نمره ی بیست به آرتروزِ دانا شهرِ تهران !
نمره ی بیست به آرتروزِ دانا شهرِ تهران !
هزار الله اکبر ، مرحوم پدربزرگ قوت کمر داشتند قاعده سنگ آهن پس از چند همسر اولاد انداختند
متعدد که مباد روزی روزگاری نقش خاندان مفخم به بلیه یا آفتی حذف گردد از صفحه روزگار .
و اما سیاست خاندانی را نه تحصیل علم که بیشتر اندوختن مال بود که سرمشق می شد و نتیجه
چنین سیاستی اگر کف اطلاع از مفاهیم و واژگان محیط پیرامونی بود هیچ تعجب نداشت ،
که همین کف را کفایت بود برای تفریق و یا اضافه ی ریال و تومان به جهت تقسیم .
باری آنگونه که راویان خاندانی آورده اند روزی یکی از عمو ها که عزیز مرحوم پدربزرگ بودند بعد
عدم فارغ التحصیلی از مقطع دبستان ! تشخیص مشخص می دهند که تحصیل علم بی ثمر است
پس نوکران خانه پدری را امر می نمایند که : بروید از آن معلم فلان فلان شده آن نمره ی بیست مرا
بگیرید و بیاورید که دیگر قصد درس خواندن ندارم و مرا همان یک دانه 20 بس .
پس چون عمله اکره ی منزل پدربزرگ به تعاقب فرمایش دردانه ی ایشان به مدرسه می روند تا
20 کذایی او را از معلم فلان فلان شده باز پس گیرند و خیالش آسوده کنند کاشف به عمل می آید
که سالی پیش از این و در درسی که خدا می داند چه بوده عموجان که آفت عالم علم و ادب بوده
پاسخی نصفه نیمه به سوالی شفاهی داده و معلم دلسوز از سر تشویق یک عدد 20 بی تاثیر را
در دفتر حضور و غیاب مقابل اسم او می نویسد و فی الواقع عمو جان آنقدر بی بهره از استعداد
تحصیلی بوده اند که خبر ترک تحصیلشان به خودی خود خبری خوش بوده برای اولیا مدرسه .
لکن از انجا که طاعت امر متاع مرحوم پدربزرگ در پیگیری پرونده تحصیلی عموجان دردانه از اوجب
واجبات بوده ایادی ایشان تا بر روی ورقه ای سفید یک عدد 20 به دستخط معلم مظلوم نمیگیرند
به خانه بازنمی گردند .
عمر جهان می گذرد و از آنجا که دردانه ی مرحوم پدربزرگ علاقه ای دیوانه وار به اتومبیل به خصوص
نوع سنگین آن یعنی کامیون داشتند از اولین روز دریافت تصدیق رانندگی رو به سوی بیابان ها نهاده
هفت شهر که هیچ هفتاد شهر عشق و ماعشق را می گردند و کامیون پس از کامیون تعویض
می نمایند و بر همین سبیل می روند تا حوالی سالهای آغازین دهه 60 شمسی که نسل جدید
کامیون ها و تریلر ها وارد سیستم حمل و نقل جاده ای ایران می شوند و البته عموجان هم که ذوق
داشتند بر هر محصول نوی کارخانجات اتومبیل سازی یک فقره " ولوو " تهیه نموده مشغول اموراتش
میشوند .
از آنجا که تکنولوژی بی دردسر اصالتن تکنولوژی نمی شود عموجان به صدای گیربکس کامیون جدید
که بر خلاف اسلاف قدیمی ترش غرش نمی کرد و کم صدا بوده حساس می شوند .
در سفری که به همراه یکی از دوستانشان به اصفهان می رسند بد نمی بینند اگر سری به اساتید
فنون تعمیر و سرویس کامیون در اصفهان بزنند .
اما در همان لحظه که استاد کار اصفهانی مشغول جستجو پیرامون علت و علل صدای مرموز گیربکس
کامیون بوده ناگهان دو اتفاق همزمان رخ می دهد .
ابتدا عموجان از استاد کار اصفهانی سوال میکنند که : حاج آقا این صدای گیربکس معلوم شد از کجاست؟
استاد کار مشغول تفحص و البته خست کلام اندکی طول می دهد در پاسخ و پیش از جاری شدن کلام
او دوست عموجان از سر خستگی تابی به گردن و ستون مهره هایش داده و می گوید :
_ حاج محمد ، اخیرن سر و گردنم زود خسته شده و درد دچارم میکند ..
استاد کار اصفهانی از زیر کامیون بی آنکه سری بلند کند تا چشم مقصودی ببیند ندا سر می دهد :
_ حجی جون .. آ .. فکر کنم از آرتورز باشد ..
نکته اینکه نه عمو جان و نه دوست گرامی ایشان به پیوست آن شرح که در باب کف اطلاع از دایره
واژگان عمومی رفت هیچکدام تاپیش از آن هرگز صوتی از این " آرتروز " که کلمه ی به غایت خارجی
بوده و البته هست به گوششان نخورده بود .
پس بی انکه از خجلت سوال : آرتروز دیگر چیست ؟ به در آیند سر در گریبان تفکر فرو می برند که این
کامیون های نسل جدید چه چیزهای عجیب غریبی دارند . آرتروز !!! باز هم خوشا به آن کامیون های
قدیم که از این قرتی بازیها نداشتند ..
و پیوسته در این بحر تفکر آمدند تا ولایت و به هر کس که رسیدند گفتند :
_ این کامیون های جدید خیلی دردسر دارند .. یک چیزی دارند درون گیبرکس شان که آرتروز نام دارد
ویدکی هم ندارد البته !
____________________________________________________________________________
عذر تقصیر بابت تاخیر در بروز رسانی و سر زدن به دوستان . البته دیدار دوستان را از دست نداده ایم.
جمعه به نمایشگاه بین المللی رفتیم و الناز و سرور و چند حوری پری دیگر را آنجا دیدیم و بعد آنکه
یک عدد کیف چرمی خوشگل و چند خودکار و روان نویس به زور ! هدیه مان دادند سوار بر اتومبیل
دربان کنسولگری بهشت ما را بردند تیراژه شکلات داغ به حلقمان ریختند زیر باران .
شنبه دکتر جان آرش آمدند شرکت شکایت داشتند از تطویل لوله کشی عمارت جدیدشان و کمی به
انبساط گفتیم و خندیدیم و مقرر کردیم یک مراسم فیلم مستهجن تماشاکنان در یکی از منازل ما یا
ایشان برگزار کنیم انشالله .
یکشنبه صبح را هم در جلسه دفاع پایان نامه ی ارشد لوییز جان حضور بهم رساندیم به جهت انرژی
مثبت که به واسطه خارش پشتمان دچار هیئت ژوری کردیم و البته به همین دلیل اساتید لوییز جان
اینها یک فقره 20 کله گنده که البته به اشتهار 20 عموجان ما نبود اعطا کردند به پایان نامه مشترک
ایشان و احسان الله خان که خیلی پایان نامه کت کلفت و خفنی بود تحت عنوان :
" بررسی شناخت زیر ساخت های تفکر علل نقشه دانا شهر تهران از قرون و اعصار گذشته تا امروز
و مقایسه آن با بوینوس آیرس و بارسلون و لندن جهانخوار اینا و .. قص علیهذا ! "
این تازه نصف عنوان پایان نامه اش بود .. فکر کنید خودش چقدر بود !
نوشته شده در دوشنبه یازدهم آبان 1388ساعت 1:9  توسط امید صیادی ( امیدوار ) |