تبليغاتX
گنجشکک اشی مشی - کــافــه فــرانـسـه

کــافــه فــرانـسـه  

کــافــه فــرانـسـه
وقتی توی غروب سه شنبه آبانی ترافیک از میدون امام حسین تا نزدیک های انقلاب دیوونه ات
کرده ..
وقتی پاهای خشک شده ات از جلو حبس شده به صندلی راننده و از سمت راست خشک شده از
ترس لمس ناغافل پاهای خانومی که موقع سوار شدن نامزد رفیق نیمه راهش کرایه اش رو حساب
کرده  ...
وقتی هوای گرم و خفه کننده همراه بوی بنزین سهمیه بندی شده حبس شده توی تاکسی فکسنی
و مردم بیرون همه دارن تند و تند از زیر لطافت طبع بارون فرار میکنن .
وقتی بعد چهل و پنج دقیقه توی ماشین جمب نخوردن و حرف نزدن کلافه میشی و نمیدونی برای
بار چندم زیر لب نچ میگی تا یکی یه زری بزنه و بشه دو کلوم حرف زد و از بخت خوشت هیشکی
نا نداره چیزی بگه ..
وقتی آلارم مغزت دلنگ دلنگ صدا میکنه که آی عمو .. از آخرین سیگار که کشیدی بیشتر از یک
ساعت گذشته ...
وقتی از همه اینها که خوندی و حس کردی در حد انفجار هسته ای کلافه ای و قاطی ...
وقتی تاکسی که با سرعت لاک پشت داره حرکت میکنه برای بار سوم پشت چراغ قرمز خیابون
ابوریحان متوقف میمونه ...
وقتی از سر همون کلافگی شیشه ماشین رو میدی پایین و تصویر های بیرونی از اون حالت
نامشخص پشت شیشه بارون خورده بیرون میان و شکل میگیرن ...
وقتی یهو اون طرف چهار راه چشمت میخوره به تابلوی "کافه فرانسه" ...
وقتی یه سوال ته ذهنت شکل میگیره که از آخرین باری که توی اون کافه چیزی خوردی چند
سال گذشته ؟
وقتی از خودت بدت میاد که متوجه میشی حداقل دوازده ساله که هر روز از صد متری این کافه رد
شدی و یادش نیفتادی ...
وقتی ناگهان از خودت میپرسی که آخه توی این قوطی کبریت خفه خونی چه غلطی میکنی ؟

یهو این میشه که با عجله کرایه راننده رو میدی و از همون درب سمت چپ میپری پایین و میری اون
سمت خیابون و جلوی کافه وا میسی .. اول عکس میگیری ؛ و بعد با قدم های شمرده ،  آروم ،
مطمئن و پر طمانینه طوری انگار که زیباترین دختر این خیابون توی اون کافه انتظارت رو میکشه و تو
قراره تعمدن تاخیر کنی تا بیشتر دلواپست بشه میری داخل ..
درب کافه رو که باز میکنی ریه هات که همین دو دقیقه پیش تازه پر شده از هوای نمناک عصر آبانی با
ولع خاصی همه عطر قهوه ی جاری تو هوای کافه رو میبلعه ..
یاد خیلی چیزا میفتی ... یاد هر چی که با بوی کافه و بوی قهوه مشترک بوده ...
یاد خیلی چیزا .. خیلی کسا .. یاد آدمهای دور .. یاد روزهای نزدیک .

کافه فرانسه  همه چیز همون شکلیه که واسه آخرین بار
  دیدی ..
  شاید تنها کافه ی تهرانه که مشتری هاش
  همیشه ثابت و سرپا وای میسن و قهوه
  میخورن و گپ میزنن و بر خلاف تمام
  کافه ها میز و صندلی واسه نشستن
  نداره اما هر کس که میره داخل انتظار
  تنها چیزی رو که نمیکشه دیدن یه صندلی
  واسه نشستنه  .
  اصلن همه خاصیت این کافه .. همه موندگاری
  و همه عزت ش به همینه که همیشه مثل
  همیشه ی خودشه ..
  جدید نمیشه ، تجدید نمیشه چون با اصالته و
  به تجدد نیازی نداره .. 

