اما تو کوه درد باش ، طاقت بیار و مرد باش
اما تو کوه درد باش ، طاقت بیار و مرد باش
از نوشتن راجع به حقیقت تلخی به نام مرگ بیزارم . اغلب سعی می کنم خودمو بزنم به ندیدن و
نشنیدن درباره مرگ و میر کسانی که می شناسم و می شناختم اما از واقعیات اصلی زندگی یکی
هم اینه که هرگز از مواجهه با این حقیقت تلخ گریزی نبوده و نیست .
روزی که خبر مرگ ناگهانی پسر خاله ناتنی م " علی " رو شنیدم شوک بدی بهم وارد شد .
فکر کن کمتر از یک ساعت قبل از اون داشتم درباره علی با پدرم صحبت خوبی می کردم و بعد ناگهان
خبر رسید که این آدم در عین صحت و سلامت و فقط با سی سال سن یهو وسط خیابون افتاده زمین و
از دست رفته ..
طی چند ماه بعد از مرگ علی روزی نبود که بهش فکر نکنم .. به یاد روزهای بودنش و به چرایی
نبودنش .. به اینکه اگه واقعن خدا عادل بود من و خیلی های دیگه دلایل بیشتر و بهتری داشتیم برای
قابل پذیرش بودن مرگ مون به نسبت علی و خلاصه بدجور به حکمت و عدالت خدا بدبین شده بودم ..
نمیتونستم قبول کنم که مرگ او قسمتی از اجرای عدالت بی کم و کاست خداوندی بوده و باید گردن
بگذاریم به هر چه که او خواست و مشیت او بود ..
اما همین دقت و ریز شدن در این سوال و بی جواب موندنش به مرور آزار مرگ اون رو برام بیشتر کرد .
به نوعی مضاعف شده بود رنجی که می بردم از عدم شدن این آدم و بی جواب موندن سوالم .
به ظاهر سعی می کردم عادی نشون بدم اما درونم غوغا بود . همش در قیاس بودم بین اونچه که
رخ داد و اونچه که در حالت عادی باید اتفاق میفتاد و از دید من مردن علی به هیچ وجه اتفاقی در روند
عادی و جاری امور زندگانی نبود .
گذشت تا نهایتن سالگرد علی هم رسید و من که رسمن از پیدا کردن جوابی قانع کننده نا امید شده
بودم فکر کردم حالا که جوابی برای سوالاتم پیدا نمی کنم دلیلی برای آرامش پیدا کنم .
دلیلی برای برگشتن به روال عادی زندگی و عادت به این امر که مرگ هم قسمتی از پروسه معمول
حضور در این دنیا هست . پس خوب فکر کردم و نهایتن خودم برای خودم یک دلیل قانع کننده پیدا کردم .
هر انسان به هر حال روزی خواهد مرد { کل نفس ذائقه الموت } و با توجه به این مسئله که خود
من هم روزی دیر یا زود باید از این دنیا برم پس حالا راحت تره برام که قبول کنم حضور من حضوری
موقتی است و دیر یا زود خواسته و ناخواسته به همون مسیری خواهم رفت که پیش از من علی و
بسیار آشنایان و عزیزان دیگر من و ما رفتند . یعنی مسیر و مقصدی دائمی و برای ابد .
و تنها زمانی که همین چندخط بالا رو از عمق وجود درک و باور کردم تا حدی تونستم خودم رو از دغدغه
هر روزه ی چراهای بی پایان رها کنم و بپذیرم که این اتفاق برای من هم هست و من هم در آتیه ای که
چندان دور نخواهد بود رفتنی ام و به تمام کسانی خواهم پیوست که پیش از من مسیر رو رفتند و به
جایی که باید رسیدند .
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
روزی " بودا " به همراه پیروانش در باغی بیرون از شهر مشغول عبادت بود. زنی که کودکی خُرد در آغوش
داشت خسته و نفس زنان به حضورش رسید و به پای او افتاد و تضرع کرد که ای مرد بزرگ کودکم در حال
مرگ است و گفته اند تو آنقدر کرامات داری تا جان او را نجات بدهی .
بودا کودک مُحتضر را از آغوش زن گرفت و به او گفت : زود به شهر برو و تا پیش از غروب آفتاب از خانه ای
که مرگ درب آن را نکوفته باشد دو دانه ی خردل بگیر و بازگرد تا کودکت را از مرگ برهانم .
زن به سرعت به سوی شهر شتافت . بودا پیروانش را دستور داد تا هیمه ای فراهم کنند و هم زمان
کودک نفس آخر را کشید و در آغوش بودا جان داد .
پیروان او در عجب این ماجرا ماندند که ای حکیم بزرگ تو که میدانستی کودک رفتنی است چرا مادر را به
دنبال دانه ی خردل فرستادی ؟ بودا اما پیروان را دعوت به صبر کرد و بر طبق آیین جنازه کودک را در میان
هیمه های آتش سوزاند و مشغول دعا برای آمرزش او شد .
غروب شد و زن بازنگشت تا پاسی از شب که خاکستر کودک بر آب می رفت که مادر افتان و خیزان در
حالی که نا و نفس برایش نمانده بود بازگشت و به پای بودا افتاد و گفت : ای حکیم بزرگ ، درب تمام
خانه های شهر را کوفتم ، تمام خانه ها را و هیچ خانه ای نیافتم که پیش از من مرگ دربش را نکوفته
باشد تا بتوانم دانه ای خردل از آن خانه بیاروم .
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
دو مطلب بالا تلاشی بود به جهت تسلی دوست عزیزم" سرور" و آرامش ابدی خواهرش"سیمین" که
همین پنجشنبه گذشته حضور موقتی رو به انتها رسوند و پیش از ما راهی شد .
نوشته شده در جمعه پانزدهم آبان 1388ساعت 18:13  توسط امید صیادی ( امیدوار ) |