|
طالع بینی این هفته شما / سنگ واره های آزاد . قسمت سوم طالع بینی هفته برای متولدین :
فروردین : چرا فکر میکنی از همه بهتری ؟ د آخه چُلمنگ این همه توی آیین نامه رانندگی نوشتن {{ برای خواندن ادامه داستان بر روی لینک ( ادامه مطلب ) کلیک کنید }} : ادامه مطلب نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم آذر 1388ساعت 19:52  توسط امید صیادی ( امیدوار ) |
ما انسان ها / سنگ واره های آزاد ( قسمت دوم ) ما انسان ها
در سکانس مهمی از فیلم شهیر " پرندگان "اثر بیاد ماندنی آلفرد هیچکاک مردم شهرکی که مورد حمله پرندگان مهاجم قرار گرفتند در حال بحث پیرامون این نکته هستند که آیا واقعن پرندگان بی آزاری که تا همین چند روز پیش بی هیچ مشکل و مزاحمتی در کنار آنان زندگی می کردند دیوانه شده اند و قصد جان آنها را کرده اند یا این فقط یک سوء برداشت از رفتارهای غیر معمول و اتفاقی ِ تعدادی پرنده است ؟! در میانه بحث اما خانمی که پرنده شناس و دانشمند پیرامون احوال پرندگان است نکته جالبی را در جواب معتقدین این نظریه که محال است پرندگان انسانها را به عنوان وعده های لذیذ غذایی خود نگاه کنند و به خاطر کوچکی شان مطلقن نمی توانند به انسانها آسیبی برسانند مطرح میکند. او می گوید : پرندگان با تنوع نژادی در مقیاس هزاران گونه و با تعدد میلیاردی و با سبقه میلیاردها سال پیشتر از انسانها بر روی زمین زندگی کرده اند و از میان دشمنان طبیعی آنها یقینن که انسان یکی از خطرناکترین و بی رحم ترین آنان بوده و هست . انسان ها پرندگان را برای مصارف خوراکی ، اعتقادی ، دارویی ، تزئینی و دکوری و هزار مصرف بی مصرف دیگر از هزاران سال پیش تاکنون کشته و خورده و هم باز خواهند کشت . حالا اگر بعد این همه سال این پرندگان فقط برای یک روز بخواهند قدرت واقعی خود را به رخ انسانها بکشند ، اگر بخواهند برای یک روز این جایگاه به زعم انسان همیشگی صید و صیاد را معاوضه کنند و ای بسا جایگاه حقیقی قدرتمند تر و ضعیف تر را عیان کنند ، اگر بخواهند بعد از هزاران سال تحمل انسان ها برای یک بار این چرخه خوراکی را معاوضه کنند و آنها ما را بخورند کجایش عجیب و غیر قابل باور خواهد بود ؟ ! حالا این عکس را ببینید >> ( + ) و یک بار دیگر حرفهای آن خانم پرنده شناس را در ذهنتان تکرار کنید. ___________________________________________________________________________ ![]() سنگ واره های آزاد قسمت دوم همه به همدیگه نگاه کردیم .. اضطرابی توام با شادی در چهره همه موج میزد . شاید اگر در هر موقعیت دیگری صورت یکی از میان ما به این شکل مضطرب و شادمان قابل دیدن بود چندان نمی شد پی به دلیل این دوگانگی ناهمگن برد اما بی شک همه میدونستیم که تا رسیدن به این لحظه دعوت ، این ثانیه موعود رفتن و فرار کردن از همه بدبختی ها و مشکلات عالم چه راه سختی رو پیموده بودیم و در پی گذشتن از بسیار موارد مهم و عزیز زندگیمون دست به چه ریسک پر خطری زدیم پس درک اون حال دوگانه که در چهره تک تک مسافران گروه ما موج میزد حداقل برای خود ما چندان سخت نبود. حسین که خودش رو کماکان به عنوان لیدر گروه حساب می کرد پیشاپیش همه به راه افتاد و به دنبال او تقی و بقیه .. سعی کردم از همون لحظه .. از همون پاویون فرودگاه آدابی رو که به جهت شناختن مسیر و سیر مهاجرت از دو سه سال پیش از اون لحظه به عنوان گوشه های ریز اما مهم ماجرا شناسایی کرده بودم اجرا کنم . {{ برای خواندن ادامه داستان بر روی لینک ( ادامه مطلب ) کلیک کنید }} : ادامه مطلب نوشته شده در پنجشنبه پنجم آذر 1388ساعت 19:10  توسط امید صیادی ( امیدوار ) |
سنگ واره های آزاد . قسمت اول ![]() {{ این داستان واقعی است . نام برخی شخصیت ها و مکان ها در آن تغییر کرده است }} سنگ واره های آزاد قسمت اول آروم روی صندلیم نشستم و سعی میکنم بی اونکه توجهی رو جلب کنم تک تک همراهان این سفر طولانی رو آنالیز کنم . گروه ده نفره ما به نظر ترکیب عادی داشت . حداقل اینجور به نظر میومد که عادیه .. با خودم فکر کردم یعنی تمام اکیپ هایی که با قصد پناهندگی راهی خارج از کشورن همینطور مثل ما عادی به نظر میرسن ؟! یعنی هیچکی شک نمیکنه که این تعداد آدم جوون و مختلط که همه راهی یک مقصد هستند کجا دارن میرن ؟ چطور دارن میرن ؟ اگه کسی ، ماموری چمیدونم یه آدمی یهو هوس کنه و گیر بده به سوال جواب از گروه ما واقعن چند نفرمون قدرت اینو داریم که با خونسردی بهش بگیم ما یه گروه توریست هستیم که داریم میریم مجارستان و هفته دیگه هم هممون مثل بچه آدم بر میگردیم ؟! اگه از من بپرسه .. یا از یکی دیگه ... از هر کدوممون .. کی دست و پاشو گم نمیکنه ؟ ! و واقعیتی که من در چهره تک تک اون گروه میدیدم این بود که هیچکدوم از ما حتا من که خوب بلد بودم نقش بازی کنم و دیگران رو به بازی بگیرم قادر نبودیم در مواجه با اولین گرفتاری موضوع رو جمع و جور کنیم. به نوعی همه مون مثل گوسفندهای بی چوپان همین چند دقیقه پیش پشت دربهای ورودی فرودگاه توسط قاچاقچی ها رها شده بودیم و تضمین رسیدن بی دردسر ما این بود که اون طرف یکی میاد تحویلمون میگیره . یکی .. اما کی ؟ کجا ؟ چطوری ؟ اگه هیچکدوم از حساب کتاب های قاچاقچی ها که ترجیع بند تمام حرفها و جملاتشون شاید و احتمالن و ممکنه بود درست از آب در نمیومد تکلیفمون چی بود ؟ توی مملکت غریبی که از قبل میدونستیم زبون انگلیسی به اندازه زبون قبایل آدم خوار کاربرد داره کی به دادمون میرسید ؟ نمی دونستم .. یا نه .. میدونستم که توی ذهن همه اعضای گروه همراهم همین سوالات حتمن که داره دوره میشه اما واقعیت این بود که هراس داشتیم از بیان واضح و بی پرده موضوع بین خودمون چرا که طرح ترس ، ترس رو بیشتر می کرد و ما که در ابتدی راه بودیم به هر چیزی نیاز داشتیم الا ترس ! و اما گروه ما : 1 _ حسین : با سن حدودن سی و چند سال از بقیه ما مُسن تر به نظر میرسید . در جلسات هماهنگی پیش از مسافرت که توی دفتر آژانس هواپیمایی برگزار میشد اونقدر از مسافرتها و تجربیاتش در ژاپن مُهمل بافت که مسئول آژانس یا همون جناب قاچاقچی از خدا خواسته اون رو به عنوان مسئول گروه ما معرفی کرد هرچند که من شک داشتم این لمپن پر مدعایی که در سالن انتظار فرودگاه مهرآباد روبروی من نشسته و به خاطر پنهان کردن اضطرابش به طور متوسط هر نیم دقیقه بطری آب معدنی رو هورت میکشه بتونه لیدر و راهنمای مناسبی برای من باشه . 2 _ تقی : مثل من کُرد بود یا حداقل کُرد به نظر میرسید اما در همون برخوردهای اولیه اونقدر به نظرم انسان مزخرفی اومد که به هیچ وجه براش رو نکردم که من هم کُردم . به نظرم هم سن حسین بود هرچند که خودش مدعی بود کوچکتره . اون هم مثل حسین به مقصد آلمان میومد و مثل بقیه ما قرار بود تا بعد از رسیدن به "وین" به طریقی خودش رو به مقصد اصلی برسونه . تقی مشخصن معتاد و بود و خالکوبی های بی ریختی روی ساعد و انگشت هاش داشت که غیر از من کسی معنای اونها رو نمی دونست . 3 و 4 _ حمید و رضا : دو پسر عمو از خانواده های متمول و سنتی جنوب شهر که جای بریدگی ها و خالکوبی های بدنشون کاملن نشون میداد که علیرغم سن کمشون چندان معصوم نیستند . حمید در اصل به جهت همراهی رضا اومده بود و رضا رو هم خانواده به جهت دور کردنش از دختری که عاشقش بود به این سفر فرستاده بودند . رضا اینجور توجیه شده بود که قراره برای تماشای مسابقات تیم ملی ایران در جام جهانی به آلمان برند و بعد از بازیها بر میگردن اما این واقعیت که برگشتی در کار نیست رو فقط حمید می دونست . 5 و 6 _ فرنگیس و فریبا : فرنگیس زن حدودن چهل ساله و دختر شانزده ساله اش فریبا دقیقن دو نقطه متقابل هم بودند . هر چقدر فرنگیس هفت خط و رند بود در عوض فریبا تمام سادگی های نداشته مادرش رو در اون سن به همراه داشت . فرنگیس یه چتر باز حرفه ای بود که بعد از طلاق از پدر فریبا دو تا شوهر دیگه هم عوض کرده بود و شوهر سوم در حالی اون رو توی فرودگاه راهی مقصد لندن می کرد که حسین رو قسم می داد مواظب همسرش باشه ! 7 _ لیلی : خیلی شکسته تر از یه زن سی و هفت هشت ساله به نظر میرسد هرچند که مدعی بود هنوز سی سالش نشده . اون دو بار از آلمان اخراج شده بود و این بار سوم بود که سعی داشت با هویت جدید وارد بشه . شوهر و دو فرزندش در آلمان بودند و اون در حالی تلاش می کرد که به اونها ملحق بشه که دو سال از هم خانه شدن شوهرش با دوســت د خـتـــر لهستانیش میگذشت ! 8 _ کاملیا : لوندترین و قشنگ ترین عضو گروه ما . در هیجده سالگی به معنای واقعی کلمه دلربا بود و تقریبن تمام افراد مذکر گروه ما خواب هم اتاق شدن با اون رو در سر می پرورندون .. در آخرین جلسه پیش از حرکت گروه ما به فرودگاه وقتی همه از اتاق رئیس آژانس بیرون میومدیم رییس من رو کناری کشید و گفت : من که نتونستم .. دختره با من کنار نیومد اما تو اگه نتونی بهتره که بری بمیری فهمیدی ؟ و من در حالیکه واقعن نمی فهمدیم با سر تایید کردم که حتمن فهمیدم . 9 _ میترا : دختر بیست و هفت ساله ی به شدت پژمرده و ترک خورده ای که بی هیچ دلیل و آشنایی قبلی پدر و مادرش توی فرودگاه از من خواستند که مراقب دختر تنهاشون باشم که قرار بود به محض رسیدن به وین خانواده یکی از دوستان برادرش که مقیم کانادا بود به استقبالش بیان . توی فرودگاه واقعن خودمو آماده کرده بودم که این سفارش رو از پدر و مادر کاملیا هم بشنوم اما اون تنها و بدون بدرقه به فرودگاه اومده بود . به هر حال به پدر و مادر میترا اطمینان دادم که کمترین دلیلی برای نگرانی شون وجود نداره و تا آخرین لحظه ای که فکر کنم دخترشون به من نیاز داره همراهش خواهم موند . و البته دلیلی نداشت که بخوام اون آدمهای نازنین رو با گفتن چرت و پرت هایی مثل " هر کی مسئول خودشه " که توی اون حال و هوا زیاد به گوشم می خورد یا از این قبیل چرندیات نگران کنم. 10 _ من {امید} : وقتی به سی و یک سالگی رسیدم و به هیچ کدوم از آرزوهام نرسیدم تنها راه ممکن رو در یک پرش بلند دیدم . پرشی که جبران عقب ماندگی ها رو بکنه . عقب ماندگی هایی که نه محصول من که محصول شرایط اجتماعی من بودند . اجتماعی که از کوچکترین هسته اون تا سقفش هرگز قصد نداشت من و هزاران مثل من رو ببینه و درک کنه . شاید تنها نکته متفاوت من و بقیه اعضای گروه در این بود که بخاطر اطلاعاتی که به واسطه زندگی عمده فامیل مادریم در اروپا و همچنین مسافرت های متعدد پدرم به این قاره از اوضاع مهاجرین و پناهندگان داشتم پیشاپیش میدونستم که کجا دارم میرم و از قبل هیچ در باغ سبز و هیچ رویایی رو برای خودم ترسیم نکرده بودم. من با اطمینان از اینکه دارم آخرین برگ قمار زندگیم رو توی بازی پر از ریسک مهاجرت