|
خواب و همه حسرتهای اتاق من . . .
خواب و همه حسرتهای اتاق من
نواي گيتار سانتانا ، فنجان قهوه يی كه سرد شده، آواي اذان از منارها ی مسجد ارک و من ، كه بيدار در بستر خواب در مانده از درك هوشياری عالمم. تلفن جيغ می كشد ... با خود ، می پندارم كه خوابم ،، يك، دو، پنج ، هشت .... همچون يك جنين خود را در بستر جمع ميكنم ، گرد می شوم. ميخواهم به ياد بياورم ، آن زمان را كه در رحم مادر با تاپ تاپ قلبش می خوابيدم، بيدار می شدم. باران نم نمش را به شلاق رگبار می بخشد، شيشه ای مي شكند ، و من ، بی فايده ،
باد سردی می وزد، باد دربند و دركه ... يادش بخير، رضا ، مسعود، فرزاد و من، چه زود سر نوشت عشق را به يغما برد، از چهارمان دو مُردند و دو نيز خواهند مُرد.
پدر بزرگ ميگفت: همه آمده ايم تا بميريم، به من دوازده ساله . و عاقبت در صدمین سال تنهايي مُرد. با چشمان بسته به خود می خندم ، به تفاوت سرنوشت پدربزرگها ، به تفاوت من و گابريل. می خواهم بخوابم، شايد در خواب ، آرامشی ، سكوتی بيابم.
ساعت برقی بعد از من بيدار شده ، . . . ای خواب آلوده،
می توانست بيشتر استراحت كند تا يك نفس نگويد: omid, open your eyes
و من به روزی می اندیشم ... كه با تمنا از فرشته خواستم صدايش را به ساعت ببخشد ،
چه خوب بود اگر آن روز خواب بودم و هرگز او را نميديدم .
چشمانش جادوی من شد در آن عصر پاييزی ، و هشت سالی را با مغز ربوده من به بستر خواب رفت .
آه خواب ، . . . چه بی فايده می جويمت .
به تمام حسرتهای اطاق آشفته تر از مويم می افزايم .
چشمانم را در ميان غوغای بی آرامش بر هم ميفشارم، سانتانا از la isla bonitaمی خواند ، و من بايد خواب خواب بودن را ببينم ... مانند همه روزهای زمستانيم .
نوشته شده در سه شنبه سی ام مرداد 1386ساعت 15:38  توسط امید صیادی ( امیدوار ) |
|
|