یک توضیح و یک حکایت توضیح دار !
یک توضیحی لازم است در این مطلب درباره مطلب پیشین بدهم و آن این که :
من اگر تاکید کردم "حفظ جان دوستان و همشهریان و مردم { عموم مردم } اولویت دارد نسبت به هر
مورد محل مناقشه دیگری در جریانات اخیر" ، این دلیل بر اعلام تبری و فاصله گرفتن من از خطوط فکری
و ایده آل های ذهنی که عمری را در تعقیب و دسترسی شان سر کرده ام نیست .
هشدار به حفظ امنیت دوستان و جمهوریت نظام که هر جفتش این روزها گویی از طرف حضرات عدالت
محور و چماق پرور به پشیزی نمی ارزد یک چیز است ، آزادگی و صراحت بیان به خاطر دست نکشیدن
از ایده آل های این دو روزه عمر که قصد بر حماقت بار گذراندنش ندارم چیز دیگری .
این را به آن جهت گفتم که متاسفانه در این چند روز که به خاطر سرعت حلزونی اینترنت که حاصل
زحمات شبانه روزی برادران عزیزمان در "وزارت مخابرات دولت رایحه خوش خدمت" است ناچار شدم از باز
گذاشتن قسمت نظرات این صفحه پس دُر فشانی ها ( بخوانید عقده گشایی ها ) ی محدودی به ثبت رسید
که نشان میدهد صاحبین خطوط معجوجش معدود بی سوادانی ابله و احمقند که چون باد سودایی و بی بنیاد
این روزهای رهگذر به خشتک گشادشان خطور کرده ، ظن قدرت نمایی شان به ضرب و زور چماق و گزنک و
فتح الفتوح حرمسرایی ِ صندوقات وزارت کشور کردنشان رنگ و زنگ واقعیت را همچون خلف خوشحالشان از
ضمیر رمال شان پرانده و متصور شده اند که :
بله البته ما فلز مغزان بی آبرو به یُمن و برکت حضرتش در فضای سایبر و نت هم اگر یک دو سه روزی بادی
در دهیم فارغ از اینکه از کدام ناحیه باشد همین قدر که صدایش پرده گوشی را بلرزاند حتم که حساب کار
دستشان خواهد آمد !
خطاب به این بد رقصان جدید الورود راحت بگویم :
ای مگس ، عرصه سیمرغ نه جولانگاه توست ! عرض خود میبری و زحمت ما میداری ..
برادر و خواهر مغز شسته که از این سطور جز نقاشی آن را تمیز نمی دهی و به برکت تسهیلات مسجد
محل خوشحالی از کشف کامپیوتر و نت و وبلاگ و کامنت نویسی در میانه سال 2009 ! ، یک وقت گمان
ناپاکت نبرد که من و ما لحظه ای از مطالبه حقیقت جاری این روزها دست خواهیم شست و فراموش کار
خون های پاکی که به ناحق بر زمین ریخته شد کنج امن می طلبیم .
شرط عقل ما نه سر در مقابل چماق چماقداران بی عقل گذاردن که رسوا کردن معلمان بی تدبیرتان و در
بوق عالم کردن بی عقلی شماست .
باشد که نسل پس از شما را چشم حقیقت ببخشیم ورنه بر زدودن زنگار روح شما که دیگر امیدی نیست !
من نیز بی هیچ پرده پوشی و فرافکنی کماکان همانم که بودم .. همان کمترین خاشاک .. اما نه در نگاه تو ..
که من و ما بزرگی خود را در عظمت نگاه دیگران یافته ایم و می دانیم که هر چه پروازمان بلندتر ،در چشمان
کور شما ابلهان کوچکتریم ..
پس دیگر چه باک از نگاه سفیهانه تان که به خدا قسم شما گول منگان گوج پشت ، نیم از این کم که گفتم
درک نتوانید کرد ، بس که نادانید !
_____________________________________________________________________________
_____________________________________________________________________________
حکایت آن پادشاه که حلال زاده بود !
آورده اند که روزی دو طرار به شهری اندر شدند و چون از فنون و صنعت هیچ نمی دانستند به حیلتی به
خدمت شهریار رسیده وعده کردند که اگر مزدی قابل مشمول شان شود برترین جامه پادشاهی زیب تن
او کنند.