پایین میارم آماده بودم تا برای رسیدن به کف آرزوهام در سرزمین ها و میان انسان هایی که حداقل فرصت ها رو برای رشد در اختیارم خواهند گذاشت یک دوره پنج تا هفت ساله سخت رو بگذرونم و طی این دوره ضمن تکمیل تحصیلاتم شغل خوبی پیدا کنم و در نهایت بعد از این بازه زمانی اگر خواستم با اندوخته مناسبی به کشورم برگردم . کشوری که برای من به قفسی بی امکانات و بی هوا بیشتر شبیه بود تا زادگاهی که فکر کنم شاید روزی دلم براش تنگ بشه . بلندگوی فرودگاه به صدا در اومد .. صدایی آرام و خوش آهنگ به ما اعلام می کرد که وقت رفتنه : از مسافرین محترم پرواز شماره 512 هواپیمایی ماهان به مقصد مسکو در خواست میشود تا .. .. .. _____________________________________________________________________________ توضیح : "سنگ واره های آزاد" سرگذشت مسافرت _ مهاجرت من به خارج از کشور در سال 2006 و سرنوشت من و این مسافرت هست . مدتهاست که قصد بر نوشتنش داشتم اما همیشه مانعی به نام احساسات در مقابلم قرار داشته برای برگشتن به یاده ی اون روزها و تعریف آنچه که در این مهاجرت و مسافرت دیدم و شنیدم . احساسات همیشه نوستالژیک یا رمانتیک و یا حتا خوب و بد نیستند . احساسات میتونن مجموعه این ها باشند و هیچکدام هم نباشند اونقدر که به خاطر گونه گونی و خارج از تعریف مشخص بودنشون گاهی باعث میشن که نوع نگاه ما به مسائل خالی و عاری از حب و بغض نباشه و بالطبع داوری منصفانه ای از حقایق پیرامونی خودمون بدست ندیم . حالا و بعد از گذشت نزدیک به چهار سال از اون روزها فکر می کنم تا حد مناسبی از احساسات مربوط به حوادث و وقایعی که بعضن تحمل ناپذیر و بعضن دلپذیر بودند فاصله گرفتم پس سعی می کنم راوی منصف آنچه که دیدم و شنیدم باشم با این امید که شاید این روایت که از نقطه نظر شخصی است و مطمئنن هم خالی از اشکال نخواهد بود برای دوستانی که قصد مهاجرت دارند تا حدی راهگشا و برای عموم جذاب و سرگرم کننده باشه . سعی خواهم کرد اگر عمری باشه حتی المقدور در هر هفته یک قسمت از این داستان نیمه مستند رو بنویسم . ضمنن این تنها قسمت از داستان خواهد بود که به صورت پست مستقل ارائه میشه و به سیاق داستان های قبلی قسمت های بعد رو در ادامه مطالب و صفحه جداگانه خواهید خواند . نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم آبان 1388ساعت 1:58  توسط امید صیادی ( امیدوار ) |
ما مسافران این بازار مکاره ما مسافران این بازار مکاره
"جمشید لایق" هم رفت . بیش از اونکه مرحوم لایق رو به خاطر فیلم تحسین شده " مسافران " یا سریال حالا دیگه کلاسیک تاریخی"سلطان و شبان" و یا حتا آخرین حضور ایشون بر پرده سینما یعنی فیلم"سگ کشی" بیاد بیارم او رو در نقش راهزن توبه کرده سریال " روزی روزگاری " و مرگ پر ابهت او در این سریال به ذهن خواهم سپرد . لایق در "روزی روزگاری" به نقش ساربان کاروانی بود که به دست "مراد بیک" ( مرحوم خسرو شکیبایی ) غارت شده بود . وقتی پند و اندرزهای او خیره سری های مراد بیک رو پایان نداد در آخرین سکانس حضور ، روایتی رو برای عبرت مراد بیک نقل کرد : قلی خان ، سی سال تمام قسم خورده بود که باید صد تا کاروان رو غارت کنه ..صد تا کاروان رو غارت کرد .. بعد یه روز با خودش گفت : حالا ببین میتونی یه کاروان رو سالم از راه ببری .. نتونست .. اوج کار مرحوم لایق در این صحنه فوق العاده بود که مرگی با شکوه رو رقم زد . بعد از گفتن دیالوگهای این سکانس او که در طی تعریف نقل قلی خان مشغول چپق کشیدن بود دم عمیقی از چپق گرفت و بعد لوله ی چپقی رو گذاشت زیر گونه ..سر رو بهش تکیه داد و با چشمان باز مُرد ! و مُرد و دیگه جوابی به سوالهای پیاپی مرادبیک نداد که تند و تند می پرسید : قلی خان تویی ؟ قلی خان تویی ؟ خدا رحمتت کند جناب لایق . هنرمند خوبی بودی . ////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////// آقا ما امروز ( جمعه ) بلاخره در یک سنت شکنی تاریخی موفق شدیم خودمون رو از بستر چسبناک جمعه رهایی ببخشیم و بریم این بازار مکاره که جمعه ها برگزار میشه . اول بگم که با ساناز خاتون راس 10 چهارراه استانبول قرار داشتیم و درست راس ساعت 10 و سه دقیقه و زمانی که در فاصله صد متری چهارراه استانبول بودم ساناز زنگ زد .. فکر کردم یه شوک بهش بدم ! با صدای گرفته و خواب آلود گوشی رو برداشتم و گفتم : ها م م م.. آآ الو؟ ساناز مثل برق گرفته ها جیغ زد : خوابی تو ؟!!! و من که قصد نداشتم لذت این آزار صبح جمعه رو کم کنم با همون لحن خواب آلوده همراه با چاشنی آشفتگی گفتم : وای !!! .. آهههه .. اومدم اومدم .. ساناز هم یک " واقعن که " ی غرا گفت و قطع کرد ! و البته وقتی فقط یک دقیقه بعد من رو دید تازه فهمید سوژه یکی از اذیت های متداول من شده ! به هر حال راهی بازار شدیم ... آقا از جون مرغ تا چیز آدمیزاد در این بازار بود باور بفرمایید . انواع و اقسام وسائل از زینتی و دکوری و عتیقه کهنه و نو خلاصه همه چیزی توش بود و اما از همه اجناس فروشی این بازار که بگذریم باید فروشنده ها رو دریابیم علی الخصوص فروشنده های اولالاییش! ماشالله تیپ ها رو هزار در حد بسکتبال ان بی ای ! به خصوص یه قسمتش که تا اونجا که من و ساناز قوه ی حدسیه مون کار کرد اینجور به نظر میومد که در اختیار بر و بچز دانشگاه هنر بود بس که ماشالله این ها با هنر و سلیقه هم بساط فروش رو دیزاین کرده بودند و هم دکور خودشون رو .. باری بین اون همه حوری پری خریدار و فروشنده البته ما چشممون یکی رو گرفت پس در یک حرکت پیش دبستانی و مقابل چشمان از حدقه در آمده ساناز در حالیکه وسایل خریداری شده رو میسپردم دستش گفتم : تو اینا رو داشته باش من برم مُخ اینو بزنم بیام ! ( داری اعتماد به نفس رو ؟ گلاب به روتون انگار می خواستم برم دست به آب ) البته نتیجه اش هم خیلی توفیری با نتیجه دست به آب رفتن نداشت ! وقتی با اون اطمینان به نفس چیزماتیکم رفتم سراغ خانم فروشنده و با یک حالت همچین مزورانه ای گفتم : به به ، چه قشنگ ! کارهای خودتون هستن ؟ ایشون که انگار از نگاههای مقدماتی من پی به نیت خیرم برده بودند خیلی قاطع فرمودند : نخیر .. کار همسرم هست ... و بعد دیگه من هرچه سعی کردم چونه ی کش اومده رو از روی زمین جمع کنم نشد که نشد .. لاجرم یکی دو تا سوال بی ربط دیگه پرسیدم و سرافکنده بازگشتم و اینا.. میدونم الانه کلی هاتون دارید میگید خاک بر سرت و اینا اما خوب وبلاگ جای نوشتن همین شرح حال و روزها و این چیزاست دیگه .. شما هم برید بنویسید مرگ بر اتیوپی .. به کسی چه ؟! در نهایت میتونم بگم درست که هم خودم و هم ساناز بنده خدا که همینجا شدیدن از زحمت و همراهیش رسمن تشکر می شود از پا و کمر و کت و کول افتادیم به خاطر صد بار دور زدن و دید زدن سه طبقه بازارچه با هزاران خریدار و فروشنده و صدها بساط جورواجورش اما ارزشش رو داشت و چند مورد از وسایلی رو که می خواستم به قیمت مناسبی خریدم . حالا هفته دیگه باز هم میرم تا باز هم شانسم رو امتحان کنم .. البته فقط واسه خرید .. باور کن ! نوشته شده در شنبه بیست و سوم آبان 1388ساعت 0:57  توسط امید صیادی ( امیدوار ) |
{Nine} فیلمی که پیش از مرگ باید دید Nine فیلمی که پیش از مرگ باید دید
" فدریکو فلینی " یعنی یک قوه ی خلاقه ی بی بدیل نوشته شده در دوشنبه چهارم آبان 1388ساعت 2:59  توسط امید صیادی ( امیدوار ) |
استاد "شمس الدین شنگرف" درگذشت استاد " شمس الدین شنگرف " درگذشت
صبح امروز در حالیکه بسیار مردمان این جهان نه حوصله کتاب خواندن داشتند و نه توان کتاب خریدن ، استاد " شمس الدین شنگرف " نویسنده و طنزپرداز بی بدیل ادبیات فارسی و ادیب شهیر و پر افتخار کشورمان پس از سالها دوری از خاک وطن و در غربت نور و رنگ و صدا غریبانه و دور از یاران و شاگردان خویش درگذشت . به گزارش خبرگزاری هنری " کیستا " امروز پیش از نیمروز و در حالیکه هیچ مشخص نبود که این بار برای مطلب تازه چه خواهید نوشت ناگهان به ذهنتان می رسد که بد نیست اگر "محض مزاح" یک شخصیت نیست در جهان را بمیرانید . پس کلی با خودتان فکر می کنید که چطور میتوان در راستای نوشتن خبر مرگ غم انگیز او که نمیشناختیدش جهان غرب و شرق را از لندن و واشنگتن گرفته تا تهران و شیراز را به تلاطم در آورد تا ضمن آن "جوهره ماسیده" بر سلول های خاکستری تان تراوش کردن آغاز کند و از "خموری و خماری" به در آیید . پس متن فوق را تحت عنوان یک خبر می نویسید با این امید که صرفن شوخی کوچکی با خوانندگان خود کرده باشید اما همزمان که در محل کار خودتان و روبروی کامپیوتر شخصی تان نشسته و اولین پاراگراف های متن را نوشته اید دوست خبرنگارتان سر زده به محل کار شما می آید و در حینی که شما به جهت پذیرایی در آبدارخانه مشغول چایی ریختن هستید او زیر چشمی سری به مانیتور شما می زند و تند و تند متن را می خواند و هنوز باهم درست و حسابی سلام احوال پرسی نکرده اید که دوست خبرنگارتان چایی را خورده نخورده اظهار میکند که کار فوری پیش آمده و باید سریعن به دفتر خبرگزاری برگردد . او می رود و شما مشغول نوشتن ادامه مطلب میشوید در حالیکه از آنچه که قرار است رخ بدهد هیچ خبر ندارید . دوست خبرنگارتان به محض خروج از دفتر شما به خبرگزاری اس ام اس میزند : "شمس الدین شنگرف نویسنده مشهور ادبیات فارسی بعد از ظهر امروز در غرب درگذشت" . در همان حال کماکان اتفاقاتی مانند غذا خوردن و مستراح رفتن و چک نقد کردن متن شما را معطل روی صفحه می گذارد . خبرگزاری محل کار دوست خبرنگارتان در حالیکه تلاش دارد تا در رقابتی همیشگی خبر داغ را پیش از همه انتشار دهد و چشم حسادت دیگر خبرگزاری ها را بترکاند به سرعت خبر درگذشت نویسنده شهیر را اعلام می کند . همزمان دیگر خبرگزاری ها که خود را جامانده از اعلام اولیه یک خبر داغ می بنند در تلاش برای رقابت ، سریعن مطالبی را به متن خبر اضافه می کنند . " خبرگزاری هولنا " متنی چند خطی را مینویسد مبنی بر اینکه " استاد شمس الدین شنگرف عصر امروز در اقامتگاه قدیمی خود غریبانه در یکی از کشورهای استعمارگر درگذشت " همزمان شما از همه جا بی خبر در حال سر و کله زدن با سرایدار ساختمان محل کارتان هستید که چرا آسانسورساختمان اینقدر در طبقه هشتم که منشی خوش هیکل و خوش بویی دارد توقفش طولانی میشود ؟ در طرف دیگر شبکه خبری تلویزیون به نقل از خبرگزاری دولتی خبردرگذشت استاد را تحت عنوان " خبر فوری " به این شکل زیر نویس تمام بخش های خبری می کند که : با نهایت تاثر و تالم به اطلاع میرساند که استاد شمس الدین شنگرف نویسنده متعهد و مسلمان کشورمان که جوایز ادبی بسیاری را به گنجینه افتخارات ادبیات فارسی افزوده بود عصر امروز و در پی یک عمر تحقیق و تدریس و نگارش آثار فاخر داستانی در خارج از کشور درگذشت . در همان حال شما که از ادامه نوشتن یک متن خوب ناامید شده اید همان یکی دو پاراگراف اولیه را در صندوق پستی خودتان ذخیره میکنید تا سر فرصت و در خانه ادامه اش را بنویسید و در طرف دیگر دوست خبرنگارتان که از سرچ های فراوان در گوگل برای پیدا کردن کمترین اطلاعاتی از استاد در گذشته نا امید و درمانده شده برای تکمیل خبر اولیه از طرف مدیر خبرگزاری تحت فشار قرار گرفته است پس ناچارن با تمرکز بر مخیله اش چند کلمه دیگر از متنی را که روی مانیتور شما و به سرعت خوانده بود را بیاد می آورد . خبرگزاری اولیه و مطبوع دوست خبرنگارتان در حرکتی سرشار از افتخار و مملو از غرور خبر تکمیلی را روی خروجی خود می فرستد : "شمس الدین شنگرف استاد ادبیات زبان فارسی و نویسنده آثار فاخری همچون " محض مزاح " ، " جوهر ماسیده " و " خموری و خماری " عصر امروز در لندن درگذشت ". استاد شنگرف که در اواخر عمر نابینا شده بود همواره در اعتقاد و تعهد کامل به میهنش زندگی کرد و در این راه تزاویر و فشارهای دولت های غربی برای همرنگ و همسو نمودن وی با اهداف استعماری شان هرگز در او اثر نکرد" . همزمان شما فکر میکنید که بهتر است بی خیال ادامه کار و تفحص در آسانسور ساختمانتان بشوید و بروید خانه شاید توانستید دو خطی ، مطلبی ، چیزی برای صفحه وبلاگتان بنویسید و البته در محل کارتان رادیو و تلویزیون ندارید تا پیام وزیر محترم فرهنگ و ارشاد را به مناسبت درگذشت استاد شمس الدین شنگرف که به اعتقاد ایشان از پرچمداران فرهیخته ادبیات و زبان فارسی بوده است را بشنوید . همزمان دیگر خبرگزاری ها در ادامه همان رقابت موصوف و از سر ناچاری در مطالبی تحلیلی و تخیلی از ناداوری هیئات داوری جوایز به اصطلاح ادبی نوبل و پولیتزر در نگاه سیاسی و مغرضانه و نادیده گرفتن روح انسانی در آثار استاد شمس الدین شنگرف که با اثر به شدت تحسین برانگیز " محض مزاح " انگاره های امپریالیستی و باورها و پایه های کاپیتالیسم و سوسیالیسم را همزمان به لرزه در آورده و به سخره گرفته بود مطالب متنوعی می نویسند . در طرف دیگر در حالیکه رییس جمهور کشورتان برای مراسم روز گشایش حافظ ! به شیراز رفته است در حالیکه دست چپش در دست وزیر کشور سابق ِاسبقش و دست راستش در دست معاون اولش قرار دارد ضمن خواندن بیتی از حافظ بدین مضمون که : " نگار من که مکتب نرفت و خط ننوشت / به یک غمزه مسئله آموز صد مدرس شد " از رشادت های مرحوم مدرس که جانش را در راه حفاظت از رای ملت گذاشت داد سخن سر داده که ناگهان توسط یکی از همراهان و به صورت درگوشی از درگذشت یکی از نویسندگان مشهور خبردار می شود . به توصیه معاونین فرهنگ دوست رییس جمهور محترم و فرهنگ پرور مقرر میشود سخنرانی کوتاهی به همین مناسبت بر سر مزار لسان الغیب ادبیات ایران زمین و به یاد استاد تازه در گذشته انجام شود . متن سخنرانی را مشاور فرهنگی ریاست جمهور سریع آماده می کند و رییس جمهور در حالیکه به شدت از ضایعه درگذشت یکی از مفاخر فرهنگی کشور اظهار تاسف می کند اعلام مینماید که اگرچه همواره روش دولت های غربی به جای تعامل فرهنگی ، سرقت مفاخر فرهنگی ما بوده اما به جهت حفظ احترام بین ملت ها بر دولت انگلستان واجب است تا سریعن مقدمات انتقال پیکر استاد شمس الدین شنگرف را برای انجام مراسم تشییع و تدفین با شکوه در میهنش و میان علاقمندان راستین وی فراهم آورد . در ادامه و بخاطر اثبات علاقه رییس جمهور به انجام امور و خدمات زیر بنایی و زیر ساختاری فرهنگی مقرر میشود به پاس قدردانی از زحمات استاد شمس الدین شنگرف مقبره ای در جوار مزار حافظ برای او تدارک دیده شود . همزمان شما به منزل رسیده اید و طبق معمول تلویزیون را روشن میکنید و چون به اخبار داخلی علاقه ای ندارید صدای تلویزیون را قطع کرده اید و متوجه نمی شوید که کلنگی که رییس جمهور بر سنگ قبر حافظ می کوبد نه برای آغاز نمادین پروژه مرمت آرامگاه حافظ و نه حتا برای افتتاح پروژه هسته ای حافظیه که در اصل اولین کلنگ برای ساخت مقبره ای دو طبقه موسوم به مقبره"حافظ الشنگرف" است . در ادامه وزیر خارجه انگلستان در بیانیه ای انتقادی سخنان یک جانبه رییس جمهور کشور شما را محکوم و ضمن اظهار تاسف اعلام می کند که بر طبق قوانین دولت فخیمه بریتانیای کبیر فرد در گذشته طبق وصیت خودش و در محلی که او مشخص کرده باشد به خاک سپرده خواهد شد و در اینباره دولت انگلستان ضمن اعلام تالمات عمیق خویش به خاطر ضایعه درگذشت استاد شنگرف قصد ندارد تا از این مسئله غم انگیز بهره برداری سیاسی بکند . سپس در حالیکه شما در حمام خانه تان مشغول سنگ پا کشیدن هستید وزارت امور خارجه کشورتان در پاسخی محکم و انقلابی اعلام می کند که با توجه به سخنان مداخله جویانه دولت انگلستان برای هزارمین بار روابطش را با آن دولت استعمارگر و فرهنگ دزد به حالت تعلیق در می آورد . در لینک دیگری نخست وزیر انگلستان که در آستانه رقابت های انتخاباتی قرار دارد در سخنانی دون شأن دیپلماتیک و مذبوحانه اعلام میکند : شیراز که هیچ ، حتا اگر استاد شنگرف در وصیت نامه اش گرمسار را به عنوان محل دفن خود انتخاب کرده باشد وی مایل است تا به خاطر علاقه شخصی به آثار آن مرحوم ترتیب تدفینش را در حیاط کاخ وست مینستر و یا صحن علنی مجلس اعیان انگلستان بدهد. در همین حال شما کامپیوترتان را روشن کرده اید و هنوز توان تداوم سوژه را به جهت نوشتن در صفحه تان ندارید پس قصد میکنید تا در دنیای نت گشتی بزنید شاید مُخ تان باز شود و ادامه مطلب را بنویسید و طبق عادت ابتدا سری به سایت های خبری می زنید و از خواندن خبر تظاهرات خودجوش آحاد ملت در مقابل سفارت انگلستان در اعتراض به دو قرن مداخله اسعمارگرانه شگفت زده نمی شوید و با خود فکر میکنید حتمن باز جریان باغ قلهک مطرح شده . در باقی خبرها هم به جز خبر عجیب اعلام تغییر نام و نامگذاری همزمان دو شهر در ونزوئلا و آمریکا به نامهای شنگرف سیتی دلاپاته و شانگ روف یورک خبر قابل تامل دیگری نمی بینید و قصد میکنید تا اینترنت را بی خیال شوید و فیلمی ببینید که ناگهان دوست خبرنگارتان شما را انلاین می بیند و پی ام می دهد : امید جان عذر میخوام بی اجازه خبر درگذشت استاد شنگرف رو از تو کش رفتم . مدیر خبرگزاری مون خیلی اصرار داره که یه عکس از استاد بهش بدم اما هرچی توی نت گشتم نبود . میتونی کمکم کنی ؟! بعد از پرس و جوی اینکه استاد شنگرف دیگر کیست و جریان چیست تازه شصتتان خبردار میشود که چه الم شنگه ای به پا شده و خودتان خبر نداشته اید . به هر ترتیب ممکن دوست خبرنگارتان را می پیچانید و فکر میکنید همین مسئله ادامه و البته دام خوبیست برای تداوم آن دو پاراگراف ابتر اولیه .. جریان را مینویسید و منتظر میشوید تا ببینید نظر دوستانتان درباره مرگ تاثر برانگیز استاد شمس الدین شنگرف این انسان فرهیخته و ادیب نام آور ادبیات فارسی و نویسنده و طنز پردازی که با مرگ خود دنیا را تکان داد چیست ! نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم مهر 1388ساعت 21:35  توسط امید صیادی ( امیدوار ) |
شرلی مک لین جادویی / کـسـوف شرلی مک لین جادویی
فیلم " این فقط یک شایعه است " در کارنامه هنری "شرلی مک لین " فیلم مهمی به حساب نمیاد . طبیعی هم هست که بازیگر " ایرما خوشگله " در هفتاد سالگی از هم بازی شدن با کوین کاستنر خیلی ذوق زده نشه اما صحنه ای در این فیلم هست که محاله آشنایان بازی خانم مک لین اون رو ببینند و عاشقش نشن . بهتره واسه جا افتادن مطلب یه نقب کوتاه به داستان فیلم بزنیم : بعد از اینکه کوین کاستنر در روزگار گذر از نوجوانی به جوانی با مک لین که در اون سالها زنی در آستانه میان سالی بوده طرح دوستی میریزه و خلاصه لالا و لو لا ! در یک اقدام ناجوانمردانه اما عاشق دختر نوجوون مک لین میشه و بعد هم با هم د فرار ! سالها میگذره و دختر مک لین که یکی دو سالی بعد از اون روزها از کاستنر جدا شده و ازدواج کرده و صاحب دختری شده از دنیا رفته و دختر به جا مانده از او با بازی "جنیفر آنیستون " در پی حوادثی به پست کی می خوره؟ بله،جناب کوین کاستنر ! و خلاصه این کوین بی وجدان هم دست رد به سینه دختر همسر سابق و نوه ی معشوقه اسبقش نمیزنه و با نماینده نسل سوم اون خانواده ی خوش شانس هم لالا و لو لا ! و اما صحنه ی مورد اشاره من در این فیلم لحظه ای هست که در زمان حال کاستنر به همراه آنیستون جلوی خونه ی مک لین ایستادن . خانم مک لین پیر که متوجه حضور معشوقه نامرد دیروز در مقابل خونه میشه قصد میکنه که با توپ پر بیاد و یقه طرف رو بگیره . و لحظه جادویی که مک لین خالق اونه همین جاست . در حالیکه میاد تا از در خونه بیاد بیرون بهو مقابل آیینه پشت درب یه مکث کوتاهی میکنه و با اطمینان به نفس یه دختر هفده ساله خودش رو برانداز میکنه که مبادا در هفتاد سالگی پیش چشم معشوق سابقی که به زعم او مستحق مرگ هم نیست بد منظر جلوه کنه ! به این میگن جادوی بازی ... جادویی که در لحظه اون مکث و اون نگاه خیره کننده و خریدارانه شاید فقط از چشمان شریر و عسلی رنگ شرلی مک لین بر میاد و بس . انصافن آدم پیر هم میشه مثل مک لین بشه ! همینقدر پر از اعتماد به نفس .. همینقدر شر .. همینقدر خل و چل ! ____________________________________________________________________________ اشتباه + هی پسر محاله اون دخترا به ما روی خوش نشون بدن .. فکرشم نکن ! _ واسه چی اینجوری فکر میکنی ؟ تا حالا نشنیدی یه دختری میاد میگه اوه .. وای خدای من دیشب زیاده روی کردم نباید با اون پسره می خوابیدم .. آه .. اه ... اشتباه کردم .. نشنیدی ؟ + خوب آره .. _ خوب خره ما می تونیم اون اشتباهه باشیم ! از دیالوگ های فیلم "سـوپـر بد" ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ کسوف ![]() روزهایی هست که داشتن یه لباس یـا یه سوزن نخ یـا یه کتاب با داشتن یه مرد مساویه ! ؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛ مرد ایستاده در پیاده رو ، زن ایستاده در بالکن .. مرد : چی داری می نویسی ؟ زن : دارم یه متن اسپانیایی ترجمه می کنم . مرد : " می خوام بیام بالا پیشت " به اسپانیایی چی میشه ؟ زن : به اسپانیایی میشه " نمی تونی بیایی بالا پیشم ". مرد : نمی فهمم چرا داری وقتت رو روی همچین زبونی تلف می کنی ! از دیالوگ های فیلم " کـسـوف" ساخته میکل آنجلو آنتونیونی نوشته شده در جمعه هفدهم مهر 1388ساعت 20:32  توسط امید صیادی ( امیدوار ) |
تردید در "تردید" { نقدی بر آخرین ساخته واروژ کریم مسیحی } منت خدای را عزوجل که طاعتش موجب قربت است و به شکر اندرش مزید نعمت .
