بگذارید یه خورده از اولش شروع کنم .. موافقید ؟ اوایل خرداد امسال بود که برای ارائه مدارک یه کالا مراجعه کردم به شرکتی در خیابان عباس آباد. منشی شرکت خانم جوانی بود که با خوشرویی از من خواست چند دقیقه ای منتظر بمونم تا تلفن راه دور پدرشون "مهندس کمال" تموم بشه . اون روز وقتی با دیدن پرچم کوچکی روی میز مهندس فهمیدم ایشون اهل افغانستان هستن و بالطبع منشی شرکتش که دخترش هم بود از اهل افغانستان محسوب میشن تا حدی جا خوردم. هفته بعد از اون مجددن ناچار شدم به شرکت شون برم و البته اینبار وقتی منتظر اتمام جلسه مهندس شدم به تقاضای دخترش مورد مشکل کوچک کامپیوتری رو براش حل کردم و ... و همین باعث شد که متوجه بشم "صحرا" دختر جناب مهندس یکی از خوانندگان تقریبن قدیمی وبلاگ من بوده و ... خوب فکر نمی کنم حدس مابقی ماجرا خیلی سخت باشه .. به هر حال من و صحرا خیلی زود باهم دوست شدیم و این دوستی البته با توجه به قواعد خانوادگی اون تا حدی متمایز بود از دیگر دوستی های من با جنس مخالف . یعنی همون اول آب پاکی رو ریخت رو دستم که دوستی صرف دوستی و به قول خودش خونه رفتن و تخت مشهور تعطیل ! ![]() من پذیرفتم اما دو هفته قبل وقتی یکی از دوستان من رو به همراه صحرا توی خیابون ولیعصردید و خیلی ذوق زده نامزدیمون رو تبریک گفت انگار یهو یه دریچه توی مغزم باز شد .. انگار چیزی بودکه قبلن جدی بهش فکر نکرده بودم! با خودم گفتم خوب چرا که نه ؟! بلاخره باید از یه جایی شروع کنم .. و البته چه کسی بهتر از صحرا که واقعن همه جوره با اخلاقیات من هماهنگ و هم صدا شد طی سال گذشته .. به هر حال چند روز پیش وقتی بعد از پیاده روی وحشتناکی که به خاطر خرید سال نو همراه صحرا داشتیم توی کافه سی و پنج گاندی ولو شدیم فکر کردم وقت خوبیه که حرفم رو بهش بزنم .. بهش گفتم من و یه خونه و خودم و خودم .. کارم تازه شروع شده و اگرچه چشم انداز درآمدش به نظر خوب میرسه اما به هر حال اول کارمه و هیچ ضمانتی وجود نداره .. و در ضمن این مسئله که اون اهل سنت هست و من شیعه برام کمترین اهمیتی نداره اما از واکنش خانواده اون مطمئن نیستم . خدا رو شکر همین باعث شد صحرا هم خیلی راحت حرفهاش رو بزنه و فقط نیم ساعت بعد بود که دو نفری سفارش دو تا تیکه کوچک کیک رو به عنوان جشن مقدماتی موافقتمون دادیم . به هر حال .. دوستان عزیز .. زندگی بازی های باحالی داره واقعن .. من هرگز فکر نمی کردم که یه دختر متولد کابل اینجوری منو توی دام بندازه و ... نمی تونم بقیه اش رو بگم .. از این به بعد کلی سانسور در این وبلاگ خواهید داشت به میمنت این ازدواج بین المللی چون که به صحرا قول دادم آدم باشم ! می دونید که منظور از آدم بودن من چیه ؟! .. آره .. همون! از بیوگرافی صحرا اگر بیشتر بخواهید که میدونم می خواهید با موافقت خودش این ها رو میتونم بگم که : بیست و چهار سالشه و متولد کابُل که از چهار تا یازده سالگی رو در امریکا زندگی کرده و بعد به همراه خانواده به ایران مهاجرت کردند . غیر از انگلیسی به زبان فرانسه هم مسلطه و البته رانندگیش افتضاحه ! در لینک ادامه مطلب به غیر از چند نکته جالب دیگه یکی دو تا عکس از خودم و صحرا گذاشتم که امیدوارم در وهله اول به سلیقه من آفرین بگید و در وهله بعدی رعایت امانتداری رو بکنید چون عکسها رو به صورت موقت و برای دیدن دوستان میگذارم . (( ۲۹ / ۱۲ / ۱۳۸۷ )) : ادامه مطلب نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم اسفند 1387ساعت 21:31  توسط امید صیادی ( امیدوار ) |
