|
حتي قاطر هم عرعرش ارجيناله ! حتي قاطر هم عرعرش ارجيناله !
ميگه يه روز يه باباي زن نديده اي از جلوي حــــمـــوم زنــونـــه رد ميشد . با خودش فکر کرد اگه برم داخل احتمالن اول خزینه دار و تونچی حمــوم داد ميزنه سرم که آي مرتيکه گمشو بيرون ...خوب اين مي ارزه . بعد زنهايي که دارن لباس ميپوشن جيغ و داد و هوار راه ميندازن و فحشم ميدن که خوب اين هم مي ارزه.. بعد من يکيشون رو ميچسبم و بقيه سعي ميکنن با لگن و ليف کيسه بزنن تو سر و کله ام که خوب اينم مي ارزه ... بعد آجان مياد منو ميبره کلانتري چک و لقدم ميزنن که خوب اينم مي ارزه ... بعد ... خلاصه همه حساب هاشو که کرد رفت داخل و .... وقتي طرف رو بردن کلانتري يارو افسره بهش گفت آخه احمق تو چه حسابي کردي که اينکارو کردي ؟ اين بابا هم شرح حساب کتابي رو که کرده بود رو گفت ... افسره زد زير خنده و گفت : اما بنده خدا يه جا رو يادت رفت حساب کني ! يارو پرسيد کجا رو ؟ افسره گفت : اينکه يه طشت ریگ داغ !! فرستادم از نونوايي سنگکي بيارن بنشونمت توش تا هر وقت ميري مستراح آرزوي مرگ بکني ! طرف گفت : نه والله اين يه جا رو دیگه حساب نکرده بودم ! حالا شده حکايت من و این آقاي دزد وبلاگی جناب " آمونیاک " که در سايت سطح بالا و مفخم کلوب صفحه ای دارند پر از مطالب من !! دفعه قبلی و بعد از اينکه جريان دزدي ايشون از مطالب وبلاگ من لو رفت و اون مطلب تحت عنوان " کفن دزدی وبلاگی " رو نوشتم اومد عذر خواست و کامنت پشت کامنت و ايميل پشت ايميل که آقا من اشتباه کردم و لطف کن هم ببخش و هم لينک صفحه منو از توي اون مطلب که با نام " دزد " مشخص کرده بودم رو بردار .بعد هم اصرار که اجازه بده با اطلاع خودت از مطالبت استفاده کنم . منهم فرداي اون روز توی وبلاگم و در ادامه همون مطلب اضافه کردم و نوشتم که جريان از ديد من تموم شده است و قصد ندارم ادامه اش بدم چون از تخريب شخصيت هيچکس حالي نميبرم . برای خودش هم ایمیل زدم که متاسفم از اتفاقی که افتاد {دقت کن اون که باید اظهار تاسف میکرد من نبودم اما خوب داشتن یه کمی شعور ارتباطی بد نیست} و بعد هم توضیح دادم که نیازی نیست برای گذاشتن مطلبی از من یا دیگری در صفحه ات اجازه مستقیم بگیری و همین که ذکر منبع بکنی و لینک مطلب اصلی رو بگذاری کفایت میکنه . اما اخيرن درکمال تاسف حضرت دزد باز فيلش ياد هندوستان کرده و بعد از اينکه زیر دو مطلب از مطالبی که بعد این قضایا از من در صفحه شون درج کردند یکی رو با عنوان " با تشکر از امید "!!!؟ و دیگری که از اشعار من هست رو با ته نوشت " omid.s " مزین فرمودند نه تنها باز برگشتند به رویه سابق و دیگه خبری از ذکر اسم و منبع نیست بلکه در ادامه مطالب سرقتیشون که اینبار خیلی خوشحال تشريف بردند سراغ داستان ها و در اولين هنرنمايي جديدشون داستان " بوسه بر رخ مهتاب " رو به صورت پاورقی در صفحه شون ارائه مي کنند و ... براش ایمیل زدم که با اجازه کی داری اینکارو میکنی ؟ اما انگار نه انگار ... خوب من هم وقتي ديدم اين آدم ذاتن مريضه و قصد نداره به راه درست برگرده از طریق یکی از دوستان در کلوب برای افرادی که برای مطالب من در صفحه ایشون کامنت میگذارن پیغام فرستادم که اصل جریان چیه . اگرچه هميشه بهترين و باهوش ترين دزدها هم جايي اشتباه مي کنند و البته متاسفم که يکي از احمق ترين ها و خنگ ترين هاي دنياي دزدهاي اينترنتي به پست من خورده اما بايد به عنوان مژده خدمت جناب آقاي " آمونیاک " دزد حقير بگم که فراموش کردي آقا جون که چه اطلاعاتي از زندگي شخصي خودت رو ضمن کامنت ها و ايميل هايي که برام مي نوشتي درز دادي و البته فراموش کردي ساکن شهري هستي { کرمانشاه } که هنوز عمده طايفه و فاميل من دارن اونجا زندگي ميکنن و باز هم فراموش کردي که همون موقع چند نفر از دوستانت در اون سايت کلوب رو به واسطه فاش شدن دزدي دفعه پيش از دست دادي و .... . به هر حال برات متاسفم جناب دزد چون اين مطلب تنها واکنش من نسبت به کثافت کاري جديدت که نيست هيچ مطمئنن کوچکترين اونها خواهد بود و لازم نيست که عنوان کنم این یه جا رو دیگه یادت رفت که حساب کنی و مسئوليت اونچه که بعد از اين اتفاق ميفته به تمامي بر عهده خود بي سواد و کودنت هست و برات متاسفم که درنهايت تنها افتخاری که توي اينترنت کسب میکنی اینه که در حد يه سوژه باشی واسه نوشتن من و جريان وقتي جالب ميشه که بدوني مسائل دیگری از جمله مستراح رفتن گرفته تا بواسير هم سوژه هاي من بودن و خواهند بود ! جهت اطلاع دوستاني که در سايت کلوب صفحه اين آقا رو ميخونن و کامنت مي گذارند : در جريان باشيد که تمام مطالب صفحه اين آقا حتا استاتوس نوشت هاي صفحه اش هم سرقتي و متعلق به وبلاگ بنده است . واقعن که قاطر به اون قاطري عر عرش ارجيناله من تعجبم اين آدم اگه تا اين حد خنگ و بيشعوره که نميتونه دو تا جمله از خودش بنويسه و دم به دقيقه نوشته هاي منو ميدزده اصلن واسه چي مياد توي اينترنت صفحه شخصي درست ميکنه ؟! توضيح : تصوير مطلب تصویری هست که همين جناب دزد " آقاي آمونیاک" به عنوان تصویر خودش در پروفایل صفحه اش در سایت کلوب گذاشته و البته معلوم نیست که واقعن خودش باشه که به محض اطلاع از درجريان قرار گرفتن بازديد کنندگان درباره سطح وجودیش ناچارن صفحه اش رو محدود کرده به ديدن فقط واسه دوستان .. بنده خدا دزد دوستش کجا بود آخه ؟ تو خودت محدودي از بيخ ! نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم آبان 1388ساعت 16:29  توسط امید صیادی ( امیدوار ) |
نمره ی بیست به آرتروزِ دانا شهرِ تهران ! نمره ی بیست به آرتروزِ دانا شهرِ تهران ! نوشته شده در دوشنبه یازدهم آبان 1388ساعت 1:9  توسط امید صیادی ( امیدوار ) |
بیا با هم بریم سفر مشهد مشهد بیا با هم بریم سفر مشهد مشهد
معمولن در مطالبی که می نویسم سعی می کنم کمتر به موضوعی بپردازم که نیازمند استناد به اصل خبر باشه اما خداوکیلی این یکی دیگه اصلن راه نداشت که بخوام بی خیالش بشم .. و اما خبر این بود : پخش فیلم مـستهـجن در قطار تهران _ مشهد !!!! و بعد توضیح اینکه در قطار اکثر مسافرین به این موضوع واکنش نشان دادند. { لینک خبر } خوب من به عنوان کسی که همین دو سه ماه پیش دو بار سوار این قطار شده واقعن احساس غبن و سرخوردگی و حسرت بهم دست داد وقتی مقایسه کردم اون فیلم های در پیت و چرت و پرتی رو که به ما نشون دادند و این فیلم پر سر و صدای مـستهـجن رو ! البته اینکه تعریف فیلم مـستهـجن از دید مسافرین این قطار چی میتونه باشه به خودی خود مسئله کُـلـفتیه ها . و از اون مهمتر نوع این " واکنش نشان دادند " مسافرین هم خیلی حائز اهمیته . مـثـلـن : شب داخلی _ قطار تهران _ مشهد / واگن 9 کوپه 6 مسافرین دو نفر هستند . یک حاج آقای متین و یک بانوی جوان و تنها ؛ یک فیلم مـستهـجن به نام " مارمولک " هم در حال پخش است . حاج آقای متین : الله اکبر .. تا کی این خناثان می خواهند از این دست خزعبلات مـستهـجن نمایش بدهند؟ آخر این چه واکنش های مـستهـجنی است که این خانومه هی نشان می دهد به این مرد نامحرم ؟ بانوی جوان و تنها : وا حاج آقا خوب همین فیلم ها راه و رسم زندگی رو به ما نشون میده دیگه .. تازه این که چیزی نیست ..اگه مثلن فیلم پالپ فیکشن آقای تارانتینو رو نشون میدادن چی میگفتین؟ حاج آقای متین : این پالپ فیکشن این آقا تارانتینو مگر چه مدل فیلم مـستهـجنی بوده خدای نکرده ؟ بانوی جوان تنها : خوب خیلی دور از جون شما صحنه های مـستهـجن و غیر اخلاقیش زیاد بود .. همچین یه آقاهه خوشتیپی بود با گیس دم اسبی انصافن خوب میرقصید و بعد یه خانومه هم بود که همش موقع رقصیدن اون واکنش گنده ی بی صاحاب مونده اش رو به آقاهه نشون میداد تازه چادر هم که نداشت بی سـیرت . حاج آقای متین : عجب عجب ! یعنی اینجور که می فرمایید این واکنش آن خانومه ی بی سـیرت خیلی واکنش توپی هم باید بوده باشد احتمالن ؟! بانوی جوان تنها : بله حاج آقا .. اونقدر در طول فیلم اینها هی به هم واکنش هاشون رو نشون میدادن که آدم دور از جون شما حالش دلش می خواست .. یعنی حالش مـستهجن میشد .. حاج آقای متین : خدای نکرده بحث غنا نباشد اما بنده ظن قوی دارم که مـستهـجن ترین این قبیل واکنش ها باید واکنش خانوم جنیفر لـووپز باشد اگر اشتباه نکنم .. بانوی جوان و تنها : اون که دیگه حاج آقا قدیمی شده. الانه دوره جسیکا بیل و بیانسه ایناست . البته تعریف از خود نباشه ها اما توی همین مملکت خودمون اگه بستر مناسب فراهم بودخودتون میدید که همین خارجکی های مـستهـجن و پالپ فیکشنی از نظر واکنش و اینا جلو ما ایرونیها لنگ مینداختن باور بفرمایید .. حاج آقای متین : بهله .. مطلع فرمودید .. آنوقت شما خودتان این فیلم برادر تارنتینو را که دیدید چه گونه واکنش نشان دادید ؟ اصلن آن واکنش تان را به کی بردید نشان دادید خدای نکرده ؟ بانوی جوان و تنها : والله حاج آقا من دیگه چون باید سریع خودمو میرسوندم به قطار خیلی فرصتی نداشتم که واکنشم رو نشون بدم متاسفانه .. حاج آقای متین : احسنت احسنت .. انشالله شما توفیق داشته باشید که در همین سفر بتوانید یک واکنش مقبولی از خودتان نشان بدهید انشالله .. بانوی جوان و تنها : خوب حاج آقا فکرشو که میکنم میبینم حالا که وقت هم زیاد داریم خیلی دلم میخواد محض خاطر اعتراض به پخش این فیلم مـستهـجن هم که شده یه جوری واکنش نشون بدم .. حاج آقای متین : بله بله .. یعنی علاقمندید که در منظر بنده واکنش تان را نشان بدهید ؟ بانوی جوان تنها : خوب بله حاج آقا به هرحال شما دشمن استکبار جهانی هم که هستید و حتمن غنی سازی هم می کنید دیگه .. کی بهتر از شما ؟ حاج آقای متین : بله بله .. البته .. ما که اصلن از همان اولش شما هم نمیگفتی به صورت خودجوش خودمان غنی سازی می کردیم حتمن . حالا واجب است که من اول یک صیغه ی دشمن شکن و وحدت آفرین جاری کنم و شما هم آن پرده ها را بکشید یک وقت خدای نکرده نامحرمان ما را در حین واکنش کردن نبینند و بعدش تا صبح می توانیم به این مسئله پخش فیلم مـستهـجن در قطار هی واکنش نشان بدهیم ، هی واکنش نشان بدهیم ..! نوشته شده در پنجشنبه هفتم آبان 1388ساعت 1:50  توسط امید صیادی ( امیدوار ) |
سعدیا مرد نکونام نمیرد هرگز .. ایضن زن نکوکار هم البته ! سعدیا مرد نکونام نمیرد هرگز .. ایضن زن نکوکار هم البته !
