هفتاد سال عبادت ... یک شب به باد میره !!! ؟؟؟
هفتاد سال عبادت ... یک شب به باد میره !!! ؟؟؟
کار سختیه .. اما شدنیه .. یعنی باید بشه .. بزارید از اولش بگم ..
قصد کردم خونه رو بفروشم . پس دیگه پرداخت اقساط وام بانکی لزومی نداشت
چرا که پرداخت کنم یا نکنم در هر حالی خونه 5 میلیون وام بانکی داره ..
اقساط از پیش عقب افتاده جای خود ... با این نیت جدید هم فقره 15 قسط جمعن
عقب افتاد . همزمان ... کلاهمون رو هم برداشتن .. ورشکستگی و بی پولی
و بعد ... در یک صبح دل انگیز تابستانی پست چی که همیشه دو بار زنگ می زند
یک نامه فدایت شوم آورد که آقا جان خونه تون داره به فـاکیزاسیون میره اگه نجنبی!
و البته از اونجا که کفگیرمون ته دیگمون خورده بود نجنبیدیم و ...
اخطار مجدد که اوهوی عمو جان منزلتان رفت اجرائیات بانک ...
خوب .. حالا میرسیم به اون کار سختی که انجام شدنی بود ..
مسئول رسیدگی به پرونده بنده خانم جوانی هستند که باید برم پیشش ..
از این جا به بعد همش تصویره ... پس تصورش کنید :
صاف و شیش تیغه از حموم میام بیرون .. سشوار .. افترشیو .. کرم ..
یه کمی ور رفتن با ابروها .. هوم .. بدک نیست ..
لباس .. !!! چی بپوشم .. به هر حال باید اغوا کننده به نظر بیام .. تی شرت ..
نه .. سبک میشم ... پیرهن .. پیرهن ِ آستین کوتاه رو شلواری .. زرد ؟ .. ممم نه ..
واووو .. گُلبهی .. خودشه ... دکمه سینه باید باز باشه ...
میگن خانوما دوست دارن .. تجربه ثابت کرده راست میگن !
اودکلن گرم چی داریم ؟ خوب"Rochas Man" واسه این جور وقتاست دیگه خنگ ..
یه نگاه خریدارانه .. خوبه .. داریم نزدیک میشیم .. به اونچه که باید باشیم ..
تست عینک دودی توی آیینه :با عینک ، بی عینک ، عینک روی پیشونی ،
عینک روی سر.. عینک توی دست .. ها .. خودشه .. هم هست هم نیست ...
نیم ساعت بعد از پلکان بانک دارم بالا میرم .. خانم کارمند جوان که مسئول پرونده
منه توی طبقه دوم نشسته ..
می دونم تا ببینه میشناسه ... هوی .. لبخند خره .. لبخند یادت نره. یه صورت
خندون خیلی گرم تر و جذاب تره .. می خوای جذاب باشی ؟ پس بخند ..
لبخندم رو پرت می کنم گوشه لبم .. خدا رو شکر اسمش یادمه ...
_ سلام خانم ِ ...
_ سلام احوال شما ..
تعارفات،چشم ها و ابروها .. خیلی دارم زور میزنم لبخند از دست نره..یه کم شوخی:
_ خانوم بازم که از این نامه های عاشقانه فرستادیت واسه من !
خانم کارمند می خنده ...
_ جون شما نباشه جون آقاتون من وام رو بدم از کیسه ام رفته ..
_ ما که آقا نداریم که جونش باشه .. آره قسط دادن این جوری زور داره ..
همه چی عالی داره پیش میره .صندلی تعارف میکنه میشینم.. دارم موفق میشم ..
با هر جمله چند سانتی صندلی رو هُل میدم طرفش ..
یه میز دورتر یه کارمند از اون پشمکی های در آستانه بازنشستگی زُل زده ول نمیکنه.
از نگاهش میرم توی مُخش .. مردک با دخترم دخترم گفتن خواسته مُخ بزنه نتونسته
حالا داره به موفقیت سهل الوصول من مثل سگ حسادت می کنه..عوضی..بسوز..
دیگه پایه صندلی چسبیده به پای خانوم کارمند .. بدش نمیاد .. میدونم ..