هر نفسی که فرو می رود ممد حیات است و چون بر می آید مفرح ذات . پس در هر نفس دو نعمت و بر هر نعمت شکری واجب . از دست و زبان که بر آید کز عهده شکرش به در آید بنده همان به که ز تقصیر خویش عذر به درگاه خدای آورد نمی دونم چند سال از آخرین باری که متن بالا رو خوندم می گذره . همینجوری اول مطلبی که می خواستم بنویسم و کاملن ناخودآگاه جاری شد تو ذهنم منم مطلع مطلب نوشتمش در حالیکه چک نکردم ببینم کاملن درست نوشتم یا نه . حتمن دلیلی داشته هر چند اگه بی ربط باشه به مطلبی که می خوام درباره فیلم "تردید" آخرین و دومین ساخته سینمایی "واروژ کریم مسیحی" که امروز همراه با جمع دوستان به دیدنش نائل شدیم بنویسم . ______________________________________________________________________________ تردید در تردید شاید اگر فیلم تردید اولین و یا بیستمین ساخته این کارگردان خوش ذوق و مستعد سینمای ایران بود خیلی کسی رو متعجب نمی کرد . اما وقتی بک گراند ذهن تماشاچی یکی از خوش ساخت ترین فیلم های تاریخ سینمای ایران " پرده آخر " که اولین اثر این کارگردان هست باشه اونوقت قضیه فرق میکنه . حالا من قصد ندارم با گوشه زدن به سوژه فیلم لذت دیدنش رو برای کسانی که هنوز فرصت نکردن به دیدنش برند از بین ببرم اما تا اونجا که لطمه ای به " نادانستن " مفید یک علاقمند به سینما نزده باشم تحلیل خودم رو درباره " تردید ِ واروژ کریم مسیحی " می نویسم . هملت در مدیوم ایرانی می تونستم تیتر این قسمت رو بگذارم " هملت در مدیوم فارسی " اما واقعیت اینه که " تردید " نهایت تلاش ممکن هست برای آداپته کردن نمایشنامه مشهور شکسپیر به قالب و قواره سینمای ایران و البته منظور نظر سینمای فاخر ایران هست مجهز به تمامی جوایز و احترامات بین المللی اون . " تردید " بی تردید فیلمی هست فاخر و بسیار دیدنی و به عنوان فیلمی که ساختش در اوضاع کنونی چندان به هر ذهن معمولی خطور نمیکنه . به عبارتی میشه گفت مدلی بومی از نمایشی به شدت شناخته شده در سطح جهانی که در کشور ما بهتر از این امکان ساختش ممکن نبود . اما مشکل اساسی در تمام و کمال نبودن و فاصله با ایده آل نمایی فیلمهایی در این سطح شاید به جسارت فیلمساز در انتخاب سوژه اصلی داستان در سینمایی با ابزار و امکانات ناقص و تحت سیطره و مدیریت افکار ناقص تر بر میگرده و نه به توان او . جایی که سعی میکنه تا به ازای هر کدام از اتفاقات و شخصیت های نمایشنامه مشهور هملت یک مابه ازای معاصر وطنی رو جایگزین کنه . امری که اگر چه ناممکن نیست اما اونقدر سخت هست که در پاره ای از لحظات دست فیلمساز رو در ارائه روند منطقی وقایع و روابط بین کاراکترها به کلی می بنده ( سکانس فینال ) و یا در لحظاتی بازیگران رو ناچار میکنه از " تعریف " وقایع ( سکانس های افتتاحیه ) و یا حتا ارجاعات مستقیم به متن اصلی نمایشنامه که ناگفته مشخصه این شیوه ی ارائه اطلاعات درباره اتفاقات مهم داستان توسط بازیگران از طریق " تعریف " حتا از سینماگران تازه کار هم چندان پذیرفته نیست و این در حالیه که کارگردان عزیز ما قصد بر معاصر کردن این نمایشنامه قرن هفدهمی داشته و البته که عذر وفاداری به متن اصلی اونهم در اقتباسی این چنین از کارگردان فیلم فیلمنامه محور و به شدت تکنیکی همچون " پرده آخر " پذیرفته نیست . بازیگران الحق و انصاف که هیچکدام از بازیگران نقش های اصلی و فرعی در ارائه تمام توانشون کم نگذاشتند . از بهرام رادان و ترانه علیدوستی گرفته تا حامد کمیلی و علیرضا شجاع نوری همگی به خوبی واقف هستند به اهمیت نقش هایی که بر عهده گرفتند . شاید"بهرام رادان" لحظاتی در بین ارائه حس و حال یک هملت گرفتار شده در زمان و به قالب بچه مایه دار تهرانی دچار تشدد در ارائه دیالوگهایی که ناگهان لحن گفتاریشون از معاصر به قدیمی و از محاوره شکسته به کتابی تغییر می کردند میشد(سکانس سرزنش مادر) اما مشخصن او از تمام توانش برای ارائه بهترین نقش آفرینی به درخواست کارگردان دقیقی همچون واروژ مسیحی بهره گرفته و به خوبی از پس ارائه این نقش سنگین بر اومده . "ترانه علیدوستی" هم در ادامه روند رو به اوج بازیگری چالش سختی رو تجربهکرده در جدا کردن روح تئاتری از نقشی به شدت صحنه ای و دمیدن وجه سینمایی به نقش و تقریبن در همون سقف با ثباتی ظاهر میشه که همیشه از بازیگران مولفی چون او انتظار میره . و نهایتن "حامد کمیلی" که تلاش مقبولی داره در فاصله گرفتن از کلیشه بازیگر خوش سیمای سریالهای تلویزیونی هر چند که در غالب صحنه ها فراموش می کرد که لازمه بازی درنقش یک ارمنی ایرانی داشتن کمی ته لهجه ارمنی و یا استفاده از بعضی واژگان زبان ارمنی در لابلای صحبت های معمول که شیوه گفتاری طبیعی اغلب ارامنه ساکن تهران هست . کارگردانی دقت در جزییات با بهره گیری از اتمسفر و انرژی جاری شده در تک تک لوکیشن ها هر نمای فیلم رو تبدیل به قاب عکس زیبایی کرده که به وفور چشم نواز و البته حساب شده به بار نشسته . ضرب آهنگ فیلم به خوبی زمانبندی شده و علیرغم اینکه گفته میشه چیزی حدود بیست دقیقه از زمان فیلم به جهت طولانی بودن کم شده اما هم باز اصل سرعت به نحو مناسبی در این فیلم تقریبن طولانی که به جهت بیماری کارگردان و وقفه در فیلمبرداری و آمد و رفت بازیگران مختلف و جایگزینی اونها زمان زیادی صرف تولید اون شد تقسیم شده . خلاقیت در بازی با کنتراست رنگ های گرم و تخت در صحنه هایی که نیاز به قوه تخیل تماشاچی داره به همراه نورپردازی عمیق و فوق العاده ، " تردید" رو تبدیل به کلاس آموزشی میکنه برای علاقمندان به طراحی صحنه و نورپردازی و البته ایضن کارگردانی . شاید اگر "واروژ کریم مسیحی" تا این حد مقید به نگاه مستقیم به متن هملت نبود و دست خودش رو برای تغییرات اساسی در ابن اقتباس آزاد می گذاشت حاصل کار به جهت فیلمنامه خیلی با آنچه که بر پرده نقش بسته متفاوت میشد . در حالیکه عنصر تعلیق در فیلم " پرده آخر " به خوبی در خدمت داستان بکار گرفته شده بود در " تردید " این داستان هست که به جهت عدم توانایی کامل در گره افکنی قوی تر از ذهن از پیش اگاه تماشاچی قربانی تعلیق اجباری و از پیش فاش شده داستان میشه و در نهایت قوه خلاقه کارگردان رو بی جهت در حصار بسته ی اثر مورد اقتباس محبوس میکنه. کلام آخر در نهایت کلام اینکه با تمام این حرفها معترفم که در دیدن " تردید " نباید تردید کنید اگر علاقمند جدی سینمای معاصر ایران هستید . اگر چه من در قسمت عمده ای از مطلب به نقد کاستی های فیلم پرداختم اما واقعیت مهمتر اینه که وقتی کارگردانی در طی قریب به سه دهه حضور در بخش های مختلف سینما فقط 2 فیلم میسازه حتمن دچار وسواسها و گزیده کاری هایی هست که در سینمای امروز ما که شمایل فروشش " اخراجی ها 2 "شده وجود چنین کارگردانی با این حد از جسارت و دقت در انتخاب غنیمتی است زایدالوصف . در ضمن اگر " پرده آخر " رو هم ندیدید حتمن پیدا کنید و ببینید . شخصن فیلم " پرده آخر " رو هم طراز با " رستگاری شاوشنگ " می دونم و میتونید مطمئن باشید در این باره اغراق نمی کنم. نوشته شده در یکشنبه پنجم مهر 1388ساعت 2:49  توسط امید صیادی ( امیدوار )
به نیابت از همه کسانی که روح دیده اند به نیابت از همه کسانی که روح دیده اند
سرباز بودم ، مرخصی داشتم و یکی دو روزی بود که اومده بودم تهران . نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم شهریور 1388ساعت 2:21  توسط امید صیادی ( امیدوار ) |
در کمال خون سردی در کمال خون سردی
نیمه شب ۱۵ نوامبر 1959 دو مرد بعد از طی کردن 400 مایل به طمع تصاحب ده هزار دلار پول نقدی که به باور آنها آقای کلاتر در گاو صندوق خانه بزرگش نگاه داری می کرد وارد خانه این مزرعه دار در شهرک "هولکومب" واقع در ایالت "کانزاس" شدند . آنها دست و پای آقای کاتر ، پسر هفده ساله ، دختر شانزده ساله و همسر او را با طناب بستند . تمام خانه را جستجو کردند و در نهایت وقتی متوجه شدند که گاو صندوق و پولی در کار نیست تنها با سرقت چهل دلار آنجا را ترک کردند . اما پیش از رفتن شان چیزی را در آن خانه جا گذاشتند .. یا بهتر است بگوییم چیزهایی را .. جنازه هر چهار عضو خانواده کلاتر در حالیکه با گلوله شات گان صورتشان منهدم شده بود ! ماجرای این قتل عام عجیب به صورت کابوس ایالت کانزاس در می آید . هم زمان با دستگیری دو مرد قاتل ، نویسنده شهیر آمریکایی"ترومن کـاپوتـی" به موضوع علاقمند شده و پس تحقیقاتی که به کمک دیگر نویسنده مشهور آن سالها یعنی " نل هارپر لی " انجام می دهد موفق می شود تا در زندان با آنها ملاقات کند . در بین دو مرد قاتل " پری اسمیت " و " ریچارد هیکاک "، ![]() آنکه کاپوتی را مجذوب خویش میکند " پری اسمیت " است که گذشته بی نهایت ناکام و تاریکی را به لحاظ خانوادگی با خود یدک می کشد . کاپـوتـی در تحلیل شخصی خودش از آنچه که اسمیت و هیکاک انجام داده اند می گوید : در جامعه آمریکایی دو نوع زندگی وجود دارد . یک نوع زندگی نرمال که ما میگذرانیم و دیگری زندگی تاریک و زیر زمینی خلافکاران. این دو نوع زندگی متفاوت در نیمه ماه نوامبر 1959 به هم رسیدند و نتیجه اش آن فاجعه بود ! نتیجه تحلیل رفتاری قاتلین جوان که در پی صحبت های طولانی کاپـوتـی با پری اسمیت در زندان طی مدت چهار سال به دست آمد در کتابی با نام " در کمال خونسردی " تحریر شد که در زمان خود غوغایی ادبی را در جامعه هنری آمریکا و بالطبع آن جهان به وجود آورد . پس از پنج سال از زمان دستگیری قاتلین به حکم دادگاه ایالتی کانزاس فرجام خواهی چند باره دو مرد قاتل رد و سرانجام در نیمه شب 14 آوریل 1965هر دوی آنها به سمت چوبه دار رهنمون شدند . در قسمتی از فیلمی که "ریچارد بروکس" در سال 1967 یعنی دو سال پس از خاتمه ماجرا از رمان ترومن کاپـوتـی و به همان نام ساخت در صحنه ای روزنامه نگاری جوان که ناظر مراسم اعدام "پری اسمیت" است از سردبیر کهنه کارش درباره مردی که مامور اجرای اعدام است سوال می کند : _ اون واسه این کار چقدر میگیره ؟ _ واسه اعدام هر نفر 300 دلار .. _ اسمش چیه ؟ _ ما ، مردم ! نگاه موشکافانه ترومن کـاپـوتی به حقیقتی ماوراء احساسات سیال عمومی در پیشینه های زمینه ساز فاجعه کانزاس آنچنان زبردستانه است که خواننده _ بیننده هر لحظه بر مداری الاکلنگی نمی داند که باید با قربانیان فاجعه همدردی کند یا با قاتلین همذات پنداری و در نهایت البته تشخیص اینکه " قربانی واقعی " چه کسی است چندان آسان نخواهد بود : _ چهل دلار پول و 6 تا جنازه .. چهار نفرشون با شات گان .. دو نفرشون با طناب دار ! ______________________________________________________________________________ پانوشت : 1 _ گاهی خوب است برای نتیجه مناسب گرفتن در باب هر مسئله ای صبر کرد . نزدیک به دوسال بود که فیلم تحسین شده ی " کـاپـوتی " را در آرشیو داشتم اما می دانستم مادام که " در کمال خونسردی " را ندیده باشم دیدن این فیلم با بازی اعجاب انگیز "فیلیپ سیمور هافمن" که جایزه اسکار را نصیبش کرد لطف مضاعفی را دچارم نمی کند . 2_ نویسنده ای که در زمان وقوع قتل ها ![]() یاور" کاپـوتی " شد ،خانم " نل هارپر لی " بود که درست در همان زمان به خاطر نوشتن رمان پرفروش ( 30 میلیون نسخه تاکنون ) " کشتن مرغ مقلد " جوایز ادبی بسیاری از جمله جایزه پولیتزر سال 1960 را گرفت که "فیلمی "به همین نام نیز با شرکت ستاره پر فروغ سینمای کلاسیک " گریگوری پک " در همان سالها از کتاب او ساخته شد. ( قابل توجه هنرمندان وطنی که در هزاره سوم به اسب همدیگر یابو هم اطلاق نمی کنند ! ) 3 _ ترومن کاپـوتـی که به دلیل اصرار "پری اسمیت" برای حضور در مراسم اعدامش حاضر شده بود هرگز از ضربه روحی که با دیدن صحنه اعدام او دچارش شد رهایی نیافت . پس از نگارش کتاب " در کمال خونسردی " او هرگز نتوانست کتاب دیگری را به پایان برساند . به الکل پناه برد و نهایتن در سال 1984 در سن 60 سالگی بر اثر عوارض آن در گذشت . نوشته شده در یکشنبه پانزدهم شهریور 1388ساعت 3:12  توسط امید صیادی ( امیدوار ) |
فروغ فرخزاد در فارنهایت 451 ؟! فارنهایت ۴۵۱
فکر کنید این تصاویر منقطع از فیلمی در ذهن چهار سالگی تان مانده باشد : {{ مردانی با لباسهایی تیره سوار بر ماشین هایی غریب ... ماموری قلدر .. دستور .. اخم .. بگیر و ببند .. و نهایتن کتاب هایی که از هر سوراخ سنبه ای بیرون می کشیدند و آتش می زدند .. فرار مامور قلدر به جنگلی که هر آدمش یک کتاب از حفظ بود }} اینها تنها تصاویری بود که دریادم مانده بود از فیلمی که بعدها فهمیدم بسیار مشهور است . " فارنهایت 451" داستان این بود که در حکومتی دیکتاتور و خودکامه که هیچ اندیشه ای حق تابیدن نداشت کتاب و کتاب خوانی ممنوع بود و در این بین فرمانده ای از عوامل حکومت که خبره بود در کشف و ضبط و آتش زدن کتاب بر اثر اتفاقی دل می دهد که یکی از این کتابها را بخواند و کتاب خواندن همان و وابسته "فهمیدن" و " اندیشیدن" شدن همان ! پس نهایتن که تنها راه پیش رویش گریز است به جنگلی پناه میبرد که اگر چه در ان کتابی نیست اما تمامی ساکنینش هر کدام به نام کتابی شناخته می شوند که حفظ کرده اند . فکرش را بکن .. اسم یکی "براداران کارامازوف" باشد و دیگری "زنگها برای که به صدا در میآیند" !! مثلن بخواهی یکی را صدا کنی و فریاد بزنی : آهای "دختر عموی من راشل" کجاست ؟! البته هیچ کدام از دختر عموهای من اسمشان راشل نیست . این نام رُمانی زیباست از "دافنه دوموریه" که تقریبن می توانم ادعا کنم در کنار "تقدیر چنین بود" بهترین اثر دوموریه است . بگذریم .. به هر حال جان کلام "فارنهایت 451" که بر اساس نوول پیشگویانه و مشهوری از نویسنده آمریکایی "ری براد بری" و توسط کارگردان فرانسوی "فرانسوا تروفو " ساخته شده بود این بود که شاید حکومتهای قلدر و فلز مغز بتوانند به ضرب و زور " ابزار اندیشه " را حذف کنند و از بین ببرند اما خود اندیشه را که دیگر نمی شود از بین برد ! این نکته را هر کس که "فارنهایت 451" را دیده و یا خوانده باشد فهمیده است .. این نکته را من ِ چهار پنج ساله آن روزها هم خوب فهمید .. این نکته را حتا ... نن جون مهدی فهمید اما ........ ____________________________________________________________________________ ![]() فیلم , فروغ , فرخزاد ! تیتر روزنامه ای این بود : خانم {...} بازیگر جوان گفت : منتظر پیشنهاد بازی به نقش فروغ فرخزاد هستم .. کم مانده بود دو دستی بکوبم بر فرق سرم ! نه که خدای نکرده کار بازیگر فوق را نپسندم و نه که پیشاپیش فیلمنامه فیلمی را که هنوز ساخته نشده را بخواهم ایراد بگیرم اما همه ترس من این است که زبانم لال زبانم لال خدا نکرده اگر قرار باشد در این مملکت عزیز که خاک پاکش حالا دیگر واقعن بهتر از ضرِ این زندگی است و در این زمانه قشنگ فیلمی بر اساس زندگی فروغ ساخته بشود چگونه میخواهند نشان بدهند که دخترکی چهارده ساله عاشق بلند بالا پسر همسایه ای شد ؟ حالا پرویز شاپور خدابیامرز به کنار اصلن ... چگونه می خواهند بسازند فیلمی را که از برادران فروغ که راهبر و هم بازی او بودند یکی به نام فریدون در کنارش نیست ؟ حالا فریدون بیچاره هم باز به کنار .. چگونه فیلمی از زندگی فروغ بسازیم که در آن نه می شود به کهن عشقی چون ابراهیم گلستان اشاره کرد و نه به همراهانی چون شاملو و رویایی و احمدی و.... یا چگونه فیلمی خواهد بود که فروغ در سرتاسرش باید چارقد و مقنعه به سرش باشد به جهت رعایت شئون و همخوانی با معیارها؟فکرش را بکن،آن فروغ آوانگارد دهه چهل و فروغ چارقد به سر دهه هشتاد!!! اصلن چگونه فیلمی بسازند از فروغ و در آن نیاورند از زبانش که : گنه کردم گناهی پر ز لذت ؟!!! چگونه گناهش را نشان بدهند ؟ چگونه نشان ندهند ؟! آقای کارگردان عزیز که شاید قرعه ساخت این فیلم به نام تو بیفتد . جان مادرت .. جان مادرم ... جان مادر ما و شما و جان مادر فروغ اگر خواستی این فیلم را بسازی بگو بابتش چقدر قرار است دستمزد بگیری به قداست خود فروغ و شرافت تمام انسان های روی زمین که یک خط از فروغ خوانده باشند سوگند که در همین وبلاگ و هزاران وبلاگ دیگر برایت گل ریزان می کنیم ، پولت را می دهیم . مباد که چنین شیر بی یال و دُم و اشکمی از شاعره شهر ما بسازی ! _____________________________________________________________________________ { ف } عاشق هر آنچه که { ف } داشت بود پسری که چهارشنبه ها ، زن و شـراب را دوست می داشت .. هر آنچه که { ف } داشت .. فـهم ، فـراموشی ، فـیلم ، فـرشته .. فـاحـشـه .... هر آنچه که { ف } داشت ... ///////////////////////////////////////// امید صیادی نوشته شده در یکشنبه هشتم شهریور 1388ساعت 2:10  توسط امید صیادی ( امیدوار ) |
حاج علی که بود و چه کرد ؟! حاج علی که بود و چه کرد ؟!