نوشته شده در شنبه دوم آبان 1388ساعت 1:40  توسط امید صیادی ( امیدوار ) |
استاد "شمس الدین شنگرف" درگذشت استاد " شمس الدین شنگرف " درگذشت
صبح امروز در حالیکه بسیار مردمان این جهان نه حوصله کتاب خواندن داشتند و نه توان کتاب خریدن ، استاد " شمس الدین شنگرف " نویسنده و طنزپرداز بی بدیل ادبیات فارسی و ادیب شهیر و پر افتخار کشورمان پس از سالها دوری از خاک وطن و در غربت نور و رنگ و صدا غریبانه و دور از یاران و شاگردان خویش درگذشت . به گزارش خبرگزاری هنری " کیستا " امروز پیش از نیمروز و در حالیکه هیچ مشخص نبود که این بار برای مطلب تازه چه خواهید نوشت ناگهان به ذهنتان می رسد که بد نیست اگر "محض مزاح" یک شخصیت نیست در جهان را بمیرانید . پس کلی با خودتان فکر می کنید که چطور میتوان در راستای نوشتن خبر مرگ غم انگیز او که نمیشناختیدش جهان غرب و شرق را از لندن و واشنگتن گرفته تا تهران و شیراز را به تلاطم در آورد تا ضمن آن "جوهره ماسیده" بر سلول های خاکستری تان تراوش کردن آغاز کند و از "خموری و خماری" به در آیید . پس متن فوق را تحت عنوان یک خبر می نویسید با این امید که صرفن شوخی کوچکی با خوانندگان خود کرده باشید اما همزمان که در محل کار خودتان و روبروی کامپیوتر شخصی تان نشسته و اولین پاراگراف های متن را نوشته اید دوست خبرنگارتان سر زده به محل کار شما می آید و در حینی که شما به جهت پذیرایی در آبدارخانه مشغول چایی ریختن هستید او زیر چشمی سری به مانیتور شما می زند و تند و تند متن را می خواند و هنوز باهم درست و حسابی سلام احوال پرسی نکرده اید که دوست خبرنگارتان چایی را خورده نخورده اظهار میکند که کار فوری پیش آمده و باید سریعن به دفتر خبرگزاری برگردد . او می رود و شما مشغول نوشتن ادامه مطلب میشوید در حالیکه از آنچه که قرار است رخ بدهد هیچ خبر ندارید . دوست خبرنگارتان به محض خروج از دفتر شما به خبرگزاری اس ام اس میزند : "شمس الدین شنگرف نویسنده مشهور ادبیات فارسی بعد از ظهر امروز در غرب درگذشت" . در همان حال کماکان اتفاقاتی مانند غذا خوردن و مستراح رفتن و چک نقد کردن متن شما را معطل روی صفحه می گذارد . خبرگزاری محل کار دوست خبرنگارتان در حالیکه تلاش دارد تا در رقابتی همیشگی خبر داغ را پیش از همه انتشار دهد و چشم حسادت دیگر خبرگزاری ها را بترکاند به سرعت خبر درگذشت نویسنده شهیر را اعلام می کند . همزمان دیگر خبرگزاری ها که خود را جامانده از اعلام اولیه یک خبر داغ می بنند در تلاش برای رقابت ، سریعن مطالبی را به متن خبر اضافه می کنند . " خبرگزاری هولنا " متنی چند خطی را مینویسد مبنی بر اینکه " استاد شمس الدین شنگرف عصر امروز در اقامتگاه قدیمی خود غریبانه در یکی از کشورهای استعمارگر درگذشت " همزمان شما از همه جا بی خبر در حال سر و کله زدن با سرایدار ساختمان محل کارتان هستید که چرا آسانسورساختمان اینقدر در طبقه هشتم که منشی خوش هیکل و خوش بویی دارد توقفش طولانی میشود ؟ در طرف دیگر شبکه خبری تلویزیون به نقل از خبرگزاری دولتی خبردرگذشت استاد را تحت عنوان " خبر فوری " به این شکل زیر نویس تمام بخش های خبری می کند که : با نهایت تاثر و تالم به اطلاع میرساند که استاد شمس الدین شنگرف نویسنده متعهد و مسلمان کشورمان که جوایز ادبی بسیاری را به گنجینه افتخارات ادبیات فارسی افزوده بود عصر امروز و در پی یک عمر تحقیق و تدریس و نگارش آثار فاخر داستانی در خارج از کشور درگذشت . در همان حال شما که از ادامه نوشتن یک متن خوب ناامید شده اید همان یکی دو پاراگراف اولیه را در صندوق پستی خودتان ذخیره میکنید تا سر فرصت و در خانه ادامه اش را بنویسید و در طرف دیگر دوست خبرنگارتان که از سرچ های فراوان در گوگل برای پیدا کردن کمترین اطلاعاتی از استاد در گذشته نا امید و درمانده شده برای تکمیل خبر اولیه از طرف مدیر خبرگزاری تحت فشار قرار گرفته است پس ناچارن با تمرکز بر مخیله اش چند کلمه دیگر از متنی را که روی مانیتور شما و به سرعت خوانده بود را بیاد می آورد . خبرگزاری اولیه و مطبوع دوست خبرنگارتان در حرکتی سرشار از افتخار و مملو از غرور خبر تکمیلی را روی خروجی خود می فرستد : "شمس الدین شنگرف استاد ادبیات زبان فارسی و نویسنده آثار فاخری همچون " محض مزاح " ، " جوهر ماسیده " و " خموری و خماری " عصر امروز در لندن درگذشت ". استاد شنگرف که در اواخر عمر نابینا شده بود همواره در اعتقاد و تعهد کامل به میهنش زندگی کرد و در این راه تزاویر و فشارهای دولت های غربی برای همرنگ و همسو نمودن وی با اهداف استعماری شان هرگز در او اثر نکرد" . همزمان شما فکر میکنید که بهتر است بی خیال ادامه کار و تفحص در آسانسور ساختمانتان بشوید و بروید خانه شاید توانستید دو خطی ، مطلبی ، چیزی برای صفحه وبلاگتان بنویسید و البته در محل کارتان رادیو و تلویزیون ندارید تا پیام وزیر محترم فرهنگ و ارشاد را به مناسبت درگذشت استاد شمس الدین شنگرف که به اعتقاد ایشان از پرچمداران فرهیخته ادبیات و زبان فارسی بوده است را بشنوید . همزمان دیگر خبرگزاری ها در ادامه همان رقابت موصوف و از سر ناچاری در مطالبی تحلیلی و تخیلی از ناداوری هیئات داوری جوایز به اصطلاح ادبی نوبل و پولیتزر در نگاه سیاسی و مغرضانه و نادیده گرفتن روح انسانی در آثار استاد شمس الدین شنگرف که با اثر به شدت تحسین برانگیز " محض مزاح " انگاره های امپریالیستی و باورها و پایه های کاپیتالیسم و سوسیالیسم را همزمان به لرزه در آورده و به سخره گرفته بود مطالب متنوعی می نویسند . در طرف دیگر در حالیکه رییس جمهور کشورتان برای مراسم روز گشایش حافظ ! به شیراز رفته است در حالیکه دست چپش در دست وزیر کشور سابق ِاسبقش و دست راستش در دست معاون اولش قرار دارد ضمن خواندن بیتی از حافظ بدین مضمون که : " نگار من که مکتب نرفت و خط ننوشت / به یک غمزه مسئله آموز صد مدرس شد " از رشادت های مرحوم مدرس که جانش را در راه حفاظت از رای ملت گذاشت داد سخن سر داده که ناگهان توسط یکی از همراهان و به صورت درگوشی از درگذشت یکی از نویسندگان مشهور خبردار می شود . به توصیه معاونین فرهنگ دوست رییس جمهور محترم و فرهنگ پرور مقرر میشود سخنرانی کوتاهی به همین مناسبت بر سر مزار لسان الغیب ادبیات ایران زمین و به یاد استاد تازه در گذشته انجام شود . متن سخنرانی را مشاور فرهنگی ریاست جمهور سریع آماده می کند و رییس جمهور در حالیکه به شدت از ضایعه درگذشت یکی از مفاخر فرهنگی کشور اظهار تاسف می کند اعلام مینماید که اگرچه همواره روش دولت های غربی به جای تعامل فرهنگی ، سرقت مفاخر فرهنگی ما بوده اما به جهت حفظ احترام بین ملت ها بر دولت انگلستان واجب است تا سریعن مقدمات انتقال پیکر استاد شمس الدین شنگرف را برای انجام مراسم تشییع و تدفین با شکوه در میهنش و میان علاقمندان راستین وی فراهم آورد . در ادامه و بخاطر اثبات علاقه رییس جمهور به انجام امور و خدمات زیر بنایی و زیر ساختاری فرهنگی مقرر میشود به پاس قدردانی از زحمات استاد شمس الدین شنگرف مقبره ای در جوار مزار حافظ برای او تدارک دیده شود . همزمان شما به منزل رسیده اید و طبق معمول تلویزیون را روشن میکنید و چون به اخبار داخلی علاقه ای ندارید صدای تلویزیون را قطع کرده اید و متوجه نمی شوید که کلنگی که رییس جمهور بر سنگ قبر حافظ می کوبد نه برای آغاز نمادین پروژه مرمت آرامگاه حافظ و نه حتا برای افتتاح پروژه هسته ای حافظیه که در اصل اولین کلنگ برای ساخت مقبره ای دو طبقه موسوم به مقبره"حافظ الشنگرف" است . در ادامه وزیر خارجه انگلستان در بیانیه ای انتقادی سخنان یک جانبه رییس جمهور کشور شما را محکوم و ضمن اظهار تاسف اعلام می کند که بر طبق قوانین دولت فخیمه بریتانیای کبیر فرد در گذشته طبق وصیت خودش و در محلی که او مشخص کرده باشد به خاک سپرده خواهد شد و در اینباره دولت انگلستان ضمن اعلام تالمات عمیق خویش به خاطر ضایعه درگذشت استاد شنگرف قصد ندارد تا از این مسئله غم انگیز بهره برداری سیاسی بکند . سپس در حالیکه شما در حمام خانه تان مشغول سنگ پا کشیدن هستید وزارت امور خارجه کشورتان در پاسخی محکم و انقلابی اعلام می کند که با توجه به سخنان مداخله جویانه دولت انگلستان برای هزارمین بار روابطش را با آن دولت استعمارگر و فرهنگ دزد به حالت تعلیق در می آورد . در لینک دیگری نخست وزیر انگلستان که در آستانه رقابت های انتخاباتی قرار دارد در سخنانی دون شأن دیپلماتیک و مذبوحانه اعلام میکند : شیراز که هیچ ، حتا اگر استاد شنگرف در وصیت نامه اش گرمسار را به عنوان محل دفن خود انتخاب کرده باشد وی مایل است تا به خاطر علاقه شخصی به آثار آن مرحوم ترتیب تدفینش را در حیاط کاخ وست مینستر و یا صحن علنی مجلس اعیان انگلستان بدهد. در همین حال شما کامپیوترتان را روشن کرده اید و هنوز توان تداوم سوژه را به جهت نوشتن در صفحه تان ندارید پس قصد میکنید تا در دنیای نت گشتی بزنید شاید مُخ تان باز شود و ادامه مطلب را بنویسید و طبق عادت ابتدا سری به سایت های خبری می زنید و از خواندن خبر تظاهرات خودجوش آحاد ملت در مقابل سفارت انگلستان در اعتراض به دو قرن مداخله