رنگ سنگها ... مدل یخچالها .. دیوار کوبها و حتا مرد صندوقدار .. همه همون شکلی هستن که بودن .. 
همون شکلی که باید باشن ..
شاید باورت نشه اما مشتری ها هم همونا هستن .. راحت میشه توی چهره اون دو تا خانوم پنجاه ساله
که اون کنار دارن نم نم قهوه شون رو هورت میکشن و مشخصه که دارن پشت سر اون آقای کراواتی که
هنوز کت و شلوار دوخت سال پنجاه و هشت خیاطی نیاگارا تنشه حرف میزنن خوند که از همون 30 سال
پیش که دانشجوهای خوش بر و روی دانشگاه تهران بودن تا همین الان پاتوقشون همیجا بوده ..
تصورشون کردم ...
سی سال پیش ...
این دوتا زن جا افتاده چه دخترای شر و شوری بودن .. اعلامیه .. تظاهرات ... جیغ ....
و حالا .. اون گوشه وایسادن و دارن قهوه شون رو هورت میکشن ...
اصلن میدونی چیه ... کل اون قسمت .. منظورم از اول ابوریحان تا سر شونزده آذر یه جورایی انگار زمان
متوقف شده باور کن .. همه چیز انگار توی سالهای پنجاه و نه و شصت ... تو حال و هوای انقلاب فرهنگی
 گیر افتاده و مومیایی شده ...
اون قسمت از خیابون انقلاب .. کافه فرانسه و سینما سپیده و دانشگاه تهران  همشون همین حال و
هوا رو دارن ...
یه کمی که توی کافه چرخ میزنم و آدم ها رو رصد میکنم بلاخره رضایت میدم برم سفارش بدم ..
یه شیرکاکائو با دو تا شیرینی تر ... هزار وصد تومان انصافن ناقابله واسه استفاده از اون تاریخ زنده ی
فرهنگی نوستالژیک این خیابون ..
حس می کنم شدم یه قسمت از تاریخ ... مثل کتاب های زیراکسی دستفروش هایی که بیرون کافه
بساط کردن انگار دلم می خواد جا بگیرم تو قاب عکس یادگاری متعلق به تاریخی که مال من نیست و
توریست پر رویی بودم  تو خیالش که حالا ادعای شراکتش رو میکنم .
دارم کم کم شیرکاکائوم رو مزه می کنم که گوشیم زنگ میخوره ... از وقتی آهنگ " امیلی " از
"یان تیرسن" رو ملودی گوشی گذاشتم هر وقت زنگ میخوره اکراه دارم از جواب دادنش بس که این
آهنگ قشنگه اما این بار دوست نداشتم با تداوم صدای دیجیتالش کهنگی فضای سالهای دور رو بیشتر
از اون بهم بزنم .
.. پردیسه .. بهش میگم نوشتمش .. قراره چاپ بشه .. انشالله که بشه ...
قطع که میکنم .... زیر لبم ...  اونجور که هیچ کدوم از ارواح دانشجوهای شر و شور دهه پنجاه و شصت
دانشگاه تهران که مطمئنم هنوزم پاتوق شب های پاییزیشون کافه فرانسه است نتونن بشنون با خودم
میگم :
البته ... بعیده که چاپ بشه .. به هر حال واقعیت اینه که الان سال هشتاد و هشته !
_____________________________________________________________________________
پ . ن
کافه فرانسه تاسیس به سال 1344 واقع در ضلع جنوبی تقاطع خیابان های ابوریحان و انقلاب یکی از
قدیمی ترین کافه های مدرن تهران و از پاتوق های اولیه نحله های روشنفکری و دانشجویی است .
نوشته شده در  چهارشنبه بیستم آبان 1388ساعت 1:18  توسط امید صیادی ( امیدوار ) |