مونولوگ _ دیالوگ مونولوگ _ دیالوگ
بعضی شب ها بی اختیار توی خواب شروع میکنم داد زدن .. پشت سر هم با دهن بسته و با طول موج متناوبی که رفته رفته بلند میشه سعی میکنم داد بزنم . یکی دو بار همین داد زدن های ناجور توی خواب باعث شده دخترهایی که از بخت بد شب پیشم بودن با هول و هراس از خواب بپرن و با وحشت سعی کنن بیدارم کنن . یه بار که دیگه آخر فاجعه بود . فکر کن رومئو وار و با کلی ترس و لرز و سکرت بازی شب از پنجره خونه مردم رفتم داخل و نیمه شب بی اختیار دچار این حالت شدم !!! .. بنده خدا حسابی دست و پاشُ گم کرده بود و اگه زودتر بیدارم نمی کرد بعید نبود من تبدیل شم به یه مدرک مستند و غیر قابل انکار از فاجعه هالوکاست ! البته در تهران ! نمی دونم ریشه این جریان دقیقن چیه .. پری شب بازم اینجوری شدم و البته توی خونه تنها بودم و مطابق معمول وقتی توی این حالت از خواب می پرم تمام مموری مغزم پاک ِ پاکه . یعنی برای دقایقی همه چیز از یادم میره ..این که کی هستم ، کجام ، چه وقتیه ... و خلاصه تمام شناسه های قراردادی و ذاتی برای چند دقیقه به طور کامل از ذهنم اوت میشن و بعد یکی یکی بر میگردن .. امید هستم پس طبیعتن جورج کلونی نیستم ! .. اینجا تهرانه پس دهلی نیست .. سیگار میکشم تریاک نه .. آدم عمدتن عوضی هستم پس مطمئنن نمی تونم مادر ترزا باشم .... و ... و البته این دفعه یه چیز دیگه هم به یاده های در حال بازگشتم اضافه شد! وبلاگ .. وبلاگ هم می نویسم ! _______________________________________________________________________ خیلی وقته که فکر می کنم واسه سال جدید نیاز به تغییر دارم .. تغییر که میگم منظورم مدل رفتار و گفتار و اینها نیست .. بیشتر از نقطه نظر " باور " نیاز به تغییر دارم . و فکر میکنم این تغییر باید ناگهانی باشه .. بی مقدمه و دفعتی .. اونقدر که خودم هم جا بخورم! فکر کن .. آدمی که نزدیک 20 ساله که می خواد سیگار رو ترک کنه .. آدمی که 10 ساله به خودش قول داده مدرک دانشگاهی رو حتمن بگیره .. آدمی که 5 ساله که میخواد یه رابطه یه طرفه و عبث عاطفی رو یک بار واسه همیشه کات کنه .. آدمی که یه عمره که می خواد آدم باشه و نهایتن آدمی که در انجام تمام موارد بالا یک شکست خورده کامله می خواد به طور ناگهانی تغییرکنه! خوب البته کار نشد نداره .. فقط یه کمی اراده می خواد که من دارم .. باید به خودم این باور رو بدم که من می تونم ... من می تونم .. من می تونم ... من می ... .... .. ببخشید .. کسی شیشکی بست ؟! تو بودی ؟ .. بی ادب ________________________________________________________________________ سکانس حمله "جوکر" به پنت هاوس "بروس وین" و تقابلش با "بتمن"در فیلم { شوالیه تاریکی } : جوکر درحالیکه معشوقه سابق " بتمن _ بروس وین " رو در آستانه پنجره پنت هاوس در حالت معلق و تهدبد آمیزی رو به بیرون نگه داشته از بتمن می خواد برای نجات جان دخترک نقابش رو برداره اما بتمن ... : بتمن با صدایی دو رگه و تهدید آمیز : ... ولش کن ... جوکر .. با لبخند : چه استفاده ناشیانه ای از واژه ها کردی ! و البته حرف بتمن رو گوش میکنه . دخترک رو رها میکنه تا از فاصله طبقه نهایی برج سقوط کنه ! نتیجه ؟ ! هیچی .. بتمن هم مجبور میشه برای نجات جان معشوقه سابق از همونجا شیرجه بزنه! دیالوگ جوکر در این صحنه { چه استفاده ناشیانه ای از واژه ها کردی } بهترین دیالوگ امسال بود که در فیلمی شنیدم . عالی بود .. عاشق این نوع حضور ذهن هستم . البته یه دیالوگ باحال دیگه هم شنیدم همین چند شب پیش : استنلی لورل : میدونی اُلی ..الیور هاردی : هان .. چیه ؟ استنلی : داشتم فکر می کردم .. هاردی : به چی ؟ استنلی : هیچی .. فقط داشتم فکر می کردم ! اینم یه معما از فیلم " 16 Blocks " : هی رفیق فکر کن تو داخل ماشین اسپرت و دو نفره ات نشستی و بیرون طوفان داره همه چیز رو از بین می بره .. از جلوی ایستگاه اتوبوس رد میشی .. داخل ایستگاه اتوبوس که در حال ویرانیه 3 نفر وایسادن : 1 _ پیرزنی که سخت مریضه و داره از دست میره .. 2 _ دوستی که زندگیت رو بهش مدیونی .. 3 _ دختر رویاهات .. خوب ، تو فقط میتونی یه نفر رو سوار کنی .. انتخاب تو کیه ؟ ! نوشته شده در جمعه بیست و سوم اسفند 1387ساعت 3:15  توسط امید صیادی ( امیدوار ) |
نامه های عاشقانه ... نــامــه هــای عـاشـقـانـه ...
فرشته خانوم باز هم سلام . نوشته شده در سه شنبه سیزدهم اسفند 1387ساعت 0:19  توسط امید صیادی ( امیدوار ) |
صبحانه .. شام صبحانه .. شام
صبح روزهاي تعطيل يا روزهاي بين تعطيلي كه دير تر ميرم سركار از قبل تدارك ميبينم كه صبحونه خامه عسل بزنم . . امروز هم طبق برنامه سفره رو پهن كردم خامه و عسل و چاي رو آوردم سر سفره .. اول خامه رو كامل ميمالم روي نون .. بعد عسل رو با فاصله تقريبن بلندي از نون ميريزم روي خامه .. از رقص مارپيچ و ظريف عسل طلايي رنگ روي سفيدي ابرگونه ي خامه خوشم مياد .. عملن موقع فرو بردن لقمه خامه عسلي ناچار هستيد از بالا آوردن سر و گذاشتن لقمه به صورت عمودي در دهان ... و بالطبع در چنين حالتي چشم شما ناخودآگاه محيط بالاتر از سفره رو نگاه ميكنه .. و من درست در اين لحظه چي ديدم ؟ ... يه سوسك ترانزیستوری ( از این کوچیکا ) كه زير لبه ديوار اُپن آشپزخونه داشت پياده روي صبحگاهي مي كرد !!! لقمه بين راه گلوم گير كرد .... خدايا ... من ديشب چه كار اشتباهي انجام دادم كه لايق اين عذاب باشم ؟! ميخوام بهش توجهي نكنم اما نميشه ... نگاهش نمي كنم اما متوجهم كه يه لكه تيره روي سطح ليمويي رنگ ديوار داره حركت ميكنه ... هوووف . نه نميشه اينجوري صبحونه خورد اونم خامه عسل كه اصلن نمي سازه با اين فضا . پا ميشم از توي اتاق جارو برقي رو ميارم ... ميزنم به برق و بر مي گردم ميبينم نيستش .. با صداي بلند ميگم : هي رفيق ... بهتره بياي بيرون ... ببين من از خشونت خوشم نمياد واسه همين جارو برقي آوردم .. متوجهي كه واسه جفتمون بهتره ... بيا حرفه اي برخورد كنيم با موضوع ... باشه ؟ .. هي .. سوسكه كجايي ؟ لوله جارو برقي رو آروم ميزنم به فنجون هاي روي اُپن .. از اون طرف نگاه مي كنم .. yessss اومد بيرون . قبل از اينكه بفهمه اول صبح چه جوري گند زده به صبحونه خوردن من خوراک لوله جارو برقي میشه. از پشت محفظه شيشه ا ي جارو برقي نگاهش مي كنم ... لنگ هاش بالاست و احتمالن گردنش در حين مكيده شدن شكسته ! از نزديك بهش نگاه مي كنم : _ hey buddy … how are you ؟ هي پاشو يه دور ديگه بزن mother f.u.c.ker ... ببين تو بودي ديگه داشتي روي اون ديوار رژه ميرفتي ها ؟! ...