اسعمارگرانه شگفت زده نمی شوید و با خود فکر میکنید حتمن باز جریان باغ قلهک مطرح شده . در باقی خبرها هم به جز خبر عجیب اعلام تغییر نام و نامگذاری همزمان دو شهر در ونزوئلا و آمریکا به نامهای شنگرف سیتی دلاپاته و شانگ روف یورک خبر قابل تامل دیگری نمی بینید و قصد میکنید تا اینترنت را بی خیال شوید و فیلمی ببینید که ناگهان دوست خبرنگارتان شما را انلاین می بیند و پی ام می دهد : امید جان عذر میخوام بی اجازه خبر درگذشت استاد شنگرف رو از تو کش رفتم . مدیر خبرگزاری مون خیلی اصرار داره که یه عکس از استاد بهش بدم اما هرچی توی نت گشتم نبود . میتونی کمکم کنی ؟! بعد از پرس و جوی اینکه استاد شنگرف دیگر کیست و جریان چیست تازه شصتتان خبردار میشود که چه الم شنگه ای به پا شده و خودتان خبر نداشته اید . به هر ترتیب ممکن دوست خبرنگارتان را می پیچانید و فکر میکنید همین مسئله ادامه و البته دام خوبیست برای تداوم آن دو پاراگراف ابتر اولیه .. جریان را مینویسید و منتظر میشوید تا ببینید نظر دوستانتان درباره مرگ تاثر برانگیز استاد شمس الدین شنگرف این انسان فرهیخته و ادیب نام آور ادبیات فارسی و نویسنده و طنز پردازی که با مرگ خود دنیا را تکان داد چیست ! نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم مهر 1388ساعت 21:35  توسط امید صیادی ( امیدوار ) |
آسانسور بزرگ ... آسانسور کوچک آسانسور بزرگ
قبل از اینکه درب آسانسور بزرگ و خلوت اداره دولتی بسته بشه یه دست نازک حائل و مانع شد .. خانومی حدودن بیست و چند ساله وارد شد و من که تنهایی وسط آسانسور وایساده بودم رفتم انتهای اطاقک و خانومه همون جلو پشت به من و رو به درب ایستاد و در همین حین و به سیاق معمول و طبیعت اکثر آقایون چشمم { ناخود آگاه } کجا رو دید میزد ؟ معلومه دیگه .. طبق آمار کمیسیون دفاع از حقوق بدن سازمان ملل 95% آقایون وقتی به هر نحوی پشت سر خانومی راه برند یا ایستاده باشند اولین جایی که به دقت برانداز می کنند قوس کمر و برآمدگی بـاسـن خانومه هست ! البته ناگفته در جریان هستید که من حتمن و حتمن و حتمن که جزو اون 5% دومی هستم که نگاه نمی کنن فقط گاهی به صورت کاملن اتفاقی یک لحظه چشمم میفته .. گاهی مثل این بار ! و البته همین یک لـــــــــــــــــــحــــــــــــــــــــــــــــظــــــــــــــــــــــــــــــــــه نگاهم باعث شد متوجه بشم احتمالن خانم هم آسانسوری من جایی نشسته که باعث شده تا پشت مانتو در قسمت مورد عنایت 95% خاکی بشه ! عدم حضور فرد دیگری در آسانسور باعث شد تا با اتکا به مقادیر متنابه اعتماد به نفس غلیظ و انباشته این روزهام رو به خانومه که مثلن سعی داشت ما را داخل آدم به حساب نیاورد بکنم و بگم : _ ببخشید خانم ، پشت مانتوتون خاکیه ها .. خانومه برگشت و پشتش رو نگاه کرد و از اونجا که من راستشو گفته بودم شروع کرد به تکاندن مانتوی خاکی که در همین حین احتمالن تازه ملتفت شد من چرا باید بدونم که مانتوش خاکی شده و از کجا باید بدونم کجای مانتوش خاکی شده و اصلن به من چه مربوط که اونجای مانتوش خاکی شده و قص علی الهذا... خلاصه خانومه ناگهان دست از تکاندن برداشت ، یک ابرویی بالا انداخت .. چانه را هم بالا گرفت و یک فیگور اخم خری گرفت توی مایه های "مرتیکه هیز عوضی" .. و یا .. "برو گمشو بینیم بااا " ! من هم البته متقابلن در کمال اعتماد به نفس فیگور یک نیکوکار خیرخواه بدون چشمداشت ! رو گرفتم که مثلن منظورم هست"اصلن خوبی به مردم نیومده" .. و یا .. "بشکنه این دست که نمک نداره !" و نهایتن وقتی به طبقه همکف رسیدیم اول ایشون و بعد هم بنده از آسانسور بیرون اومدیم . رفتم بایگانی .. نامه ام رو گرفتم و بعد هم باید برای تایپ می بردمش دبیرخونه اداره بزرگ و خلوت . و اما .... داخل دبیرخونه که شدم دیدم او لا لا لا !!! خانوم مانتو خاکی مثل یک عدد گربه ی گرسنه پشت میز دبیرخونه نشسته با فیگوری که یعنی " ها ها .. بیا مرتیکه ی هیز .. و یا .. دیدی گذر پوست به دباغ خونه افتاد" ! بدترین کار ممکن در چنین حالتی این بود که خودمو ببازم و یا مثلن فروتنانه و نادمانه با دست و پای گم کرده برم محضرشون .. اما .. سریع یک فقره لبخند کارساز شیطنت آمیز روی دهان گشادمان جاسازی کردیم که یعنی " هه هه .. ما گرگ بارون دیده ایم خانوم جون و بی خیال فرش بیا تو با کفش ! " و قدرتمندانه رفتیم مقابل میزش ایستادیم . نامه ام رو گذاشتم جلوش و پرسیدم : ببخشید اگه خیلی طول میکشه برم یه سیگار بکشم برگردم ؟! خانومه که از این حد از وقاحت من مشخصن به شدت شاکی بود بازم فیگور دماغ سربالا و چونه بالا و ایضن پشت چشم نازک و شعائر "مرتیکه هیز و گمشو بینیم و اینا"رو به خودش گرفت و تحکمانه فرمود : نخیر .. بیرون اتاق وایسید صداتون می کنم .. و من هم البته اطاعت امر کرده بیرون اومدم .. چند دقیقه بعد متوجه شدم خانومه داره صدا میزنه : ولی عصر ... ولی عصر .. از اونجا که اداره مطبوعی که من ارباب رجوعش بودم بر اساس مناطق مرجع مراجعه است متوجه شدم احتمالن منظورش از ولی عصر کسیه که از خیابون ولی عصر به اونجا مراجعه کرده .. یعنی من . در حالیکه کماکان روی مدار اعتماد به نفس اعصاب خرد کن این روزهام بودم وارد اتاق شدم و با لبخند گفتم : _ دربست هم می برید خانوم ؟! دیدم صورتش از عصبانیت در آستانه کبودیه که زود با خنده اضافه کردم : تو رو خدا ناراحت نشید. باور کنید ذوق کردم که بعد از 35 سال بلاخره یکی پیدا شد که من گناهکار رو " ولی عصر " صدا کنه ! .. ______________________________________________________________________________ آسانسور کوچک صبح اول هفته ی کاری با فکری به شدت مشغول هزار درد بی درمان این زندگی وارد آسانسور محل کارتان می شوید. درب آسانسور طبق معمول با ناز و کرشمه در حال بسته شدن که دوباره باز می شود . قبل از اینکه متوجه بشوید چه کسی قرار است وارد شود لعنت می کنید او را اگر بخواهد در طبقه ای قبل از شما پیاده شود و باعث شود تا شما مدت زمان بیشتری را در فضای خفه آسانسور کوچک بگذرانید . اما درب که باز می شود از دیدن معضل هفده ( حالا دیگر هیژده ساله ) ای که بعد از چند ماه بی خبری ناگهان مقابلتان ظاهر شده شوکه می شوید . معضل هیژده ساله سلامی معمولی میکند ، شما هم علیک سلامی معمولی تری می گویید . به ظاهر همه چیز معمولی است یا حداقل سعی دارید معمولی نشان بدهید . یادتان می آید در آخرین حرفها به معضل هیژده ساله یادآور شده بودید که اگر زود ازدواج کرده بودید بچه تان الان هم سن او بود و بهتر است شیطنت های نوجوانی اش را ببرد با همسن و سالهایش تقسیم کند ( از همین خالی بندی هایی که اکثر مردان در تعریف خاطراتشان از مواجه با موارد غیر عادی می کنند ) به هر ترتیب درب آسانسور بسته می شود . معضل هیژده ساله پشت به شما می ایستد . گوشی موبایلش را از کیفش بیرون می کشد . و وانمود می کند که توجهی به شما ندارد اما درحالیکه دارد باگوشی جدیدش ور می رود متوجه میشوید که یادش رفته تا دکمه طبقه ای که شرکت پدرش در آنجاست را بفشارد. شما که قبلن طبقه خودتان را مشخص کرده اید وقتی حواس پرتی او را می بینید دکمه طبقه مورد نظر را برایش فشار می دهید . او متوجه گافش می شود . بر می گردد و با لبخند تشکر می کند .همزمان گوشی موبایلتان درون جیبتان می لرزد . بوق اس ام اس هم خبر میکند که پیامک دارید .. شما با تکان دادن سر مثلن به معضل میگویید خواهش میکنم یا قابلی نداشت یا هر حرف دیگری که بشود از این سر تکان دادن استنباط کرد . همزمان با خودتان فکر می کنید اگر معضل استنباطش از این سر تکان دادن چیز دیگری بشود چه ؟! معضل هم متقابلن سری تکان می دهد و ابرویی بالا می اندازد که یعنی بابا اس ام اس س س !!! ؟ کم کم به طبقه شرکت پدر معضل اینا که قبل از طبقه شرکت شماست نزدیک میشوید. همچنان در هراسید که نکند ناگهان معضل به سمت شما بر گردد و بپرسد : _ این بوی همون ادکلون قبلیه است ؟ "Rochas man" بود دیگه ؟ و شما هم در پاسخ با همان طمانینه ی یک آدم بزرگ که قبلن بوده اید و با همان حرکت سر قبلی تایید کنید و اما هم باز معضل استنباط متفاوتی از این سر تکان دادن شما بکند ؟! فقط چند ثانیه تا توقف آسانسور در طبقه ی پدر معضل اینا مانده و کماکان دل توی چیزتان نیست که نکند دختره کله خر در این ثانیه های آخری حرکتی نامعقولانه کند ، به سمت شما بیاید و هم باز روزهای ظاهرن مصیبت بار اهتراز از شیطنت های او و باطنن خریت شما بخواهد تکرار شود ؟!!! آسانسور سر انجام در طبقه شرکت بابا اینای معضل می ایستد . همه چیز اسلوموشن است . هوا اسلوموشن،فضا اسلوموشن ، دست معضل که می خواهد درب آسانسور را هُل بدهد و باز کند اسلوموشن ، تنفس شما هم اسلوموشن و در نهایت خود آسانسور هم که از بیخ و بن اسلوموشن بود ذاتن ! و فکر میکنید نکند در این فضای آکنده و مالامال از اسلوموشن ، معضل بی آنکه اجازه ای بخواهد در آخرین لحظه برگردد ، خودش را به شما بچسباند و سرش را به زیر گلوی شما بکشاند .. بویی بکشد و شما هم تماس و لرزش لبهایش را به روی گردن تان حس بکنید در حالیکه هم داغ می کنید و هم می ترسید و هم نگران تکرار گرفتاریهای سال گذشته اید ناچارن به آیینه ی چسبیده به دیواره آن آسانسور تنگ بچسبید . یک لحظه با خودتان فکر میکنید اگر در چنین حالی پدرش ناگهان درب آسانسور را باز کند چه اتفاقی خواهد افتاد ؟ با خودتان قرار می گذارید اگر این فاجعه خواست به وقوع بپیوندد پای چپ تان را از کنار معضل دراز کنید و درب آسانسور را هل داده و او را به بیرون هدایت کنید اما همین را هم فکر میکنید که اگر معضل که احتمالن تا آن لحظه تمام بادی لنگوئج شما را جور دیگری معنی کرده این یکی را هم آنجور که دوست دارد بفهمد هیچ بعید نیست که تا به خودتان بیایید دستش را به زیر ران شما قلاب کند و همچون رقاصه های سالسا خودش را به شما بچسباند و آن وقت دیگر همینتان می ماند که دفعتن یکی داخل شود و آن صحنه را ببیند و برود بگوید فلانی توی آسانسور داشت با دختر فلانی اعمال منافی عفت انجام می داد !! آن وقت خر بیار و باقالی بار کن ، آن وقت یک آسانسور گیت به تمام معنی ، آن وقت یک بی آبروییه تمام عیار .. آن وقت استعفا از هیئت مدیره و آن وقت فرار از دوربین خبرنگاران و آن وقت مخفیانه آمدن و از درب پشتی فرار کردن و آن وقت تیتر روزنامه های زرد و قرمز و بنفش شدن و آن وقت طلاق مفتضحانه و آن وقت بی اعتباری و آن وقت ورشکستگی و آن وقت ... ناگهان فضای اسلوموشن تبدیل به دور تند میشود .. معضل درب را باز می کند و خداحافظی گفته نگفته از آسانسور خارج می شود .. به ظاهر نفسی به راحتی میکشید .. تازه یادتان میفتد چیزی ندارید خدا رو شکر که بخواهید ورشکست هم بشوید و البته این هم یادتان می افتد که اصلن زن نداشته اید که بخواهد ازتان طلاق بگیرد و هم باز خاطرتان می آید که ساختمان تان اصلن درب پشتی ندارد و باز یادتان می آید که در ایران تلویزیون خصوصی نداریم که بخواهد اخبارتان را پخش کند و البته دوزاریتان می افتد که فراموش کرده بودید هیئت مدیره ساختمان هفته پیش منحل شده و حالا دیگر مسئولیتی ندارید که بخواهید استعفا کنید ! با خیال راحت در طبقه خودتان پیاده می شوید .. داخل واحدتان میشوید . گوشی موبایلتان را از جیب در می آورید و تازه یادتان می آید که اس ام اس رسیده را بخوانید .. روی پاکت مسیج کلیک می کنید : mozal : che booye khoobi midi !adam havas mikone haminja bepare 2 baghalet!!!!t نوشته شده در چهارشنبه هشتم مهر 1388ساعت 2:3  توسط امید صیادی ( امیدوار )
ضمیر اول شخص مفرد ، چند بخش است ؟ ضمیر اول شخص مفرد ، چند بخش است ؟
افتاده ام وسط . صندلی عقب ، وسط . آقای چاقی در یسار و خانومی چاقتر در یمین نشسته اند . خانوم قبل نشستن اول کیف دسته فلزی اش را می نشاند مابین که مبادا من به مدد استخوان سمت راست لگن خاصره ام به او تــجــاوز کنم . مشکلی نیست .. عادت کرده ایم دیگر .. من که تازه نشسته ام همچنان آدم حسابی ِ من ِ آدم حسابی تبدیل می شود به من ِ معترضه : ـ داش .. شوما اون عقب بازم راحت تر از مایی .. جای ما که ورزش می کنیم باشی چی میگی !!!؟ من معترضه از این جواب ابلهانه بر می آشوبد اما قصد مجادله ندارد. من آشوبیده رو به مسافر ِ چاق یمین دستی یعنی خانوم کیف دار : من معترضه کم کم دارد می شود یک فقره انسان سگ خُلق در آستانه پاچه گیری .. من به مسافر چاق یسار دستی یعنی آقای اربعین سگ اصحاب کهف : آقای چاق اربعین سگ اصحاب کهف نگاهی مالامال از بلاهت و سرشار از سوال می اندازد، من ِداغ کرده ی سر رفته دیگر چاره ندارد جُز قورت دادن حیا . ـ ای باااا .. آقا جون میشه بگی اگه الان یه نفر توی این ماشین بگوزه تکلیف بقیه چیه ؟ راننده متفرعن باز از توی آیینه من ِبی چاک دهن را با چشمانی گرد مینگرد این بار : ـ داشش بی خیال ... ـ نه دیگه بی خیال ِچی ؟ همین الان این پشت انگار روده سگ جا دادن زیر بغل این آقا.مگه نه خانوم ؟ خانوم به سرعت آن قسمت از بدن بد قواره گوشتالواش را که احتمالن پشتش محسوب میشده را به آقای چاق اربعین سگ اصحاب کهف مشخصن از همجواری یک دیوانه در عصرگاه یک روز سخت کاری راننده ی تسه تسه جفت پایش را روی پدال ترمز می کوبد .. ـ آقا قربونت بی خیال جان مولا .. درب که باز می شود احساس می کنم دوباره مادرم را سزارین کرده اند .. نفس عمیقی می کشم .. .. کپسول بازیافت با محتویاتش راه می افتد میرود .. نگاهی به این طرف آن طرف می کنم .. ـ خانم ، اجازه می دید کمکتون کنم ؟ پیرزن سانتی مانتال را تا وسط بلوار مشایعت می کنم در حالیکه یک دستم به چراغهای وحشت هشدار ـ چقدر خوبه همه جوونها مثل شما متین و مهربون باشند .. لبخند ملیح من به اندازه کافی شباهتم را با آنچه که پیرزن سانتی مانتال می بیند یا می خواهد ببیند بی هیچ شباهتی با آن مسافر بی ادب چند دقیقه پیش ، در میانه بلوار کشاورز قدم می زنم ! . هوا هم خیلی خوب است .. ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ مطلب تکراری بود . پست شد جهت خالی نبودن عریضه ! نوشته شده در جمعه سوم مهر 1388ساعت 14:33  توسط امید صیادی ( امیدوار )
وقایع اتفاقیه به قلم ناصر بن نمی دونم کی کی ( همان ناصرالدین شاه . مترجم ) وقایع اتفاقیه به قلم ناصر بن نمی دونم کی کی ( همان ناصرالدین شاه . مترجم )
ای کسانی که از بخت خوش و سعادت و فر ایزدی پای بدین صفحه گذارده اید ! بدانید و آگاه باشید که ما ناصر بن نمیدونم کی کی ( همون ناصر الدین شاه ) الیوم نشستیم به تقریر این اراجیف و بسیار خاطرمان مبسوط گشت از آوردن این کلامات که کراماتند فی الواقع در عالم مجاز و لیک شما رعایای ناسپاس را کجا وُسع شکر و حمد این سعادت باشد و افسوس که ما سوختیم به حضورتان و ککتان هم نگزید و .. الخ . باری فی یوم الکبیر مناسبت الاناسب ( اناسب جمع مکسر من در آوردی مناسبت . مترجم ) مشهور و ممهور به الیوم اقدس حکایت اینچنین بود که جانمان بالا آمد لیک صفحه این مجاز خانه بالا نیامد که نیامد . گفتیم چاکران درگاه به فتراک دلایل مستدل بشتابند و چون جان نثاران آسیمه و خاک آلود بازگشتند با هزار ترس خبر بدادند که حضرتا ، گویا در بحر اخضر یا بحرالمیت ، آخته ی آویزان ( لنگر . مترجم ) .. باری آخته ی آویزان یک کرجی ( با فردی از اهالی کرج اشتباه نشود،منظور همون قایق های چوبی تـخـمـی است ! بازم مترجم ) باری آخته ی آویزان یک کرجی گیر کرده است به کابل ( با پایتخت کشور همساده افغانستان که می خواستیم دختری از ایشان به همسری بگیریم و نشداشتباه نشود، منظور کابل ، همان سیم کلفت است که کابل گویندش . مترجم . نه خیر ، ناصرالدین شاه ! ) باری به عرض رساندند آخته ی آویزان یک کرجی ناغافل به کابل فیبر گیر داده است و زده از بیخ هم این تر نت و هم آن تر نت مملکت را پرانده . فی المجلس به اتابک و ملیجک و کـهـریــزک امر نمودیم بروند آخته ی آویزان آن مردک کرجی را از بیخ ببرند تا من بعد دیگر هیچ از این قسم معضلات بی ناموسی بر امت مان نرود .. پدر سوخته ها ! (این پدر سوخته ها را در انتهای عمده بیانات پر شکوهمان می آوریم شما به خودتان نگیرید. ناصرالدین شاه ! ) باری به جهت همان آخته ی آویزان آن مردک مذبذب حالیه می دانیم عمده افتادگان بارگاه هم به مسنجر و هم وبلاق در عذابند از کاهلی دسترسی لیک چون تلقرام فرستادیم به جناب معین البلاقفا ( شیخ علیرضا خان شیرازی ) به بهانه عرض کرد گویا عده ای از غلامان از اهالی سین کیانق چین به تعمد اتاک ( این اتاک را خود شیرازی گفت گناهش گردن خودش . مترجم . ناصرالدین شاه . مترجم . ناصرالدین شاه . مترج ..مردک قزمیت!گویا هوس نموده ای سبیل تو را هم دود بدهیم پدر سوخته؟!ناصرالدین شاه ) باری به تعمد اتاک نموده اند بر سرور بلاقفا و حالیه دسترسی جمله رعایا محل مشکل است و در این باب هیچ مورد از وقایع اخیر قصد تعمد بر سبیل اتفاقات نداشته و ندارند . بزرگواری نموده باور کردیم البته ! . از آن سوی میرزا مزدک خان میرزایی که آن ملعبه ی مزخرف (بازی استقلال ـ آستیل آذین.این دیگه مترجم ) را به تاخیر پخش بنمود را به تادیب فرمودیم آوردند در محضر تا بدهیم جان نثاران و پیشمرگان درگاه به چوب فلک ببندنش به جهت این خبط که کرد و بیچاره زمین ادب بوسیده زاری کرد که اشکالات فنی مُخل پخش مستقیم بازی بود و گواه بر کلاه گرفت که احدی از نفوس در آن استادیوم که آزادی نامش گذاشتیم لام تا کام از مـیـرحسین نامی اسم نبردند و اگر کسی حسین هم گفته باشد لاجرم منظورش همان حسین کعبی بوده است و لاغیر . به کرم و بزرگواری و مهر بی حدمان او را نیز بخشودیم تا وسع احسان و اکراممان را جمله جهانیان درک نموده سجده شکر به پیشگاه دادار به جای آورند به جهت وجود ذی الوجودمان . دیگر اتفاق قابل شرحی به این روز نبود که بنگاریم جز چند تصویر که سیمای عزیزمان(منظور سیماخانوم نیست.مترجم .. نه ببخشد .. بفرمایید .. الله اکبر از این بندگان ناسپاس .... نـاصـرالـدیـن شـاه ) باری سیمای عزیزمان یک عده قلیل روزه خوار را مصور کرد که نمی دانیم به چه جهت عمده ایشان با متقال سبزینه بر سر و دست بسته بودند و یک چیزهایی در باب غزه یا غذا و ایضن دخترکان لبنانی هوار میزدند در کوی و خیابان و آن آخرش هم یک جان جانی هم می گفتند خطاب به ایران خانومی که ما در آن میانه ندیدیمش متاسفانه لیک هم باز ملیجک و اتابک و آن یکی کک را به تعاقب ایران خانم فرستاده ایم به میان جماعت که هنوز که هنوز است برنگشته اند خبر مرگشان و مشکوکیم که مباد یا ایادی این دشمن که می گویند چیز ناجوری است آنها را سر به نیست کرده باشند و یا کاسه ای زیر نیم کاسه آن ایران خانم بوده که ما از آن غافل بوده ایم . دیگر همین دیگر .. از سلامت بلع و دفع و قوه باه مان هم اگر خواسته باشید چاقیم الحمدالله .. حالیه این ها را به زحمت عُظما نگاشیتم به جهت همان چیز آویزان آن مردک کرجی که کابل را زحمت داده بود . انشالله که جهت تبرک به رویت جمله رعایا برسد ! تنها می ماند یک نکته آخر که پاسخی است که این مردک ملعون ( مترجممان . ناصرالدین شاه ! ) بر نامه ی وارده ای که بر تقریر پیشین نگاشتیم قلمی نموده و بد ندیدیم که به جهت حسن ختام در انتهای این مطلب بیاوریم : نویسنده: جمعه 27 شهریور1388 ساعت: 2:23
