<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>گنجشکک اشی مشی </title>
<link>http://ommidvar.blogfa.com/</link>
<description></description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Sun, 08 Nov 2009 19:19:18 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>نه ، نمی شه با مهتاب جنگید </title>
<link>http://ommidvar.blogfa.com/post-430.aspx</link>
<description>&lt;P align=right&gt;&lt;FONT color=#0000cc size=4 face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot;&gt;نه ، نمی شه با مهتاب جنگید &lt;BR&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;BR&gt;&lt;FONT color=#990000&gt;آی آدم ها که بر A D S L و شارژ اعتباری نشسته شاد و خندانید ، یک نفر در بی ارتباطی دارد &lt;BR&gt;می سپارد جان ! &lt;BR&gt;&lt;/FONT&gt;جانا حدیث قطع و یک طرفه شدن تلفن که دیگر حدیث مکرر ماست و این یاهوی قُـرمـساق هم که نیامد&lt;BR&gt;نیامد وقتی هم آمد یک رخی نشان داد موقت و جان عذاب و دیدیم هیهات هر آنچ کز مـجـامعین و&lt;BR&gt;مرتبطین رشته بودیم پنبه شده در غیاب مان به عالم مسنجر و جمله عزیزان یا با این کانکت شده اند&lt;BR&gt;یا با آن و  کرور کرور عکس پروفایل یاهوشان را در غیاب ما چنج کرده اند آنچنانی و گویی از تمام متصرفین&lt;BR&gt;محله یاهو مسنجر همین ما یکی زیاده بوده ایم دور از جانمان ! &lt;BR&gt;بگذریم .. &lt;BR&gt;باری در این چند روزه بسیار کوشیدیم و جهد نمودیم که بتوانیم به یک طریقی یک سری آکسسوار&lt;BR&gt;عتیقه همچون گرامافون و رادیوی مبله و از آن تیلفون های هندلی دیواری عهد بوق و خلاصه جمله آلات &lt;BR&gt;و ادوات نوستالجیک ممکنه را به قیمت های مفت و قلیل بیابیم لیک نیافتیم .&lt;BR&gt;&lt;BR&gt; و اما اگر خاطر مهربانتان آمده است که بپرسید مقصودمان از ابتیاع این وسائل چیست باید بگویمتان&lt;BR&gt;اخیرن قصد کرده ایم به همراهی یک دو سه فامیل برویم آتلیه عکس برداری بزنیم بلکن رسمن در عالم&lt;BR&gt;فتوغرافی { عکاسی } دخالت های با جا و بی جا بکنیم شاید برسیم به اشتهار مرحوم میرزا ابراهیم&lt;BR&gt;خان عکاسباشی .&lt;BR&gt;البته ساناز خاتون گفته است یک جایی سراغ دارد که جمعه ها صبح بازار مکاره سمساری دارد مملو از&lt;BR&gt;اقلام قدیمه و  البت شرط گزافش این است که روز جمعه در یک عمل خودکشانه قید خواب صبح جمعه را &lt;BR&gt;بزنیم و برویم به این بازار مکاره ببینیم چه دستگیرمان می شود انشالله . &lt;BR&gt;هرچند بی خبر هم نمی رویم . &lt;BR&gt;از جمله دوستان ابتدا به رضا جان ترلان گفتیم همراه شو عزیز فرمودند گشاد میزنیم و جمعه صبح چه&lt;BR&gt;وقت خرید است آخر مرد حسابی ؟ و به سعید جان کریمی هم که از تمام جمعات این بیست سال اخیر&lt;BR&gt;فقط بعد از ظهرهایش را دیده البته گفتن ندارد چرا که می دانیم احساس او به خواب جمعه یک احساس&lt;BR&gt;شرعی ـ ناموسی است همچون احساس کُرد روزه دار به افطار !&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;گذشته از این همانطور که در مطلع مطلب تقریر بنمودیم کانکت مان دیال آپ است و عمدتن یاهو مسنجر&lt;BR&gt;نداریم و خط تیلفون همراهمان هم یک طرفه است اگر احیانن گوش شیطان کر یک آفلاین لاو ترکانی&lt;BR&gt;گذاشتید و یا زبانم لال از دستتان در رفت و پیغامک پر حرارتی ارسال فرمودید و جوابی نگرفتید به حساب&lt;BR&gt;برودت طبع ما نگذارید خدای نکرده و لطف کنید فحش کثیرش را به مخابرات بدهید.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;در ضمن می دانیم که هوس بی جایی است اما اگر احیانن دستتان رسید محبت کرده دو عدد ترانه که&lt;BR&gt;خیلی دوستشان می داریم و البته فایل سالم شان را برای دانلود نیافتیم برایمان ایمیل کنید به آدرس :  &lt;BR&gt;&lt;A href=&quot;mailto:omid.sayadi@gmail.com&quot;&gt;&lt;FONT color=#0000cc&gt;omid.sayadi@gmail.com&lt;/FONT&gt;&lt;/A&gt;&lt;BR&gt;اول ترانه که می خواهیم از جناب &quot; &lt;FONT color=#663300&gt;مهدی مقدم&lt;/FONT&gt; &quot; است با عنوان &quot; &lt;FONT color=#990000&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT size=3 face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot;&gt;قصه&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt; &lt;/FONT&gt;&quot; ؛ ترانه سوزناکی است که به&lt;BR&gt;وقت سوزشهای نوستالوژیک یک نواحی مخصوصی که برای همه مان پیش می آید می چسبد بسی!&lt;BR&gt;دوم ترانه مد نظرمان البته فرنگی است و از خوانده های خانم &quot; &lt;FONT color=#663300&gt;LeAnn Rimes&lt;/FONT&gt; &quot; تحت عنوان : &lt;BR&gt;{  &lt;U&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#990000 face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot;&gt;Can&apos;t Fight The Moonlight&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/U&gt; } که بسیار ترانه جالب ناکی است در سبک و سیاق پاپ - کانتری :&lt;BR&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot;&gt;&lt;FONT color=#0000cc&gt;Under a   l  o v er&apos;s sky &lt;BR&gt;I&apos;m gonna be with you &lt;BR&gt;And no one&apos;s gonna be around &lt;BR&gt;If you think that you won&apos;t fall &lt;BR&gt;Well just wait until, &apos;till the sun goes down &lt;BR&gt;Underneath the starlight starlight &lt;BR&gt;There&apos;s a magical feeling so right &lt;BR&gt;It will steal your heart tonight&lt;/FONT&gt; &lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;FONT color=#0000cc face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot;&gt;You can try to resist &lt;BR&gt;Try to hide from my  k  i s s &lt;BR&gt;But you know, but you know &lt;BR&gt;That you, can&apos;t fight the moonlight &lt;BR&gt;Deep in the dark you&apos;ll surrender your heart &lt;BR&gt;But you know, but you know &lt;BR&gt;That you, can&apos;t fight the moonlight, &lt;BR&gt;No-o you can&apos;t fight it &lt;BR&gt;It&apos;s gonna get to you&apos;r heart &lt;BR&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;FONT color=#990000&gt;قشنگه .. مگه نه ؟!&lt;/FONT&gt;&lt;BR&gt;فقط دقت بفرمایید که طی محبت ارسالیتان فایل فرستاده شده در فرمت زیپ نباشد که بعد این دوران&lt;BR&gt;تواب سازی خودمان سعی وافر کرده ایم که دیگر دستمان به هیچ زیپ و دگمه حرامی نرود  و البته&lt;BR&gt;مهم هم همین است که ما سعی خودمان را کرده ایم فارغ از اینکه نتیجه چه بوده و یا چه خواهد بود! &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 08 Nov 2009 19:19:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=ommidvar&amp;postid=430</comments>
<dc:creator>ommidvar</dc:creator>
<guid>http://ommidvar.blogfa.com/post-430.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>اما تو کوه درد باش ، طاقت بیار و مرد باش </title>
<link>http://ommidvar.blogfa.com/post-429.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#990000 size=3 face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot;&gt;&lt;STRONG&gt;اما تو کوه درد باش ، طاقت بیار و مرد باش&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt; &lt;BR&gt;&lt;BR&gt;از نوشتن راجع به حقیقت تلخی به نام مرگ بیزارم . اغلب سعی می کنم خودمو بزنم به ندیدن و&lt;BR&gt;نشنیدن درباره مرگ و میر کسانی که می شناسم و می شناختم اما از واقعیات اصلی زندگی یکی&lt;BR&gt;هم  اینه که هرگز از مواجهه با این حقیقت تلخ گریزی نبوده و نیست . &lt;BR&gt;روزی که خبر مرگ ناگهانی پسر خاله ناتنی م &quot; علی &quot; رو شنیدم شوک بدی بهم وارد شد . &lt;BR&gt;فکر کن کمتر از یک ساعت قبل از اون داشتم درباره علی با پدرم صحبت خوبی می کردم و بعد ناگهان&lt;BR&gt;خبر رسید که این آدم در عین صحت و سلامت و فقط با سی سال سن یهو وسط خیابون افتاده زمین و &lt;BR&gt;از دست رفته .. &lt;BR&gt;طی چند ماه بعد از مرگ علی روزی نبود که بهش فکر نکنم .. به یاد روزهای بودنش و به چرایی&lt;BR&gt;نبودنش .. به اینکه اگه واقعن خدا عادل بود من و خیلی های دیگه دلایل بیشتر و بهتری داشتیم برای&lt;BR&gt;قابل پذیرش بودن مرگ مون به نسبت علی و خلاصه بدجور به حکمت و عدالت خدا بدبین شده بودم .. &lt;BR&gt;نمیتونستم قبول کنم که مرگ او قسمتی از اجرای عدالت بی کم و کاست خداوندی بوده و باید گردن&lt;BR&gt;بگذاریم به هر چه که او خواست و مشیت او بود .. &lt;BR&gt;اما همین دقت و ریز شدن در این سوال و بی جواب موندنش به مرور آزار مرگ اون رو برام بیشتر کرد . &lt;BR&gt;به نوعی مضاعف شده بود رنجی که می بردم از عدم شدن این آدم و بی جواب موندن سوالم . &lt;BR&gt;به ظاهر سعی می کردم عادی نشون بدم اما درونم غوغا بود . همش در قیاس بودم بین اونچه که &lt;BR&gt;رخ داد و اونچه که در حالت عادی باید اتفاق میفتاد و از دید من مردن علی به هیچ وجه اتفاقی در روند&lt;BR&gt;عادی و جاری امور زندگانی نبود . &lt;BR&gt;گذشت تا نهایتن سالگرد علی هم رسید و من که رسمن از پیدا کردن جوابی قانع کننده نا امید شده&lt;BR&gt; بودم فکر کردم  حالا که جوابی برای سوالاتم پیدا نمی کنم دلیلی برای آرامش پیدا کنم . &lt;BR&gt;دلیلی برای برگشتن به روال عادی زندگی و عادت به این امر که مرگ هم قسمتی از پروسه معمول &lt;BR&gt;حضور در این دنیا هست . پس خوب فکر کردم و نهایتن خودم برای خودم یک دلیل قانع کننده پیدا کردم .&lt;BR&gt; &lt;BR&gt;هر انسان به هر حال روزی خواهد مرد { کل نفس ذائقه الموت } و با توجه به این مسئله که خود &lt;BR&gt;من هم روزی دیر یا زود باید از این دنیا برم پس حالا راحت تره برام که قبول کنم حضور من حضوری &lt;BR&gt;موقتی است و دیر یا زود خواسته و ناخواسته به همون مسیری خواهم رفت که پیش از من علی و&lt;BR&gt; بسیار آشنایان و عزیزان دیگر من و ما رفتند . یعنی مسیر و مقصدی دائمی و برای ابد .