سعدیا مرد نکونام نمیرد هرگز .. ایضن زن نکوکار هم البته !
سعدیا مرد نکونام نمیرد هرگز .. ایضن زن نکوکار هم البته !
جای دوستانی که نیامدند سبز که امسال
هم در بازارچه خیریه خیلی خوش گذشت
و باز دیدار دوستان و چهره های آشنا مثل
هر سال بر سعادتمان افزود .
ضمن اینکه تا اونجا که یادم نیست خیلی تا
وبلاگ نویس آمده و سر زده بودند به غرفه
آلوچه و لواشک و کلی اسم وبلاگ اونجا درج
بود که حتمن به زودی در وبلاگ حامی بلاگ
میتونید اسامی کامل وبلاگ نویسان حامی
بازارچه خیریه پیام امید رو ببینید .
البته بودند دوستانی که اگرچه سعادت دیدار
و حضورشون مقدر نشد اما به عنوان نمونه
امیرکیهان عزیز با فرستادن نماینده ای رسمن
ترکاندند با اهدای مبلغ یک میلیون ریال و البته
فرنگیس خاتون هم که فرصت دیدارش میسر
نشد مبلغ پانصد هزار ریال رو اهدا کردند که
امیدوارم این ذکر از همت این دو دوست عزیز به
جهت تبلیغ نیکوکاری شمرده بشه و باعث گله
و شکایت این دو عزیز نباشه .
در نهایت از همت وبلاگی های نیکوکار و خردمند چه فروشندگان و چه خریداران همینقدر بگم که امسال
هم آمار فروش بالاتر از سالهای قبل رفت و فقط همین یک غرفه آلوچه و لواشک منتسب به جامعه ی
وبلاگ نویسان طی سه روز فروشش از ده میلیون ریال هم فراتر رفت .
امیدوارم این رویه در سالهای آتی همچنان تداوم داشته باشه انشالله .
البته همونطور که ذکر شد در بازارچه خیریه امسال فوران نیکوکاری بود و بنده هم به غیر از خرید چند
قلم "خوردنی و کردنی" ( منظور از کردنی وسایل مصرف کردنی است مانند یک دست قهوه خوری )
یک اقدام نیکوکارانه دیگر هم کردم که در ذیل خواهید خواند :
_____________________________________________________________________________
حالا اگر ما بیاییم یک چیزی بگوییم ، ذکری بکنیم در باب صالحات باقیات خودمان تا خلق الله یک پدر
بیامرزی به جهت شادی ارواح اجدادمان نثار کنند باز یک عده ی قلیلی از این یاوه گویان و جیره خواران
استکبار جهانی زرتی می آیند به جهت" تشویق اضحان " عمومی و سیاه نمایی قیل و قال راه
می اندازند که " هم باز این یارو از خود متشکره ( یعنی ما ) از خودش تعریف کرد" !
اما خدا به سر شاهد است که این بار دیگر سه فقره شاهد زنده داریم که به چشم خود دیدند و البته
ایمان آوردند که ما درباب مورد وثوق بودن و محل آسایش بودنمان در میان جماعت نسوان هرگز غُلو
نکرده ایم و اگر گاهی چیزی می گوییم جهت تنویر افکار خوشگل عمومی و یا تنویر افکار عموم خوشگلین
است !
باری قصه چنین بود که ما به همراه تنی چند از دوستان در محوطه بیرونی بازارچه خیریه ایستاده
بودیم به جهت صرف دخانیات .
گرم گفت و شنود غیبت مندانه بودیم که دفعتن چند نفری منجمله یکی دو تا از این هانی مانی های
آنچنانی { از همان اولالا ها } آمدند تا از پشت سرمان رد بشوند که یکهو یکیشان که ماشالله سرو
بلند بالایی بود از همانها که طره طره گیسوی بابلیس کشیده ی فشنی را یک وری میریزند بغل گونه
و چانه شان همچین با آرنج زد پشت کت و کول این بنده ی حقیر .
ما اولش فکر کردیم که خوب حتمن به جهت تنگی راه دست آن سیمین بر بالابلند به پشتمان خورده و
مقصود ناثوابی نداشته اند خدای ناکرده . اما همین که هانی ِ بالا بلند از کنارمان رد شد ناگهان برگشت
و در مقابل چشمان وق زده ی الهام و فاطمه و رضا ، رو در رو و چشم در چشم ما انداخت و با یک حال و
لسان نازدار و کشداری که من گویم و تو نپرس سوال فرمودند : خونه تون کجاست ؟
و البته ما نیز فراوان از این سوال به غایت چند منظوره ی آن بالا بلند فشنی محظوظ و غافلگیر شدیم
چنان که انگار یکی پرسیده باشدمان " بگو ببینم تو با کیا میپری ؟ .. یالله .. یالله پاشو .. بیا پیشم .. اگه
نباشی دیوونه میشم .. دیگه دیره .. ( ببخشید .. جو گیر بودیم ) خلاصه یک جوری این پرسمان را از
ما نمود که یک لحظه شک کردیم نکند آن سیمین برِ گل پیکر را قبلن جایی دیده ایم و خاطرمان نیست
و یا گوش شیطان کر شاید ایشان هم تخت مشهور را رویت فرموده اند و هم باز ما آلزایمرمان گرفته است
و خلاصه چنان از این سریعترین"پیشنهاد خانگی" در تمام تاریخ تجربیات آنچنانیمان جا خورده بودیم که تا
آمدیم خودمان را جمعُ جور کرده بگوییم :
ـ خونه مون ؟! چه قابل شما ای عزیز ؟ .. عبدم عبیدم .. چاکر درگاهم .. دستبوس آستانم ..
الاحقر کلبه خرابه ای دارد واقع در میدان انقلاب چهاراه لشگر ...
و البته همین تفکرات کوفتی مان یک کمی زمان برد ، برد که چه عرض کنم زمان کُشت و همین کمی
زمان لامصب باعث گشت تا یک پسرک قاشق نشسته ی مو سیخ سیخویی که در یک حرکت جهان
سومی مذبوحانه ظاهرن سعی داشت خود را همراه گروه بالابلند فشنی ها نشان بدهد از پشت سرمان
پریده و بگوید : جردن !
و ما هم البته دیگر نخواستیم توی ذوق پسرک بزنیم و گذاشتیم در آن فضای مالامال از شادی و
نیکوکاری او هم خوش باشد و از این توهم که دخترک آدرس منزل او را پرسیده و نه ما را لذت وافر ببرد
تا بدینوسیله ما نیز سهم خود را از التزام عملی به نیکوکاری و خیرات ادا کرده باشیم !
و البته بعدش هم بالا بلند فشنی با همان قاشق نشُسته ی سیخ سیخو همراه شدند و رفتند اما
خوب ناگفته واضح و مبرهن است که اگر آنها از قبل همراه هم بودند دیگر لزومی نداشت پرسیدن سوال
چند وجهی ِ "خونه تون کجاست؟" به توسط آن بانوی بلند بالای نیکوکار !
به هر حال به غیر از میل وافر ما به انجام اعمال صالحه و نیکوکاری خالصانه حجب و حیای حضور دوستان
هم مانع بود در تعاقب بالا بلند فشنی به جهت تنویر افکارش با دادن نشانی منزل به ایشان و ایضن
رسیدن به نتیجه مطلوب !
نوشته شده در شنبه دوم آبان 1388ساعت 1:40  توسط امید صیادی ( امیدوار ) |