جریان چیه ؟ نمیشه وارد صفحه اصلی بلاگفا شد چرا ؟ _________________________________________________________ امید : در روایات قدیم آورده اند روزی ناصرالدین شاه در سفر فرنگ نیمه شب باد در شکم اوفتاد و چون راه مستراح فرنگی نمیدانست ناچار در کیسه یا پاکتی تخلیه وجود مبارک نمود و چون قصد کرد محتوای بدبو را از پنجره محل اقامت برون فکند دستش در رفت و محتوی به سقف اتاق اصابت نمود . صبح گاهان چون خدمتکار به حضورش رسید او را گفت : یک لیره تو را بدهم برو از روی سقف ان را که میبینی پاک کن . خدمتکار فرهیخته نگاهی به سقف قهوه ای رنگ بیانداخت و بگفت : من تو را دو لیره میدهم بفرمایی چگونه به آنجا ریده ای ؟!!! حکایت شماست دوست عزیز ! در ساعتی که شما کامنت گذاشتی واز نبودن صفحه اول شکایت میکنی اصلن هیچ صفحه بلاگی باز نمیشد ! حالا من تو را دو لیره میدهم که بگویی چگونه کامنت گذاشتی اینجا قربون شکل پر امکاناتت بره رییس جمهور خوشگلت ! نوشته شده در شنبه بیست و هشتم شهریور 1388ساعت 2:12  توسط امید صیادی ( امیدوار ) |
افطار لاله ای + ات افطار لاله ای
جای کلیه دوستانی که به هر علت یا نیامدند و یا به علت گرفتاری های ما فراموش کردیم که دعوتشان کنیم بسیار بسیار خالی .. انگار پیش مان بودید همه تان .. جای خالی تمام آن گل های شماره شده ای که می شد برای یک افطار کنارمان باشند و حالا دیگر حتا میانمان هم نیستند خالی ... خیلی خالی .. و اما بعد مدت ها هم باز یکی همایش برگزار کردیم با حضور چهر های قدیم و جدید وبلاگستان . همانطور که حدس میزدیم در همان بدو ورود مدل جدید موهایمان مورد تایید عموم دوستان قرار گرفت طفلک سعید کم مانده بود از فرط وحشت پس بیفتد انفارکتوس بنماید به جهت این درخواست عجیب و اما تعدادی از دوستان حاضر در این مراسم که می توان از ایشان نام برد به شرح زیر می باشند : همان بارانی که ؛ و مثل من ، نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم شهریور 1388ساعت 17:33  توسط امید صیادی ( امیدوار ) |
فصل های گرم ما به ! فـصـل هـای گرم مـــا به !
ازدواج داغ ! از دور می بینتم .. وقتی خنده زنون به طرفم میاد و دندون های یک در میونش بیرون میفته بعد سالها دوباره یادم می ندازه که دلیل طرد و فراموش کردنش اعتیاد کوفتیش بود هرچند که امروز به نظر سرحال میرسید ... باهاش دست میدم ... میخنده .. : _ ای ای ای امید عوضی .. نیگاش کن .. چی می خوری تو اینقدر خوب موندی ؟ ـ نه همچینم خوب نموندم .. موهام کلی سفید شدن اما انگار تو زیادی پیر شدی ـ ما که خراب زندگانیم اما اینجور که بوش میاد تو هنوز مجردی آره ؟ ـ آره .. مگه تو زن گرفتی ؟ ـ آره بابا .. یه سال بیشتره .. ـ جدی ؟ مبارکه .. کی هست ؟ ـ مرسی .. آشناست میشناسی ـ نه بابا !!! کی ؟! ـ بچه محل قدیم .. " س " ـ س ؟ کدوم س ؟ ـ س دیگه .. آبجی بزرگه " ح " ـ اون س ؟؟!! بی خیال ؟!!! ـ آره دیگه... تعجب کردی تو هم نه ؟ ـ خوب والله آره .. آخه .. ـ میدونم .. خیلی ها گفتن "خرابه" بی خیالش شم ... _ خوب ؛؛ حالا .. یعنی منظورم اینه که آدما عوض میشن .. حالا به کسی چه قبلن چی بوده اصلن .. _ نه خوب اینم هنوز همونجوریه .. منم رو راست زیاد کاریش ندارم .. خیلی جدی نیستیم ! ـ د !!! خوب احمق تو که میدونستی چیکاره است واس چی گرفتیش؟ اگه هنوزم همونه پس اصلن واسه چی نیگهش داشتی باز؟ ـ والله دیگه خسته شده بودم امید .. نمی شد .. میدونی ، همش تنهایی و فکر و خیال و .. فکر کردم بهتره یکی باشه توی خونه وقتی از سر کار بر میگردم حداقل یه غذایی برام گرم کنه .. ـ مایکروفر می خریدی بهتر نبود ؟ ـ هان ؟! .. مایکروفر ؟! مایکروفر رو که نمی شد کرد .. ـ نه .. ولی ؛؛ حداقل شخصی بود ! ______________________________________________________________________________ HE _ SHE _ ME AND AREZOO she_ الو me_ الو ؟! she_ اوه .. فردا میره تو وبلاگش مینویسه یه سری خجالت نمی کشن ساعت 4:30 صبح زنگ میزنن خونه مردم! me_ هان .. نه بابا .. خوبی تو ؟ she_ ای .. مرسی .. از ساعت 1:30 دارم زنگ میزنم تا همین الان یه سره اشغال .. مسنجر هم که نبودی ! me_ نه اصلن مسنجر نصب نکردم هنوز .. she _ اونی که جمعه ثانیه شمار معطلش بودی زنگ زده بود جشن گرفتین با هم ؟ me_ نه .. کسی دیگه بود .. she_ هیچ لازم نیست بپرسم اون کسی دیگه he بوده یا she me_ مطمئن باش هیچ he مغز خر خورده ای سه ساعت یه بند تلفنی با یه he دیگه حرف نمیزنه .. she_ صد در صد .. به خصوص که اون he هم تو باشی .. me_ شاید .. she_ نمی خوای بگی کی بود یا مثلن داری ادای خواب آلودها رو در میاری که حرف نزنی ! me_ نه که قبلن هر کی پرسیده گفتم .. she_ آره .. اما بلاخره که یه روز میگی .. me_ خوب پس قربونت تو هم بزار همون یه روز دیگه بپرس نه توی این نصف شبی ! she_ فقط یه سوال دیگه بعد میتونی بری کپه مرگتو بزاری .. me_ هوم ؟ بپرس ؟ she_ اگه الان یعنی همین نصف شبی فقط یه آرزو داشته باشی و بعدش قرار باشه بمیری چی آرزو میکنی؟ me _ رو راست اگه قرار باشه آخریش باشه ترجیح میدم خود آرزو رو بکنم .. she ـ عوضی .. Bib … Bib … Bib …. Bib … Bib … Bib …. Bib …. Bib .. ______________________________________________________________________________ وقتی فرناز حمام بود ! یه ایده ای داشتم که حالا فردا پس فردا ( بعد از انجامش ) می نویسمش .. الان نگفتنش یه خورده خبیثانه است اما خوب .. از طرفی الان نوشتنش هم یه خورده از لطف دست نیافتنیش کم میکنه ! توی فکر همین ایده بودم که به ذهنم رسید برای انجام بهترش ( واسه فردا ) بهتره برم حموم سر و صورت رو یه صفایی بدم .. قبل این لحظات بالایی وبلاگ غیرعمومی فرناز رو می خوندم (غیرعمومی یعنی لینکش رو نمیشه گذاشت) و بعد از خوندنش فکر کردم زنگ بزنم شیراز یه حال احوالی باهاش بکنم . شماره اش رو گرفتم اما وقتی بعد از بوق چهارم جوابگو نبود فهمیدم بهتره برم به حمومم برسم . خلاصه دور از جون شما که می خونی وقتی کاملن از نظر پوشش ظاهری شایسته حمام رفتن شدم یهو دیدم رینگ اس ام اس بلند شد .. از در حموم با همون وضع مادرزاد برگشتم .. دیدم فرناز اس زده : _ حمام بودم حاجی .... براش نوشتم : _ ع !!! چه تله پاتی ! من همی الان این اس ام اس رو لـخـت دارم میدم خدمتتون ! چون از در ِ حموم !بر گشتم جواب دادم . بفرمایید :دی و فرستادم براش .. برگشتم حموم و در حال آغاز عملیات زیر ساختاری بودم ( ........ _ مترجم ) !! که دیدم دوباره زنگ اس ام اس بلند شد . به خودم دستور توقف عملیات رو دادم و بعد از شستشوی کامل دست ها اومدم سر وقت گوشی که دیدم بازم فرناز اس ام اس زده : حمام بودم حاجی ! فکر بدی نکردم چون قاعدتن از تاکید بر حموم رفتن یک نفر در فاصله نزدیک به هزار کیلومتریم دچار هیچ هیجانی نمیشم حتا اگه اون یه نفر فرناز باشه ! فهمیدم اس ام اس من هم بهش نرسیده چون ریپورت پندینگ شده بود پس دوباره براش همون متن رو فرستادم . اما قبل از اینکه مجددن به منظقه عملیاتی ( حمام . مترجم ) برگردم دوباره بوق اس ام اس بلند شد و دوباره دیدم همون اس ام اس فرناز هست که : حمام بودم حاجی ! حالا این درست که هرکی جای من باشه از ایمجیشن حمام بودن کسی مثل فرناز یحتمل دچار قوس و قزح میشه اما من متوجه شدم که اس ام اس فرناز بی هیچ دلیلی در حال تکرار شدن هست و چون هفته پیش هم این مسئله تکرار شده بود و هم باز چون این تکرار چند باره ی اس ام اس علی الخصوص از جانب چند دوست شیراز نشین من مسبوق به سابقه بوده طی چند روز گذشته به این فکر کردم که احتمالن مـدیر کـل مـخـابرات استـان فـارس شدیدن علاقمند هستند که با تاکید چندین و چندباره بر حمام بودن فرناز خسارت مسدود بودن سرویس ارسال و دریافت اس ام اس رو هر چه سریعتر جبران کنند تا انشالله تعالی بعد از رای اعتماد وزیر مربوطه با توجه به آمار فوق العاده ایشون در جهت درآمد زایی میز و صندلی ریاستشون در دوره جدید دچار خدشه ای نشه خدای نکرده !!! نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم مرداد 1388ساعت 0:57  توسط امید صیادی ( امیدوار ) |
به من میگن عاقبت به خیر اما تو چیز دیگری ! به من میگن عاقبت به خیر !