&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;و تنها زمانی که همین چندخط بالا رو از عمق وجود درک و باور کردم تا حدی تونستم خودم رو از دغدغه&lt;BR&gt;هر روزه ی چراهای بی پایان رها کنم و بپذیرم که این اتفاق برای من هم هست و من هم در آتیه ای که&lt;BR&gt;چندان دور نخواهد بود رفتنی ام و به تمام کسانی خواهم پیوست که پیش از من مسیر رو رفتند و به&lt;BR&gt;جایی که باید رسیدند . &lt;BR&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#0000cc&gt;ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ&lt;BR&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;روزی &quot; بودا &quot; به همراه پیروانش در باغی بیرون از شهر مشغول عبادت بود. زنی که کودکی خُرد در آغوش&lt;BR&gt;داشت خسته و نفس زنان به حضورش رسید و به پای او افتاد و تضرع کرد که ای مرد بزرگ کودکم در حال&lt;BR&gt;مرگ است و گفته اند تو آنقدر کرامات داری تا جان او را نجات بدهی .&lt;BR&gt;بودا کودک مُحتضر را از آغوش زن گرفت و به او گفت : زود به شهر برو و تا پیش از غروب آفتاب از خانه ای&lt;BR&gt;که مرگ درب آن را نکوفته باشد دو دانه ی خردل بگیر و بازگرد تا کودکت را از مرگ برهانم . &lt;BR&gt;زن به سرعت به سوی شهر شتافت . بودا پیروانش را دستور داد تا هیمه ای فراهم کنند و هم زمان&lt;BR&gt;کودک نفس آخر را کشید و در آغوش بودا جان داد . &lt;BR&gt;پیروان او در عجب این ماجرا ماندند که ای حکیم بزرگ تو که میدانستی کودک رفتنی است چرا مادر را به&lt;BR&gt;دنبال دانه ی خردل فرستادی ؟ بودا اما پیروان را دعوت به صبر کرد و بر طبق آیین جنازه کودک را در میان&lt;BR&gt;هیمه های آتش سوزاند و مشغول دعا برای آمرزش او شد . &lt;BR&gt;غروب شد و زن بازنگشت تا پاسی از شب که خاکستر کودک بر آب می رفت که مادر افتان و خیزان در&lt;BR&gt;حالی که نا و نفس برایش نمانده بود بازگشت و به پای بودا افتاد و گفت : ای حکیم بزرگ ، درب تمام&lt;BR&gt;خانه های شهر را کوفتم ، تمام خانه ها را و هیچ خانه ای نیافتم که پیش از من مرگ دربش را نکوفته&lt;BR&gt;باشد تا بتوانم دانه ای خردل از آن خانه بیاروم . &lt;BR&gt;&lt;FONT color=#003300&gt;&lt;STRONG&gt;ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ&lt;BR&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;دو مطلب بالا تلاشی بود به جهت تسلی دوست عزیزم&quot; سرور&quot; و آرامش ابدی خواهرش&quot;سیمین&quot; که&lt;BR&gt;همین پنجشنبه گذشته حضور موقتی رو به انتها رسوند و پیش از ما راهی شد . &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 06 Nov 2009 14:42:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=ommidvar&amp;postid=429</comments>
<dc:creator>ommidvar</dc:creator>
<guid>http://ommidvar.blogfa.com/post-429.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>نمره ی بیست به آرتروزِ دانا شهرِ تهران !  </title>
<link>http://ommidvar.blogfa.com/post-428.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#0000cc size=3 face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot;&gt;&lt;STRONG&gt;نمره ی بیست به آرتروزِ دانا شهرِ تهران !  &lt;BR&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;BR&gt;هزار الله اکبر ، مرحوم پدربزرگ قوت کمر داشتند قاعده سنگ آهن پس از چند همسر اولاد انداختند &lt;BR&gt;متعدد که مباد روزی روزگاری نقش خاندان مفخم به بلیه یا آفتی حذف گردد از صفحه روزگار .&lt;BR&gt;و اما سیاست خاندانی را نه تحصیل علم که بیشتر اندوختن مال بود که سرمشق می شد و نتیجه &lt;BR&gt;چنین سیاستی اگر کف اطلاع از مفاهیم و واژگان محیط پیرامونی بود هیچ تعجب نداشت ، &lt;BR&gt;که همین کف را کفایت بود برای تفریق و یا اضافه ی ریال و تومان به جهت تقسیم . &lt;BR&gt; &lt;BR&gt;باری آنگونه که راویان خاندانی آورده اند روزی یکی از عمو ها که عزیز مرحوم پدربزرگ بودند بعد &lt;BR&gt;عدم فارغ التحصیلی از مقطع دبستان ! تشخیص مشخص می دهند که تحصیل علم بی ثمر است&lt;BR&gt;پس نوکران خانه پدری را امر می نمایند که : بروید از آن معلم فلان فلان شده آن نمره ی بیست مرا&lt;BR&gt;بگیرید و بیاورید که دیگر قصد درس خواندن ندارم و مرا همان یک دانه 20 بس .&lt;BR&gt; &lt;BR&gt;پس چون عمله اکره ی منزل پدربزرگ به تعاقب فرمایش دردانه ی ایشان به مدرسه می روند تا &lt;BR&gt;20 کذایی او را از معلم فلان فلان شده باز پس گیرند و خیالش آسوده کنند کاشف به عمل می آید &lt;BR&gt;که سالی پیش از این و در درسی که خدا می داند چه بوده عموجان که آفت عالم علم و ادب بوده &lt;BR&gt;پاسخی نصفه نیمه به سوالی شفاهی داده و معلم دلسوز از سر تشویق یک عدد 20 بی تاثیر را &lt;BR&gt;در دفتر حضور و غیاب مقابل اسم او می نویسد و فی الواقع عمو جان آنقدر بی بهره از استعداد &lt;BR&gt;تحصیلی بوده اند که خبر ترک تحصیلشان به خودی خود خبری خوش بوده برای اولیا مدرسه . &lt;BR&gt;لکن  از انجا که طاعت امر متاع مرحوم پدربزرگ در پیگیری پرونده تحصیلی عموجان دردانه از اوجب &lt;BR&gt;واجبات بوده ایادی ایشان تا بر روی ورقه ای سفید یک عدد 20 به دستخط معلم مظلوم نمیگیرند&lt;BR&gt;به خانه بازنمی گردند . &lt;BR&gt;عمر جهان می گذرد و از آنجا که دردانه ی مرحوم پدربزرگ علاقه ای دیوانه وار به اتومبیل به خصوص&lt;BR&gt;نوع سنگین آن یعنی کامیون داشتند از اولین روز دریافت تصدیق رانندگی رو به سوی بیابان ها نهاده &lt;BR&gt;هفت شهر که هیچ هفتاد شهر عشق و ماعشق را می گردند و کامیون پس از کامیون تعویض &lt;BR&gt;می نمایند و بر همین سبیل می روند تا حوالی سالهای آغازین دهه 60 شمسی که نسل جدید &lt;BR&gt;کامیون ها و تریلر ها وارد سیستم حمل و نقل جاده ای ایران می شوند و البته عموجان هم که ذوق &lt;BR&gt;داشتند بر هر محصول نوی کارخانجات اتومبیل سازی یک فقره &quot; ولوو &quot; تهیه نموده مشغول اموراتش&lt;BR&gt;میشوند .&lt;BR&gt;از آنجا که تکنولوژی بی دردسر اصالتن تکنولوژی نمی شود عموجان به صدای گیربکس کامیون جدید &lt;BR&gt;که بر خلاف اسلاف قدیمی ترش غرش نمی کرد و کم صدا بوده حساس می شوند . &lt;BR&gt;در سفری که به همراه یکی از دوستانشان به اصفهان می رسند بد نمی بینند اگر سری به اساتید &lt;BR&gt;فنون تعمیر و سرویس کامیون در اصفهان بزنند .&lt;BR&gt;اما در همان لحظه که استاد کار اصفهانی مشغول جستجو پیرامون علت و علل صدای مرموز گیربکس&lt;BR&gt;کامیون بوده ناگهان دو اتفاق همزمان رخ می دهد .&lt;BR&gt; &lt;BR&gt;ابتدا عموجان از استاد کار اصفهانی سوال میکنند که : حاج آقا این صدای گیربکس معلوم شد از کجاست؟ &lt;BR&gt;استاد کار مشغول تفحص و البته خست کلام اندکی طول می دهد در پاسخ و پیش از جاری شدن کلام &lt;BR&gt;او دوست عموجان از سر خستگی تابی به گردن و ستون مهره هایش داده و می گوید : &lt;BR&gt;_ حاج محمد ،  اخیرن سر و گردنم زود خسته شده و درد دچارم میکند .. &lt;BR&gt;استاد کار اصفهانی از زیر کامیون بی آنکه سری بلند کند تا چشم مقصودی ببیند ندا سر می دهد : &lt;BR&gt;_ حجی جون .. آ  .. فکر کنم از آرتورز باشد .. &lt;BR&gt;&lt;BR&gt;نکته اینکه نه عمو جان و نه دوست گرامی ایشان به پیوست آن شرح که در باب کف اطلاع از دایره &lt;BR&gt;واژگان عمومی رفت هیچکدام تاپیش از آن هرگز صوتی از این &quot; آرتروز &quot; که کلمه ی به غایت خارجی&lt;BR&gt;بوده و البته هست به گوششان نخورده بود . &lt;BR&gt;پس بی انکه از خجلت سوال : آرتروز دیگر چیست ؟ به در آیند سر در گریبان تفکر فرو می برند که این&lt;BR&gt;کامیون های نسل جدید چه چیزهای عجیب غریبی دارند . آرتروز !!! باز هم خوشا به  آن کامیون های &lt;BR&gt;قدیم که از این قرتی بازیها نداشتند .. &lt;BR&gt;و پیوسته در این بحر تفکر آمدند تا ولایت و به هر کس که رسیدند گفتند : &lt;BR&gt;_ این کامیون های جدید خیلی دردسر دارند .. یک چیزی دارند درون گیبرکس شان که آرتروز نام دارد&lt;BR&gt;ویدکی هم ندارد البته !&lt;BR&gt;____________________________________________________________________________&lt;BR&gt;&lt;FONT color=#990000&gt;عذر تقصیر بابت تاخیر در بروز رسانی و سر زدن به دوستان . البته دیدار دوستان را از دست نداده ایم. &lt;BR&gt;&lt;FONT color=#0000cc&gt;جمعه&lt;/FONT&gt; به نمایشگاه بین المللی رفتیم و الناز و سرور و چند حوری پری دیگر را آنجا دیدیم و بعد آنکه &lt;BR&gt;یک عدد کیف چرمی خوشگل و چند خودکار و روان نویس به زور ! هدیه مان دادند سوار بر اتومبیل &lt;BR&gt;دربان کنسولگری بهشت ما را بردند تیراژه شکلات داغ به حلقمان ریختند زیر باران . &lt;BR&gt;&lt;FONT color=#0000cc&gt;شنبه&lt;/FONT&gt; دکتر جان آرش آمدند شرکت شکایت داشتند از تطویل لوله کشی عمارت جدیدشان و کمی به &lt;BR&gt;انبساط گفتیم و خندیدیم و مقرر کردیم یک مراسم فیلم مستهجن تماشاکنان در یکی از منازل ما یا &lt;BR&gt;ایشان برگزار کنیم انشالله . &lt;BR&gt;&lt;FONT color=#0000cc&gt;یکشنبه&lt;/FONT&gt; صبح را هم در جلسه دفاع پایان نامه ی ارشد لوییز جان حضور بهم رساندیم به جهت انرژی&lt;BR&gt;مثبت که به واسطه خارش پشتمان دچار هیئت ژوری کردیم و البته به همین دلیل اساتید لوییز جان&lt;BR&gt;اینها یک فقره 20 کله گنده که البته به اشتهار 20 عموجان ما نبود اعطا کردند به پایان نامه مشترک &lt;BR&gt;ایشان و احسان الله خان که خیلی پایان نامه کت کلفت و خفنی بود تحت عنوان :&lt;BR&gt;&quot; بررسی شناخت زیر ساخت های تفکر علل نقشه دانا شهر تهران از قرون و اعصار گذشته تا امروز&lt;BR&gt;و مقایسه آن با بوینوس آیرس و بارسلون و لندن جهانخوار اینا و .. قص علیهذا ! &quot; &lt;BR&gt;این تازه نصف عنوان پایان نامه اش بود .. فکر کنید خودش چقدر بود !&lt;/FONT&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 01 Nov 2009 21:38:51 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=ommidvar&amp;postid=428</comments>