در کامنت های مطالب قبل دوستان چند باری با منظور و بی منظور به "حاج علی" نامی اشاره کرده و از اما بعدها و زمانی که که دیگه هیچکس اثر و خبری از آقای "غلام ع" نداشت ( و البته هنوز هم کسی نداره ) کاراکترهای ضد قهرمان نظیر "غلام ع " عمومن دچار خود ویرانگری هستند . اونها اهل ریسک ، گستاخ ، نوشته شده در پنجشنبه پنجم شهریور 1388ساعت 16:44  توسط امید صیادی ( امیدوار ) |
نقل جمعه .. همین جمعه نقل جمعه .. همین جمعه نوشته شده در شنبه بیست و چهارم مرداد 1388ساعت 0:45  توسط امید صیادی ( امیدوار ) |
در اهمیت کوه یخی به نام ابراهیم گلستان این متن طولانی در ظاهر به بهانه پاسخ به کامنت خانم آیه در مطلب پیشین نوشته شده اما در جزئيات نزديکت است اما جا براى ديدن مجموعه نيست، جا براى اندکى عقب رفتن تا بهتر تمام را به يک نگاه نوشته شده در دوشنبه پنجم مرداد 1388ساعت 21:17  توسط امید صیادی ( امیدوار ) |
در دیار دریا دور است از غم اندیشه در دیار دریا دور است از غم اندیشه
مجموع گفتگوهای او طی چهل سال گذشته گلستان از اولین مقاله در باب انرژی اتمی گفت که در 24 سالگی ( 1325 ) به قلم او در مطبوعات ایران به و سر انجام تیغ بی ملاحظت انتقادش را هم باز بر گردن مسببین بدبختی های این دیار کشید که به زعم او نوشته شده در جمعه دوم مرداد 1388ساعت 2:19  توسط امید صیادی ( امیدوار ) |
چند گویه های روزگار زخمی مردم عدالت زده ! مصادیق گازی
می دانی خیلی مطلب دارم برای نوشتن .. یا نه .. بگذار اینطور بگویم که خیلی مطلب دارم که نوشته ام اما راستش را بخواهی نمی دانم کدامش قابلیت درج به عنوان "یک مطلب بی دردسر" را در این صفحه دارد که مصداق عبور و خط خطی کردن مرزهای اخلاقی و امنیتی فضای این روزها نباشد ! شاید با خودت بگویی عجب آدم ترسویی است این بیچاره و البته که راست میگویی من می ترسم . می ترسم مصادیق گازی را ندانم و چیزی بنویسم که بشود مایه دردسر و ... هان ؟! مصادیق گازی چیست ؟ ! حافظه ات کجا رفته عزیز ؟ کلاس سوم دبستان ، درس علوم ، بعد از تعریف ماده ،، انواع ماده : جامد حجم و وزن مشخص داشت ، مایع وزن داشت اما حجم مشخص نداشت ، گاز نه وزن مشخص داشت و نه حجم مشخص .. مطمئن نیستم درست تعریفشان کرده باشم اما به هر حال با این اوضاع شیر تو شیر این روزها موازین و خطوط قرمز حکومت عدالت پرور و مهرورز چیزی است شبیه به تعریف ماده ی گاز در کلاس سوم دبستان ! ___________________________________________________________________________ درباره الی "اصغر فرهادی" انسان نازنینی است . این را بنا بر تجربه شخصی خودم از او میگویم . آدم ظریفی است و منظورم اینجا از ظریف نه نازک طبع که یکی انسان است دارای ظرائف هنری و ظرفی که استحقاق و توان هضم و پذیرش موفقیت را داشته و دارد . ناسیونالیسم ایرانی به کنار حاضرم به حرمت چند هزار فیلمی که دیده ام قسم بخورم که { درباره الی } یک سر و گردن از آن { میلیونر زاغه نشین } و ذوق زده برتر است . شاید ،شاید که نه حتمن بسیار فیلم ها در عالم سینما هست که از فیلم اصغر فرهادی برتر باشند اما به جهت قیاس گفتم که بدانید این فیلم چه جایگاهی دارد برای دیده شدن. بازی ها انصافن عالی ست، یا بهتر است بگویم که بازی ها عالی گرفته شده اند . در فیلمی که نقش اول ندارد از "ترانه و گلشیفته" که توقعات همیشه از آنها بالاست که بگذریم بازی "مریلا زارعی" و "رعنا آزادی ور" و البته "صابر ابر" که گرچه حضوری کوتاه داشت اما به خوبی فینال فیلم را از همه دزدید در زمره بازی های خوب و بیاد ماندنی سینمای ایران ثبت و یادگار خواهند ماند . "درباره الی" بالذات فیلم شوخی است و البته شوخیهای تلخی هم می کند . ناگهان به خودتان می آیید که نفس در سینه تان حبس شده ، پنجه تان را در دسته صندلی میفشارید و بعد لحظاتی بلاخره مجالی میابید تا نفس را بیرون داده نفس راحتی بکشید و احتمالن یک خدا رو شکر هم زیر لب بگویید اما .. اما این تازه اول بازی نفس گیری است که یاران الی با شما می کنند . بازی نفس گیری که تا آخرین پلان فیلم ادامه دارد. اگر به سیاق و روال بخشنامه های وزارت ارشاد و صدا و سیما در باب "پیام اخلاقی" داشتن فیلمها بخواهیم به "درباره الی" بپردازیم باید بگویم : آقا اجازه ! ما از دیدن این فیلم یاد گرفتیم هیچوقت درباره آدمایی که نمیشناسیم قضاوت نکنیم ، نه خوب و نه بد ! پوستر مربوط به مطلب از ابتکارات شخص شخیص خودم است . فکر کردم "درباره الی" به غیر از تبریک و جوایز جشنواره ها احتمالن اولین فیلم ایرانی است که دوست دارم هدیه ای بدهمش . ___________________________________________________________________________ پابلو نرودا ، همشهری مسافر ! " میثم زمان آبادی " ژورنالیست خوبی است . از آن دست که وقتی مطلبی می نویسد میتوانی صدای آه کشیدن و زنگ شیطنت را توامان لابلای واژه های نوشته شده اش بشنوی . دوست دارم سبک و رویکرد نوشتاری این روزهای او را " مدل بیلیاردی " بنامم . اینکه چرا این عنوان را به مطالب او می دهم با خواندن خود او قابلیت توضیح واضح تری دارد . صفحه آخر "همشهری مسافر" گاهی با مقاله ای از او روح می گیرد. شعری زیبا از "پابلو نرودا " را از لابلای مطلب اخیرش در ترحیم و ثنای این شاعر شیلیایی بیرون کشیدم . به آرامی آغاز به مُردن میکنی به آرامی آغاز به مُردن میکنی به آرامی آغاز به مُردن میکنی به آرامی آغاز به مُردن میکنی به آرامی آغاز به مُردن میکنی امروز زندگی را آغاز کن ////////////////////////////// پابلو نرودا نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم تیر 1388ساعت 1:35  توسط امید صیادی ( امیدوار ) |
روزهای خاکی که تو نبودی و " گوییدو " تنها دندان عقلش را کشید ! گوییدو جان ، منم میخوام ، همه مون میخوایم ! نوشته شده در دوشنبه پانزدهم تیر 1388ساعت 19:49  توسط امید صیادی ( امیدوار ) |
اس ام اس شرافتمندانه / انعکاس در چشمان طلایی اس ام اس شرافتمندانه
شصتاد خط نوشتم تا از کنار و اشارت به فیلمی برسم به اینکه { شرافت چیز خوبیست } . خوب چه مرضی است عزیز من ؟ خودش را ، جان مطلب را همین اولش می گویم خلاص . عزیز من ، برادر من ، خواهر من ، دوست من ، .... شرافت چیز خوبیست . شرافت حلقه مفقوده این روزهای ماست . ما که می گویم یک اجتماع هفتاد میلیونی مد نظرم است نه یک حکومت ، نه قسمتی از یک ملت و نه یک نظام ... همه را می گویم که این شرافت را جایی همین اطراف گم کرده ایم. دروغ که از این درب وارد شود شرافت از آن درب رفته است و ما امروز بیش از هر زمان دروغ می گوییم و دروغ می شنویم آنقدر که دیگر هیچ کداممان را حوصله و قدرت تشخیص این دو از یکدیگر نیست و این ، همین بی اهمیت بودن تفاوت دروغ از راست سر آغاز همه بدبختی هاست . همه بدبختی هایی که متاسفانه ما در آغاز سراشیبی تند آن قرار داریم . ایکاش هر کسی که می خواست وارد امر سیاست شود این قدر راحت این اصل مهلک ِ جهان سومی را نمی پذیرفت که حرامزادگی و دروغ گویی رکن و اساس سیاست پیشگی است . در فرهنگ ژاپنی معمول بوده و هست که اگر مردی ، سیاست مردی رسوا شود در تنهایی خودش اقدام به خودکشی دردناکی می کند تا به وسیله این تادیب بتواند حداقل شرافت ممکن را با مرگی صعب برای خود بخرد. به این فکرم که اگر چنین رسمی در ایران ما جاری و ساری بود اصلن کسی جرات سیاست پیشگی را داشت ؟ ، یا نه این دغل مردان و کریه زنان سیاست کار برخاسته از کنار ما قوم عافیت طلب قید خطر کردن با جان و ناموس و آبروشان را می زدند و می گشتند پی دُکانی و دکه ای و حتی فکر لبخند زدن و آیه قرآن خواندن اما با کف دهان و خشم کفر گفتن و خون ریختن و بند بستن خلایق را هم به مخیله راه نمی دادند؟! SMS حالا اگر در کنار این تحقیق و تعریف شرافت بخواهم نگاهی به خود بکنم باید بگویم تصمیم گرفته ام دیگر و هرگز از سیستم اس ام اس تلفن همراهم مگر در موارد ضروری و ناگزیر استفاده نکنم . شاید بی ربط به نظر برسد اما همیشه عمده مبلغ قبض تلفن من مربوط بوده به اس ام اس هایی که در تیراژ بالا برای دوستان می فرستادم. و حالا اگر قرار باشد خارج از تفکرات گوسفندی و بزغاله ای که حضرات درباره من و ما کردند عمل کنم جز این که گفتم انجام نمی دهم تا مبادا خیال خوششان گرم باشد از اینکه هر زمان هر غلطی که دلشان خواست می کنند و آب از آب تکان نمی خورد . نه .. دیگر از اس ام اس استفاده نمی کنم تا حداقل قوانین شرافتمندانه ممکن را در حیطه خودم رعایت کرده باشم و از دوستان هم خواهش می کنم این حداقل را در مورد من رعایت کرده و از فرستادن اس ام اس های غیر ضروری خودداری کنند . این کمترین ارزشی است که برای خودم قائلم تا پایبند باشم به همین کم رمق ترین شرافت بجا مانده از پس گند کاری های رنگ به رنگ حضرات که دورتر از نوک دماغشان را نمی بینند . خُب ... همه آنچه را که می خواستم بگویم همین بود . حالا دیگر اگر مقاله زیر را که صرفن سینمایی است نخواندید هم نخواندید . لینک از سایت تابناک : (( پیامهایی که راه اندازی دوباره سیستم پیام کوتاه به ما داد )) این را حتمن بخوانید.هر اس ام اس شما را چند بار ارسال میکنند تا خسارت مخابرات زود جبران شود! ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ![]() انعکاس در چشمان طلایی * باید واجد چیزی بود تا توانایی بروز و انتقال اون رو بی هیچ تعریف و تبلیغی و فقط به واسطه ی مغناطیس ذهن به دیگران داشت . منظورم اینه که هیچ بازیگری حتی حاذق ترین اونها هرگز توانایی بازی در نقشی رو نداره که کم یا قسمتی از کاراکتر نقش رو در وجود خودش نداشته باشه و اگر بازیگری دست به چنین ریسکی بزنه مطمئنن نتیجه از قبل محتوم و محکوم به شکسته . اخیرن فیلم " یک ماجرای به یاد ماندنی " رو دیدم . فیلمی رمانتیک و شیرین محصول سالهای طلایی هالیوود با هنرمندی "دیورا کر" و "کاری گرانت" . بیش از اونکه بخوام از هنر بازیگری این دو چیزی بگم اشاره به خلوص شخصیتی اونها و انتقال این وجه شخصی به نقش توسط این دو بیشتر مد نظرم هست. یک زن و مرد همسفر در کشتی که به سمت آمریکا در حرکت هست با هم آشنا میشن . طبق اصول اولیه و اصلی امروز هالیوود و حتی ذهنیت های خلاق نویسندگان ، لوکیشن چنین برخوردی خوراک چندسکانس داغ عاشقانه خواهد بود برای پیشبرد داستان . اما اونچه که در فیلم میبینیم به تمامی پرهیز شرافتمندانه از رخ دادن یک اتفاق { حالا دیگه نرمال } در عرصه روابط زن و مرد هست اونهم در حالیکه همه ناظران و آگاهان این رابطه پیشاپیش چنین ذهنیتی رو دارند . خوب منظورم از آوردن این سطور این بود که اگر "کاری گرانت" و "دبورا کر" در دنیای واقعی فاقد اون شرافت رفتاری بودند مسلمن بازی اون ها در چنین نقش هایی تا این حد ملموس و پذیرفتنی نبود . امری که در فیلمی مشابه ( کنتسی از هنگ کنگ ) و بازیگران شهیر اون (مارلون براندو و سوفیا لورن) حتی توان نزدیک شدن به سایه های بازی گرانت و کر رو هم ندارند چرا که شناسه های ظاهری و قرادادی سـکــسـی این دو فراتر از معصومیت چنین نقشهایی بود . بر خلاف براندو و لورن ، کاری گرانت و دبورا کر در عالم واقع هم جدا از اینکه به عنوان سوپر استارهای هالیوودی زمان خودشون صاحب ارج و قربی در حد کمال بودند اما با این وجود هرگز پا رو از چارچوب های اخلاقی و حریم خانواده فراتر نگذاشتند . بر خلاف دو نفر قبلی از ازدواج های متعدد در کارنامه اونها خبری نیست و تقریبن هر دوی اونها بیست سال پیش از مرگ از فعالیت در سینما استعفا دادند تا بیشتر به زندگی و خانواده بپردازند . * عنوان مطلب بر گرفته از فیلمی است با بازی مارلون براندو نوشته شده در جمعه دوازدهم تیر 1388ساعت 3:33  توسط امید صیادی ( امیدوار ) |