خودمم می دونم نگاهام بد عوضیه..اما چاره نیست..توی این هیری ویری یه میلیون
تومن از کجا بیارم .. این مقصد نزدیکتره .. ای جان ..
خانوم کارمند همون جور که داره راههای گریز از اجرائیات بانک رو یواشکی زمزمه
میکنه گوشی صورتی رنگ موبایلش رو هی توی دست تاب میده ..
اوی خره ...تلفن..شماره دیوونه...شماره اتُ بده..وقتی میگه ما که آقا نداریم یعنی
حله دیگه .. این دست اون دست میکنم .. در کمال پررویی عینک رو میزارم روی
میزش چسب دستش ..گوشیمو در میارم ..با گوشی ور میرم .. انگار که یه مسیج
رسیده بوده و الان متوجه شدم .. یواشکی دارم می گردم تو صندوق پیامها ..
باید یه مسیج جالب واسه این موقعیت داشته باشم .. باید داشته باشم ..
یه خوبشو که پیدا کنم یه خنده شیرین میکنم و میگم وای چه باحاله این مسیج.
می خوای بفرستم براتون ؟ .. اونم حتمن که می خواد ..
اما ...
اما درست وسط همین لحظه حساس .. وسط همین لحظه ..
آه ه ه ه ه ... نه بابا ... اون نه .. سفت ترم از این حرفها .. بقیه ی آه ه ه ...
سکوت .. همه جا سکوت شد .. از اون سکوت های نفس سینه حبس کن ..
و تنها یه صدا .. تق .. تق ... تق ... موزون و پیاپی ..
صدای پاشنه های پایی بود که از همون پله ها داشت بالا میومد ..
بی اختیار مشامم مثل پوزه سگ حساس شد .. وای .. عطرش ... پس کی
میرسه صاحب این نظم و این رایحه خوش ؟ ...
خانم کارمند با ذوق و شوق داره با دسته عینکم ور میره ..
لبهاش با خنده حرکت میکنه ،من اما...نمیشنوم.کرم مطابق معمول این وقتا ..
سرم میچرخه طرف راه پله ها ..
یه گُل داره رشد می کنه .. برگ میده .. بار میده ... می رقصه .. بالا میاد ..
یه روسری سفید ..یه طره موی زیتونی..ماه جبین ..یه جفت ابرو : تاب ،اخم، طاق
یه جفت چشم .. سیاه ِ سیاه ، خمار ، شوخ .. بینی ... کشیده .. براق ...
لبها .. رنگ خون .. جفت روی هم ...لوس .. وای خداااا .. آه .. آه .. آه ..
آه ه ه ه .. ای الهه ی ناز ... با دل من بساز .. کین غم جانگداز ... .... ..
دقیقن سه قرن طول کشید تا از جلوم رد شد ..
رد شد و هیچ هم نگاه نکرد .. گو اینکه تا به این بالا برسه هزار چشم هیزتر رو
خسته کرده بود پس بی اعتنا رد شد ... رد شد .. رد شد .. رد شد ... .... رد ...
کم کم صدای هم همه ها در اومد باز..زنگ تلفن..صدای پرینتر ها ..
صدای رفت و آمد.. ازدحام ..
صدای خانم کارمند .. : آقای ... آقای ...
سریع سر می چرخونم .. آوووای .. آممم .. شِـــــــــت .. لبخند .. لبخند ..هیمم ..
خانم کارمند اما نه می خنده و نه با دسته عینکم ور میره ..
صندلیش رو کج کرده ..دور شده .. تماس بی تماس ... وای خدا .. گند زدم ..
یه صدایی توی گوشم میگه گند کاشتی ... یابوی عوضی ..
خانم کارمند..سگرمه تو هم ..نامه بانک رو میندازه روی میز..گوشی تلفن روی میز
رو بر میداره .. وانمود می کنه میخواد زنگ بزنه با دست اشاره میکنه به میز دورتر ..
به آقای کارمند پشمکی در آستانه بازنشستگی ناکام که حسودیش میشد ..
_ ایشون باید تصمیم بگیرن .. بفرمایید ... !
نوشته شده در دوشنبه سی و یکم تیر 1387ساعت 0:38  توسط امید صیادی ( امیدوار ) |