<dc:creator>ommidvar</dc:creator>
<guid>http://ommidvar.blogfa.com/post-428.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>بیا با هم بریم سفر مشهد مشهد </title>
<link>http://ommidvar.blogfa.com/post-427.aspx</link>
<description>&lt;FONT color=#0000ff size=4 face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot;&gt;&lt;STRONG&gt;بیا با هم بریم سفر مشهد مشهد&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt; &lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;FONT color=#990000&gt;&lt;FONT size=3 face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot;&gt;معمولن در مطالبی که می نویسم سعی می کنم کمتر به موضوعی بپردازم  که نیازمند استناد به &lt;BR&gt;اصل خبر باشه اما خداوکیلی این یکی دیگه اصلن راه نداشت که بخوام بی خیالش بشم ..&lt;/FONT&gt; &lt;BR&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=3 face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot;&gt;و اما خبر این بود&lt;/FONT&gt; : &lt;FONT color=#0000ff&gt;پخش فیلم &lt;FONT color=#0000ff&gt;مـستهـجن&lt;/FONT&gt; در قطار تهران _ مشهد !!!!&lt;/FONT&gt; &lt;BR&gt;&lt;FONT color=#990000 size=3 face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot;&gt;و بعد توضیح اینکه در قطار اکثر مسافرین به این موضوع واکنش نشان دادند.&lt;/FONT&gt; &lt;BR&gt;{ &lt;A href=&quot;http://khabaronline.ir/news-21856.aspx&quot; target=_blank&gt;&lt;FONT color=#0000cc size=3 face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot;&gt;&lt;STRONG&gt;لینک خبر&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/A&gt; }&lt;BR&gt;&lt;FONT color=#990000&gt;&lt;FONT size=3 face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot;&gt;خوب من به عنوان کسی که همین دو سه ماه پیش دو بار سوار این قطار شده واقعن احساس غبن&lt;BR&gt;و سرخوردگی و حسرت بهم دست داد وقتی مقایسه کردم اون فیلم های در پیت و چرت و پرتی رو که &lt;BR&gt;به ما نشون دادند و این فیلم پر سر و صدای &lt;FONT color=#990000&gt;مـستهـجن&lt;/FONT&gt; رو !&lt;BR&gt;البته اینکه تعریف فیلم &lt;FONT color=#990000&gt;مـستهـجن&lt;/FONT&gt; از دید مسافرین این قطار چی میتونه باشه به خودی خود مسئله&lt;BR&gt;کُـلـفتیه ها . و از اون مهمتر نوع  این &quot; &lt;FONT color=#0000cc&gt;واکنش نشان دادند&lt;/FONT&gt; &quot; مسافرین هم خیلی حائز اهمیته .&lt;/FONT&gt; &lt;BR&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;FONT color=#ff0000&gt;&lt;FONT color=#cc0000&gt;مـثـلـن :&lt;/FONT&gt;  &lt;BR&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=3 face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot;&gt;شب داخلی _ قطار تهران _ مشهد  / واگن 9 کوپه 6 &lt;BR&gt;مسافرین دو نفر هستند . یک حاج آقای متین و یک بانوی جوان و تنها ؛&lt;BR&gt;یک فیلم &lt;FONT color=#000000&gt;مـستهـجن&lt;/FONT&gt; به نام &quot; &lt;FONT color=#990000&gt;مارمولک&lt;/FONT&gt; &quot; هم در حال پخش است .&lt;/FONT&gt; 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;&lt;B&gt;&lt;FONT color=#990000 size=3 face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot;&gt;حاج آقای متین :&lt;/FONT&gt;  &lt;/B&gt;الله اکبر .. تا کی این خناثان می خواهند از این دست خزعبلات مـستهـجن نمایش &lt;BR&gt;بدهند؟ آخر این چه واکنش های مـستهـجنی است که این خانومه  هی نشان می دهد به این مرد&lt;BR&gt;نامحرم ؟ &lt;BR&gt;&lt;B&gt;&lt;FONT color=#0000cc size=3 face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot;&gt;بانوی جوان و تنها :&lt;/FONT&gt;&lt;/B&gt; وا  حاج آقا خوب همین فیلم ها راه و رسم زندگی رو به ما نشون میده دیگه ..&lt;BR&gt;تازه این که چیزی نیست ..اگه مثلن فیلم پالپ فیکشن آقای تارانتینو رو نشون میدادن چی میگفتین؟ &lt;BR&gt;&lt;B&gt;&lt;FONT color=#990000 size=3 face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot;&gt;حاج آقای متین :&lt;/FONT&gt; &lt;/B&gt;این پالپ فیکشن این آقا تارانتینو مگر چه مدل فیلم &lt;FONT color=#990000&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;مـستهـجنی&lt;/FONT&gt; &lt;/FONT&gt;بوده خدای نکرده ؟ &lt;BR&gt;&lt;B&gt;&lt;FONT color=#0000cc size=3 face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot;&gt;بانوی جوان تنها :&lt;/FONT&gt; &lt;/B&gt;خوب خیلی دور از جون شما صحنه های مـستهـجن و غیر اخلاقیش زیاد بود ..&lt;BR&gt;همچین یه  آقاهه خوشتیپی بود با گیس دم اسبی انصافن خوب میرقصید و بعد یه خانومه هم بود که&lt;BR&gt;همش موقع رقصیدن اون واکنش گنده ی بی صاحاب مونده اش رو به آقاهه نشون میداد تازه چادر هم&lt;BR&gt;که نداشت بی سـیرت .&lt;BR&gt;&lt;B&gt;&lt;FONT color=#990000 size=3 face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot;&gt;حاج آقای متین :&lt;/FONT&gt; &lt;/B&gt;عجب عجب ! یعنی اینجور که می فرمایید این واکنش آن خانومه ی بی سـیرت &lt;BR&gt;خیلی واکنش توپی هم باید بوده باشد احتمالن ؟!&lt;BR&gt;&lt;B&gt;&lt;FONT color=#0000cc size=3 face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot;&gt;بانوی جوان تنها :&lt;/FONT&gt; &lt;/B&gt;بله حاج آقا .. اونقدر در طول فیلم اینها هی به هم واکنش هاشون رو نشون &lt;BR&gt;میدادن که آدم دور از جون شما حالش دلش می خواست .. یعنی حالش مـستهجن میشد .. &lt;BR&gt;&lt;B&gt;&lt;FONT color=#990000 size=3 face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot;&gt;حاج آقای متین :&lt;/FONT&gt; &lt;/B&gt;خدای نکرده بحث غنا نباشد اما بنده ظن قوی دارم که مـستهـجن ترین این قبیل &lt;BR&gt;واکنش ها باید واکنش خانوم جنیفر لـووپز باشد اگر اشتباه نکنم .. &lt;BR&gt;&lt;B&gt;&lt;FONT color=#0000cc size=3 face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot;&gt;بانوی جوان و تنها :&lt;/FONT&gt; &lt;/B&gt;اون که دیگه حاج آقا قدیمی شده. الانه دوره جسیکا بیل و بیانسه ایناست .&lt;BR&gt;البته تعریف از خود نباشه ها اما توی همین مملکت خودمون اگه بستر مناسب فراهم بودخودتون &lt;BR&gt;میدید که همین خارجکی های مـستهـجن و پالپ فیکشنی از نظر واکنش و اینا جلو ما ایرونیها&lt;BR&gt;لنگ مینداختن باور بفرمایید .. &lt;BR&gt;&lt;B&gt;&lt;FONT color=#990000 size=3 face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot;&gt;حاج آقای متین :&lt;/FONT&gt; &lt;/B&gt;بهله .. مطلع فرمودید .. آنوقت شما خودتان این فیلم برادر تارنتینو را که دیدید &lt;BR&gt;چه گونه واکنش نشان دادید ؟ اصلن آن واکنش تان را به کی بردید نشان دادید خدای نکرده ؟ &lt;BR&gt;&lt;B&gt;&lt;FONT color=#0000cc size=3 face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot;&gt;بانوی جوان و تنها :&lt;/FONT&gt; &lt;/B&gt;والله حاج آقا من دیگه چون باید سریع خودمو میرسوندم به قطار خیلی فرصتی&lt;BR&gt;نداشتم که واکنشم رو نشون بدم متاسفانه .. &lt;BR&gt;&lt;B&gt;&lt;FONT color=#990000 size=3 face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot;&gt;حاج آقای متین :&lt;/FONT&gt; &lt;/B&gt;احسنت احسنت .. انشالله شما توفیق داشته باشید که در همین سفر بتوانید &lt;BR&gt;یک واکنش مقبولی از خودتان نشان بدهید انشالله .. &lt;BR&gt;&lt;B&gt;&lt;FONT color=#0000cc size=3 face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot;&gt;بانوی جوان و تنها :&lt;/FONT&gt; &lt;/B&gt;خوب حاج آقا فکرشو که میکنم میبینم حالا که وقت هم زیاد داریم خیلی دلم&lt;BR&gt;میخواد محض خاطر اعتراض به پخش این فیلم مـستهـجن هم که شده یه جوری واکنش نشون بدم .. &lt;BR&gt;&lt;B&gt;&lt;FONT color=#990000 size=3 face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot;&gt;حاج آقای متین :&lt;/FONT&gt; &lt;/B&gt;بله بله .. یعنی علاقمندید که در منظر بنده واکنش تان را نشان بدهید ؟ &lt;BR&gt;&lt;B&gt;&lt;FONT color=#0000cc size=3 face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot;&gt;بانوی جوان تنها :&lt;/FONT&gt; &lt;/B&gt;خوب بله حاج آقا به هرحال شما دشمن استکبار جهانی هم که هستید و &lt;BR&gt;حتمن غنی سازی هم می کنید دیگه .. کی بهتر از شما ؟&lt;BR&gt;&lt;B&gt;&lt;FONT color=#990000 size=3 face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot;&gt;حاج آقای متین :&lt;/FONT&gt; &lt;/B&gt;بله بله .. البته .. ما که اصلن از همان اولش شما هم نمیگفتی به صورت خودجوش&lt;BR&gt;خودمان غنی سازی می کردیم حتمن . حالا واجب است که من اول یک صیغه ی دشمن شکن و &lt;BR&gt;وحدت آفرین جاری کنم و شما هم آن پرده ها را بکشید یک وقت خدای نکرده نامحرمان ما را در حین&lt;BR&gt;واکنش کردن نبینند و بعدش تا صبح  می توانیم به این مسئله پخش فیلم مـستهـجن در قطار &lt;BR&gt;هی واکنش نشان بدهیم ، هی واکنش نشان بدهیم ..! </description>
<pubDate>Wed, 28 Oct 2009 22:19:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=ommidvar&amp;postid=427</comments>
<dc:creator>ommidvar</dc:creator>
<guid>http://ommidvar.blogfa.com/post-427.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>{Nine} فیلمی که پیش از مرگ باید دید</title>
<link>http://ommidvar.blogfa.com/post-426.aspx</link>
