|
|
ف . . .
بوسه بر رُخ مهتاب (( قسمت دوازدهم )) قادر به دیدن سمانه نبودم تا بتونم حس اون لحظه اش رو از این برخورد غیر مترقبه درک کنم اما من از این حرکت غیر منتظره و ناگهانی شهرام در حد مرگ ترسیده بودم. درست بر خلاف اون چیزی عمل کرد که من ازش خواسته بودم . به شدت مستاصل شده بودم . بی اونکه بتونم صورت سمانه رو ببینم میتونستم درک کنم که اونهم تا چه حد از این برخورد صمیمانه یک غریبه با خودش شگفت زده است . _ ببخشید ... همدیگه رو میشناسیم ؟ _ هنوز نه آنچنان .. اما به لطف دوست مشترکمون بزودی خواهیم شناخت . شهرام به همین راحتی تیر خلاص رو زد . برگشتم .. سمانه هم به طرف من برگشته بود .. در کسری از ثانیه چهره سمانه حالات شوک و شگفتی و شادی رو طی کرد .. _ وای خدا .. ببین کی اینجاست ... رعناجون من .. _ عزیزم .. همدیگه رو بغل کردیم .. سمانه به بهونه بوسیدن سرش رو نزدیک گوشم آورد : _ ای آب زیرکاه ... نمیدونستم چی باید جواب بدم .. اصلا موقعیتی برای جواب دادن وجود نداشت ... سه نفری دور یک میز نشستیم ... شهرام سعی داشت تا همون حالت صمیمانه ی ابتدایی رو حفظ کنه ... در بین صحبتهاش چنان رعنا جون رعنا جون میکرد که گویی ما سالهاست با هم دوستیم .. با همه اینها سمانه بخوبی پی به اضطراب من برده بود ... اون بی اونکه چندان سوالی بکنه بیشتر گوش داد تا شهرام طبق معمول از آرا و عقایدش بگه هر چند که از حالت چشمهای درشت و میشی رنگ سمانه میتونستم درک کنم بیش از اونکه گوش به حرفهای شهرام داشته باشه ذهنش متوجه منه ... حدود نیم ساعتی از حضور فاجعه بار ما در رستوران میگذشت ... سمانه دفعتا نگاهی به ساعتش و بعد به من انداخت : _ عزیزم .. من برم کم کم ... _ خوب .. آره .. خوبه .. منم میام .. ... شهرام نگاهی از گوشه چشم انداخت و در حالیکه آخرین جرعه آب میوه اش رو توی لیوان به این طرف اون طرف بازی میداد گفت : _ بهتر نیست من برسونمتون ؟ .. مسیر که یکیه .. _ نه .. آخه خونه سمانه توی پالیزیه .. مسیرش با ما یکی نیست اما حالا که با هم هستیم بد نیست من تا یه جایی همراهیش کنم . قبل از اینکه شهرام موافقتی بکنه حس شیطنت سمانه بود که همه چیز رو بهم ریخت : _ خوب حالا که اینجوریه چطوره من و تو و آقا شهرام با هم بریم تو رو برسونیم .. بعد من یه فکری میکنم ... اینجوری خیالم راحته دستی دستی به امون خدا رهات نکردم .. و با جمله آخر نگاه طعنه آمیزی به شهرام انداخت ... دیگه کار زیادی نمیشد کرد ... باید هر چه زودتر از شر این فضای احمقانه و خفقان آوری که کل امروز رو برام زهر کرده بود رها میشدم . با شهرام و سمانه تا نزدیکی خونه اومدیم . در حالیکه پیش از اون قرار شده بود تا شهرام سمانه رو هم برسونه . میدونستم و مطمئن بودم که سمانه در طول مسیری که دیگه من همراهشون نبودم حتی شماره شناسنامه شهرام رو هم میفهمه و به محض رسیدن به خونه اولین کاری که بکنه تلفن زدن هست و سوال پیچ کردن من .. سعی نداشتم توضیح زیادی براش پیدا کنم چرا که اونقدر باهوش بود تا در همون اولین نگاه هم عمق نگرانی من رو درک بکنه و هم از لابلای حرفهای شهرام بفهمه که اون نه یک بنگاهی همراه در راه پیدا کردن خونه جدیده و نه یک دوست قدیمی و صمیمی ... به بهونه سر درد بچه ها رو به مامان سپردم و خودم رو توی اتاق خواب مخفی کردم .. نمیتونستم حدس بزنم اولین سوالی که ممکنه سمانه بپرسه چیه .. اما حتما در بین سوالاتش یک سوال آزار دهنده تر از بقیه خواهد بود : چرا ؟ سعی کردم با دراز کشیدن تمدید اعصابی کرده باشم و کمی از اون لحظات کشدار انتظار برای مسخره ترین پرس و جوی ممکن فاصله بگیرم .. وقت میگذشت و علیرغم انتظار من سمانه تماسی نگرفت ... در کشاکش و جنگ اعصاب درباره حرفهایی که سمانه قرار بود بزنه چشمهام رو بستم.. باید به چیز بهتری جز امروز فکر میکردم ... اما به چه چیز ؟ ..... * * * * * * * * * کمی از ساعت 10 صبح گذشته ... رعنا چشمهایش را باز میکند ... با بی میلی و خستگی غلطی در تخت میزند ... در نگاه اول آنچه را که میبیند باور نمیکند ... لرزشی آشکار تمامی وجودش را در بر میگیرد .. _ خدای من ... !!! در بستر نیم خیز شده و دقیقتر خیره میشود .... نه ... اشتباه نمیکند .. او بدون هیچ پوششی درون تختی از خواب بیدار شده که شهرام در سمت دیگرش و با کمی فاصله چنان خسته خوابیده که گویی شبی سخت را از سر گذرانده .. رعنا ناباورانه و بی اختیار ناگهان جیغی بلند میکشد ... شهرام مانند برق گرفته ها از جا کنده میشود .. : _ ها ... چیه ؟! ... چیه ... چی شده رعنا ؟!!! _ ایین .. ایی ااا این جا چیکار میکنم ... تو.. تو . تو .. و من .. تو اینجا چی میخوای ؟ .. _ چته رعنا .. ؟ .. چرا اینجوری میکنی ؟ .. آروم بابا ... همسایه ها خیال میکنن چی شده حالا .. _ لباسهای من کو ؟ .. گفتم لباسهای من کو عوضی ... _ بابا تو قاطی کردی انگار ... خوب خودت در آرودی سر شب .... گذاشتم تو کُمد ... رعنا گیج و گنگ در حالیکه ملحفه ای را به دور خودش پیچیده به اطراف نگاه میکند .. فضای خانه غریب و ناآشناست ... شهرام با دستپاچگی لباسهای زیرش را میپوشد و از اتاق بیرون میرود ... و خیلی سریع با لیوانی آب در دست باز میگردد ... رعنا همچنان مبهوت و یخ کرده مانند مجسمه در میانه اتاق ایستاده ... شهرام آرام او را روی تخت مینشاند ... _ بگیر .. آب بخور یه خورده آروم میشی ... کابوس دیدی ؟ آره ؟ .. رعنا نگاهی به اطراف میاندازد ... روی میز توالت نزدیک تخت درون قاب عکسی برنزی شهرام به همراه فریبا و فرزندانشان درون عکس ایستاده اند ... _شهرام ... اینجا ... اینجا خونه توئه ؟ _ آره عزیزم ... بخور آب رو .. بخور ... چی شد یهو اصلا ؟ داشتی سکته دچارم میکردی .. رعنا به زحمت چند جرعه ای آب میخورد ... _ شهرام لباسهای منو بده ... خودت هم از اتاق برو بیرون ..... _ رعنا .. _ خواهش میکنم .... همین الان _ باشه ... شهرام از درون کمد لباسهای رعنا را بیرون می اورد ، روی تخت میگذارد و از اتاق خارج میشود . رعنا صورتش را میان دستهایش میگیرد ... _ خدای من .. آخه چطور ممکنه .. ؟ ! به زحمت از جا بلند میشود .. مقابل آیینه می ایستد ... به وضوح رد اصطکاک بدنی را به روی پوست خود لمس میکند ... جا به جا نیز آثار سرخی روی بدنش حکایت از گذراندن شبی را به همراه شهرام میکند . اما چگونه چنین چیزی ممکن است ؟ هنوز لباسهایش را کامل نپوشیده که شهرام در میزند .. : _ عزیزم پوشیدی لباست رو ؟ صبحونه حاضره .. _ صبر کن چند لحظه .. رعنا درب اتاق را میگشاید ... وقتی پا به سالن میگذارد دیگر مطمئن میشود که این خانه همانجاست که یک بار دیگر پیش از این همراه با کسری به عنوان میهمان به آن وارد شده بود .. حسی توأمان از سرگیجه و گنگی رعنا را رها نمیکند ... حتی چند بار شستن صورتش هم چیزی را عوض نمیکند ... نه .. او خواب نیست و هر چه را که میبیند و درک میکند واقعیت دارد .. رعنا در تلاش برای تسلط بر اوضاع سعی میکند کمی بیشتر فکر کند ... اگر چه زمانی که برای صرف صبحانه مقابل شهرام مینشیند هنوز باور آنچه که رُخ داده برایش ممکن نیست .. : _ شهرام ... _ جانم ؟ _ ما کی اومدیم اینجا ؟ اینجا خونه توئه دیگه ؟ درسته ؟ _ البته که خونه منه ... خوب .. دیشب اومدیم ... بعد از اینکه تو ناگهان تصمیم گرفتی . _ من ؟ من ناگهان تصمیم گرفتم ؟ ! چه تصمیمی ؟ _ خوب ناگهانی شد چون تو یهویی بین راه خواستی که بیایی اینجا ... _ اما من اصلا دیشب با تو نبودم شهرام .. من اینجا نبودم .... میفهمی ؟ .. قبل آنکه شهرام چیزی بگوید غفلتا رعنا را ترسی وحشی در بر میگیرد ... .. _ خدای من .. بچه هام .. سروش .. سها .. وای خدا . من باید زود برم . _ چی رو باید زود برم .. صبر کن ... نگران چی هستی ؟ .. دیشب که تلفن کردی به مامانت.. _ تلفن کردم ؟ ... من ؟ _ ای بابا .. رعنا مثل اینکه حافظه ات رو پاک از دست دادی ها .. وقتی اومدیم خونه اولین کاری که کردی این بود که زنگ زدی به مامانت و سفارش بچه ها رو کردی و گفتی که شب خونه نمیایی.. با کسری هم تماس گرفتی .... به سمانه هم زنگ زدی و گفتی که آمار داشته باشه که مثلا بخاطر بد حال شدن پدرش تو خونه اونایی .... این همه چیزی بود که دیشب انجام دادی .. رعنا احساس میکند سرگیجه اش مضاعف شده ... سعی میکند بایستد .. اما قادر به حفظ تعادلش نیست ... دوباره مینشیند .. کسری سعی میکند با گرفتن دستهای او تسکینش دهد .... رعنا سر را به روی میز میگذارد ... و مینالد ... _ خدای من .... انگار همه چیز توی رویاست .... نوشته شده در جمعه چهاردهم اردیبهشت 1386ساعت 23:44  توسط امید صیادی ( امیدوار ) |
|
|