پس شاه آن سامان دستور بداد به تهیه آلات بزازی و خیاطی و جمله اسباب آسایش اینان فراهم بکرد .
پس از چند روزی پادشاه همراه خدام و بزرگان امر به خیاط خانه اندر شدند تا از به سامان رسیدن
برترین جامه پادشاهی در عالم آگاه گردند لکن دیدند که دو حیلت گر بزاز نما ! دوک نخ ریسی بدون نخ و
چرخ خیاطی بدون پارچه را دوره کرده اند و چنان به جهد مشغولند که گویی طاقه طاقه پارچه در میان
است .
پادشاه از آن حال آشفته ماند و وزیر اعظم مردان را خطاب داد که ای ابلهان این چه حال است ؟!
آن دو تعظیم بلند داشتند و عرض کردند که شهریارا ، این نخ که می بینید ! از غوزه پنبه ای مرغوب و
مخصوص است که جز حلال زادگانش آن را نتوانند دید پس این پارچه که در چرخ است نیز برآمده از همان
نخ جز به چشم حلال زادگانش نیاید و فی النهایه آن لباس که بدوزیم جز در چشم حلال زادگان رخ ننماید.
تا دو مرد حیلت ساز این بگفتند شاه و کابینه فی الفور و فی المجلس زبان به تحسین هنر خیاطان
گشوده از ترس انگ حرام زادگی یک سره در مهارت خیاطان و زیبایی و لطافت پارچه ی حلال زاده بین
سخن گفتند .
دو مرد خیاط نما ! چند روزی بر همین منوال خرج خود ستاندند و دست در هوا تکان دادند و وانمود بکردند
که جامه می بافند برترین جامگان شهریاران عالم .
چون روز موعود رسید مزد خود به کفایت و ملزم به انعامی گزاف ستاندند و جامه دانی مرصع را که قبای
حلال زادگی در آن پنهان بود به خدمت شهریار فرستادند .
شاه و جمله درباریان به محض گشوده شدن صندوق جامه دان هیهات گفته سخن ها در مدح هنر خیاطان
که اصالتن حلال زاده بودند که توان دوخت این برترین جامه عالم داشتند بر زبان راندند .
به میمنت تهیه برترین جامه عالم پادشاه دستور بر جشن عمومی صادر نمود و ملبس به لباسی که
نبود و نداشت در راس هیئتش قدم به کوچه گذارد تا جمله مردمان شهرش جامه حلال زادگی وی
ببینیند و ناچار همه رعایا شهادت دهند که جمله حلال زادگانند .
اما ناگهان در آن میانه کودکی خُرد که از دیدن عورت پادشاه در آن حال به حیرت مانده بود و البته که
چون بزرگان نقش کردن نمی دانست فریاد بر آورد : پس چرا این حلال زاده لخت است ؟!
____________________________________________________________________________
توضیح :
هرگونه تشابه میان نقل بالا که منشاء تاریخی دارد با وقایع تاریخی معاصر از قبیل دیدن هاله نور و
یا نتایج انتخابات اخیر اتفاقی و زاییده اذهان بیمار عده ای معلوم الحال اغتشاش گر است و نگارنده
ضمن اعلام انزجار از این گروه صرفن روایتگر دست چندم یک افسانه تاریخی است .
از معدود خواننده نما هایی که البته حساب شان از عموم خوانندگان صدیق این صفحه جدا ست و به خاطر
تبلیغات مسموم رسانه های بیگانه { به خصوص آن بی بی سی مادر قهقهه و آن "وی. او .ای" خار مامان
فلان } نمی خواهند این توضیحات را باور کنند دعوت می شود به جای گردن کشی و قلدر مآبی و تحریک
عامه به قانون گریزی به قانون احترام بگذارند و در یک اقدام مذبوحانه که انشالله تعالی پیشاپیش محکوم
به شکست است شکایت خود را در صفحه اول بلاگفا و در لینک "گزارش تخلف" به مدیریت سایت ارائه کنند
تا طی دو سه سال آینده در اولین فرصت بررسی شود . باشد که همه حلیم و قانون مدار بگردیم انشالله !
نوشته شده در چهارشنبه سوم تیر 1388ساعت 1:28  توسط امید صیادی ( امیدوار ) |