<description>&lt;FONT color=#0000cc size=4 face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot;&gt; &lt;A href=&quot;http://www.imdb.com/title/tt0875034/&quot; target=_blank&gt;&lt;FONT color=#990000 face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot;&gt;&lt;STRONG&gt;Nine&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/A&gt;  &lt;FONT color=#000000&gt;&lt;STRONG&gt;فیلمی که پیش از مرگ باید دید&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;IMG border=0 hspace=0 alt=federico-fellini align=left src=&quot;http://omid.sayadi.googlepages.com/federico-fellini_large.gif&quot;&gt;&lt;/FONT&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&quot; &lt;A href=&quot;http://www.imdb.com/name/nm0000019/&quot; target=_blank&gt;&lt;FONT color=#0000cc&gt;فدریکو فلینی&lt;/FONT&gt;&lt;/A&gt; &quot; یعنی یک قوه ی خلاقه ی بی بدیل &lt;BR&gt;در عالم سینما . &lt;BR&gt;کارگردانی که از ترکیب  شجاعانه و مبتکرانه نئورئالیسم &lt;BR&gt;ایتالیایی با سورئالیسم آثار بدیعی به جا گذاشت که &lt;BR&gt;نمونه شهیرش درفیلم {&lt;A href=&quot;http://www.imdb.com/title/tt0056801/&quot; target=_blank&gt;&lt;FONT color=#0000cc&gt;هشت و نیم&lt;/FONT&gt;&lt;/A&gt;} تا ابد مورد اشاره &lt;BR&gt;علاقمندان سینما خواهد بود . &lt;BR&gt;حدس میزنم کسانی که تماشاگر جدی آثار برتر سینما&lt;BR&gt;هستند بیش از یک بار فیلم &quot; هشت و نیم &quot; رو دیده اند . &lt;BR&gt;فیلمی که مطمئنن حدیث نفس خود فیلمساز هست از&lt;BR&gt;مشکلات و معضلات زندگی توامان یک هنرمند در دو دنیای&lt;BR&gt;بی ظرافت و کم درک رئال و دنیای خلاق و ظریف اما تخیلی&lt;BR&gt;آرت و طی اون استاد به زبانی شیوا  و نغز سعی در نمایان&lt;BR&gt;کردن شکل روابط و سطح شعور اجتماع پیرامونی و گناه این&lt;BR&gt;اجتماع در عدم درک صحیح موقعیت یک هنرمند روشنفکر &lt;BR&gt;در بین خودش داره .&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;دنیایی که علیرغم نزدیکی فیزیکی با هنرمند  اما به لحاظ فکری در سطح باقی مانده و از او  و &lt;BR&gt;آرمانشهر مطلوب او فاصله ای بعید گرفته داره و خلاصه در یک جمله دنیایی که تبدیل به حصاری برای&lt;BR&gt;هنرمند فیلمساز ( فلینی )  شده بود . &lt;BR&gt;اخیرن اما متوجه پخش آنونس فیلمی شدم که واقعن شگفت زده ام کرد . ابتدا فکر کردم به مناسبتی&lt;BR&gt;قراره که نسخه ادیت مجدد و رنگی شده ای از &quot; هشت و نیم &quot; رو در سینماهای دنیای از ما بهترون&lt;BR&gt;نشون بدند.&lt;BR&gt;اما خوب که دقت کردم متوجه شدم بازیگری که در دکورها و لوکیشن های بسیار شبیه به فیلم { 30/8 } &lt;BR&gt;در حال بازی هست بیش از اونکه به بازیگر اصلی فیلم &quot; هشت و نیم &quot; شبیه باشه به خود فیلمساز &lt;BR&gt;شباهت داره . &lt;BR&gt;کنجکاو شدم که دقیق تر نگاه کنم و بفهمم که جریان چیه و در کمال حیرت متوجه شدم بازیگر این فیلم&lt;BR&gt;جدید کسی نیست جر اعجوبه ی بازیگری یعنی جناب&quot; &lt;A href=&quot;http://www.imdb.com/name/nm0000358/&quot; target=_blank&gt;&lt;FONT color=#0000cc&gt;دنیل دی لوئیس&lt;/FONT&gt;&lt;/A&gt; &quot; .&lt;BR&gt;شباهت چهره ی دی لوئیس با روزگار جوانی استاد فلینی اونقدر هست که باعث شد خیلی زود متوجه&lt;BR&gt;بشم موضوع این فیلم در حال تبلیغ نه &quot;فیلم هشت ونیم&quot; که خود فلینی و مسائل پیرامونی ساخت اون&lt;BR&gt;فیلم مشهور هست . &lt;BR&gt;وقتی این آنونس نه چندان بلند با تیتراژ نهایی و نام  ( &lt;A href=&quot;http://www.imdb.com/title/tt0875034/&quot; target=_blank&gt;&lt;FONT color=#0000ff&gt;Nine&lt;/FONT&gt;&lt;/A&gt; ) تموم شد من که  به شدت تحریک شده&lt;BR&gt;بودم سریع دست به کار شدم تا بیشتر از موضوع فیلم بدونم پس سریع وارد سایت مرجع (&lt;A href=&quot;http://www.imdb.com/&quot; target=_blank&gt;&lt;FONT color=#0000ff&gt;&lt;STRONG&gt;imdb&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/A&gt;)&lt;BR&gt;شدم و دیدم  به به .. &lt;BR&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 194px; HEIGHT: 346px&quot; border=0 hspace=0 alt=&quot;دنیل دی لوییس و ماریون کوتیارد _ 9 _ &quot; align=right src=&quot;http://omid.sayadi.googlepages.com/9.gif&quot; width=204 height=311&gt;  یک دوجین ستاره های عالم سینما از &lt;FONT color=#990000&gt;دی لوییس&lt;/FONT&gt; ایرلندی &lt;BR&gt;  گرفته تا &lt;FONT color=#990000&gt;نیکول کیدمن&lt;/FONT&gt; استرالیایی و &lt;FONT color=#990000&gt;ماریون کوتیارد&lt;/FONT&gt; فرانسوی &lt;BR&gt;  و &lt;FONT color=#990000&gt;کیت هادسن&lt;/FONT&gt; آمریکایی و &lt;FONT color=#990000&gt;سوفیا لورن&lt;/FONT&gt; ایتالیایی و نهایت &lt;BR&gt;  &lt;FONT color=#990000&gt;پنه لوپه کروز&lt;/FONT&gt; اسپانیایی در این فیلم به کارگردانی راب مارشال&lt;BR&gt;   بازی کردند.&lt;BR&gt;  باید &quot;&lt;A href=&quot;http://www.imdb.com/title/tt0056801/&quot; target=_blank&gt;&lt;FONT color=#0000cc&gt;هشت و نیم&lt;/FONT&gt;&lt;/A&gt;&quot; رو دیده باشید تا متوجه اصل منظورم بشید &lt;BR&gt;  که وقتی دیدم در مقابل اسم دی لوئیس به عنوان کاراکتر&lt;BR&gt;   نقشی که بازی میکنه نه اسم جناب فلینی که اسم&lt;BR&gt;  &quot; &lt;FONT color=#990000&gt;گوییدو آنسولومی&lt;/FONT&gt;&quot; نوشته شده قیافه ام چه مدلی شد !&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;  محض اطلاع دوستانی که هشت و نیم رو ندیدند میگم که &lt;BR&gt;  اسم کاراکتری که &quot; &lt;A href=&quot;http://www.imdb.com/name/nm0000052/&quot; target=_blank&gt;&lt;FONT color=#0000ff&gt;مارچلو ماسترویانی&lt;/FONT&gt;&lt;/A&gt; &quot;بازیگر محبوب آثار&lt;BR&gt;  فلینی در فیلم هشت ونیم بازی می کرد &quot; گوییدو &quot; بود و تا &lt;BR&gt;  اونجا که متوجه شدم در فیلم ( 9 ) دی لوییس به نقشی بینابین&lt;BR&gt;  &quot;&lt;FONT color=#990000&gt;فلینی &lt;FONT color=#000000&gt;_&lt;/FONT&gt; ماسترویانی &lt;FONT color=#000000&gt;_&lt;/FONT&gt; گوییدو&lt;/FONT&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;&quot;&lt;/FONT&gt; بازی میکنه و با توجه به&lt;BR&gt;  شباهت تقریبن زیاد ماریون کوتیارد به &quot; &lt;A href=&quot;http://www.imdb.com/name/nm0556399/&quot; target=_blank&gt;&lt;FONT color=#0000ff&gt;جولیتا ماسینا&lt;/FONT&gt;&lt;/A&gt; &quot; &lt;BR&gt;  همسر فلینی میشه حدس زد که بازیگر صاحب اسکار فرانسوی&lt;BR&gt;  در نقش زنی بازی میکنه که در فیلم &quot;&lt;A href=&quot;http://www.imdb.com/title/tt0047528/&quot; target=_blank&gt;&lt;FONT color=#0000ff&gt;جاده&lt;/FONT&gt;&lt;/A&gt; &quot; که اونهم از آثار برتر&lt;BR&gt;  فلینی و سینمای جهان هست به معنای واقعی کلمه شاهکاری&lt;BR&gt;  ماندگار در بازیگری آفرید. &lt;BR&gt;حالا من به شدت منتظر روزی هستم که ( &lt;A href=&quot;http://www.imdb.com/title/tt0875034/&quot; target=_blank&gt;&lt;FONT color=#0000ff&gt;Nine&lt;/FONT&gt;&lt;/A&gt; ) رو ببینم .. به شدت منتظرشم و مطمئنم فیلم &lt;BR&gt;خوبی از آب درمیاد . &lt;BR&gt;نه به خاطر اینکه این همه بازیگر درجه اول سینما در اون بازی کردند بلکه به این دلیل که نویسندگان&lt;BR&gt;{ &lt;FONT color=#990000&gt;مایکل تالکین&lt;/FONT&gt; و مرحوم &lt;FONT color=#990000&gt;آنتونی مینگلا&lt;/FONT&gt; } و کارگردان فیلم { راب مارشال } با استناد به شاه بیت &lt;BR&gt;غزل های سینمایی جناب فلینی به دنیای رویایی ذهن این کارگردان نایغه سرک کشیدند و سعی کردند&lt;BR&gt;تا با واکاوی روح سیال و معلق مابین فلینی و اثرش که به حتم نفس خودش رو در قالب گوییدوی&lt;BR&gt; مستاصل و خسته ی هشت و نیم جاری کرده بود خالق و مخلوق رو که در اصل هر دو یکی بودند در &lt;BR&gt;تراز و فرمتی تا بحال تجربه نشده به معرض تماشای دنیا بگذارند . &lt;BR&gt;به این میگن ادای دین خلاقانه به یک خالق نابغه . ادای دینی هم سنگ ارزشی که او سنگ بناش رو &lt;BR&gt;در نزدیک به نیم قرن پیش از این گذاشت .  &lt;BR&gt;___________________________________________________________________________&lt;BR&gt;&lt;FONT color=#0000ff size=3 face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot;&gt;&lt;STRONG&gt;پانوشت :&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt; &lt;BR&gt;&lt;FONT color=#990000&gt;&lt;STRONG&gt;1 _&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt; فدریکو فلینی چند المان مشخص رو در آثارش به کرات تکرار کرد . اول و اولی تر از همه اما یکی &lt;BR&gt;تمسخر فمینیسم بود و در کمال تعجب دیگری تکریم زن و زنانگی به عنوان جوهره ی خلاقیت و منبع&lt;BR&gt;تحریک و تحمل دنیای مضحک و مسخره ی مردانه ای که او میدید ! &lt;BR&gt;&lt;FONT color=#990000&gt;&lt;STRONG&gt;2 _&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt; عکسی که از فلینی در صدر مطلب میبینید ضمیر واقعی او رو به خوبی نشون میده . &lt;BR&gt;فلینی در تمام عمر دلبسته و مفتون دنیای دلقک ها بود و در مشهورترین آثارش به جا و نا به جا سری&lt;BR&gt;به این &quot;&lt;FONT color=#990000&gt;تلخ مردمان لبخند روی&lt;/FONT&gt;&quot; زده است . به خصوص که در فیلم &quot; &lt;A href=&quot;http://www.imdb.com/title/tt0047528/&quot; target=_blank&gt;&lt;FONT color=#0000ff&gt;جاده&lt;/FONT&gt;&lt;/A&gt; &quot; جولیتا ماسینا همسر او&lt;BR&gt; در ایفای نقش دختری لوده و تا حدی کند ذهن به نام &quot; جلسو مینا &quot; ناچار از غلطیدنی به غایت&lt;BR&gt; دردمندانه در قالب یک دلقک زن شد .&lt;BR&gt;&lt;FONT color=#990000&gt;&lt;STRONG&gt;3 _&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt; اگر چه فلینی به قول اهل سینما و دوستان معاصرش و به گواه آثار سینماییش به نوعی&quot;مرد زنان&quot;&lt;BR&gt;محسوب میشد اما به رغم مقبولیت و محبوبیت ویژه در تمام عمر به همسر و زندگی زناشویی پایبند و&lt;BR&gt;وفادار باقی ماند .&lt;BR&gt;شاید همین دلیل خوبی بود برای مرگ جولیتا ماسینا ، تنها سه ماه پس از درگذشت او !&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 25 Oct 2009 23:28:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=ommidvar&amp;postid=426</comments>