یک توضیح و یک حکایت توضیح دار ! یک توضیحی لازم است در این مطلب درباره مطلب پیشین بدهم و آن این که : نوشته شده در چهارشنبه سوم تیر 1388ساعت 1:28  توسط امید صیادی ( امیدوار ) |
{{ پیمان ابدی }} شاید خیلی زود برآورده شود {{ پیمان ابدی }} شاید خیلی زود برآورده شود
((به زودي حلواي او را خواهيم خورد. چون يا خودش را به كشتن ميدهد، يا به جرم كشتن يك نفر ديگر، او را قصاص ميكنند . )) پیش بینی بالا همین چند هفته قبل درباره مرحوم "پیمان ابدی" بدلکاری که روز چهارشنبه طی یک حادثه سینمایی جانش را از دست داد صورت گرفته بود . اما چه کسی تا این حد می تواند در پیش بینی کردن حادثه ای دقیق باشد ؟ یک طالع بین ؟ یا یک کولی فالگیر ؟یا شاید یک احضار کننده ارواح از عالم غیب ؟ نه .. در حقیقت پیش بینی فوق را یک روزنامه نگار درباره سرنوشت مرحوم ابدی کرده بود و جالب واقعیت این است که در بدو ورود پیمان ابدی به ایران از پس سالهای اقامتش در آلمان بین بد نیست اگر هر کدام از ما درخواستی از خداوند داشت بهترینش را بخواهد . نوشته شده در جمعه هجدهم اردیبهشت 1388ساعت 1:21  توسط امید صیادی ( امیدوار ) |
LOST استقلال استقلال
بلاخره آبی های تهران قهرمان لیگ شدند تا علیرغم سلطه و نفوذ لابی اصفهان در فوتبال مملکت یه بار دیگه تقابل تهرانی ها و اصفهانی ها در ایستگاه آخر منجر به تکرار قهرمانی یک تیم تهرانی بشه. سال گذشته پرسپولیس در مقابل سپاهان طی یک بازی حماسی و رودر رو و مستقیم جام قهرمانی رو گرفت اما امسال دل آبی ها واپس شهر اهواز و چشمشون به تیم مجید جلالی دوخته بود و فولاد خوزستان هم با زدن چهار گل به مدعی اصفهانی ( ذوب آهن ) دنیا رو به کام دوستان آبی رنگ شیرین کرد . گرچه که قهرمانی امروز استقلال با توسل به شانس و اقبال به دست اومد اما نباید از یاد برد که این چند هفته اخیر به تیم استقلال و به امیر قلعه نوعی بسیار سخت گذشت و انصافن جمع جور کردن حواشی این تیم بعد از جریان اتهام تبانی و توهین های مایلی کهن اونهم درست دو هفته مونده به پایان بازی ها کار هر کسی نبود. اگرچه حالا دیگه میشه قلعه نوعی رو با کارنامه دو قهرمانی لیگ برتر طی هشت سال یک مربی کار بلد و حرفه ای به حساب آورد اما باید پذیرفت که او علیرغم تمام توانایی های فنی کماکان از راه یابی به رده مربیان با کلاس در سطح اول فوتبال آسیا ناکام هست . ادبیات تقلیدی و کاراکتر جعلی که قلعه نوعی طی سالیان گذشته از خودش ساخته بیشتر از اینکه او رو در قواره یک مرد سنتی نشون بده به لمپنی که فوتبال رو خوب میشناسه بدل کرده که ناگفته مشخصه این کاراکتر با وجوه شخصیتی علی پروین {الگو و پدرخوانده قلعه نوعی} فاصله بسیار زیادی داره و هر بار سعی و تلاش قلعه نوعی در شبیه شدن به این مدل اون رو از قالب معمولی خودش هم دورتر کرد . به هر حال مهم این بود که استقلال با وجود مشکلات انتهای فصل موفق شد جام قهرمانی رو بالای سر ببره پس ما پرسپولیسی ها هم در رفتاری جنتلمنانه بهشون تبریک میگیم و از خوشحالی دوستان خوشحالیم. _____________________________________________________________________________ LOST چهره ای را که در تصویر مشاهده می فرمایید اخیرن در یک جزیره گم شده طفلکی و من بسیار نگران او هستم . او یک کَره ی به تمام معنی از اهالی کُره جنوبی است و در دسته نرم تنان آن جزیره یکی از بهترین ها و بلکه بهتر از همه نرم تنان آن جزیره است . شاید شما بگویید سیمای خودمان هم زیاد نرم تن کُره ای نشان می دهد اما باید گفت ای دل غافل که میان ماه من تا ماه گردون تفاوت از سئول تا دونقوز آباد است ! این کُره ای مورد نظر من نه تنها خیلی از "بانو یانگوم" بهتر است بلکه باور بفرمایید خیلی بهتر است و حتی آن ضعیفه "بانو سوسانو" هم که به هنگام حضورش بر صفحه تی وی جمله آقایان وطنی احساس جومونگیت بهشان دست میدهد در محضر این "سان" لُنگ و کیمونو می اندازند . یعنی عارضم خدمتتان که این تحفه شرق دور از آن ترکیب هاست که بنده سر را در رهش بر باد دهم بس که مانکن است و توی دل برو و همه چیز تکمیل پدر سوخته ! باور بفرمایید اصلن او یک چیز دیگری است لامصب و ما از روزی که او را در این سریال دیده ایم رندوم یک شب در میان هی خوابش را میبینیم که داریم باهم زبان شیرین کُره ای کار می کنیم یعنی من هی آن زبان شیرین کُره ای اش را مزه مزه میکنم و هی میگویم : چوا آن دو منم مای ووآ جاییک شینوی سون جوووویی ! ترجمه : من بیمیرم یه نشونی بده پاشم بیام توی جزیره ... {بووووق}! نام او "Sun" است . یک سال از این حقیر نگارنده بزرگتر و همسر آقای "Jin" می باشد لکن از آنجا که مسلمان نیست تصاحبش برای ما هیچ مشکل شرعی و حتی حقوقی هم ندارد !!! و تنها مشکلش این است که او در آن جزیره کوفتی LOST شده است و چون خود جزیره هم lost too پیدا کردنش خیلی سخت است . فلذا چنانچه دست ما را در دست او بگذارید نه تنها این دختر جوان را از سرگردانی در آن جزیره نجات داده اید بلکن شر ما را هم از سر یک دنیایی کم کرده اید باور بفرمایید . به هر حال بدانید و آگاه باشید که مشمول الذُمبه اید اگر از این گنج سراغی داشته و به من راپورت ندهید. در ضمن چنانچه به مورد مشابهی در همین تهران خودمان برخوردید جهنم و ضررش هم باز ما را در جریان قرار داده و خانواده ای را از نگرانی برهانید.مژدگانی هم دریافت دارید حالا که اصرار میکنین! اگر هم هیچکدام از اینها نشد و خدای ناکرده احساس کردید که انجام این قبیل صالحات باقیات سخت تان است حداقل نشانی آن جزیره ی گم و گور شده را برایمان در کامنت ها بنویسید خودمان یک خاکی بر سرمان می کنیم. بلکن ما هم رفتیم وسط آن جزیره گم شدیم که اگر چنین بشود فکر میکنیم که با حضور آن همه حوری پری و بالاخص همین ضعیفه "sun" خاتون در آن جزیره ما دیگر یک جورهایی عطای رفتن به بهشت را به لقایش ببخشیم و جایگاه رزرو شده و پنت هاوس مان در لواسانات بهشت را هم به همراه کلیه خدم و حشم و پانزده رأس حوری پلمب شده اش انفاق و حبه میکنیم به یک مستحق تر و محتاجتر از خودمان تا هم آن نرم تنان و هانیون (جمع هانی) و هم یک ثوابی را توأمان کرده باشیم انشالله . ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ نوشته شده در دوشنبه هفتم اردیبهشت 1388ساعت 2:19  توسط امید صیادی ( امیدوار ) |
دوشنبه ها و چهارشنبه ها ، اشک ها و لبخند ها دوشنبه ها و چهارشنبه ها
بچه که بودم یه روز دوشنبه ای اتفاق بدی برام افتاد . از اون به بعد دوشنبه برای من تبدیل شد به
نوشته شده در پنجشنبه سوم اردیبهشت 1388ساعت 4:38  توسط امید صیادی ( امیدوار ) |
اندر احوالات تبلیغ کالا و خدمات در تلویزیون اندر احوالات تبلیغ کالا و خدمات در تلویزیون :
حتمن این تبلیغ را از تلویزیون دیده اید که : آقایی در کسوت خبرنگار میکروفن در دست مقابل افراد مختلفی ایستاده و هر کدام از آنها عنوان میکنند که کالایی به نام مثلن : { قوز تن } رو میشناسم،برای عضلات فلان جام استفاده می کنم. و در نهایت هم جوانک عضلانی و لمپن مآبی توصیه می کند که ما هم این"قوز تن"را استفاده کنیم. سراسر این تبلیغ حدودن یک دقیقه ای از ابتدا تا انتها چیزی شبیه به شکنجه است . یعنی شعار مستقیم در مقابل فهم شما که : استفاده اش کن چون من دارم بهت میگم ! کمترین خلاقیت و شعوری در ساخت این تبلیغ و بسیاری دیگر از تبلیغات مشابه تلویزیونی به کار نرفته و مشخص نیست جایگاه ایده پردازی در صنعت تبلیغات ما کجاست . نمونه دیگر از این دست تبلیغ یک شامپو است که حتی از مورد بالا نیز آزار دهنده تر است . آرایشگر در حال کوتاه کردن "نکردن" موی آقایی با صورتی سرد و خالی از جذابیت است که ناگهان دست از کار میکشد و با لحنی رُبات گون و صدایی بلند آنقدر که همسایه ها مان هم بشنوند می پرسد : آقا چه موهای خوش حالتی دارید از چه شامپویی استفاده می کنید ؟ و طرف هم با همان صورت کذا آنگونه که هزار بار جواب را تمرین کرده باشد به طرف دوربین می چرخد و با لحنی بی روح می گوید :با شامپوی صبر سقمت .. ! خوب بالشخصه بعید می دانم این چنین تبلیغی کمترین شوقی را به جهت خرید این دو کالا در احدی ایجاد کند . صرفن تبلیغی ساخته و با هزینه ای بالا از تلویزیون پخش شده تا ما دیده باشیم که ناگفته مشخص است کمتر کسی وقتش را به جهت دیدن آنچه که تعریف شد بگذارد . اما ازاین دو تبلیغ که بگذریم اخیرن تبلیغ یکی از بانک ها (در کمال تعجب!) به شدت جلب توجه می کند . تصاویری سیاه سفید و دوربین ثابتی در نماهای عمومن مدیوم شات "واکنش" هایی را به نمایش می گذارد در حالیکه از اصل "کنش" چیزی مشخص نیست . زنی که با خودرو به درون بساط میوه فروشی رفته اما کماکان حواسش به چیزی ست که ما نمی دانیم، پیرزنی همراه با چرخ خرید در میانه دو درب فروشگاه فریز شده و دوچرخه سواری که به جای دقت به راه همچون مابقی افراد حتی در لحظه سقوط در حال نگریستن و دیدن ماست . آیا واقعن ما تا این حد دیدنی هستیم و خودمان خبر نداریم ؟! نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم فروردین 1388ساعت 20:17  توسط امید صیادی ( امیدوار ) |
مونولوگ _ دیالوگ مونولوگ _ دیالوگ
