تبليغاتX
گنجشکک اشی مشی - ما مسافران این بازار مکاره

ما مسافران این بازار مکاره  

 ما مسافران این بازار مکاره
 
جمشید لایق "جمشید لایق" هم رفت . بیش از اونکه مرحوم
 لایق رو به خاطر فیلم تحسین شده " مسافران " یا
 سریال حالا دیگه کلاسیک تاریخی"سلطان و شبان"
 و یا حتا آخرین حضور ایشون بر پرده سینما یعنی
 فیلم"سگ کشی" بیاد بیارم او رو در نقش راهزن توبه
 کرده سریال " روزی روزگاری " و مرگ پر ابهت  او در این 
 سریال به ذهن خواهم سپرد .
 لایق در "روزی روزگاری" به نقش ساربان کاروانی بود
 که به دست "مراد بیک" ( مرحوم خسرو شکیبایی )
 غارت شده بود .

وقتی پند و اندرزهای او خیره سری های مراد بیک رو پایان نداد در آخرین سکانس حضور ،
روایتی رو برای عبرت مراد بیک نقل کرد :
 قلی خان ، سی سال تمام قسم خورده بود که باید صد تا کاروان رو غارت کنه ..صد تا کاروان رو
غارت کرد ..
بعد یه روز با خودش گفت : حالا ببین میتونی یه کاروان رو سالم از راه ببری .. نتونست ..
اوج کار مرحوم لایق در این صحنه فوق العاده بود که مرگی با شکوه رو رقم زد .
بعد از گفتن دیالوگهای این سکانس او که در طی تعریف نقل قلی خان مشغول چپق کشیدن بود
دم عمیقی از چپق گرفت  و  بعد  لوله ی چپقی رو گذاشت زیر گونه ..سر رو بهش تکیه داد و با
چشمان باز مُرد !
و مُرد و دیگه جوابی به سوالهای پیاپی مرادبیک نداد که تند و تند می پرسید :
قلی خان تویی ؟ قلی خان تویی ؟
خدا رحمتت کند جناب لایق . هنرمند خوبی بودی .
//////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////
آقا ما امروز ( جمعه ) بلاخره در یک سنت شکنی تاریخی موفق شدیم خودمون رو از بستر چسبناک
جمعه رهایی ببخشیم و بریم این بازار مکاره که جمعه ها برگزار میشه .
اول بگم که با ساناز خاتون راس 10 چهارراه استانبول قرار داشتیم و درست راس ساعت 10 و سه دقیقه
و زمانی که در فاصله صد متری چهارراه استانبول  بودم ساناز زنگ زد ..
فکر کردم یه شوک بهش بدم ! با صدای گرفته و خواب آلود گوشی رو برداشتم و گفتم : ها م م م.. آآ الو؟
ساناز مثل برق گرفته ها جیغ زد : خوابی تو ؟!!!  و من که قصد نداشتم لذت این آزار صبح جمعه رو کم
کنم با همون لحن خواب آلوده همراه با چاشنی آشفتگی گفتم : وای !!! .. آهههه .. اومدم اومدم ..
ساناز هم یک " واقعن که " ی غرا گفت و قطع کرد ! و البته وقتی فقط یک دقیقه بعد من رو دید تازه فهمید
سوژه یکی از اذیت های متداول من شده !
به هر حال راهی بازار شدیم ... آقا از جون مرغ تا چیز آدمیزاد در این بازار بود باور بفرمایید .
انواع و اقسام وسائل از زینتی و دکوری و عتیقه کهنه و نو خلاصه همه چیزی توش بود و اما از همه
اجناس فروشی این بازار که بگذریم باید فروشنده ها رو دریابیم علی الخصوص فروشنده های اولالاییش!
ماشالله تیپ ها رو هزار در حد بسکتبال ان بی ای ! به خصوص یه قسمتش که تا اونجا که من و ساناز
قوه ی حدسیه مون کار کرد اینجور به نظر میومد که در اختیار بر و بچز دانشگاه هنر بود بس که ماشالله
این ها با هنر و سلیقه هم بساط فروش رو دیزاین کرده بودند و هم دکور خودشون رو ..
باری بین اون همه حوری پری خریدار و فروشنده البته ما چشممون یکی رو گرفت پس در یک حرکت
پیش دبستانی و مقابل چشمان از حدقه در آمده ساناز در حالیکه وسایل خریداری شده رو میسپردم
دستش گفتم : تو اینا رو داشته باش من برم مُخ اینو بزنم بیام ! ( داری اعتماد به نفس رو ؟ گلاب به
روتون انگار می خواستم برم دست به آب ) البته نتیجه اش هم خیلی توفیری با نتیجه دست به آب
رفتن نداشت !
وقتی با اون اطمینان به نفس چیزماتیکم رفتم سراغ خانم فروشنده و با یک حالت همچین مزورانه ای
گفتم : به به ، چه قشنگ ! کارهای خودتون هستن ؟
ایشون که انگار از نگاههای مقدماتی من پی به نیت خیرم برده بودند خیلی قاطع فرمودند :
نخیر .. کار همسرم هست  ...
و بعد دیگه من هرچه سعی کردم چونه ی کش اومده رو از روی زمین جمع کنم نشد که نشد ..
لاجرم یکی دو تا سوال بی ربط دیگه پرسیدم و سرافکنده بازگشتم و اینا..
میدونم الانه کلی هاتون دارید میگید خاک بر سرت و اینا اما خوب وبلاگ جای نوشتن همین شرح حال
و روزها و این چیزاست دیگه .. شما هم برید بنویسید مرگ بر اتیوپی .. به کسی چه ؟!

در نهایت میتونم بگم درست که هم خودم و هم ساناز بنده خدا که همینجا شدیدن از زحمت و
همراهیش رسمن تشکر می شود از پا و کمر و کت و کول افتادیم به خاطر صد بار دور زدن و دید زدن
سه طبقه بازارچه با هزاران خریدار و فروشنده و صدها بساط جورواجورش اما ارزشش رو داشت و چند
مورد از وسایلی رو که می خواستم به قیمت مناسبی خریدم .
حالا هفته دیگه باز هم میرم تا باز هم شانسم رو امتحان کنم .. البته فقط واسه خرید .. باور کن !  

نوشته شده در  شنبه بیست و سوم آبان 1388ساعت 0:57  توسط امید صیادی ( امیدوار ) |