<dc:creator>ommidvar</dc:creator>
<guid>http://ommidvar.blogfa.com/post-426.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>سعدیا مرد نکونام نمیرد هرگز .. ایضن زن نکوکار هم البته !  </title>
<link>http://ommidvar.blogfa.com/post-425.aspx</link>
<description>&lt;FONT color=#0000cc size=4 face=Arial&gt;سعدیا مرد نکونام نمیرد هرگز .. ایضن زن نکوکار هم البته !&lt;/FONT&gt;  
&lt;P&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 231px; HEIGHT: 333px&quot; border=0 hspace=0 alt=&quot;&quot; align=right src=&quot;http://omid.sayadi.googlepages.com/bazarche2.gif&quot; width=280 height=425&gt;  جای دوستانی که نیامدند سبز که امسال &lt;BR&gt;  هم در بازارچه خیریه خیلی خوش گذشت&lt;BR&gt;  و باز دیدار دوستان و چهره های آشنا مثل &lt;BR&gt;  هر سال بر سعادتمان افزود .&lt;BR&gt;  ضمن اینکه تا اونجا که یادم نیست خیلی تا &lt;BR&gt;  وبلاگ نویس آمده و سر زده بودند به غرفه &lt;BR&gt;  آلوچه و لواشک و کلی اسم وبلاگ اونجا درج &lt;BR&gt;  بود که حتمن به زودی در وبلاگ &lt;A href=&quot;http://hami83.persianblog.ir/&quot; target=_blank&gt;&lt;FONT color=#0000ff&gt;حامی بلاگ&lt;/FONT&gt;&lt;/A&gt; &lt;BR&gt;  میتونید اسامی کامل وبلاگ نویسان حامی &lt;BR&gt;  بازارچه خیریه پیام امید  رو ببینید .&lt;BR&gt;  البته بودند دوستانی که اگرچه سعادت دیدار &lt;BR&gt;  و حضورشون مقدر نشد اما به عنوان نمونه &lt;BR&gt;  &lt;A href=&quot;http://mkihan.blogfa.com/&quot; target=_blank&gt;&lt;FONT color=#0000ff&gt;امیرکیهان&lt;/FONT&gt;&lt;/A&gt; عزیز با فرستادن نماینده ای رسمن&lt;BR&gt;  ترکاندند با اهدای مبلغ یک میلیون ریال و البته &lt;BR&gt;  &lt;FONT color=#0000cc&gt;فرنگیس&lt;/FONT&gt; خاتون هم که فرصت دیدارش میسر &lt;BR&gt;  نشد مبلغ پانصد هزار ریال رو اهدا کردند که &lt;BR&gt;  امیدوارم این ذکر از همت این دو دوست عزیز به &lt;BR&gt;  جهت تبلیغ نیکوکاری شمرده بشه و باعث گله &lt;BR&gt;  و شکایت این دو عزیز نباشه . &lt;BR&gt;در نهایت از همت وبلاگی های نیکوکار و خردمند چه فروشندگان و چه خریداران همینقدر بگم که امسال&lt;BR&gt;هم آمار فروش بالاتر از سالهای قبل رفت و فقط همین یک &lt;FONT color=#993300&gt;غرفه آلوچه و لواشک&lt;/FONT&gt; منتسب به جامعه ی&lt;BR&gt;وبلاگ نویسان طی سه روز فروشش از &lt;FONT color=#ff0000&gt;ده میلیون ریال&lt;/FONT&gt; هم فراتر رفت . &lt;BR&gt;امیدوارم این رویه در سالهای آتی همچنان تداوم داشته باشه انشالله . &lt;BR&gt;البته همونطور که ذکر شد در بازارچه خیریه امسال فوران نیکوکاری بود و بنده هم به غیر از خرید چند &lt;BR&gt;قلم &quot;خوردنی و کردنی&quot; ( منظور از کردنی وسایل مصرف کردنی است مانند یک دست قهوه خوری ) &lt;BR&gt;یک اقدام نیکوکارانه دیگر هم کردم که در ذیل خواهید خواند :&lt;BR&gt;_____________________________________________________________________________&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;حالا اگر ما بیاییم یک چیزی بگوییم ، ذکری بکنیم در باب صالحات باقیات خودمان تا خلق الله یک پدر&lt;BR&gt;بیامرزی به جهت شادی ارواح اجدادمان نثار کنند باز یک عده ی قلیلی از این یاوه گویان و جیره خواران&lt;BR&gt;استکبار جهانی زرتی می آیند به جهت&quot; تشویق اضحان &quot; عمومی و سیاه نمایی قیل و قال راه &lt;BR&gt;می اندازند که &quot; هم باز این یارو از خود متشکره ( یعنی ما ) از خودش تعریف کرد&quot; ! &lt;BR&gt;&lt;BR&gt;اما خدا به سر شاهد است که این بار دیگر سه فقره شاهد زنده داریم که به چشم خود دیدند و البته&lt;BR&gt;ایمان آوردند که ما درباب مورد وثوق بودن و محل آسایش بودنمان در میان جماعت نسوان هرگز غُلو &lt;BR&gt;نکرده ایم و اگر گاهی چیزی می گوییم جهت تنویر افکار خوشگل عمومی و یا تنویر افکار عموم خوشگلین&lt;BR&gt;است ! &lt;BR&gt;باری قصه چنین بود که ما به همراه تنی چند از دوستان در محوطه بیرونی بازارچه خیریه ایستاده&lt;BR&gt;بودیم به جهت صرف دخانیات . &lt;BR&gt;گرم گفت و شنود غیبت مندانه بودیم که دفعتن چند نفری منجمله یکی دو تا از این هانی مانی های&lt;BR&gt;آنچنانی { از همان اولالا ها } آمدند تا از پشت سرمان رد بشوند که یکهو یکیشان که ماشالله سرو &lt;BR&gt;بلند بالایی بود از همانها که طره طره گیسوی بابلیس کشیده ی فشنی را یک وری میریزند بغل گونه &lt;BR&gt;و چانه شان همچین با آرنج  زد پشت کت و کول این بنده ی حقیر . &lt;BR&gt;ما اولش فکر کردیم که خوب حتمن به جهت تنگی راه دست آن سیمین بر بالابلند به پشتمان خورده و&lt;BR&gt;مقصود ناثوابی نداشته اند خدای ناکرده . اما همین که هانی ِ بالا بلند از کنارمان رد شد ناگهان برگشت&lt;BR&gt;و در مقابل چشمان وق زده ی الهام و فاطمه و رضا ، رو در رو و چشم در چشم ما انداخت و با یک حال و&lt;BR&gt;لسان نازدار و کشداری که من گویم و تو نپرس سوال فرمودند : خونه تون کجاست ؟&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;و البته ما نیز فراوان از این سوال به غایت چند منظوره ی آن بالا بلند فشنی محظوظ و غافلگیر شدیم&lt;BR&gt;چنان که انگار یکی پرسیده باشدمان &quot; بگو ببینم تو با کیا میپری ؟ .. یالله .. یالله پاشو .. بیا پیشم .. اگه&lt;BR&gt;نباشی دیوونه میشم .. دیگه دیره ..  ( ببخشید .. جو گیر بودیم ) خلاصه یک جوری این پرسمان را از &lt;BR&gt;ما نمود که یک لحظه شک کردیم نکند آن سیمین برِ گل پیکر را قبلن جایی دیده ایم و خاطرمان نیست &lt;BR&gt;و یا گوش شیطان کر شاید ایشان هم تخت مشهور را رویت فرموده اند و هم باز ما آلزایمرمان گرفته است&lt;BR&gt;و خلاصه چنان از این سریعترین&quot;پیشنهاد خانگی&quot; در تمام تاریخ تجربیات آنچنانیمان جا خورده بودیم که تا&lt;BR&gt;آمدیم خودمان را جمعُ جور کرده بگوییم : &lt;BR&gt;ـ خونه مون ؟! چه قابل شما ای عزیز ؟ .. عبدم عبیدم .. چاکر درگاهم .. دستبوس آستانم .. &lt;BR&gt;الاحقر کلبه خرابه ای دارد واقع در میدان انقلاب چهاراه لشگر ... &lt;BR&gt;و البته همین تفکرات کوفتی مان یک کمی زمان برد ، برد که چه عرض کنم زمان کُشت و همین کمی&lt;BR&gt;زمان لامصب باعث گشت تا یک پسرک قاشق نشسته ی مو سیخ سیخویی که در یک حرکت جهان&lt;BR&gt;سومی مذبوحانه ظاهرن سعی داشت خود را همراه گروه بالابلند فشنی ها نشان بدهد از پشت سرمان&lt;BR&gt;پریده و بگوید  : جردن !&lt;BR&gt; و ما هم البته دیگر نخواستیم توی ذوق پسرک بزنیم و گذاشتیم در آن فضای مالامال از شادی و&lt;BR&gt;نیکوکاری او هم خوش باشد و از این توهم که دخترک آدرس منزل او را پرسیده و نه ما را لذت وافر ببرد &lt;BR&gt;تا بدینوسیله ما نیز سهم خود را از التزام عملی به نیکوکاری و خیرات ادا کرده باشیم !&lt;BR&gt;و البته بعدش هم بالا بلند فشنی با همان قاشق نشُسته ی سیخ سیخو  همراه شدند و رفتند اما &lt;BR&gt;خوب ناگفته واضح و مبرهن است که اگر آنها از قبل همراه هم بودند دیگر لزومی نداشت پرسیدن سوال&lt;BR&gt;چند وجهی ِ &quot;خونه تون کجاست؟&quot; به توسط آن بانوی بلند بالای نیکوکار ! &lt;BR&gt;به هر حال به غیر از میل وافر ما به انجام اعمال صالحه و نیکوکاری خالصانه حجب و حیای حضور دوستان &lt;BR&gt;هم مانع بود در تعاقب بالا بلند فشنی به جهت تنویر افکارش با دادن نشانی منزل به ایشان و ایضن&lt;BR&gt;رسیدن به نتیجه مطلوب !&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 23 Oct 2009 22:09:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=ommidvar&amp;postid=425</comments>
<dc:creator>ommidvar</dc:creator>
<guid>http://ommidvar.blogfa.com/post-425.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>احتیاج مرز بین انسانها نیست / هفتمین دوره جشنواه خیریه پیام امید  ۲۹ مهر تا ۱ آبان</title>
<link>http://ommidvar.blogfa.com/post-424.aspx</link>
