|
خوشبختی درون یک فنجان قهوه ____________________________________________________________________________
توضیح : از این تاریخ ( لحظه پست این مطلب ) قسمت نظرخواهی این وبلاگ تا اطلاع ثانوی بسته است . بدیهی است در حالی که دوستان عزیزتر از جان و خوانندگان محترم امکان درج نظر در این صفحه را نداشته باشند خود به خود این امکان را از خودم هم سلب کنم پس از همین تاریخ به بعد در هیچ صفحه ای نظری درج نخواهم کرد . منت می گذارید اگر هم باز می خوانید و با منت همچون گذشته می خوانم تان اما امیدوارم دوستان در درک شرایط ناخوش آیندی که قصد تشریح و تداومش را ندارم همراه باشند تا زمانی را که باید سریعتر طی کرده و به شرایط عادی بازگردم چرا که در حال حاضر شما عزیزان تنها بهانه برای به روز ماندن این صفحه اید . دوستدار همه شما عزیزان . ______________________________________________________________________________ بهترین شغل دنیا من همین امروز کشف کردم که بهترین شغل دنیا کدام است ! باور کنید این کشف بزرگ را زمانی کردم ( کشف ، کشف است و هرگونه تشابهش با اسم هرگونه جانداری قوین تکذیب می شود ) باری زمانی این کشف بتوسط من انجام شد که درون تاکسی نشسته و به سمت منزل می آمدم . حالم هم خوش نبود اما حواسم بود که کشفش کنم . روده کوتاه این که بهترین شغل دنیا از دید من در حال حاضر مدیریت یا پادویی و فراشی ِ یکی مکان است به نام : " نگارخانه کمال الدین بهزاد ". تعجب نکنید به جان مادرم قسم می خورم هیچ تفاوت نیست بین مدیریت این نگارخانه هنری با فراشی آن . به این لحاظ که مسئله اساسی این شغل زیبا این است که در موقعیت مکانی آن حضور داشته باشی نه اینکه به لحاظ فیزیکی چه کاری انجام می دهی . فکر کن در جایی کار کنی که درش به روی بلوار کشاورز باز می شود ،روبروی محل کارت هم پارک زیبایی باشد به نام پارک لاله که در هر روز به هر فصلش زیباترین تابلوی اول نقاش گیتی را به نوازش چشمانت بکشاند . راست گفتم ! چه تفاوت دارد در چنین جایی وقتی را که می گذاری ، حقوقی را که می گیری ، منصبی را که به آن می شناسندت .. به عنوان مدیر باشد یا فراش ؟! .. مهم اینست که تو آن جا باشی .. مهم این است که به بهانه اشتغال ، هر روزت را در بطن این نقطه جادویی شهر تهران بگذرانی .. _____________________________________________________________________________ تیمارستانی ها جلوی بساط فیلم فروش وایسادم دارم نگاه میکنم ببینم کار جدید چی اومده .. پسر ی و دختری دست تو دست هم میان داخل مغازه .. پسره همینطور که داره فیلم ها رو زیر و رو میکنه میگه : خدا رو شکر باز این فیلمها هست.فکر کن پریروز دو ساعت وقت و پول رو هدر دادیم واسه فیلم { ... } . و بعد با لحنی که من و دیگران هم بشنون ادامه داد : _ اصلن مزخرف به تمام معنی .. حماقته دیدن این جور فیلم ها به خدا .. دخترک یک نگاه تحسین برانگیزی به حضرت "بـوی فـرنـد" انداخت چنان که گویی "آنجی" دارد "براد" را می نگرد ... پسرک فیلم "Asylum" رو برداشت .. یه نگاهی به تصویر مرحومه ناتاشا ریچاردسن انداخت .. از فیلم فروش پرسید: _ این چه جوریه ؟ باحاله فیلمش ؟ فیلم فروش طبق معمول وقتی اطلاعاتی درباره فیلمی نداشته باشه حواله کرد به من : ـ از آقا امید بپرس این همه فیلمها رو دیده .. پسرک با کمی تاخیر نسبت به دخترک به طرف من چرخید و با لحن ناخوش آیندی پرسید: _ آقای آقا امید این فیلمش باحاله ؟ .. بی اونکه نگاهش کنم گفتم : بسته به اینه که اهل چه جور حالی باشی .. _ یعنی چی ؟ _ یعنی اینکه این یه فیلم درباره بیماران روانیه که از محیطشون میزنن بیرون .. تا اینجاش حال داد بهت ؟ _ فکر نکنم ... یه کم دیگه اش ؟ _ یه کم دیگه اش این که خانومی هست که عاشق یکی از همین دیوونه ها میشه و .. هنوز جمله ام تموم نشده که "آنجی" فیلم رو از دست "براد" میکشه بیرون و میزاره توی کیفش .. _ اول من می بینمش ! ______________________________________________________________________________ خوشبختی درون یک فنجان قهوه فرناز جان از شیراز آمد و بلاخره نوبت دیدنش به ما هم رسید و ساعتی رو در کنار این عزیز و دیگر دوستان در بالکن طبقه ششم سینما آزادی خوش گذروندیم . "زمانبندی شیرازی" برای دعوت عده بیشتر مجال نمی داد اما همینجوری هم تقریبن ده یازده نفری شدیم و هم باز طی رویه معمول گروهمون اونقدر عین بچه های کلاس اول دبستانی که بی معلم موندن بلند بلند حرف زدیم و خندیدیم که مدیریت محترم کافی شاپ طبقه ششم سینما آزادی که همین جا رسمن از تلاشهای بی وقفه و شبانه روزی ایشون و سایر همکاران و عوامل محترم در بخش های مختلف سینما آزادی تشکر مبسوط می شود اومدن و تذکر جدی دادند که از شانس خوششون یکی از تهیه کنندگان شهیر سینما با فاصله دو تا میز از ما قرار مصاحبه دارند و ... بله ! به هر حال بنده هم طبق رویه معمولم سفارش قهوه تُرک دادم و لوییز جان هم طبق رویه معمولشون به تقاضای معمول این مواقع من فال قهوه گرفتند و اونقدر چیزهای باحال در فال من دید که عنقریب میخواستم از خوشی خودمو از همون بالکن طبقه شش بندازم پایین .. فکرش رو بکن فقط توی یه فنجون فسقلی هفت ![]() هشتا قلب که مشخصن شدیدن عاشوق اینجانب بودند رسمن داشتند از داخل همون فنجون تقاضاهای بی ناموسی از من می کردند و البته من هم به هیچکدوم پاسخ مثبت ندادم ناچارن چون نمیدونستم چه کسانی هستند !! البته خودم توی اون فنجون قهوه اولین چیزی که دیدم قسمت دوم از یک مـایــو دو تیکه بود اما تقریبن تمامی دوستان شدیدن تکذیب فرمودند که اون دلتا که من میدیدم هر چیزی میتونه باشه الا یک فقره شــورت زنــانـه ! به هر حال کلی ما امشب در سعادت آبادمان بودیم از خوش نشینی فال و هم صحبتی و هم کناری با دوستان عزیز . قرار گذاشتیم برای شنبه یا یک شنبه اگر هوا مساعد بود برویم یکی از دو فیلم بی پولی یا تردید و البته نوید جان ( همون منزل الهام اینا ) اصرار داشت که بی هیچ تردیدی بهتره برای دیدن بی پولی شخص اون رو نگاه کنیم که البته ما به ریش این بچه مایه دار مرفه بی درد خندیدیم .. خلاصه که جای تک تک تان سبز ! نوشته شده در چهارشنبه یکم مهر 1388ساعت 3:51  توسط امید صیادی ( امیدوار )
|
|