تبليغاتX
گنجشکک اشی مشی - Touch









Touch 


باور كن خودمم نمي دونم چه جوريه  ..
اين روزها در حد چند نفر آدم سالم و كــسخـل صبح تا شب ميدُوم دعوا مي كنم .

كلاهمو برداشتن ناجور ..  منم  دارم سعی می کنم كلاه ديگري رو بر دارم ،
چكم برگشت خورده .. منم حكم جلب سيار ديگري رو گرفتم  ،
از مهموني ها فرار مي كنم اما مثل خر مهمون داري مي كنم و همه هم در حاليه
كه زمين و زمان رسمن عليه من بسيج شدن تا دهنمو سرويس كنن و منم پررو پررو
اصلن خودمم نمي دونم چرا اينقدر پوست كلفت شده ام كه نميزارم در برم . 

يه وقتايي هست توي زندگي آدم كه از بلندي ديوار مشكلاتش نميتونه بگذره پس

نهايتن روش رو بر مي گردونه و از مشكلات فرار ميكنه  .
اين مدل فرار از مشكلات رو يه عده ميگن بزدلي اما من فكر ميكنم اگه به اين نتيجه
رسيدي كه بايد فرار كني پس فرار كن ، با عجله هم اينكارو بكن .

اما حكايت اين روزهاي من يه خورده متفاوته ..
من نميتونم روم رو برگردونم و فرار كنم چون فرقي نميكنه . چون من درست در نقطه
مركزي دايره و چنبره مشكلات گرفتار شدم و مشكلات مثل اون هاله نور معروف دور تا
دورم رو گرفته و هر جا برم باهام هستن .

پس اگه بشه اسمشو گذاشت راهكار يه راه چاره بيشتر ندارم اونم اينه كه حالا كه
من از رو نميرم صبر كنم تا مشكلات از رو برن .
من ميدونم الانه اون شخصيت حقوقي مشكلات كه در ضمير آگاه و نا خودآگاه من
جاکــشانه جا خوش كرده با پي بردن به اين مدل طرز تفكر من داره دندون رو دندون
ميسابه و لاينقطع فحشه كه حواله ام ميكنه .
خوب بزار بكنه .  . . . گور پدر دیوسش .. میفهمی ؟‌گور باباش ..

ببين من غر نمي زنم ...  دارم گريه هامو مي نويسم  .

از وقتي پنج ساله ام بوده  همش تو گوشم خوندن مرد كه گريه نميكنه ..

خوب منم از همون پنج سالگيم فكر كردم احتمالن مَردم پس نبايد گريه كنم .
نکردم و همیشه هم  مثل حجم پر فشار یه شاش که یهو یی وسط یه
مهمونی پُر میشه توی مثانه ات و یخه ات رو می گیره  و  تو مجبوری کل قضیه
رو قورتش بدی به روی خودت نیاری .. خُب منم نیاوردم و هیچوقت هم از هیچ
میزبانی نپرسیدم ببخشید  مستراحتون کجاست ؟
الانشم اينا رو كه ميبيني همون گريه هاست ..
انگشتام شدن چشم و اين كلمات هم مثلن اشكن ...
.. ببخشيد . خيلي ببخشيد .. واقعن عذر ميخوام .. ميشه در گوشتو بگيري ؟
چشماتم ببند .. نبيني ها .. خوب ... ببخشيد اما شاشيدم تو اين مدل مرد
شدن و اين مدل گريه كردن ..

 
حالم بهم ميخوره از اينكه كسي فكر كنه دارم ابعاد رمانتيك قضيه رو مي نويسم .

نه بابا اینجوریا نیست . زندگی سخت شده . یه کلام  فـاکید یا داره مـیفاکه .
منم میگم  به درک .. اصلن به فلانم خوبه ؟ اینجوری بگم حالشو میبری ؟

 

با عذر خواهي از هر کسی که خوند فقط خواستم بعد اين همه سال
يه دونه مطلب هم واسه اون ضمير ناخودآگاه قُرُمدنگ خودم بنويسم .

خُب حالا نوشتم ..
 ok پس ،
به زندگی عادی بر می گردیم  ...
.................

.................

اخیرن فیلم زیبایی دیدم که یه زن داشت یه مرد و  ...........


نوشته شده در  پنجشنبه دوم خرداد 1387ساعت 14:53  توسط امید صیادی ( امیدوار ) |