<description>&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; color=#0000ff size=4&gt;احتیاج مرز بین انسانها نیست  &lt;BR&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;FONT color=#990000&gt;هفتمین دوره جشنواه خیریه پیام امید  ۲۹ مهر تا ۱ آبان&lt;/FONT&gt; 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://www.payamomid.com/events/fest88/advs/fest88_banner.gif&quot; align=right border=0&gt; همیشه فکر میکنم کسانی که به اقتضای شرایط روزگار ،محتاج هستند&lt;BR&gt;  و محتاج زندگی میکنند در اصل آیینه ای هستند برای دیگران تا اونها بتونن&lt;BR&gt;  با رسیدن به این باور که &quot;احتیاج&quot; مرز بین انسانها نیست به مدد وجود این &lt;BR&gt;  افراد محتاج ، ضریب قدر شناسی و مسئولیت پذیری  رو در قبال &lt;BR&gt;  &quot; روی دیگر سکه ی خودشون &quot; نشون بدن و بجا بیارن. &lt;BR&gt;  یعنی این شکلی در نظر بگیرید که اوضاع از منظر یک فرد محتاج نهایتن &lt;BR&gt;  میتونه عادی به نظر برسه  . نداری ، فقر ، اعتیاد ، بیماری و هر وضعیت &lt;BR&gt;  نابهنجار دیگری بعد از مدتی اگر قابلیت رفع و رجوع نداشته باشه در &lt;BR&gt;  حداقل ترین هاش قابلیت همزیستی رو پیدا میکنه و فرد گرفتار در این &lt;BR&gt;  معضلات نهایتن سعی میکنه در یافتن راهی برای همراهی با کُلیت &lt;BR&gt;  جامعه پیرامونی خودش . &lt;BR&gt;  اما همین همزیستی فرد با مشکلات خاص خودش هست که باعث &lt;BR&gt;  برجسته شدن نقش همون جامعه پیرامونی یعنی ما افراد عادی جامعه &lt;BR&gt;  میشه و دلیلی میشه برای عدم بی تفاوتی در ضرورت اثبات موجودیت&lt;BR&gt;  دو طرف این جریان یعنی افراد عادی جامعه و دیگرانِ محتاجتر از اونها .&lt;BR&gt;و تعریف این افراد عادی جامعه یعنی &quot; ما &quot; ، یعنی قسمتی از همین اجتماع که گاهی به خاطر غفلت&lt;BR&gt;و یا در تلاش برای گریز از روبرو شدن با واقعیات تلخ و گزنده ی قسمت دیگری از اجتماع که در اصل خود&lt;BR&gt;حقیقی مون هستند اما در زاویه و ضلع دیگری قرار داند سعی میکنیم به خودمون بقبولونیم که &lt;BR&gt;مشکلات ما بدترین و خودمون بدبخت ترین مخلوقات خداوندیم و این ندیدن رو گاه اونقدر تداوم میدیم &lt;BR&gt;که از یاد میبریم اگر کمی دقت کنیم و شرایط سست و نامطمئن اقتصادی اجتماعی روز رو در نظر بگیریم&lt;BR&gt;هر لحظه احتمال جابجایی این دو ضلع ( ما با اونها ) محتمل و موجود جلوه میکنه . &lt;BR&gt;&lt;BR&gt;پس فکر میکنم بهتره هر زمان که فرصتی دست میده برای حضور در این تجربه از درک ضلع و قسمت&lt;BR&gt;دیگری از خودمون و توجه به مشکلاتی واقعی تر و عمیق تر از اونچه که ما در طی زندگی معمولی &lt;BR&gt;تجربه کردیم بهتره از دستش ندیم و به نحو احسن از موقعیت بوجود اومده برای اثبات و ابراز وجود در &lt;BR&gt;دلیل بودن و یا به عبارتی لیاقت داشتن عنوان انسان بودن و انسانیت بهره ببریم . &lt;/EMBED&gt;&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;&lt;FONT color=#990000&gt;هفتمین دوره جشنواه خیریه پیام امید از ۲۹ مهر تا ۱ آبان یعنی روزهای چهارشنبه و پنجشنبه و &lt;BR&gt;جمعه همین هفته از ساعت ۹ صبح تا ۹ شب در محل دائمی اون یعنی:&lt;BR&gt;خیابان ولیعصر ،پایین تر از چهارراه پارک وی ، رو به روی رستوران سوپر استار برگزار میشه .&lt;BR&gt;&lt;/FONT&gt;که در غرفه ی &quot; &lt;A href=&quot;http://hami83.persianblog.ir/&quot; target=_blank&gt;&lt;FONT color=#0000cc&gt;حامی بلاگ&lt;/FONT&gt;&lt;/A&gt; &quot;  &lt;A href=&quot;http://shantal.blogfa.com/&quot; target=_blank&gt;&lt;FONT color=#0000ff&gt;الی جان&lt;/FONT&gt;&lt;/A&gt; به همراه  چند فقره دیگر از دوستان وبلاگی مشغول &lt;BR&gt;فروش چیزهای ترش از قبیل لواشک و آلو و آلوچه کوهی و خلاصه از این جور چیزهای آب دهان &lt;BR&gt;راه بنداز هستند.&lt;BR&gt;لازم به ذکر هست که در خلال جشنواره برنامه های مختلف و سرگرم کننده مثل مسابقه &lt;BR&gt;&quot; کی بیشتر میتونه بخوره&quot; هم برگزار میشه که البته این که چی رو باید بیشتر خورد هنوز معلوم&lt;BR&gt;نیست و قسم میخورم این قسمتش کمترین ربطی به من نداره ! &lt;BR&gt;در ضمن شخصیت ها و چهره های مشهوری هم میان بازارچه که از جمله اونها میشه به&quot; برادر پیت&quot; ،&lt;BR&gt;&quot;عنجلی ناجولی&quot; و &quot;مونی کابلوچی&quot; اشاره کرد . &lt;BR&gt;قسمتهای توپ و باحال دیگری هم هست که بهتره خودتون بیایید ببینید .&lt;BR&gt;(منظورم قسمتهای دیگری از بازارچه است نه قسمتهای توپ و باحال جولی و بلوچی ! )&lt;BR&gt; &lt;BR&gt;به هر حال اگر تهران هستید سعی کنید حتمن بیایید تا ضمن گذروندن یکی دو ساعت خوش در &lt;BR&gt;یک عصر پاییزی و با خرید خیلی از اقلام مورد نیازتون در لذت کمک به هم نوع خودتون شریک باشید . &lt;BR&gt;</description>
<pubDate>Tue, 20 Oct 2009 13:24:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=ommidvar&amp;postid=424</comments>
<dc:creator>ommidvar</dc:creator>
<guid>http://ommidvar.blogfa.com/post-424.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>بهرام که گور می گرفتی همه عمر . . .</title>
<link>http://ommidvar.blogfa.com/post-423.aspx</link>
<description>&lt;FONT color=#0000cc size=4 face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot;&gt;&lt;STRONG&gt;بهرام که گور می گرفتی همه عمر . . .&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt; 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;های اهالی آینده با شمایگانیم که بعد ما می آیید و مثل ما البته دل خوش می کنید به این دنیای&lt;BR&gt;فانی و یا نمی دانید و یا نمی خواهید بدانید و یا اگر می دانید هیچ قصد نخواهید کرد که به روی &lt;BR&gt;مبارک خودتان بیاورید که یک روزی قرار است بروید ازش . &lt;BR&gt;در جریان باشید که همین دویروز ( دویروز دیروزی را گویند که یک روز دیگر ازش گذشته باشد ) یک &lt;BR&gt;فقره زلزله آمد در شهر تهران که دیگر کامل کرد همه فواید و خصائل ویژه این کلانشهر عزیز را که &lt;BR&gt;بعد جوی های گند گرفته و هوای مملو از منوکسیدکربن ، آراسته است به بهترین مدیران و مُدبران&lt;BR&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 288px; HEIGHT: 383px&quot; border=0 hspace=0 alt=&quot;&quot; align=right src=&quot;http://omid.sayadi.googlepages.com/Mohsen-Izadi.gif&quot; width=288 height=356&gt; در تمامی ادوار تاریخ که کار مانده بر زمین&lt;BR&gt; هیچ نماندستشان و چون حال خوش دارند&lt;BR&gt; از سعادت خلایق و  احدی از رعایاشان را &lt;BR&gt; نه اندوه تنگدستی مانده و نه شکم گرسنه&lt;BR&gt; و نه مغز و جانشان از سرنگ افیون فسرده&lt;BR&gt; و نه داغ عزیزیشان بر دل ، &lt;BR&gt; پس به کفایت و فراست افتاده اند که حالیه&lt;BR&gt; چون از اصلاح امور مردمان مضارع  فارغ &lt;BR&gt; گشته اند و دیگر خدمتی نماندست که نکرده&lt;BR&gt; باشند پس لاجرم به جهت رفع بیکاری حدود &lt;BR&gt; خدمات بی نظیر خود را از مرزهای تاریخ و &lt;BR&gt; قرون و اعصار نیز فراتر برده به اصلاح امور &lt;BR&gt; مردمان ماضی بپردازند پس در اولین قدم &lt;BR&gt; قصد کردند تا انتقام جمله دهاقین و زارعین&lt;BR&gt; و کسبه و تجار مظلوم و ستمدیده ی قرون&lt;BR&gt; گذشته را از پادشاهان ستمگر و دیو سیرت&lt;BR&gt; بستانند و در این باره چاره آن دیدند که عزم&lt;BR&gt; فرمایند بر حذف پادشاهان از کتب تاریخی&lt;BR&gt; مدارس تا دیگر ذهن پاک کودکانمان نیالودد&lt;BR&gt; به اسامی بی اِعراب پارسی و ندانند که&lt;BR&gt; کوروش مرد بود یا زن و ندانند که داریوش&lt;BR&gt; نه یکی خواننده که شاهی بوده است &lt;BR&gt; در باستان ایران زمین .&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;حالیه در بحر تفکریم اما که چگونه است روایت آن تاریخ که شاه نداشته باشد ؟! &lt;BR&gt;فی المثل یک خسرو پرویز نداشته باشد که ختمی مرتبت محمد مصطفی ( ع ) به دعوتش نامه&lt;BR&gt;بنویسد و او پاره کند البته ؟! &lt;BR&gt;یا اینکه چطور ممکن است یک انسانی در مثلن بیست سال آینده بشود وزیر خزانه داری این&lt;BR&gt;کشور و ببرندش خزانه و آن کوه نور را نشانش بدهند و بگویندش : این را که میبینی یک آقایی &lt;BR&gt;رفته بوده هندستون و با خودش آورده و البته یک هیئت همراهی هم داشته مشتمل بر چندین &lt;BR&gt;هزار نفر که آن موقع ها لشگر می گفتندش و البته این لشگر اگرچه کشیدنی بوده اما فرق داشته&lt;BR&gt;کشیدنش با  قلیان و سیگار و جمله آلات و ادوات مصنوع و یا لطیف کشیدنی !&lt;BR&gt;و اصلن چگونه است احوالات آن کتاب تاریخ وقتی که بیاورند در آن &quot; میرزا رضای کرمانی در صحن&lt;BR&gt;حضرت عبدالعظیم دفعتن از دستش در رفت و از سر خوشی زد یک بابایی را کشت &quot; !&lt;BR&gt;و یا ....   بگذریم ... &lt;BR&gt;تاریخ را اگر نخوانده و ندیده باشیم حداقل گاهی شنیده ایم پس یادمان باشد در همین تاریخی &lt;BR&gt;که امروزه این خادمین تیره نشین ما ملت سعادتمند سعی بر حذف حقایق روشنش دارند روزگاری &lt;BR&gt;بوده است در مصر باستان که چون &quot; امن هوتب ( آخن اتون )&quot; که فرعونی بود یگانه پرست و &lt;BR&gt;دموکرات رخت از این دنیای هزار داماد بربست جانشینانش به انتقام از بی حرمت شدن&lt;BR&gt;خدایان مصنوعشان تمامی آثار و نشانه های بیست سال حکومت سوسیال دموکرات او را از صحنه &lt;BR&gt;گیتی حذف و در اعماق خاک بیابان ها مدفون کردند تا در آینده رد و اثری از آن دوره که به زعم &lt;BR&gt;ایشان دوره فترت و لعن خدایان معابدشان بود به جای نماند مبادا که در روزگار آتی هم باز کسی&lt;BR&gt;را هوس یگانه پرستی و طفره از جنگ و حذف فاصله طبقاتی به سر افتد . &lt;BR&gt;اما زمانی که پس از چند هزار سال دانشمندان و باستان شناسان پای به ویرانه های کاخ های &lt;BR&gt;تبس گذاشتند در اندک زمانی آنچه که کشف بزرگشان لقب گرفت همان &quot; آخن اتون &quot; بود که &lt;BR&gt;شرح زندگانی و اعمالش در عمق بیشتری مدفون شده بود پس کمتر از دیگر معاصرین تاریخش &lt;BR&gt;گزندش رسبده بود و هم اینگونه شد که به مدد رد و نشان همان فرعون حذف شده تمامی آن &lt;BR&gt;دوران تاریخی را  مجدد بازشناختند . &lt;BR&gt;آری .. بی جهت نیست که تاریخ را بزرگترین آموزگاران دانسته اند پس چه باک از بی خردی &lt;BR&gt;خرده بی سوادان !&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 18 Oct 2009 21:24:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=ommidvar&amp;postid=423</comments>
<dc:creator>ommidvar</dc:creator>
<guid>http://ommidvar.blogfa.com/post-423.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>استاد &quot;شمس الدین شنگرف&quot; درگذشت </title>
<link>http://ommidvar.blogfa.com/post-421.aspx</link>