بچه که بودم هی یک سره توی ملاجم می کوبیدند این پدر و آن مادر که بخوان . و به حکم چشم و هم چشمی هزار فامیل خوب به یاد دارم که اگر مادر می خواست پُز نمرات عالیه ی شاخ شمشادش را بدهد پشت چشمی نازک می کرد و با یک حالت متبخترانه ای ( معنیش سخت تر از لغتش است !) می گفت : معلمهاش میگن امید من از اوناست که صدارت میگیره توی این مملکت . از همین حالا میشه دیدش که وکیل کرمانشاه شده انشالله ! پدر هم به حکم دست فرمانی که داشت تا می نشست میان چهار تا لوطی سبیلو که رفیق بودند عمر دنیا اما گذشت نه به دلخواه و به میل پدر و مادر که آنجور که مقدر بود گذشت . و همیشه حسرت می خوردم که ایکاش اولیائی عاقل تر می داشتم تا حداقل به یکی از آن دو منصب اما امروز و بعد این قضایای اخیر حقیقتش را بخواهید روز از روز باورم میشود که خداوند به طرز وحشتناکی بعضی چیزا از یادم آدم نمیره .. مثل طعم گس اولین خرمالویی که تجربه کردی .. مثل اولین تجربه _____________________________________________________________________________ نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم مرداد 1388ساعت 1:44  توسط امید صیادی ( امیدوار ) |
امیدوار باشید امیدوار باشید
این که می نویسم دخل و ربطی به تجربه ای که اخیرن از سر گذراندیم ندارد . می دانید .. فکر کردم شاید از یک واقعه که ممکن است در هر مملکت به زورعقب مانده ای رخ بدهد و از بد یا خوب حادثه ما ناظرین و مقارن تاریخی آن بوده ایم با توقعات بیجا و بی توجهی هایمان نسبت به اینکه کجای دنیا زندگی میکنیم و با چه کسانی طرف هستیم باعث شده تا از کاه از کوه بسازیم پس به همین خاطر قصد ورود و پرورش مجدد حدیث پر تکرار خاطرات خردادی را ندارم پس از آن می گذرم و از شما عزیزان هم در خواست می کنم حالا که دیگر وارد تیرماه شده ایم با آن پیش زمینه های ذهنی این مطلب را نخوانید . بعد وقایع اخیر مهم تر از هر چه که فکر کنید در حال حاضر امید است . البته که منظورم از این امید شخص شخیص خودم نیست . هیچ پرسونای دو پای مذبذب دیگری هم که جاندار و دارای شکل فیزیکی مشخصی باشد هم مد نظرم نیست . منظورم اصل آن چیزی است که من و بسیار دیگر همینجوری از سر کیف و صفا اسمش را روی خودمان گذاشته ایم ( با عرض پوزش ، اولیائمان چنین خبطی کردند و به ما ها ربطی ندارد بالشخصه تا کلاس پنجم دبستان به هر کسی که نمیشناختم به دروغ میگفتم اسمم افشین است بس که شرمنده بودم ! ) پس حواستان هر جایی برود جز پیش من و باقی امیدها و سعی کنید به خود آن امید ناب و پر اصالت بپردازید و از ما امیدهای مصداق خسوس و خشوک ( جمع مکسر خس و خاشاک ) فاصله بگیرید. کجا بودیم ؟ .. آهان .. آری آن امید با اصالت چیز خوبیست . حداقلش این است که من خوب می شناسمش. مثلن اگر جایی تان درد گرفت همین که امیدوار باشید دردش به زودی خوب می شود این خودش کمک بزرگی است . یا اصلن اگر فکر می کنید که رییس جمهور خوبی نخواهید داشت همین که امید داشته باشید که اشتباه می کنید خیلی زود یکی از آن خوب هایش را برایتان رو می کنند و یا اگر به پست یکی نفهم انسان خوردید با این امید که به زودی میفهمد که نمی فهمد خودتان را از شرش خلاص کنید.. مجددن تاکید میکنم این مطلب ربطی به مسائل اخیر ندارد پس لطفن آن عینک بدبینی تان را از روی بینی تان بردارید ! باری ما یک چند سالی پیش داشته بودیم ( می دانم از دم ضمیر و نهاد و گزاره و فاعل ومفعولش غلط است اما همانطور که گفتم بی خیال این ها ) بله سفری داشته بودیم به سوئد و مدتی را ناچارن آنجا میزیستیم و روزی از روزها در حال رفتن بودیم به لایبرری ( اسم خارجه می آید من بی اختیار لنگوئجم چنج میشود ) انی وی داشتیم میرفتیم همان کتابخانه و باران می بارید شدید . جاده باریک جنگلی که از آن عبور می کردم دارای دو لاین بود یکی مخصوص دوچرخه و دیگری مخصوص عابر. به علت شیب جاده اما قسمت مال رو (منظور از مال در اینجا همان تنها عابر ماجراست که من بودم ) در قسمت های زیادی آب گرفته بود و من ناچاران از قسمت بایسیکل رو می رفتم . در همین حین از شانس خوب من سه بایسیکل ران از روبرو ظاهر شدند . اولی وقعی به تـجـاوز آشکار من به حریم راهشان نگذاشت و دموکرات وارانه از میان آب رد شد . دومی اما که گویی گرایش های میانه رویی داشت با کمترین فاصله ممکن از کنارم ویژ .. و سومی ... آن سومی که تابلو بود یکی از آن راست های افراطی است و البته وری استیوپد هم بود نه گذاشت و نه برداشت ما را در حد همان مال هم ندید و ترقی با دوچرخه کوبید به ما ! او یک طرف ولو شد و ما هم یک طرف .. بعد با آن لهجه غریب سوئدی فریاد کشید و اراجیفی در باب "مای وی " و " آر یو کریزی " سر داد که البته ما هیچ ندانستیم که او چه بلغور نمود اما در همان حال خیس تصمیم گرفتیم از کیان مملکت با فرهنگ مان دفاع کنیم پس با این امید که دست معجزی از پس پرده درآید تا بتوانیم این نفهم اسکاندیناوی را سر جایش بنشانیم هر چه از زبان های بین المللی می دانستیم نثارش کردیم : _ مرتیکه الدنگ آر یو بلیند ؟ کن یو سی آی ام ؟! آی ام این پوپولار رود اند یو وری خری ! یو نو ؟ خر ، خر ، خر ... راستش را بخواهید همین الانش هم در زمینه زبان انگلیسی لنگ میزنم آن موقع که از بیخ عرب تشریف داشتم و تازه با همان حال عربی غربتی یادم رفته بود در انگلیسی خر چه میشود اما با یک تلاشی که فقط از ما ایرانی های غیور بر می آید سعی میکردم با لحنی این خر را بگویم که دقیقن متوجه منظور بشود و فکر کنم هم که شد چون وقتی از جایش بلند شد دو تا انگشتش از هر دستش را مانند حرف وی انگلیسی کرد و گذاشت روی سرش پوزه اش را هم کش داد در حالی که خم میشد یک نیم چه عری هم زد و سرش را به نشان ندامت تکان داد .. و البته من هم خوشحال از این فتح الفتوح در بلاد کفر سری به تایید تکان دادم و گفتم : _ یـــس مـادر جـنـده ی عوضی .. دیس ایز آی مین .. آی ام ویکتور !!! اَند یو همین خر که یو سی ... !! مردک اسکاندیناویایی که حسابی از این رشادت و غیرت و فرهنگ ایرانی من جا خورده بود در حالیکه سوار بایسیکل صهیونیستی اش می شد شروع کرد به اظهار ندامت و گفت : _ یس .. آی هوپ سو یو سی توُ ! ؟ داد درویشی از سر تمهید سر قلیان خویش را به مرید گفت که از دوزخ ای نکو کردار قدری آتش به روی آن بگذار بگرفت و ببرد و باز آورد عِقد گوهر ز دُرج راز آورد گفت که در دوزخ هر چه گردیدم دَرَکات جهیم را دیدم آتش و هیزم و ذغال نبود اخگری بهر اشتعال نبود هیچ کس آتشی نمی افروخت زآتش خویش هر کسی می سوخت نوشته شده در چهارشنبه دهم تیر 1388ساعت 3:13  توسط امید صیادی ( امیدوار ) |
یک توضیح و یک حکایت توضیح دار ! یک توضیحی لازم است در این مطلب درباره مطلب پیشین بدهم و آن این که : نوشته شده در چهارشنبه سوم تیر 1388ساعت 1:28  توسط امید صیادی ( امیدوار ) |
LOST استقلال استقلال
بلاخره آبی های تهران قهرمان لیگ شدند تا علیرغم سلطه و نفوذ لابی اصفهان در فوتبال مملکت یه بار دیگه تقابل تهرانی ها و اصفهانی ها در ایستگاه آخر منجر به تکرار قهرمانی یک تیم تهرانی بشه. سال گذشته پرسپولیس در مقابل سپاهان طی یک بازی حماسی و رودر رو و مستقیم جام قهرمانی رو گرفت اما امسال دل آبی ها واپس شهر اهواز و چشمشون به تیم مجید جلالی دوخته بود و فولاد خوزستان هم با زدن چهار گل به مدعی اصفهانی ( ذوب آهن ) دنیا رو به کام دوستان آبی رنگ شیرین کرد . گرچه که قهرمانی امروز استقلال با توسل به شانس و اقبال به دست اومد اما نباید از یاد برد که این چند هفته اخیر به تیم استقلال و به امیر قلعه نوعی بسیار سخت گذشت و انصافن جمع جور کردن حواشی این تیم بعد از جریان اتهام تبانی و توهین های مایلی کهن اونهم درست دو هفته مونده به پایان بازی ها کار هر کسی نبود. اگرچه حالا دیگه میشه قلعه نوعی رو با کارنامه دو قهرمانی لیگ برتر طی هشت سال یک مربی کار بلد و حرفه ای به حساب آورد اما باید پذیرفت که او علیرغم تمام توانایی های فنی کماکان از راه یابی به رده مربیان با کلاس در سطح اول فوتبال آسیا ناکام هست . ادبیات تقلیدی و کاراکتر جعلی که قلعه نوعی طی سالیان گذشته از خودش ساخته بیشتر از اینکه او رو در قواره یک مرد سنتی نشون بده به لمپنی که فوتبال رو خوب میشناسه بدل کرده که ناگفته مشخصه این کاراکتر با وجوه شخصیتی علی پروین {الگو و پدرخوانده قلعه نوعی} فاصله بسیار زیادی داره و هر بار سعی و تلاش قلعه نوعی در شبیه شدن به این مدل اون رو از قالب معمولی خودش هم دورتر کرد . به هر حال مهم این بود که استقلال با وجود مشکلات انتهای فصل موفق شد جام قهرمانی رو بالای سر ببره پس ما پرسپولیسی ها هم در رفتاری جنتلمنانه بهشون تبریک میگیم و از خوشحالی دوستان خوشحالیم. _____________________________________________________________________________ LOST چهره ای را که در تصویر مشاهده می فرمایید اخیرن در یک جزیره گم شده طفلکی و من بسیار نگران او هستم . او یک کَره ی به