بعضی شب ها بی اختیار توی خواب شروع میکنم داد زدن .. پشت سر هم با دهن بسته و با طول موج متناوبی که رفته رفته بلند میشه سعی میکنم داد بزنم . یکی دو بار همین داد زدن های ناجور توی خواب باعث شده دخترهایی که از بخت بد شب پیشم بودن با هول و هراس از خواب بپرن و با وحشت سعی کنن بیدارم کنن . یه بار که دیگه آخر فاجعه بود . فکر کن رومئو وار و با کلی ترس و لرز و سکرت بازی شب از پنجره خونه مردم رفتم داخل و نیمه شب بی اختیار دچار این حالت شدم !!! .. بنده خدا حسابی دست و پاشُ گم کرده بود و اگه زودتر بیدارم نمی کرد بعید نبود من تبدیل شم به یه مدرک مستند و غیر قابل انکار از فاجعه هالوکاست ! البته در تهران ! نمی دونم ریشه این جریان دقیقن چیه .. پری شب بازم اینجوری شدم و البته توی خونه تنها بودم و مطابق معمول وقتی توی این حالت از خواب می پرم تمام مموری مغزم پاک ِ پاکه . یعنی برای دقایقی همه چیز از یادم میره ..این که کی هستم ، کجام ، چه وقتیه ... و خلاصه تمام شناسه های قراردادی و ذاتی برای چند دقیقه به طور کامل از ذهنم اوت میشن و بعد یکی یکی بر میگردن .. امید هستم پس طبیعتن جورج کلونی نیستم ! .. اینجا تهرانه پس دهلی نیست .. سیگار میکشم تریاک نه .. آدم عمدتن عوضی هستم پس مطمئنن نمی تونم مادر ترزا باشم .... و ... و البته این دفعه یه چیز دیگه هم به یاده های در حال بازگشتم اضافه شد! وبلاگ .. وبلاگ هم می نویسم ! _______________________________________________________________________ خیلی وقته که فکر می کنم واسه سال جدید نیاز به تغییر دارم .. تغییر که میگم منظورم مدل رفتار و گفتار و اینها نیست .. بیشتر از نقطه نظر " باور " نیاز به تغییر دارم . و فکر میکنم این تغییر باید ناگهانی باشه .. بی مقدمه و دفعتی .. اونقدر که خودم هم جا بخورم! فکر کن .. آدمی که نزدیک 20 ساله که می خواد سیگار رو ترک کنه .. آدمی که 10 ساله به خودش قول داده مدرک دانشگاهی رو حتمن بگیره .. آدمی که 5 ساله که میخواد یه رابطه یه طرفه و عبث عاطفی رو یک بار واسه همیشه کات کنه .. آدمی که یه عمره که می خواد آدم باشه و نهایتن آدمی که در انجام تمام موارد بالا یک شکست خورده کامله می خواد به طور ناگهانی تغییرکنه! خوب البته کار نشد نداره .. فقط یه کمی اراده می خواد که من دارم .. باید به خودم این باور رو بدم که من می تونم ... من می تونم .. من می تونم ... من می ... .... .. ببخشید .. کسی شیشکی بست ؟! تو بودی ؟ .. بی ادب ________________________________________________________________________ سکانس حمله "جوکر" به پنت هاوس "بروس وین" و تقابلش با "بتمن"در فیلم { شوالیه تاریکی } : جوکر درحالیکه معشوقه سابق " بتمن _ بروس وین " رو در آستانه پنجره پنت هاوس در حالت معلق و تهدبد آمیزی رو به بیرون نگه داشته از بتمن می خواد برای نجات جان دخترک نقابش رو برداره اما بتمن ... : بتمن با صدایی دو رگه و تهدید آمیز : ... ولش کن ... جوکر .. با لبخند : چه استفاده ناشیانه ای از واژه ها کردی ! و البته حرف بتمن رو گوش میکنه . دخترک رو رها میکنه تا از فاصله طبقه نهایی برج سقوط کنه ! نتیجه ؟ ! هیچی .. بتمن هم مجبور میشه برای نجات جان معشوقه سابق از همونجا شیرجه بزنه! دیالوگ جوکر در این صحنه { چه استفاده ناشیانه ای از واژه ها کردی } بهترین دیالوگ امسال بود که در فیلمی شنیدم . عالی بود .. عاشق این نوع حضور ذهن هستم . البته یه دیالوگ باحال دیگه هم شنیدم همین چند شب پیش : استنلی لورل : میدونی اُلی ..الیور هاردی : هان .. چیه ؟ استنلی : داشتم فکر می کردم .. هاردی : به چی ؟ استنلی : هیچی .. فقط داشتم فکر می کردم ! اینم یه معما از فیلم " 16 Blocks " : هی رفیق فکر کن تو داخل ماشین اسپرت و دو نفره ات نشستی و بیرون طوفان داره همه چیز رو از بین می بره .. از جلوی ایستگاه اتوبوس رد میشی .. داخل ایستگاه اتوبوس که در حال ویرانیه 3 نفر وایسادن : 1 _ پیرزنی که سخت مریضه و داره از دست میره .. 2 _ دوستی که زندگیت رو بهش مدیونی .. 3 _ دختر رویاهات .. خوب ، تو فقط میتونی یه نفر رو سوار کنی .. انتخاب تو کیه ؟ ! نوشته شده در جمعه بیست و سوم اسفند 1387ساعت 3:15  توسط امید صیادی ( امیدوار ) |
سُـهـراب کُـشـون مرد ناشناس گویی که بزرگترین هدیه خداوندی را در آغوش می فشرد .. نقال پیر را بغل کرده نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم اسفند 1387ساعت 16:28  توسط امید صیادی ( امیدوار ) |
گزارش کامل اسکار 2009 هشتادویکمین دوره ( OSCAR 2009 )همراه با تصاویر اختصاصی گزارش کامل اسکار 2009 هشتاد ویکمین دوره
![]() شب پادشاهی زاغه نشینان هندی در هالیوود هشتادو یکمین دوره مراسم اهدای جوایز اسکار با برتری مطلق فیلم "میلیونر زاغه نشین " ![]() برای دیدن بیش از ۲۰ عکس از متن و حاشیه اسکار امسال که در هیچ کجای دیگر نخواهید دید بروید به >> سینمالاگ << نوشته شده در دوشنبه پنجم اسفند 1387ساعت 9:49  توسط امید صیادی ( امیدوار ) |
جنگل خارزار جنگل خارزار
تند و تند لباس هاشو میپوشه ... با همون عجله دنبال چیزی دور و بر تخت رو میگرده . نوشته شده در شنبه سوم اسفند 1387ساعت 2:27  توسط امید صیادی ( امیدوار ) |
باز هم ویژوال آیدیا / دور از بهشت / پرسپولیسی بیتل باز هم ویژوال آیدیا به فاصله 3شب بعد از طبع متن قبلی این وبلاگ شبکه "بـی بـی سـی فارسی" موضوع برنامه "صدای شما" رو دقیقن عین تیتر و متن من قرار میده و من هم البته که دیگه خیلی راحت قبول میکنم که هم باز اشتراک "ویژوال آیدیا" بین این وبلاگ و یک برنامه تلویزیونی اتفاق افتاده و البته باز هم من در این اشتراک چند قدم جلوتر بودم . گرچه معتقدم نهایتن اتفاق خاصی نیفتاده و من هم به هیچ وجه قصد ندارم ادعایی بکنم مبنی بر اینکه به طرق متفاوت و از جاهای مختلف از من و یا دیگر دوستان وبلاگستان سرقت های متنی موضوعی انجام میشه . تمام این ورودی های لندنی به وبلاگ من هم بر بچز خودمون هستن از دم .. همه چیز اتفاقیه .. همه چیز . شاید شما دوست داشته باشید مثل دائی جان ناپلئون فکر کنین اما من یکی دیگه عادت کردم به تکرار این اتفاقات ساده شما هم اگه دیدینش بهتره بهش عادت کنین ! _____________________________________________________________________ دور از بهشت طی 2 دوره مراسم اسکار سال های 2008 و 2007 اولین صفحه الکترونیکی فارسی که گزارش مراسم و اسامی برندگان رو به همراه تصاویرش منتشر کرد همین وبلاگ من بوده . کار سختی بود که واقعن با میل و علاقه انجام دادم و سعی میکنم هر سال بهتر انجامش بدم . اما به من سخت می گذره وقتی که مراسم اختتامیه جشنواره فیلم فجر در فاصله چند خیابان با من در جریانه ولی به خاطر شکل خبر رسانی الکن و ناقص از همه سو نه تنها ناچارم قید نوشتن گزارشی درباره اش رو بزنم بلکه برای تماشای نیم بند اون هم باید چیزی در حدود 24 ساعت صبر کنم . اما همین پخش هم اونقدر دچار ایراد و اشکال هست که واقعن آدم هنگ میکنه که اگر قرار هست شاهد پخش تلویزونی این مراسم باشه دیگه این ادا اصول ها چه معنی میده! مجری مراسم که مثلن قرار بود اداره کننده یک ویژه برنامه بلند با حضور عمده سرمایه های صنعت سرگرمی ساز این کشور باشه در کمترین ذوق ممکن تنها چیزی که بلد بود مکث چند ثانیه ای در معرفی شخص برنده بود . نه شوخی نه جوک و نه حتی چند خط شعری برای تزریق نشاط به فضای مراسمی که به هر حال فینال یک سال سینمایی برای خیل عظیم دست اندرکاران و علاقمندان اون بود دیده نشد. ![]() از اون بدتر و افتضاح تر نحوه پخش نیم بند مراسم از تلویزیون بود که به شکلی ناقص نه تنها اکثر نطق های برندگان رو پخش نکرد بلکه بلا استثنا هر خانمی رو که برای دریافت جایزه به روی سن دعوت شد رو تنها از نمای دور ( در حد مورچه ای روی دیوار ) نشون داد و .... به اینها اضافه کنید عدم نمایش تصویر نامزدها هنگام اعلام و یا حتی عکس اونها و یا نمایش قطعه ای از اثر مشمول جایزه ! خیلی مایوس کننده است که بعد از 27 بار برگزاری جشنواره فیلم فجر هنوز در اجرای کمترین شکل حرفه ای لنگ میزنیم و معلوم نیست برای اینکه در جریان پخش کامل و بی کم کاست اختتامیه و برندگان اون قرار بگیریم چه راهی وجود داره به جز رفرش صفحه هنری خبرگزاریها ؟ شاید یه تعداد بگن رادیو پخش مستقیم داشت. آره خُب داشتش اما به قول معروف : جماعت یه دنیا فرقه .. بین دیدن و شنیدن ... برید از اونا بپرسید که شنیده ها رو دیدن ! _________________________________________________________________ پرسپولیسی بیتل پری روز پسر 18 ساله یکی از همکاران از من پرسید : آقا امید شما پرسپولیسی یا استقلالی؟ در حالیکه سعی می کردم به هیچ عنوان از کلاس یک دانای کل چیز فهم امروزی که میتونه الگوی مناسبی برای یک نوجوان باشه کم نیارم نگاه عمیقی به دور دست ها انداختم و همچین یک قیافه موقر و جنتلمنی به خودم گرفتم و گفتم : خوب راستشو بخوای بچه تر که بودم خیلی پرسپولیس رو دوست داشتم و همه بازیهاش رو میرفتم استادیوم اما واقعیتش الان دیگه برام مهم نیست و به بازی زیبا از طرف هر تیم که باشه اهمیت میدم و لذت میبرم .. بعد دستی رو پشتش زدم و بزرگوارانه گفتم : تو هم که به سن و سال ما برسی حتمن از حساسیت هات کم میشه و ... کات _ امروز _ موقع پخش بازی .. با یه زیر پیرهن رکابی و شلوار گرمکن مثل بچه های پنج ساله میپریدم بالا پایین .. داد میزدم و موقع خطرات روی دروازه ها دو دستی میکوبیدم توی سرم . همه هیکلم خیس عرق شده بود و به خصوص از دقیقه 75 تا دقیقه 93 که زارع پنالتی رو گل کرد رعشه تمام وجودمو گرفته بود .. گل رو هم که زدن که دیگه نگو .. به یک دلیل کاملن نامشخصی فکر کنم حداقل دویست سیصد بار بند شلوارم رو باز کردم و دوباره گره زدم و حدودن هزار دفعه پاچه های شلوارمو تا زیر گلوم کشیدم بالا ! وقتی بازی تموم شد از اون دانای کل چیز فهم موقر و بزرگوار اندازه سر سوزنی خبر نداشتم ... گور باباش .. خب این کـسـخـلی ذاتی از بچگی با من بوده و کاریش هم نمی تونم بکنم . همیشه خدا هم فاصله داشتم با یه انسان آرام موقر و خونسرد و قابل کنترل .. آره آقا جون ... ما از اولش هم یه پرسپولیسی بیتل بودیم تا همیشه هم هستیم ! نوشته شده در جمعه بیست و پنجم بهمن 1387ساعت 19:4  توسط امید صیادی ( امیدوار ) |
مورد عجیب بنجامین باتن ، مرثیه ای بر رویای جوانی مورد عجیب بنجامین باتن ، مرثیه ای بر رویای جوانی
نوشته شده در شنبه نوزدهم بهمن 1387ساعت 2:35  توسط امید صیادی ( امیدوار ) |
لذت مسلمانی ! لـذت مسلمانی !