<description>&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#0000cc size=4 face=Arial&gt;&lt;FONT color=#333300&gt;استاد &quot; شمس الدین شنگرف &quot; درگذشت&lt;/FONT&gt; &lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT face=Arial&gt;&lt;FONT color=#0000cc size=4&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 190px; HEIGHT: 230px&quot; border=0 hspace=0 alt=&quot;&quot; align=right src=&quot;http://omid.sayadi.googlepages.com/shangraf.gif&quot; width=212 height=239&gt;&lt;/FONT&gt;  &lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT face=Arial&gt;&lt;FONT color=#0000ff&gt;صبح امروز در حالیکه بسیار &lt;BR&gt;  مردمان این جهان نه حوصله &lt;BR&gt;  کتاب خواندن داشتند و نه &lt;BR&gt;  توان کتاب خریدن ، استاد&lt;/FONT&gt; &lt;BR&gt; &quot; &lt;FONT color=#990000&gt;شمس الدین شنگرف&lt;/FONT&gt; &quot; &lt;BR&gt;  &lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;FONT color=#0000ff face=Arial&gt;&lt;STRONG&gt;نویسنده و طنزپرداز بی بدیل &lt;BR&gt;  ادبیات فارسی و ادیب شهیر و &lt;BR&gt;  پر افتخار کشورمان پس از سالها &lt;BR&gt;  دوری از خاک وطن و در غربت &lt;BR&gt;  نور و رنگ و صدا غریبانه و &lt;BR&gt;  دور از یاران و شاگردان خویش &lt;BR&gt;  درگذشت .&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;BR&gt; &lt;BR&gt;به گزارش خبرگزاری هنری &quot; کیستا &quot; امروز  پیش از نیمروز و در حالیکه هیچ مشخص نبود که این بار برای&lt;BR&gt;مطلب تازه چه خواهید نوشت ناگهان به ذهنتان می رسد که بد نیست اگر &quot;&lt;FONT color=#000000&gt;محض مزاح&lt;/FONT&gt;&quot; یک شخصیت &lt;BR&gt;نیست در جهان را بمیرانید . پس کلی با خودتان فکر می کنید که چطور میتوان در راستای نوشتن خبر &lt;BR&gt;مرگ غم انگیز او که نمیشناختیدش جهان غرب و شرق را از لندن و واشنگتن گرفته تا تهران و شیراز را به &lt;BR&gt;تلاطم در آورد تا ضمن آن &quot;جوهره ماسیده&quot; بر سلول های خاکستری تان تراوش کردن آغاز کند و از &lt;BR&gt;&quot;خموری و خماری&quot; به در آیید . پس متن فوق را تحت عنوان یک خبر می نویسید با این امید که صرفن شوخی&lt;BR&gt;کوچکی با خوانندگان خود کرده باشید اما همزمان که در محل کار خودتان و روبروی کامپیوتر شخصی تان &lt;BR&gt;نشسته و اولین پاراگراف های متن را نوشته اید دوست خبرنگارتان سر زده به محل کار شما می آید و در&lt;BR&gt;حینی که شما به جهت پذیرایی در آبدارخانه مشغول چایی ریختن هستید او زیر چشمی سری به&lt;BR&gt;مانیتور شما می زند و تند و تند متن را می خواند و هنوز باهم درست و حسابی سلام احوال پرسی&lt;BR&gt;نکرده اید که دوست خبرنگارتان چایی را خورده نخورده اظهار میکند که کار فوری پیش آمده و باید سریعن&lt;BR&gt;به دفتر خبرگزاری برگردد . او می رود و شما مشغول نوشتن ادامه مطلب میشوید در حالیکه از آنچه که&lt;BR&gt;قرار است رخ بدهد هیچ خبر ندارید . &lt;BR&gt;دوست خبرنگارتان به محض خروج از دفتر شما به خبرگزاری اس ام اس میزند : &lt;BR&gt;&quot;&lt;FONT color=#990000&gt;شمس الدین شنگرف&lt;/FONT&gt; نویسنده مشهور ادبیات فارسی بعد از ظهر امروز در غرب درگذشت&quot; . &lt;BR&gt;در همان حال کماکان اتفاقاتی مانند غذا خوردن و مستراح رفتن و چک نقد کردن متن شما را معطل روی&lt;BR&gt;صفحه می گذارد . &lt;BR&gt;خبرگزاری محل کار دوست خبرنگارتان در حالیکه تلاش دارد تا در رقابتی همیشگی خبر داغ را پیش از&lt;BR&gt;همه انتشار دهد و چشم حسادت دیگر خبرگزاری ها را بترکاند به سرعت خبر درگذشت نویسنده شهیر&lt;BR&gt;را اعلام می کند . &lt;BR&gt;همزمان دیگر خبرگزاری ها که خود را جامانده از اعلام اولیه یک خبر داغ می بنند در تلاش برای رقابت ،&lt;BR&gt;سریعن مطالبی را به متن خبر اضافه می کنند . &quot; خبرگزاری هولنا &quot; متنی چند خطی را مینویسد &lt;BR&gt;مبنی بر اینکه &quot; &lt;FONT color=#0000cc&gt;استاد شمس الدین شنگرف&lt;/FONT&gt; عصر امروز در اقامتگاه قدیمی خود غریبانه در یکی از&lt;BR&gt; کشورهای استعمارگر درگذشت &quot; &lt;BR&gt;همزمان شما از همه جا بی خبر در حال سر و کله زدن با سرایدار ساختمان محل کارتان هستید که چرا &lt;BR&gt;آسانسورساختمان اینقدر در طبقه هشتم که منشی خوش هیکل و خوش بویی دارد توقفش طولانی&lt;BR&gt;میشود ؟&lt;BR&gt;در طرف دیگر شبکه خبری تلویزیون به نقل از خبرگزاری دولتی خبردرگذشت استاد را تحت عنوان &lt;BR&gt;&quot; خبر فوری &quot; به این شکل زیر نویس تمام بخش های خبری می کند که : &lt;BR&gt;با نهایت تاثر و تالم به اطلاع میرساند که استاد &lt;FONT color=#0000ff&gt;شمس الدین شنگرف&lt;/FONT&gt; نویسنده متعهد و مسلمان&lt;BR&gt;کشورمان که جوایز ادبی بسیاری را به گنجینه افتخارات ادبیات فارسی افزوده بود عصر امروز و در پی یک&lt;BR&gt;عمر تحقیق و تدریس و نگارش آثار فاخر داستانی در خارج از کشور درگذشت . &lt;BR&gt;در همان حال شما که از ادامه نوشتن یک متن خوب ناامید شده اید همان یکی دو پاراگراف اولیه را در&lt;BR&gt;صندوق پستی خودتان ذخیره میکنید تا سر فرصت و در خانه ادامه اش را بنویسید و در طرف دیگر دوست&lt;BR&gt;خبرنگارتان که از سرچ های فراوان در گوگل برای پیدا کردن کمترین اطلاعاتی از استاد در گذشته نا امید &lt;BR&gt;و درمانده شده برای تکمیل خبر اولیه از طرف مدیر خبرگزاری تحت فشار قرار گرفته است پس ناچارن با&lt;BR&gt;تمرکز بر مخیله اش چند کلمه دیگر از متنی را که روی مانیتور شما و به سرعت خوانده بود را بیاد &lt;BR&gt;می آورد . خبرگزاری اولیه و مطبوع دوست خبرنگارتان در حرکتی سرشار از افتخار و مملو از غرور خبر&lt;BR&gt;تکمیلی را روی خروجی خود می فرستد : &lt;BR&gt;&quot;&lt;FONT color=#0000cc&gt;شمس الدین شنگرف  استاد ادبیات زبان فارسی و  نویسنده آثار فاخری همچون &quot; &lt;FONT color=#990000&gt;محض مزاح&lt;/FONT&gt; &quot; ، &lt;BR&gt;&quot; &lt;FONT color=#990000&gt;جوهر ماسیده&lt;/FONT&gt; &quot; و &quot; &lt;FONT color=#990000&gt;خموری و خماری&lt;/FONT&gt; &quot; عصر امروز در لندن درگذشت &quot;&lt;/FONT&gt;. &lt;BR&gt;استاد شنگرف که در اواخر عمر نابینا شده بود همواره در اعتقاد و تعهد کامل به میهنش زندگی کرد و &lt;BR&gt;در این راه  تزاویر و فشارهای دولت های غربی برای همرنگ و همسو نمودن وی با اهداف استعماری&lt;BR&gt;شان هرگز در او اثر نکرد&quot; . &lt;BR&gt;همزمان شما فکر میکنید که بهتر است بی خیال ادامه کار و تفحص در آسانسور ساختمانتان بشوید و&lt;BR&gt;بروید خانه شاید توانستید دو خطی ، مطلبی ، چیزی  برای صفحه وبلاگتان بنویسید و البته در محل&lt;BR&gt;کارتان رادیو و تلویزیون ندارید تا پیام وزیر محترم فرهنگ و ارشاد را به مناسبت درگذشت استاد &lt;BR&gt;&lt;FONT color=#0000cc&gt;شمس الدین شنگرف&lt;/FONT&gt; که به اعتقاد ایشان از پرچمداران فرهیخته ادبیات و زبان فارسی بوده است را&lt;BR&gt;بشنوید . &lt;BR&gt;همزمان دیگر خبرگزاری ها در ادامه همان رقابت موصوف و از سر ناچاری در مطالبی تحلیلی و تخیلی از &lt;BR&gt;ناداوری هیئات داوری جوایز به اصطلاح ادبی نوبل و پولیتزر در نگاه سیاسی و  مغرضانه و نادیده گرفتن روح&lt;BR&gt; انسانی در آثار &lt;FONT color=#990000&gt;استاد شمس الدین شنگرف&lt;/FONT&gt; که با اثر به شدت تحسین برانگیز &quot; محض مزاح &quot; انگاره های&lt;BR&gt; امپریالیستی و باورها و پایه های کاپیتالیسم و سوسیالیسم را همزمان به لرزه در آورده و به سخره&lt;BR&gt;گرفته بود مطالب متنوعی می نویسند .&lt;BR&gt;در طرف دیگر در حالیکه رییس جمهور کشورتان برای مراسم روز گشایش حافظ ! به شیراز رفته است در &lt;BR&gt;حالیکه دست چپش در دست وزیر کشور سابق ِاسبقش و دست راستش در دست معاون اولش قرار دارد&lt;BR&gt; ضمن خواندن بیتی از حافظ بدین مضمون که : &lt;BR&gt;&quot; &lt;FONT color=#0000ff&gt;نگار من که مکتب نرفت و خط ننوشت / به یک غمزه مسئله آموز صد &lt;FONT color=#990000&gt;مدرس&lt;/FONT&gt; شد&lt;/FONT&gt; &quot;&lt;BR&gt;از رشادت های مرحوم مدرس که جانش را در راه حفاظت از رای ملت گذاشت داد سخن سر داده که&lt;BR&gt;ناگهان توسط یکی از همراهان و به صورت درگوشی از درگذشت یکی از نویسندگان مشهور خبردار &lt;BR&gt;می شود . به توصیه معاونین فرهنگ دوست رییس جمهور محترم و فرهنگ پرور مقرر میشود سخنرانی&lt;BR&gt;کوتاهی به همین مناسبت بر سر مزار لسان الغیب ادبیات ایران زمین و  به یاد استاد تازه در گذشته&lt;BR&gt;انجام شود . &lt;BR&gt;متن سخنرانی را مشاور فرهنگی ریاست جمهور سریع آماده می کند و رییس جمهور در حالیکه به شدت&lt;BR&gt;از ضایعه درگذشت یکی از مفاخر فرهنگی کشور اظهار تاسف می کند اعلام مینماید که اگرچه همواره&lt;BR&gt;روش دولت های غربی به جای تعامل فرهنگی ، سرقت مفاخر فرهنگی ما بوده اما به جهت حفظ احترام&lt;BR&gt;بین ملت ها بر دولت انگلستان واجب  است تا سریعن مقدمات انتقال پیکر استاد شمس الدین شنگرف&lt;BR&gt;را برای انجام مراسم تشییع و تدفین با شکوه در میهنش و میان علاقمندان راستین وی فراهم آورد .&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;در ادامه و بخاطر اثبات علاقه رییس جمهور به انجام امور و خدمات زیر بنایی و زیر ساختاری فرهنگی مقرر&lt;BR&gt;میشود به پاس قدردانی از زحمات استاد شمس الدین شنگرف مقبره ای در جوار مزار حافظ برای او&lt;BR&gt;تدارک دیده شود . &lt;BR&gt;همزمان شما به منزل رسیده اید و طبق معمول تلویزیون را روشن میکنید و چون به اخبار داخلی &lt;BR&gt;علاقه ای ندارید صدای تلویزیون را قطع کرده اید و متوجه نمی شوید که کلنگی که رییس جمهور بر سنگ&lt;BR&gt;قبر حافظ می کوبد نه برای آغاز نمادین پروژه مرمت آرامگاه حافظ و نه حتا برای افتتاح  پروژه هسته ای&lt;BR&gt;حافظیه که در اصل اولین کلنگ برای ساخت مقبره ای دو طبقه موسوم به مقبره&quot;&lt;FONT color=#990000&gt;حافظ الشنگرف&lt;/FONT&gt;&quot; است .