خوب اگه ميتوني پاشو يه دور ديگه بزن .. هي .. با تو ام .. شاخ و شونه کشیدن ممد علی کلی وارم كه واسه سوسكه تموم ميشه ميشينم ادامه ضيافت خامه عسل .. اما فكر سوسك از ذهنم بيرون نميره .. نيم خورده جمع ميكنم چايي رو هم تلخ ميزنم .... ************************************************************** شب خسته و کوفته میرسم خونه .. هیچ حال حوصله غذا درست کردن ندارم .. فست فود هم که هیچ اصلن حرفشو نزن .. بهترین و کم هزینه ترین خوراک شبانه بال مرغه .. سریع هفت هشت تا بال مرغ در میارم ریز آب داغ و نمک و روغن زیتون حلللللله ! اونایی که واردن توی بال مرغ خوری میدونن کباب کردنش یه ریزه دقت می خواد یعنی اونقدر که آب دار باشه و ضمنن تُرد و مغز پخت .. خلاصه که بساط رو ردیف میکنم و بال مرغ کباب شده و زیتون پرورده و نوشابه و سُس و .. به نظر همه چی ردیفه .. فقط مونده یه کار .. طبق معمول از زمانی که بال مرغ خوردن شروع میشه تا انتهاش دست به هیچ چیزی نمیشه زد . یعنی باید قبلش نوشابه رو توی لیوان ریخته باشی ،تکه های نونی رو که می خوای از تمام نون جدا کرده باشی و دست آخر ابزار آلات پیرامونی هم نیازی به دست زدن مجدد نداشته باشن تا با اون دست چرب و چیلی و لوچ گند نزنی به همه چیز ... از جمله این ابزار آلات پیرامونی یکی هم کنترل تلویزیون و ریسیور و پلیر هست که بالشخصه باید قبل از نشستن پای سفره مطمئن باشم دقیقن روی کانال دلخواهم هست و .. دردسرتون ندم ... همچین اومدم یه ریزه روی کانال ها مانور کنم و یه جای ثابت پیدا کنم اومدم روی کانال mbc2 یهو دیدم یه فیلم به نظر آشنا ، یه بازیگر نسبتن آشنا ... اما .. کیه این ؟ .. جاش برولین .. چقدر جوونه ! .. چه فیلمیه ؟ به نظر آشناست ! ؟ این چیه دارن میمالن به خودشون ؟! .. یه چیزی مثل پیه گوسفند اما .... و عععععع .. فقط تصور کنید می خواید شام بخورید اونم در حالی که درست همون موقع تنها فیلم تمام دوران هالیوود که درباره سوسک ساخته شده در حال پخشه ! بله .. فیلم mimic درباره سوسک های بزرگ و غول آسایی بود که آدم می خوردن .. و در اون صحنه بازیگرها به این خاطر که بدنشون بوی سوسک بده تا خورده نشن داشتن امعاء و احشاء سوسک ها رو با اون صدای حال بهم زن میمالیدن به سر و صورتشون ... دیگه تکلیف شام خوردنم کاملن روشن بود ... یه نیگا به بشقاب پیش روم کردم ... یه نگاهی به سقف ... همچین یه آهی کشیدم .. پنجه هامو قفل کردم تو هم و سرمو خم کردم رو به پایین .. مثل این مسیحی های معتقد که دعا میکنن قبل از غذا خوردن .. دیدین که ؟ .. زیر لب یه جوری که خدا بشنوه با یه کنایه مخصوصی گفتم : خدواندا از این که این همه نعمات را به این طریق سهل و آسان در اختیار ما گذارده ای تا سفره هامان گرم و شکممان سیر بماند تو را سپاس میگوییم ... آمین !!! نوشته شده در جمعه نهم اسفند 1387ساعت 2:54  توسط امید صیادی ( امیدوار ) |
اوديـسـه ی شـعـله هـا اوديـسـه ی شـعـله هـا
مي دانی ... شوخی غريبی است اگر درختی عاشق باشم به درختی در كنار . نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم بهمن 1387ساعت 17:37  توسط امید صیادی ( امیدوار ) |