تلفنی دارم با ستایش ( برادرزاده 4 ساله ام ) بحث می کنم که : نوشته شده در دوشنبه چهاردهم بهمن 1387ساعت 2:53  توسط امید صیادی ( امیدوار ) |
تاجی احمدی / سیمای زن زمانه تاجی احمدی / سیمای زن زمانه
شب / داخلی / اتاق اجاره ای مرد راننده تاکسیهاشم در را باز می کند داخل می شود . "تاجی" در حال عوض کردن لباس های کثیف نوزاد است و او هم لاینقطع وق میزند .. گریه می کند. هاشم : ای زهر مار . تاجی : تو دیگه نمی خواد فحش بدی . هاشم : یواش حرف بزن . تاجی : آب گرم چی شد ؟ هاشم: یواش حرف بزن . تاجی : آب و بزار گرم شه . هاشم : میگم یواش حرف بزن هاشم : اونجا رو میبینی ؟ خوب نیگا کن . شیشه ها رو دیدی ؟ درا رو میبینی ؟ پشت هر یکی یه فضول خوابیده . پشت هریکی از این درا یه زبون بد یه چشم حسود یه قلب سیاه ست. همه هم با همه بد ، همه با هم .. با هر کدوم ، بدن ... از دیالوگهای "خشت و آیینه " ___________________________________________ تاجی بدبخت و بی سرپرست بود ، ول شد . به یک آدم عجیب و غریبی شوهر کرد . شوهر اولش که این قدرهروئینی شد که او ازش طلاق گرفت اما مرتب پول هروئینش را می داد . فرشته بود این زن . تاجی یک فرشته بود . معرکه بود . از کتاب نوشتن با دوربین / گفتگوهای ابراهیم گلستان با پرویز جاهد در فیلم "خشت و آیینه " تاجی احمدی در نقش "تاجی" چنان درخشان ظاهر میشود که بی اغراق می توان بازی او را در ردیف بازی های ماندگار بازیگران زن سینمای ایران همچون " گوگوش" در فیلم { بی تا } و "سوسن تسلیمی" در { مرگ یزدگرد} قرار داد . تاجی احمدی در خشت و آیینه تصویر زنی از طبقات فرو دست اجتماع در حال فربه شدن آن روزهای ایران را نشان می دهد که به حداقل ها راضی است گرچه در دست یافتن به همان هم ناکام میماند. تاجی گارسون کافه کوچکی در مرکز شهر است . رفیقه هاشم ( زکریا هاشمی ) و دلخوش به نشستن در جمع دوستان ظاهرن روشنفکر اما بی سواد او و خلوت های گاه و بیگاهش . ناگهان نوزادی را که زنی جوان (فروغ فرخزاد) در تاکسی هاشم به جای می گذارد تبدیل به بزرگترین اتفاق زندگی یک نواخت و بی سر انجام او می شود . هاشم در تلاش برای خلاص شدن از شر نوزاد ناچار می شود با کمک " تاجی" یک شب از نوزاد نگهداری کند و همین یک شب تاجی را در معرض همان حداقل های ممکن و همیشگی قرار میدهد . حداقل هایی همچون داشتن یک خانواده ، زندگی در یک اتاق کوچک استیجاری و معاشقه هایی ایرانی. و این معاشقه های ایرانی را جز با تماشای تاجی احمدی در این فیلم نمی توان درک کرد . او در اوج ناز و عشوه های فروزانی آن سال های سینمای ایران چنان "زن" زمانه خود بودن را با تمامی آداب ممکن و قابل نمایش آن می آمیزد و به رخ پرده نقره ای می کشد که بی شک او را تبدیل به نماد تمام و کمال عشق ، حرارت ، آرزوها و البته ناکامی های زن ایرانی میکند . جدا از این ها تاجی احمدی صدا پیشه ای بود که در زمینه دوبله آثار مطرح سینمای جهان نقش های بیاد ماندنی همچون دوبله نقش مارنی در فیلم مارنی به جای Tippi Hedren ، به نقش کُری در پابرهنه در پارک به جای "Jane Fonda " و برای "Kim Hunter" به نقش استلا در اتوبوسی به نام هـوس را از خود به جا گذاشت . قطعه ای از صدای تاجی احمدی ( دانلود ) تاجی احمدی بعد از انقلاب از ایران به فرانسه مهاجرت کرد . چند سالی پس از آن به علت مرگ فرزندش مشاعرش را از دست داد ، دیوانه شد و نهایتن در سال 1363 در حالیکه بیش از 48 سال نداشت دفتر زندگی را برای همیشه بست . __________________________________________________________ پانبشت : برای پیدا کردن حداقل اطلاعات ممکن از زندگی و سر انجام تاجی احمدی به عمده کسانی که ادعای"دانستن" و دست بر آتش هنر داشتن دارند مراجعه کردم . نه از طریق تلفن و نه از طریق ایمیل کمترین پاسخی نگرفتم و این بسیار جای افسوس دارد که فلان قاتل دهه 30 شیکاگو دارای چندین صفحه اطلاعات در بیکران اینترنت است و در عوض اینجا درباره یکی از بهترین هنرمندان این کشور و بسیار همچون او فقر اطلاعاتی بیداد می کند . یکی از نویسندگان "مجله فیلم" در پاسخ به سوالم که چرا آنان که می دانند میلی به گفتن ندارند گفت : خوب وقتی صرفه ای ندارد و گفتن و نوشتن درباره اش فقط صرف هزینه است چرا بگویند ؟! نوشته شده در چهارشنبه نهم بهمن 1387ساعت 22:21  توسط امید صیادی ( امیدوار ) |
سریال یوسف پیامبر ؛ از واقعیات تاریخی تا روایت سینمایی سریال یوسف پیامبر ؛ از واقعیات تاریخی تا روایت سینمایی
و حال سوالی که در این میان به وجود می آید این است که آیا یک فیلم ساز مجاز است به نوشته شده در جمعه چهارم بهمن 1387ساعت 22:3  توسط امید صیادی ( امیدوار ) |
کارت قرمز برای فردوسی پور / کارت زرد برای خاتمی کارت قرمز برای فردوسی پور
هفته گذشته بسیار عجیب گذشت برای فوتبال ما اما بنا به مصلحت در این باره حرفی نمی زنیم . همین یک جمله در ابتدای برنامه 90 این هفته که از زبان عادل فردوسی پور در آمد خیال همه را راحت کرد که این برنامه متفاوت از برنامه هفته های قبلی ست که طی آن فردوسی پور با صراحتی نیشدار معاونین بی سواد سازمان تربیت بدنی را سر جای خود نشاند و سریال انتقاداتش از فدراسیون فوتبال و مجریان بی صلاحیت آن را ادامه داد . برنامه 90 این هفته اما کوتاهترین برنامه طی چند سال اخیر بود که با اشاره فردوسی پور به ابلاغ غیر رسمی فدراسیون فوتبال مبنی بر تحریم جــبری ـ قهری این برنامه از طرف اهالی فوتبال حتی روال معمول خود را هم نداشت. اما آنچه که بینندگان را در شک و گمان دیدار یک 90 انتقادی دیگر نگاه می دارد نه انتظار برای تداوم کشمکش بر سر بدیهیات اولیه یک اجتماع بالغ که بی شک انتظار برای اجرای دوباره 90 با عادل فردوسی پور است که به طور قطع به یقین با رفتن احتمالی او از این برنامه باید پرونده 90 را هم بسته شده دانست . به خصوص که با توجه به سرنوشت دیگر برنامه های انتقادی صدا و سیما نظیر کوله پشتی با اجرای فرزاد حسنی و پارازیت ( رادیو جوان ) پیشینه صدا و سیما نشانگر این است که این سازمان عریض و طویل در روزهای سخت فشار از بالا پشتیبان خوبی برای برنامه سازان و مجریان مبتکر و غیر محافظه کار خود نیست . شاید آخرین جمله فردوسی پور که ضمن کنایه زدن به دلیل عجیب عدم امکان برگزاری مسابقه اس ام اسی این هفته وعده بررسی مفصل حرکت بچه گانه فدراسیون فوتبال و سازمان تربیت بدنی را "در صورت صحت و قطعیت آن " به هفته آینده موکول کرد اشاره سربسته ای به این بود که او احتمالن آخرین برنامه 90 را به عنوان مجری پشت سر گذاشت : اگر میسر شد که بر روی این صندلی از حق و حقیقت دفاع کنیم هفته آینده هم خدمتتون خواهیم رسید. _______________________________________________________________________ کارت زرد برای خاتمی سید محمد خاتمی هفته پرکاری را پشت سر گذاشت . بعد از آنکه غلامحسین کرباسچی "لیدر تکنوکرات های کارگزاران سازندگی" صدای اعتراضش بلند شد که این آقا ( خاتمی ) در ادامه روند میکنم نمی کنم های هشت سال ریاستش بر قوه مجریه هم باز همه را لنگ در هوای کاندید شدن و نشدن خودش نگاه داشته دوم خردادی ها در واکنشی شتاب زده از زبان خاتمی گفتند : از بین من ( خاتمی ) و میرحسین موسوی یکی مان به طور حتم کاندید خواهیم شد . سپس به فاصله چند روز سر و کله حضرتش در تئاتر شهر و به تماشای تئاتر کرگدن آفتابی شد تا بعد از پیش در آمد "من با اتوبوس شرکت واحد سر کار می روم" آقای خاتمی در ابتدای دوره ریاست جمهوری ش یک بار دیگر همه ذهنشان از پی این برود که این فرهیخته عالم هنر و سردبیر سابق روزنامه کیهان کماکان سید لطیف و احساستی ست که تیاتر را می فهمد اما در دوره حکومتش روزنامه ها را فله ای بستند و آه هم از دهانش محض دلخوشکنک جماعت در نیامد. و در نهایت امشب وقتی همه خواب بودند یا حداقل تظاهر به خواب بودن می کردند جناب خاتمی آفتاب شد در بنیاد باران و بعد از مجادلاتی نه چندان خوش رنگ با یاران به صراحت فرمودند که : من اولین و میر حسین موسوی دومین گزینه ( تدارکات چی گری ) هستیم ! واقعیت این است که آمدن یا نیامدن جناب خاتمی کمترین اهمیتی برای من ندارد . عبدالله نوری و حسن روحانی ( در صورت تایید صلاحیت ) گزینه های اولیه و قالیباف شانس های ثانویه من برای انتخاب هستند و اگر هیچ کدام از این سه نفر به هر دلیلی نیایند و کاندیدای قدر قدرت و صاحب جاه دیگری هم رخ ننماید همان محمود خان احمدی نژاد خودمان را ترجیح می دهم . حداقل از همین اولش تکلیف مان با آخر همه چیز روشن است . توضیح اینکه کاندیدای قدر قدرت و صاحب جاه کسی را گویند که : 1 _ بتواند به دستخط خود برای پاپ و رییس جمهور آمریکا نامه بنویسد و به اسلام دعوتشان کند . 2 _ پدر عروسش بعد از سه دهه برگزاری "روز قدس" اسرائیلیان را دوست بشناسد . 3 _ فقط با یک صندوق حساب ذخیره ارزی در آن واحد چندکشور دور و نزدیک دیگر را هم اداره کند . 4 _ در جواب سوالات سیاسی خبرنگاران در هر بابی او با یک سوال دیگر رسمن بپیچاند . 5 _ هر انتقادی که امی و با سواد از او بکنند در مقابل خنده تحویل بدهد . 6 _ هرچه در مجامع بین المللی کم محلش کنند هم باز پاشد برود آمریکا روی اعصابشان پاتیناژ کند. 7 _ تورم و بیکاری را مثل فردوسی پور روی کاغذ حل کند و همه چیز برایش OK باشد . 8 _ هر شب برود سر گوشی پسرش و اس ام اس هایی را که درباره اش نوشته اند بخواند و بخندد! 9 _ نهار را با مهدی عبد خدایی بخورد و شام مهمان بیوه دکتر حسین فاطمی باشد . 10 _ هر که را خوشش آمد بر سر هر کاری که بازهم خوشش آمد بگذارد تا چشم همه دربیاید. 11 _ شمقدری را به ماکیاویلی ترجیح بدهد اما نصایح جفتشان را مو به مو اجرا کند . 12 _ چاکری علما را بکند اما گوشش بدهکار هیچکدامشان نباشد . 13 _ آخر اعتماد به نفس باشد و با جثه ریزش دنیایی را بترساند ! 14 _ همیشه در سفر باشد اما حتی یک خط سفرنامه ننویسد ... 15 _ هاله نورش آدم را بکشد بس که باحال باشد . 16 _ بلایی بر سر نظام بانکی و سرمایه داری بیاورد که روح مارکس انگشت به ماتحت بماند . 17 _ .... بازم بگم آی دی های کاندیدای قدر قدرت صاحب جاه رو یا بسه ؟! ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ پای نبشت : "بیچاره ملتی که قهرمان بخواهد" اما گاهی از خودم میپرسم چه میشد اگر فقط یک شب از هشت سال را سید محمد هم عادل میشد ؟! نوشته شده در سه شنبه یکم بهمن 1387ساعت 2:52  توسط امید صیادی ( امیدوار ) |
|
|