&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;در ادامه وزیر خارجه انگلستان در بیانیه ای انتقادی سخنان یک جانبه رییس جمهور کشور شما را محکوم&lt;BR&gt;و ضمن اظهار تاسف اعلام می کند که بر طبق قوانین دولت فخیمه بریتانیای کبیر فرد در گذشته طبق&lt;BR&gt;وصیت خودش و در محلی که او مشخص کرده باشد به خاک سپرده خواهد شد و در اینباره دولت&lt;BR&gt;انگلستان ضمن اعلام تالمات عمیق خویش به خاطر ضایعه درگذشت استاد شنگرف قصد ندارد تا از این&lt;BR&gt;مسئله غم انگیز بهره برداری سیاسی بکند .&lt;BR&gt;سپس در حالیکه شما در حمام خانه تان مشغول سنگ پا کشیدن هستید وزارت امور خارجه کشورتان&lt;BR&gt;در پاسخی محکم و انقلابی اعلام می کند که با توجه به سخنان مداخله جویانه دولت انگلستان برای&lt;BR&gt;هزارمین بار روابطش را با آن دولت استعمارگر و فرهنگ دزد به حالت تعلیق در می آورد . &lt;BR&gt;در لینک دیگری نخست وزیر انگلستان که در آستانه رقابت های انتخاباتی قرار دارد در سخنانی دون شأن&lt;BR&gt;دیپلماتیک و مذبوحانه اعلام میکند : شیراز که هیچ ، حتا اگر استاد شنگرف در وصیت نامه اش گرمسار&lt;BR&gt;  را به عنوان محل دفن خود انتخاب کرده باشد وی مایل است تا به خاطر علاقه شخصی به آثار آن مرحوم&lt;BR&gt;ترتیب تدفینش را در حیاط کاخ وست مینستر و یا صحن علنی مجلس اعیان انگلستان بدهد.&lt;BR&gt;در همین حال شما کامپیوترتان را روشن کرده اید و هنوز توان تداوم سوژه را به جهت نوشتن در &lt;BR&gt;صفحه تان ندارید پس قصد میکنید تا در دنیای نت گشتی بزنید شاید مُخ تان باز شود و ادامه مطلب را&lt;BR&gt;بنویسید و طبق عادت ابتدا سری به سایت های خبری می زنید و از خواندن خبر تظاهرات خودجوش &lt;BR&gt;آحاد ملت در مقابل سفارت انگلستان در اعتراض به دو قرن مداخله اسعمارگرانه شگفت زده نمی شوید &lt;BR&gt;و با خود فکر میکنید حتمن باز جریان باغ قلهک مطرح شده . &lt;BR&gt;در باقی خبرها هم به جز  خبر عجیب اعلام تغییر نام و نامگذاری همزمان دو شهر  در ونزوئلا و آمریکا به&lt;BR&gt;نامهای شنگرف سیتی دلاپاته و شانگ روف یورک خبر قابل تامل دیگری نمی بینید و قصد میکنید تا&lt;BR&gt;اینترنت را بی خیال شوید و فیلمی ببینید که ناگهان دوست خبرنگارتان شما را انلاین می بیند و پی ام&lt;BR&gt;می دهد : امید جان عذر میخوام بی اجازه خبر درگذشت استاد شنگرف رو از تو کش رفتم . مدیر&lt;BR&gt;خبرگزاری مون خیلی اصرار داره که یه عکس از استاد بهش بدم اما هرچی توی نت گشتم نبود . &lt;BR&gt;میتونی کمکم کنی ؟!&lt;BR&gt;بعد از پرس و جوی اینکه استاد شنگرف دیگر کیست و جریان چیست تازه شصتتان خبردار میشود که &lt;BR&gt;چه الم شنگه ای به پا شده و خودتان خبر نداشته اید . به هر ترتیب ممکن دوست خبرنگارتان را &lt;BR&gt;می پیچانید و فکر میکنید همین مسئله ادامه و البته دام خوبیست برای تداوم آن دو پاراگراف ابتر اولیه .. &lt;BR&gt;جریان را مینویسید و منتظر میشوید تا ببینید نظر دوستانتان درباره مرگ تاثر برانگیز استاد &lt;BR&gt;&lt;FONT color=#0000ff&gt;شمس الدین شنگرف&lt;/FONT&gt; این انسان فرهیخته و ادیب نام آور ادبیات فارسی و نویسنده و طنز پردازی که &lt;BR&gt;با مرگ خود دنیا را تکان داد چیست !&lt;BR&gt;</description>
<pubDate>Tue, 13 Oct 2009 18:04:40 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=ommidvar&amp;postid=421</comments>
<dc:creator>ommidvar</dc:creator>
<guid>http://ommidvar.blogfa.com/post-421.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>دیروز دل آرا دارابی ، امروز بهنود شجاعی .. فردا  ؟</title>
<link>http://ommidvar.blogfa.com/post-420.aspx</link>
<description>&lt;FONT color=#0000cc size=3 face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot;&gt;&lt;STRONG&gt;دیروز دل آرا دارابی ، امروز بهنود شجاعی .. فردا  ؟&lt;BR&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;BR&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 74px; HEIGHT: 131px&quot; border=0 hspace=0 alt=&quot;&quot; align=right src=&quot;http://omid.sayadi.googlepages.com/delara.gif&quot; width=114 height=147&gt;  وقتی &quot; دل آرا دارابی &quot;  اعدام شد و آه و افسوس و ناله و نفرین های جماعت &lt;BR&gt; &quot; تا چند روز در صحنه &quot;به هوا رفت با خودم فکر کردم که انگار قراره این دور &lt;BR&gt;  تسلسل تا همیشه تداوم داشته باشه .&lt;BR&gt;  با خودم فکر کردم میشه تا ابد به چشم ها و صورت ظریف دل آرا فکر کرد و &lt;BR&gt;  غصه خورد و آه کشید که چرا آخر قصه باز هم به گورستان رسید . &lt;BR&gt;  اما خیلی زود به این نتیجه رسیدم که خوب حالا دیگه کاری نمیشه برای دل آرا کرد . &lt;BR&gt;  اون به حکم قانون و به خواست اولیای دم مجازات شد و دیگه تمام آه و افسوس&lt;BR&gt;  ما حتا برای لحظه ای به او زندگی نمیبخشه.&lt;BR&gt;اما همزمان با اعدام دل آرا دارابی بودند کسان دیگری که شاید میشد براشون کاری کرد . &lt;BR&gt;و این &quot; کاری کردن &quot; در ضمیر من به شکل ایده ای برای ساخت فیلمی مستند و نه چندان بلند شکل&lt;BR&gt;گرفت که به نظرم بسیار تاثیر گذار تر از صحبت ها و مشاوره های طولانی و اکثرن بی نتیجه با اولیای دم&lt;BR&gt;متقاضی قصاص میتونست باشه . &lt;BR&gt;&lt;BR&gt;به فکرم رسید بد نیست اگر دوربین رو برداریم و بریم سراغ خانواده هایی که سال گذشته و یا سالیانی &lt;BR&gt;پیشتر در موقعیت خانواده ی متقاضی قصاص دل آرا بودند و بپرسیم و ببینیم حال و هوای امروز اونها رو &lt;BR&gt;و  بی هیچ پیش داوری و قضاوتی از بطن کارها و  روابط و سکنات روزمره ی اونها دل واقعیت رو دریابیم &lt;BR&gt;که خوب حالا چی؟ و بی اونکه پرسش آزار دهنده و یا نگاه نقادانه و نکوهیده ای بکنیم ببینیم چی به&lt;BR&gt;دست آوردند بعد از انتخاب مرگ برای کسی که با خطایی انسانی ، با اشتباهی در نهایت بی عقلی&lt;BR&gt;اختیار مرگ و زندگیش رو  به دست اونها داده بود ؟  &lt;BR&gt;و در نهایت زیر پوست حساس اذان مغرب شون یک سوال رو آروم در گوششون زمزمه کنیم : &lt;BR&gt;اگر برگردید به گذشته ... اگر دوباره مختار به انتخاب باشید  .... ؟  ؟&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;و بعد حاصل کار  رو بی طمع به هر جایزه و بی اعتنا به تمام نقدها و تحسین ها در نسخه های متعدد &lt;BR&gt;کپی کرد و فرستاد و نشان داد که &quot; برای آنان که صاحبان چنین حقی بودند و گذشت نکردند و از بین دو &lt;BR&gt;شق زندگی بخشیدن و مردار کردن یک انسان دومی رو انتخاب کردند چه به جا مانده&quot; تاثیر گذاشت &lt;BR&gt;بر روان اونهایی که در موقعیت مشابه این چنین تصمیم گیری صعب و سختی قرار دارند و در نهایت به&lt;BR&gt;مدد نمایش یک نسخه از این حقیقت عـریـان ، تکان دهنده و عبرت آموز شاید میشد که توفیق نجات&lt;BR&gt; انسانی رو از طناب دار پیدا کرد . &lt;BR&gt;&lt;BR&gt;و البته این فقط یک فکر خام باقی نماند . طرح اولیه رو تا حدودی توی ذهنم آماده کردم . برای اطمینان از &lt;BR&gt;اجرایی شدنش و گرفتن مواد خام اطلاعاتی و دسترسی به پرونده های موضوع رفتم سراغ دو تن از &lt;BR&gt;وکلای به نام فعال در دفاع از پرونده های قتل و مخالف با اعدام نوجوانان بزهکار و در نهایت پیشنهاد رو &lt;BR&gt;با چند نفر از فعالین سرشناس حقوق بشر در ایران مطرح کردم . &lt;BR&gt;با توجه به استقبال و تشویقشون  قرار شد قسمتی از سرمایه ساخت فیلم رو اونها تامین کنند و برای &lt;BR&gt;تامین الباقی هزینه ها از راههای مختلف آگهی بدیم و کار رو شروع کنیم .&lt;BR&gt;اما ... اما ناگهان موسم انتخابات رسید .. &lt;BR&gt;ابتدا همه حواس ها معطوف امر مهمتری از نجات جان انسان های دربند و در معرض خطر مرگ شد ! &lt;BR&gt;&lt;BR&gt;بعد و در پی مسائل اون روزها هر دو وکیل مشاور دستگیر و به مدت طولانی زندانی شدند . &lt;BR&gt;فعالان حقوق بشر هم بالطبع همین مسائل یا دستگیر شدند و یا روانه خارج ایران .&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 105px; HEIGHT: 127px&quot; border=0 hspace=0 alt=&quot;&quot; align=right src=&quot;http://omid.sayadi.googlepages.com/behnud.gif&quot; width=112 height=129&gt;  گذشت تا اینکه مدتی پیش و در آخرین تلاش سعی کردم ایده رو به دست&lt;BR&gt;  کسانی بسپرم که بیش از من صلاحیت و توان اجراش رو داشته باشند .&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;  پس با یکی از ستاره های سینما مطرحش کردم و البته ایشون هم استقبال&lt;BR&gt;  کردند و قرار شد با دوستانشون در صنعت سینما در این باره رایزنی کنند اما &lt;BR&gt;  در همین فاصله صبح امروز خبر هولناک اما قابل پیش بینی اعدام&lt;BR&gt;  &quot;بهنود شجاعی&quot; روی خط خبرگزاری ها رفت .   &lt;BR&gt;&lt;BR&gt;حالا یک بار دیگه و به این امید موضوع رو به صورت عمومی مطرح میکنم که شاید صاحب توانی برای &lt;BR&gt;از قوه به فعل در آوردن این ایده پیدا بشه و هر چه زودتر این فیلم و یا مثل اون ساخته بشه و سازنده&lt;BR&gt;مطمئن باشه داره سعی میکنه در بین تمام هروله های خیرخواهانه جمعی و فردی ما جماعت سنتی&lt;BR&gt;اما تجدد طلب قدمی بر میداره تا شاید در سرزمینی که تغییر قوانین در اون ممکن نیست بشه ذهنیت&lt;BR&gt;آدمها رو تغییر داد . &lt;BR&gt;دیروز دل آرا دارابی و  امروز بهنود شجاعی با وجود تمام تلاش ها و هزینه ها برای نجات شون اعدام &lt;BR&gt;شدند و دیگه کاری نمیشه براشون کرد . &lt;BR&gt;سعی کنیم به فکر تاثیر گذاری و نجات دیگرانی باشیم که به هر حال موسم تصمیم گیری برای اعدام یا&lt;BR&gt;رهایی اونها خیلی زودتر از اونچه که فکرش رو بکنیم از راه خواهد رسید . </description>
<pubDate>Sun, 11 Oct 2009 15:13:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=ommidvar&amp;postid=420</comments>
<dc:creator>ommidvar</dc:creator>
<guid>http://ommidvar.blogfa.com/post-420.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