نه خوش ![]() نه خوش بدنم بوی دارو می دهد .. میدانی .. باید بیمار شده باشی .. دردمند شده باشی .. سخت ، تلخ ، سگ شده باشی .. تا بفهمی چه می گویم .. چند روز است بدنم درد افتاده از فرق سر تا نوک پا .. و به معنی واقعی کلمه نه خوشم .. دقت کن .. ناخوش نه .. نه خوش .. و نه خوش وقتی را گویند که سیگار میکشی حالی نمی دهد .. نوشابه قورت میدهی آزار است و بی طعم ...از خواب بیدار میشوی بی آنکه تازه باشی و هیچت نه تمنا و نه نای زن را خوابیدن و مکیدن و تقلا کردن نیست که نیست .. نهایت کلام "نه خوش انسان" کسی را گویند که فیلم را به دو چشم تماشا نشسته و اما چشم سومش ملتمس عقربه های ساعت است که کی تمام می شود این تا به آن دیگری بپردازد ، که وقت را بِکُشد و بِکِشد به امید آنکه شاید هم باز حالش مثال دیروزش شود و البته بیچاره آنکه حال دیروزش به از امروزش بوده باشد .. تنظیم کرده بودم این آخر هفته را یا به مهمانی هوار شوم سر دوستی و یا یکی دوست بیاورم به خانه .. این شق دوم محتمل تر بود البته و مطلوب تر اگر مقدور می بود که دوست کذا لطایف الجناسی باشد مهربان و شوخ چشم . لیک بیماری گند زد به هر احتمالی مبنی بر گذران خوش یک آخر هفته در انتهای این سال شنیع که کم مانده از نفس متعفنش .. بد هوس مشت و مال داشت کوفته ی بدنم .. رفیق زورمند نرینه ی مشت و مالچی هم آمد . و فراوان کوبید .. پس من نیز فراوان فریاد کشیده و او فراوان بخندید .. گفتم : همی بر بدنم سخت کوبی و چون فریادم بلند است از چه روی چنین خندی ای سفیه ؟ گفت : مر همی بر این خندم که جمله اوقات فریاد زنان و دختران است کز منزلت برخاسته و اینک همسادگان انگشت حیرت بر دهان بگزند که چون است و از کجاست فریاد صاحبخانه را !!! پوزخندی زده در آن زجر پاسخش ندادم که آنکس که نداند که نداند که نداند در جهل مرکب ..... و البت که آنکس نادان جاهل همان نرینه ی زورمند مشت و مالچی بود که ندانست تن ِ تن دیده را چه نیاز به این ساز و کار گران .. چه نیاز به این کوبش دمادم و الیم ! پس به طلب عافیت چهار روز را به خانه اندر ماندم .. و به مدد این منزل نشینی دیروز پس از مدتها یکی از آرزوهای دیرین را بر آوردم .. "سه گانه پدر خوانده" را لاینقطع و متوالی تماشا کردم .. چه ایراد دارد .. بگذار یک روز هم بگویم گور پدر دنیا با غزه ها و غصه هایش .. یک روزش حلال است جان شما مخصوص اگر بیمار هم باشی! حال در اوج بی حالی .. نشسته اینها را می نویسم .. چونان تکلیف .. تکالیف آخرین ساعات روز جمعه .. به روزگار دبستان ... به روزگاری که با حسرت ، آن بزرگترهای فارغ از درس و مشق و بی هراس از معلم اخمو و سگ خلق اول صبح شنبه را می نگریستم و در دل هزار فحششان میدادم .. فحش شان می دادم که نه مجبورند کله صبح از ترس جاماندن از سرویس مدرسه هول هولکی چای شیرین را داغ داغ و بی مراسم هورت بکشند و فحش شان می دادم که نه مجبورند تا بوق سگ با انگشتهای کوچک مداد بفشارند و مغزشان شاش بند بشود از مهوع درس ریاضی که درک نمی شد و مرا نیز درک نمی کرد .. که ای به درک اسفل السافلین که نکرد و نکردم ! و امروز .. و امروز نه دیگر نه ، ترس جا ماندن از سرویس مدرسه ندارم از پس سالیان .. و نه حتی ترس درک نکردن و درک نشدن ... بس ترس های بزرگ تر آمده و بس چهره های اخموتر و سگ خلق تر که نه شنبه ها که هر روزم را به انتظار نشسته و می نشینند . گفتم که .. به معنی واقعی کلمه نه خوشم .. دقت کن .. ناخوش نه .. نه خوش .. نوشته شده در شنبه دوازدهم بهمن 1387ساعت 0:53  توسط امید صیادی ( امیدوار ) |
|
|