تمام معنی از اهالی کُره جنوبی است و در دسته نرم تنان آن جزیره یکی از بهترین ها و بلکه بهتر از همه نرم تنان آن جزیره است . شاید شما بگویید سیمای خودمان هم زیاد نرم تن کُره ای نشان می دهد اما باید گفت ای دل غافل که میان ماه من تا ماه گردون تفاوت از سئول تا دونقوز آباد است ! این کُره ای مورد نظر من نه تنها خیلی از "بانو یانگوم" بهتر است بلکه باور بفرمایید خیلی بهتر است و حتی آن ضعیفه "بانو سوسانو" هم که به هنگام حضورش بر صفحه تی وی جمله آقایان وطنی احساس جومونگیت بهشان دست میدهد در محضر این "سان" لُنگ و کیمونو می اندازند . یعنی عارضم خدمتتان که این تحفه شرق دور از آن ترکیب هاست که بنده سر را در رهش بر باد دهم بس که مانکن است و توی دل برو و همه چیز تکمیل پدر سوخته ! باور بفرمایید اصلن او یک چیز دیگری است لامصب و ما از روزی که او را در این سریال دیده ایم رندوم یک شب در میان هی خوابش را میبینیم که داریم باهم زبان شیرین کُره ای کار می کنیم یعنی من هی آن زبان شیرین کُره ای اش را مزه مزه میکنم و هی میگویم : چوا آن دو منم مای ووآ جاییک شینوی سون جوووویی ! ترجمه : من بیمیرم یه نشونی بده پاشم بیام توی جزیره ... {بووووق}! نام او "Sun" است . یک سال از این حقیر نگارنده بزرگتر و همسر آقای "Jin" می باشد لکن از آنجا که مسلمان نیست تصاحبش برای ما هیچ مشکل شرعی و حتی حقوقی هم ندارد !!! و تنها مشکلش این است که او در آن جزیره کوفتی LOST شده است و چون خود جزیره هم lost too پیدا کردنش خیلی سخت است . فلذا چنانچه دست ما را در دست او بگذارید نه تنها این دختر جوان را از سرگردانی در آن جزیره نجات داده اید بلکن شر ما را هم از سر یک دنیایی کم کرده اید باور بفرمایید . به هر حال بدانید و آگاه باشید که مشمول الذُمبه اید اگر از این گنج سراغی داشته و به من راپورت ندهید. در ضمن چنانچه به مورد مشابهی در همین تهران خودمان برخوردید جهنم و ضررش هم باز ما را در جریان قرار داده و خانواده ای را از نگرانی برهانید.مژدگانی هم دریافت دارید حالا که اصرار میکنین! اگر هم هیچکدام از اینها نشد و خدای ناکرده احساس کردید که انجام این قبیل صالحات باقیات سخت تان است حداقل نشانی آن جزیره ی گم و گور شده را برایمان در کامنت ها بنویسید خودمان یک خاکی بر سرمان می کنیم. بلکن ما هم رفتیم وسط آن جزیره گم شدیم که اگر چنین بشود فکر میکنیم که با حضور آن همه حوری پری و بالاخص همین ضعیفه "sun" خاتون در آن جزیره ما دیگر یک جورهایی عطای رفتن به بهشت را به لقایش ببخشیم و جایگاه رزرو شده و پنت هاوس مان در لواسانات بهشت را هم به همراه کلیه خدم و حشم و پانزده رأس حوری پلمب شده اش انفاق و حبه میکنیم به یک مستحق تر و محتاجتر از خودمان تا هم آن نرم تنان و هانیون (جمع هانی) و هم یک ثوابی را توأمان کرده باشیم انشالله . ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ نوشته شده در دوشنبه هفتم اردیبهشت 1388ساعت 2:19  توسط امید صیادی ( امیدوار ) |
و زمانی برای ازدواج ! و آخرین متن سال و زمانی برای ازدواج !
![]() ![]() از گذشته ای که گذشت به آینده ای که آمد .. از آینده ای که آمد به گذشته ای که گذشت .. می نگرم .. و در میابم .. نوبت من است .. وقت رفتن و رفتن و رفتن .. پس اگرچه پیش رو راه سخت و صعب است اما من می رود .. تا به ما برسد .. اگه سال گذشته همین موقع کسی به من می گفت سال آینده در چنین روزهایی من یه مرد جدی هستم برای ازدواج و تشکیل خانواده یا به حرفش می خندیدم یا به عقلش شک می کردم .. اما الان ... میدونم باعث شگفتیه تا حدی اما بگذارید یه خورده از اولش شروع کنم .. موافقید ؟ اوایل خرداد امسال بود که برای ارائه مدارک یه کالا مراجعه کردم به شرکتی در خیابان عباس آباد. منشی شرکت خانم جوانی بود که با خوشرویی از من خواست چند دقیقه ای منتظر بمونم تا تلفن راه دور پدرشون "مهندس کمال" تموم بشه . اون روز وقتی با دیدن پرچم کوچکی روی میز مهندس فهمیدم ایشون اهل افغانستان هستن و بالطبع منشی شرکتش که دخترش هم بود از اهل افغانستان محسوب میشن تا حدی جا خوردم. هفته بعد از اون مجددن ناچار شدم به شرکت شون برم و البته اینبار وقتی منتظر اتمام جلسه مهندس شدم به تقاضای دخترش مورد مشکل کوچک کامپیوتری رو براش حل کردم و ... و همین باعث شد که متوجه بشم "صحرا" دختر جناب مهندس یکی از خوانندگان تقریبن قدیمی وبلاگ من بوده و ... خوب فکر نمی کنم حدس مابقی ماجرا خیلی سخت باشه .. به هر حال من و صحرا خیلی زود باهم دوست شدیم و این دوستی البته با توجه به قواعد خانوادگی اون تا حدی متمایز بود از دیگر دوستی های من با جنس مخالف . یعنی همون اول آب پاکی رو ریخت رو دستم که دوستی صرف دوستی و به قول خودش خونه رفتن و تخت مشهور تعطیل ! ![]() من پذیرفتم اما دو هفته قبل وقتی یکی از دوستان من رو به همراه صحرا توی خیابون ولیعصردید و خیلی ذوق زده نامزدیمون رو تبریک گفت انگار یهو یه دریچه توی مغزم باز شد .. انگار چیزی بودکه قبلن جدی بهش فکر نکرده بودم! با خودم گفتم خوب چرا که نه ؟! بلاخره باید از یه جایی شروع کنم .. و البته چه کسی بهتر از صحرا که واقعن همه جوره با اخلاقیات من هماهنگ و هم صدا شد طی سال گذشته .. به هر حال چند روز پیش وقتی بعد از پیاده روی وحشتناکی که به خاطر خرید سال نو همراه صحرا داشتیم توی کافه سی و پنج گاندی ولو شدیم فکر کردم وقت خوبیه که حرفم رو بهش بزنم .. بهش گفتم من و یه خونه و خودم و خودم .. کارم تازه شروع شده و اگرچه چشم انداز درآمدش به نظر خوب میرسه اما به هر حال اول کارمه و هیچ ضمانتی وجود نداره .. و در ضمن این مسئله که اون اهل سنت هست و من شیعه برام کمترین اهمیتی نداره اما از واکنش خانواده اون مطمئن نیستم . خدا رو شکر همین باعث شد صحرا هم خیلی راحت حرفهاش رو بزنه و فقط نیم ساعت بعد بود که دو نفری سفارش دو تا تیکه کوچک کیک رو به عنوان جشن مقدماتی موافقتمون دادیم . به هر حال .. دوستان عزیز .. زندگی بازی های باحالی داره واقعن .. من هرگز فکر نمی کردم که یه دختر متولد کابل اینجوری منو توی دام بندازه و ... نمی تونم بقیه اش رو بگم .. از این به بعد کلی سانسور در این وبلاگ خواهید داشت به میمنت این ازدواج بین المللی چون که به صحرا قول دادم آدم باشم ! می دونید که منظور از آدم بودن من چیه ؟! .. آره .. همون! از بیوگرافی صحرا اگر بیشتر بخواهید که میدونم می خواهید با موافقت خودش این ها رو میتونم بگم که : بیست و چهار سالشه و متولد کابُل که از چهار تا یازده سالگی رو در امریکا زندگی کرده و بعد به همراه خانواده به ایران مهاجرت کردند . غیر از انگلیسی به زبان فرانسه هم مسلطه و البته رانندگیش افتضاحه ! در لینک ادامه مطلب به غیر از چند نکته جالب دیگه یکی دو تا عکس از خودم و صحرا گذاشتم که امیدوارم در وهله اول به سلیقه من آفرین بگید و در وهله بعدی رعایت امانتداری رو بکنید چون عکسها رو به صورت موقت و برای دیدن دوستان میگذارم . (( ۲۹ / ۱۲ / ۱۳۸۷ )) : ادامه مطلب نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم اسفند 1387ساعت 21:31  توسط امید صیادی ( امیدوار ) |
صبحانه .. شام صبحانه .. شام
صبح روزهاي تعطيل يا روزهاي بين تعطيلي كه دير تر ميرم سركار از قبل تدارك ميبينم كه صبحونه خامه عسل بزنم . . امروز هم طبق برنامه سفره رو پهن كردم خامه و عسل و چاي رو آوردم سر سفره .. اول خامه رو كامل ميمالم روي نون .. بعد عسل رو با فاصله تقريبن بلندي از نون ميريزم روي خامه .. از رقص مارپيچ و ظريف عسل طلايي رنگ روي سفيدي ابرگونه ي خامه خوشم مياد .. عملن موقع فرو بردن لقمه خامه عسلي ناچار هستيد از بالا آوردن سر و گذاشتن لقمه به صورت عمودي در دهان ... و بالطبع در چنين حالتي چشم شما ناخودآگاه محيط بالاتر از سفره رو نگاه ميكنه .. و من درست در اين لحظه چي ديدم ؟ ... يه سوسك ترانزیستوری ( از این کوچیکا ) كه زير لبه ديوار اُپن آشپزخونه داشت پياده روي صبحگاهي مي كرد !!! لقمه بين راه گلوم گير كرد .... خدايا ... من ديشب چه كار اشتباهي انجام دادم كه لايق اين عذاب باشم ؟! ميخوام بهش توجهي نكنم اما نميشه ... نگاهش نمي كنم اما متوجهم كه يه لكه تيره روي سطح ليمويي رنگ ديوار داره حركت ميكنه ... هوووف . نه نميشه اينجوري صبحونه خورد اونم خامه عسل كه اصلن نمي سازه با اين فضا . پا ميشم از توي اتاق جارو برقي رو ميارم ... ميزنم به برق و بر مي گردم ميبينم نيستش .. با صداي بلند ميگم : هي رفيق ... بهتره بياي بيرون ... ببين من از خشونت خوشم نمياد واسه همين جارو برقي آوردم .. متوجهي كه واسه جفتمون بهتره ... بيا حرفه اي برخورد كنيم با موضوع ... باشه ؟ .. هي .. سوسكه كجايي ؟ لوله جارو برقي رو آروم ميزنم به فنجون هاي روي اُپن .. از اون طرف نگاه مي كنم .. yessss اومد بيرون . قبل از اينكه بفهمه اول صبح چه جوري گند زده به صبحونه خوردن من خوراک لوله جارو برقي میشه. از پشت محفظه شيشه ا ي جارو برقي نگاهش مي كنم ... لنگ هاش بالاست و احتمالن گردنش در حين مكيده شدن شكسته ! از نزديك بهش نگاه مي كنم : _ hey buddy … how are you ؟ هي پاشو يه دور ديگه بزن mother f.u.c.ker ... ببين تو بودي ديگه داشتي روي اون ديوار رژه ميرفتي ها ؟! ...خوب اگه ميتوني پاشو يه دور ديگه بزن .. هي .. با تو ام .. شاخ و شونه کشیدن ممد علی کلی وارم كه واسه سوسكه تموم ميشه ميشينم ادامه ضيافت خامه عسل .. اما فكر سوسك از ذهنم بيرون نميره .. نيم خورده جمع ميكنم چايي رو هم تلخ ميزنم .... ************************************************************** شب خسته و کوفته میرسم خونه .. هیچ حال حوصله غذا درست کردن ندارم .. فست فود هم که هیچ اصلن حرفشو نزن .. بهترین و کم هزینه ترین خوراک شبانه بال مرغه .. سریع هفت هشت تا بال مرغ در میارم ریز آب داغ و نمک و روغن زیتون حلللللله ! اونایی که واردن توی بال مرغ خوری میدونن کباب کردنش یه ریزه دقت می خواد یعنی اونقدر که آب دار باشه و ضمنن تُرد و مغز پخت .. خلاصه که بساط رو ردیف میکنم و بال مرغ کباب شده و زیتون پرورده و نوشابه و سُس و .. به نظر همه چی ردیفه .. فقط مونده یه کار .. طبق معمول از زمانی که بال مرغ خوردن شروع میشه تا انتهاش دست به هیچ چیزی نمیشه زد . یعنی باید قبلش نوشابه رو توی لیوان ریخته باشی ،تکه های نونی رو که می خوای از تمام نون جدا کرده باشی و دست آخر ابزار آلات پیرامونی هم نیازی به دست زدن مجدد نداشته باشن تا با اون دست چرب و چیلی و لوچ گند نزنی به همه چیز ... از جمله این ابزار آلات پیرامونی یکی هم کنترل تلویزیون و ریسیور و پلیر هست که بالشخصه باید قبل از نشستن پای سفره مطمئن باشم دقیقن روی کانال دلخواهم هست و .. دردسرتون ندم ... همچین اومدم یه ریزه روی کانال ها مانور کنم و یه جای ثابت پیدا کنم اومدم روی کانال mbc2 یهو دیدم یه فیلم به نظر آشنا ، یه بازیگر نسبتن آشنا ... اما .. کیه این ؟ .. جاش برولین .. چقدر جوونه ! .. چه فیلمیه ؟ به نظر آشناست ! ؟ این چیه دارن میمالن به خودشون ؟! .. یه چیزی مثل پیه گوسفند اما .... و عععععع .. فقط تصور کنید می خواید شام بخورید اونم در حالی که درست همون موقع تنها فیلم تمام دوران هالیوود که درباره سوسک ساخته شده در حال پخشه ! بله .. فیلم mimic درباره سوسک های بزرگ و غول آسایی بود که آدم می خوردن .. و در اون صحنه بازیگرها به این خاطر که بدنشون بوی سوسک بده تا خورده نشن داشتن امعاء و احشاء سوسک ها رو با اون صدای حال بهم زن میمالیدن به سر و صورتشون ... دیگه تکلیف شام خوردنم کاملن روشن بود ... یه نیگا به بشقاب پیش روم کردم ... یه نگاهی به سقف ... همچین یه آهی کشیدم .. پنجه هامو قفل کردم تو هم و سرمو خم کردم رو به پایین .. مثل این مسیحی های معتقد که دعا میکنن قبل از غذا خوردن .. دیدین که ؟ .. زیر لب یه جوری که خدا بشنوه با یه کنایه مخصوصی گفتم : خدواندا از این که این همه نعمات را به این طریق سهل و آسان در اختیار ما گذارده ای تا سفره هامان گرم و شکممان سیر بماند تو را سپاس میگوییم ... آمین !!! نوشته شده در جمعه نهم اسفند 1387ساعت 2:54  توسط امید صیادی ( امیدوار ) |
کارت قرمز برای فردوسی پور / کارت زرد برای خاتمی کارت قرمز برای فردوسی پور
هفته گذشته بسیار عجیب گذشت برای فوتبال ما اما بنا به مصلحت در این باره حرفی نمی زنیم . همین یک جمله در ابتدای برنامه 90 این هفته که از زبان عادل فردوسی پور در آمد خیال همه را راحت کرد که این برنامه متفاوت از برنامه هفته های قبلی ست که طی آن فردوسی پور با صراحتی نیشدار معاونین بی سواد سازمان تربیت بدنی را سر جای خود نشاند و سریال انتقاداتش از فدراسیون فوتبال و مجریان بی صلاحیت آن را ادامه داد . برنامه 90 این هفته اما کوتاهترین برنامه طی چند سال اخیر بود که با اشاره فردوسی پور به ابلاغ غیر رسمی فدراسیون فوتبال مبنی بر تحریم جــبری ـ قهری این برنامه از طرف اهالی فوتبال حتی روال معمول خود را هم نداشت. اما آنچه که بینندگان را در شک و گمان دیدار یک 90 انتقادی دیگر نگاه می دارد نه انتظار برای تداوم کشمکش بر سر بدیهیات اولیه یک اجتماع بالغ که بی شک انتظار برای اجرای دوباره 90 با عادل فردوسی پور است که به طور قطع به یقین با رفتن احتمالی او از این برنامه باید پرونده 90 را هم بسته شده دانست . به خصوص که با توجه به سرنوشت دیگر برنامه های انتقادی صدا و سیما نظیر کوله پشتی با اجرای فرزاد حسنی و پارازیت ( رادیو جوان ) پیشینه صدا و سیما نشانگر این است که این سازمان عریض و طویل در روزهای سخت فشار از بالا پشتیبان خوبی برای برنامه سازان و مجریان مبتکر و غیر محافظه کار خود نیست . شاید آخرین جمله فردوسی پور که ضمن کنایه زدن به دلیل عجیب عدم امکان برگزاری مسابقه اس ام اسی این هفته وعده بررسی مفصل حرکت بچه گانه فدراسیون فوتبال و سازمان تربیت بدنی را "در صورت صحت و قطعیت آن " به هفته آینده موکول کرد اشاره سربسته ای به این بود که او احتمالن آخرین برنامه 90 را به عنوان مجری پشت سر گذاشت : اگر میسر شد که بر روی این صندلی از حق و حقیقت دفاع کنیم هفته آینده هم خدمتتون خواهیم رسید. _______________________________________________________________________ کارت زرد برای خاتمی سید محمد خاتمی هفته پرکاری را پشت سر گذاشت . بعد از آنکه غلامحسین کرباسچی "لیدر تکنوکرات های کارگزاران سازندگی" صدای اعتراضش بلند شد که این آقا ( خاتمی ) در ادامه روند میکنم نمی کنم های هشت سال ریاستش بر قوه مجریه هم باز همه را لنگ در هوای کاندید شدن و نشدن خودش نگاه داشته دوم خردادی ها در واکنشی شتاب زده از زبان خاتمی گفتند : از بین من ( خاتمی ) و میرحسین موسوی یکی مان به طور حتم کاندید خواهیم شد . سپس به فاصله چند روز سر و کله حضرتش در تئاتر شهر و به تماشای تئاتر کرگدن آفتابی شد تا بعد از پیش در آمد "من با اتوبوس شرکت واحد سر کار می روم" آقای خاتمی در ابتدای دوره ریاست جمهوری ش یک بار دیگر همه ذهنشان از پی این برود که این فرهیخته عالم هنر و سردبیر سابق روزنامه کیهان کماکان سید لطیف و احساستی ست که تیاتر را می فهمد اما در دوره حکومتش روزنامه ها را فله ای بستند و آه هم از دهانش محض دلخوشکنک جماعت در نیامد. و در نهایت امشب وقتی همه خواب بودند یا حداقل تظاهر به خواب بودن می کردند جناب خاتمی آفتاب شد در بنیاد باران و بعد از مجادلاتی نه چندان خوش رنگ با یاران به صراحت فرمودند که : من اولین و میر حسین موسوی دومین گزینه ( تدارکات چی گری ) هستیم ! واقعیت این است که آمدن یا نیامدن جناب خاتمی کمترین اهمیتی برای من ندارد . عبدالله نوری و حسن روحانی ( در صورت تایید صلاحیت ) گزینه های اولیه و قالیباف شانس های ثانویه من برای انتخاب هستند و اگر هیچ کدام از این سه نفر به هر دلیلی نیایند و کاندیدای قدر قدرت و صاحب جاه دیگری هم رخ ننماید همان محمود خان احمدی نژاد خودمان را ترجیح می دهم . حداقل از همین اولش تکلیف مان با آخر همه چیز روشن است . توضیح اینکه کاندیدای قدر قدرت و صاحب جاه کسی را گویند که : 1 _ بتواند به دستخط خود برای پاپ و رییس جمهور آمریکا نامه بنویسد و به اسلام دعوتشان کند . 2 _ پدر عروسش بعد از سه دهه برگزاری "روز قدس" اسرائیلیان را دوست بشناسد . 3 _ فقط با یک صندوق حساب ذخیره ارزی در آن واحد چندکشور دور و نزدیک دیگر را هم اداره کند . 4 _ در جواب سوالات سیاسی خبرنگاران در هر بابی او با یک سوال دیگر رسمن بپیچاند . 5 _ هر انتقادی که امی و با سواد از او بکنند در مقابل خنده تحویل بدهد . 6 _ هرچه در مجامع بین المللی کم محلش کنند هم باز پاشد برود آمریکا روی اعصابشان پاتیناژ کند. 7 _ تورم و بیکاری را مثل فردوسی پور روی کاغذ حل کند و همه چیز برایش OK باشد . 8 _ هر شب برود سر گوشی پسرش و اس ام اس هایی را که درباره اش نوشته اند بخواند و بخندد! 9 _ نهار را با مهدی عبد خدایی بخورد و شام مهمان بیوه دکتر حسین فاطمی باشد . 10 _ هر که را خوشش آمد بر سر هر کاری که بازهم خوشش آمد بگذارد تا چشم همه دربیاید. 11 _ شمقدری را به ماکیاویلی ترجیح بدهد اما نصایح جفتشان را مو به مو اجرا کند . 12 _ چاکری علما را بکند اما گوشش بدهکار هیچکدامشان نباشد . 13 _ آخر اعتماد به نفس باشد و با جثه ریزش دنیایی را بترساند ! 14 _ همیشه در سفر باشد اما حتی یک خط سفرنامه ننویسد ... 15 _ هاله نورش آدم را بکشد بس که باحال باشد . 16 _ بلایی بر سر نظام بانکی و سرمایه داری بیاورد که روح مارکس انگشت به ماتحت بماند . 17 _ .... بازم بگم آی دی های کاندیدای قدر قدرت صاحب جاه رو یا بسه ؟! ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ پای نبشت : "بیچاره ملتی که قهرمان بخواهد" اما گاهی از خودم میپرسم چه میشد اگر فقط یک شب از هشت سال را سید محمد هم عادل میشد ؟! نوشته شده در سه شنبه یکم بهمن 1387ساعت 2:52  توسط امید صیادی ( امیدوار ) |
|
|