تبليغاتX
گنجشکک اشی مشی - کمترین خاشاکم

کمترین خاشاکم  

کمترین خاشاکم

یادآوری صحنه ی گلوله باران مردم از پشت بام ،
یاد آوری صورت غرقه در خون زنی که همه
گناهش مطالبه حقش بود ،
یاد آوری آن هجوم های وحشیانه به پیر و جوانی
که فقط یک سوال داشتند ،
و یاد آوری بسیار بسیار جیغ ها و ضجه ها و
التماس ها که : نزن .. تو رو خدا نزن ..

و بیش از همه اینها :

یاد آوری «خس و خاشاک» خواندنم ...
یاد آوری لبخند مهوع پیروزی زدنش+ان ..
یاد آوری رذالت در تطهیر و توجیه و انکار
سرقت اعتماد مردم در روز روشن ...
همه و همه برای هیچ جان زنده ای طراوت
نمی گذارد و نایی حتی برای خشم نمی ماند ..

و من ، بغض وامانده این همه یادآوری ها را در
راهپیمایی های این روزها با سکوت می شکنم،
مُحقم در نشان دادن مُشت در برابر چماق و غریو
خشم کشیدن در برابر های و هوی شان اما خوب
می دانم که سکوت این زمانم از هر فریاد که در این
عمر حقیر کشیده ام بلندتر و رساتر است ..

واقع می گویم  اگر نتوانم برای مطالبه حقم ،
حق خودم ، خانواده و دوستانم و هر آنکس که
می داند و می دانم صاحب حقی است با لبی
خاموش دستم را درآسمان تیره و تار این روزهای
ایران بلند کنم پس همان بهتر در شمار مردان
زنده ی این روزگار به حساب نیایم که این کمترین
تلاش ممکن است برای بازپس گرفتن رایی که به
امانت سپردیم و به خیانت بردند .

گرچه قلبم شکسته اما شیشه نمی شکنم ،
گرچه آتشی سترگ در سینه دارم اما آتش نمی افروزم ،
گرچه شرر بر جانم افتاده اما شرارت نمی دانم ..
و تنها سکوت می کنم و سکوت و سکوت و
همچون تمامی این چند میلیون نفر دزد زده ای که
رای شان شمرده نشد اما خود بزرگ شان خس و
خاشاک شمرده شدند به وقت عبور از چراغ قرمز
دو انگشت نشان را به سینه آسمان می کشم .

چرا هم سکوت نباشم با این مردم که ساده انگارانه
تشویقشان کردم به مشارکت و بودن و حضور تا
ملعبه زیاده خواهان و طمع کاران خدا نشناس شوند؟

 آری  من از کودکان نابالغی که راهپیمایی های این روزها توفیق اجباری شان شده در شناختن
خیابانهایی که نمی شناختند کمترم .
آری من از آن پیر مرد و پیرزن ویلچر نشین و دردمندکه بعد سی سال به امید احیاء ِ امید هم باز
به میدان آمده اند کمترم .
آری من از عزت الله انتظامی هشتاد و چند ساله که دُزد خواند آنان که خائن شدند به رای ملت و
از محمد رضا شجریان سالمند که لعن شان کرد و منع از نعمت صدایش کمترم ..
آری من از علی کریمی ، مهدی مهدوی کیا ، جواد نکونام ، مسعود شجاعی ، حسین کعبی و ...
که امروز در مقابل چشمان حیرت زده حضرات بی کفایت با مچ بندهای سبز به مصاف آمدند و
همان لحظه ورود ، جام جهانی را واگذاشتند تا جام زرین عشق ملتی را ببرند کمترم .
آری من از بسیار مردم این سرزمین که نترسیدند و هر کدام سنگری بر جان دیگری شدند ؛؛؛
کمترم ..
آری من ، کمم ، من ، کمترین خاشاکم ، اما برای خاک وطنم .

//////////////////////////////////////
ای یار نازنین /
ما باد را /
هرگز نکاشتیم که طوفان درو کنیم /
ما بذر کاشتیم /
همت گماشتیم که تا روید از زمین/
اما شبی که جشن درو گرم گشته بود /
_ در آن بزم دلنشین _ ناگه حرامیان _
چه بگویم دگر ...
همین !

/////////////////////////////////////// حمید مصدق

نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم خرداد 1388ساعت 1:45  توسط امید صیادی ( امیدوار ) |